بلدوزر

همه جا پوشیده از برف بود و سپیدی آن چشمانم را می زد و به زحمت می توانستم جلو را نگاه کنم. برف پاک کن مینی بوس هم جواب گوی این همه برف نبود. حدود نیم ساعتی بود که از آزادشهر به راه افتاده بودیم و جاده از همان پیچ پادگان نوده پوشیده از برف بود. هر ده دقیقه یک ماشین از روبرو می آمد و همین من را کمی نگران کرده بود. وقتی از کنار پاسگاه غُزنوی گذشتیم، دیگر هیچ ماشینی از روبرو نمی آمد و هیچ ماشینی هم از کنارمان نگذشت، این اتفاقات اصلاً خوب نبود.

ولی وقتی به چهره حاجی نگاه کردم آنقدر آرام بود که انگار نه انگار جاده برفی است و مسیری صعب العبور بعد از تیل آباد را در پیش داریم. بعد از مدتی وقتی متوجه نگاه من شد با همان لحن همیشگی اش گفت، نگران نباش گیر نمی کنیم. از این برف ها اینجا زیاد می آید، من سالهاست در این جاده رانندگی کرده ام و می دانم چه کار باید کنم. در ادامه لبخندی زد و گفت اگر من بلد نباشم، این ماشین خودش می داند چه کار باید بکند.

به تیل آباد و ابتدای جاده خاکی رسیدم. اینجا برف خیلی بیشتر نشسته بود و هیچ ردی هم در مسیر نبود و این یعنی هیچ آمد و شدی در چند ساعت اخیر در این جاده رخ نداده است. حاجی  همان ابتدای جاده توقف کرد تا زنجیر چرخ ها را بررسی کند. در داخل مینی بوس، برای رفتن به وامنان مخالفین و موافقان رو در روی هم جبهه گرفتند و بحث ها کمی بالا گرفت، نکته جالب این بود که وقتی حاجی آمد، بدون توجه به آنها حرکت کرد و وارد مسیر وامنان شد. مسافران هم وقتی دیدند که مینی بوس به راه افتاده است، ساکت شدند. البته مخالفین در بهت فرو رفته بودند.

سکوت درون ماشین همانند برف بیرون سنگین بود. من به همراه یک پیرمرد که جلو نشسته بودیم تمام حواسمان به جاده بود، هر چه جلوتر می رفتیم ارتفاع برف بیشتر می شد و لغزش های ماشین هم بیشتر، حدود شش هفت کیلومتری را به آرامی پشت سر گذاشتیم. در ابتدای ورود به تنگه بودیم، قبل از پیچی که با شیبی ملایم وارد تنگه می شد حاجی ناگهان ماشین را متوقف کرد.

همه ما منتظر بودیم که حاجی چه خواهد گفت، ولی او بدون توجه به نگاه های ملتمسانه ما از ماشین پیاده شد و کمی از ماشین فاصله گرفت. بعد از مدت کوتاهی برگشت و با همان خونسردی خاص خودش گفت که این پیچ بادگیر است و برف خیلی آنجا جمع شده است، نمی شود رد شد، تا سینه ماشین برف است و عبور در این شرایط ممکن نیست. تا هوا تاریک نشده باید دور بزنیم و برگردیم.

من هم مانند همه مسافران کاملاً حرف های حاجی را  تایید کردیم. در اینجا فقط باید به تجربه حاجی اتکا می کردیم. فرمان اول را چرخاند و ماشین کاملاً عمود بر جاده شد، وقتی دنده عقب گرفت تا چرخش دوم را تنظیم کند. ماشین سُر خورد و به پهلو در کانالی که کنار جاده بود افتاد. یک طرف ماشین کاملاً در هوا بود و طرف دیگرش در کانال، آنقدر ترسیده بودم که نمی دانستم چه کار باید کنم.

با نهیب پیرمرد، به زحمت از ماشین پیاده شدم. از در سمت شاگرد ممکن نبود، چون چسبیده بود به کُتل کنار کانال، به همین خاطر من و همه مسافران از همان در سمت راننده پیاده شدیم. وقتی از بیرون نگاه کردم به عمق فاجعه ای که رخ داده بود پی بردم. چرخ سمت راننده  کاملاً در هوا بود. نمی دانم این لرزشی که در من به وجود آمده بود از سرمای هوا بود یا تاریک شدن هوا یا این چرخی که در هوا بود. ولی هرچه بود تاب تحملش را نداشتم. جالب این بود که وقتی به چهره حاجی نگاه می کردم، همچنان خونسرد بود .

حاجی که به فکر فرو رفته بود بعد از مدتی از ما خواست تا با تمام قدرت از پشت ماشین را هُل دهیم. ولی وقتی من وضعیت مینی بوس را دیدم، پیش خودم فکر کردم اگر به همان سمتی که حاجی می گوید هُل دهیم، تازه اگر ماشین حرکت کند، حتماً چپ خواهد شد، چون زاویه اش خیلی زیاد بود و لغزیدنش حتمی. با قیافه حق به جانب موضوع را با حاجی در میان گذاشتم ولی باز هم با لبخندی مواجه شدم که نمی دانم از ترحم بود یا تمسخر، گفت کله قندی ها نمی گذارد چپ شود، نگران نباش.

تمام مسافران اعم از زن و مرد و پیر و جوان با تمام وجود هُل می دادیم و با چند بار پایین و بالا رفتن، و گازهای به موقع حاجی، ماشین شروع به حرکت کرد و تا آستانه چپ شدن هم رفت، درست در همان زمانی که فکر می کردم همین الآن کاملاً به پهلو خواهد خوابید، درست در جهت عکس مانند فنر جهید و چرخ های سمت راننده کاملاً روی جاده قرار گرفت.

خوشحالی ما زیاد دوامی نداشت چون تمام این زحماتی که ما و حاجی کشیدیم ما را باز هم به همان نقطه اول بازگرداند. هنوز به سمت وامنان بودیم، امکانش نبود که ماشین را در آن وضعیت به جهت عکس هُل دهیم. همه سوار شده بودند و نگرانی در چهره همه موج می زد. حاجی تا این اوضاع را دید،گفت خیالتان راحت باشد که باک گازوئیل ماشین پر است و بخاری هم کاملاً سالم است. تا صبح هم اگر بمانیم هیچ اتفاقی نمی افتد. و آرام آرام شروع به حرکت کرد. هنوز در علت حرکت حاجی بعد از آن نطق غرایش مانده بودم که درست در میان پیچ و همانجایی که گفته بود، سینه مینی بوس گیر کرد و دوباره متوقف شدیم.

درونم غوغایی برپا بود و وقتی به بقیه هم نگاه می کردم همین حس را می دیدم. ولی حاجی همچنان خونسرد بود، آنقدر که اعصابم را به هم می ریخت. تاریک شدن هوا و بارش برف آن هم بسیار سنگین همه چیز را کاملاً برای شبی هولناک آماده می کرد. البته بخاری خوب بود ولی آرام آرام در نوک انگشتان دست و پایم احساس سردی می کردم. متاسفانه رادیاتور بخار درست پشت صندلی ما بود. نمی دانم چقدر در همین وضعیت اسفناک بودیم که صدای مهیبی از پشت مینی بوس همه ما را ترساند.

فکر کردم حتماً کوه ریزش کرده، در ذهنم این اتفاق را در کنار اتفاقات دیگر قرار دادم، فاجعه بار تر از این نمی شد، کاملاً نامید و ترسیده بودم که پسربچه ای که روی صندلی آخر نشسته بود، ناگهان با صدای بلندی گفت: بلدوزر. وقتی با آن هیبت عظیمش و کلی سروصدا از کنارمان گذشت، چنان شعفی در ما ایجاد شد که غیر قابل وصف است. بر چهره همه مسافران لبخندی هرچند کوچک نقش بست.

بلدوزر، آرام و قدرتمندانه می رفت و غرور خاصی در حرکتش بود. مسیر مقابل ما را باز کرد و با اشاره راننده آن که همچون خود بلدوزر هیبتی داشت، حاجی هم به دنبالش به راه افتاد. صدای صلوات مسافران برای سلامتی راننده بلدوزر و همچنین حاجی بود که در داخل مینی بوس طنین می انداخت. وقتی از پشت به آن هیبت غول پیکرش نگاه می کردم احساس آرامشی دلپذیر به من دست می داد. پر سرو صدا ولی متین در راه بود و این سپیدی ها را به گوشه ای میراند. صدایش که قبلاً برایم گوش خراش بود حالا روح نواز و امید بخش بود. این صدا و این سیما برایم پر بود از هارمونی و ریتم و زیبایی.

وقتی وارد شیب تند جاده شدیم، حاجی ماشین را متوقف کرد و این غول آهنی از ما فاصله گرفت، دور شدنش را تاب تحمل نداشتم، هرچه دورتر می شد این فراغ مرا به ورطه ای هولناک می کشاند، از خود بی خود شده بودم و با صدای بلند می گفتم رفت  رفت. همان پیرمرد باز مرا با نهیبی به خود آورد و گفت گوش کن حاجی چه می گوید. با تعجب به طرف حاجی چرخیدم و باز با همان لبخند همیشگی اش مواجه شدم. گفت اگر با این سرعت وارد سربالایی شویم ماشین نمی کشد و حتماً به عقب سُر می خوریم. باید صبر کنیم تا بلدوزر راه را تا بالا باز کند، بعد کمی دور بگیریم و توکل به خدا از این شیب بالا برویم.

حرفش منطقی بود ولی من دلتنگ بلدوزر شده بودم و فقط دوست داشتم نزدیک به او باشم. چشمانم در آن کولاک برف و عمق تاریکی تا جایی که امکان داشت چراغ هایش را دنبال کرد. در تاریکی محو شد و صدایش هم شنیده نمی شد، و همین دوباره مرا نگران کرد. شاید نتوانیم از این شیب بالا برویم و همینجا گیر کنیم. بلدوزر که رفت پس چه کار باید کنیم. وقتی به حاجی نگاه کردم، انگار می دانست در دلم چه می گذرد. رو به من کرد و گفت نگران نباش اگر گیر کنیم خود بلدوزر می آید و ما را بکسل می کند.

با صلوات غرایی راه افتادیم. ماشین با جان کندن داشت بالا می رفت ولی می رفت و همین برایم قوت قلب بود. با مهارت حاجی که واقعاً مثال زدنی بود، به بالا رسیدم و دوباره به دوستی که تازه یافته بودم نزدیک شدیم. نمی دانم چرا در همین زمان اندک اینقدر به او دل بسته بودم و اصلاً دوست نداشتم از او حتی لحظه ای جدا شوم.

تا خود وامنان، گاهی دقیقاً پشتش و گاهی هم بافاصله همراهش بودیم. واقعاً خدمت بزرگی به ما کرد و ما را از ماندن در میان جاده ای کاملاً سپیدپوش در دل تاریکی نجات داد. فکر کنم همه مسافران هم همچون من سپاسگزار راننده وظیفه شناس این بلدوزر بودند که در این وقت هم در خدمت همنوعان خویش بود. وقتی جلوی جوشکاری حاج رمضان از مینی بوس پیاده شدم کاملاً تا زانو در برف فرو رفتم. بلدوزر همانجا دور زد تا برود و مسیر را تا نراب هم باز کند.

به سمت بلدوزر رفتم تا حداقل کار ممکن که تشکر است را از راننده گرامی آن کنم. ولی خیل مسافران بود که گرد بلدوزر جمع بودند و همه همین کار را می کردند. هر کس هر آنچه از خوراکی داشت به آقای راننده می داد و حتی یکی از مسافران که خانه اش نزدیک بود یک فلاکس چای برای او آورد. لبخند راننده را هیچ گاه از خاطر نخواهم برد که از همه تشکر می کرد. من هم فقط توانستم سپاس خود را زبانی بگویم که توانم در همین حد بود.

با همان متانت و وقاری که داشت شروع به حرکت کرد و من هم ایستادم و زیر بارش برف تا جایی که امکان داشت با دیدگانم مشایعتش کردم. از آن روز به بعد هرجا  بلدوزری حتی بی حرکت و بدون راننده می بینم، به یاد آن شب می افتم ، سری از روی ادب برایش تکان می دهم برای او و آن دوستش که آن شب ما را نجات داد آرزوی موفقیت می کنم!!!

سحری

در ماه رمضان قوانین خانه ما کاملاً متفاوت می شد. اولین و مهمترین نکته داشتن میهمان بود. اغلب شب ها دو یا سه نفری میهمان داشتیم. معمولاً همکارانی که دو روز کلاس داشتند و رفت و آمد می کردند، در ماه رمضان آن یک شب را پیش ما مهمان بودند. البته با بودن این دوستان بیشتر خوش می گذشت. از هر دری صحبت می شد و بحث های جالبی پیش می آمد که برای من بسیار مفید بود. در این شب ها من معمولاً شنونده بودم و بسیاری چیزها از دوستان آموختم. البته شوخی و بامزه بازی های دوستان هم در جای خودش بسیار جذاب بود.

در مورد خورد و خوراک هم قضیه به صورت دیگری بود. سفره های افطاری ما خیلی پر بار بود و رنگ و لعابش هم بسیار چشمگیر بود! پنیر و گوجه فرنگی عضو اصلی بود و در زمان وفور نعمت، چند تا هم تخم مرغ آب پز به آن اضافه می شد. ولی تنها چیزی که فراوان بود چای بود. چون در آن هوای سرد بهترین چیز برای  گرم شدن در زمان افطار چای بود. تنها مشکلی که برای افطار داشتیم تهیه نان بود، چون همه در زمان پخت نانوایی، در مدرسه بودیم. که این مشکل هم با درایت آقای مدیر در ماموریت دادن به فرزند نانوا حل شد.

سفره افطار را پهن کردیم و هرآنچه داشتیم در سفره گذاشتیم. نگاهی که به سفره انداختم واقعاً قوت غالب ما نان بود. یک قالب پنیر در وسط سفره و  چند تا گوجه هم در کنارش و کلی نان. ولی نکته جالب این بود که لبخند از لبان هیچ کدام از ما نمی افتاد و همه با اشتیاق منتظر اذان بودیم تا افطار کنیم. هیچ کس اعتراضی نداشت و همه به همین وضعیت قانع و راضی بودند.

رادیو در حال پخش ربنا بود که صدای در آمد. وقتی در ورودی را باز کردم. دیدم دختر همسایه با زحمت بسیار کاسه ای را در دستانش نگاه داشته است. تا گفت آقا اجازه که من کاسه را گرفتم تا بیشتر از این خسته نشود. دانش آموز کلاس اول راهنمایی بود، با خجالت گفت آقا اجازه این را مادرمان داد تا برای افطار شما بیاورم. از او تشکر بسیار کردم و همچنین گفتم از مادر گرامیشان نیز تشکر بسیار کند.

وقتی با کاسه وارد اتاق شدم. چشمان همه برقی زد. آش کشکی بود با ظاهری بسیار زیبا که واقعاً ما را غافل گیر کرده بود. عطر سیرداغ پیاز داغش کل فضای اتاق را گرفت و همه مدهوش این رایحه دل انگیز شده بودند. وقتی آن را وسط سفره گذاشتم چنان سفره را پربار کرد که قابل وصف نیست. اذان را که گفتند، همه با نان و پنیر و چای شروع کردند، ولی نگاه همه به کاسه پرطمطراق آش بود.

حمید کاسه را به سمت خود کشید که اعتراض حسین بلند شد. حمید هم لبخندی زد و گفت نگران نباش، می خواهم بین همه به طور مساوی تقسیم کنم. بعد رو به من کرد و گفت برو چند تا کاسه ماست خوری بیاور. با توجه به وجود مهمانان، تعداد زیاد بود و فکر کنم به هر نفر فقط یک ملاقه آش رسید. به طوری که حتی کاسه کوچک ماست خوری هم پر نشد. ولی هرچه بود بسیار لذیذ بود و به قول معروف به همه چسبید. البته با نان بسیار!  دست همسایه درد نکند که به فکر ما بود.

مهمترین بخش قوانین اتاق در ماه رمضان و البته سخت ترین آن هم سحری بود، که معمولاً حدود ساعت ده و نیم شروع به پختن آن می کردیم و ساعت دوازده شب هم می خوردیم و بعد بلافاصله می خوابیدیم! واقعاً ساعت سه یا چهار صبح بیدار شدن و سحری آماده کردن امکانش نبود. حتی از شب آماده کردن و در سحر گرم کردن هم مورد تایید هیچکس قرار نگرفت. با توجه به اینکه اکثر ما دو شیفت کلاس داشتیم این تنها کاری بود که می شد انجام داد، تا در شب میزان بیشتری خوابید. وگرنه همه در کلاس در حال چرت زدن بودیم.

آن شب نوبت من بود که سحری را آماده کنم. تخصص من ماکارونی بود و از ساعت ده شب شروع کردم به آماده کردن مایه ی آن. پیازها دقیقاً هم اندازه خرد شد و در حرارت ملایم گاز پیک نیک طلایی شد، در ادامه مقدار اندکی گوشت چرخ کرده که از دیروز باقی مانده بود را تفت دادم و مقدار زیادی هم سویا که از قبل آنها را خیس کرده بودم را به آن اضافه کردم. بعد از اینکه کاملاً سرخ شدند ادویه جات و رب را به آن افزودم. الحق و الانصاف رنگ و بویی بسیار دل انگیز پیدا کرده بود.

 چون فقط یک گاز پیک نیکی داشتیم، مراحل باید به صورت مجزا انجام می شد. بعد از اتمام کار مایه، قابلمه پر آب را روی گاز پیک نیک گذاشتم و بعد از جوش آمدن، ماکارونی های ریسمانی را درون آن ریختم. زن صاحبخانه این ماکارونی های رشته ای را ریسمانی می گفت و این نام برای ما هم ماند. ته دیگ سیب زمینی هم با دقت فراوان در داخل قابلمه جاسازی شد. خلاصه همه کارها به نحو احسن تمام شد و این غذای بسیار لذیذ را گذاشتم روی شعله کم تا دم بکشد.

غذا روی گاز پیک نیک در گوشه ی اتاق بود و دوستان هم در حال گفتن و خندیدن. آرام آرام بوی ماکارونی فضای اتاق را در بر گرفت و من هم کلی داشتم کیف می کردم که غذای دست پخت من چه می کند و حتماً همه ی بچه ها دلی از عزا در خواهند آورد. خودم بیشتر منتظر ته دیگ بودم. حالا حتماً آن سیب زمینی ها کاملاً یک دست سرخ شده بودند و مبدل به سرمه ای شده بودند که به جای خوردن می بایست به چشمان کشید.

در همین حین یکی از میهمانان شوخی اش گل کرد و آمد وسط اتاق و گفت می خواهم چند تا فن تکواندو به شما یاد بدهم. گارد گرفت و شروع کرد به صورت مسخره بازی حرکت انجام دادن. آنقدر جالب ادا و اطوار درمی آورد که همه از خنده روده بُر شده بودیم. وقتی هم که به زبان ژاپنی در حین انجام فنون صحبت کرد، از خنده زمین را چنگ می زدیم. واقعاً در این کار طنز، مهارتی مثال زدنی داشت. برای حسن ختام و در لحظه آخر فن خاصی را به اجرا درآورد، یک حرکت چرخشی با پا به سمت عقب!

وقتی این حرکت را با آن حالت خاصش انجام داد. ناگهان صدای مهیبی بلند شد و همه مات و مبهوت فقط نظاره گر صحنه ی اجرا فن بودیم. چنان ضربه ای با پا به قابلمه روی گاز پیک نیک زده بود که همه محتویات آن در هوا فوران کرد و تمام ماکارونی ها در قسمت انتهایی اتاق، روی دیوار و کف پخش شد. رشته های باریک ماکارونی با آن رنگ قرمز زیبایشان چنان در هوا می رقصیدند و از هم جدا می شدند و هرکدام به سمتی می رفتند که انگار سالهاست در زندان قابلمه اسیر بودند.

ته دیگی که کلی وقت صرف آن کرده بودم و هر دو طرف را در روغنی که آغشته به ادویه جات بود سرخ کرده بودم، یک تکه و با حرکتی دورانی به سمت دیوار کنار در ورودی اتاق در حال پرواز بود. نمی دانم چرا این حرکات را با دور آهسته می دیدم. واقعاً مغزم هم تحمل دیدن و پردازش این صحنه ها را نداشت. در کسری از ثانیه، تمام زحماتی که در این دوساعت با عشق کشیده بودم، پودر شد و به هوا رفت.

دلم سوخت از آنهمه دقت که در تهیه آنهمه ماکارونی به خرج داده بودم. همه چیز را به اندازه و در حد کمالش آماده کرده بودم، دو تا بسته پانصد گرمی و یک عالمه مخلفات خرجش کرده بودم. سکوت محضی که در اتاق حاکم شده بود، نشان از وخامت اوضاع می داد. نمی دانم چرا همه مرا نگاه می کردند و اندک اندک فاصله شان را از من زیاد می کردند. خودم خبر نداشتم که داشتم با خشم بسیار به آنها می نگریستم.

حسین با خنده ای سکوت را شکست و جو را تغییر داد. البته جو خودشان را، چون من تازه داشتم اوج می گرفتم. همچون کارتون هایی شده بودم که اول قرمز می شدند و بعد از گوش هایشان همچون سوت قطار بخار یا دود بیرون می زد. ضارب که خودش هم دچار شک شده بود لبخندی به زور بر لبانش نقش بست. که وقتی با فریاد من مواجه شد، همچون چوبی در جای خود خشکش زد.

در آن اوج عصبانیت که فقط داد و بیداد می کردم و اصلاً هم نمی دانستم چه دارم می گویم، نمی دانم چرا احساس بی وزنی می کردم، انگار پاهایم روی زمین نبود و در هوا تکان می خورد. هیچ کاری نمی کردم ولی در حال حرکت بودم، داشتم از دوستان دور می شدم. کمی نگران شدم که خود را مقابل در اتاق دیدم. ترسیدم که حتماً سکته کرده ام و دارم در رویا چیزی می بینم. شاید در حال رفتن  به آن دنیا هستم. صحنه نزدیک شدنم به در، مرا به یاد فیلم گلادیاتور انداخت.

در اتاق کناری وقتی روی زمین افتادم و حسین و حمید را بالای سرم دیدم، تازه فهمیدم چه خبر است. حمید رو به من کرد و گفت یک قابلمه ماکارونی که این همه عصبانیت ندارد. داشتی کل اتاق را روی سرت می گذاشتی که بیرون آوردیمت تا حداقل به خودت آسیب نرسانی. حسین هم یک لیوان آب دستم داد و گفت بنوش تا آرام شوی. مطمئن باش زحماتت برای این سحری قابل تقدیر است و در ذهن ما خواهد ماند. و من هم فقط با بهت آنها را نگاه می کردم.

سحر همان افطار تکرار شد، البته بدون گوجه و فقط نان و پنیر و چای. خوشبختانه یک قالب پنیر در اتاقی که برایمان حکم یخچال داشت باقی مانده بود. البته به خاطر کمبود، نان جیره بندی شد تا عدالت برقرار شود. هرچه به سفره نگاه می کردم آن ماکارونی نازنین جلو چشمانم می آمد، ولی حیف که سرابی بیش نبود. هر لقمه ای که بر می گرفتم فقط آن آقای تکواندوکار که دقیقاً مقابلم هم نشسته بود را نگاه می کردم، و نمی دانم چرا آرواره هایم محکم به هم می خورد!…

امتحان زبان

حوزه امتحان نهایی سال چهارم دبیرستان معمولاً در وامنان برگزار می شد و داوطلبان روستاهای اطراف هم به اینجا می آمدند، با این اوصاف بازهم حوزه خلوتی بود و تعداد شرکت کنندگان به صد نفر هم نمی رسید. من هم که چند سالی است در کسوت منشی حوزه تجاربی بس گرانبها کسب کرده ام، امسال هم برای همین پست دعوت شدم که با کمال میل قبول کردم.

مدرسه سالن بزرگی داشت، حدود دو سوم شرکت کنندگان را در سالن قرار دادم و باقی هم در بزرگترین کلاس مدرسه، با کمک سرایدار انجمنی که همسایه مدرسه بود، میز و نیمکت ها را جابه جا کردیم. چیدمان بدین صورت شد که تمامی پسرها در جلوی سالن و با کمی فاصله دخترها در ادامه و باقی آنها هم در کلاس. شماره داوطلبی را هم روی میز ها چسباندم و همه چیز برای شروع امتحانات آماده بود.

خوبی آزمون نهایی در آراستگی ظاهری شرکت کنندگان، مخصوصاً پسرها است. چنان با ظاهری مرتب می آمدند که انگار چه خبر است. در طول سال تحصیلی هیچکدام از آنها را با این ریخت و قیافه ندیده بودم. حتی بعضی ها با کت و شلوار می آمدند. ولی از حق نگذریم، خداییش بچه های خوبی بودند. هم پسرها و هم دخترها، در طول ایام امتحان هیچ گونه مسئله یا مشکلی چه در حوزه و چه در بیرون حوزه ایجاد نکردند. البته زیرچشمی نگاه هایی رد و بدل می شد که از نظر ما کاملاً حلال بود.

خوشبختانه این بار رئیس حوزه از دوستان بود، همچون من از گرگان می آمد و با خانواده در روستا بیتوته داشت. از همان اولین امتحان از او خواستم که با همکاری و مساعدت عوامل اجرایی نگذارد مورد خاصی رخ دهد و او هم قول داد تمام و کمال حواسش به همه چیز باشد. در روز اول هم، همه عوامل را کاملاً توجیه کرد. من هم طبق وظایفی که داشتم تمام کارها را با نظم و دقتی مثال زدنی انجام می دادم.

معمولاً در درس هایی مانند زبان خارجه که سوالات بیشتر تستی یا جای خالی یا مشخص کردنی است، کار مراقبان بسیار سخت می شود و باید تمام حواسشان به دانش آموزان و نگاههای تیزبین آنها به اطراف باشد. بیشتر اوقات در این دروس من هم تا حدی نقش مراقب پیدا می کردم تا کمی از کار دوستان را کم کنم. در طول سالن آرام قدم می زدم و حواسم به تک تک آنها بود.

زمان آزمون زبان خارجه، هشتاد دقیقه بود و با گذشت پنجاه دقیقه، حتی یک نفر هم برگه اش را تحویل نداده بود. همه نشسته بودند و بسیاری هم پاسخ نمی دادند، ولی نمی دانم چرا هنوز جلسه را ترک نکرده بودند. سکوت عمیق سالن هم بسیار عجیب بود، هیچ کس هم هیچ حرکت مشکوکی انجام نمی داد. وقتی در طول سالن قدم می زدم این آرامش در میان دانش آموزان به نظرم آرامشی قبل از طوفان بود. ولی هرچه می گذشت خبری یا اتفاقی رخ نمی داد.

به خودم گفتم، نگاهم را مثبت کنم. این بچه ها یا واقعاً بلدند و نوشته اند و یا اینکه واقعاً مروت را به حد کمال رسانده اند و به فکر کارهای دیگر نیستند. هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم این نگاه مثبت را در خود تثبیت بخشم و بعد از چند دقیقه این نگاه از مقابل دیدگانم رفت. چون به زمان پایان امتحان نزدیک می شدیم به اتاق منشی رفتم و شروع کردم به کامل کردن صورت جلسات و باقی موارد.

تازه پشت میز نشسته بودم و هنوز پوشه صورت جلسات را باز نکرده بود که صدای یکی از دانش آموزان آمد  که از مراقب مربوطه پرسید، آقا اجازه سوال12 قسمت c خوانده نمی شود. لطفاً آن را برایم بخوانید. چند لحظه بعد هم صدای مراقب آمد که گفت، من مشکلی نمی بینم. کاملاً واضح است. ما اجازه ندایم در امتحان زبان، کلمات را تلفظ کنیم. پیش خودم فکر می کردم که این همه مدت در سالن بودم و هیچ کس سوالی نداشت، حالا چه شده که برایشان سوال مطرح شده است؟

هنوز سطر اول صورت جلسه را کامل نکرده بودم که باز صدای  دانش آموز دیگری آمد که پرسید: آقا اجازه سوال 15 قسمت  d مربوط به درس ما نیست. چند لحظه بعد هم صدای مراقب را شنیدم که گفت من دبیر زبان  نیستم، ولی امکان ندارد سوال نهایی که کشوری است اینگونه که شما می گویید بی ربط به درس باشد.

گوشهایم تیز شد. همین که در نبود من اینها در حال سوال پرسیدن هستند خیلی مرا به فکر فروبرد، هرچه سعی می کردم مثبت اندیشی کنم هیچ دلیلی نمی یافتم. مگر می شود در سوالی که از وزارتخانه آمده و برای کل کشور طراحی شده است مشکلی باشد؟! احتمالاً اتفاقی در شرف رخ دادن است. ولی هر چه فکر کردم، عقلم به جایی نمی رسید که این اتفاق چیست؟

وقتی صدای یکی دیگر از شرکت کنندگان را شنیدم، سریع و به حالت دو از اتاق خارج شدم تا صحنه را کاملاً ببینم، شاید بفهمم اینجا چه خبر است. تا وارد سالن شدم دانش آموز سوالش را پرسیده بود، در سوال 8 گزینه a فکر کنم اشتباه تایپ شده است. مراقب داشت به سمت او می رفت. ولی وقتی به کل سالن نظر انداختم آن اتفاقی را که به دنبال آن می گشتم، را مشاهده کردم.

با اجازه رئیس حوزه بالای سر آن داوطلب رفتم و با صدای بلند که بیشتر شبیه داد زدن بود گفتم حق سوال کردن ندارید. سپس رو به کل حوزه کردم و با عصبانیت ادامه دادم، هیچ کس حق سوال کردن ندارد، هرکسی چیزی بپرسد به عنوان متخلف ورقه اش را خواهم گرفت. دیگر از کسی صدایی شنیده نشود. سکوت مطلق تا پایان امتحان.

چهره های اخم آلود داوطلبان نشان داد که بسیار از دست من عصبانی هستند، همین که نگذاشتم نقشه شان عملی شود کلی به آنها برخورده بود. چاره ای نبود من می بایست مراقب اوضاع جلسه امتحان باشم. از طرف دیگر بهتی را که در چهره های عوامل اجرایی دیدم نشان از بی اطلاعی آنها از موضوع اصلی بود. فکر نکم آنها اصلاً چیزی فهمیده باشند.

 رئیس حوزه به من اشاره کرد به دفتر مدرسه بروم. به کنارش رفتم و آرام کنار گوشش گفتم بعد از پایان آزمون همه چیز را برایتان توضیح خواهم داد. بگذار این یک ربع من در سالن باشم تا اینها به اهداف از پیش تعیین شده شان نرسند. دیگر حتی در سالن هم راه نمی رفتم و درست در ابتدای سالن و مقابلشان ایستاده بودم.و فقط نگاه می کردم. چند دقیقه که گذشت شروع کردند به بلند شدن و تحویل دادن برگه هایشان. کاملاً ناراحتی و حتی عصبی شدن را می شد در چهره هایشان دید.

آزمون به پایان رسید و همه داوطلبان از حوزه خارج شدند. آقای رئیس رو به من کرد و گفت چه شد که ناگهان همچون بمبی منفجر شدی و حوزه را روی سرت گذاشتی؟ این بندگان خدا فقط چند تا سوال پرسیدند که تو هم چنان به پرشان زدی که تا آخر جلسه جرات سوال کردن نداشتند. مگر چه شده بود که اینگونه برفروختی و حوزه را با خاک یکسان کردی؟ خبرش به اداره برسد برای من دردسر می شود.

در همین حین آقای ناظر حوزه  که از اداره بود هم آمد و گفت کارتان اشتباه بود، این برخورد شما با داوطلبان اصلاً درست نبود، اصلاً شما منشی حوزه هستید و حق ندارید اینگونه به داوطلبان تذکر بدهید. اگر دلیل قانع کننده ای نداشته باشید، مجبورم به اداره گزارش کنم.

آنها را به آرامش دعوت کردم، و گفتم اینها شیطان را هم درس می دهند. نباید آنها را دست کم بگیرید. هر حرکت آنها حتماً کاری یا شیطنتی در ورای خود دارد. اینها بدون قصد و نیت قبلی هیچ کاری را انجام نمی دهند.آن داوطلبان با آن سوالاتشان داشتند پاسخ های درست را به کل سالن می رساند. مثلاً وقتی می پرسید سوال12 قسمت c خوانده نمی شود یعنی بچه ها، جواب سوال 12 قسمت c است و الی آخر. . .

دوباره بهتی در چهرهایشان پدیدار شد، همان آقای ناظر حوزه که برایم شاخ و شانه کشیده بود، به پشتم زد و گفت آفرین، جوان تیزی هستی، خوب و به موقع فهمیدی. لبخندی زدم و گفتم اصلاً هم تیز نیستم، خیلی هم کُند هستم، می بایست در همان سوال اول می فهمیدم نه در سوال سوم. لبخندی زد و گفت ما که تا سوال آخر هم نمی فهمیدیم.

مدیر از من پرسید چه طور این موضوع را کشف کردی؟ گفتم من کلاً تا حدی منفی به موضوعات نگاه می کنم. و تا وقتی مستنداتی در مورد مثبت بودن نیابم موضوع را رها نمی کنم. سکوت عجیب حوزه و نشستن همه تا پایان وقت و همچنین سعی در انجام ندادن کار خاصی مرا مشکوک کرد، خصلت دانش آموز تقلب کردن است، پس اینها چرا اینقدر مودب سر جلسه بودند؟ وقتی نفر سوم سوال را پرسید، من سریع خود را به سالن رساندم، فقط به دانش آموزان نگاه کردم تا واکنش آنها را ببینم. کل سالن در کسری از ثانیه بعد از پرسیدن دانش آموز شروع به نوشتن کردند.

کلاٌ دانش آموزان ما فکرشان در اینگونه جهات بسیار بسیار خلاق است. فقط در ذهنم پاسخ چند سوال ماند. چه طور قبل از امتحان به این هماهنگی رسیدند؟ این فکر زاییده ذهن کدامیک از آنها بود؟ چگونه دخترها و پسرها در این زمینه با هم هماهنگ شدند؟ البته کارشان خوب بود ولی حیف که زیاد نتوانستند آن را اجرایی کنند.

فرمان

مهدی معلم پایه چهارم ابتدایی کاشیدار بود، سال گذشته در دانشگاه قبول شده بود و دانشجوی دکتری دامپزشکی بود. به همین خاطر از همان ترم اولی که وارد دانشگاه شده بود به دکتر شهرت یافت و همه به این عنوان صدایش می کردند. او حتی به این نام در روستا نیز معروف شد و در زمانی که ترم های سوم یا چهارم بود جهت معاینه و گاهی اوقات هم درمان های بسیار جزئی به بازدید گاوها و گوسفندان اهالی روستا می رفت.

پدر دکتر یک مزدا هزار وانت داشت که،گه گاهی دکتر با آن به روستا می آمد. البته این ماشین ویژگی های  خاصی داشت که فقط دکتر و پدرش می توانستند آن را به حرکت درآورده و هدایتش کنند. همه چیزش قوانین و قواعد عجیبی داشت، از روشن کردن و به حرکت درآمدن ماشین گرفته تا ترمز و توقف آن . مخصوصاً دنده ها که همه آنها برای جا رفتن لم خاصی داشت و دارای آداب مخصوصی بود.

در آن سال، دو روز هم در کاشیدار کلاس داشتم. بیشتر اوقات پیاده می رفتم و پیاده برمی گشتم. و از این پیاده روی لذت می بردم. اردیبهشت بود و کلاسم به پایان رسید و وقتی از در مدرسه بیرون آمدم، ابراهیم را دیدم که او هم کلاسش در مدرسه دخترانه تمام شده بود. ابراهیم دبیر فیزیک دبیرستان بود. با هم پیاده به سمت وامنان به راه افتادیم. هوا بسیار عالی بود و هر دو از دیدن این همه طراوت و سرزندگی سیر نمی شدیم.

وقتی به سه راه رسیدیم و سمت وامنان را انتخاب کردیم. صدای ماشینی در پشت سرمان توجهمان را جلب کرد. وقتی برگشتیم مزدای دکتر بود که آرام از کنارمان گذشت و به زحمت چند متر جلو تر متوقف شد. دکتر با همان لبخند همیشگی اش اشاره کرد که سوار شویم. ما هم از خدا خواسته به سمت ماشین رفتیم. می خواستم پشت وانت سوار شوم که ابراهیم گفت بیا جلو بنشین، نگاهی به او انداختم و گفتم مگر می شود سه نفری جلوی مزدا هزار نشست؟ دکتر با خنده گفت بیا، این مزدا با مزداهای دیگر فرق دارد.

ابراهیم که لاغر تر بود وسط نشست و من هم به زور جا شدم و در به زحمت بسته شد. به دکتر گفتم این که با بقیه مزداها هزارها فرقی ندارد. داریم خفه می شویم، ابراهیم  بنده خدا که دارد له می شود. دکتر لبخند زد و گفت مهربانی را دارید تجربه می کنید، تازه اعتراض هم دارید!؟ در مسیر فقط از دست حرف های دکتر می خندیدم. روحیه ای بسیار شاد داشت در عین اینکه مشکلاتش بسیار زیاد بود. از تحصیل در دانشگاه گرمسار  گرفته تا تدریس در روستا. اصلاً فرصت نمی کرد خانه برود. اول هفته کاشیدار بود و آخر هفته گرمسار.

وقتی از دره پایین می رفتیم ابراهیم از داخل کیفش یک جفت جوراب نو درآورد و با ذوق فراوانی گفت امروز یکی از بچه ها این را به من هدیه داده است، به مناسبت روز معلم. دکتر هم با نگاه متعجبانه ای گفت واقعاً که شاهکار کرده، هدیه یک دبیر فیزیک یک جفت جوراب است؟! صبر کن هفته بعد نشانت می دهم که هدیه روز معلم یعنی چه! ابتدایی باید باشی تا معنی واقعی روز معلم را درک کنی. بچه های ابتدایی واقعاً با محبت هستند.

از روی پل رودخانه گذشتیم و شیب تند جاده شروع شد. همان اول سربالایی دکتر گفت یک کم جا به جا شوید تا بتوانم دنده را درست جا بزنم. منظورش از جا به جا شدن را نفهمیدم، چون من از یک طرف کاملاً به در چسبیده بودم و وسط هم ابراهیم در حداقل مکان ممکن جا گرفته بود. با این فضای موجود در این ماشین جابه جایی مفهومی نداشت. دکتر با نگاهی به ما گفت:چاره ای نیست، با همین سه می رویم، شاید بتواند ما را تحمل کند. ابراهیم گفت نمی شود باید دنده را دو کنی. من هم چون از رانندگی سررشته نداشتم چیزی نگفتم.

چیزی از سربالایی را نرفته بودیم که ماشین شروع کرد به دل دل زدن، معلوم بود طفلکی اصلاً تحمل این وزن را با این دنده ندارد. نمی دانم چه طور توانستیم در آن فضای اندک کمی جابه جا شویم و دکتر هم با مهارت خاصی، به سرعت و با چندیدن حرکت دنده را معکوس کرد و صدای ماشین به زوزه تبدیل شد.کاملاً حس می کردیم که این ماشین کاملاً تحت فشار است، ولی وقتی به چهره دکتر نگاه می کردیم خبری از این فشار نبود.

پیچ اول را رد کردیم و به نیمه های سربالایی رسیدیم. ناگهان با صدای مهیبی دنده از جایش در رفت. به دکتر گفتم این بنده خدا خودش را کُشت، خلاص شد. زودباش بزن دنده یک تا اتفاقی برایمان نیفتاده است، خندید و گفت اول باید یک دنده عقب جا بزنم تا یک جا بره، ولی شما چنان نشسته اید که عقب جا نمی رود. تمام تلاشمان را کردیم و ابراهیم آمد روی پای من نشست تا دکتر توانست با چند حرکت به سمت جلو و عقب، دنده یک را جا بزند. ابراهیم هنوز روی پای من بود که دکتر دو را هم جا زد و سرعت ماشین بیشتر شد و صدایش عادی تر.

پیچ دوم را که کاملاً صد و هشتاد درجه ای بود را دکتر با همان دو رد کرد چون امکان معکوس کشیدن نبود. واقعاً دلم برای ماشین سوخت، چنان دست و پا می زد که دل آدم به رحم می آمد. بعد از گذر از این پیچ سهمگین، وقتی فرمان داشت به حالت اول خود بازمی گشت صحنه ای عجیب و دهشتناک مقابل چشمانمان رقم خورد. فرمان در دستان دکتر، ولی در هوا و جدا از محورش بود. ترس شدیدی در دلم افتاد. وقتی ابراهیم را نگاه کردم رنگش مثل گچ شده بود، ولی دکتر فقط می خندید.

صدای موتور نشان از این می داد که دکتر در حال گاز دادن است. با ترس پرسیدم چرا گاز می دهی؟ توقف کن. لبخند تلخی زد و گفت ترمز درست و حسابی ندارم و اگر بایستم، ماشین حتماً به عقب برمی گردد. دکتر بسیار سعی می کرد فرمان را روی محورش قرار دهد، ولی به خاطر هرز شدن محور آن، فرمان اصلاً در جایش محکم نمی شد و هیچ تغییری هم در مسیر ایجاد نمی کرد. ماشین بدون فرمان در مسیر پر پیچ و خم کوهستانی!!تصورش هم وحشتناک است.

 داد زدم بابا جان، یک کاری بکن. پیچ بعدی را چگونه می خواهی عبور کنی؟ اگر آن را نپیچی که ته دره ایم.کمی نگرانی در چهره ی دکتر ظاهر شد، گفت تا به آن پیچ برسیم خدا بزرگ است. گفتم بزرگی خدا سرجایش، یک کم فکر کن و راهی پیدا کن تا همه به دیار باقی نشتافته ایم. واقعاً همه ترسیده بودیم، ابراهیم که بنده خدا لال شده بود و فقط روبرو را نگاه می کرد.

دکتر شروع کرد به نگاه کردن به دوروبرش. معلوم بود دنبال چیزی می گردد که بتواند با آن فرمان را روی محورش طوری قرار دهد که محکم باشد. در ذهنم این سوال بزرگ ایجاد شد، که در این جا و در این فرصت اندک دکتر چه چیزی می خواهد پیدا کند تا بتواند ما را از این مخمصه نجات دهد؟ آنقدر ترسیده بودم که هیچ چیز به فکرم نمی رسید.

ناگهان ابراهیم فریاد زد که در را باز کن تا خودمان را از ماشین به بیرون پرتاب کنیم. دست و پایمان می شکند ولی حداقل زنده می مانیم. فکر خوبی بود ولی اجرایش بسیار دشوار. در همین لحظات سخت بود که دکتر، به جوراب نویی که در دست ابراهیم بود نگاهی انداخت و با سرعت آن را از دست ابراهیم که کاملاً خشکش زده بود، گرفت و با سرعت روی محور فرمان گذاشت و غربیلک فرمان را هم با شدت بر روی آن کوفت. فرمان جا رفت و محکم شد و اصلاً هم لق نزد.

من و ابراهیم که بهت مان زده بود و لال شده بودیم، فقط نظاره گر این هنرمایی دکتر بودیم. وقتی به بالای دره و مقابل مخابرات رسیدیم، دکتر باز هم به همان حالت شوخ طبعی اش برگشت و گفت: آفرین به دبیر فیزیک که هدیه روز معلمش ما را نجات داد. این هدیه بسیار بسیار با ارزش تر از هدیه های ما در روز معلم است. حرف قبلی ام را در مورد هدیه ات پس می گیرم.

جانی نداشتیم بخندیم و فقط لبخند سردی بر لبانمان نقش بست. آن شب دکتر میمهان ما بود و کل ماجرا را با آب و تاب فراوان برای دیگران تعریف کرد. ابراهیم گفت: جوراب هدیه دبیر فیزیک بازهم کاری فیزیکی انجام داد و ما را نجات داد. اگر دبیر دیگری به جز من در ماشین بود ،همه به فنا رفته بودند.

غیبت غیرموجه

تا وارد کلاس شدم، نبود تعداد نسبتاً قابل توجه بچه ها متعجبم کرد. می خواستم درس بدهم ولی با این وضعیت امکانش نبود. به دفتر رفتم و رو به آقای مدیر گفتم، کلاس که «آبستراکسیون» است. من چه کار کنم؟ از نگاهش فهمیدم که موضوع را نفهمیده است. او را به کلاسم بردم و وضعیت را نشانش دادم. لبخندی زد و گفت: خوب مگر چه شده است؟ چند نفر نیستند که غیبتشان موجه است، رفته اند مشهد. در بقیه کلاس ها هم غایب داریم، تقریباً یک سوم بچه ها با هیات رفته اند مشهد.

کمی عصبانی شدم، چیزی تا امتحانات ثلث دوم نمانده بود و می بایست درس را به حدنصاب برسانم. با این وضعیت نمی شد درس داد و همین کلافه ام کرده بود. لبخند مدیر بیشتر شد و گفت نگران نباش، تازه هفته بعد که این گروه آمدند، گروه بعدی خواهند رفت. من توصیه می کنم درس را بدهید، چون این وضع تا دو هفته همچنان برقرار است.

آهی از نهادم برخواست و روی صندلی دفتر نشستم. در همین لحظه حسین هم با چهره ای برافروخته وارد دفتر شد. آقای مدیر او را به روی صندلی کنار من هدایت کرد و گفت آرام باش تا برایت یک لیوان آب بیاورم. حسین گفت بگذار علت این عصبانیت را بگویم. آقای مدیر باز لبخندی زد و گفت می دانم. مریض قبلی هم به همین بیماری دچار شده، و با دست مرا نشان داد. وقتی لیوان آب را آورد زیر لب غرغر می کرد و می گفت از دست این علوم پایه!

هرچه با حسین تلاش کردیم که آقای مدیر را مجاب کنیم، با دادن مرخصی به دانش آموزان موافقت نکند، نشد که نشد و ایشان فرمودند: وقتی صحبت از زیارت و مشهد رفتن است نمی توانم مخالفت کنم. خانواده ها با چنان شوق و ذوقی می آیند که نمی شود به آنها نه گفت. به نظر من ایرادی ندارد، اینهمه به آنها ریاضی و علوم درس دادید چه شد؟ چند روزی از دست شما ها خلاص می شوند و در فضایی معنوی به زیارت و عبادت می پردازند. شما خودتان بچه بودید مشهد را دوست نداشتید؟

گفتم خیلی دوست داشتیم، حالا هم دوست داریم ولی هرچیزی به وقتش. سه ماه تابستان آنقدر بروند و بگردند و زیارت کنند که از خوشی خسته شوند. حالا که وقت درس و مدرسه و از آن مهم تر امتحانات است، چنین کاری جایز نیست. فکر کنم حتی خود آموزش و پرورش هم مخالف باشد. اصلاً شما از اداره استعلام گرفته اید که اینگونه مرخصی به بچه ها می دهید.

کمی اخمهایش در هم فرورفت، شروع کرد به غرغر کردن. کمی که گذشت فکر کنم برای تغییر موضوع صحبت از اداره به چیز دیگری دوباره رو به من کرد و گفت راستی آن حرف عجیب و غریب چه بود به من گفتی؟ آبسرد کن شده است کلاس؟ شما ها چرا این قدر کلاس بالا حرف می زنید؟ رو به ایشان کردم و گفتم خدای ناکرده شما دبیر علوم اجتماعی بوده اید، معنی کلمه آبستراکسیون را نمی دانید؟ لبخندی زد و گفت من فارسی آن را می دانم اصل کلمه را بگو تا جوابت را بدهم.

گفتم فارسی اش را نمی دانم ولی آبستراکسیون در مجلس رخ می دهد. وقتی تعدادی از نمایندگان در مجلس حضور پیدا نمی کنند تا مجلس از اکثریت بیفتد از این واژه استفاده می کنند. در کلاس من هم همین اتفاق افتاد، تعدادی از دانش آموزان نبودند و با این وضعیت نمی شد درس داد و کلاس از رسمیت افتاده است. آقای مدیر باز همان لبخند همیشگی اش بر لبانش نقش بست و این بار دیگر چیزی نگفت و زنگ تفریح را به صدا درآورد.

کل هفته را با همین شرایط، کجدار و مریز گذراندم. بعضی وقت ها درس می دادم و بیشتر اوقات به حل تمرین می گذشت. وقتی به این موضوع فکر می کردم که هفته بعد هم به همین منوال است، دیگر انگیزه برای رفتن به کلاس نداشتم. کمی خودم را آرام می کردم و به خودم می گفتم در همان دو هفته آخر که تا امتحانات وقت دارم به سرعت نور درس خواهم داد، ولی مگر ریاضی درسی خواندنی است که بشود در هر جلسه چندین صفحه درس داد؟ در هر صورت اصلاً شرایط خوبی نبود.

بعداز ظهری بودیم و زنگ آخر کاملاً بی حوصله داشتم تمارین را با کمک بچه ها حل می کردم. این بار تقریباً نصف کلاس سوم نبودند. دیگر برایم عادی شده بود. نگاهی به کلاس انداختم، نبود علی خیلی به چشمم آمد. او بزرگترین دانش آموز کلاس بود و بیشتر پایه ها را با دو سال تکرار گذرانده بود. با توجه به شناختی که از او داشتم، رفتنش به مشهد برایم عجیب بود، او اصلاً اهل این حرف ها نبود و حتی وقتی در کلاس هم بود ، فقط حضور فیزیکی داشت و ذهن و فکرش جای دیگر بود.

وقتی داشتم به علی فکر می کردم که او دیگر چرا به مشهد رفته است، در مقابل چشمانم ظاهر شد. پیش خودم گفتم عجب ذهن تصویرسازی دارم. به هر کسی فکر کنم، سریع تصویرش را مقابلم ظاهر می کند. به من لبخندی زد و گفت آقا اجازه با شما کار داریم. لبخندی زدم ولی از جایم تکان نخوردم. به این فکر می کردم که علی واقعاً خیلی از بچه ها بزرگتر است. یادم باشد از آقای مدیر تاریخ تولدش را بپرسم. البته آرام بود و آزارش به مورچه هم نمی رسید.

درست مقابل در کلاس ایستاده بود و دوباره دستش را بالا برد و از من خواست بیرون بیایم. در عوالم خودم بودم، که مبصر بلند شد و گفت آقا اجازه چرا جواب علی را نمی دهید؟ مبصر از همان اول هم در کلاس بود، پس این دیگر تصویرسازی ذهن من نیست. بلند شدم و به سمت در حرکت کردم. دستم را بلند کردم تا واقعیت یا مجاز   بودن علی را بفهمم که او هم دستش را دراز کرد و با هم مصافحه کردیم. هاج و واج  مانده بودم که این علی واقعی واقعی است .

تا به دفتر رفتم حسین هم رسید. آقای مدیر رو به علی کرد و گفت از این دوتا دبیر اگر توانستی اجازه بگیری، از نظر من مشکلی نیست. کاملاً فهمیدم که آقای مدیر توپ را انداخت زمین ما، علی رو به ما کرد و گفت اگر اجازه بدهید چند روزی مرخصی بگیرم. تا خواستم چیزی بگویم که حسین شد اسپند روی آتش، شروع کرد به داد و بیداد کردن که دیگر اینجا را نمی شود اسمش را گذاشت مدرسه، هر کس دوست دارد می آید و هر کس دوست دارد نمی آید و ما هم مانده ایم درس بدهیم یا ندهیم.

سعی کردم حسین را آرام کنم. البته خودم هم از این کار آقای مدیر که همه چیز را گردن ما انداخت عصبانی بودم، ولی حال حسین اصلاً خوب نبود. او را بیرون بردم و به او گفتم اینقدر به خودت فشار نیاور. همه چیز که دست ما نیست. می دانم که نظم و ترتیب برایت اولویت بسیار بالایی دارد ولی خوب چه کار کنیم، نمی شود همه چیز را طبق برنامه پیش برد. ضمناً این علی که درسش خوب نیست و به زور تبصره قبول می شود، بنده خدا تا به حال چندین پایه را تکرار کرده است. با اخم به من نگاه کرد و گفت: فرق نمی کند، دانش آموز دانش آموز است، ضمناً بودن در کلاس برای اینگونه دانش آموزان مهم تر است تا بچه های زرنگ!

در همین حین علی از دفتر بیرون آمد و رو به ما گفت آقا اجازه امر خیر است. وگرنه من می دانم که نباید غیبت کنم. حسین که هنوز عصبانیتش فروکش نکرده بود رو به علی گفت: امر خیر یا شر هرچه باشد اجازه نداری غیبت کنی. اگر فردا نیایی غیبتت را غیرموجه ثبت می کنم و یک نمره صفر هم برایت در دفتر نمره می گذارم.

بنده خدا علی که تا حدی مبهوت شده بود گفت آقای اجازه فردا عقد است نمی شود که نباشیم. این بار من به علی گفتم. اشکال ندارد بزرگترها هستند و جور شما را می کشند. شما باید به درس و مشقت برسی . بعد که از مدرسه تعطیل شدی می توانی به باقی مراسم برسی. حسین هم زیر لب غرغر می کرد که این یک الف بچه شده بزرگتر و فکر می کند حتماً باید سر عقد باشد. عاقدی؟ ریش سفیدی؟ پدر عروسی یا پدر داماد؟

آقای مدیر که از دفتر خارج شده بود و ناظر گفت و گوی ما با علی بود، از همان مقابل دفتر با صدای بلند گفت: «خود داماد»، من که اولش نفهمیدم چه شد ولی وقتی آقای مدیر رو به ما کرد و گفت که بس کنید و دست بردارید از نظم و انضباط خشکتان و بگذارید این جوان برود و سر سفره عقد بنشیند، تازه به عمق ماجرا پی بردم. حسین هم همچون من فقط مبهوت علی را نگاه می کرد. علی که کاملاً سرخ شده بود سرش را پایین انداخت و دیگر هیچ نگفت.

حسین به آقای مدیر گفت راست می گویید؟ این علی خودش می خواهد ازدواج کند. لبخند آقای مدیر به خنده بدل شد و گفت بله، این شاداماد فردا می رود کنار سفره عقد تا بله را از عروس خانم بگیرد. البته قول داده بعد از مراسم با یک جعبه شیرینی جانانه به مدرسه بیاید تا این غیبتش را به صورتی کاملاً شیرین جبران کند. من خودم را کمی جمع و جور کردم و به علی گفتم مبارک باشد، پس علت مرخصی این است. از نظر من اشکال ندارد تا هر زمانی می خواهی مرخصی بگیر و غیبت کن، من غیبتت را موجه حساب می کنم.

حسین زیر چشمی علی را زیر نظر داشت، کمی  مکث کرد و با اخمی به علی گفت اصلاً هم به شما تبریک نمی گویم و حق غیبت هم نداری. غیبت شما از نظر من کاملاً غیر موجه است. اصلاً توهین است به من دبیر. من اصلاً و ابداً با این غیبت شما موافق نیستم. می خواستم به حسین چیزی بگویم که جلویم را گرفت و گفت تو هم باید مخالفت کنی. تعجب می کنم چرا چیزی نمی گویی؟ به تو هم دارد توهین می شود!

من و آقای مدیر و علی متعجب فقط حسین را نگاه می کردیم. مانده بودم این چه واکنشی است که حسین از خود نشان می دهد. واقعاً دلیل اینهمه سخت گیری اش چیست؟ می خواستم بپرسم که حسین رو به علی کرد و با لبخندی گفت: چه معنی دارد که دبیرانت مجرد باشند و تو بروی زن بگیری! ما هنوز به فکر این موضوع هم نیفتاده ایم و توِ دانش آموز می خواهی بروی سر سفره عقد بنشینی؟ مگر می شود دبیر مجرد باشد و دانش آموزش متاهل؟ همینجوری برای خودت جلو جلو می روی که چی؟ رعایت و احترام به بزرگتر کجا رفته است؟ خودت باید خجالت بکشی.

خنده حسین همه را ما به خنده انداخت، حتی علی هم که دیگر رنگ رخسارش از سرخی به کبودی گراییده بود، می خندید. حسین پشتش زد و گفت برو  و بله را بگیر، فقط این یادت باشد که این رسمش نیست.

دسی بل

امروز سروصداهای کلاس حسین اصلاً نمی گذاشت درس بدهم. یا صدای سوتی از کلاسش می آمد که از حجم کم به زیاد تغییر می کرد، به طوری که سرمان درد می گرفت و یا اینکه موسیقی ای با صدای بسیار بلند پخش می شد که نمی گذاشت در کلاس، صدا به صدا برسد. واقعاً در این مدرسه که هیچ چیزش استاندارد نیست و صدا که هیچ، سوز و سرمای بیرون هم از دیوارهایش عبور می کند، این کار حسین به چه معنی است؟

تا زنگ تفریح خورد و به دفتر رفتیم، رو به حسین کردم و گفتم آقای محترم این کارهای عجیب و غریب چیست که شما انجام می دهید. زنگ قبل اصلاً نتوانستم درس بدهم. آنقدر که از کلاس شما اصوات گوش خراش آنهم با صدای بلند می آمد. لبخندی و زد و آرام گفت «دسی بل» را درس می دادم. بچه ها باید واحد اندازه گیری صوت را درک کنند. حالا شما هم سعی کن دسی بل صدایت را پایین بیاوری تا موجبات آزار دیگران نشوی.

با عصبانیت گفتم مگر دسی بل من چند است که اینگونه می گویی آرام باش. کمی فکرکرد و گفت حدود 110 یا کمی بیشتر. گفتم حالا این 110 خوب است یا بد؟ کتابی را از کیفش درآورد و در میان صفحات آن جدولی را به من نشان داد.

0دسی بل :آستانه شنوایی      10دسی بل : نفس کشیدن        20 دسی بل: تیک تاک ساعت

30 دسی بل: زمزمه آرام          40 دسی بل: منطقه آرام مسکونی    50دسی بل: دفتر ساکت و ارام

60دسی بل: گفتگوی معمولی    70 دسی بل: ترافیک شلوغ         80 دسی بل: خیابان شلوغ

90 دسی بل: ماشین آلات کارخانه     100 دسی بل : مترو        110دسی بل: موتور جت

120دسی بل: آستانه ناراحتی         130دسی بل: آستانه درد.

رو به حسین کردم و گفتم دستمریزاد حالا صدای من در حد موتور جت است؟ یعنی یک کم دیگر عصبانی شوم به آستانه ناراحتی می رسد؟ کمی مث کرد و بعد زد زیر خنده، هرچه تلاش کردم جدی باشم نشد و من هم با او شروع به خندیدن کردم.

تا ظهر مردانه برف آمد، حدود نیم متری روی زمین نشست و منظره زمستانی بسیاری زیبایی را خلق کرد. بعد از بند آمدن برف تا غروب همه ابرها که کارشان را به نهایت دقت انجام داده بودند، منطقه را ترک کردند و آسمان کاملاً صاف شد. شب هنگام آسمان پر ستاره خبر از سوز و سرمایی جانکاه را می داد، معمولاً این شب ها یخبندان می شود و همه چیز منجمد می گردد، باک بخاری چکه ای را پر کردیم و شیر آن را یکسره کردیم تا کمی بتواند اطرافش و ما  را گرم کند.

زمستان ها خانه ما قوانین خاص و گاهی غیرمعمول داشت. یک نمونه آن آداب رفتن به بیت الخلا بود. مکان بعید آن که درست آن طرف حیاط خانه بود، باعث می شد که تمهیداتی را برای آن مهیا کنیم و رعایت آن بر همه واجب بود. یکی از مشکلات گذر از گردنه ای لغزنده و پر برف، البته کانالی از میان برف ها برای رسیدن به آنجا ایجاد می کردیم، که البته همیشه پوشیده از برف بود. پوشیدن لباس گرم هم مشکلی دیگر بود که برای این مورد، یک عدد کاپشن مخصوص به میخی کنار در آویزان بود و فقط هرکه می خواست آنجا رود، آن را می پوشید.

در آن شب سرد وسط زمستان که یخبندانی بود تمام و کمال، من و حسین و حمید دورتادور بخاری چکه ای خوابیده بودیم. نمی دانم ساعت چند بود ولی به اضطرار بیدار شدم. چنان ظلمات بود که به واقع هیچ نمی دیدم. خیلی آرام بلند شدم و دیوار را چسبیدم و با سرعت یک سانتی متر بر دقیقه و در نهایت سکوت به سمت در اتاق رفتم. خیلی آرام در را باز کردم تا صدایی ایجاد نشود. خواب حسین خیلی سبک بود و ضمناً حوصله غرغرهایش را نداشتم. وارد حیاط شدم و خیلی هم آرام در را بستم، به یاد دسی بل های امروز حسین افتادم و پیش خودم گفتم نباید سروصدایی بیشتر از 20دسی بل ایجاد کنم.

وقتی با آن همه زحمت و دقت در را بستم به طوری که کمتر از 20 دسی بل صدا ایجاد کند، شروع کردم به لرزیدن. تازه یادم آمد کاپشن را نپوشیده ام، دوباره آرام در را باز کردم و در آن ظلمات کاپشان را پیدا کردم و پوشیدم. و باز به مرحله سخت بستن در رسیدم. مجبور بودم اینهمه دقت به خرج دهم، چون حسین با کوچکترین صدایی بیدار می شد و حتماً شدیداً اعتراض می کرد.

همه چیز منجمد شده بود، حتی دمپایی که کمی برف رویش نشسته بود کاملاً به زمین چسبیده بود .به زحمت جدایش کردم. مگر می شود هوا اینقدر سرد باشد؟ حتی با پوشیدن کاپشن هم دندان هایم به هم می خورد. روی اولین پله که سطح آن کاملاً با شیشه برابری می کرد، سُر جانانه ای خوردم و وسط برف ها حیاط ولو شدم. دردش زیاد بود، تحمل کردم. ولی وقتی خواستم بلند شوم دمپایی ها  که از پایم در آمده بود را در آن تاریکی نمی یافتم. پاهایم کاملاً یخ زده بود. با احتیاط و سختی بسیار برگشتم و یک جفت دیگر را پوشیدم.

پاهایم تا حدی بی حس شده بود، چون تمام حیاط تا زانو پر برف بود. وقتی رسیدم تازه فهمیدم یادم رفته از خانه با آن دبه مخصوص آب بیاورم. کلی کفری شدم ولی چاره ای هم نداشتم .مسیر را در آن تاریکی و با آن لغزندگی و سرمای جانکاه برگشتم و دوباره رسیدم به در و داستان باز کردن بی صدای آن. نه حوصله غرغر های حسین را داشتم نه حوصله این همه دقت را. در هر صورت با زحمت زیاد با کمترین صدا در را باز کردم و دبه آب را گرفتم . فکر کنم این بار کمی بیشتر از 20 دسی بل صدا ایجاد شد.

لایه ی رویی آب درون دبه با توجه به اینکه داخل اتاق و کنار در بود، باز هم یخ زده بود. برای این مواقع حمید پیش بینی هایی کرده بود و گوشه دیوار یک میخ طویله جاگذاری کرده بود. با میخ لایه یخ زده را شکستم تا بتوانم از آب آن استفاده کنم.آنهم آبی با دمای دقیقاً صفردرجه و در حال انجماد.

در بازگشت با توجه به اینکه سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود کاملاً در حال لرزیدن بودم. با توجه به این لرزش دیگر نه تمرکز داشتم در را با کمتر از 20 دسی بال باز کنم و ببندم، نه دستانم آرام و قرار داشت تا بتواند دستگیره در را بگیرد. هرچه توان داشتم خرج کردم تا با کمترین دسی بل در را باز کنم و ببندم. کاری واقعاً سخت و دشوار. طبق جدول دسی بل  این کار من صدایی در حد تیک تاک ساعت یا نفس کشیدن ایجاد کرده بود.

سریع به زیر لحاف گرم رفتم و داشتم آماده می شدم که یک خواب خوب را ادامه دهم، البته زمانی طول می کشید تا دوباره گرم شوم، سرمایی که تا اعماق درونم نفوذ کرده بود حالا حالا با من بود تا رهایم کند. هنوز جابه جا نشده بودم  که ناگهان صدای حسین آمد که پرسید. دبه را آورده ای؟ آب آن یخ می زند و برای صبح آبی نداریم. من که یکه خورده بودم از دهانم پرید: نه. گفت قوانین خانه را فراموش کرده ای؟ این هم از همان قوانین عجیب خانه ما در زمستان ها بود.که حتماً می بایست دبه به داخل اتاق بازگردانده شود.

وقتی داشتم روی برف ها به آرامی حرکت می کردم و هنوز گرم نشده دوباره به دمای انجماد رسیدم، به این فکر می کردم که چقدر زحمت بیهوده کشیدم و چقدر خودم را زجر دادم. حسین که با کمتر از 10 دسی بل هم بیدار می شود، لازم به این همه کارهای محیرالعقول نبود. همان اول چراغ را روشن می کردم و بی دردسر همه کارها را انجام می دادم. همان اول غرغر می کرد و بعد از چند دقیقه تمام می شد. واقعاً با این دبیرهای علوم زندگی کردن خیلی سخت است. مخصوصاً از نوع حسین که همه چیز را باید به نهایت دقت و نظم انجام داد. ضمناً دسی بل این حسین خیلی پایین است و این اصلاً خوب نیست.

مسلم

بچه ها مشغول حل کاردرکلاس بودند و من هم داشتم در کلاس قدم می زدم و حواسم به کار بچه ها بود. خوشبختانه همه تقریباً داشتند حل می کردند که این نشان می داد تا حد زیادی مطلب را یاد گرفته اند. بعضی ها هم سوال هایی می پرسیدند و من راهنماییشان می کردم. همین که داشتند حل می کردند، برایم ارزش زیادی داشت. درست یا غلط بودن راه حل آنها هدف دوم بود.

کلاس در آرامش بود که ناگهان صدای در آمد، تا خواستم به سمت در بروم، مدیر مدرسه با شتاب داخل شد و با آشفتگی گفت: از اداره آمده اند برای بازدید. با لبخندی به او گفتم باشد بیایند، چرا اینقدر شما سراسیمه ای؟ اصلاً به من توجه نکرد و سریع رفت بیرون.  زیاد از مسئولین اداره خوشم نمی آمد، هیچگاه برای حل مشکل نمی آمدند و همیشه به دنبال یافتن نقصی بودند تا به رخ ما بکشند.

با ماشین پاترول رسیدند و مستقیم به دفتر رفتند. اولین کاردرکلاس را پای تخته نوشتم تا یکی از بچه ها را بفرستم تا آن را حل کند، هنوز در حال نوشتن بودم که مجدد صدای درآمد و یکی از همان مسئولین وارد کلاس شد. چون سالی یک بار آنهم برای سازماندهی به اداره می رفتم، خوشبختانه او را نمی شناختم و او هم همچنین.

سلام و احوالپرسی کرد و من هم من باب ادب پاسخ دادم. واقعیت امر آن ذهنیت منفی از مسئولین هنوز هم در من هست. با کت و شلوارهای مرتبشان، با بستن دکمه یقه شان، با دردست گرفتن یک سررسید قدس، با نوع خاص حرف زدنشان، زیاد درد ما معلمان روستا و همچنین دانش آموزان را نمی دانند، فقط می آیند تا ماموریت بگیرند و . . .!!!!

از وضعیت کلاس پرسید، من هم توضیحی مختصر دادم، نگاه بسیار کوتاهی به دفتر نمره ام انداخت و بعد از کمی تامل به مقابل تخته سیاه رفت و با نگاه خاصی به بچه ها شروع به صحبت کرد. از همان صحبت های همیشگی که گوش من و این بچه ها پر بود از آن، ولی خدا را شکر زیاد طولش نداد. در آخر هم رو به بچه ها کرد و گفت: عزیزان هرکسی هر خواسته ای دارد به من بگوید، حتماً برایش انجام خواهم داد.

یک بار دیگر هم جمله آخری را تکرار کرد، آن کلمه «حتماً »مرا به فکر فرو برد، این آقا با چه اطمینانی می گوید حتماً انجام خواهم داد. قطعیت این مسئول برایم بسیار جالب ولی نگران کننده بود. خدا به خیر کند بازدید امروز ایشان از کلاس من را.

بچه های کلاس ساکت بودند، چون تا به حال در این شرایط قرار نگرفته بودند و حتی نمی دانستند خواسته چیست؟! نگاه های متعجبشان را به راحتی می دیدم. این بندگان خدا در کوهی از مشکلات و مسائل زندگی می کنند. دوست داشتم همه دستشان را بالا ببرند و خواسته های ساده خود را بگویند تا این آقای مسئول بفهمد که وظیفه اش حل مشکلات است نه ترحم و …..

هیچ کس دستش را بالا نمی آورد و همین تا حدی مرا عصبانی کرده بود. تصمیم گرفتم خودم بگویم، می خواستم بخش کوچکی از انبوه مشکلات این بچه ها را بگویم که دیدم دست مسلم بالاست. قدی بلند و هیکلی درشت و تنومند داشت. از سیب چال که تا وامنان حدود سه تا چهار کیلومتر فاصله دارد می آمد. در سیب چال مدرسه راهنمایی نیست و بچه های آنجا هم دختر و هم پسر تمام روزهای سال این مسیر سخت و دشوار را برای رسیدن به مدرسه می آیند و برمی گردند.

خوشحال شدم، حداقل یکی بلند شد تا خواسته ای بگوید، در دل گفتم از همه مستحق تر در این کلاس اوست. خدا کند این آقای مسئول سر حرف خودش باشد و این بچه را شاد کند. آقای مسئول با لبخندی!! گفت بفرمایید عزیزم، من منتظر هستم تا شما بگویید چه لازم دارید تا برایت آماده کنم. همه منتظر بودیم که مسلم با صدای بلند گفت:

«آقا اجازه، به من دست بدهید.»

آقای مسئول دوباره لبخندی زد و گفت :فقط همین را می خواهی؟ من می توانم کارهای بزرگ تری را برایت انجام دهم. مسلم فقط ایستاده بود و او را نگاه می کرد. دلم همچون سیر و سرکه می جوشید، آقای مسئول او را صدا زد و گفت بیا جلو تا به تو دستی بدهم، مسلم از جایش تکان نمی خورد. همین سکوت و یکجا ایستادنش مرا بسیار نگران کرد، درست است که مسلم هیکلی بزرگ دارد و اکثر اوقات در کلاس ساکت بود، ولی روحیه ای حساس دارد.

تا خواستم چیزی بگویم که آقای مسئول به سمت او رفت و دستش را برای دست دادن به سمت مسلم دراز کرد. مسلم فقط نگاه می کرد و کل کلاس در سکوتی سهمگین غرق بود. نمی دانم چه مدت دست این آقای مسئول با چشمان مسلم در تقابل بودند که خود مسلم با دست چپش به دست راستش اشاره کرد. اتفاقی که نباید می افتاد، رخ داد. قادر به ایستادن نبودنم و همچون سنگی به روی صندلی افتادم.

مسلم دست راست نداشت. چند سال پیش از روی نردبان افتاده بود و به خاطر اینکه دیر به دکتر و بیمارستان برده بودند، دست راستش از کتف قطع شده بود. به هرچیزی فکر می کردم الی این خواسته. آقای مسئول که یکه خورده بود، کمی خودش را جمع و جور کرد و چند کلمه حرف نامربوط زد و به سرعت از کلاس خارج شد، خیلی حرف ها داشتم که به این آقای مسئول بزنم، می خواستم از کلاس خارج شوم و با تمام وجود بر سر این مسئول داد بزنم، ولی اوضاع کلاس اصلاً خوب نبود.

مسلم همچنان ایستاده بود، در نگاه همه غمی جانکاه موج می زد، هوای کلاس چنان سنگین شده بود که قادر به تنفس نبودم. می خواستم بلند شوم و پنجره را باز کنم که پاهایم اصلاً یاری نمی کرد. خدا نگذرد از این مسئول که اینچنین مرا و بچه های کلاسم را به هم ریخت و رفت. همیشه از این کت و شلواری ها که فقط می آیند و می روند خوشم نمی آمد، ولی از امروز دیگر از آنها متنفر هستم.

من ماندم و مسلم و بچه های ساکت وغم زده یک کلاس. دیگر درس ندادم و بسیار سعی کردم مسلم و دوستانش را آرام کنم، ولی نمی شد. بغض گلوی همه را می فشرد. مسلم اصلاً به حرف هایم گوش نمی کرد و نگاهش در گوشه ای خیره بود. بقیه بچه ها هم زیاد خوب نبودند، یکی از بدترین کلاس هایم بود.کیست که می گوید بچه ها هیچ نمی فهمند. آنها از بسیاری از ما بزرگترها احساسی ترند و خیلی به فکر دوستانشان هستند. این دوستی نه مرز می شناسد نه مکان، نه این روستا و آن روستا.

در زنگ تفریح دیدم دفتر بازدید روی میز آقای مدیر باز است. کنجکاوی امانم نداد و رفتم ببینم این مسئولین چه نوشته اند. کلی از دفترنمره ها ایراد گرفته بودند ولی مهمترین مشکل را بدین سان بیان کرده بودند.

-)مشکل مهم و عمده مدرسه نداشتن نمازخانه است. این مورد اصلاً قابل اغماض نیست و به مدیر تاکید شد حتماً در اسرع وقت در این مورد اقدام نماید. در صورت عدم اقدام مناسب با مدیر مدرسه برخورد می شود.

مدرسه آب لوله کشی نداشت، بچه ها فقط برای نوشیدن خودشان از خانه با قمقمه آب می آوردند، سرویس های بهداشتی عملاً غیر قابل استفاده بود و خانه های اطراف به داد بچه ها می رسیدند. بخاری های چکه ای هم خطرناک بودند و اصلاً هم گرما نداشتند. حیاط مدرسه خاکی و سنگلاخ بود و بچه ها که زمین می خوردند کلی آسیب می دیدند. آقای مدیر هم هرچه می گفت، کسی برای حل مشکلات مدرسه کاری نمی کرد.

به دید این مسئولین اینها اصلاً مشکل نبود و مشکل مهم و عمده همان موردی بود که ذکر کردند. و مهمتر از اینها  هیچ حرفی از مسلم و خواسته اش نبود.

متخصص

با آب پاشی حیاط خاکی مدرسه و خط کشی دقیق من به عنوان دبیر ریاضی، زمین فوتبال برای یک بازی جانانه بین دانش آموزان و دبیران آماده شد. وقتی دست های گچی خود را تکاندم و به خط کشی زمین نگاهی کلی انداختم، نمی دانم چرا ذوزنقه شده بود. من تنها کاری که کردم موازی دیوار ها خط کشیدم. به این نکته دقت نکردم که حیاط اصلاًمستطیل نیست. در هر صورت کسی هم اعتراض نکرد و بازی شروع شد.

فوتبال داغی بود و هیجان به نهایت رسیده بود. پست من دفاع بود و به خاطر مهارت بسیاری که داشتم توپ هایی را که می آمد، فقط به سمت در و دیوار شوت می کردم! حسین نگاهی به من انداخت گفت، هدفمندانه دفع کن.گفتم همینکه نمی گذارم توپ از منطقه من عبور کند هزار تا آفرین دارد، آخر من کجا تا به حال فوتبال بازی کرده ام. تخصص من والیبال است و در زمان تربیت معلم رتبه سوم استان مازندران را دارم. تازه آن موقع گلستان جدا نشده بود. لبخندی زد و گفت یادم هست که کلاً چهار تیم شرکت کرده بودند!!

در همین حین نمی دانم چه طور شد که دروازه بان توپ را به من سپرد، می خواستم یکی از آن شوت های سهمگین را بنوازم که کمی تامل کردم و تصمیم بزرگی گرفتم. پیش خودم گفتم یا می شود یا نمی شود باید دل را به دریا زد. یک تنه به سمت دروازه ی حریف شروع به حرکت کردم. برنامه ریزی کردم که زمانی که از وسط زمین گذشتم شوتی بسیار قوی به سمت دروازه تیم مقابل شلیک کنم. و با این کار قدرت خود را نشان دهم. به اولین نفر تیم حریف که در یکی دوقدمی من بود رسیدم. تا خواستم کاری انجام دهم، به سادگی جایم گذاشت و توپ را گرفت و رفت. من هم روی یک پا چرخیدم و با شدت زمین خوردم.

چشمانم را که باز کردم همه بالای سرم بودند. و نمی دانم چرا مثل چرخ و فلک داشتند دور سرم می چرخیدند. می خواستم بگویم یک جا آرام بگیرید که حسین گفت چیزی نگو. تا خواستم تکان بخورم درد بسیار شدیدی در مچ پای چپم احساس کردم و همانجا ماندم. باورم نمی شد که نمی توانم پای چپم را تکان دهم. راه رفتن تنها کاری بود که نمی توانستم در این زمان انجام دهم. حتی احساس می کردم پای راستم هم توانی ندارد. زیربغلم را گرفتند و مرا به دفتر مدرسه بردند.

حسین دستی به پایم زد که دادم به آسمان رفت. همکاران در حال بحث و گفتگو بودند و داشتند تشخیص هایشان را باهم مرور می کردند. در نهایت هم این متخصصان ارتوپدی تشخیص دررفتگی دادند و قرار شد جهت درمان مرا به حمام روستا ببرند، تا باآب گرم آنرا جا بیندازند. همانجا وقتی نام حمام را شنیدم، گوشهایم تیز شد. با تعجب به حسین گفتم مرا به مرکز بهداشت ببرید، آنجا بهیار حداقل می داند چه کند، ولی فقط با لبخند حسین و اطرافیان مواجه شدم.آنها می گفتند ما در این زمینه متخصص هستیم.

سه نفر همراه من آمدند. دونفر زیربغل هایم را گرفتند و من هم با درد بسیار سعی می کردم بتوانم کمی راه بروم تا این بندگان خدا زیاد تحت فشار وزن من نباشند. وقتی وارد حمام شدیم، در قسمت رخت کن کسی نبود، کمی خیال راحت شد، واقعیت امر خجالت می کشیدم. ولی داخل حمام قضیه به کلی فرق کرد. گوش تا گوش نشسته بودند و هر کسی مشغول شستشوی خودش یا پسرش بود.

آنقدر در خجالت غرق شده بودم که درد پایم را فراموش کردم. همه بلند شدند و سلام و علیک قرایی با ما کردند. پیرمردی مرا به سمت بالای حمام هدایت کرد. تقریبا همه آمده بودند که به من کمک کنند. به خاطر درد شدید نمی توانستم پای چپم را روی زمین بگذارم و پای راستم را هم به خاطر حرارت بسیار زیاد کف حمام نمی توانستم روی زمین بگذارم.

هرچه می گذشت جو بر من سنگین تر می شد. تا به حال تجربه حمام عمومی را نداشتم. پدرم تعریف می کرد در زمانی که خیلی بچه بوده ام چند بار مرا به حمام عمومی محله برده است. ولی من هیچ در خاطر نداشتم. سرم از خجالت پایین بود که ناگهان یکی گفت:آقا اجازه پشتتان را بکشم. تا سرم را بلند کردم دنیا به دور سرم شروع کرد به چرخیدن. یکی از دانش آموزان بود. تصور اینکه یک دانش آموز معلمش را در این وضع ببیند، مرا تا حد مرگ برد. نفسم دیگر بالا نمی آمد.

فردا حتماً این دانش آموز اوضاع مرا با آب و تاب بسیار برای بچه ها شرح خواهد داد. معلمی که سر کلاس بسیار جدی است، حالا لنگان لنگان آن هم با این اوضاع ظاهری، داخل حمام است. چقدر برای بچه ها این صحنه می تواند جذاب باشد و من تا پایان سال که هیچ تا پایان عمر در این روستا هیچ محلی برای اعراب نخواهم داشت. خدا چه کار کند این متخصصان را که دستور دادند مرا جهت مداوا به حمام بیاورند.

این نگرانی ام را به حسین گفتم، لبخندش بیشتر شد و به خنده تبدیل گشت، گفت خیلی سخت نگیر این چیزها عادی است، خوب ما هم آدم هستیم. بعدشروع کرد آب گرم ریختن روی پایم و ماساژ دادن. درد کمی کمتر شده بود. ولی گرمای زیاد حمام تا حدی نفسم را بند آورده بود. همینکه درد پایم تا حدی تسکین پیدا کرده بود برایم غنیمت بود.

همان پیرمردی که در ابتدا ما را به این بخش از حمام راهنمایی کرده بود، آمد مچ پایم را گرفت و بدون هیچ مقدمه ای با شدت بسیار در چهار جهت اصلی چرخاند. دادم به هوا رفت. واقعاً اگر حتی یک ثانیه دیگر هم ادامه می داد بیهوش شده بودم. ولی او خیلی آرام گفت که این پا در نرفته. فقط شدید پیچ خورده و ضرب دیده!

شب تا صبح از درد نخوابیدم. همسر آقا نعمت که مادر صدایش می کردیم، با تخم مرغ و زردچوبه پایم را بست ولی افاقه نکرد. هرچه زمان می گذشت تورم مچ پایم بیشتر می شد. به طوری که صبح وقتی به آن نگاه کردم با متکای زیر سرم برابری می کرد. حسین هم تا این وضعیت پای مرا دید بسیار ترسید و گفت باید همین امروز به شهر بروی.

سرویس اول، حاج منصور بود، آقا نعمت یکی از بچه ها را فرستاده بود تا قضیه را به او بگویند، به همین خاطر همان صبح اول وقت دیدم حاجی با مینی بوسش تا جلو خانه آمده است. مسافران هم به من کمک کردند تا سوار شوم. همان صندلی پشت راننده نشستم. واقعاً این مردمان چقدر مهربان هستند و به فکر دیگران. در آزادشهر هم، حاجی مرا تا ایستگاه مینی بوس های گرگان رساند و خودش کمکم کرد تا سوار مینی بوس گرگان شوم. واقعاً شرمنده بزرگواری این مرد شده بودم.

مادرم تا مرا در این زمان یعنی وسط هفته و با آن اوضاع دید همان مقابل در زد زیر گریه، هرچه سعی می کردم آرامش کنم نمی توانستم. کسی هم خانه نبود، خوشبختانه همسایه ما را دید و به کمک ما آمد، با پدرم که در  اداره بود تماس گرفتند و او هم از همان اداره ماشینی گرفت و مرا به سرعت با نگرانی بسیار به بیمارستان بردند.

در بیمارستان از پایم از چند جهت عکس گرفتند. متخصص ارتوپدی به دیدنم آمد و شرح ماجرا را خواست. وقتی همه چیزرا گفتم، نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت:رباط های پایت کشیده شده و باید با یخ در همان لحظات اول التهاب را کم می کردی، ولی کاری که تو کردی موجب التهاب بیشتر رباط ها شده. کجا پای پیچ خورده را زیر آب گرم می گیرند؟ مگر در تلویزیون فوتبال نمی بینی؟ بازیکنی که مصدوم می شود، سریع کیسه یخ در محل مصدومیت قرار می دهند. تازه با این التهابی که من می بینم مگر مچ پایت چند بار پیچ خورده که از هر طرف التهابی هست. به یاد آن پیرمرد در حمام افتادم ولی سکوت کردم.

یک ماه پایم در گچ بود. تا سه ماه پوتین سربازی می پوشیدم و به شدت لنگ می زدم. وحالا هم بعد از گذشت سالها با کوچکترین حرکتی پای چپم پیچ می خورد و چند روزی لنگ لنگان راه می روم. در هر صورت یادگاری این دوستان متخصصم که تخصصشان را از معتبرترین دانشگاه های ایران و جهان گرفته بودند، تا پایان عمر با من باقیست.

زلزله

فصل امتحانات بود و اوقات بیکاری و فراغت ما هم زیاد. هوای عالی در یک بعدازظهر آفتابی  و سرحالی موتور سامورایی همه دست به دست هم داد تا قید خوابیدن عصرگاهی را بزنیم و تصمیم بگیریم گشتی در اطراف بزنیم. البته این بار سواره و با موتور سیکلت، و کمی هم دورتر به طوری که از استان خارج شویم، نراب آخرین روستای استان گلستان است و بعد از آن استان سمنان می شود که تا به حال آنجا را ندیده بودیم.

مهدی دبیر حرفه و فن بود، یک موتور یاماها داشت که با آن از رامیان می آمد. معروف به سامورایی بود و به قول خودش هر شنبه صبح زود، سواحل هوکایدو را برای تدریس در کاشیدار، ترک می کرد. در موتورسواری رقیبی نداشت و در تمام سالهایی که در این جاده خطرناک رفت و آمد کرده بود هیچ سانحه و حادثه ای برایش رخ نداده بود. واقعاً همانند سامورایی ها جدی بود، هم در کار و هم در خانه، به طوریکه تقریباً همه از او محترمانه حساب می بردیم.

دوربینم را گرفتم و به راه افتادیم. از نراب که گذشتیم و از استان خارج شدیم، مناظر هم تغییر کرد. جاده خاکی در دل کوه ها پیچ و تاب می خورد و ما از دیدن مناظر جدید و بدیع حظی وافر می بردیم. هوا هنوز زیاد گرم نشده بود و من هم در ترک موتور واقعاً از این موتور سواری با مهدی لذت می بردم. بعد از گذر از کوه ها وارد دشتی بسیار وسیع شدیم که وسعتش چشممان را گرفت. این دشت شیبی ملایم داشت که در انتهای آن آبادی ای دیده می شد. مهدی گفت رفتن آنجا به صلاح نیست. چون دور است و در بازگشت هم ممکن است به شب بخوریم.

کمی از موتور پیاده شدیم و از دیدن مناظر زیبا و وسیع اطراف لذت بردیم. در راه بازگشت، مسیر فرعی ای توجه مهدی را جلب کرد، وارد آن جاده شدیم. مهدی می گفت فکر کنم اینجا به روستایی برسد، حدس می زنم این یکی نزدیک باشد، سری آنجا بزنیم. من هم از خدا خواسته موافقت کردم و وارد این مسیر عجیب شدیم. چند کیلومتری که طی کردیم ناگاه وارد دنیایی غریب شدیم. ستیغ کوه هایی بسیار بلند و دره هایی بسیار عمیق و خوفناک ما را احاطه کردند. هرچه جلوتر می رفتیم این دیواره ها بیشتر به ما نزدیک می شدند و مسیر را همچون دالانی خوفناک کرده بودند. به طوری که در سایه این کوه های بلند، فضا تا حدی تاریک شد.

روستا که از دور نمایان شد جفتمان نفس راحتی کشیدیم. روستا درست در دامنه کوه واقع شده بود، در کوچه هایش که شیب تندی هم داشت هیچ رهگذری نبود. صدای موتور مهدی در میان این کوچه های ساکت، پژواک می کرد و همین باعث شد همان هراس دوباره به ما برگردد. هیچ کس در این روستا نبود. انگار اینجا خالی از سکنه بود. از مهدی پرسیدم مگر اینجا کسی زندگی نمی کند؟ او هم همچون من در بهت فرو رفته بود.

هنوز چند دقیقه ای از ورودمان به روستا نگذشته بود که مهدی گفت اینجا مشکوک می زند، بهتر است برگردیم. حیفم آمد از این مکان عجیب عکسی نگیرم. از مهدی اجازه گرفتم و از موتور پیاده شدم و شروع کردم به عکاسی. غبار غربتی بود که از کوچه های خالی و ساکت به هوا برمی خواست. هرچه سعی کردم زیبایی را ها ثبت کنم، این وهم و دلهره بود که در من و دوربینم ثبت می شد. چرا این روستا اینقدر عجیب است؟ شاید ارواح ساکنان اینجا باشند.

 هنوز دو سه تا عکس نگرفته بودم که فریاد مهدی را شنیدم که با وحشت مرا صدا می زد. لحن صدایش جور دیگری بود و همین مرا مقداری ترساند. با دست اشاره کردم چه شده؟ فقط می گفت بیا، فرار کن.  هاج واج مانده بودم که باز با صدای بلند به من گفت : کوه آن طرف روستا را نگاه کن. تا این را گفت تمام بدنم سرد شد. مگر آنطرف چه خبر است که مهدی اینگونه مرا صدا می زند؟ فکر کنم همان ارواح می خواهند به ما حمله کند؟

خشکم زد. توان راه رفتن که هیچ، توان نفس کشیدن هم نداشتم. اصلاً جرات برگشتن و نگاه کردن به آن طرف را نداشتم. وقتی دیدم مهدی موتور را رها کرده و دوان دوان دارد به طرف من می آید، کمی قوت قلب گرفتم ولی چه سود که فاصله مهدی تا من زیاد بود و در همین چند ثانیه که او به من می رسید، حتماً دمار از روزگارم درآمده آمده بود. نمی دانم چرا پاهایم شروع به لرزیدن کرد.

مهدی که به کنارم رسید نیرو گرفتم و توانستم پشت سرم را نگاه کنم. آن چیزی که فکر می کردم نبود، خبر از ارواح و اجنه نبود ولی باز هم چیزی که دیدم بسیار عجیب و خطرناک بود. از روی کوه مقابل روستا، خیل جمعیتی بود که دوان دوان با هلهله به سوی ما می آمدند. زن و مرد و پیر و جوان همه با تمام سرعت داشتند پایین می آمدند. و همه ما را با دست نشان می دادند و بلند فریاد می کشیدند.

نفهمیدم کی در میان آنها محاصره شدیم. همه با نگاه هایی عجیب مارا نظاره می کردند. داشتم قبض روح می شدم که پیرمردی از میان آنها بیرون آمد و سلام کرد. چنان ترسیده بودم که حتی جواب سلامش را هم ندادم. مهدی که اوضاعش از من کمی بهتر بود جواب سلام این پیرمرد را داد و تا آمد بپرسد چه شده؟ خود پیرمرد شروع کرد به صحبت کردن:

«آقای مهندس تورا به خدا به ما رحم کنید. ما آدم های بدبخت و بیچاره ای هستیم و تمام زندگی مان همین خانه های درب و داغان روستایمان است. اینجا که زمین زراعی کم است ما بیشتر مال دار هستیم و این آغل ها محل نگهداری گاوها و گوسفندان ما هست. تو رو به خدا به ما رحم کنید. کمی هم به فکر ما باشید.»

مهدی  که کاملاً غافل گیر شده بود و اصلاً نمی داست چه شده در جواب گفت :حاج آقا ما که کاری با شما نداریم. فقط آمده ایم که. . .  پیرمرد باز حرف مهدی را قطع کرد و گفت:بله می دانیم آمده اید از خانه های ما قبل از زلزله عکس بگیرید تا بعد از زلزله معلوم شود چقدر خراب شده است.

کاملاً گیج و منگ، من و مهدی به هم نگاه می کردیم. اینجا چه خبر است؟ این بندگان خدا چه می گویند؟ زلزله چیست و کی می خواهد بیاید؟ وقتی صحبت از عکس شد، کمی خودم را جمع و جور کردم و جلو رفتم و گفتم: نه پدر جان من برای خودم عکس می گیرم. مهندس هم نیستم. تا آمدم کمی توضیح دهم صحبتم را قطع کرد و گفت:ما خودمان می دانیم، نمی خواهد شما حواسمان را پرت کنید. ما خیلی زرنگتر از اینها هستیم. تا شما را با موتور دیدیم همه چی را فهمیدیم. مخصوصاً با ماشین اداره نیامده اید تا ما شماها را نشناسیم و به شما شک نکنیم.

دنیا داشت دور سرم می چرخید، مهدی هم حال و وضعی بهتر از من نداشت. ما را به مقابل یکی از مغازه های روستا بردند و با کیک و نوشابه از ما پذیرایی کردند. کمی که حالمان جا آمد کل ماجرا را برایمان شرح دادند:

بنا به دلایلی نامعلوم در روستاهای آن منطقه شایع شده بود که امشب زلزله خواهد آمد و دولت هم این را می داند، ولی می خواهد موضوع را به مردم نگوید، ولی ماموران مخفی فرستاده است تا اوضاع را قبل از زلزله بررسی کنند. و ما هم همین نیروهای مخفی هستیم. به همین خاطر همه روستاییان از ترس به کوه ها پناه برده بودند، و خانه و کاشانه شان را رها کرده بودند، که حداقل خود و احشامشان سالم بمانند.

هرچقدرخواستیم به آنها ثابت کنیم که زلزله نمی آید و پیش بینی زلزله فقط در حد چند ثانیه آنهم در کشورهای بسیار پیشرفته ممکن است. باورشان نمی شد. نگرانی و هراس در چهره های آنها موج می زد. از ما خواستند شب را آنجا بمانیم، مخالفت ما شکشان را زیادتر کرد، تا جایی که کار به جاهای باریک داشت می کشید که مهدی کارت شناسایی خود را نشان داد.

من هم بلافاصله کارت شناسایی خود را درآوردم و به آنها نشان دادم. کمی نرم شدند و ما هم آرام به سمت موتور رفتیم. هنوز چند قدمی به موتور مانده بود که یکی از میان جمعیت گفت، مامورهای مخفی هزار جور کارت شناسایی دارند و هرجا می توانند خود را طور دیگری معرفی کنند.

نیم ساعتی طول کشید تا راضیشان کنیم که دست از سر ما بردارند و ما برویم. کاری سخت و طاقت فرسا بود. هم دلمان نمی خواست آنها را در این وحشت کذایی رها کنیم و از طرفی هم نگران خودمان بودیم، خداحافظی سختی با ما کردند و وقتی به راه فتادیم هوا تاریک شده بود. مهدی گفت ای کاش آن روستای دورتر را می رفتیم. در هر صورت به شب خوردیم ولی این همه داستان نداشتیم.

وقتی وارد روستا شدیم دیدیم که شایعه به اینجا هم سرایت کرده و همه بیرون خانه هایشان فرشی پهن کرده اند و . . . . .

خشکسالی

حاج منصور تمام کوچه پس کوچه های شهر را برای یافتن مسافران جا مانده طی می کرد. کوچه ای نبود که از آن نگذشته باشیم. تقریباً کل شهر و کوچه پس کوچه هایش را یک بار طواف کردیم. ولی متاسفانه خبری از مسافر نبود. حاجی حتی تا درب خانه می رفت تا شاید کسی را بیابد که قصد رفتن داشته باشد. نکته جالب برای من عدم اعتراض مسافران داخل مینی بوس بود. فکر کنم این چرخش در شهر بخشی از سفر با این مینی بوس بود.

 البته استفاده از واژه مینی بوس برای ماشین حاج منصور زیاد درست نیست، زیرا این ماشین فقط مخصوص حمل مسافر نبود و تا جایی که امکان داشت بار هم حمل می کرد. از صندوق عقب گرفته تا بالای سقف و همچنین درون ماشین. در همان راهرو باریک مینی بوس حدود ده تا کیسه پنجاه کیلویی کود بار زده شده بود، به طوری که نفرات انتهایی مینی بوس امکان پیاده شدن یا هر حرکتی را نداشتند.  

ساعت دو سوار شده بودیم و حالا که ساعت سه بود هنوز از شهر خارج نشده بودیم. هوای گرم و بوی نامطبوع کیسه های کود اوضاع را غیرقابل تحمل کرده بود. و این وضع به حدی بود که از میان خیل مسافران ساکت، یک نفر اعتراض کردند که حاجی جان به سمت روستا برو، همه جای شهر را یک بار رفته ای، نگاه دیگر مسافران به این مرد پر بود از معنی های مختلف، و حاجی هم با همان لبخند همیشگی اش گفت: شاید بنده خدایی جامانده باشد. خدا را خوش نمی آید بگذاریمش و برویم!!

ماشین حاج منصور حتی در ظاهر هم خاص بود و با مینی بوس های دیگر تفاوت داشت، داخل ماشین دو ستون صندلی دوتایی در دوطرف داشت برخلاف همه مینی بوس ها که در یک طرف یک صندلی است. به همین خاطر هم صندلی ها کوچک تر بود و هم راهرو باریک تر که البته حالا هم تاسقف پر شده بود از کیسه های کود. خوشبختانه من در ردیف دوم  پشت راننده بودم و کنارم همان قسمتی از شیشه ماشین بود که باز می شد.کنار من هم پیرمردی نشسته بود که از فرط خستگی همان ابتدا خوابش برد.

وقتی به چهره این پیرمرد نگاه می کردم در میان چین و چروک هایی که نشان از سختی کشیدن های بسیار در مدت زمانی طولانی می داد، معصومیت خاصی هم دیده می شد. چنان غرق خواب بود که مرا هم به این فکر انداخت چشمانم را ببندم تا شاید من هم به خواب فرو روم و این همه معطلی را در این هوای گرم متوجه نشوم. ولی من این مهارت و توانایی این پیرمرد را نداشتم.

در نهایت حاجی مسافر جامانده ای نیافت! و به سمت روستا حرکت کرد. جاده پر پیچ و خم و این همه بار و مسافر اجازه نمی داد حاجی تند براند. همانند خودش ماشینش هم بسیار آرام و با وقار بود و برای رفتن هیچ عجله ای نداشت. معمولاً حدود سه ساعت طول می کشید تا به روستا برسیم .فقط خدا خدا می کردم که کسی در پاسگاه غزنوی یا مرکز خدمات فارسیان کاری نداشته باشد. که وقتی یادم آمد امروز جمعه است خیالم راحت شد.

وارد جاده خاکی شدیم.گرد و خاک بسیاری درون ماشین می پیچید و هیچ راه فراری هم از آن نداشتیم. در تابستان باران چندانی نباریده بود و همه جا تقریباً خشک بود، حالا هم که هفته های اول پاییز است و فصل نزول رحمت الهی، هنوز خبری از ابرهای باران زا نبود. همین خشکی باعث شده بود که خاک جاده کاملاً پودری شود و از منافذ بسیاری که در ماشین حاجی بود به داخل بیاید. البته با توجه به اندازه این  منافذ حتی قلوه سنگ هم می توانست داخل ماشین بیاید. در هر صورت این خاک از نظر قطر ذراتش با آرد رقابت می کرد و کل فضای ماشین را پر کرده بود.

پیرمرد کناردستم حدود سه چهارم مسیر را با آنهمه پیچ و تاب و بالا و پایین کاملاً در خواب بود و همین برایم بسیار عجیب بود. من حتی در قطار که تخت دارد و روی آن دراز می کشیم هم هیچگاه خواب عمیق را تجربه نکرده ام. سربالایی هفت چنار که ماشین با جان کندن داشت بالا می رفت بیدار شد و بعد از مالیدن چشمانش با حالت خاصی بیرون را نگاه می کرد.

همین نگاه عجیبش مرا هم وادار کرد با دقت بیشتری به بیرون نگاه کنم. مزرعه ها را در حالت خوبی ندیدم. درست است که بسیاری از آنها درو شده بودند ولی همین باقیمانده گیاهان خبر از خشکسالی بسیار عمیقی می داد. حتی درختان هم آن صلابت و سرسبزی همیشگی را نداشتند. وقتی به چهره پیرمرد نگاه کردم غم غریبی را در چشمانش دیدم. با حسرت بسیار، بیرون را نگاه می کرد.

می خواستم شروع به صحبت کنم ولی نگاهش در افق محو بود. می خواستم او را از این حال و هوای غم بار خارج کنم ولی نمی دانم چرا من هم در حس او شریک شدم و غم نامعلومی تمام وجودم را فرا گرفت. عصر جمعه، کیلومتر ها دور از خانه و تنها، چندسالی است که در اینجا خدمت می کنم و نمی دانم تا چندین سال دیگر هم باید اینجا تنها و دور از خانواده باشم. طراوتی در طبیعت نبود و من هم این خشکی را در درونم احساس کردم. چرا من باید اینهمه سختی بکشم.

بعد از مدتی خودش لب به سخن گشود و با جمله «خدا را شکر» شروع کرد. گفت که هرچه کاشته بود  آنچنان که باید و شاید به بار ننشسته است، بخش عمده ای از محصولش به خاطر بی آبی از بین رفته بود. در ادامه با حسرت می گفت: کشت دیم همین است دیگر. یک سال بار می دهد و یک سال بار نمی دهد. هر آنچه خدا تصمیم بگیرد می شود و ما در این امور هیچ دخالتی نداریم. ناراحتی را می شد در چهره اش دید ولی در گفتارش چندان خبری از اعتراض نبود. همه را خواست خدا می دانست.

ولی در نهایت آهی کشید و دستانش را رو به آسمان برد و دعایی کرد. «خدایا نه به خاطر ما آدم ها که هیچ گاه قدر نعمتت را نمی دانیم و همیشه معترض هستیم و شکر نعمتت را به جا نمی آوریم، گناه کاریم و عصیان گر و اصلاً موجود مفیدی نیستیم. به خاطر این حیوانات و پرندگان بارانی بفرست تا تلف نشوند. درختان جنگل که گناهی ندارند، همه تشنه هستند و محتاج رحمتت. ما را فراموش کن و به فکر این مخلوقاتت باش.»

این پیرمرد که سالها زیر تیغ آفتاب سوزان با دستان خود روی زمین کار کرده تا بتواند امرار معاش کند و به راحتی می توان از چهره و دستانش سختی ها و مرارت های بیشمار را  که کشیده است را دید چقدر دل بزرگی دارد و والا فکر می کند. من کاملاً در کنارش احساس محو بودن داشتم، حس همین ذره های گرد و غبار را داشتم در برابر کوهی بزرگ و ستبر.

این بار من بودم که در سکوت غرق شدم و رفتم به اعماق درونم که چقدر  کوچکم و چقدر حقیر فکر می کنم. فقط به فکر خودم هستم و بس. فکر می کنم چون دور از خانه در این روستای دورافتاده تنها هستم، بزرگترین مشکل عالم را دارم و هیچ کس چون من اینگونه در سختی وتعب نیست. این پیرمرد به ظاهر بیسواد درس بزرگی به من داد که زندگی فقط مال من نیست. باید به فکر دیگران بود و حتی بالاتر به فکر طبیعت هم بود.

نمی دانم شاید ذهنم و درونم را خواند بود چون وقتی چشمانم با چشمانش طلاقی کرد لبخندی زد و گفت نگران نباش، خدا بزرگ است و به فکر همه است. اگر تو به فکر دیگری باشی، دیگری هم به فکر تو خواهد بود. این پستی و بلندی های زندگی طبیعی است. به اطرافت نگاه کن آیا در همین کوه و دشت همه جا هموار است؟ همه چیز یک دست است؟

یکی بالا است و دیگری پایین، آن یکی در کنار آب است و آن دیگری در بالای تپه. آیا آن بالایی نباید زندگی کند؟ اگر آن گیاه را بکنی می بینی چقدر ریشه دوانده تا به آب برسد، پس اگر تو هم در سختی هستی سعی کن ریشه بدوانی تا محکم شوی و به آب برسی و بتوانی زندگی کنی.

این همه در مدرسه و دانشگاه درس خواندم و ذهنم را پر از مطالب کتاب ها کردم، ولی همین چند دقیقه در کنار این پیرمرد با چند برابر تمامی آنها برابری می کرد. درسی که از این پیرمرد گرفتم نگاهم را به زندگی عوض کرد. سپاس از او که در کنارم نشست و مرا آموخت.