عقل

برف دیشب چنان سنگین بود که حدود بیست یا سی سانتی متر نشسته بود. ولی امروز صبح آسمان صاف بود و مناظر زیبای اطراف چنان مرا وسوسه می کرد که دوربین را بردارم و بزنم به کوه ودشت. عقل می گفت که در این وضعیت تنها نباید جایی رفت، چون حسین دیروز به خاطر کلاس ضمن خدمت به شهر رفته بود. پس بنابه گفته عقل می بایست جوانب احتیاط را رعایت کنم و جایی نروم، ولی دل اصرار بسیار داشت که این فرصت را نباید از دست داد. در این کشمکش، خبر تعطیلی مدرسه به خاطر برف سنگین وزنه را به طرف دل سنگین کرد و در نهایت دل پیروز میدان شد.

دوربین زنیط را که تازه خریده بودم را مسلح به یک حلقه فیلم سی و شش تایی کردم و از خانه بیرون زدم. به سمت جنگل که در شمال روستا واقع بود به راه افتادم. سکوت و آرامش خاصی بر اطراف حکم فرما بود که برایم بسیار لذت بخش بود. آرامشی مطلق که تصاویر زیبایی زمستانی هم آن را کامل می کرد. هنوز هیچ ردی از عبور و مرور بر جاده نبود و مسیر کاملاً سفید و یک دست بود.

یکی از چیزهایی که بسیار مرا به وجد می آورد دیدن ردپای حیوانات روی برف ها بود. حتی پرندگان هم روی برف از خود ردی به یادگار گذاشته بودند. حرکت مارپیچ یک رد پا که فکر کنم مربوط به کلاغ بود توجهم را جلب کرد، یا دنبال چیزی می گشته یا حیوانی دیگر او را تعقیب می کرده است. شاید هم شیطنتش گل کرده و کمی روی برف ها بازی کرده است. در هر صورت رد پا ها بسیار زیبا و دل انگیز بودند.

وارد جنگل شدم، تمام درخت ها سفید بودند و منظره ای کاملاً زمستانی خلق کرده بودند، هیچ جنبده ای در اطرافم نمی دیدم حتی یک پرنده هم در آسمان یا روی درختان نبود. دیگر از آن ردپاهای زیبا هم خبری نبود، و این سکوت کاملاً مرا در خود غرق کرده بود، آرام آرام از کنار درختان رد می شدم تا نکند از خواب بیدار شوند و از دست من دلخور شوند. نمی دانم چه مدت در میانشان به آرامی در حال گشت و گذار بودم ، سعی کردم هر طوری هست خودم را به بالای یال اصلی برسانم تا از آنجا دید گسترده تری داشته باشم.

هنوز به یال اصلی نرسیده بودم که راهی یافتم و آن را ادامه دادم. مسیر بسیار زیبایی بود و در آخر هم به دشت تقریباً همواری رسیدم که یک دست سفید بود. انگار برف ها را با ماله صاف کرده بودند. دوربین زنیط که همراهم بود، آنقدر تصاویر را ثبت کرده بود که دیگر خسته شده بود، در حدود دو ساعت یک حلقه فیلم سی وشش تایی را صرف ثبت این تصاویر زیبا کرده بودم و مانند همیشه این نگرانی را داشتم که خدا کند عکس ها خوب از آب دربیاید.

کوه بزرگ و سترگی مقابلم بود که بعدها دانستم نامش «بوقوتو» است. از دور عرض ارادتی کردم و به او قول دادم در اولین فرصت حتماً به بالایش صعود خواهم کرد.کوه بزرگی هم در سمت راست و آن طرف دره بود که نگاه اخم آلودش را حس کردم. با ایشان هم سلام و احوالپرسی کردم و به ایشان هم قول دادم که بعد از عید خدمت شریفشان خواهم رسید.

به راهم ادامه دادم و به انتهای دشت رسیدم که دره ای بود عمیق و وهم انگیز، از دیدن مناظر زمستانی سیر نمی شدم ولی زمان گذشته بود و می بایست به خانه برمی گشتم. اینجا بود که اولین سوال در ذهنم نقش بست. اصلاً اینجا کجاست؟ سوال دوم که به ذهنم رسید کمی نگرانم کرد، روستا کدام طرف است؟ سوال سوم مضطربم کرد، از کدام طرف بازگردم؟

آن قدر محو دیدن مناظر شده بودم که کلاً مسیر و حتی جهت را هم گم کرده بودم، سریع خودم را به بالاترین نقطه نسبت به دیگر مکان ها رساندم تا از آنجا کمی موقعیت محل را بیابم، از روستا که خبری نبود و اطرافم فقط جنگل بود و کوه های سر به فلک کشیده، کمی دقت کردم تا راستای کوه ها را تشخیص دهم چون می دانستم رشته کوه های البرز در امتداد شرقی غربی هستند، با هر زحمتی بود امتداد کوه ها را حدس زدم و حداقل جهت های اصلی را فهمیدم، البته فرضی، ولی چاره ای نداشتم باید به همین فرض اکتفا می کردم.

پیش خودم حساب کردم که جاده ای که به وامنان می رسد منشعب شده از جاده ای است که چند روستای منطقه را به هم متصل می کند و این روستا ها هم در مسیر شرقی غربی درست در امتداد کوه ها هستند. پس هر طوری که باشد اگر به سمت جنوب حرکت کنم، حتماً در نقطه ای جاده ای که به سمت نراب می رود را قطع خواهم کرد.

باامید به خدا به راه افتادم، پیش خودم تنظیم کرده بودم که جهت عمود بر جهت یال های تپه ها جهت جنوب است، تپه های اول را که پوشش گیاهی کمتری داشت را گذراندم و رسیدم به جنگل های انبوه و کاملاً سفیدپوش.درختانی تنومند که کاملاً با برف پوشیده شده بودند. البته در میان آنها جوانتر ها هم بودند که برای رسیدن به آن بالا ها منتظر بهار بودند تا جهادی جانانه را آغاز کنند.

دره ها را به احتیاط پایین می رفتم و شیب ها را با جان کندن بالا می آمدم. حرکت در این جهت کار بسیار سختی بود، باید به سختی بالا می رفتم و با دشواری دوباره از آن طرف پایین می آمدم. ولی چاره ای نداشتم، و باید به همین طریق مسیر را می پیمودم تا به جاده برسم. نمی دانم چند تا دره را پشت سر گذاشتم. ساعت چهار شده بود و من هنوز هیچ راهی پیدا نکرده بودم. خبری هم از جاده نراب نبود.

آرام آرام ترس به سراغم آمد و خودم را سرکوفت می کردم که آخر کدام انسان عاقل تک و تنها آنهم در این همه برف فقط برای عکس گرفتن، خودش را در مخمصه می اندازد، ناگهان عقلم نهیب زد که گفتم نرو، من همین چیز ها را پیش بینی کرده بودم که رای مخالف دادم. تو بودی که حرف دلت را بر حرف من ترجیح دادی، حالا این دلت کجاست تا به دادت برسد؟ هر چه دلم را ندا دادم، از کنج عزلتی که گزیده بود بیرون نیامد.

 احساس می کردم با توجه به اینکه در جهت عمود بر یال ها در حال حرکت هستم ولی جهتم درست نیست. این قدر نباید از جاده نراب دور می بودم، درست است که تا به حال به نراب نرفته ام ولی وقتی از وامنان نگاه می کردم خیلی دور به نظر نمی رسید. ضمناً من می بایست تا به حال حداقل به زیر آن تخته سنگ بزرگی که در مسیر از دور دیده بودم رسیده باشم. ولی هنوز از هیچ چیز خبری نبود.

به بالای شیب تندی که نفسم را گرفته بود رسیدم و کنار درختی نشستم، واقعاً خسته شده بودم، در کشاکش بین امید و ناامیدی بودم که ناگاه در انتهای دره مقابل رودخانه را دیدم. رودخانه یعنی خبر خوش چون می دانستم که در این منطقه و اطراف روستا فقط همین یک رودخانه است وبس. این رودخانه همان است که در نهایت به غُزنوی می رسد.

وقتی به رودخانه رسیدم حالم خوب شد، انگار دوست قدیمی ام را دیده بودم، چاق سلامتی جانانه ای کردم و مسیرش را در پیش گرفتم. کناره های رودخانه یخ زده بود و آب از زیر یخ ها در جریان بود. سنگ هایی که سالها در بستر رودخانه کاملاً صاف و صیقلی شده بودند با آبی که در روی یا کناره هایشان یخ زده بود همچون شیشه صاف و بسیار لغزنده شده بودند که راه رفتن را بسیار سخت می کرد.

هوا داشت تاریک می شد و هرچه می رفتم به پل نمی رسیدم. البته اضطراب نداشتم چون این رودخانه هر طور بود به آنجا می رسید، ضمناً زمین های کشاورزی اطراف هم قوت قلب بودند که روستا در نزدیکی است.

بعد از گذر از پیچ تندی پل در دوردست ها نمایان شد. شور و شعف خاصی در درونم به پاخواست، دلم که غرق در سکوت بود ناگاه شروع به اظهار نظر کرد، گفت اشکال ندارد سختی کشیدی ولی زیبایی هم بسیار دیده ای. عقل غرغری کرد و گفت، تا حالا کجا بودی؟ در طول مسیر که گم شده بودیم خبری از شما نبود، همه کارهای سخت بر عهده من بود و تو ساکت بودی، حالا هم اگر این حرف ها نمی زدی می مردی؟!

در کنار سپیدارهای منظم که درست کنار رودخانه به صف بودند، تصمیم گرفتم به طرف مقابل رودخانه بروم. در گام دومی که برداشتم نمی دانم چه شد که معلق بین زمین و آسمان شدم و با پشت محکم خوردم روی یخ های کناره رودخانه، یخ ها شکست و کاملاً نشستم بر بستر رودخانه، درد شدید یک طرف و خیس و گِلی شدن کامل طرف دیگر، از همه اینها فجیع تر دسته کلاغ هایی بودند که احتمالاً به خاطر صدای این سقوط، از روی سپیدارها به پرواز درآمده بودند و با تعداد بسیار زیاد بالای سرم می چرخیدند و غار غار می کردند.

فکر کنم هرچه من به رودخانه بدو بیراه گفتم، کلاغ ها هم به من بد و بیراه گفتند. تا بالای پل و حتی کنار مخابرات هم هنوز چندتایی بودند که بالای سرم می چرخیدند و مرا مورد لطف قرار می دادند. وقتی وارد روستا شدم اذان مغرب از گلدسته های مسجد بلند بود. با این وضع ظاهری ام خدا خدا می کردم کسی مرا نبیند، البته تاریکی در این وضعیت بسیار برایم مفید بود.

سعی می کردم از جاهایی بروم که نور چراغ یا روشنایی نداشته باشد، خدا را شکر روستا خلوت بود و تعداد بسیار کمی در رفت و آمد بودند. فقط نگرانی ام مسجد بود که در مسیرم قرار داشت. از همان دور خیل مردمی که برای نماز به مسجد می رفتند نگرانی جانکاهی در من ایجاد کرد، دقیقاً چسبیده به دیوار طوری که در تاریکی باشم قرار گرفتم و سرعت راه رفتنم را هم زیاد کردم تا در پناه این تاریکی از مقابل مسجد عبور کنم.

هنوز کاملاً به مقابل مسجد نرسیده بودم که آقا اجازه سلام ها شروع شد. اصلاً نمی دانم کجا بودند و چگونه مرا شناسایی کردند. من که در تاریکی هستم و به زحمت مقابلم را می بینم. اینان چقدر سریع مرا شناختند. ایستادن جایز نبود، با صدای کوتاه و سریعی پاسخ دادم و به مسیرم ادامه دادم. که ناگاه آقای مدیر را مقابلم دیدم. بعد از سلام و احوال پرسی رو به من کرد و گفت بهتر است که حالا که زمان اذان است و بچه ها هم شما را اینجا دیده اند نماز را در مسجد بخوانی که برای بچه ها هم ایجاد انگیزه شود.

می خواستم کل ماجرا را توضیح  دهم که آقای مدیر مهلت نداد و به سمت مسجد رفت و من ماندم که چه کنم؟ او اصلاً وضعیتم را ندیده بود، اگر نروم ممکن است فکرهایی ناروا در مورد من بکند، اگر بروم همان مقابل در مسجد در زیر نور چراغ با این وضعیت آبرویم جلو دانش آموزان و اهالی می رود، دوراهی سختی بود و تصمیم گرفتن دشوار، تصمیم گرفتم نروم و بعدا موضوع را با آقای مدیر در میان بگذارم ولی این هم نمی شد، او پیش خودش فکر می کرد که من بهانه آورده ام.

در همین حین که آقای مدیر مقابل در مسجد منتظرم بود، ناگاه چراغ روشنایی که درست بالای سرم بود روشن شد، چند ثانیه ای روشن ماند و دوباره خاموش شد، فکر کنم اتصالی داشت یا لامپش مشکل داشت. در هر صورت همین روشنایی چند ثانیه ای نجات دادم. آقای مدیر که مقابل در مسجد بود درست در همان چند ثانیه وضعیت مرا در روشنایی دیده بود.

با لبخندی جلو آمد و گفت چه بلایی بر سر خودت آورده ای؟ ماجرا را تعریف کردم و او هم خندید گفت اینجاها بیشتر بر عقلت تکیه کن تا دلت. برو و سریع به خانه برس تا سرما نخوری. با این وضعیت اگر مسجد بیایی همان چندتا دانش آموزی هم که می آیند، می روند. برو آقا جان انگیزه نخواستیم. عقل بود که سینه سپر کرده بود و تا خانه فقط درگوشم صحبت می کرد و دل را می کوبید و خودش را بسیار بالا می برد.

البته هر دومرا خوب می شناختند، سکوت دل و همچنین سکوت من در برابر عقل، خود معنایی ویژه داشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.