زلزله

فصل امتحانات بود و اوقات بیکاری و فراغت ما هم زیاد. هوای عالی در یک بعدازظهر آفتابی  و سرحالی موتور سامورایی همه دست به دست هم داد تا قید خوابیدن عصرگاهی را بزنیم و تصمیم بگیریم گشتی در اطراف بزنیم. البته این بار سواره و با موتور سیکلت، و کمی هم دورتر به طوری که از استان خارج شویم، نراب آخرین روستای استان گلستان است و بعد از آن استان سمنان می شود که تا به حال آنجا را ندیده بودیم.

مهدی دبیر حرفه و فن بود، یک موتور یاماها داشت که با آن از رامیان می آمد. معروف به سامورایی بود و به قول خودش هر شنبه صبح زود، سواحل هوکایدو را برای تدریس در کاشیدار، ترک می کرد. در موتورسواری رقیبی نداشت و در تمام سالهایی که در این جاده خطرناک رفت و آمد کرده بود هیچ سانحه و حادثه ای برایش رخ نداده بود. واقعاً همانند سامورایی ها جدی بود، هم در کار و هم در خانه، به طوریکه تقریباً همه از او محترمانه حساب می بردیم.

دوربینم را گرفتم و به راه افتادیم. از نراب که گذشتیم و از استان خارج شدیم، مناظر هم تغییر کرد. جاده خاکی در دل کوه ها پیچ و تاب می خورد و ما از دیدن مناظر جدید و بدیع حظی وافر می بردیم. هوا هنوز زیاد گرم نشده بود و من هم در ترک موتور واقعاً از این موتور سواری با مهدی لذت می بردم. بعد از گذر از کوه ها وارد دشتی بسیار وسیع شدیم که وسعتش چشممان را گرفت. این دشت شیبی ملایم داشت که در انتهای آن آبادی ای دیده می شد. مهدی گفت رفتن آنجا به صلاح نیست. چون دور است و در بازگشت هم ممکن است به شب بخوریم.

کمی از موتور پیاده شدیم و از دیدن مناظر زیبا و وسیع اطراف لذت بردیم. در راه بازگشت، مسیر فرعی ای توجه مهدی را جلب کرد، وارد آن جاده شدیم. مهدی می گفت فکر کنم اینجا به روستایی برسد، حدس می زنم این یکی نزدیک باشد، سری آنجا بزنیم. من هم از خدا خواسته موافقت کردم و وارد این مسیر عجیب شدیم. چند کیلومتری که طی کردیم ناگاه وارد دنیایی غریب شدیم. ستیغ کوه هایی بسیار بلند و دره هایی بسیار عمیق و خوفناک ما را احاطه کردند. هرچه جلوتر می رفتیم این دیواره ها بیشتر به ما نزدیک می شدند و مسیر را همچون دالانی خوفناک کرده بودند. به طوری که در سایه این کوه های بلند، فضا تا حدی تاریک شد.

روستا که از دور نمایان شد جفتمان نفس راحتی کشیدیم. روستا درست در دامنه کوه واقع شده بود، در کوچه هایش که شیب تندی هم داشت هیچ رهگذری نبود. صدای موتور مهدی در میان این کوچه های ساکت، پژواک می کرد و همین باعث شد همان هراس دوباره به ما برگردد. هیچ کس در این روستا نبود. انگار اینجا خالی از سکنه بود. از مهدی پرسیدم مگر اینجا کسی زندگی نمی کند؟ او هم همچون من در بهت فرو رفته بود.

هنوز چند دقیقه ای از ورودمان به روستا نگذشته بود که مهدی گفت اینجا مشکوک می زند، بهتر است برگردیم. حیفم آمد از این مکان عجیب عکسی نگیرم. از مهدی اجازه گرفتم و از موتور پیاده شدم و شروع کردم به عکاسی. غبار غربتی بود که از کوچه های خالی و ساکت به هوا برمی خواست. هرچه سعی کردم زیبایی را ها ثبت کنم، این وهم و دلهره بود که در من و دوربینم ثبت می شد. چرا این روستا اینقدر عجیب است؟ شاید ارواح ساکنان اینجا باشند.

 هنوز دو سه تا عکس نگرفته بودم که فریاد مهدی را شنیدم که با وحشت مرا صدا می زد. لحن صدایش جور دیگری بود و همین مرا مقداری ترساند. با دست اشاره کردم چه شده؟ فقط می گفت بیا، فرار کن.  هاج واج مانده بودم که باز با صدای بلند به من گفت : کوه آن طرف روستا را نگاه کن. تا این را گفت تمام بدنم سرد شد. مگر آنطرف چه خبر است که مهدی اینگونه مرا صدا می زند؟ فکر کنم همان ارواح می خواهند به ما حمله کند؟

خشکم زد. توان راه رفتن که هیچ، توان نفس کشیدن هم نداشتم. اصلاً جرات برگشتن و نگاه کردن به آن طرف را نداشتم. وقتی دیدم مهدی موتور را رها کرده و دوان دوان دارد به طرف من می آید، کمی قوت قلب گرفتم ولی چه سود که فاصله مهدی تا من زیاد بود و در همین چند ثانیه که او به من می رسید، حتماً دمار از روزگارم درآمده آمده بود. نمی دانم چرا پاهایم شروع به لرزیدن کرد.

مهدی که به کنارم رسید نیرو گرفتم و توانستم پشت سرم را نگاه کنم. آن چیزی که فکر می کردم نبود، خبر از ارواح و اجنه نبود ولی باز هم چیزی که دیدم بسیار عجیب و خطرناک بود. از روی کوه مقابل روستا، خیل جمعیتی بود که دوان دوان با هلهله به سوی ما می آمدند. زن و مرد و پیر و جوان همه با تمام سرعت داشتند پایین می آمدند. و همه ما را با دست نشان می دادند و بلند فریاد می کشیدند.

نفهمیدم کی در میان آنها محاصره شدیم. همه با نگاه هایی عجیب مارا نظاره می کردند. داشتم قبض روح می شدم که پیرمردی از میان آنها بیرون آمد و سلام کرد. چنان ترسیده بودم که حتی جواب سلامش را هم ندادم. مهدی که اوضاعش از من کمی بهتر بود جواب سلام این پیرمرد را داد و تا آمد بپرسد چه شده؟ خود پیرمرد شروع کرد به صحبت کردن:

«آقای مهندس تورا به خدا به ما رحم کنید. ما آدم های بدبخت و بیچاره ای هستیم و تمام زندگی مان همین خانه های درب و داغان روستایمان است. اینجا که زمین زراعی کم است ما بیشتر مال دار هستیم و این آغل ها محل نگهداری گاوها و گوسفندان ما هست. تو رو به خدا به ما رحم کنید. کمی هم به فکر ما باشید.»

مهدی  که کاملاً غافل گیر شده بود و اصلاً نمی داست چه شده در جواب گفت :حاج آقا ما که کاری با شما نداریم. فقط آمده ایم که. . .  پیرمرد باز حرف مهدی را قطع کرد و گفت:بله می دانیم آمده اید از خانه های ما قبل از زلزله عکس بگیرید تا بعد از زلزله معلوم شود چقدر خراب شده است.

کاملاً گیج و منگ، من و مهدی به هم نگاه می کردیم. اینجا چه خبر است؟ این بندگان خدا چه می گویند؟ زلزله چیست و کی می خواهد بیاید؟ وقتی صحبت از عکس شد، کمی خودم را جمع و جور کردم و جلو رفتم و گفتم: نه پدر جان من برای خودم عکس می گیرم. مهندس هم نیستم. تا آمدم کمی توضیح دهم صحبتم را قطع کرد و گفت:ما خودمان می دانیم، نمی خواهد شما حواسمان را پرت کنید. ما خیلی زرنگتر از اینها هستیم. تا شما را با موتور دیدیم همه چی را فهمیدیم. مخصوصاً با ماشین اداره نیامده اید تا ما شماها را نشناسیم و به شما شک نکنیم.

دنیا داشت دور سرم می چرخید، مهدی هم حال و وضعی بهتر از من نداشت. ما را به مقابل یکی از مغازه های روستا بردند و با کیک و نوشابه از ما پذیرایی کردند. کمی که حالمان جا آمد کل ماجرا را برایمان شرح دادند:

بنا به دلایلی نامعلوم در روستاهای آن منطقه شایع شده بود که امشب زلزله خواهد آمد و دولت هم این را می داند، ولی می خواهد موضوع را به مردم نگوید، ولی ماموران مخفی فرستاده است تا اوضاع را قبل از زلزله بررسی کنند. و ما هم همین نیروهای مخفی هستیم. به همین خاطر همه روستاییان از ترس به کوه ها پناه برده بودند، و خانه و کاشانه شان را رها کرده بودند، که حداقل خود و احشامشان سالم بمانند.

هرچقدرخواستیم به آنها ثابت کنیم که زلزله نمی آید و پیش بینی زلزله فقط در حد چند ثانیه آنهم در کشورهای بسیار پیشرفته ممکن است. باورشان نمی شد. نگرانی و هراس در چهره های آنها موج می زد. از ما خواستند شب را آنجا بمانیم، مخالفت ما شکشان را زیادتر کرد، تا جایی که کار به جاهای باریک داشت می کشید که مهدی کارت شناسایی خود را نشان داد.

من هم بلافاصله کارت شناسایی خود را درآوردم و به آنها نشان دادم. کمی نرم شدند و ما هم آرام به سمت موتور رفتیم. هنوز چند قدمی به موتور مانده بود که یکی از میان جمعیت گفت، مامورهای مخفی هزار جور کارت شناسایی دارند و هرجا می توانند خود را طور دیگری معرفی کنند.

نیم ساعتی طول کشید تا راضیشان کنیم که دست از سر ما بردارند و ما برویم. کاری سخت و طاقت فرسا بود. هم دلمان نمی خواست آنها را در این وحشت کذایی رها کنیم و از طرفی هم نگران خودمان بودیم، خداحافظی سختی با ما کردند و وقتی به راه فتادیم هوا تاریک شده بود. مهدی گفت ای کاش آن روستای دورتر را می رفتیم. در هر صورت به شب خوردیم ولی این همه داستان نداشتیم.

وقتی وارد روستا شدیم دیدیم که شایعه به اینجا هم سرایت کرده و همه بیرون خانه هایشان فرشی پهن کرده اند و . . . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.