فرمان

مهدی معلم پایه چهارم ابتدایی کاشیدار بود، سال گذشته در دانشگاه قبول شده بود و دانشجوی دکتری دامپزشکی بود. به همین خاطر از همان ترم اولی که وارد دانشگاه شده بود به دکتر شهرت یافت و همه به این عنوان صدایش می کردند. او حتی به این نام در روستا نیز معروف شد و در زمانی که ترم های سوم یا چهارم بود جهت معاینه و گاهی اوقات هم درمان های بسیار جزئی به بازدید گاوها و گوسفندان اهالی روستا می رفت.

پدر دکتر یک مزدا هزار وانت داشت که،گه گاهی دکتر با آن به روستا می آمد. البته این ماشین ویژگی های  خاصی داشت که فقط دکتر و پدرش می توانستند آن را به حرکت درآورده و هدایتش کنند. همه چیزش قوانین و قواعد عجیبی داشت، از روشن کردن و به حرکت درآمدن ماشین گرفته تا ترمز و توقف آن . مخصوصاً دنده ها که همه آنها برای جا رفتن لم خاصی داشت و دارای آداب مخصوصی بود.

در آن سال، دو روز هم در کاشیدار کلاس داشتم. بیشتر اوقات پیاده می رفتم و پیاده برمی گشتم. و از این پیاده روی لذت می بردم. اردیبهشت بود و کلاسم به پایان رسید و وقتی از در مدرسه بیرون آمدم، ابراهیم را دیدم که او هم کلاسش در مدرسه دخترانه تمام شده بود. ابراهیم دبیر فیزیک دبیرستان بود. با هم پیاده به سمت وامنان به راه افتادیم. هوا بسیار عالی بود و هر دو از دیدن این همه طراوت و سرزندگی سیر نمی شدیم.

وقتی به سه راه رسیدیم و سمت وامنان را انتخاب کردیم. صدای ماشینی در پشت سرمان توجهمان را جلب کرد. وقتی برگشتیم مزدای دکتر بود که آرام از کنارمان گذشت و به زحمت چند متر جلو تر متوقف شد. دکتر با همان لبخند همیشگی اش اشاره کرد که سوار شویم. ما هم از خدا خواسته به سمت ماشین رفتیم. می خواستم پشت وانت سوار شوم که ابراهیم گفت بیا جلو بنشین، نگاهی به او انداختم و گفتم مگر می شود سه نفری جلوی مزدا هزار نشست؟ دکتر با خنده گفت بیا، این مزدا با مزداهای دیگر فرق دارد.

ابراهیم که لاغر تر بود وسط نشست و من هم به زور جا شدم و در به زحمت بسته شد. به دکتر گفتم این که با بقیه مزداها هزارها فرقی ندارد. داریم خفه می شویم، ابراهیم  بنده خدا که دارد له می شود. دکتر لبخند زد و گفت مهربانی را دارید تجربه می کنید، تازه اعتراض هم دارید!؟ در مسیر فقط از دست حرف های دکتر می خندیدم. روحیه ای بسیار شاد داشت در عین اینکه مشکلاتش بسیار زیاد بود. از تحصیل در دانشگاه گرمسار  گرفته تا تدریس در روستا. اصلاً فرصت نمی کرد خانه برود. اول هفته کاشیدار بود و آخر هفته گرمسار.

وقتی از دره پایین می رفتیم ابراهیم از داخل کیفش یک جفت جوراب نو درآورد و با ذوق فراوانی گفت امروز یکی از بچه ها این را به من هدیه داده است، به مناسبت روز معلم. دکتر هم با نگاه متعجبانه ای گفت واقعاً که شاهکار کرده، هدیه یک دبیر فیزیک یک جفت جوراب است؟! صبر کن هفته بعد نشانت می دهم که هدیه روز معلم یعنی چه! ابتدایی باید باشی تا معنی واقعی روز معلم را درک کنی. بچه های ابتدایی واقعاً با محبت هستند.

از روی پل رودخانه گذشتیم و شیب تند جاده شروع شد. همان اول سربالایی دکتر گفت یک کم جا به جا شوید تا بتوانم دنده را درست جا بزنم. منظورش از جا به جا شدن را نفهمیدم، چون من از یک طرف کاملاً به در چسبیده بودم و وسط هم ابراهیم در حداقل مکان ممکن جا گرفته بود. با این فضای موجود در این ماشین جابه جایی مفهومی نداشت. دکتر با نگاهی به ما گفت:چاره ای نیست، با همین سه می رویم، شاید بتواند ما را تحمل کند. ابراهیم گفت نمی شود باید دنده را دو کنی. من هم چون از رانندگی سررشته نداشتم چیزی نگفتم.

چیزی از سربالایی را نرفته بودیم که ماشین شروع کرد به دل دل زدن، معلوم بود طفلکی اصلاً تحمل این وزن را با این دنده ندارد. نمی دانم چه طور توانستیم در آن فضای اندک کمی جابه جا شویم و دکتر هم با مهارت خاصی، به سرعت و با چندیدن حرکت دنده را معکوس کرد و صدای ماشین به زوزه تبدیل شد.کاملاً حس می کردیم که این ماشین کاملاً تحت فشار است، ولی وقتی به چهره دکتر نگاه می کردیم خبری از این فشار نبود.

پیچ اول را رد کردیم و به نیمه های سربالایی رسیدیم. ناگهان با صدای مهیبی دنده از جایش در رفت. به دکتر گفتم این بنده خدا خودش را کُشت، خلاص شد. زودباش بزن دنده یک تا اتفاقی برایمان نیفتاده است، خندید و گفت اول باید یک دنده عقب جا بزنم تا یک جا بره، ولی شما چنان نشسته اید که عقب جا نمی رود. تمام تلاشمان را کردیم و ابراهیم آمد روی پای من نشست تا دکتر توانست با چند حرکت به سمت جلو و عقب، دنده یک را جا بزند. ابراهیم هنوز روی پای من بود که دکتر دو را هم جا زد و سرعت ماشین بیشتر شد و صدایش عادی تر.

پیچ دوم را که کاملاً صد و هشتاد درجه ای بود را دکتر با همان دو رد کرد چون امکان معکوس کشیدن نبود. واقعاً دلم برای ماشین سوخت، چنان دست و پا می زد که دل آدم به رحم می آمد. بعد از گذر از این پیچ سهمگین، وقتی فرمان داشت به حالت اول خود بازمی گشت صحنه ای عجیب و دهشتناک مقابل چشمانمان رقم خورد. فرمان در دستان دکتر، ولی در هوا و جدا از محورش بود. ترس شدیدی در دلم افتاد. وقتی ابراهیم را نگاه کردم رنگش مثل گچ شده بود، ولی دکتر فقط می خندید.

صدای موتور نشان از این می داد که دکتر در حال گاز دادن است. با ترس پرسیدم چرا گاز می دهی؟ توقف کن. لبخند تلخی زد و گفت ترمز درست و حسابی ندارم و اگر بایستم، ماشین حتماً به عقب برمی گردد. دکتر بسیار سعی می کرد فرمان را روی محورش قرار دهد، ولی به خاطر هرز شدن محور آن، فرمان اصلاً در جایش محکم نمی شد و هیچ تغییری هم در مسیر ایجاد نمی کرد. ماشین بدون فرمان در مسیر پر پیچ و خم کوهستانی!!تصورش هم وحشتناک است.

 داد زدم بابا جان، یک کاری بکن. پیچ بعدی را چگونه می خواهی عبور کنی؟ اگر آن را نپیچی که ته دره ایم.کمی نگرانی در چهره ی دکتر ظاهر شد، گفت تا به آن پیچ برسیم خدا بزرگ است. گفتم بزرگی خدا سرجایش، یک کم فکر کن و راهی پیدا کن تا همه به دیار باقی نشتافته ایم. واقعاً همه ترسیده بودیم، ابراهیم که بنده خدا لال شده بود و فقط روبرو را نگاه می کرد.

دکتر شروع کرد به نگاه کردن به دوروبرش. معلوم بود دنبال چیزی می گردد که بتواند با آن فرمان را روی محورش طوری قرار دهد که محکم باشد. در ذهنم این سوال بزرگ ایجاد شد، که در این جا و در این فرصت اندک دکتر چه چیزی می خواهد پیدا کند تا بتواند ما را از این مخمصه نجات دهد؟ آنقدر ترسیده بودم که هیچ چیز به فکرم نمی رسید.

ناگهان ابراهیم فریاد زد که در را باز کن تا خودمان را از ماشین به بیرون پرتاب کنیم. دست و پایمان می شکند ولی حداقل زنده می مانیم. فکر خوبی بود ولی اجرایش بسیار دشوار. در همین لحظات سخت بود که دکتر، به جوراب نویی که در دست ابراهیم بود نگاهی انداخت و با سرعت آن را از دست ابراهیم که کاملاً خشکش زده بود، گرفت و با سرعت روی محور فرمان گذاشت و غربیلک فرمان را هم با شدت بر روی آن کوفت. فرمان جا رفت و محکم شد و اصلاً هم لق نزد.

من و ابراهیم که بهت مان زده بود و لال شده بودیم، فقط نظاره گر این هنرمایی دکتر بودیم. وقتی به بالای دره و مقابل مخابرات رسیدیم، دکتر باز هم به همان حالت شوخ طبعی اش برگشت و گفت: آفرین به دبیر فیزیک که هدیه روز معلمش ما را نجات داد. این هدیه بسیار بسیار با ارزش تر از هدیه های ما در روز معلم است. حرف قبلی ام را در مورد هدیه ات پس می گیرم.

جانی نداشتیم بخندیم و فقط لبخند سردی بر لبانمان نقش بست. آن شب دکتر میمهان ما بود و کل ماجرا را با آب و تاب فراوان برای دیگران تعریف کرد. ابراهیم گفت: جوراب هدیه دبیر فیزیک بازهم کاری فیزیکی انجام داد و ما را نجات داد. اگر دبیر دیگری به جز من در ماشین بود ،همه به فنا رفته بودند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.