تمرکز

بیرون برف سنگینی می آمد و هوا بسیار سرد بود ولی داخل کلاس هوا به خاطر بخاری هایی که تازه آورده بودند و همه کاربراتوری بودند بسیار گرم و مطبوع بود. تمام شد آن روزهایی که با بخاری های چکه ای که تکنولوژی بسیار بالایی داشت روزگار می گذراندیم.

امروز روز  اول امتحانات نوبت اول بود و هر سه کلاس امتحان ریاضی داشتند. قرار شده بود که امتحان پایه های اول و دوم راهنمایی را با هم ساعت هشت صبح بگیریم و امتحان پایه سوم که تعدادشان کمی بیشتر بود را در ساعت ۱۰صبح برگزار کنیم.

کلاس اولی ها با جثه های کوچک شان که کاملاً سپید پوش شده بود، پشت سر هم می آمدند و من هم به داخل کلاس هدایت شان می کردم. و همه ابتدا کنار بخاری ای که از نویی برق می زد می رفتند و با رعایت فاصله که بخاری کثیف نشود گرم می شدند و بعد روی نیمکت ها می نشستند. عین کارخانه شده بود و همین روال گرم شدن و نشستن به توالی انجام می شد.

ساعت پنج دقیقه مانده بود به هشت ،همه را در سالن به صف کردم و در دو کلاس طوری چیدم شان که کناری هر کسی از پایه خودش نبود و همین باعث شده بود که چند نفری اخمهای شان گره خورده شود. وقتی همه چیز مرتب شد به حمید گفتم تا مراقبت یکی از کلاس ها را بر عهده بگیرد و خودم هم رفتم تا برگه ها را بیاورم.

دسته برگه های کلاس اول را رو گذاشتم و برگه های کلاس دوم را زیر گذاشتم و از کلاس حمید شروع به توزیع برگه ها کردم. چهره ها را نگاه می کردم و یا از رو برگه می دادم و یا از زیر و همین باعث شد که خیلی سریع کلاس حمید تمام شد و رفتم کلاس بعدی و با همین ترفند ولی از انتها کلاس به ابتدا  توزیع کردم ،به صورتی که رویم به سمت بچه ها بود.

چون در امتحانات قبلی بچه ها می دانستند که اگر سوالی بپرسند از طرف من هیچ سخنی نخواهند شنید کلاس غرق در سکوت بود و بچه ها شروع کرده بودند به حل کردن و من هم مقابل تخته سیاه ایستاده بودم و کلاس را تحت کنترل داشتم.

سیدعلی که کلاس اول بود میز اول سر میز نشسته بود و داشت برگه را بررسی می کرد. چون مقابلش ایستاده بودم می توانستم صدایش را بشنوم که با خودش می گفت. خدا را شکر سوالات آسان است و بیشترشان را بلدم، آقای دبیر هم گفته که باید بیشتر تمرکز کنم ،پس حواسم را جمع کنم و بنویسم.

مدتی گذشت و دیدم سیدعلی سرپا دارد پاسخ می دهد. آرام به او اشاره کردم و او نشست باز شروع کرده بود با خودش حرف زدن و من هم گوشهایم را تیز کرده بودم که ببینم دوباره چه می گوید. کمی مضطرب شده بود و می گفت .چقدر تمرکز سخته ،نه این سوالات سخته، اولش چرا آسون بود حالا سخت شد؟ نکنه تمرکز می کنم سخت می شه؟

به صفحه دوم که رسید اضطراب ش بیشتر شد و همین نگرانم کرد، ایستاده می نوشت و آرام و قرار نداشت. کنارش رفتم و به او گفتم برو بیرون یک آبی به صورتت بزن بعد بیا بقیه سوالات را جواب بده. رفت و وقتی آمد مثل بید میلرزید و مستقیم رفت کنار بخاری تا گرم شود.

دوباره آمد سراغ برگه اش و باز گفت گویش با خودش شروع شد. می گفت: یخ زدم وقتی آب زدم به صورتم ، نمی دانم چرا آقای دبیر مرا برای این کار بیرون فرستاد ،ول کن برم سراغ سوال بعدی ،اصلاً هم تمرکز نمی کنم و حل می کنم. این بار شاید آسان تر بشود.

سوال را مثل فشنگ حل کرد و رفت سراغ سوال بعدی  ، باز با خودش گفت حالا فهمیدم که چه جوری سوالات آسان می شوند. خنده ام گرفته بود که این بچه با خودش چه می گوید .کنارش رفتم و گفتم آرام صحبت کن تا حواس بقیه پرت نشود و تمرکز شان را از دست ندهند. سرش را بلند کرد و گفت آقا اجازه از دست بدهند بهتر است. من از دست دادم و دارم بهتر حل می کنم.

مانده بودم چگونه جلوی خنده ام را بگیرم و چطور به این بچه بفهمانم که تمرکز باعث سختی سوالات نمی شود و هرچه بیشتر دقت کنی بهتر می توانی سوالات را حل کنی. قانون امتحانات من سکوت بود و نمی توانستم او را در این زمینه راهنمایی کنم. در هر صورت سیدعلی بود که به قول خودش بدون تمرکز داشت سریع سوالات را حل می کرد و من را نگران نمره اش می کرد.

بعد از امتحانات وقتی نمره اش را روی برگه دید خشکش زد و باز زیر لب غرغر کنان گفت همه بدبختی های ما از این تمرکز است. داشته باشی نمی توانی حل کنی ،نداشته باشی غلط حل می کنی.

امید

آقای مدیر چنان مستأصل بود که توجه همه ما را به خودش جلب کرد. بی تاب بود و بالا و پایین می رفت و فقط نگاهش به کاغذی بود که روی میزش بود. جرات کردم و پرسیدم چه شده که اینقدر نگران به نظر می رسی؟ کاغذ را به من داد و اشاره کرد که بخوانم.

متن کوتاهی بود و انتقال دانش آموزی به نام «امید» را از مدرسه روستای مجاور  به مدرسه ما بیان می کرد. دانش آموز کلاس اول راهنمایی بود و تاکید بسیار هم شده بود که حتماً بدون قید و شرط ثبت نام شود. درست بود که در نیمه های سال تحصیلی بودیم ولی اینگونه انتقالات معمولاً  چیز عجیبی نبود و انجام می شد و همین باعث شد تعجب من بیشتر شود.

به مدیر گفتم که کلاس اول ما که جمعیت چندانی ندارد و اضافه شدن یک دانش آموز که مشکل خاصی نیست، پس چرا اینقدر بر افروخته و نگرانی ؟روی صندلی نشست و گفت امید را نمی شناسی و به همین خاطر راحت حرف می زنی. بگذار کمی درباره امید برایت بگویم تا امیدت به امید به یاس مبدل شود.

هر چهار روستای دهنه او را می شناسند و از او حساب می برند. دوره ابتدایی را در حدود هفت هشت سال طول کشیده تا گذرانده و توانسته به راهنمایی برسد و سال قبل هم در همان اول راهنمایی مردود شده است. برای خودش گروهی دارد و هرجا دعوایی باشد حتماً اسمی از امید خواهد بود. حتی چندین بار کار به پاسگاه هم کشیده .حالا هم در مدرسه روستای مجاور چنان دعوایی به راه انداخته که مجبور شده اند به مدرسه ما بفرستند.

با شنیدن این گفته ها در دل ما هم هراسی افتاد و با ترس منتظر ورود این دانش آموز بودیم. انگار یک محکوم قرار بود از زندان آلکاتراس به مدرسه ما تبعید شود .آقای مدیر در فکر تمهیداتی بود تا در همان ابتدا بتواند این دانش آموز را کنترل کند و نگذارد آرامشی که در مدرسه حکم فرما ست از بین برود.

هفته بعد وقتی به مدرسه آمدم شاهد انبوهی از  خانواده هایی بودم که در مدرسه تجمع کرده بودند ،آقای مدیر هم در حال آرام کردنشان بود، وقتی از کنارشان گذشتم شنیدم که می خواهند بچه شان را از مدرسه ببرند و حدس زدم این باید اولین موجی باشد که آمدن امید در مدرسه ما ایجاد کرده است. مدیر خسته و کلافه وارد دفتر شد و  می نالید از دست اداره که چرا این دانش آموز را به اینجا فرستاده و اینهمه برایش مشکل ایجاد کرده است. به مدیر مدرسه روستای مجاور بدو بیراه می گفت که چرا برای خلاصی خود مرا به مهلکه انداخته است.

برنامه کلاسی را که نگاه انداختم بدنم شروع به لرزیدن کرد ،زنگ اول کلاس اول داشتم و این بدان معنی است که بنده افتخار اولین برخورد و آشنایی با این دانش آموز را خواهم داشت. با احتیاط کامل وارد کلاس شدم. ترس در چهره ی بچه ها مشهود بود و وقتی نگاهم به میز آخر سمت راست رسید او را تنها با فاصله معنی داری از بچه ها دیدم. قد کوتاهی داشت ولی چهره اش پر بود از خشم و ابروان پر پشت اش چنان در هم بود که بخش عمده ای از صورتش را جمع کرده بود. بلند شد و با صدای گرفته ای سلام کرد و نشست .

نامش را به انتهای لیست افزودم و در زمان حضور غیاب فقط دستش را بلند کرد. در تمام طول زنگ صدایی از او نشنیدم و تنها در تنهایی خود غرق بود. می شد حدس زد که اعصابش به خاطر این جا به جایی اجباری به هم ریخته است ولی هرچه بود خوددار بود و هیچ حرف و حتی حرکتی هم نمی کرد. این زنگ به خیر و خوشی و بدون هیچگونه مسئله ای پایان یافت.

وقتی وارد دفتر شدم دیگر همکاران به سراغم آمدند و وضعیت کلاس را از من جویا شدند. وقتی گفتم که تمام طول زنگ ساکت بود و هیچ نمی گفت و هیچ کاری هم نکرد همه تعجب کردند .مدیر گفت هنوز در شوک تغییر مدرسه است . بگذار یخ اش آب شود همه ما را به امان خواهد رساند.

مشاور مدرسه که جوانی بود بسیار خوشرو و آرام و تنها یک روز به مدرسه ما می آمد .وارد بحث شد و گفت اجازه دهید من هم با این دانش آموز آشنا شوم و از او اطلاعاتی کسب کنم ، شاید بتوان به این بنده خدا کمک کرد، همه مقابلش جبهه گرفتند که بچه جان این کار از عهده خیلی ها بر نیامده ،توی  تازه کار می خواهی او را آدم کنی. سرخ و سفید شد و از دفتر بیرون رفت و این واکنش همکاران مرا هم رنجاند.

هفته بعد اولین دعوا امید در زنگ تفریح اول رخ داد و یکی از بچه های کلاس سومی با چشمانی اشک بار به دفتر آمد. مدیر بر افروخته به سراغ امید رفت و او را به دفتر آورد. داد و بیداد مدیر مجالی نمی داد تا بفهمیم که اصل ماجرا چیست. وقتی آتش خشمش فرو نشست و همان آقای مشاور شروع کرد به صحبت کردن با او فهمیدیم که دانش آموز کلاس سومی او را دشنام بسیار بد داده و او را اخراجی خوانده و  موجب شده کل دانش آموزان به او اهانت کنند.

آقای مشاور او را به بیرون برد و مدیر از دانش آموز کلاس سومی استنطاق جانانه ای کرد و معلوم  شد که هر چه امید گفته صحت دارد. وقتی مشاور به دفتر برگشت رو به مدیر کرد و گفت در این مورد باید کمی بیشتر فکر کرد و تصمیمی درست اتخاذ کرد که اولین مورد همیشه مهم ترین مورد است. من هم اگر جای امید بودم با این تفاصیل واکنشی از خود بروز می دادم و از طرفی هم نمی شود کارش را تایید کرد .

همه ما مانده بودیم که آخر چه کنیم. آقای مدیر که کاملاً منگ شده بود و دیگر همکاران نیز همه ساکت بودند. وقتی همه بدون ارائه هیچ راه کاری به کلاس رفتند ،تازه دانستم که کسب مهارت در معلمی چقدر سخت است و به سنوات نیست. به پیش مشاور رفتم و گفتم من هم با شما موافقم که تصمیم درست بسیار حیاتی است. چیزی که به ذهن من خطور می کند این است که هر دو را تنبیه کنیم و دلیل تنبیه شان را نیز اعلام کنیم.

زنگ تفریح دوم همه را در حیاط به صف کردیم و آقا مدیر هر دو آنها را به مقابل بچه ها آورد. دانش آموز کلاس سومی را به خاطر اهانت و گفتن حرف های زشت تا آخر امروز از کلاس محروم کرد و موظف کرد تا حیاط را تمیز کند. امید هم به خاطر برخورد فیزیکی و کتک کاری به همین مجازات جریمه شد. می دانستم که این جریمه از طرف آقای مدیر نیست چون او فقط داد و بیداد بلد بود و گاهی هم شلنگ

در زنگ آخر وقتی از پنجره به هر دو نگاه می کردم که با نظارت مدیر در حال تمیز کردن حیاط بزرگ مدرسه بودند، یکی از بچه های کلاس پرسید چرا آن یکی هم تنبیه شد .از دست امید هم کتک خورد و باز هم تنبیه شد. تقصیری نداشت امید دعوایی است. رو به کلاس کردم و گفتم درست است که امید نباید کتک کاری می کرد ولی شما اگر جای امید بودید چه کار می کردید .سکوت شان نشان داد که اصل مطلب را فهمیده اند.

آخرهای وقت از همان پنجره صحنه ای جالب دیدم .هر دو خسته کنار دیوار نشسته بودند . دانش آموز کلاس سومی رفت و آبی به سرو صورتش زد و آبی نوشید و با لیوانی  که آنجا بود آبی هم برای امید آورد و امید هم با لبخندی لیوان را از او گرفت و نوشید و به همین بهانه چند دقیقه ای در کنار هم نشستند و چند کلامی هم صحبت کردند .همین اتفاق نشان از تغییری مثبت در ازای این تنبیه بود که آقای مشاور جوان پیشنهادش را به مدیر داده بود.

اردو

هوای عالی اردیبهشت و همجواری با جنگلی بسیار زیبا و همچنین انرژی  بسیاری که در این بچه ها بود باعث شد مدیر برنامه ی اردوئی ترتیب دهد . هر چه اصرار کردم که روز دو شنبه و چهارشنبه نباشد فقط لبخند می زد و می گفت نمی شود. درسم عقب بود و نزدیک پایان سال، به همین خاطر بیشتر اصرار کردم ولی در پاسخ یک جمله گفت .اینها پسر هستند می فهمی!

مانده بودم که پسر بودن چه ارتباطی با این موضوعی که من می گویم دارد ، مگر روزهای دیگر با پسر بودن اینها مشکل دارد. تاب نیاوردم و مجدد از آقای مدیر پرسیدم. با همان لبخند همیشگی اش گفت در بخشنامه مربوط به اردو تصریح شده که پسرها باید روزهای زوج به اردو بروند و دختران در روزهای فرد ، نکند که اختلاطی رخ دهد و مصیبتی به بار آید.

روز موعود فرار رسید و وقتی وارد حیاط مدرسه شدم هر که را با پشته ای دیدم از وسایل لهو و لعب، چنان لبخند بر لبان شان نقش بسته بود که به زور هم اگر می خواستند نمی توانستند آن را کتمان کنند. شور و شعفی مثال زدنی داشتند و همه فقط منتظر فرمان مدیر بودند تا بر مینی بوس سوار شوند. حسرت خوردم که چرا هیچ وقت این بچه ها اینگونه در کلاس درس من حاضر نیستند و فقط نق می زنند و ناله می کنند سر درس من.

مدیر آمد و همه را به صف کرد و شروع به حضور غیاب کرد. نیمی از بچه ها را سوار مینی بوس کرد و من را هم به همراه شان راهی امامزاده کرد. در تعجب بودم که پس باقی بچه ها چه می شوند ، تنها منبعی که دم دست داشتم راننده بود که خود هم اهل همین روستا بود. از او پرسیدم پی باقی بچه ها چه می کنند؟ راننده که سید پیری بود با لحن خاصی گفت آقای مدیر، امامزاده نزدیک است . شما را که رساندم برمی گردم و سری دوم را می آورم.

تا به حال به این امام زاده نرفته بودم . جاده ای که در آن هیچ ماشینی در حرکت نبود با پیچ و خم های عشوگرانه آرام آرام از دشت و مزارع  می گذشت و درون جنگل می شد. طراوت از همه جا می تراوید و همه چیز رنگ و بوی نو شدن داشت. وقتی وارد جنگل شدیم آنقدر زیبا بود که محو در تماشای آن بودم و همه چیز را فراموش کرده بودم. واقعاً این درختان چقدر زیبا و براق اند و برگهای شان از تمیزی و تازگی می درخشید.

به انتهای جاده رسیدیم ، بقعه ای بود در میان انبوهی از درختان، علاوه بر امام زاده اینجا گورستان روستا نیز بود و زیر هر درختی قبری بود ، صحنه ای بس عجیب در مقابلم می دیدم ، گورستان که همیشه بوی مرگ می داد در اینجا اصلاً ماهیت خود را از دست داده بود و فریاد زندگی سر داده بود. درختان سبز و ستبر که سر به فلک کشیده بودند چنان عظمت زندگی  داشتند که مرگ در گورهای زیر آنها توانایی ابراز وجود نداشتند.

بچه ها در اطراف امامزاده پخش شدند و در گروه سه یا چهار یا پنج نفری شروع کردند به پهن کردن بساط شان. نکته جالب این بود که چند دقیقه ای بیشتر نبود که رسیده بودیم ولی از هر گوشه ای دودی به هوا بر می خواست و آتشی روشن می شد. واقعاً این بچه های روستا در این کارها فرسنگ ها از ما جلوتر هستند .وقتی به آنها سرکشی می کردم چنان در کارهایشان دقت و پشتکار داشتند که باز حسرت خوردم که چرا در ریاضی من هیچ دقتی ندارند و فقط اهمال کار اند.

مینی بوس سری دوم بچه ها را آورد و مدیر هم پیاده شد. بودن مدیر در اینگونه مکان ها بسیار مهم است ، چون علاوه بر اینکه مدیر مدرسه است هم محلی بچه ها هم هست و همه را می شناسد و می تواند بهتر کنترل شان کند. من هم می توانم در کنارش تا حدی کمک کنم و خودم هم از بودن در این جنگل زیبا لذتی وافر ببرم. می خواستم کمی دورتر شوم و گشتی کوچک در این محیط زیبا که هیچ کس هم در آن نبود بزنم که آقای مدیر صدایم کرد.

همان لبخند همیشگی اش را داشت ولی این بار هم در پهنا و هم در عمق بیشتر به نظر می رسید. گفت در شهر کاری اداری واجبی دارم و حتماً باید بروم. با همین سید می روم و با او هم برمی گردم .اینها بچه های خوبی هستند و کاری به کارت ندارند. زیاد به اونها سخت نگیری ،اینجا کلاس ریاضی نیست. خنده ای کرد و رفت و من ماندم و حدود شصت تا بچه که هر کدام شیطنتی در حد خود داشت.

مدتی طول کشید تا به خودم بیایم و بر اوضاعم مسلط شوم، شروع کردم به قدم زدن در محوطه تا هم کمی آرام شوم هم کمی با خودم کار کنم که زیاد حرص و جوش نزنم. به بچه ها که نگاه می کردم همه در حال آماده کردن سورسات صبحانه بودند و هر کسی گوشه ای از کار را گرفته بود، همکاری مثال زدنی ای داشتند این بچه ها در اینگونه کارها.

صبحانه به خیر خوشی تمام شد و بازی های شان شروع شد و اینجا بود که کارم بسیار سخت شد. همه را جمع کردم و با تعیین محدوده ای به حدود شعاع صد متری از آنها خواستم که به اطراف و خارج از محدوده مخصوصاً آن طرف رودخانه نروند. همه قول دادند که فقط فوتبال و والیبال بازی کنند و همین برایم کمی قوت قلب بود.

بیشتر بچه ها سرگرم بازی بودند و عده ای هم که تعدادشان پنج نفر بود، پشت درختی جمع بودند و آتش شان هم هنوز براه بود. سری به آنها زدم ، خیلی بیش از اندازه مودب بودند و همین کمی مرا به شک انداخت ، چون اینها از شلوغ ترین بچه های مدرسه بودند. با لبخندی از آنها جدا شدم ولی در موقعیتی ایستادم تا کمی بتوانم آنها را زیر نظر داشته باشم.

آرام آرام بویی را حس کردم که اصلاً به این محیط نمی آمد، کمی که دقت کردم بوی قلیان بود با تنباکوی میوه ای که این روزها متاسفانه بسیار از جوانها به آن علاقه دارند. هرچه قدر چشم چرخاندم هیچ فرد یا گروهی را  به غیر از بچه ها ندیدم. به پشت امام زاده هم رفتم و آنجا هم خبری نبود. مانده بودم که این بو از کجا می آید؟

متکی به حس شامه ام شدم که از کودکی به قدرت آن شهیر بودم. مسیر بو را گرفتم و به یافتن منبع آن پرداختم. از امام زاده فاصله گرفته بودم و داشتم به همان درختی که تعدادی از بچه ها پشت آن بودند نزدیک می شدم. حرکت م را آهسته و بی سر صدا و به طوری انجام می دادم که درست مقابل درخت باشم و از پشت آن امکان مشاهده من نباشد.

به درخت رسیدم و در طرفه العینی به آن طرف رفتم. صحنه ای هولناک مقابل چشمانم رقم خورد. حدس ش را هم نمی توانستم بزنم که این بو از قلیان این بچه ها باشد. خشم بسیاری در من بر افروخته شد و چنان فریادی بر سرشان زدم که همچون غزالانی که یوز دیده باشند با هرچه در توان داشتند در اطراف محو شدند. من هم شده بودم میر غضب، با لگد محکمی قلیان را به آن طرف درخت شوت کردم .تمام اجزایش از هم جدا گشت و منبع آب آن هم شکست.

دیگر بچه ها هم که بازی می کردند با مشاهده چنین صحنه ای غرق در سکوت شدند و فقط نگاه می کردند. همه جا چنان ساکت بود که انگار زمان ایستاده بود. هیچ کس از جایی که داشت تکان نمی خورد ، همه شوکه شده بودند. من بودم تعداد زیادی مانکن بی حرکت. خشم در من فوران می کرد که چرا دانش آموز باید به این سمت سوق پیدا کند و چقدر باید از راه به در شده باشد که جرات کند در اردوی مدرسه این کار را انجام دهد.

فریاد بلندی زدم و گفتم همه آن چند نفر را پیش من بیاورید. بچه ها همچون قشون به سمت شان شروع به حمله کردند. بعد از مدتی که به نهایت کوتاه بود هر پنج نفر شان کت بسته توسط بچه ها دستگیر شده و مقابل من بودند. ترس را می شد از چهره های شان فهمید. حتی یکی با دیدن وضعیت قلیان به گریه افتاد. من هم همچون جبارانی که بر علیه شان توسط این چند نفر توطئه ای ترتیب داده شده بود مقابل شان ایستاده بودم. همه بچه ها منتظر حکم من بودند ، و خودم هم منتظر همین حکم بودم. چه کنم و چه بگویم و اینان را چگونه تنبیه کنم.

تا به حال با چنین وضعیت وخیمی مواجه نشده بودم و هیچ تجربه ای در برخورد نداشتم. کمی قدم زدم و هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. دیگر داشتم مستأصل می شدم که یکی از بچه گفت :آقا اجازه داخل امامزاده آنها را زندانی کنیم تا آقای مدیر بیاید. بهترین پیشنهاد بود. سینه ام را جلو دادم و گفتم که من هم به همین فکر می کردم. آنها را به امامزاده ببرید.

آن پنج نفر داخل امامزاده محبوس بودند و یک نفر هم دربان و چند نفری هم دور امامزاده گشت می زدند. وقتی خشمم فرو نشست و به حالت عادی برگشتم و این بچه ها را چنان دقیق در کار مراقبت دیدم خودم هم خنده ام گرفت که اینان یا موضوع را خیلی جدی گرفته اند و یا فیلم زیاد دیده اند. چنان گشت می زنند انگار قاتلان زنجره ای و یا دشمنی سرسخت در آن داخل زندانی است.

بعد از این اتفاق اوضاع خیلی بهتر شد و کنترل ساده تر بود . بعد از بازی بچه ها رفتند و شروع کردند به آماده کردن ناهار و همه بلا استثنا کباب داشتند و آنهم کباب مرغ. آتش مهیا و ذغال ها کاملاً گداخته و دود و بوی کباب همه جا را فراگرفته بود.

حدود ساعت دو مدیر با سید آمد و بچه ها قبل از من همه چیز را برایش توضیح دادند. من با همان گروه اول به مدرسه بازگشتم و آقای مدیر هم با گروه دوم که حامل محبوسان بود آمد. آن روز در مورد کار بچه ها صحبتی نکردیم .ولی بعدها وقتی مشکل تا حدی با حضور والدین آنها و تعهداتی که از آنها گرفته شد حل شد، آقای مدیر به من گفت که همان شدت عملم در آنجا و همان چند ساعت محبوس بودن در امامزاده کار خودش را کرده بود و آنها را به شدت ترسانده بود.

حدود ساعت دو مدیر با سید آمد و بچه ها قبل از من همه چیز را برایش توضیح دادند. من با همان گروه اول به مدرسه بازگشتم و آقای مدیر هم با گروه دوم که حامل محبوسان بود آمد. آن روز در مورد کار بچه ها صحبتی نکردیم .ولی بعدها وقتی مشکل تا حدی با حضور والدین آنها و تعهداتی که از آنها گرفته شد حل شد، آقای مدیر به من گفت که همان شدت عملم در آنجا و همان چند ساعت محبوس بودن در امامزاده کار خودش را کرده بود و آنها را به شدت ترسانده بود.

فهمیدن

سومین امتحانی بود که می گرفتم و هنوز نمرات تعداد زیادی از بچه ها زیر ۱۰ بود.با اینکه سر کلاس خیلی فعال بودند و برای جواب دادن سرو دست می شکستند ولی وقت امتحان که می شد هیچ چیز در برگه نمی نوشتند .خیلی فکر کردم تا بتوانم علت را بیابم.شاید بخشی از آن برمی گردد به سالهای قبل ولی چیزی که به نظرم مهمتر آمد این بود که در خانه تمرین نمی کنند.

بچه های روستا با بقیه بچه ها فرق دارند.اینها بعد از مدرسه تازه کارشان شروع می شود، در بهترین حالت در خانه باید یا به گاو و گوسفندان برسند یا در کارهای خانه کمک کنند، در زمستان که همه جا پوشیده از برف است وقت آنها در خانه به این کارها می گذرد ولی در فصل بهار که موسم کشاورزی است باید به سر زمین بروند یا گوسفندان را برای چرا به مراتع ببرند.

در میان این همه کار اگر وقتی هم برایشان بماند باید شیطنت های کودکی شان را بکنند ،کمی در کوچه ها هفت سنگ  و یا  خر پلیس   بازی کنند. در انتها چه می ماند برای درس و همینکه به مدرسه می آیند  برایشان کار بزرگی است.

وقتی به اینها فکر می کنم تمام حق را به این بندگان خدا می دهم ، ولی وقتی از زاویه دیگر به آن می نگرم، دانش آموز را می بینم که وظیفه اش درس خواندن است و اگر اینگونه نباشد که همه چیز به هم می ریزد و اهداف کلاً از دست می رود.پس باید راهی بینابین این دو تناقض می یافتم تا بتوانم کاری انجام دهم.

بعد از توزیع برگه ها در کلاس و نگاه اخم آلود بچه ها به من رو به آنها کردم و شروع کردم به صحبت کردن که برای یاد گرفتن ریاضی سه چیز مهم است.اول خوب یادگرفتن و دوم تکرار و تمرین و سوم هم دقت و تمرکز.داشتم در مورد این سه بخش توضیح مفصل می دادم که یکی از بچه ها دستش را بالا آورد، با اشاره من بلند شد و پرسید:آقا اجازه برای این سه تا چه کاری ما باید انجام دهیم تا ریاضی مان خوب شود.

این پرسش عالی بود و او را به خاطر این کار تشویق کردم و به همه بچه ها گفتم که در گام اول که خوب فهمیدن است باید سرکلاس تمام حواستان به من باشد و اگر هم در جایی مفهومی را نفهمیدید سوال کنید.برای گام دوم همین که به خانه رسیدید  تمرین ها را حل کنید و به روز بعد موکول نکنید. در گام سوم هم سعی کنید حواستان جمع باشد و کارتان را درست انجام دهید.

بچه ها چنان با دقت به صحبت هایم گوش می دادند که در دل کور سوی امیدی درخشید تا این جلسه شروعی باشد برای بهتر شدن این کلاس، وقتی خواستم درس را شروع کنم همه چنان مرتب نشستند و کتاب شان را باز کردند که همین موجب شد انگیزه ای دوچندان در من ایجاد گردد.

درس جدید حجم بود و شروع کردم به بیان واحدها و تفاوت بین سانتیمتر و سانتیمتر مربع و سانتی متر مکعب.  چون اینها را در چهارم و پنجم خوانده بودند خیلی سریع از آنها گذشتم تا به محاسبه حجم برسم. می خواستم تخته سیاه را پاک کنم که چند نفری دستشان بالا بود. از من خواستند تا دوباره توضیح دهم .من هم با فراغ بال مجدّداً هرآنچه را که گفته بودم تکرار کردم.

وقتی صحبتهایم تمام شد و از آنها پرسیدم فهمیدید همه با صدای بلند و هماهنگ گفتند بله. خیالم راحت شد و شروع کردم به کشیدن حجم ها ،وقتی برگشتم دیدم یکی از انتهای کلاس دستش بالاست.او هم از من توضیح دوباره خواست.باز مجدد گفتم و در انتها به شوخی گفتم مگر همه نگفته بودید بله، ولی او گفت که من نگفتم.

تا آمدم در مورد منشورها توضیح دهم باز دست یکی بالا بود و او هم گفت که نفهمیده است.اطرافم را نگاهی انداختم و از یکی از بچه ها خط کشی را گرفتم و با آن طول میز را اندازه گرفتم. بعد پرسیدم برای اندازه گیری کف کلاس چه کار کنم و توجهشان را به موزاییک های کف کلاس بردم. برای حجم هم از آنها پرسیدم که در این کلاس چندتا از کارتن های تغذیه مدرسه جای می گیرد.

با تصور اینکه همه فهمیدند، مطلب جدید را شروع کردم و دوباره دست یکی بالا آمد، کلافه شده بودم و همینکه نمی شد درس را جلو برد اعصابم را خرد کرده بود.مطلب به این سادگی و آنهم مربوط به سال قبل چقدر برایم مشکلات به وجود آورد.

کمی اخم کردم و گفتم  چندین بار توضیح دادم ، حواستان کجاست که متوجه نمی شوید.یکی از بچه ها گفت حواسمان هست ولی خودتان گفتید که گام اول فهمیدن است.وقتی نمی فهمیم چرا بگوییم فهمیده ایم. دیدم این بندگان خدا راست می گویند. تفاوت متر و متر مربع و متر مکعب برای من بسیار ساده است و شاید برای این ها سخت و مشکل باشد.

به انبار مدرسه رفتم و یک کارتن از شیرینی های کام و یک کارتن هم شیر پاکتی آوردم.دوباره همه آن مطالب را گفتم و با شیر های پاکتی نشانشان دادم.بعد به هر کدام یک شیر و یک بسته شیرینی کام دادم و از آنها خواستم تا طول و مساحت قاعده و حجم را فقط به من نشان دهند و بگویند واحد هرکدام چیست و چرا؟

بحث های خوبی در کلاس به راه افتاد و هرکسی چیزی می گفت.فکر کنم فرق بین محیط و مساحت و حجم را درک کردند.در نهایت هم گفتم تا همه شیر و کیک هایشان را بخورند.درست است که نوبت شیر امروز بود و نوبت شیرینی کام فردا ولی صلاح دانستم که هر دو را امروز بخورند.

چیزی به زنگ نمانده بود و در این اندیشه بودم که امروز چیزی درس ندادم و همه وقت به بازآموزی آموخته های قبلی این بچه ها گذشت.داشتم در دفتر نمره  کارهای انجام شده را ثبت می کردم که دیدم باز دست یکی از بچه ها بالاست.عصبانی شدم و بلند شدم و گفتم هرچه بلد بودم برای یاد دادن به شما گفتم دیگر کجا را نفهمیدی؟ دانش آموز که جا خورده بود با صدایی لرزان گفت :آقا اجازه خواستم بگم که این حجم چقدر خوشمزه است؟

دیگر نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم و به همین خاطر کلاس هم منفجر شد. آنجا تازه دانستم که فهماندن چقدر سخت است و تا زمانی که دانش آموز خود با مفهوم درگیر نشود یادگیری اتفاق نخواهد افتاد.

غروب

از روزی که آمده، تراز مدرسه را به هم ریخته.هیچ زنگی نیست که از کلاس اخراج نشده باشد و هیچ زنگ تفریحی نیست که با کسی درگیر نشده باشد.جثه ی کوچکی دارد ولی بسیار فعال است و به قول معروف یک دقیقه جایی بند نمی شود.

پرخاشگری اش بیشتر همه را آزار می دهد ، از همه طلب دارد و همه را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. مدیر که از دستش مستأصل شده بود به سیم آخر زد و گفت که پرونده اش را می دهد تا برود جای دیگری ثبت نام کند و مدرسه ی دیگری را با خاک یکسان سازد.هنوز یک ماه از آمدنش نگذشته بود و همین نشان از این می داد که در مدرسه قبلی چه آتشی سوزانده بود.

در کلاس خودم به میز اول منتقلش کردم و تا جایی که امکان داشت بیشتر از بقیه مشغول نگاهش می داشتم.استعدادش بد نبود و خیلی سریع حل می کرد و همین سرعتش ، بلای جانم شده بود. زودتر از همه تمرین یا مسئله را حل می کرد و شروع می کرد به سربه سر گذاشتن با اطرافیانش.در تمام زمان کلاس ، یک دقیقه در جایش نمی نشست و همیشه ایستاده بود.

وقتی بیشتر به او دقت می کردم علایم بیش فعالی را می شد به وضوح  در حرکاتش دید. یک بار که همه داشتند کاردرکلاس حل می کردند و مانند همیشه مثل فشنگ البته این بار غلط حل کرده بود ، او را صدا کردم و از او خواستم تا مقابل تخته سیاه بدون حرکت بایستد . می خواستم ببینم چقدر می تواند خودش را کنترل کند.تازه می خواستم به ساعت نگاه کنم تا شروع زمان را به خاطر بسپارم که حرکت کردنش آغاز شد.هرچه از او خواستم تا چند ثانیه ای هم که شده آرام باشد نمی توانست و این اصلاً علامت خوبی نبود.

قضیه را با آقای مدیر در جریان گذاشتم و قرار شد که والدینش را به مدرسه بخواند تا در این موضوع صحبت کنیم. حدود دو هفته طول کشید که با پیگیری های آقای مدیر  مادرش به مدرسه آمد.من هم به دفتر رفتم تا بیشتر در مورد او صحبت کنیم.

ابتدا آقای مدیر شروع کرد و کلی شکایت کرد و دفتر انضباطی را آورد و نشان داد که پر است از برخوردها و شکایت های دیگران و مواردی که باعث شده از کلاس درس اخراج شود.مادر بنده خدا فقط نگاه می کرد و چیزی برای گفتن نداشت.

نوبت که به من رسید و وقتی حال و روز مادرش را دیدم، مانده بودم چه بگویم و از کجا شروع کنم.کمی درباره رفتارهایش گفتم و پرسیدم که آیا در خانه هم اینگونه است؟منتظر جواب بودم ولی سکوت سنگینی بر محیط حکم فرما بود.در مورد نشانه های بیش فعالی صحبت کردم و گفتم حتماً باید جهت درمان به پزشک متخصص مراجعه شود، وگرنه مشکلاتش روز به روز بیشتر خواهد شد.

بعد از سکوتی طولانی مادرش لب به سخن گشود و همه ما را در سکوتی مرگبار فرو برد.دو سال پیش از پدر این بچه طلاق غیابی گرفته بود، زیرا پدر به تقاص جرمی حدود پنج سال در زندان بود و او نمی توانست خرج دو فرزندش را در آورد. ازدواج مجدد می کند و همسر جدیدش شرط می گذارد که فقط می تواند یکی از بچه هایش را با خود به خانه ی او ببرد.

در دوراهی هولناکی می افتد و در نهایت تصمیم می گیرد دخترک را به خانه ببرد و پسر را به مادربزرگش بسپارد، این مادر حتی مجبور شده که از این روستا هم برود و فرسنگ ها آن طرفتر در زندگی که فقط نامی از آن مانده فقط زجر بکشد.

مادربزرگ هم که چنان فرتوت است که حتی یک نفر برای پرستاری از او لازم است ولی با همان تن نحیف ،کمر همت چنان بسته که فقط می تواند خوراک این بچه را فراهم کند و همین کار هم از او در حد یک معجزه است.

در ذهن لحظه ای تصور کردم که خانه ای که پدرش نیست و حتی اگر هم هست یعنی نیست ، مادری که فرسنگ ها دورتر در زندگی خود فرزندش را فراموش کرده و پیرزنی فرتوت که فقط می تواند جهت رفع گرسنگی غذایی اندک طبخ کند. چه چیز می ماند که بشود با آن زندگی کرد.همین چند لحظه چنان بر من سنگین آمد که نشستم و ماندم که این بچه چگونه سالها و ماه ها و روزها را در این محیط سپری می کند.

مدیر دانش آموز را به دفتر آورد تا شاید در مقابل مادرش کمی کرنش کند و بشود برایش کاری کرد.ولی وقتی چشمان مادر و فرزند با هم تلاقی یافت صحنه ای رخ داد که بسیار سنگین و مهیب بود. هر دو اشک می ریختند ولی هیچ صدایی شنیده نمی شد. سوختن مادر و ذوب شدنش را می شد با دو دیدگان دید .فرزند حالی غریب داشت، هم عشق مادر و هم تنفر جدایی هر دو را تاب تحمل نداشت. چند دقیقه بدون هیچ حرکتی فقط مادرش را نگاه می کرد.آنقدر محیط سنگین شده بود که تنفس برایم سخت شد و به حیاط رفتم.

آفتاب در منتها علیه افق در حال غروب بود و نور قرمز رنگش همه جا را فراگرفته بود.به افق خیره بودم که ناگاه از کنارم همچون تیری که از چله رها شده بود دوید و در همان راستای افق محو شد.نمی دانم این غروب را چگونه می تواند تحمل کند.غروبی که هیچ کس را ندارد تا در آغوشش کمی بیاساید.

مینی بوس روستا

عصر جمعه بود و حال و هوای دلگیر آن. همه بچه ها جمع بودیم  و روی سکوی مغازه ای بسته نشسته و منتظر مینی بوس تا به روستا برویم. قانون مینی بوس روستا این بود که صبح ها از روستا به شهر می آمد تا مردم به کارشان برسند و عصرها از شهر به روستا می رفت تا همان هایی را که صبح آورده بود باز گرداند.

مینی بوس رسید و درونش مملو بود از همه چیز، مسافران را به سختی می شد از میان آن همه کیسه گونی و لوله و حتی مرغ و خروس دید. وقتی در باز شد و حسین بالا رفت نمی توانست از در وارد شود .برای ما دیدن این موضوع کاملاً غیرعادی بود ولی از چهره مسافران و آقای راننده خلاف این موضوع دیده می شد.

بچه ها به هر طریقی بود خود را بر روی صندلی ها جای دادند ، فکر کنم روی یک صندلی دو نفر و شاید هم بیشتر نشستند. و این هم از فداکاری چند جوان بود که به انتهای مینی بوس رفتند و با تراکم بالا نشستند. فقط در انتها  من ماندم که کجا بنشینم.راننده که مردی میان سال بود پیاده شد و نگاهی به من کرد و گفت حداقل سرپا که جاهست.ولی وقتی خودش هم بیشتر دقت کرد دید حتی برای ایستادن نیز در میان این ماشین جایی نیست.

در را به هر زحمتی بود بست و برگشت و به من بهت زده گفت به دنبالم بیا. مانده بودم که مگر جای دیگری هم هست که بتوانم سوار شوم. به انتهای مینی بوس رفت که لرزه بر اندامم افتاد که شاید مرا در صندوق عقب جای خواهد داد. ولی خدا را شکر از صندوق عقب گذشت و به سمت جلوی مینی بوس از طرف در راننده بازگشت.

تا در را باز کرد تعدادی کیسه کود پایین ریخت. کمی غر غر کرد و به من اشاره کرد که کیسه ها را همراهش تا صندوق عقب ببرم. به هر زحمتی بود آنها را در صندوقی که آنجا هم پر بود از کیسه های گوناگون جای داد و در را بست. سوار شد و به پشت فرمان رفت و جایی کاملاً  «فرست کلاس» به من داد. کنار خودش !!

تا به حال تجربه نشستن در چنین مکانی را نداشتم. یک چهارم ام روی صندلی بود و ما بقی در هوا و فقط خودم را با فشار بر میله ای که بر روی در نصب شده بود نگاه می داشتم. تصور اینکه در بین راه این در  باز شود تنم را به لرزه می انداخت. همان اوایل بود که به آقای راننده گفتم که آیا این در اطمینانی است؟ با لبخندی جواب داد چفته اش را بینداز تا اطمینانی شود.

هنوز چیزی از راه که حدود دو ساعت در پیچ و خم های کوهستان بود، نگذشته بود که احساس بیحسی از پایی که سمت در بود شروع شد و با شدت به سمت کل بدنم جریان یافت. برای اینکه از این وضعیت خلاص شوم خودم را تکان می دادم که همین باعث شد آقای راننده اعتراض کند. وقتی فهمید علت کارم چیست کمی خود را جابه جا کرد و من با موفقیت توانستم این بار یک سوم ام را روی صندلی جای دهم. وقتی آرام شدم شروع کرد با من حرف زدن و از هر موضوعی سخنی می گفت.

آنقدر با آب و تاب حرف می زد که گاهی ،چه عرض کنم ،اکثر اوقات حواسش پرت می شد و از خط وسط به سمت چپ منحرف می گشت. به همین خاطر ماشین هایی که از روبرو می آمدند اکثراً به ما چراغ می دادند. آقای راننده هم دستش را به عنوان جواب سلام بالا می برد و کلی از معروف بودنش در منطقه صحبت می کرد،که همه او را به دست فرمانش می شناسند و در جاده به او احترام می گذراند و او را پدر این جاده می دانند و… من هم با سکوت فقط گوش می دادم.

دیگر داشت تعداد ماشین هایی که چراغ می دادند از حد می گذشت و صحبت های آقای راننده هم کلافه ام کرده بود که با صدایی تقریباً بلند به او گفتم:«مرد مومن این همه ماشین چراغ می دهند که تو برگردی به مسیر خودت ،نه سلامی و نه علیکی در کار است .تو همش انحراف به چپ میروی.حواست به جاده باشد.»

جای شما خالی ،ترمز دستی را کشید با شدتی بسیار مینی بوس را متوقف کرد و من را پیاده کرد و خودش هم پیاده شد. با چهره ای بر افروخته و در مقابل چشمان متعجب مسافران رو به من کرد و گفت:«آقای دبیر ،سی ساله تو این جاده رانندگی می کنم و فقط سه بار تا حالا چپ کردم. پلیس اش جرات نداره به من اینجوری بگه که تو گفتی»

از آنجا تا روستا که مسافتی طولانی بود  را روی کیسه های کود در وسط مینی بوس با هم سفری یک مرغ و دوتا خروس و حالتی به صورت نیم خیز گذراندم. وقتی پیاده شدم پاهایم حس نداشت و بچه ها زیر بغلم را گرفتند تا کمی بتوانم راه بروم  و همانجا  یاد گرفتم که

با راننده در حین رانندگی نباید صحبت کرد ،فقط باید گوش کرد و بسیار تایید کرد.

تعطیلی

نیمه های شب بود که به خاطر سرما از خواب بیدار شدم. همه جا ظلمات بود و هیچ نمی دیدم. چون تنها بودم کمی ترسیدم. کورمال به سمت کلید رفتم و هرچه زدم روشن نشد. از پنجره بیرون را نگاه کردم و همه جا غرق در تاریکی بود و این یعنی برق رفته.با هر زحمتی بود فانوس را پیدا کردم و روشن کردم. بعد از اینکه کمی چشمانم سو گرفت تازه به اصل مطلب رسیدم.

بخاری چکه ای که تمام امیدم برای گرم شدن به آن بود به خاطر تمام شدن نفت خاموش شده بود.کاپشن را پوشیدم و رفتن تا از  منبع نفتی که آنطرف حیاط بود ده لیتری را پر کنم . برف سنگینی که حدود یک متر نشسته بود میخ کوبم کرد. همه جا سفید بود و سکوت و تاریکی، به زحمت راهی تا تانکر نفت باز کردم و با مشقت بسیار شیر آن را که در زیر برف ها مدفون بود باز کردم و ده لیتری پر شد.

بخاری را روشن کردم و از حالت چکه ای به یکسره مبدل کردم و همین باعث شد سروصدایش دربیاید.به او گفتم آرام باش و وظیفه ات که گرم کردن است را به نحو احسنت انجام بده که من تنها در این تاریکی حوصله هیچ ندارم.با مشقت فراوان و بدون قیف کوچک خود فانوس را هم پر کردم و رخت خوابم را هم چسباندم به بخاری .

خواب از چشمانم رفته بود هرچه این پهلو و آن پهلو می شدم اثری نمی کرد.تازه یادم آمد و به ساعت نگاه کردم تازه ساعت دو نیم بود و تا صبح خیلی مانده بود. ابتدا فکری به سرم ز د و رفتم کنار پنجره تا باریدن برف را بنگرم، همیشه بارش برف شادی آفرین است ولی در کدام نور می توانستم رقص دانه های برف را در آسمان مشاهده کنم.ضمناً  چون از بخاری فاصله گرفتم سرما امانم نداد و دوباره به زیر پتو خزیدم.

نمی دانم تا چه زمانی بیدار بودم و هیچ هم از خوابیدنم نفهمیدم ،ولی هرچه بود وقتی ساعت شش و نیم با صدای ساعت بیدار شدم اصلاً سرحال نبودم.آبی که به صورتم زدم تا حالم را بهتر کند، آنقدر سرد بود که به آستانه یخزدگی رسیدم و حالم را بدتر کرد.تا آمدم صبحانه ای آماده کنم دیدم در خانه نان نیست و حتی چیزی هم برای خوردن نیست مگر یک قوطی رب و یک بطری روغن

با اعصابی خرد از خانه بیرون زدم تا به مدرسه بروم.آنقدر برف باریده بود که تا کمر در برف فرو می رفتم.همه جا سپیدپوش شده بود و هنوز سکوت حکم فرما بود، حتی مردمانی هم که بیرون بودند این سکوت را رعایت می کردند.

مانند همیشه کلیدها را از مستخدم مدرسه که خانه اش کنار مدرسه بود گرفتم و درب ها را باز کردم و بخاری دفتر و کلاس سوم را که آنجا امتحان ها را برگزار می کردیم روشن کردم و منتظر نشستم تا همکاران و دانش آموزان بیایند.بچه ها یکی بعد از دیگری با شال و کلاه می آمدند و مستقیم می رفتند تا در کلاس گرم شوند.ولی هرچه از پنجره دفتر به جاده نگاه می کردم،هنوز خبری از سرویس همکاران نبود.

ساعت هشت و نیم شد و باید امتحان کلاس اول و دوم را می گرفتم.جای سوالات را می دانستم و مانند روزهای قبل پاکت حاوی سوالات را گرفتم و رفتم داخل کلاس. بچه ها همه آمده بودند و آماده برای امتحان. خوبی کلاس سوم این بود که بزرگ ترین کلاس بود و  همه بچه ها اول و دومی را در خود جای می داد.بخاری هم سنگ تمام گذاشته بود و هوای کلاس بسیار مطبوع شده بود.

به خاطر بی خواب دیشب و نخوردن صبحانه خیلی احساس خستگی می کردم و اصلاً سرحال نبودم. فکر کنم بچه ها هم فهمیده بودند چون صدایی از آنها نمی شنیدم. برگه ها را توزیع کردم و همه شروع کردند به نوشتن و همه چیز طبق روال عادی در حال برگزاری بود.بعد از مدتی صدای تلفن دفتر این سکوت را شکست ول نمی توانستم جلسه را ترک کنم ، تلفن هم چندین و چندبار زنگ خورد.

بعد از پایان آزمون برگه ها را جمع کردم و به دفتر رفتم.گرسنگی بسیار فشار می آورد که تازه یادم آمد ای کاش همان اول صبح حداقل سماور را روشن می کردم. ولی حالا دیگر دیر بود، فکر دیگری به ذهنم خطور کرد ،کتری را پر کردم و روی بخاری گذاشتم و درجه بخاری را به نهایت آن بردم.

منتظر جوش آمدن آب کتری بودم که تلفن دوباره زنگ زد.گوشی را برداشتم ، آن طرف آقای مدیر بود که با تعجب پرسید آمده ای مدرسه؟من هم با تعجب پاسخ دادم که مگر نباید می آمدم.خنده ای کرد و گفت امروز به خاطر برف مدارس شهر را تعطیل کرده اند . پس تو هم تعطیل کن.گفتم اولاً من خبر نداشتم و ثانیاً امتحان بچه های اول و دوم را گرفته ام و حالا هم بچه های سوم همه آمده اند و حدود یک ربع دیگر امتحان آنها را خواهم گرفت.کمی با عتاب گفت که این کار را نکن و مدرسه را تعطیل کن و گوشی را قطع کرد.

همه کلاس سومی ها آمده بودند و منظم سر جایشان نشسته بودند. رو به آنها کردم و گفتم آقای مدیر گفته امروز مدرسه تعطیله ، بروید خانه .چند نفری کمی ذوق کردند و تعداد بیشتری اخماهیشان درهم رفت.یکی گفت چرا این را قبل از آمدنمان نگفتید. در این برف و کولاک با اینهمه زحمت آمده ایم حالا می گویید تعطیل است.یکی دیگر گفت در همین هوای سرد تا کاملاً گرم نشوم از جایم تکان نمی خورم.من که از تعجب خشکم زده بود که چرا اینها مثل همه دانش آموزان با هلهله و شادی مدرسه را ترک نمی کنند.

تا خواستم از کلاس خارج شوم شاگرد اول کلاس گفت آقا اجازه ما که همه آمده ایم، درس هم که خوانده ایم، بهتر نیست امتحان را بگیرید. کناردستی اش چنان سقلمه ای به او زد که نزدیک بود از میز به بیرون پرت شود.در جوابش لبخندی زدم و به دفتر بازگشتم. همین که رسیدم دوباره تلفن زنگ زد و اینبار یکی از همکاران بود که مرا توبیخ کرد که چرا در مدرسه هستم .گفتم مگر نباید باشم.با لحن تندی گفت خوب خودت را داری شیرین می کنی .کمی کنترل خودم را از دست دادم و من هم با لحن تندی گفتم برای که در این شرایط دارم خودم را شیرین می کنم. معنی حرفهایی را که داری میزنی می دانی؟

بعد از این تماس بود که تلفن لختی از زنگ زدن نمی ایستاد. هرکسی از هرجایی بود زنگ می زد و چیزی به من می گفت .خستگی و بیخوابی دیشب و همچنین گرسنگی همه دست به دست هم دادند که در آخرین تماس که مدیر مدرسه مجاور بود از کوره در روم و شروع کنم به داد و بیداد.گفتم مگر من گناه کرده ام که مدرسه آمده ام اصلاً اگر اینجوری است امتحان کلاس سومی ها را هم می گیرم. گوشی را قطع کردم و برگه ها را گرفتم و رفتم سر کلاس.

آنقدر خشمگین بودم بچه ها تا مرا دیدند ساکت نشستند و من هم سریع برگه ها را توزیع کردم و امتحان در جوی بسیار سنگین برگزار شد.بیشتر دانش آموزان غرغر می کردند و من هم فقط با اخم نگاهشان می کردم.کمی که زمان گذشت و آرام شدم وقتی به چهره ی بچه ها نگاه می کردم که با غرولند می نوشتند پیش خودم فکر کردم که در بیرون کلاس چی بکشد شاگرد اول که پیشنهاد دادن امتحان را مطرح کرد.

وقت امتحان تمام شد و به دفتر برگشتم کتری به جوش آمده بود ، چای دم کردم و از تغذیه های مدرسه دو تا شیرینی «کام» گرفتم و کنار پنجره و با دیدن منظره ای بسیار زیبا تناول کردم، حالم کاملاً سرجایش آمد. کاملاً احساس می کردم که قندخونم در حال بالا آمدن است.بعد از صرف چای به این اندیشیدم که آیا کار امروز من درست بود یا اشتباه.

درست یا نادرستی آن را دوهفته بعد با دیدن نامه توبیخی دانستم .توبیخ کتبی با درج در پرونده به خاطر باز نگاه داشتن مدرسه

فرمانده

هوای سرد ، معطلی زیاد سر جاده، درد پا، خستگی یک روز دو شیفت، همه باعث شده بود تا وقتی این کامیون رسید فقط سوار شوم و به هیچ چیز توجه نکنم. آنقدر کنار پاسگاه مثل بید مجنون لرزیده بودم که داشتن یک جای گرم برایم از هر چیزی واجب تر بود.

دو هفته ای است که گچ پایم را باز کرده ام و با این پوتین های سربازی هم نمی توانم به راحتی راه بروم. هنوز هم می لنگم.درد هم همچنان با من هست و سرما و ایستادن زیاد هم آن را دوچندان کرده است. نمی دانم چه مدت گذشت که راننده یک چای ریخت و به من تعارف کرد، بهترین چیزی بود که می شد تصورش را کرد، گرمابخش وجودم شد و یخم را باز کرد.

از آقای راننده که سبیل هایش به نهایت صورتش رسیده بود تشکر کردم. تازه چهره اش را دیدم و اصلاً متوجه او شدم. همچنان متعجّبانه مرا می نگریست و چیزی نمی گفت. با تجربه ای که در سفر با راننده کامیون ها داشتم می دانستم که آنها منتظر هستند تا فردی را پیدا کنند و داستانهای خودشان را برای او تعریف کنند. فقط نمی دانم چرا این آقا با این شمایل که کاملاً در کسوت رانندگان بود این خاصیت را نداشت.

تصمیم گرفتم این بار من سر صحبت را باز کنم ،به همین خاطر از مبدا و مقصدش پرسیدم. کاملاً تلگرافی و کوتاه گفت از بندر عباس بار زده و به مرز اینچه برون می رود. بارش را پرسیدم که او هم فقط یک کلام گفت گندم و تمام. به زور صحبت می کرد و زیاد دوست نداشت پاسخ دهد. من هم تا اوضاع را اینگونه دیدم ساکت شدم .

چندی به همین منوال گذشت و به خاطر گرم شدن درد پایم کمتر شده بود .به همین خاطر شروع کردن به حرکت و ماساژ دادنش. مانند یک چوب خشک، شده بود ولی حالا کمی بهتر بود. راننده نگاهی به من کرد و با صدایی که کمی می لرزید گفت. کدوم عملیات مجروح شدی؟

مانده بودم این سوال دیگر چیست که این بنده خدا می پرسد من کجا و جبهه کجا؟ ولی وقتی خودم را درون آینه با آن همه محاسن و یک عینک قاب بزرگ و دکمه بسته یقه دیدم و همچنین لنگ لنگان سوار شدن و پوتین سربازی را به آن اضافه کردم کمی شیطان در جلدم رفت و کمی شیطنت کردم. در جوابش گفتم :حالا بماند.

همین باعث شد که او هم سر صحبتش باز شود و از زمان جنگ خودش بگوید. که در سومار چقدر با همین ماشین بار و آذوقه و حتی مهمات هم برده بود. از سید مرتضی چند بار نام برد که فرمانده قرارگاه بود و خیلی سخت گیر بود و چند باری هم او را توبیخ کرده بود. حدسش را می زدم تا شروع کند اتمامش با کرام الکاتبین است.

دیگر داشت سرم می رفت که در وسط حرفهایش پریدم و گفتم اگر سومار بودی پس باید سید مرتضی را بشناسی. جا خورد و کمی مکث کرد و گفت آره ،شما از کجا او را می شناسید ، گفتم من فرمانده شان بودم. خودش را جمع و جور کرد و شروع کرد مودب حرف زدن ولی جالب این بود که اصلاً نمی توانست و خودش هم فهمید و ساکت شد.

صدای ضبط کم بود ولی داشت خش خشی  می کرد. تا آمدم صدایش را زیاد کنم با اضطراب گفت آقا تورو خدا ببخشید ما راننده ها گناه زیاد داریم و این آهنگ ها هم . . . .  سریع خاموش کرد و فقط روبرو را نگاه می کرد.

دیدم اوضاع اصلاً خوب نیست و ادامه دادن آن اصلاً در صلاح نیست. پشتش زدم و تا خواستم چیزی بگویم فقط گفت غلط کردم. خنده ام گرفت و گفتم مرد مومن اصلاً سن من به این می خوره زمان جنگ فرمانده باشم. نگاهی به من انداخت و گفت چرا نمیشه از شما جوان تر هم بودند. گفتم آن مربوط به حدود پانزده سال پیش است ، آن جوان ها حالا به میانسالی رسیده اند.

هنوز با تعجب نگاه می کرد. خنده ای کردم و گفتم پدرجان من دبیرم و در فلان روستا درس می دهم. برانداز م کرد و گفت داری مخفی کاری می کنی تا از من حرف بکشی، گفتم از شما چه حرفی می خواهم بکشم. مگه الآن زمان عملیات است. ضمناً اگر من کاره ای بودم در این هوای سرد منتظر می ماندم تا با شما به شهر بروم.

سرش را خوارند و گفت راست می گویی، ولی چند لحظه بعد گفت نه تو یک کاره ای هستی و گرنه سید مرتضی را از کجا میشناختی؟ باز خنده ای کردم و گفتم خودت چند بار وقتی داشتی از زمان جنگ تعریف می کردی نامش را گفتی. آهی کشید و گفت پسر جان ، کار درستی است که یک پیرمرد را در این جاده پر پیچ و خم و گردنه خطرناک اینجوری بگذاری سر کار و اذیتش کنی.

کلی عذرخواهی کردم و توضیح دادم که وقتی پرسیدی در کدام عملیات مجروح شدی این فکر به ذهنم خطور کرد. خودش هم زد زیر خنده و گفت آنقدر عصبانی عبوس ،آنهم لنگ لنگان و بدون سلام و گفتن چیزی سوار شدی که فکر کردم حتماً در این پاسگاه کاره ای هستی. گفتم مدارا کنم ،چون من از اینجا زیاد می گذرم و نکند به من گیر بدهند.

وقتی به شهر رسیدیم هر کار کردم از من کرایه نگرفت، با لبخندی گفت از فرمانده مجروح جنگ که کرایه نمی گیرند. باز هم در موقع خداحافظی از او عذرخواهی کردم و او هم با لبخندی بدرقه ام کرد.

نمی دانم چند سالی از این موضوع گذشته بود که باز هم در کنار همان پاسگاه طبق روال همیشگی با حمید حسین منتظر اتوبوس بودیم که صدایی مرا به سمت خود خواند. یکی با صدای بلند می گفت ،آقای فرمانده  ماشین مهیاست بیا تا برویم. در میان تعجب حسین و حمید ،احوالپرسی گرمی با من کرد و دوباره همسفر این پیرمرد مهربان شدیم.

شب عید

هر چقدر همکاران اصرار کردند که همراه شان بروم انکار کردم، برای فردا غروب ساعت هفت شب بلیط قطار داشتم و می خواستم طبق برنامه ای که برای خودم ریخته بودم فردا صبح با مینی بوس های روستا تا شهر بروم و از آنجا نیز خودم را به مرکز استان که ایستگاه قطار آنجاست برسانم و بعد از گشت و گذاری در شهر ساعت هفت شب با قطار به خانه بروم.

تنها به سمت خانه به راه افتادم ،روزهای آخر سال همیشه حال و هوایی خاص دارد، همه در حال تکاندن خانه های شان بودند و جوش و خروشی مثال زدنی در کل روستا برپا بود. خیلی ها در پشت بام در حال تعمیر کاهگل سقف بودند و خیلی ها هم فرش ها را می تکاندند و به کل همه چیز در حال تکانده شدن بود.

شب در خانه هرچه گشتم چیز خاصی برای خوردن نیافتم. همه چیز را خورده بودند که خراب نشود. نیمه نان خشکی به همراه دو تا گوجه فرنگی شد شام روز آخر سال من. البته شام آخر خیلی چسبید و نمی دانم شاید به همین خاطر بود که خیلی زود خوابیدم.

صبح  با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. وقتی برای شستن دست و صورتم به حیاط رفتم با منظره ای بس عجیب و باورنکردنی مواجه شدم. همه جا غرق در سپیدی بود . برف به شدت می بارید و حدود بیست سانتیمتری هم نشسته بود. صحنه بسیار زیبا بود و شگفت انگیز. دیروز همینجا در حال نظاره گر بودن غروب آفتاب در پهنه صاف و سرخ فام آسمان بودم و حالا فقط دانه های سپید برف است که فضا را پر کرده است.

ولی وقتی یادم آمد که امروز عازم هستم و باید خودم را به مرکز استان که در فاصله ای حدود ۱۵۰کیلومتری است ،برسانم بدنم شروع به لرزیدن کرد و سریع به اتاق برگشتم و وسایل را جمع و جور کردم و همه درها را قفل کردم و به سمت ایستگاه روستا به راه افتادم.

سکوت غریبی همه جا را در برگرفته بود، اصلاً نمی شد با دیروز مقایسه کرد. از آن همه شور و غوغایی که دیروز در این روستا برای خانه تکانی بود حتی حرکت پرنده ای هم مشاهده نمی شد. هیچ رده پایی بر روی برف ها نبود و همین بیشتر مرا نگران می کرد. وقتی از دور کنار گنبد امام زاده هیچ خبری از مینی بوس ندیدم دانستم که روز بسیار سختی در پیش دارم.

نمی دانم شاید حدود نیم ساعتی منتظر ماندم ، حتی موجود زنده ای هم رد نشد چه برسد به ماشین، تا نزدیک زانو در برف فرو می رفتم و این یعنی تا نیامدن بولدوزر و باز نشدن راه خبری از رفتن نیست. اما بازگشت هم معنایی برایم نداشت. مگر می شود سال نو را دور از خانه و در تنهایی تحویل کرد. مگر می شود چشمان نگران مادر را منتظر گذاشت.

تصمیم عجیبی گرفتم. با خودم فکر کردم که فاصله روستا تا جاده اصلی حدود بیست کیلومتر راه شوسه است. اگر به طور متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر هم طی کنم، پنج ساعته می رسم سر خط .حالا هم ساعت هشت صبح است و به حساب خودم ساعت یک بعد از ظهر به جاده اصلی می رسم و انشاالله تا هفت غروب که زمان حرکت قطار است به مرکز استان خواهم رسید.

با تردید به راه افتادم و برف هم فهمید و بر بارشش افزود و باد هم به یاری اش شتافت. دانه های برف همچون سوزن بر صورتم فرو می رفتند ولی من دیگر به راه افتاده بودم. در ابتدا پاهایم به حد یخ زدگی رسید ولی بعد گرم شد و فکر کنم همین راه رفتن و جریان داشتن خون در آن کارم را راه انداخت .خوشبختانه امکاناتم خوب بود .کاپشن بسیار گرم به همراه دستکش هایی بسیار خوب و کلاه و هد بند و ….

ولی بعد از حدود دو ساعت پیمودن راه آرام آرام خستگی به سراغم آمد، تعجب کردم که چرا اینقدر زود خسته شدم که به یاد آوردم که صبحانه نخورده ام و این ضعف از نرسیدن غذا به بدن است. ولی چه فایده که در میان این کوهستان پربرف چیزی برای خوردن حتی برای موجودات دیگر هم یافت نمی شود.

کارم به جایی رسیده بود که برف می خوردم تا حداقل تشنگی ام برطرف شود که باز بیشتر سردم می شد. ساعت حدود یازده شده بود و من هنوز تا جاده اصلی فرسنگ ها فاصله داشتم. سرمای هوا و بارش مداوم برف و کولاک از سرعتم کاسته بود و از طرفی هم انرژی بسیار از من گرفته بود. تقریباً نایی برای ادامه دادن نداشتم .

صدای هولناکی از پشت پیچ جاده که مقابلم بود مرا به خود آورد. ابتدا ترسیدم ولی وقتی هیبت این غول آهنی را دیدم گل از گلم شکفت. بولدوزر بود و در حال باز کردن راه. به من که رسید توقف کرد و من هم سریع بالا رفتم . تا در کابین را باز کرد و من را دید فقط شروع کرد به بد و بیراه گفتن که مگر از جانت سیر شده ای که اینجا در این اوضاع هستی. تا خواستم جواب دهم باز خودش گفت خدا را شکر کن که زن زائویی در روستا حالش بد شده و به ما زنگ زده اند تا راه را برای آمبولانس باز کنیم.

سریع پایین آمدم و سوار آمبولانس شدم. همان برخورد این بار کمی ملایم تر برایم رخ داد . همراه شان این همه راه را که آمده بودم تا روستا برگشتم . با حسرت به بیرون نگاه می کردم و پیش خود فکر می کردم که اگر کمی صبر می کردم این همه سختی نمی کشیدم.

خانم باردار را سوار کردند و من به همراه همسرش ، پشت نشستیم. موقعیت بسیار سخت و بدی بود. هر از چند گاهی این خانم چنان فریادهایی می زد که از ترس قبض روح می شدم. همسرش خیلی آرام بود و رو به خانمش می گفت. نگران نباش همه چیز خوب است. من مانده بودم که خوب از نظر این آقا چیست؟ یا معنی آن را نمی داند یا این ها برایش عادی است.

ساعت دو بعد از ظهر بود که به بهداری مرکز بخش که در کنار راه اصلی بود رسیدیم. خانم را سریع به اتاق عمل سرپایی منتقل کردند .وقتی از پنجره اتاق انتظار به بیرون نگاه می کردم هیچ وسیله ی نقلیه ای در حال تردد نبود و این یعنی ماندن و نرفتن.

پیرزنی که بعدها فهمیدم قابله است آمد و به اتاق عمل رفت و حدود یک ساعت بعد صدای بلند خانم باردار خبر از به دنیا آمدن فرزندش داد. همسرش که این بار خندان بود به اتاق انتظار آمد و چون هیچکس نبود به سمت دوید و مرا در آغوش گرفت و گفت پسر است.  خدا را شکر این یکی پسر شد. من مانده بودم چه بگویم که باز دوید و رفت سراغ ماما و دیگر ندیدمش.

ساعت پنج شده بود و هوا داشت آرام آرام فروغش را از دست می داد که من هنوز تنها در اتاق انتظار درمانگاه بودم. آن مادر و فرزند به همراه مرد خانواده به خانه یکی از بستگان شان که چند درب آنطرف تر بودند رفتند .به کنار جاده آمدم ،همان مسیر باریکی را که بولدوزر باز کرده بود هم به خاطر همت والای برف پوشیده شده بود.

در این فکر بودم که در اینجا که هیچ کس را نمی شناسم و از آن بدتر هیچ کس که نیست ، شب را چه طور طی کنم. عجب شب عیدی شده بود. فکر کردم تنها جایی که می توانم برو منزل دهیار روستا است شاید مرا امشب پناهی دهد.

در اوج ناامید چراغ های ماشینی که در حال حرکت بود نیرویی تازه به من داد. سریع خودم را به وسط جاده رساندم تا به هر ترتیب که شده متوقفش کنم. ماشین راهداری بود و داشت به مقرش که چند کیلومتری بالا تر بود باز می گشت. آنقدر مهربان بودند که مرا با خود بردند و آنجا هم مرا به همکارانشان که در حال رفتن به شاهرود بودند سپردند و آنها هم مرا تا مقابل ترمینال رساندند.

ایستگاه قطار در آنطرف کوه های سربه فلک کشیده البرز و فاصله دویست کیلومتری و من در شاهرود ولی خدا را شکر که در مسیر خانه هستم.

سفرنامه

در تابستان سال ۱۳۹۷ سفری به مدت دوهفته به سمت شمال غرب کشور داشتم.اتفاقاتی که در این سفر برایم رخ داد را در قالب یک سفرنامه نوشته ام که از طریق لینک کناری و همچنین لینک  زیر می توانید به آن دسترسی داشته باشید.

سپاس بیکران