سه تا

اذان صبح بود که کوله پشتی ام را برداشتم و از خانه بیرون زدم.از مسیر جاده تا روستای مجاور رفتم و از راه پشت مدرسه زدم به کوه. رشته کوه مرتفعی  که از شرق به غرب کشیده شده بود حایلی بود برای ابرها که اکثر اوقات پشت آن گیر می افتادند و نمی توانستند به این طرف بیایند. اینجا مرز بین البرز خشک و البرز مرطوب است.همیشه دوست داشتم بدانم آن طرف چه خبر است.

یک ساعتی طول کشید تا به بالای یال اصلی رسیدم. مناظر بسیار زیبا و فرح بخش بود. وقتی در امتداد یال می ایستادی یک طرف همه سرسبز بود ،طرف دیگر خشک و صخره ای.حتی می شد تفاوت را در آب و هوای دو طرف هم فهمید.آنجا بود که دانستم آن همه ابر که پشت این کوه گیر می افتند چگونه سخاوتمندانه آن طرف را سرسبز می کنند.مسیر یال را گرفتم و به سمت غرب به راه افتادم.

حرکت بر روی یال بسیار لذت بخش است. در ارتفاع ،گستره ی وسیعی را می توانی نظاره گر باشی آنهم دو طبیعت متضاد هم، یکی زرد و صخره ای و نسبتاً خشک و آن یکی سبز و مرطوب و شاداب .در سمت راستم جنگل بسیار زیبا و درختان در نهایت شادابی بودند.فقط راه می رفتم و از دیدن این همه صحنه های زیبا سیر نمی شدم.پیش خودم حساب کرده بودم که چهار ساعت بروم ،بعد اتراقی کنم و همین مسیر را نیز بازگردم. مناظر بدیع و دلفریب این طبیعت بیکران در مقابل چشمانم رژه می رفتند و احساس سبکی خاصی به من دست داده بود.

به جنگل رسیدم و همینطور که داشتم می رفتم صدای خش خشی را از پشت سرم شنیدم.در عرض چند صدم ثانیه آن حس خوبی که داشتم و از آن لذت می بردم بدل شد به ترسی جانکاه. از روستاییان درباره خرس در این منطقه زیاد شنیده بودم.

سریع کوله را زمین گذاشتم تا از داخل آن چاقویی را که به همراه داشتم بگیرم .جرات نداشتم برگردم و پشتم را ببینم.هرچه می گشتم نمی یافتم.هنوز داشتم می گشتم که احساس کردم دقیقاً پشت سرم است. دست پاچه شدم و چاقو هم پیدا نشد که نشد.لرزش اندامم کاملاً قابل مشاهده بود.

از صداهایی که می شنیدم دانستم که از یکی بیشتر اند و همین بیشتر بر ترسم افزود. صدایشان را از پشت سر می شنیدم و این صداها آنقدر نزدیک بودند که نفسم را به شماره انداخت.به هر زحمتی بود برگشتم.سه تا بودند و کاملاً گارد حمله گرفته بودند.مانند چوب، خشکم زد.انگار بختک به رویم افتاده بود.به سختی نفس می کشیدم.نمی دانم چه مدت در این حال ماندم.

دیگر توان ایستادن نداشتم.خواستم بنشینم که جلوتر آمدند و این یعنی حق نداری حرکت کنی.مانده بودم که چه کنم که صدای سوتی از دور دست شنیدم.سوت دوم بود که نفهمیدم این سه تا کجا غیبشان زد.

به روی زمین ولو شدم .دست و پاهایم کرخت شده بودند و حتی نمی توانستم بنشینم.در این اوضاع نابسامان بودم که سایه ای به رویم افتاد.تا خواستم بجنبم تا بفهمم این بار دیگر چه خبر است که با خنده گفت:آقا اجازه ،خیلی ترسیدی؟!!

سفره نان و پنیرش را پهن کرد و کمی در اطراف پرسه زد و با یک دسته تره کوهی آمد .چای را به راه کرد و چند لقمه ای  با همان پنیر و سبزی اش  با هم خوردیم.وقتی غذا را خوردم تازه جانی به بدنم آمده بود که باز سروکله آن سه تا پیدا شد.ولی این بار دیگر گارد حمله نداشتند و مهربانتر به نظر می رسیدند.برای هر کدام تکه نانی انداختم و آنها هم با فراغ بال شروع کردند به خوردن.

حمید گفت این سه تا اگر نباشند من در این کوه و دشت با این همه گوسفند هیچ کاری نمی توانم بکنم.سگ، عصای دست چوپان است.دوباره خواستم به آنها تکه نانی بدهم که حمید این بار نگذاشت و گفت اینها نباید زیاد اهلی شوند و فقط باید از دست من چیزی بخورند.

حمید از دانش آموزان سالهای قبل من بود که دیگر در دبیرستان ادامه تحصیل نداده بود و حالا برای خودش چوپان قابلی شده بود.چند کلامی هم صحبت شدیم بعد از خداحافظی ،مسیر بازگشت را در پیش گرفتم و جالب این بود که آن سه تا این بار به عنوان بادیگارد تا مسافتی مشایعتم کردند و وقتی مطمئن شدند که دیگر خطری برای گله ندارم ،برگشتند.

آخر خط

ساعت یک ربع مانده بود به هفت و من هم مانده بودم که چگونه عرض جاده ی چهاربانده را طی کنم.با زحمت فراوان از میان شتاب این همه ماشین گذشتم و به آن طرف جاده رسیدم.ابتدای راه فرعی ،چند ماشین توقف کرده بودند. از یکی از آنها پرسیدم  فلان آبادی کجاست و چگونه می توانم به آنجا بروم؟ گفت: باید اینجا منتظر بمانی تا ماشین خطی فلان روستا بیاید بعد سر خط فلان روستا پیاده شوی و اگر شانس بیاوری موتوری یا تراکتوری گیرت بیاید تا تو را به فلان آبادی برساند.آن طور که او گفت در واقع هیچ نفهمیدم.

ده دقیقه ای ایستادم و از ماشین خبری نبود. روز اول مهر بود و دیر رسیدن به مدرسه در این روز اصلاً جایز نبود. یکی از ماشین ها را دربست کردم و به سمت روستا به راه افتادم. سالیان دراز در روستاهای کوهستانی خدمت کرده بودم .چشمانم به کوه ها و دره ها  عادت کرده بود و همه زیبایی را در مرتفع بودن می دانستم. ولی امسال که به این شهر منتقل شدم دانستم که روستاهای این وادی بیشتر در دل دشت هستند تا کوهپایه. تا به حال روستایی در دشت و مکانی هموار را ندیده بودم. دو طرف جاده تا چشم کار می کرد مزرعه بود و تا افق هم ادامه داشت.

به قدری زیبا بود که کاملاً محو زیبایی های دشت شده بودم. تک درخت هایی که در میان مزرعه ها به تنهایی ایستاده بودند از دور سلام می رساندند و برگی تکان می دادند. اینجا زیاد خبری از اسب و الاغ نبود و روستاییان پشت وانت و یا با موتور سیکلت به سر زمین هایشان می رفتند.

از فرعی اصلی به فرعی فرعی داخل شدیم، از پل رودخانه ای که آه در بساطش نبود گذشتیم ، نمی دانم جاده بود که از میان مزارع راهش را می یافت و می گذشت یا مزارع بودند که با سخاوت راه را برایمان باز می کردند. پیچ و خم های جاده در میان این مزارع  پر بار همچون ماری بود که در علف زار راهش را می یافت.

 بعد از گذر از میان مزارع به روستا رسیدیم. وقتی به مقابل درب  مدرسه رسیدم هنوز بسته بود و کلی دانش آموز ابتدایی پشت در منتظر بودند. از یکی از آنها پرسیدم مدرسه راهنمایی کجاست که فقط با سر اشاره می کردند همینجاست.

از ماشین که پیاده شدم، بچه ها به سویم هجوم آوردند و همه می پرسیدند:آقا اجازه تو معلم مایی؟از پشت سر  چند دختر که فکر کنم کلاس اولی بودندفقط مرا می کشیدند تا به سمتشان برگردم. کاملا در بین بچه ها محاصره شده بودم، در همین زمان مدیر مدرسه ابتدایی با ماشینش رسید و هجوم همه به سمت ماشین مدیر سرازیر شد و اینگونه از دست این بچه های پرانرژی خلاصی یافتم.

وارد حیاط بزرگ مدرسه شدم ، هنوز از سرسبزی نشانی بود ، کل حیاط نه بتون ریزی بود و نه آسفالت، بچه های ابتدایی با شور و شوق خاصی صف تشکیل دادند و به کلاس رفتند و من هم منتظر بودم تا وارد مدرسه شوم که مدیر دبستان به کنارم آمد و طرف دیگر حیاط را نشان داد و گفت مدرسه شما آنجاست.

در برابر مدرسه ابتدایی که بسیار مستهلک بود این ساختمان مانند کلبه ای بود گلی. سه اتاق کوچک به عنوان کلاس داشت و اتاقی بسیار محقر به عنوان دفتر.بیرون مدرسه کسی نبود و فکر کردم شاید اشتباه آمده ام و نوبت عصر باید می آمدم .

در مدرسه باز بود و وقتی وارد شدم دانش آموزان را دیدم که در کلاس نشسته بودند و داشتند با هم چاق سلامتی می کردند. تا مرا دیدند با تعجب نگاهم کردند و گفتند آقا اجازه شما دبیر هستی؟با لبخند تایید کردم و به سمت دفتر رفتم که یکی گفت: آقای مدیر هنوز نیامده ، ساعت هشت شده بود و هنوز کسی نیامده بود.کلاس اول راهنمایی را جمع کردم و به کلاس رفتم.

بچه ها با تعجب نگاهم می کردند و همین باعث شد که از آنها بپرسم که چرا اینگونه مرا نظاره می کنید. یکی با ترس و لرز گفت که آقا اجازه بیشتر دبیر ها و خود آقای مدیر هم اینجا دیر می آیند.چون مدرسه تا شهر دور است دیر می رسند ما مانده ایم شما که ماشین ندارید چطور اول وقت اینجا بودید.

ساعت نه بود که مدیر به همراه همکاران رسیدند و آنها هم با دیدن من در کلاس بسیار تعجب کردند.زنگ دوم بود که یکی از همکاران به پشتم زد و گفت خسته نباشی که از روز اول درس می دهی! مانده بودم چه جوابش دهم که خودش خنده ای کرد و رفت.

در این شهری که تازه به آن منتقل شده ام ،کارم با روستایی تقریباً دور شروع شد . محرومیت را می شد از چهره بچه ها خواند. از همان چند سوال اول که از بچه ها پرسیدم فهمیدم که ضعیف اند.بسیار ضعیف و این امر کارم را بسیار سخت می کرد. امسال از آن سالهایی است که خیلی باید انرژی صرف کنم تا این بچه ها راه بیافتند.البته با وضعی که در مدیر و دیگر همکارانم دیدم واقعاً امسال سال سختی به نظر می رسید.

حدود ساعت یازده و نیم بود که با صدای در مدیر وارد کلاس شد و رو به من کرد که بیا برویم.گفتم هنوز تا آخر وقت مانده،لبخندی زد و گفت اگر با ما نیایی ماشین گیرت نمی آید و معطل می شوی.اینجا آخر خط است و ماشین نیست. نگاه معنا داری به او کردم و گفتم که مرا از راه دور نترسان که سال ها در مکانی بعید بوده ام.

آنها رفتند و من هم تا ساعت دوازده و ربع کلاس را ادامه دادم .کلاس که تمام شد ، یکی از بچه ها در مدرسه را قفل کرد و من هم به سمت ابتدای روستا به راه افتادم.وقتی به اول آبادی رسیدم تازه فهمیدم که آخر خط یعنی چه، واقعاً اینجا جاده تمام می شد و حتی راهی هم که تراکتور رو باشد هم نبود ،فقط مزرعه بود و مزرعه .

ساعت ها منتظر ماندم تا وانتی آمد و بارش را خالی کرد و مرا با خود به شهر برد ، وقتی به خانه رسیدم ساعت چهار بعد از ظهر شده بود. نگران بودم که هفته ای دو روز را چگونه به این روستا رفت و آمد کنم مخصوصاً هفته های بعد از ظهری.روزهای کاری ام در اینجا هم فاصله دارند و نمی توانم بیتوته کنم. آخر خط بودن چقدر سخت و مشکل است.

کلاس فوق برنامه

وقتی امتحانات نوبت اول تمام شد و نگاهی به لیست کلاس اول راهنمایی انداختم آه از نهادم برآمد، از کل کلاس که بیست نفر بودند، فقط پنج نفر نمره قبولی گرفته بودند و مابقی با نمرات عجیب و غریبی، تجدید شده بودند. بچه های خوبی بودند ولی متاسفانه از پایه مشکل داشتند و همین دست و بال مرا در تدریس مطالب جدید بسته بود.

آقای مدیر وقتی لیست را دید چهره اش در هم جمع شد و اخمهایش به نهایت فرو رفت، به من نگاه کرد و گفت در این سه ماه و نیم چه کار کردی که نتیجه اش این شده؟ مانده بودم چه جوابش دهم و چگونه به او بگویم که من نهایت تلاشم را کرده ام ولی این بندگان خدا مشکل زیاد دارند. فقط تنها چیزی که گفتم این بود که این بچه ها مشکل پایه ای دارند و بیشتر این افت برمی گردد به دوران ابتدایی.

نگاه معنی داری به من انداخت و گفت مشکل شان را برطرف کن، گفتم وقت ندارم تا کتاب ریاضی را تمام کنم! چگونه برگردم و از ابتدایی با اینها کار کنم؟گفت کاری ندارد هفته هایی که هستی جمعه برایشان کلاس فوق برنامه بگذار و آنجا مشکل شان را حل کن.

فکر خوبی بود، من معمولاً یک هفته در میان، آخر هفته ها خانه می رفتم ،فاصله حدود پانصد کیلومتری تا خانه این اجازه را به من نمی داد که هر هفته بروم .به راحتی می شد یک کلاس فوق برنامه خوب برای بچه ها گذاشت و کمی کمک شان کرد تا از این اوضاع بحرانی خارج شوند.

اوضاع اقتصادی خانواده ها را می دانستم و به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای این کلاس نیازی نیست از بچه ها پولی گرفته شود، همین که بتوانم کمک شان کنم برایم من کافی است، لبخندی زد و گفت کلاس مجانی را بچه ها زیاد جدی نمی گیرند، تا پول ندهند خودشان را مجبور نمی کنند که بیایند و یاد بگیرند.

آقای مدیر خود در این زمینه تجربه بسیار داشت و قرار شد که برای هر جلسه هر دانش آموز هزار ریال(صد تومان) بپردازد و به خاطر اینکه به آنها هم فشار نیاید همان روز، پول مربوط به کلاسی را که آمده اند بپردازند. ضمناً آقای مدیر قرار گذاشت که این کلاس ها ده جلسه باشد .من هم برای ده جمعه برنامه ریزی کردم ، چون یک هفته در میان بود برنامه را نوشتم و در تابلو اعلانات سالن مدرسه نصب کردم.

اولین جلسه بود و ساعت هشت و نیم صبح به مقابل مدرسه رسیدم که درش بسته بود، نگاهی به اطراف انداختم که یکی از بچه ها که همسایه مدرسه بود کلید به دست آمد و در را باز کرد. مدرسه خالی از دانش آموز حال و هوای خوبی ندارد. بخاری کلاس را روشن کردم و منتظر ماندم تا بچه ها بیایند، کلاس ساعت نه صبح شروع می شد.

وقتی وارد کلاس شدم حدود هفت هشت نفری آمده بودند، وقتی به آنها نگاه کردم دیدم همان پنج نفری که قبول شده اند آمده اند و دو سه نفر دیگر هم در کنارشان نشسته اند. دفتری در دست شاگرد اول کلاس بود که اسامی را یادداشت می کرد .پیش خودم فکر کردم که چقدر امیدوار بودم در این کلاس مشکل بچه های ضعیف حل شود ولی افسوس که زرنگ ها آمده اند .

جلسه اول را با بی میلی گذراندم و در آخر رو به بچه ها کردم و گفتم به بقیه دوستان تان بگویید که آنها هم بیایند ، این کلاس مخصوص بچه هایی است که کمی در ریاضی ضعف دارند، من می خواهم مفاهیم ابتدایی را بیشتر کار کنم. سری تکان دادند و گفتند باشد به آنها هم می گوییم.

وقتی از کلاس خارج شدم بچه ها به سمت من آمدند تا صد تومانی هایشان را به من بدهند ، اصلاً از این که از بچه ها پول بگیرم خوشم نمی آید و خارج از شان معلمی می دانم، به همین خاطر به همه آنها گفتم که پول ها را شنبه اول وقت به آقای مدیر بدهید.

شنبه با آقای مدیر در مورد اینکه بچه ها نیامده بودند صحبت کردم و او هم سر صف توضیح مفصل داد ، ضمناً قرار شد که پول ها را همان شاگرد اول کلاس جمع کند و شنبه به آقای مدیر تحویل دهد.

دو هفته بعد که جلسه بعدی بود اصلاً امید نداشتم که بچه ها بیایند ولی خوشبختانه تعدادشان بیشتر شده بود ، همین مرا بسیار خوشحال کرد و باعث شد با انرژی بیشتری کارم را انجام دهم. جلسات بعدی همچنان به تعدادشان افزوده می شد و همچنان امید بود که در من رشد می یافت.

تقریباً از جلسات اسفند بود که همه می آمدند  و با دقت هم گوش می کردند و حل می کردند و نکته جالب این بود که بعد از کلاس هم اصلاً عجله ای برای رفتن نداشتند. همیشه من بودم که از مدرسه می رفتم و آنها در مدرسه می ماندند. به خودم بسیار امیدوار شدم که چقدر توانسته ام در این بچه ها تغییر ایجاد کنم که علاوه بر اینکه همه می آیند، تازه بعد از رفتن من در مدرسه می مانند و ریاضی تمرین می کنند.

اردیبهشت بود و به آخر سال نزدیک می شدیم و حضور یکپارچه بچه ها همچنان ادامه داشت و همین برایم قوت قلبی بود ،ولی نمی دانم چرا در امتحانات کلاسی هنوز نمرات بچه ها به حد متعارف قبولی یعنی ده نرسیده بود، نمرات به سمت بالا حرکتی کرده بود ولی هنوز به حد انتظار من نرسیده بود.

جلسه یکی مانده به آخر بود که بعد از اتمام کلاس به سمت خانه به راه افتادم که در میانه های راه یادم افتاد که دسته کلید را در کلاس جای گذاشته ام. سریع برگشتم تا حداقل آن دانش آموزی که همسایه مدرسه بود را پیدا کنم که در مدرسه را باز کند تا بتوانم کلید را بگیرم.

از دور وقتی در باز مدرسه را دیدم سرعتم را کم کردم. مسیر مدرسه در شیب تندی بود و همین مرا به نفس نفس انداخته بود. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم صحنه ای عجیب دیدم، همه بچه هنوز نرفته بودند و داشتند در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردند، تا مرا دیدند خشکشان زد و با ترس اجازه گرفتند تا بروند .نفسم که جا آمد گفتم چرا هنوز به خانه هایتان نرفته اید.کمی مکث کردند و یکی گفت آقا اجازه فوتبال بازی می کنیم.

آنجا بود که تازه فهمیدم آمدن همه کلاس و ماندن شان در مدرسه و نرفتن شان به خانه به خاطر من و درس ریاضی نبوده است ،بلکه این بچه ها به این بهانه فرصتی پیدا می کردند در حیاط مدرسه که بزرگ هم بود فوتبال جانانه ای بازی کنند. پس آن همه امید که به خود بسته بودم بر چیزی واهی استوار بوده و اینها به خاطر من نیامده بودند.

کمی عصبانی و ناراحت شدم و با عتاب گفتم اینهمه زحمت کشیدم و برایتان کلاس گذاشتم، شما به عشق فوتبال آمدید. یکی از بچه ها رو به من کرد و گفت آقا اجازه به خدا بعد از فوتبال به خاطر ریاضی هم می آمدیم. حیاط مدرسه بدون کلاس دومی ها و سومی ها خیلی برای فوتبال خوب است. از شما هم متشکریم که باعث شدید حداقل هر دو هفته یک بار چند ساعتی را فوتبال باحال بازی کنیم.

نگاه معصومانه شان و صداقتی که داشتند حالم را خوب کرد و گفتم ادامه دهید و همه با هورا به بقیه بازی پرداختند و من در این فکر فرو رفتم که البته بد هم نشد حداقل به عشق فوتبال اینها را به کلاس کشاندم و در کنار این بازی چند مطلبی هم یاد گرفتند.

آخر سال بیشتر از نیمی از بچه ها نمره قبولی گرفتند و آنها هم که تجدید شده بودند نمرات عجیب و غریب نداشتند. پس کلاسی که گذاشتم حداقل به عشق فوتبال باعث شد که عده ای قبول شوند .

دعوا

مدیر به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود ،امروز مدرسه را به من سپرد و خودش نیامد. زنگ تفریح اول در حیاط مدرسه قدم می زدم تا بیشتر حواسم به بچه ها باشد.کلاً همیشه بعد از عید بچه ها شیطان تر می شوند ، بیشتر مواظب کلاس سومی ها بودم که جنگ و جدلی بین شان رخ ندهد.

زنگ تفریح اول به خیر و خوشی گذشت و بچه ها به کلاس رفتند. خودم هم به کلاس سوم رفتم و شروع کردم به حضور و غیاب، یکی از دانش آموزان نبود و وقتی از بچه ها پرسیدم گفتند که زنگ اول در کلاس بوده و حالا نیست. مشکوک شدم و به حیاط مدرسه بازگشتم و همه جای آن را گشتم، خبری نبود ، نگاهی به کوچه مدرسه انداختم ، آنجا هم نبود.

نگران و مستأصل به کلاس بازگشتم که ناگاه دیدم همان دانش آموز در کلاس و در جایش نشسته است. از او پرسیدم کجا بوده و چگونه به کلاس برگشته.کلی قسم خورد که دست شویی بوده و تازه به کلاس بازگشته.از قسم های زیادش فهمیدم راست نمی گوید. ولی چون وقت نداشتم و باید درس می دادم از این موضوع گذشتم.

زنگ تفریح دوم بعد از اینکه در حیاط دوری زدم به دفتر رفتم تا یک استکان چای بنوشم.از اول صبح هیچ نخورده بودم و علاوه بر ضعفی که احساس می کردم، گلویم نیز خشک شده بود. هنوز جرعه اول به کامم نرفته بود که هیاهویی از حیاط مدرسه برخواست.

شد آنچه می ترسیدم که بشود. همه جمع بودند و در حال داد و بیداد، به هر زحمتی بود به مرکز حلقه رخنه کردم و دو دانش آموزی را که درگیر شده بودند از هم جدا کردم و مابقی را با توپ و تشر به سر کلاس فرستادم. چنان بر افروخته و خشمگین بودند که نفس هایشان به شماره افتاده بود. به کنار دفتر بردمشان و گفتم همینجا می ایستید تا تکلیف تان روشن شود.

چند دقیقه بعد به سراغشان آمدم و شروع کردم به بازجویی ، علت دعوا چیز بسیار عجیب و ساده ای بود. این دو بر روی هم آب پاشیده بودند و همین باعث شده بود اینگونه همدیگر را بدرند. همین باعث شد که من نیز عصبانی شوم و همچون آنان برافروخته شوم ، بسیار بر خود فشار آوردم تا کار به تنبیه بدنی کشیده نشود. ولی تا آخر زنگ مجبور شان کردم همانطور ایستاده کنار دفتر بمانند.

زنگ آخر و بعد از رفتن دانش آموزان از مدرسه در حال قفل کردن در سالن بودم که صدای گریه ای که از گوشه حیاط می آمد توجهم را جلب کرد،همان کلاس اولی ای بود که زنگ قبل با کلاس سومی درگیر شده بود.نه آن خشم و شدت و حدتش در زنگ قبل و نه این گریه و زاری آن هم با این سوز و گداز

موضوع را از او جویا شدم و در جوابم گفت :آقا اجازه می خواهند مرا در بین راه شهید کنند. ده نفر شده اند و می خواهند هر جوری شده مرا بزنند. به او گفتم که مگر دعوای تان در مدرسه تمام نشده که هنوز ادامه دارد. با دست اشکهایش را پاک کرد و هق هق کنان گفت آقا اینها فقط به دنبال دعوا هستند و می خواهند مرا بزنند.

دلم برایش سوخت و از نوع گریه و احوالاتش فهمیدم که واقعاً ترسیده است. به او گفتم با من تا سر کوچه بیا من می ایستم تا آنها بروند بعد برو به خانه ات.همچنان با همان حالت گریه می گفت که آقا اجازه از اینجا بروند، وسط روستا چه کنم ؟کنار نانوایی چطور از دستشان فرار کنم، تازه گفته اند حتی تا در خانه هم تعقیبم می کنند.

نگاهی به وضعش انداختم و وقتی دیدم که ترس تمام وجودش را فرا گرفته دلم نیامد تنهایش بگذارم. به او گفتم تا در خانه شان همراهش می آیم  تا کسی به او آسیب نرساند. ناگهان گریه اش قطع شد و با چشمانی متعجب پرسید واقعاً و من هم با سر تایید کردم.

در طول راه در نزدیک ترین فاصله با من حرکت می کرد و من هم حواسم به او بود. در کوچه و کنار دیوار سرهایی بود که تا نیمه بیرون می آمد و حرکت ما را زیر نظر داشت. کاملاً احساس فیلم های جنگ جهانی دوم به من دست داد. انگار در حال انتقال محموله ای بودم و پارتیزان ها در همه جا در کمین نشسته بودند. وقتی به چهره ی دانش آموزی که همراهم بود نگاه می کردم مخلوطی از ترس و اطمینان مشاهده می کردم، هنوز چهره اش به خاطر اشکهایی که ریخته بود تر بود.

به درون کوچه ی خانه شان وارد شدیم. به او گفتم خوب برو دیگر من اینجا هستم چنان نگاه ملتمسانه ای به من کرد که فهمیدم هنوز به حاشیه امن  نرسیده است. تا درب خانه مشایعتش کردم و با خداحافظی سریعی از من به داخل خانه پرید. خیالم راحت شد و برگشتم و به سمت خانه خودمان که درست در طرف دیگر آبادی بود به راه افتادم.

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که با صدایی که  آقای مدیر خطابم می کرد متوقف شدم. مادر دانش آموز بود که تشکر کنان جلو می آمد. بعد از کلی تشکر ،بقچه ای به من داد که از حرارت آن فهمیدم نان تازه است. ابتدا از قبول آن طفره رفتم ولی وقتی با اصرارش مواجه شدم دور از ادب دیدم و این نان را از او گرفتم.

در راه بازگشت از هر گوشه و کناری دانش آموزی بود که سرک می کشید و وقتی به چشمانشان دقت می کردم یک طور خاصی به من نگاه می کردند و بعضی ها هم که فکر کنم در گروه حمله بودند با اخم نظاره گر من بودند.

بیشتر در فکر این بودم که خدا را شکر از یک دعوا آنهم از نوع شدیدش جلوگیری کرده ام و ضمناً نانی بسیار لذیذ و تازه گرفته ام و حالا که به خانه برسم سریع سماور را روشن کنم و چایی را دم کنم و به تنهایی با این نان تازه دلی از عزا درآورم. دیگر دوستان همه به شهر رفته بودند و من تنها بودم.

در خانه وقتی بقچه را گشودم ، ظاهر این نان آنقدر زیبا بود که دلم نمی آمد آن را بخورم ولی وقتی لقمه ای از آن برداشتم بیشتر حسرت خوردم تا خود نان ، درونش پر بود از دنبه جزغاله شده گوسفند که اصلاً دوست نمی دارم .در نهایت رفتم و به همان نان های بیات داخل جا نانی قناعت کردم. چه فکر می کردیم و چه شد.

ماشین

ساعت چهار صبح در هوایی سرد و ابری از خانه بیرون آمدم. مسیری حدود چهل دقیقه را، پیاده باید طی می کردم تا به میدان ورودی شهر برسم و آنجا منتظر اتوبوس های عبوری باشم که اگر جا داشتند مرا سوار کنند. شنبه های هر هفته برای رفتن به محل کار همین برنامه را داشتم . تازه وارد بلوار اصلی شده بودم که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و بعد از مدت کوتاهی برق رفت و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت.

این مسیر بسیار کم تردد بود و همیشه به خاطر نبودن ماشین باید پیاده می رفتم. کمی صبر کردم تا چشمم به تاریکی عادت کند و دوباره به راه افتادم. چند قدمی نرفته بودم که دانه های باران آرام آرام شروع کردند به خیس کردن سرم و همین مرا کمی نگران کرد ،چون در این بلوار جایی نیست پناه بگیرم و در خیس شدنم هیچ شکی نیست.

به راهم ادامه دادم و هر از چند گاهی با ناامیدی نگاهی به پشت سرم می کردم تا شاید کور سوی امیدی دیده شود. ولی مثل همیشه خبری نبود. باران با شیبی ملایم در حال شدیدتر شدن بود و من هم با همان شیب در حال خیس شدن. برای آخرین بار نگاهی به انتهای تاریک بلوار انداختم و در کمال ناباوری  نوری را دیدم که داشت به من نزدیک می شد.

از همان لحظه ای که نور را دیدم شروع کردم به تکان دادن دست و امید داشتم که مردانگی کند و مرا سوار کند. به چند متری ام که رسید سرعتش را کم کرد. نور چراغش درست توی چشمم بود و چیزی نمی دیدم. به کنارم که رسید توقف کرد و من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم مرا تا همین میدان انتهای بلوار می رسانید؟ فقط دیدم سری به سمت پایین تکان می خورد و همین را دلیل بر مثبت بودن جواب گرفتم و سریع از در عقب سوار شدم. داخل ماشین هم تاریک بود .سلامی کردم و بر روی صندلی عقب نشستم. خیالم راحت شد که دیگر خیس نمی شوم و از طرفی این همه راه را پیاده نخواهم رفت.

تعجب راننده و کنار دستش را از جواب سلامشان احساس کردم. به همین خاطر تشکر بیشتری کردم ولی هیچ جوابی از آن دو نشنیدم. داخل ماشین هم تاریک بود و زیاد نمی توانستم چهره های آنها را ببینم. به همین خاطر من هم سکوت کردم. آنها هم چیزی نگفتند و به راه افتادیم.

به میدان ابتدایی شهر که رسیدیم تشکری از راننده کردم تا توقف کند و پیاده شوم ولی همچنان به راهش ادامه داد. ناگهان ترس عجیبی بر من مستولی شد. صدای رادیوی ماشین بلند بود. ولی چیزی از آن سر در نمی آوردم. بیشتر خش خش داشت تا صدای واضح .نمی دانم چه شنیدند که به هم اشاره ای کردند و ناگهان سرعت ماشین افزایش یافت .واقعیت امر از ترس پاهایم قفل کرده بود.نه توان حرف زدن داشتم و نه توان تکان خوردن.

نور چراغ گردان قرمز و آبی در بیرون توجهم را جلب کرد. یک صدای آژیر هم آمد ولی خیلی زود قطع شد. تنها چیزی که فهمیدم خطر بود و نمی دانستم چه کنم . خودم را به روی صندلی سر دادم تا حداقل از پشت دیده نشوم. آنقدر همه جا تاریک بود که  نمی دانستم کجا هستم و این ماشین کجا دارد می رود. بعد از مدتی به هر زحمتی بود سرم را برگرداندم و پشت را نگاه کردم خبری از ماشین پلیس نبود. همین بیشتر مرا ترساند.

پیش خود فکر کردم گیر چه آدم هایی افتاده ام. اینها وقتی به این سرعت می توانند ماشین پلیس را جا بگذارند و فرار کنند من چه طور می توانم خودم را از دستشان خلاص کنم. به شدت ترسیده بودم و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرده بود.

جلوی پلیس راه توقف کردند و به من گفتند که پیاده شو، مانده بودم چه کار کنم.مگر اینها از دست پلیس فرار نکرده بودند ،حالا چرا به پلیس راه آمده اند؟ خب می توانستند مرا در همان میان راه پیاده کنند.غرق در این تفکرات بودم که نهیبی زدند و با ترس و تعجب بسیار پیاده شدم.

وقتی پیاده شدم و زیر نور چراغ، ماشین را دیدم نفسم جا آمد و تا حد زیادی مشکلاتم رفع شد.  وقتی به چهره آنها از همان بیرون ماشین نگاه انداختم  به راحتی می شد در نگاه آنها خواند که چقدر از ترسیدن من خنده شان گرفته بود و به هر زحمتی بود جلوی خودشان را گرفته بودند. در این میان فقط سوالی بود که ذهنم را بسیار به خودش مشغول کرده بود که چرا اصلاً توقف کردند و مرا سوار کردند و وقتی هم که در ماشین بودم هیچ به من نگفتند ؟

دل را به دریا زدم و از آنی که ستاره های روی شانه اش بیشتر بود پرسیدم. با لبخندی در جواب گفت که از دور وقتی مرا دیدند اول شک کردند ولی وقتی در نور ماشین ظواهرم مشخص شد مطمئن شدند که معلمم و  جالب این بود که برادر یکی از آنها هم مانند من معلم جای دیگری بود و آنها این زمان راه افتادن را در ذهن داشتند.

در انتها فقط توصیه ای به من کردند که در این زمان سوار هر ماشین نشوم .اول ببینم و بپرسم بعد سوار شوم. شاید به جای ماشین پلیس چیز دیگری باشد.

بی شمار

در میان کلاس های سوم، کد شش شرایط خاصی داشت  و از شانس من ،همین کلاس به من افتاده بود. در دو ماهی که از طول سال می گذشت هرچه در چنته داشتم را خرج کردم ولی بیشتر از نیمی از بچه ها فقط نگاهم می کردند و هیچ نمی نوشتند.

یک روز در دفتر در بین همکاران بغض دلم شکست و درباره این کلاس درد دل کردم و وقتی واکنش همکاران را دیدم در تعجب فرو رفتم. این بچه ها واقعاً خیلی با من مدارا می کردند. مشکل من درسی بود و هیچ رفتار نادرستی از آنها ندیده بودم ولی باقی همکاران از بی نظمی و حتی بی نزاکتی آنها شکایت بسیار داشتند.

از آن روز به بعد نگاهم به این کلاس تغییر کرد و نمی دانم چرا بیشتر به آنها علاقه مند شدم. آنقدر معرفت داشتند که حتی اگر چیزی از ریاضی نمی فهمیدند حداقل زیاد مخل کلاس نبودند و می گذاشتند کارم را انجام دهم. من هم در مقابل سعی کردم با احترام بیشتر با آنها صحبت کنم.

درس به اعداد گویا رسیده بود و داشتم در مورد اینکه بین دو عدد گویا ،بی شمار عدد گویا وجود دارد ،بحث می کردم. برای اینکه درک مطلب کمی بهتر شود اول از بچه ها پرسیدم بین ۱ و۲ چند عدد گویا وجود دارد. کمی مرا نگاه کردند و چند نفری جواب دادند که هیچی وجود ندارد.

رو به آنها کردم و گفتم : شما چرا همه چیز را کامل  در نظر می گیرید. من از شما عدد طبیعی نخواستم ،عدد گویا خواستم. همین چالش کمی بحث بین خود بچه ها راه انداخت و آرام آرام تعدادی این نوع اعداد را به خاطر آوردند و شروع کردند به گفتن .مثل ۵/۱ یا ۷۵/۱ ، بحث داشت به سمت نتیجه اش پیش می رفت ،چون بچه ها عددهای مختلفی می گفتند و در نهایت هم یکی از آنها گفت : خیلی

به هدفم رسیدم و همه بچه ها دانستند که بین یک و دو بیشمار عدد گویا وجود دارد. می خواستم اعداد گنگ را شروع کنم که دست یکی از دانش آموزان را بالا دیدم. از آن آخر کلاسی ها بود و از همه مهمتر سردسته آنها بود. تا به حال حتی یک بار هم او را در حال حل کردن ندیده بودم و نمرات ریاضی اش هم از دو و سه فراتر نمی رفت.

حدس زدم حتماً می خواهد بیرون برود که اجازه گرفته است، با سر اشاره کردم که برو، بلند شد و گفت :آقا ببخشید بیرون نمی خواهیم برویم .در مورد درس سوال داریم. مانده بودم چه بگویم، اصلاً مانده بودم چه کار کنم. تا به حال در این شرایط گیر نیفتاده بودم. دانش آموزی که در طول دو ماه با درس من کاری نداشت حالا می خواهد سوال بپرسد.

خودم را  جمع و جور کردم و گفتم بپرس. گفت آقا اجازه مگر ما از یک شروع نمی کنیم و به دو می رسیم. گفتم بله همین کار را می کنیم. گفت :خب پس وقتی از یک جایی شروع می کنیم و یک جا تمام می شود پس هرچه قدر هم زیاد باشد باز باید تمام می شود. پس چرا بی شمار ؟

سوالش خیلی خوب بود. در درونم در پوست خود نمی گنجیدم. خیلی برایم خوشایند بود که چنین محیطی ایجاد کرده بودم که اینگونه سوالات به ذهن بچه ها خطور کند، حتی آنهایی که قید ریاضی را زده بودند. در چهره دیگر بچه ها هم که نگریستم تعجب در چشمانشان موج می زد و حتماً همین چالش برای آنها هم به وجود آمده بود.

از او خواستم به مقابل تخته سیاه بیاید. اول انکار کرد و گفت ما چیزی بلد نیستیم. گفتم با بلد بودن یا نبودنت کاری ندارم بیا تا جواب این سوال را بدهم. با اکراه آمد. همین پای تخته آمدنش هم برای خودش و هم برای گروهش که در آخر کلاس بودند عجیب بود و این را می شد از چهره هایشان فهمید.

او را به سمت دیوار کناری هدایت کردم و او را کاملاً به دیوار چسباندم. به او گفتم کاری را که قانونش را می گویم در مقابل بچه ها انجام بده . کمی نگرانی در چهره اش دیدم ، به پشتش زدم و گفتم نترس فقط باید قدم بزنی. رو به بچه ها کردم و گفتم که این آقا باید از این دیوار خودش را به دیوار مقابل برساند ولی ما در اینجا یک قانون داریم که هر بار مجاز است نصف مسیر باقیمانده را طی کند.

او شروع به حرکت کرد و در اولین مرحله به وسط کلاس رسید. دوباره کاشی های کف کلاس را شمرد و خودش را به وسط آن رساند.در مرحله سوم چون تعداد کاشی ها فرد شد همانجا ایستاد و مرا نگاه کرد. گفتم اشکالی ندارد وسط را پیدا کن، اگر وسط کاشی هم افتاد برو. آرام آرام به دیوار مقابل نزدیک می شد و همه دانش آموزان هم در سکوت خاصی نظاره گر کارش بودند.

به دیوار خیلی نزدیک شده بود ولی هر بار حرکتش خیلی ریز تر می شد. مدتی مکث کرد و دیگر حرکت نکرد و فقط داشت به دیوار مقابل نگاه می کرد. مکثش که طولانی شد نهیبی زدم که خوب چرا به حرکتت ادامه نمی دهی. مانند یک تکه چوب خشک از جایش تکان نمی خورد و فقط داشت مقابل را نگاه می کرد. پیش خودم فکر کردم حتمی دارد مسخره بازی در می آورد ،اخمهایم را در هم کشیدم و با تن صدای بالاتری از او خواستم ادامه دهد.

ناگاه فریادی زد و رو به من کرد و با استعصال بسیار و با صدای بلند گفت .نمی رسم، هر کاری کنم باز هم نمی رسم. چشمانش گرد شده بود و نفسش به شماره افتاده بود. از او پرسیدم چرا ؟چیزی نمانده به دیوار برسی، گفت آقا هرچه هم نزدیک باشم باز باید نصف کنم. دوباره مکث کرد و باز فریاد زد نمی رسم. اصلاً حالش خوب نبود. بدنش می لرزید. کمی ترسیدم و گفتم که بنشیند.

در جایش هم بیقرار بود .به او گفتم بیرون برو و آبی به سر و صورت بزن، با سر اشاره کرد که نمی رود، یعنی نمی تواند برود. یکی دیگر را فرستادم تا لیوان آبی بیاورد و با خوردن آب و گذر زمان حالش بهتر شد و به حالت عادی برگشت. ولی حال من دگرگون شد که چرا ناگهان این دانش آموز اینگونه واکنش نشان داد.

زنگ تفریح در بین همکاران موضوع را بیان کردم و پاسخ دبیر علوم بسیار جالب بود. او گفت در این دانش آموز تا به حال هیچ تغییری در سلول های خاکستری مغز رخ نداده بوده و این اولین باری بوده که چیزی این سلول ها را به تحرک وا داشته و همین باعث شده که بدن در برابر این امر که قبلاً تجربه اش را نداشته واکنش نشان دهد.

عید فطر

با کلی التماس و درخواست از آقای مدیر ، روز قبل از عید فطر را مرخصی گرفتم تا حداقل شب عید خانه باشم. فکر کنم تنها دلیلی که آقای مدیر بسیار سخت گیر مدرسه ما را تا حدی نرم کرد فاصله حدود پانصد کیلومتری تا خانه بود. صبح اگر با سرویس های روستا راه می افتادم ، امید داشتم اگر اتوبوس گیرم بیاید ،اذان مغرب خانه باشم.

صبح اول وقت به ایستگاه مینی بوس های روستا رفتم ولی متاسفانه نه خبری از مسافر بود و نه مینی بوس، پیرمردی که از آنجا رد می شد رو به من کرد و گفت پسر م برو حدود ساعت نه بیا ،ماه مبارک هم مسافر کمتر هست و هم دیرتر راه می افتند. پیش خود فکر کردم اگر  ساعت نه راه بیفتم حدود یازده دوازده می رسم شهر و تا اتوبوس گیرم بیاید خیلی دیر می شود.

لحظه ای اندیشیدم و گفتم شاید در روستای مجاور که در مسیر راه است ماشین ها کمی زودتر راه بیفتند ، مسیر جاده را  پیش رو گرفتم و در هوای بسیار دل انگیز صبحگاهی به سمت روستای مجاور به راه افتادم، هوای نسبتاً سرد ولی قابل تحمل و مناظر زیبای کوه ها و دشت ها و سبز شدن هایی که تازه داشت شروع می شد چنان مرا به خودشان جلب کرده بودند که اصلاً نفهمیدم کی به روستای مجاور رسیدم.

ولی آنجا هم هیچ خبری نبود ، ساعت حدود هشت شده بود و کمی نگران بودم ،ولی وانت آبی رنگی که از دور گرد و خاک کنان می آمد، امید تازه ای برایم بود. تا دست بلند کردم ایستاد و وقتی نگاه کردم همسایه مدرسه بود که دکانی داشت و تنها منبع پر کردن کپسول های گاز روستا بود. نگاهی به من انداخت و گفت اینهمه  راه را پیاده آمده ای ، خوب صبر می کردی باهم بیاییم. لبخند زدم و به خاطر پر بودن جلو ماشین به پشت آن رفتم و بر روی کپسولهایی  که رو هم چیده شده بودند نشستم.

در همان دست انداز اول چنان جا به جا شدم که پشتم درد آمد. این کپسول ها یک جا بند نمی شدند و با هر حرکت ماشین تکان می خوردند و من مانده بودم این بیست کیلومتر راه خاکی تا جاده اصلی را چگونه تحمل کنم. خودم را به تاج وانت رساندم و بالای آن نشستم. دیگر کپسول ها آزارم نمی دادند ولی هوای سرد تا مغز استخوانم نفوذ می کرد.

به جاده اصلی که رسیدیم با ضربه ای به سقف ماشین به آقای راننده فهماندم که می خواهم پیاده شوم، پنجاه کیلومتر جاده کوهستانی تا شهر  روی تاج وانت  واقعاً غیر قابل تحمل است. پیاده شدم و جناب همسایه هم مرا با لبخندی بدرقه کرد و رفت ، نمی دانم چرا کرایه از من نگرفت؟

به کنار پاسگاه آمدم تا منتظر بمانم ماشینی بیاید و مرا با خود به شهر ببرد. تجربه ساعت ها انتظار را در این مکان داشتم و از اینکه بلافاصله کامیونی آمد و خود راننده با اشاره مرا خواند تا سوار شوم مرا شوکه کرد. هر چقدر پشت وانت اذیت شدم ،حداقل تا شهر را با آسایش خواهم رفت. ولی این فکرم نیز درست از آب در نیامد و حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا به شهر برسیم و در این مدت مجبور بودم تمام صحبت ها و خاطرات آقای راننده را گوش کنم ، ولی در نهایت اتفاق خوب آن بود که این راننده هم از من کرایه نگرفت.

به شهر که رسیدم جنب و جوش خاصی دیدم. همه با شتاب راه می رفتند و خیلی ها با هم رو بوسی می کردند، متعجب مانده بودم که اینجا چه خبر است که با دیدن صحنه ی خوردن شیرینی توسط یک پیرمرد که کلاه سبز ش نشان سید بودنش را می داد،  کاملاً حیران شدم. پیش خودم گفتم، سید جان حداقل این یک روز را هم تحمل می کردی تا ماه مبارک تمام شود و ضمناً از سن و سال شما بعید است که اینگونه در برابر دیگران روزه خوری کنی.

کمی جلوتر که رفتم وضع فجیع تر شد، قهوه خانه ای دیدم که چند میز بیرون مغازه چیده بود و به رهگذران چای می داد، کمی دقت کردم و فهمیدم که رایگان هم می دهد، چون همه سرپا می نوشیدند و می رفتند. مانده بود که مگر آخرالزمان شده ، یک هفته از همه چیز دور بودیم و چه اتفاقاتی رخ داده است. انگار همه مردم یکجا دین و ایمان و اعتقادات شان را به باد هوا سپرده اند.

دیگر طاقت دیدن این صحنه ها را نداشتم. طی کردن بین دو روستا با پای پیاده و تحمل سرمای پشت وانت و صحبت های آقای راننده ،هم خسته ام کرده بود و هم به شدت تشنه شده بودم، دیدن این صحنه ها نیز همانند نمکی بود که بر روی زخمم می ریخت. سرم را پایین انداختم و بر سرعت حرکتم افزودم تا سریع از این مهلکه نجات یابم.

چند قدمی نرفته بودم که همان آقای صاحب قهوه خانه مقابلم ایستاد و گفت بفرمایید چایی، صلواتی است .با غضب نگاهش کردم و گفتم این چایی چگونه می تواند صلواتی باشد، کدام مسلمان این چایی را می خورد و تازه صلوات هم می فرستد. من اهل این کارها نیستم. نگاهش پر شد از تعجب و گفت چای نمی خوری چرا بد و بیراه می گویی، مگر از کجا آمده ای؟

گفتم از هر جا که آمده ام آنجا مردمانی دارد که حداقل بر این اعتقاد استوار اند که نباید در مقابل روزه دار چیزی بخورند .نه  اینکه شما میز را هم بیرون آورده اید. نمی دانم چرا یک دفعه زد زیر خنده و گفت مگر از پشت کوه آمده ای که خبر نداری، من هم گفت آری از پشت همین کوه از فلان روستا آمده ام. داشتم کمی عصبانی می شدم که دستم را گرفت به داخل مغازه برد و به شاگردش گفت املتی برای من آماده کند.

تا خواستم چیزی بگویم خودش شروع کرد و گفت حدود یکی دو ساعت قبل از طریق رادیو تلویزیون اعلام کردند که امروز عید فطر است ، به همین خاطر ما هم آمدیم تا در شادی این عید شریک باشیم و روزه داران را به سهم خود عیدی دهیم. فکر کنم شما در این مدت در راه بودی و هیچ خبری نداری.

اول مشکوک شدم که شاید دارد مرا از راه به در می کند و زیاد به او اطمینان نکردم ولی وقتی دیدم یک روحانی در مقابل مغازه در حال نوشیدن چای است کمی بیشتر به حرفهایش فکر کردم و زمانی که تلویزیون کوچک و سیاه و سفید مغازه اش را روشن کرد و تبریک عید سعید فطر را آنجا دیدم همه چیز برایم روشن شد.

املت آماده شده بود و بویش همه جا را گرفته بود، چنان با ولع می خوردم که انگار تا به حال املت نخورده ام، آنقدر لذیذ بود که نمی شود توصیفش کرد، نان داغ هم مزید برآن شد و چای دبشی هم که در انتها خوردم خاطره ای بس زیبا برایم ساخت ولی از همه چیز بهتر زمانی بود که آقای قهوه چی به من گفت فقط صلوات بفرست و برو.

غروب شده بود و من در اتوبوس محو در تماشای آفتاب که داشت افول می کرد به این می اندیشیدم که چه روز پر ماجرا یی داشتم و چه طور می شود که عید را صبح اعلام می کنند؟ در همین افکار بودم که شاگرد اتوبوس مرا صدا زد و از من کرایه خواست، وقتی پول کرایه را دادم به این فکرم می خندیدم که می شد مانند همسایه مدرسه و راننده کامیون و قهوه چی این هم از من کرایه نمی گرفت.

قبض برق

بعد از یک سال معلمی ،اولین تابستانی بود که تجربه می کردم. و چقدر این تابستان با تابستان های قبل متفاوت است. واقعاً این احساس که باید سه ماهی را تعطیل بود تا استراحت کرد را با گوشت و پوستم حس کردم. تابستانی که دبیر باشی با تابستانی که دانش آموز یا دانشجو باشی خیلی متفاوت است. کار با دانش آموزان در مدت نه ماه نیاز به سه ماه ترمیم و بازسازی دارد.

ماه دوم را به پایان رساندم و هرچه پس انداز کرده بودم نیز خرج شد. بی پولی خیلی ناگوار است ،رویم نمی شد از پدر که سالها از او پول گرفته ام درخواست کمک کنم. خدای ناکرده حالا دیگر کارمند دولت هستم و  دستم در جیب خودم است. همین موجب شد تصمیم بگیرم به شهر محل کارم بروم تا بتوانم حقوقم را بگیرم. ولی در این هوای گرم طی کردن حدود پانصد کیلومتر راه فقط برای گرفتن حقوق کاری ابلهانه است.

پیش خودم فکر کردم از کسی مبلغی قرض بگیرم تا این چند صباح را بگذارنم و اول مهر بروم و حقوق این سه ماه را یکجا بگیرم. ولی هرچه به اطرافیانم فکر کردم کسی را نیافتم تا رویش را داشته باشم و از او پولی دستی بگیرم. بعد از کلی تفکر در نهایت به این نتیجه رسیدم که به بانک بروم تا شاید راهی باشد که من بتوانم حقوقم را همینجا بگیرم.

به نزدیک ترین شعبه بانک ملی رفتم و از معاون شعبه موضوع را جویا شدم. لبخندی زد و گفت :چک بیاور تا تلفنی برایت نقدش کنم. سر از پا نمی نشناختم و سریع به خانه برگشتم و یک برگ چک گرفتم و مبلغ  چهل هزار تومان که حقوق دو ماه بود را روی آن نوشتم و با سرعت تمام به بانک بازگشتم.

همان آقای معاون کارهایم را انجام داد و بعد از حدود ده دقیقه مرا صدا زد و چک را که برگه ای به آن الصاق شده بود را به من داد و اشاره کرد به صندوق بروم. جلوی باجه صندوق شلوغ بود و باید صف می ایستادم. ولی من حاضر بودم تا آخر وقت هم صف بایستم .واقعاً بی پولی برای یک مرد بسیار عذاب آور است.

مقابل من پیرمردی بود با موهای کاملاً سپید که کت و شلواری هم به رنگ سپید پوشیده بود. آنقدر منظم و آراسته بود که ناخدا گاه چشمانم بر روی او ماند. کیف سامسونت مشکی رنگی که در دست داشت تضاد بسیاری با رنگ سفید که پوشیده بود ایجاد کرده بود ولی نمی دانم چرا این تضاد زیبا به نظر می آمد.

مقابل ما هم حدود ده نفری بودند و همین پیرمرد را کمی کلافه کرده بود. رو به من کرد و گفت، اینها برای وقت اصلاً ارزش قائل نیستند و نمی دانند چه چیز گران بهایی را از ما می گیرند. من هم متعجّبانه فقط به حرف هایش گوش می کردم. در مدت این دو ماهی که از تابستان می گذشت تنها چیزی که برایم مهم نبود وقت بود و فقط آن را به بطالت طی می کردم. به همین خاطر زیاد حرف های این پیرمرد را نمی فهمیدم.

در میان صحبتهایش شنیدم که گفت اینهمه معطلی فقط برای یک فیش برق واقعاً انسان را عصبانی می کند. همین بهانه ای شد تا من هم کلام به صحبت باز کنم و گفتم پدر جان مگر کس دیگری نبود تا قبض را به او بدهید تا پرداخت کند و خود را اینهمه در مشکل نیندازید. لبخندی زد و گفت نه پسر جان این کار خودم است. باز هم ادامه دادم که مگر پرداخت قبض برق چقدر زحمت دارد. حتی می توانستید بدهید نوه تان بیاید و آن را پرداخت کند.

باز لبخندی زد و اینبار چیزی نگفت و کیف سامسونت را روی پیشخوان گذاشت و بازش کرد و از درونش قبض برق را بیرون آورد و به من داد. من هم با تعجب پرسیدم که چکار کنم با همان لبخند اشاره کرد قبض را ببینم. وقتی چشمانم به قبض و عدد رویش افتاد در جا خشکم زد. هرچه به قبض بیشتر نگاه می کردم و عددش را با چکی که حقوق دوماهم بود مقایسه می کردم چشمان از تعجب بیشتر باز می شد.

مبلغ قبض نهصد و هفتاد هزار تومان بود. یعنی حدود پنجاه برابر حقوق ماهانه من قبض برقی بود که این پیرمرد آمده بود آن را بپردازد. تعجب من لبخند ش را بیشتر کرد و گفت پسرم این قبض برق دو ماه کارخانه است. من سالهاست کارخانه تولید مواد غذایی دارم ،بیشتر دستگاه های آن برقی هستند. درست است که یک ژنراتور بزرگ در کارخانه کار می کند ولی معمولاً  مبلغ قبض های برق همین حدود است. پس باید خودم بیایم که بتوانم از حساب کارخانه آن را پرداخت کنم. پس دانستی که فقط کار خودم است .

آب دهانم را قورت دادم و با نگاهی ملتمسانه از او عذرخواهی کردم. و او همچنان لبخند بر لب داشت. چند نفری که صف جلو رفت رو به من کرد گفت راستی شما برای چه کاری آمدی ؟هر چه خواستم از جواب دادن طفره بروم نشد، خودش کمی فکر کرد و گفت آخر ماه است حتماً آمده ای حقوقت را بگیری. لبخندی زدم و با سر تایید کردم .کمی هم به خودم جرات دادم و گفتم حقوق بیست هزار تومانی ما در برابر قبض برق شما چیزی به حساب نمی آید.

اخمهای ش را در هم کشید و گفت حتی اگر یک تومان هم حقوق داشته باشی و واقعاً برایش زحمت کشیده باشی با ارزش است. پرسید چه کاره ام و گفتم اولین سالی است که دبیر شده ام و در روستایی دوردست خدمت می کنم. به پشتم زد و گفت آفرین ،خدمت به خلق بزرگترین کاری است که انسان می تواند انجام دهد. به کارت افتخار کن که از خدمت هم بالاتر است.

از نگاهم فهمید که چه می خواهم بگویم و رو به من کرد و گفت که به این روزهای من نگاه نکن، زمانی که هم سن و سال تو بودم یک صدم تو هم حقوق نداشتم. پادو مغازه بودم  و به زحمت هم درس می خواندم. اگر تلاش و پشتکار  خودم نبود از این کارخانه هم هیچ خبری نبود. پسر جان تو اول راهی و من آخر راه،به راه و هدف فکر کن و هیچ از این مقایسه ها نکن و تمام تلاشت را برای درست انجام دادن کاری که وظیفه داری به خرج بده.

وقتی چهل هزار تومان را گرفتم فقط صحبت های آن پیرمرد در گوشم بود و واقعاً چقدر این پول برایم ارزشمند بود .چقدر برایش حرف زده بودم و سر کلاس از دست دانش آموزان حرص خورده بودم. ولی باز هم تفاوت های بسیار است که در زندگی همچون خوره فکر و ذهن را می درد و عذاب می آورد. ذهن قیاس می کند و سخت بتوان برای آن چاره یافت.

هویت

این روزها کارم شده دویدن ،هرچقدر از این زندگی ماشینی فرار می کردم  حالا دچارش شده ام.صبح ساعت هفت از خانه بیرون می زنم در میان انبوه ماشین ها پیاده تا مدرسه می روم و کلاس های با جمعیت بالا را که دانش آموزانش هم بسیار ضعیف هستند را تحمل می کنم و ظهر ساعت دوازده و نیم با عجله می روم دنبال نیما و او را از مهد می گیرم و خسته می رسم خانه.

هیچ احساس خوبی ندارم.نمی توانم در این مدرسه جدید آن طور که دوست دارم کار کنم. ظواهر همه چیز عالیست .ولی در باطن و در بین بچه ها چیز دیگری است.خدا امسال مرا به خیر بگذراند.نه می توانم مانند خیلی ها رها کنم و نه می توانم مفید باشم. امسال این مدرسه شده صحنه ی کارزار من و دانش آموزان.

حدود یک ربع به یک بود که نیما را از مهد گرفتم و پیاده به سمت خانه در حرکت بودم.هرچقدر نیما شاد بود و ورجه وورجه می کرد من هنوز از حس کلاس بیرون نیامده بودم.امروز در هر سه کلاس ساده ترین مطالب را هم بچه ها پاسخ نمی دادند و همین موضوع باعث شده بود سرحال نباشم. به سر کوچه رسیدیم و طبق معمول نیما یکسره رفت داخل مغازه و بعد از مدت کوتاهی آب نبات به دست بیرون آمد.

وقتی داشتم پول آب نبات را به فروشنده می دادم از دور مامور پست را که درست جلوی در  آپارتمان ما سوار موتورش شد دیدم. سریع خودم را به او رساندم و گفتم من از ساکنان این مجتمع هستم شاید مرسوله ای داشته باشم.نگاهی به من انداخت و گفت شما فلانی هستید.لبخندی بر لبانم نقش بست و با ذوق فراوان گفتم بله.هنوز این حس خوب گرفتن نامه از پستچی در من زنده است.

بسته ای را از خورجین موتورش بیرون آورد .مشخصات درست بود و این بسته از آن من بود.تا خواستم بگیرم از من مدرک شناسایی خواست.هرچه در کیف مدرسه و کیف پولم گشتم مدرکی را نیافتم تا دال بر اهراز هویت من باشد.از آقای پستچی اجازه خواستم تا از خانه برایش بیاورم.لبخندی به من زد .

از موتور پیاده شد و جلوی نیما آمد و مقابلش نشست.با صدایی کودکانه پرسید پسرم اسمت چیه؟ نیما با صدای بلند جواب داد ، بعد نام خانوادگی را پرسید و نیما همانگونه که در مهد می گفت با صدای بلند جواب داد و ضمناً کیفش را از پشتش پایین آورد و با دست نام و نام خانوادگی اش را که روی آن نوشته بود را به آقای پستچی نشان داد.

هم من ،هم خود آقای پستچی به این شیوه ی احراز هویت خندیدیم. دست مریزاد که باعث شد کمی خنده بر لبانمان جاری شود.بعد از این مراسم ،بسته را به من تحویل داد و با همان لبخند موتورش را روشن کرد و رفت.

حس خوب دریافت نامه و همچنین برخورد استثنایی این مامور پست تا ساعت ها در من بود.خدا حفظش کند.

تمرکز

بیرون برف سنگینی می آمد و هوا بسیار سرد بود ولی داخل کلاس هوا به خاطر بخاری هایی که تازه آورده بودند و همه کاربراتوری بودند بسیار گرم و مطبوع بود. تمام شد آن روزهایی که با بخاری های چکه ای که تکنولوژی بسیار بالایی داشت روزگار می گذراندیم.

امروز روز  اول امتحانات نوبت اول بود و هر سه کلاس امتحان ریاضی داشتند. قرار شده بود که امتحان پایه های اول و دوم راهنمایی را با هم ساعت هشت صبح بگیریم و امتحان پایه سوم که تعدادشان کمی بیشتر بود را در ساعت ۱۰صبح برگزار کنیم.

کلاس اولی ها با جثه های کوچک شان که کاملاً سپید پوش شده بود، پشت سر هم می آمدند و من هم به داخل کلاس هدایت شان می کردم. و همه ابتدا کنار بخاری ای که از نویی برق می زد می رفتند و با رعایت فاصله که بخاری کثیف نشود گرم می شدند و بعد روی نیمکت ها می نشستند. عین کارخانه شده بود و همین روال گرم شدن و نشستن به توالی انجام می شد.

ساعت پنج دقیقه مانده بود به هشت ،همه را در سالن به صف کردم و در دو کلاس طوری چیدم شان که کناری هر کسی از پایه خودش نبود و همین باعث شده بود که چند نفری اخمهای شان گره خورده شود. وقتی همه چیز مرتب شد به حمید گفتم تا مراقبت یکی از کلاس ها را بر عهده بگیرد و خودم هم رفتم تا برگه ها را بیاورم.

دسته برگه های کلاس اول را رو گذاشتم و برگه های کلاس دوم را زیر گذاشتم و از کلاس حمید شروع به توزیع برگه ها کردم. چهره ها را نگاه می کردم و یا از رو برگه می دادم و یا از زیر و همین باعث شد که خیلی سریع کلاس حمید تمام شد و رفتم کلاس بعدی و با همین ترفند ولی از انتها کلاس به ابتدا  توزیع کردم ،به صورتی که رویم به سمت بچه ها بود.

چون در امتحانات قبلی بچه ها می دانستند که اگر سوالی بپرسند از طرف من هیچ سخنی نخواهند شنید کلاس غرق در سکوت بود و بچه ها شروع کرده بودند به حل کردن و من هم مقابل تخته سیاه ایستاده بودم و کلاس را تحت کنترل داشتم.

سیدعلی که کلاس اول بود میز اول سر میز نشسته بود و داشت برگه را بررسی می کرد. چون مقابلش ایستاده بودم می توانستم صدایش را بشنوم که با خودش می گفت. خدا را شکر سوالات آسان است و بیشترشان را بلدم، آقای دبیر هم گفته که باید بیشتر تمرکز کنم ،پس حواسم را جمع کنم و بنویسم.

مدتی گذشت و دیدم سیدعلی سرپا دارد پاسخ می دهد. آرام به او اشاره کردم و او نشست باز شروع کرده بود با خودش حرف زدن و من هم گوشهایم را تیز کرده بودم که ببینم دوباره چه می گوید. کمی مضطرب شده بود و می گفت .چقدر تمرکز سخته ،نه این سوالات سخته، اولش چرا آسون بود حالا سخت شد؟ نکنه تمرکز می کنم سخت می شه؟

به صفحه دوم که رسید اضطراب ش بیشتر شد و همین نگرانم کرد، ایستاده می نوشت و آرام و قرار نداشت. کنارش رفتم و به او گفتم برو بیرون یک آبی به صورتت بزن بعد بیا بقیه سوالات را جواب بده. رفت و وقتی آمد مثل بید میلرزید و مستقیم رفت کنار بخاری تا گرم شود.

دوباره آمد سراغ برگه اش و باز گفت گویش با خودش شروع شد. می گفت: یخ زدم وقتی آب زدم به صورتم ، نمی دانم چرا آقای دبیر مرا برای این کار بیرون فرستاد ،ول کن برم سراغ سوال بعدی ،اصلاً هم تمرکز نمی کنم و حل می کنم. این بار شاید آسان تر بشود.

سوال را مثل فشنگ حل کرد و رفت سراغ سوال بعدی  ، باز با خودش گفت حالا فهمیدم که چه جوری سوالات آسان می شوند. خنده ام گرفته بود که این بچه با خودش چه می گوید .کنارش رفتم و گفتم آرام صحبت کن تا حواس بقیه پرت نشود و تمرکز شان را از دست ندهند. سرش را بلند کرد و گفت آقا اجازه از دست بدهند بهتر است. من از دست دادم و دارم بهتر حل می کنم.

مانده بودم چگونه جلوی خنده ام را بگیرم و چطور به این بچه بفهمانم که تمرکز باعث سختی سوالات نمی شود و هرچه بیشتر دقت کنی بهتر می توانی سوالات را حل کنی. قانون امتحانات من سکوت بود و نمی توانستم او را در این زمینه راهنمایی کنم. در هر صورت سیدعلی بود که به قول خودش بدون تمرکز داشت سریع سوالات را حل می کرد و من را نگران نمره اش می کرد.

بعد از امتحانات وقتی نمره اش را روی برگه دید خشکش زد و باز زیر لب غرغر کنان گفت همه بدبختی های ما از این تمرکز است. داشته باشی نمی توانی حل کنی ،نداشته باشی غلط حل می کنی.