روز اول مدرسه

صبح ساعت شش بود که با صدای آقای مدیر به سختی بیدار شدم.دیشب اصلاً شب خوبی نبود و نتوانسته بودم خوب بخوابم.با ریختن آب توسط پسر بزرگ آقای مدیر که هفت یا هشت سالش بود صورتم را شستم .در همان حال به این فکر می کردم که دیگر باید خودم را برای زندگی روستایی که یکی از نمادهایش همین کم آبی است آماده کنم.

روی ایوان بساط صبحانه پهن بود.خنکی هوای صبح ،منظره کوه و دشت که آرام آرام داشت زیر نور خورشید می رفت و پنیر و کره و سرشیر تازه که بر سر سفره صبحانه بود محیطی چنان آرام و دل انگیز فراهم آورده بود که لحظه ای از تمام آن فکرهای دیشب جدا شدم و محو در این زیبایی طبیعی و خوراکی شدم.

صبحانه آن هم همراه با دیدن مناظر زیبای کوه های روبرو تا حدی انرژی خوب به من داد و همین باعث شد تا خودمم را برای مدرسه کمی محیا کنم.همراه مدیر به سمت مدرسه به راه افتادیم.سلام های پی درپی روستاییان اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. هر که از کنار ما می گذشت از پیر جوان گرفته تا زن و مرد همه سلام می کردند وواقعاً چقدر انرژی مثبت داشت این سلام ها

تقریباً به بالاترین نقطه روستا رسیدیم و آخرین خانه بود که از دور مدیر آنجا را به من نشان داد و گفت : این هم مدرسه.وقتی وارد حیاط شدیم و دانش آموزان همه با هم و با صدای بلند سلام کردند نایی برای جواب دادن نداشتم. مدیر با لبخند جوابشان را داد ولی سکوت من و قیافه ی کاملا مبهوت من باعث شده بود بچه ها جور عجیبی به من نگاه کنند.و همین بر وخامت اوضاع می افزود.

وقتی وارد دفتر شدیم،مدیر به پشت میزش رفت و شروع کرد به آماده کردن وسایل صبحگاه  و من همچون چوب خشکیده ای  همان کنار در ایستاده بودم. مدیر وقتی می خواست بیرون برود با نگاه خاصی به من گفت چرا باز خشکت زده و گیج می زنی؟ آقا باید کلاس هم بری درس هم بدی  و . . .   .دو سال توی تربیت معلم چی بهت یاد دادن که روز اول اینجوری می کنی؟

وقتی از در دفتر بیرون رفت روی یکی از صندلی ها نشستم و به خودم گفتم. دوسال توی تربیت معلم خیلی چیزها به ما یاد دادند ولی یاد ندادند که تو مدرسه دخترانه هم باید درس بدیم. دوسال حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود که شاید با احتمال یک میلونیوم دخترانه درس بدهم و تمام فکر ما روی پسرانه بود. از کارورزی گرفته تا تدریس های آزمایشی. به خدا درس دادن به دخترها با پسرها فرق میکنه.

بچه ها کلاس رفتند و مدیر به دفتر آمد.گفتم آقای مدیر مگر دخترانه هم باید درس بدهم. باز از آن نگاه های عجیب کرد و گفت پس نه خیر اینجا قراره آبدارچی بشی.معلومه که باید درس بدی ،حالا روزهایت را بگو تا برنامه ات را کامل کنم ،چون اولین دبیرم هستی با تو شروع می کنم. تا خواستم جواب دهم گفت شنبه و دوشنبه را برایت ریختم ،خدا برکت بدهد.

کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم آقا مدیر دبیر مرد برای مدرسه دخترانه؟ فکر نکنم ابلاغ من برای اینجا باشه  ،وقتی ابلاغم را گرفتم توی اتاق یک عالمه خانم بود شاید اشتباه شده، گفت :نه خیر درست سیزده ساعت اینجا داری ،سیزده ساعت مدرسه پسرانه، وسلام

در خودم بودم و داشتم به عظمت این مشکل تدریس در دخترانه فکر می کردم که آقای مدیر گفت: نترس پسرم، همه اینها مثل خواهر های کوچکتر تو هستند، و تو هم مثل برادر آنها هستی، فقط یک توصیه می کنم که زیاد به آنها رو نده ،یعنی زیاد مهربان نباش ، کمی جدی باش تا حرفت را گوش کنند.

به خودم گفتم آخر چه جوری میشه شصت هفتاد تا خواهر داشته باشی؟ مهربان نباشم! مگر می شود مهربان بود، شمر ذی الجوشن هم باشی اینها یک جور دیگر نگاهت می کنند.خاک بر سر آموزش و پرورشی که یک جوان بیست ویک ساله را فرستاده مدرسه دخترانه.

v011

وداع

به خانه مدیر رسیدیم و به کمک چند تن از اهالی بار را خالی کردیم.هم من هم پدرمراقب بودیم و خودمان نیز وسایل را جابه جا می کردیم.همه چیز که ازپشت ماشین پیاده شد دیدم پدرم دنبال چیزی می گردد.و جالب اینکه پیدا هم نکرد.فکر کنم آن دو نفری که پشت نشسته بودند دراین هوای گرم تشنه شان شده بود و هندوانه را برای رفع عطش خورده بودند.

هنگام صرف چای مدیر به پدرم گفت که سعی خواهد کرد برنامه من را در چهار روز پیاده کند تا من سه روز به خانه بروم. شعف خاصی در چهرهی من و بیشتر در چهره ی پدرم پدیدار شد چون تا آن زمان فرض می کردیم که من باید تا پایان هفته در مدرسه باشم و حداکثر ماهی یک بار به خانه بروم و تمام اسباب و اثاثیه را نیز براساس این تفکر آماده کرده  بودیم.

آقای مدیر با نگاهی به ما بادی در غب غبش انداخت و شروع کرد به صحبت کردن در مورد وسئولیت خطیر مدیریت در این روستا و مشکلات آن و داشت روحیه ی همکار ی و . .   با این صحبت ها ما فکرکردیم چه خدمت بزرگی به ما کرده است،البته برخوردش خوب بود وهمین خوش رویی  مقدار بسیاری از نگرانیهای پدرم را برطرف کرد.

آقای مدیر به هر زوری بود ما را برای ناهار نگاه داشت.ناهار تمام شد و زمانی رسید که یکی از سخت ترین لحظات زندگی ام محسوب می شد.کنارماشین که رسدیم پدرم با بغض آخرین توصیه ها را به من گفت و سوار شد و ماشین را روشن کرد.ولی چند لحظه بعد خاموشش کرد و دوباره پیاده شد ومرا چنان در آغوشش فشرد که تمام غم دنیا بر من وارد شد.

ولی آخرین صحنه چنان بر من سخت گذشت که من هم همچون پدرم نتوانستم جلوی قطرات اشکم را بگیرم. تا به آن روز اشک پدرم را ندیده بودم و همین برایم بسیار سخت بود.با همان حال پشت ماشین نشست و رفت.در آینه هنوز اشک های روی گونه پدرم را می دیدم . چشمانم تا جایی که امکان داشت گرد غبار ماشین را دنبال کرد.چنان غرق در دریای غم خودم بودم که گذر زمان را اصلاً حس نمی کردم  تا اینکه آقای مدیر دستی بر شانه هایم گذاشت و مرا به داخل خانه برد.

بعد از ظهر مدیر مرا به همراه خودش به اطراف روستا که پر از باغ بود برد. مناظر بسیار زیبا بود ولی هرچا که نگاه می کردنم چهره پدرم جلوی چشمانم نقش می بست و …. حتی به بالای تپه ی مشرف به روستا رفتیم که دید وسیع و خوبی داشت ولی هیچ نمی دیدم و در خود بودم .

غروب وقتی خورشید داشت به پشت کوه ها می رفتم ،دلم نیز همچون رنگ خورشید قرمز بود و داشت می رفت. رفت و هم من و هم روستا غرق در تاریکی شدیم.تنها در یکی از اتاق های خانه ی آقای مدیر از پنجره شاهد غروب همه چیز بودم. غروب خورشید، غروب پدر ،غروب خانه ، غروب دوران خوب گذشته ،غروب دوستانی که داشتم و . .

دقایقی بعد ستارگان آمدند و همراهشان کلی نگرانی برایم آوردند.نگرانی آینده، نگرانی زندگی در روستا، نگرانی دور بودن از شهر و همه چیزهایی که موجب پیشرفت بود، نگرانی از فردا که کلاس درس واقعی چگونه خواهد بود،نگرانی از دانش آموزانی که چگونه رفتار خواهند کرد و …

شب خوابم نمی برد و فکرم به خیلی چیزها مشغول بود.از میان وسایل که در گوشه ای رو هم تل انبار شده بودند رادیوی کوچکی را که پدرم برایم خریده بود را آوردم و شروع کردم به گشتن فرکانس ها تا شاید صدای آن کمی ذهنم را از آن همه غوغایی که درآن بود خارج کند. اخبار بود و داشت مفصل درباره رژه نیروهای مسلح حرف می زد که قیافه ی افسری که از مقابلش گذشتیم مقابل چشمم پدیدار گشت و لبخندی بر لبانم انداخت ولی این لبخند عمری بسیار کوتاه داشت.

v010

هفته دفاع مقدس

پدر از اداره یک ماشین لندرور نیم تن قرض گرفته بود و تمام وسایل را پشتش بسته بودیم.هرچه می خواستید در این وسایل بود.مادر از چند روز پیش جهیزیه ام را آماده کرده بود.صبح آفتاب نزده با چشمان اشک بار مادرم وداع گفتم و به همراه پدر به سمت آینده ای نامعلوم حرکت کردم.

یک ساعتی که در مسیر بودیم نه من صحبت می کردم و نه پدرم که پشت فرمان بود.اعصاب کل خانواده به خاطر اینکه در شهری دیگرباید معلمی کنم خرد بود و در این چند روزه نیز می شد از چهره هایشان نگرانی همراه با غم دوری را درک کرد.

به ابتدای شهر رسیدیم و پدر به کناری زد و یک هنوانه بزرگ خرید و گذاشت پشت ماشین در  کنار دیگروسایل، وقتی وارد خیابان اصلی شهر شدیم  ترافیک خیلی شدیدی بود و ماشین های مقابل هرکدام وارد کوچه های اطراف می شدند. کمی که جلوتررفتیم متوجه شدیم راه را بسته اند. پدرم تا خواست از مامور مسیر جایگزین را بپرسد .مامور با حرکت سریع دست اشاره کرد که حرکت کن و ما هم با توجه به دستور او در مسیر مستقیم به راه افتادیم.

مقابل ما قطاری درست شده بود از ماشین هایی که به یک ستون در حرکت بودند.مقابل ما آمبولانسی بود با چراغ گردان روشن.بسیار کند حرکت می کردیم.از جلو صدای مارش نظامی می آمد .ابتدا فکر کردیم بلندگو است ولی وقتی از جلوی جایگاه گذشتیم تازه فهمیدیدم داستان از چه قرار است.

سی و یکم شهریور ماه و رژه نیروهای نظامی و ما هم آخرین وسیله ی نقلیه بودیم که از مقابل جایگاه گذشتیم. هیچگاه آن نگاه متعجبانه افسری  را که در حین سان دیدن زل زده بود به من و ماشین ما از یاد نخواهم برد.فکرکنم آرم اداره کشاورزی که بر روی درهای ماشین بوده آن سرباز را به اشتباه انداخته بود و ما را هم به داخل رژه فرستاده بود.

به جاده کوهستانی رسیدیم و پدرم با دیدن مناظر زیبا ی اطراف کمی از اخم هایش کم شد و شروع کرد به صحبت کردن و تعریف از رنگ های بسیار زیبایی که در این طبیعت چشم را نوازش می داد. از مناظر زیبای اطراف بسیار لذت می برد.ولی وقتی  به پیچ های تند و دره های عمیق رسیدیم باز اخمهایش تو هم رفت وساکت شد.

به ابتدای جاده خاکی رسیدیم .تا پدرم پیچید ناگهان سه نفر جلوی ما را گرفتند و ازما خواستند که سوارشان کنیم. پدرم توضیح داد که ماشین اداری است واجازه چنین کاری را ندارد .اصرار آنها وتوضیح کوتاه من باعث شد تا پدر راضی شود تا سوارشان کند.یک نفرشان که پیرمردی بود آمد جلو و دو نفر دیگر به پشت ماشین  رفتند.

تازه به راه افتاده بودیم که کامیونی با سرعت از کنارمان عبور کرد، چنان گردوخاکی به هوا برخاست که پدرم مجبور شد توقف کند .چون به هیچ عنوان نمی شد پشت سر این ماشین با این همه غبار حرکت کرد.درهمین لحظات که متوقف بودیم. پدرم از آن پیرمرد پرسید تا روستا چند کیلومتر است.وقتی جواب پیرمرد را شنید برآشفت و شروع کرد به بد وبیراه گفتن به آموزش وپرورش

بیست کیلومتر آن هم خاکی وصعب العبور ،درراه فقط زیر لب غر می زد و پیرمرد بنده خدا هم فقط متعجبانه نگاه می کرد.لحظات سختی برای پدرم بود.تنها پسرش می بایست حدود دویست کیلومتر دورتر از خانه آنهم در جایی به این سختی خدمت کند. جایی که رفت آمد آن محدود و دشوار است.

ابتدای روستا هر سه نفرشان پیاده شدند وازاینکه کرایه نداده بودند هم منعجب بودند وهم لبخند رضایت برلبانشان جاری. مسیر خانه مدیر را در پیش گرفتیم و از وسط روستا گذشتیم. محرومیت روستا بیشتر اعصاب پدرم را به هم ریخت .طوری که اصلاً مرا فراموش کرد و این بار به مسئولین بد و بیراه می گفت که چرا این بندگان خدا اینجا و با این وضع باید زندگی کنند.

v009

 

بازگشت

بعد از پایان مراسم آقای مدیر مرا به خانه اش برد .وقتی چای آوردند سریع خوردم و گفتم که اگراجازه می دهید می خواهم برگردم.نگاهی به من کرد و گفت حالا که نمی شود چون این موقع ماشینی سمت شهر نمی رود.امشب را مهمان ما باش فردصبح با مینی بوس روستا می فرستمت به شهر.چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی شود یعنی چه من به خانواده گفته ام بعدازظهر برمی گردم ،آن هم خانواده ی نگران من . . .

تا اوضاعم را دید گفت بلند شو تا برویم ببینم چکار میتوانم بکنم.خدا کند خدابخش هنوز نرفته باشد. با بیم و امید همراهش به راه افتادم وبا گذر از کوچه ای که شیبی بالای چهل و پنج دره داشت  نفس نفس زنان به بالای روستا رسیدم.

خدابخش پیرمردی بود حدود هفتاد ساله با قدی کوتاه و سری کم مو و برخلاف دیگر پیرمرد ها ساکت.مدیر مرا به او سپرده تا به همراهش پیاده تا روستای  مجاور بروم.آنانی که از شهر برای ختم آمده بودند بر سر مزار که در آن روستا هست رفته بودند و در آنجا امکان یافتن ماشین زیاد بود.

خدابخش چنان سریع می رفت که من عملاً پشت سرش می دویدم و به او هم نمی رسیدم.سرپایینی دره خوب بود ولی در سر بالایی کم آوردم و از خدابخش عقب افتادم.فقط به من می گفت:( بجنب تا ماشین ها نرفته اند برسیم).به ابتدای روستای مجاور که رسیدم ،تقریباً که نه، تحقیقاً جان در بدن نداشتم.همان کنار جاده روی تخته سنگی ولو شدم.خدابخش به نزدیکم آمد و دستی به پشتم زد و گفت :اگه می خواهی معلم اینجا بشی باید خودتو خیلی قوی کنی. بعد خداحافظی کرد و رفت.

پشت وانتی سوار شدم که روی تاج آن پر بود .آنها از من زرنگ تر بودند وهمه جاهای خوب را گرفته بودند و من مجبور شدم عقب بایستم.شاید حدود ده نفری پشت وانت بودند ومن انتهایی ترین نقطه وانت نشسته بودم وگرد و خاک هم سنگ تمام گذاشت.

نزدیکی پاسگاه درکنار چشمه ای کوچک ماشین توقف کرد. همه پیاده شدند.تعجب کردم و پرسیدم اینجا کجاست؟به من گفتند:بیا پایین خودتو تمیز کن،هیکلت شده گرد و خاک. و آنجا فهمیدم که اینجا محل برگزاری مراسم غبار روبی است .آبی به سر و صورت زدم ولی خاک های روی سرم بدتر به موهایم چسبید و . . .

با همان وانت به شهر آمدم .سرعت ماشین در جاده آسفالته بیشتر بود و هوا هم تاریک شده بود. وقتی به شهر رسیدم  به خاطر اختلاف ارتفاع گوشهایم تقریباً چیزی را نمی شنید. و اوضاع ظاهریم بسیار نابسامان بود. خودم را به پلیس راه رساندم وبه زحمت توانستم اتوبوسی پیدا کنم و به سمت خانه حرکت کنم.

در اتوبوس مشغول مرور اتفاقات امروز بودم و حیران از آنچه برایم رخ داده بود و همچنین تصویری مبهم از آینده ، وقتی به خانه رسیدم آنجاهم وضعیت بد بود ومادرم چشمانش پر اشک بود.تا مرا باآن سر و وضع دیدند و کمی ازاتفاقات برایشان تعریف کردم به جای آنکه وضعیت بهتر شود ،بدتر شد.

v008

مجلس ختم

صاحب مغازه که قدی بلند داشت با چهره ای گرفته گفت:بله،هرچه در مغازه اش گشتم تاخوراکی بیابم فقط چشمم به دوبسته ماکارونی افتاد ،فقط شوینده بود و شیشه فانوس وفتیله و روغن موتور! گفتم ببخشید با مدیر مدرسه کار دارم اگر می شود نشانی اش را بگویید.

ناگهان از جایش بلند شد و مرا از مغازه بیرون انداخت و در را بست و به راه افتاد. مانده بودم چکار کنم.داشتم پیش خودم فکر می کردم که چرا این مرد اینگونه رفتار کرد که ناگهان با صدایی به بلندی قدش مرا خواند و گفت بیا برویم.در بین راه هر وقت به او نگاه می کردم تا چیزی بگویم چهره ی سرد و خشنش مجبورم می کرد ساکت باشم.

به مسجد روستا رسیدیم و او وارد مسجد شد.آنقدر سریع رفت که مهلتی نیافتم تا بپرسم مسجد چرا؟من با مدیر مدرسه کار دارم.همان بیرون ماندم .پیش خودم فکر می کردم شاید اینجا کاری دارد و برمی گردد.بعد از چند دقیقه دوباره سرش را از در بیرون آورد و با تعجب به من گفت:توکه هنوز اینجایی، بیا تو

تا وارد مسجد شدم و جمعیت را دیدم دست و پایم را گم کردم.همه به پای من بلند شدند و صلوات بلندی فرستادند.این اتفاق چنان ناگهانی بود که همان جلوی در کاملاً خشکم زد.همه سلام می کردند و من فقط نگاه می کردم.قدرت تکلم را به کل از دست داده بودم.از میان جمعیت راهرویی باز شد که در انتهای آن یک روحانی بود و مرد میانسالی که لبخند به لب به من اشاره می کرد که به کنارش بروم.پاهایم خشک شده بود و کاملاً مبهوت جمع شده بودم که ناگهان با فشار زیاد مغازه دار به جلوپرت شدم .

مرد میانسال دستم را گرفت و کنار خود نشاند.کاملاً از ظاهرم پی برده بود چه حالی دارم.همه صلوات فرستادند و نشستند و روحانی روضه خود را ادامه داد.هیچ چیزی را نمی شنیدم الا صدای تپش قلبم که داشت از سینه ام بیرون می زد.

نمی دانم که چه مدت گذشت که مرد میانسال مرا به اتاقک کوچکی در مسجد برد و یک سینی غذا برای من آورد.به من گفت :تا حالا که چیزی نخورده ای،بیا این ناهار را بخور تا کمی جان بگیری .راستش گرسنه ام بود چون صبح وقت نکرده بودم صبحانه بخورم و تا حالا هم که حدود ساعت سه و نیم بود باآن وضع عجیب و غریب در راه بود.

بعد از خوردن غذا کمی زبانم باز شد و با آن مرد صحبت کوتاهی کردم و فهمیدم که مدیر مدرسه خود اوست و من وارد مجلس ختم یکی از بستگان او شده ام.صحبت با مدیر مرا آرام کرد و اوضاعم به حالت اولیه بازگشت.

ولی این بار نوبت مدیر مدرسه شده بود که با بهت به من نگاه می کرد و می پرسید که حالا چه وقت آمدن است و تا شروع مدارس هنوز مانده است.وقتی جواب دادم آمده ام تا موقعیت روستا را بررسی کنم بر بهتش افزوده شد وفقط به من نگاه می کرد. فکر کنم بدجوری یکه خورده بود.

v007

تراکتور

خوشحال و خندان که رسیده ام ،از پشت وانت پریدم ،خواستم از پیرمرد قصاب خداحافظی کنم که دستم را رها نکرد و آنطرف دره ای بزرگ و روی کوهپایه ی مقابل را با دست نشانم داد و گفت آنجاست. عرق سرد بر پیشانی ام نشست و به فکر فرو رفتم که تا آنجا را چگونه برویم که پیرمرد مسیر جاده را در پیش گرفت و مرا هم صدا کرد.

فکر اینکه پیاده تا آنجا برویم برایم قابل تصورنبود،و تازه مسیری که می رفتیم درست در خلاف جهت روستای مقصد ما بود. پیرمرد گفت از راه برویم شاید ماشینی ،وسیله ای گیرمان بیایید و گرنه راه میانبر خیلی کوتاه تر است. ترس پیاده روی آن هم در کوهستان و جایی که نمی شناختم نمی گذاشت تا باز هم از دیدن مناظر اطراف لذت ببرم.

چند قدمی نرفته بودیم که تراکتوری از پشت سر آمد .پیرمرد اشاره کرد و ایستاد و خودش هم همانند یک تکاور سوار آن شد.به من هم با چشم اشاره کرد .واقعیت این است که من تراکتور را فقط در نمایشگاه اداره پدرم دیده بودم و تا به حال در مخیله ام هم نمی گذشت که روزی بخواهم سوارش شوم. به همین خاطر نمی دانستم از کجا باید بالا بروم. نگاه متعجبانه راننده مجبورم کرد تلاشم را مضاعف کنم و در آخر توانستم با هر مشقتی بود روی سپر عقب برسم.

وقتی تراکتور راه افتاد تازه به عمق فاجعه پی بردم چون روی سپر به آن بزرگی جایی نبود که آنجا را بگیرم و تکان های تراکتور هم آنقدر زیاد بود که کاملاً به هوا پرت می شدم. تنها جایی که دستم می رسید ،پشت راننده بود.چنان محکم گرفته بودم که آخر با عصبانیت برگشت و گفت: ولکن بابا مگه تو عمرت تراکتور سوار نشدی. من هم با کمال صداقت گفتم :نه

اصل ماجرا در زمانی آغازشد که تراکتور سراشیبی دره را شروع به پایین رفتن کرد.ترس تمام وجود مرا گرفته بود و حتم داشتم تا به پیچ مقابل نرسیده پرت خواهم شد.درآخرین لحظات فکری به ذهنم رسید و از زیر سپر را گرفتم  برای این کار مجبور بودم نیم تنه ام را کاملاً روی سپر بیاندازم و پاهایم را روی اکسل عقب قرار دهم.به شدت خاکی شده بودم ولی کنترلم بهتر بود.اصلاً هم به خنده های پیرمرد و راننده تراکتور توجه نمی کردم.

پل تمام بتونی روی رودخانه که ارتفاع زیادی هم داشت اصلاً به قیافه این جاده خاکی نمی خورد.یک پایه بسیار بزرگ در وسط داشت که معلوم بود بار زیادی را تحمل می کند.در همان حالتی که بودم فقط می توانستم مناظر یک طرف را نگاه کنم. وقتی به روی پل رسیدیم تصویر زیبای رودخانه با درختان سپیداری که در یکطرف منظم ایستاده بودند و در انتها هم قله کوهی بزرگ مانند یک تابلو در ذهنم نقش بست.

در سربالایی که نسبتاً هم تند بود سرعت تراکتور و به تبع آن تکان های تراکتور خیلی کم شد وهمین باعث شد من به حالت عادی برگشتم و شروع کردم به تکان دادن لباسهایم.کاملاً گرد و غبار بر همه جای تن و لباسم نشسته بود و اوضاع ظاهری ام اصلاً خوب نبود .پشت تراکتور با همان سرو وضع وارد روستا شدیم و مقابل جوشکاری که ابتدای روستا بود توقف کردیم.پیرمرد با یک جهش از بالا به پایین پرید ولی من کلی طول کشید تا به کمک راننده پیاده شوم.

پیرمرد مرابه مغازه دار روبروی جوشکاری سپرد و خداحافظی گرمی کرد و رفت.

v006

نیسان آبی

وقتی از مینی بوس پیاده شدم و ماشین رفت.ناگهان ابهت محیط اطراف به همراه سکوت عجیبی که بر آن حکم فرما بود مرا در بهتی عمیق فرو برد. فقط می دیدم وذهنم قدرت پردازشش را نداشت.کوه های سربه فلک کشیده در سمت جنوب و مقابلش دشتی فراخ ولی لم یزرع و آن طرف تر می شد پیچ و خم های جاده را در دل کوه دید .

از جاده به ندرت ماشینی عبور می کرد.پاسگاه کوچکی که مقابلم بود در میان این همه عظمت هیچ به نظر می آمد.نزدیکتر که شدم با تذکر سربازی که فقط صدایش را می شنیدم ایستادم. از داخل اتاقک سرش را بیرون آورد و بدون هیچ مقدمه ای پرسید ،اینجا چه کار می کنی.؟ تا آمدم توضیح بدهم افسرشان آمد و گفت  حتماً می خواهی به روستا بروی. با تعجب نگاهش کردم و با سر تایید کردم.

مرا چند متری  پایین تر برد و جاده ای خاکی را نشانم داد و گفت همینجا بنشین و منتظر بمان تا شاید ماشینی بیایید. با چشمانم جاده را که دنبال کردم در میان دره ای باریک و عمیق گم شد. ترس عجیبی بر من مستولی شد. اینجا کجاست؟تازه اینجا نیمه راه است و آن طرف این جاده خاکی به کجا می رسد ؟در میان آن دره باریک چه خبر است؟

در وهم سوالاتی بودم که در ذهنم رژه می رفت که ضربه ای بر شانه ام مرا به خود آورد. پیرمردی بود سرحال که لبخند زیبایی به لب داشت. سلام گرمی کرد و من با توجه به شرایطی که داشتم به سردی پاسخ دادم.خیلی آرام صحبت می کرد و همین باعث شد که کمی آرام شوم.بعد از سلام اولین جمله ای که گفت این بود.معلمی؟

آن پیرمرد سر ایستگاه هم فهمید معلمم و این پیرمرد هم فهمید. نمی دانم اینها علم غیب دارند یا روی پیشانی من نوشته شده معلم. مرابه سایه کنار دیوار برد و گفت بنشین انشالله که ماشین می آید.گفتم مگر ممکن است نیاید؟ با لبخندی گفت انشالله می آید.

حدود یک ساعت فقط منتظربودیم ،حتی از آن طرف هم ماشینی نمی آمد که دلمان خوش باشد. پیرمرد که برایش زیاد هم مهم نبود از زندگی خود صحبت می کرد ،در یکی از روستاهای نزدیک قصاب بود و برای خریدن گاو به روستا می رفت.آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و ما هنوز در کنار جاده خاکی منتظر بودیم.

پیچیدن یک نیسان آبی به سمت ما ،برق بر دوچشممان زد. بدون اشاره ما توقف کرد و با اشاره پشت را نشانمان داد.سریع سوار شدیم. پیرمرد رفت و روی تاج وانت روبه جلو قشنگ چهار زانو نشست و به من هم اشاره کرد که بیا اینجا.قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم حاجی آنجا خطرناک است. من همین انتها، روی لبه چرخ می نشینم.لبخندی نثارم کرد و به سمت جلو چرخید.

چندمتری از حرکت ماشین نگذشته بود که گرد و خاک بلند شد. خاک روی جاده در حکم آرد بود و کاملاً پودری ،هرچه بر سرعت ماشین افزوده می شد شدت این گرد و خاک بیشتر می شد. کاملاًحالت گردش آن را در پشت وانت احساس می کردم. چشمانم می سوخت و خاک وارد دهانم شده بود و پشت سر هم سرفه می زدم.

نمی دانستم چکار باید کنم و فقط چشمانم را بسته بودم. و به زحمت نفس می کشیدم که ناگاه مچ دستم کشیده شد .پیرمرد مرا کشید و بالای تاج برد.مانند او چهارزانو رو به جلو نشستم  و محکم میله های اطراف را گرفتم.اوضاع به کلی متفاوت شد.از عذاب درون طوفان شن رهایی یافته بودم و حالا درمقابل باد کوهستان لذت عجیبی می بردم.

وارد آن دره باریک و وهم انگیز شدیم.دیواره های اطراف که کاملاً عمود بودند منظره ای عجیب خلق کرده بودند.به سربالایی تندی رسیدیم که می شد جان کندن ماشین را برای گذر از آن به راحتی حس کرد.وقتی به بالای دره رسیدیم  منظره ای بس فراخ مقابل چشمانم ظاهر گذشت که مرا کاملاً در خود محو کرد. همه چیز را فراموش کرده بودم و فقط نگاه می کردم. هیچ فیلم مستندی نمی توانست اینقدر زیبا و بدیع و با شکوه باشد.تک درختان داخل مزرعه ها  از همان دور سلام و احوال پرسی می کردند ومن هم فقط با حرکت سرجواب می دادم.

بعد از گذراز چند پیچ تند و عبور از دره ای زیبا ناگهان روستایی مقابلمان ظاهرشد. با شعف خاصی گفتم  خدا را شکر رسیدیم.

v005

جاده

نگاهی ازسر تا پایم کرد و گفت:پسرم،حالت خوب است.ما اینجا روستایی به نام پامنار نداریم.در جواب گفتم پدرجان داریم.به من گفته اند اینجا باید سوار مینی بوس شوم.باهمان نگاه آرامش کلاه سبزی را که بر سر داشت تکانی داد و گفت:والا به خدا من شصت ساله اینجاهستم ولی این روستا را نشنیده ام.پسرم برو دوباره بپرس.
پیش خودم فکر کردم که حتماً مسول آموزش باز سربه سرم گذاشته و نشانی نادرست به من داده .اعصابم به هم ریخت ،تا برگشتم که بروم  همان پیرمرد صدایم کرد.گفت فکر کنم منظورت روستای  * باشد. از لبخندی که زدم فهمید که نام روستا را با پامنار اشتباه گرفته بودم .خنده ای کرد و گفت حکماً که معلمی. با تعجب گفتم بله. سپس مرا به سمت مینی بوس هدایت کرد و به راننده هم سپرد که کجا مرا پیاده کند.با همان لبخندش به من گفت . پاسگاه پیاده شو.
وقتی وارد مینی بوس شدم همه صندلی ها پربود. با خونسردی پیاده شدم . راننده با همان لحن مخصوص راننده ها پرسید آقا کجا ؟گفتم با ماشین بعدی می روم.خنده ای کرد و گفت ماشین بعدی بعدازظهر میره .با نگرانی گفتم چه کار کنم؟ گفت بنشین روی چهارپایه.
چهارپایه، پیت نفت استوانه ای بود که رویش پارچه کشیده بودند.و وسط راه رو قرار داشت.خودم را روی آن تنظیم کردم و با صلوات مسافران به راه افتادیم.جاده مستقیم بود و یک طرف دشتی که همه مزرعه بود وطرف دیگر تپه هایی که پر بود از درخت. محو زیبایی های  طبیعت بودم که پیچ تندی مرا به سمت راست پرت کرد.جوانی که روی صندلی نشسته بود مرا به حال اولم بازگرداند و با اخمی گفت: آقا محکم بنشین.
راننده بسته کیسه فریزری را به مسافران داد و آنها هم هر کدام یکی برمی داشتند و به بعدی می دادند.من هم یکی برداشتم ولی نمی دانستم اینکار برای چه بود.تا به حال هم ندیده بودم در مینی بوس پلاستیک فریزر پخش کنند. بعد از مدتی به ذهنم رسید که حتماً داده اند تا آشغال ها را درون آن بریزیم تا مینی بوس کثیف نشود.در همین زمان از کنار پاسگاهی رد شدیم .سریع بلند شدم و گفتم آقا پیاده می شوم.راننده اصلاً توجهی نکرد و به راهش ادامه داد. پیرمردی که برصندلی پشتی نشسته بود روی دوشم زد و گفت :بنشین اینجا پادگان است.
تازه پیچ های جاده شروع شده بود . این جاده اصلاً آرام و قرار نداشت وحتی چند متری در آن مسیر مستقیم نبود .هر چه بود پیچ و سربالایی و سرپایینی.جاده هراز در برابر این جاده حکم اتوبان را داشت.علاوه بر مارپیچ بودن دست انداز های مردانه ای هم داشت که راننده انگارنه انگارو باهمان سرعت از روی آنها می گذشت و من بودم که همانند یک توپ این طرف و آن طرف پرت می شدم.
بخش هایی از جاده هم کاملاً اسفالتش رفته بود وموجب می شد گرد و خاک  وارد مینی بوس شود  و فضای داخل را کاملاًغبار آلود کند.هرچه سعی می کردم کمی بیرون را نگاه کنم تا از موقعیت ژئوپولوتیکی منطقه آگاه شوم به این ور و آن ور می خوردم.
حدود نیم ساعتی بود که در راه بودیم و در این مدت نیروهای گریز از مرکز و عمل و عکس العمل را در که در فیزیک خوانده بودم با گوشت و پوستم لمس می کردم. چند نفر در ماشین حالشان به هم خورد و تازه آنجا حکمت آن پلاستیک های فریزر را دریافتم. چقدر به پاکت هایی که در هواپیما هست شباهت داشت. ولی این کجا و آن کجا!
در گیر دار کنترل خودم بودم تا به جایی پرت نشوم و یا روی کسی نیفتم که کنگره های روی دیوار ساختمانی که از کنارش گذشتیم مرا به خود آورد . این بار فریاد زدم که آقا نگه دار. راننده همچنان به راهش ادامه می داد و با حالتی تمسخر آمیز گفت. اولاً فاصله من با تو یک متر هم نمیشه، پس داد نزن . دوماً، بچه بشین سر جات  به موقع پیادت می کنم.
دره ای عمیق با رودخانه ای در میانش سمت راست ما بود و  صخره های عظیم و دیواره هایی که معلوم بود به زحمت تراشیده شده بودند سمت چپ.از دور پلی را دیدم که جاده از روی آن به طرف دیگر رودخانه می رفت.در همان نگاه اول توجهم را جلب کرد چون از نظر ساختار خیلی شبیه پل ورسک بود.

چهل وپنج دقیقه ای بود که چنان در تب و تاب بودم  که حتی فرصت فکر کردن را هم نداشتم. دستانم از بس که به صندلی کناری فشار آورده بودم تقریباً بی حس شده بود.از رودخانه فاصله گرفته بودیم و تقریباً دره بازتر شده بود و ارتفاع هم زیاد شده بود که مینی بوس توقف کرد و راننده گفت به سلامت.

v004

ابلاغ

آنقدر فربه بود که به سختی روی صندلی جای گرفته بود. برای جابه جایی هم فقط صندلی را می چرخاند. جلوی میزش پر بودند از خانمهایی که فقط حرف می زدند.او هم سرش پایین بود و فقط روی کاغذها داشت می نوشت.نیم ساعتی ناظر این منظره بودم که اتاق کمی خلوت شد و با گفتن چندتا یا الله به مقابلش رسیدم.

زیرچشمی نگاهم کرد و بدون هیچ واکنشی به نوشتنش ادامه داد.سلامی کردم و بالاجبار جواب سلامم را داد.وقتی خودم را معرفی کردم سرش را کاملاً بالا آورد و لبخندی معنی دار زد و گفت :به به بالاخره تشریفتان را آوردید.می گفتید گاوی، گوسفندی مقابلتان قربانی می کردیم. در ابتدا ،صحبتهایش را باور کردم و در دل می گفتم عجب آدم خوش برخوردی است.ولی خنده های اطرافیان خبر از چیز دیگر می داد.

با همان صندلی چرخشی صدوهشتاد درجه ا ی کرد و از کشوی میز پشت سرش برگه  ای گرفت و با کامل کردن سیصد و شصت درجه باز به مقابلم برگشت.خیلی آرام دو برگه را روبروی نور پنجره تنظیم کرد و کاربنی بینشان گذاشت و شروع کرد به نوشتن: نام و نام خانوادگی ،دبیر ریاضی،۲۴ ساعت موظف ، روستای* ، امضا کرد و هردونسخه را به دستم داد و گفت برو ارجاع بگیر بعد شماره بزن و دوباره بیار اینجا.

مات و مبهوت گفتم چی بگیرم؟ نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت :برو پیش معاون.در طبقه دوم اتاق معاون را پیدا کردم،داخل اتاق  به جز خودش کسی نبود، اصلاً به من نگاه نکرد و فقط روی برگه را خط خطی کرد.متصدی دبیرخانه که موهای سر و صورتش کاملاً سپید بود تنها فردی بود که با روی باز پذیرای من شد. در حال ثبت شماره پرسید تازه آمده ای .در پاسخم با لبخندی گفت :خوش آمدی و این برخورد آن آقا را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.

دوباره به اتاق آموزش برگشتم و هنوز از ازدحام جمعیت کاسته نشده بود.هنگام تحویل برگه تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که حداقل نشانی آنجا را بپرسم. خیلی جدی نگاهم کرد و گفت به انتهای خیابانی که به طرف شرق است می روی ،اولین مینی بوس درب و داغانی  را که دیدی سوار می شوی ، آنقدر در مینی بوس می نشینی تا حرکت کند و هرجا گازوئیلش تمام شد همان روستایی است که باید آنجا خدمت کنی.

خنده افراد حاضر در اتاق مانند پتکی بود که بر سرم کوفته شد، و خانم بودنشان هم مزید بر علت شد .با سری افکنده و اعصابی خرد از اتاق بیرون آمدم و روی نیمکت کنار در نشستم.

برگه ابلاغ را در جیبم گذاشتم و تصمیم گرفتم هم برای تمدد اعصاب و هم آشنایی با شهر کمی در آن قدم بزنم. هر سه خیابان را پیاده تا انتهایشان رفتم و به میدان مرکزی برگشتم و کل زمان این رفت و آمدها نیم ساعت هم نشد. شهر بسیار کوچکی بود و اصلاً امکان نداشت در آن گم شوی.

مینی بوسی که با آن برگشتم دقیقاً حکم واحد را داشت. علاوه بر پر شدن مسافر در راه رو ها توقف های طوالانی آن هم کلاً روی اعصاب بود طوری که راه یک ساعته را دوساعته برگشتم. و تقریباً خرد و خمیر به خانه رسیدم،هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی

v003

سازماندهی اولیه

از همان روزهای آخر تربیت معلم خبر نبود ردیف استخدامی کمی نگرانمان کرده بود.دوستانمان که سال قبل فارغ التحصیل شده بودند هنوز ردیف حقوقی برایشان نیامده بود و هنوز استخدام نشده بودند و ممکن بود ما هم چند سالی پشت خط بمانیم  و این یعنی بلاتکلیفی ، سربازی و . . .

تیر و مرداد را با دلواپسی گذراندم و شهریور سرنوشت ساز از راه رسید. یکی از بچه ها تلفنی خبرم کرد که در تاریخ ۵ شهریور باید فارغ التحصیلان شرق استان به مرکز تربیت بروند، تا محل خدمتشان مشخص شود. البته این بار باید به تربیت معلمی که در شهر خودمان بود می رفتیم.

صبح ساعت ۸ به مرکز رسیدم که خیلی از بچه های سال قبل و حتی سال قبل تر را دیدم و همین استرس عجیبی به من وارد کرد.لیست اسامی را پشت شیشه نصب کرده بودند .رشته ریاضی را پیدا کردم  و هرچه می گشتم اسمم نبود و این یعنی خبری نیست و باید معطل بمانم تا سال بعد و شاید هم سالهای بعد.

در کمال ناامیدی وقتی می خواستم بروم اتفاقی چشمم به لیست روی در کناری خورد و اسم یکی از بچه های خودمان را دیدم.کمی که بیشتر دقت کردم ادامه لیست رشته ریاضی بود. البته خوشحالی ام زیاد طول نکشید چون نام من آخرین جایگاه را به خود اختصاص داده بود.آهی کشیدم و روی نیمکت کنار دیوار نشستم.

دوساعتی که بیرون اتاق محل تعیین جا نشسته بودم  بدترین اوقاتی بود که تا آن روز تجربه کرده بودم.همان اوایل فهمیدم که شهری که در آن ساکن هستم با گرفتن شش نفر نیرو پر شده.شهرهای هم جوار هم به ترتیب پر می شدند و دیگر جایی نمی ماند تا انتخابش کنم.و این یعنی ماندن پشت خط  ردیف حقوقی و احتمالاً سربازی.

آخرین نفر وارد اتاق شدم .مسول مربوط که به راحتی می شد آثار خستگی را در چهره اش دید نگاهی به من انداخت و بدون هیچ گونه مقدمه ای گفت  سه تا جای خالی داریم .کدامش را انتخاب می کنی؟همین جمله چنان شعفی در من ایجاد کرد که در آنی همه ی ناامیدی ها به امید بدل شد ولی وقتی نام مکان ها را خواندم با همان سرعت به حالت اولیه بازگشتم.دو تا از آنها از محروم ترین مناطق استان بود که تا شهر ما حدود ۱۵۰کیلومتر فاصله داشت. فکر عمری رفت و آمد آن هم در منطقه ای محروم و صعب العبور  چنان مبهوتم کرد که فقط ساکت بودم و به جدول روی کاغذ نگاه می کردم.

مدتی گذشت و مسئول مربوطه که مکث طولانی من کلافه اش کرده بود صدایم کرد و گفت اگر می خواهی انصراف بدهی زودتر بگو ولی بدان برای سال بعد هیچ چیز مشخص نیست و حتی ممکن است استخدامی کلاً برچیده شود. وحشت تمام وجودم را فراگرفت. شهر سوم را فقط نامش را شنیده بودم و هیچ درمورد آن نمی دانستم.از همان مسئول پرسیدم تا شهر ما چقدر فاصله دارد.گفت حدود هفتاد کیلومتر .پیش خودم فکر کردم هفتاد تا بهتر از صدوپنجاه کیلومتر است.

ولی هنوز قدرت تصمیم گیری را پیدا نکرده بودم، پیش خودم فکر می کردم احتمال دارد نبودن استخدام برای سال بعد ترفندی باشد که این آقای مسئول برای پرکردن مناطق محروم به کار می برد.در خودم بودم که این بار بر سرم بانگ زد ، نگاهی معصومانه به چشمانش انداختم و به آرامی گفتم یک عمر پشت این تصمیم خوابیده است بگذارید کمی فکر کنم.

با عصبانیت بلند شد و غر غر کنان سمت فلاکس چای رفت.در همین حین نگاهم به نقشه استان روی دیوار کناری افتاد سریع خودم را به مقابلش رساندم. شهر سوم درست درمسیر جاده اصلی بود و همین کمی خاطرم را جمع کرد.

توکل به خدا کردم و آقای مسئول را صدا کردم و  همان شهر سوم را انتخاب کردم و نامم در آخرین قسمت فرمی که در مقابلم بود ثبت شد و نام شهر انتخابی ام هم مقابلش حک شد.

v002