ثبت نام

داستان من و دانشگاه آزاد از همان ابتدایش پر بود از اتفاقات وابهامات و موارد خاص، از آن فرم پر کردن بگیر و مطالعه دست و پا شکسته تاآن وضعیت آزمون ،هرچه پیش خودم فکر می کردم نمی توانستم قبول کنم که در این آزمون قبول خواهم شد، ضمناً با این سری اتفاقات متوالی ،اگر قبول هم شوم، در ادامه چه رخ خواهد داد، خدا داند!

به خاطر یاس و ناامیدی شدیدی که داشتم، پاهایم همراهی نمی کرد که  به سمت کیوسک روزنامه فروشی بروم. اگر قبول نشوم یک جور ناراحتی دارد و اگر هم قبول بشوم باز جور دیگر موجب نگرانی ام می شود.ای کاش بیشتر درس می خواندم تا از همان ابتدا ،لیسانس در دانشگاه دولتی قبول می شدم.در آن صورت این همه بالا و پایین نداشتم.

دل را به دریا زدم و رفتم روزنامه را گرفتم.چون نام فامیلی ام با الف شروع می شد همان صفحه اول پشت جلد ،نامم را در چند تا مانده به آخر دیدم.باورم نمی شد که قبول شده ام.دوباره چک کردم، همه چیز درست بود و در مقابل نامم ،کاردانی به کارشناسی رشته ریاضی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علی آباد کتول حک شده بود.با یک جعبه شیرینی به خانه برگشتم که در آنجا نیز موجبات خوشحالی خانواده شدم.

شب هنگام بود که ناگاه به یاد حسین افتادم .سریع به سراغ روزنامه رفتم.البته برایم مانند روز روشن بود که حسین قبول می شود ، به همین خاطر وقتی اسمش را در لیست دیدم زیاد تعجب نکردم.او در کاردانی به کارشناسی رشته علوم تجربی دانشگاه آزاد اسلامی واحد گرگان قبول شده بود.تلفن را گرفتم و به خانه آنها زنگ زدم، بعد از کلی معطلی صدای بسیار نهیفی از آن طرف گفت بفرمایید.فهمیدم پدر حسین است و بعد از سلام و کمی احوالپرسی که جوابی هم نشنیدم، گفتم حسین را صدا کنید. وقت گفت حسین خواب است و من هم به ساعت نگاه کردم که درست نیمه شب بود،عرق شرم بر پیشانی ام نشست و با عذرخواهی بسیار ، سریع قطع کردم.

صفحه آخر روزنامه، در مورد موارد ثبت نام ومبالغ شهریه نوشته بود .پنجشنبه هفته بعد می بایست ثبت نام می کردم.شهریه ثابت و متغیر جمعاً هشتاد و هفت هزار تومان بود. یعنی می بایست در طول این یک هفته این مبلغ پول را آماده کنم. من که تا چهارشنبه وامنان هستم .فقط همان روز پنج شنبه می ماند.این مبلغ را از کجا جور کنم؟ حقوق که نگرفته ام.کسی را هم ندارم که از او قرض بگیرم.

مغموم و ناراحت به وامنان رفتم . زیاد دل و دماغ تدریس نداشتم و غرورم هم اجازه نمی داد که در این مورد با همکاران که تازه آشنا شده بودیم ،صحبت کنم.شنبه شب وقتی موضوع را با حسین درمیان گذاشتم، لبخندی زد و گفت  نگران نباش من پرسیده ام و می توانی از اداره آموزش و پرورش مساعده درخواست کنی. چهارشنبه صبح که می روی یک سری هم به اداره بزن.در چشم بر هم زدنی تمام ناامیدی هایم به امید بدل گشت .

چهارشنبه حدود ساعت ده صبح به اداره رسیدم.وقتی وارد اداره شدم سکوت بیش از حدش مرا به شک انداخت که اینجا چه خبر است.حتی یک نفر هم در راهروها نبود.سریع به سمت اتاق ریس رفتم تا قضیه را بگویم و درخواست مساعده کنم ،که به یاد آوردم سربرگه بیمه چه اتفاقی افتاد و به همین خاطر خود را آماده کردم تا سریع همان اول همه چیز را بگویم .وقتی مقابل در اتاقش رسیدم به جای اینکه خودش را ببینم ،عکس قاب شده اش را روی میز دیدم.

متاسفانه دیروز در یک صانحه رانندگی دار فانی را وداع گفته بود. وقتی این مطلب را منشی اش می گفت، فقط چهره اش جلوی چشمان بود که چقدر با من با محبت رفتار می کرد قبل از اینکه بداند چه کاری دارم.متاثر شدم .واقعاً مرگ، آن هم به خاطر رانندگی بسیار دردناک است.به حسابداری رفتم که آنجا هم کسی نبود. تقریباً تمام دوایر خالی بود و همه برای مراسم ختم رفته بودند.

روی صندلی کنار در خروجی نشستم و در فکر بودم که چه کنم؟می بایست آنقدر منتظر می ماندم تا دیگر کارکنان برگردند ،ولی وقتی نگهبان درب ورودی گفت که مراسم در گرگان است و کسی تا پایان ساعت اداری برنمی گردند، فهمیدم که در اینجا ماندن دیگر فایده ای ندارد.واقعاً این دانشگاه رفتن من برای خودش داستانی دارد،هر گام که به پیش می روم با کوهی ازمشکلات و مسایل روبرو می شوم. مایوس به خانه رفتم،سعی می کردم جوری رفتار کنم تا کسی در خانه ،مخصوصاً پدرم از موضوع مطلع نشود.

شب سر سفره شام ، پدر پرسید که شهریه ات چقدر است؟ مانده بودم که چه بگویم که خواهرم گفت من در روزنامه خوانده ام حدود هشتاد نود هزار تومان است.پدر کمی اخم کرد و بعد از مدتی سکوت رو به من کرد و گفت :امروز چهل هزار تومان از یکی از دوستان قرض گرفته ام.واقعیتش فکر نمی کردم شهریه ات اینقدر زیاد باشد.همین مبلغ را بگیر و فردا برو ثبت نام و بگو بقیه را قسطی می دهم، حتماً دانشگاه راهی برای این مشکلات دارد.

فردا در کل مسیر فقط به فکر آن چهل و هفت هزار تومان بقیه بودم ، پیش خودم فکر می کردم که دانشگاه شرکت تعاونی اداره نیست که پرداخت قسطی داشته باشد.مگر می خواهم یخچال یا تلویزیون بگیرم که مبلغی را اول بپردازم و مابقی را قسطی.ذهنم دیگر جایی برای فکر کردن نداشت و باز هم با یاس و نامیدی به موضوع ثبت نام فکر می کردم. نمی دانم چرا این جمله « کان لم یکن» مدام از مقابل چشمانم می گذشت.

در همان مقابل درب ورودی ساختمان دانشگاه راهنمای مراحل ثبت نام را نوشته بودند.وقتی نگاهی به آن انداختم ،بخش امور مالی و پرداخت شهریه آخرین مرحله بود.خوشبختانه به خاطر اینکه زود آمده بودم هنوز ازدحام نشده بود و آرام آرام مراحل را طی می کردم.همه چیز به خوبی پیش می رفت ولی هرچه جلو تر می رفتم و به بخش امور مالی نزدیک تر می شدم، ضربان قلبم تند تر می شد.

یکی مانده به امور مالی قسمت انتخاب واحد بود که برایم عجیب بود. چون خبری از انتخاب نبود و می بایست زیر لیست دروس فقط امضا می کردیم.ریاضیات عمومی(1) چهار واحد، جبر (1) چهار واحد، فیزیک (1) و آزمایشگاه سه واحد و ……البته در تربیت معلم نیز خبری از انتخاب واحد بدان شکل نبود و به قول بچه ها اجبار واحد بود، حسرت انتخاب واحد واقعی به دلم ماند.

رسیدم به مرحله آخر و مانده بودم چگونه غول این مرحله را شکست دهم تا بازنده این ماراتن نباشم.مقابلم مردی میان سال که بسیار فربه بود نشسته بود.آرامشی که داشت بیشتر مضطربم کرد.چند لحظه ای که منتظر ماندم نوشتنش تمام شود ،برایم چند ساعت گذشت. رو به من کرد و با صدایی بسیار آهسته گفت: چقدر نقد؟چقدر چک؟

واقعیت امر اولش نفهمیدم چه گفت، وقتی معطلی و سکوت مرا دید، کمی خودش را جابه جا کرد و گفت پسرم منظور این است که چقدر پول داری که بپردازی و چقدرش را چک می خواهی بدهی؟باورم نمی شد که نباید همه پول را اول بپردازم.چنان ذوق زده شده بودم که این بار سکوتم از هیجانم بود.با تمام تلاش زبانم به سخن آمد و گفتم چهل هزار تومانش را نقد می دهم.

شروع کرد به نوشتن و بعد از چند لحظه برگه ای به من داد و گفت  برو  باجه بانک که در اتاق بغلی است پرداخت و کن و فیش آن را به همراه چکی به مبلغ چهل و هفت هزار تومان برای من بیاور.خوشحال برگه را گرفتم و رفتم و در صف پرداخت ایستادم.هنوز چند دقیقه ای از خوشحالی ام نگذشته بود که به یاد آوردم من که حساب ندارم و حقوق نگرفته ام، چک را از کجا بیاورم.

بازهمه چیز به روز اولش برگشت.یک مسئله را حل می کنی پشت بندش دوتا دیگر ایجاد می شود. حالا این چک را چه کنم.از صف خارج شدم و در گوشه ای روی تک صندلی نشستم و به واقع زانوی غم به بغل گرفتم.نمی دانم چقدر در این اوضاع غم بار بودم که دستی را روی شانه ام احساس کردم.وقتی سلام کرد و نگاهم به چهره اش افتاد ، برایم بسیار آشنا بود ولی چیزی به یاد نمی آوردم.

لبخندی زد و گفت معلم کاشیدار هستم، یادت می آید آن شب که ماشین گیرت نیامد ، به خانه ما آمدی. وقتی این را گفت همه چیز را به یاد آوردم و سلام و احوالپرسی گرمی با او کردم.او هم در همین دانشگاه قبول شده بود ، البته در رشته ای دیگر.دیدن آشنا در جایی که همه غریبه هستند حس خوبی به آدم می دهد.

در ادامه از من پرسید چرا پول شهریه را پرداخت نمی کنی؟من هم کل ماجرا را برایش شرح دادم.با حوصله گوش داد و رو به من کرد و گفت : به خاطر چک خودت را ناراحت کرده ای؟این که مشکل خاصی نیست،راه حل بسیار ساده ای دارد. پس معلوم می شود مشکلات بزرگ را هنوز تجربه نکرده ای.

باهمان لبخندش کیفش را باز کرد و یک برگه چک از دسته چکش جدا کرد و زیرش را امضا کرد و داد به من و گفت :بفرما این هم چک ، دیدی نگرانی نداشت.هاج و واج فقط نگاهش می کردم.این مرد مگر چقدر مرا می شناسد که به این راحتی یک برگه چک امضا شده به من می دهد.یک سلام و علیک و یک شب به اجبار مهمانش بودن مگر اعتماد می آورد.

می خواستم قبول نکنم که رو به من کرد و گفت نگران نباش ، ما همکار هستیم و باید هوای هم را داشته باشیم. فقط حواست باشد که تاریخ چک را کی می نویسی که در همان تاریخ حساب را پر کنی.واقعاً تشکر کلامی برای این کار او بسیار کوچک بود .وقتی از او سپاس گذار بودم با همان لبخندش خداحافظی کرد و رفت.

وقتی کار ثبت نامم تمام شد و برگه برنامه کلاس ها را به دستم دادند، خیلی خوشحال شدم و تا پایان عمر چکی را که به خاطر یک سلام و همکار بودن، آن دوست عزیز به من داد را فراموش نخواهم کرد.اعتماد و حس همکاری اش برای من تا ابد ماند.ولی چیزی که نگرانم می کرد این سلسله اتفاقات من و دانشگاه آزاد بود که به کجا ختم خواهد شد.

هلیکوپتر

زنگ دوم کلاس دوم بودم.درس مختصات بود و خمیازه های بچه ها، نشان از بی حوصلگی آنها می داد. در این ساعت این واکنش بچه ها کاملاً منطقی بود ولی چاره ای نداشتم و باید این درس مهم را در این شرایط بد تدریس می کردم. هرچه می خواستم راهی پیدا کنم که کمی بچه ها ترغیب شوند ،هیچ چیزی به ذهنم خطور نمی کرد.واقعاً بیان مطلبی که با زندگی روزمره ارتباط ملموسی نداشته باشد، بسیار کار سختی است.

می خواستم کمی در مورد مختصات مقدمه چینی کنم تا حداقل در این بعد از ظهر کسل کننده ، چندتایی از بچه چیزی از درس را یاد بگیرند.محورهای مختصات را روی تخته سیاه کشیدم و تا می خواستم شروع کنم به توضیح ، محمد که میز آخر می نشست و معروف به «ممد جکی چان »بود اجازه بیرون رفتن گرفت.می خواستم اجازه ندهم ، ولی با ایما و اشاره گفت که واجب است.من هم با سر اشاره کردم که برو.

واقعاً این لقب جکی چان برزانده اش بود،قد کوتاهی داشت ولی به شدت فرز و سریع بود.نفر آخر و چسبیده به دیوار بود،حتی نگذاشت دو نفر کنار دستی اش تکان بخورند و یک دستش را روی میز گذاشت و با یک حرکت فنی به طوری که پاهایش نه به میز خورد و نه به  کسی،سریع از جایش بیرون آمد. حرکتش از نظر فنی عالی بود ولی از نظر اخلاقی کاملاً نادرست.به همین خاطر با اخم تذکری به او دادم که دیگر این کار را تکرار نکند.

فکری به ذهنم خطور کرد و همین حرکت محمد را مثال زدم که او در اصل باید به صورت راست از میزش خارج می شد، بعد کمی در مورد کاربرد مختصات در زندگی روزمره گفتم. از مسیریابی در دریا و هوا و یا هدف گیری توپخانه در جنگ ها ،ولی با تمام این ترفند ها ،هیچ تغییری در چهره بچه مشاهده نکردم ،فکر می کردم حداقل هواپیما یا توپ و تفنگ کمی برایشان ایجاد انگیزه کند ولی این بعدازظهر کسل کننده اصلاً جای این درس نبود.

دلم نمی امد درسی را بدهم که فقط بفهمم و به دنبال چاره می گشتم ،در همین حین صدای هلیکوپتری که آرارم آرام داشت نزدیک می شد را شنیدم. کمی که دقت کردم حدس زدم از خانواده «بل »باید باشد.از کودکی به هواپیما و پرواز بسیار علاقه داشتم و به همین خاطر تا حدی این پرنده ها را می شناختم.در همان لحظات بود که ممدجکی چان  ناگهان و بدون اجازه از در کلاس وارد شد.

نفسش به شماره افتاده بود و به راحتی می شد ترس را در چهره اش تشخیص داد.چند ثانیه ای تامل کرد و بعد گفت :آقا اجازه یک چیز بزرگی که یک چیز مثل پنکه بهش وصل است در آسمان است.از آن چیزهایی که در فیلم ها نشان می دهند و ازش بمب پرت می کنند. لبخندی زدم و گفتم که چقدر چیز چیز می گویی، هلیکوپتر است . از تو که جکی چانی انتظار این برخورد را نداشتم.

خنده بچه ها کمی کلاس را از آن اوضاع کسالت بار خارج کرد. در همین لحظه فکر جالبی به ذهنم خطور کرد،سریع بچه ها را گفتم که به حیاط مدرسه بروند. اول با تعجب مرا نگاه می کردند ،به خاطر اهمیت زمان که هلیکوپتر از دید ما خارج می شد ،نهیبی به همه زدم و کلاس در عرض چند ثانیه تخلیه شد.

درست حدس زده بودم «بل 214 »هوانیروز بود که حتما برای گشت زنی یا ماموریتی، داشت از این منطقه عبور می کرد.ارتفاع پایینش باعث تعجبم شد، چون معمولاً در مناطق کوهستانی باید در ارتفاع بالا پرواز کنند. دیدن این هلیکوپر حالتی بین شوق و ترس در بچه ها ایجاد کرد.وسط حیاط جمع شده بودند و فقط نگاه می کردند.اشاره کردم که حداقل دستی برایش تکان دهید.

دست مریزاد به خلبان باذوق هلیکوپتر که با دیدن بچه ها مسیرش را کمی تغییر داد و درست از بالای حیاط مدرسه و از روی سر بچه ها عبور کرد. بادش بچه ها را گرفت و همین همه را به شوق آورد.بعد از عبور هلیکوپتر  به کلاس بردن این بچه ها هم داستانی برای خودش داشت. بهانه می آوردند که آقا در حیاط باشیم شاید برگردد. باز نهیبی به آنها زدم و همه را به کلاس بازگرداندم.

در کلاس در مورد هلیکوپتر و انواع آن و قدرت پرواز و چگونگی حرکت و کنترل آن برای بچه ها صحبت کردم.حتی کمی تخصصی تر وارد شدم و گام کلی و گام سیکلی و شهپرها و روتور و. . . توضیح دادم.جالب این بود که بچه ها پلک هم نمی زدند و با تمام قوا در حال گوش دادن بودند.آرام آرام جهت صحبت را به مسیریابی و نقشه خوانی کشاندم و مبحث را  وصل کردم به مختصات.

تازه رسیدم به محور مختصات و می خواست محور طول و عرض را توضیح دهم که دیدم دست ممد جکی چان بالاست.برایم جالب بود که او سوالی دارد، همیشه جزو دانش آموزانی بود که زیاد به درس علاقه ای نشان نمی داد.همان قدر که گلیمش را از آب به در برد درس می خواند و  نمرات درخشانی نداشت.

پرسید:آقا اجازه این هلیکوپتر را کجا ساخته اند؟جواب دادم این هلوکوپتر ساخت کشور آمریکا است. کمی فکر کرد و دوباره پرسید که چه کسانی اینها را می سازند؟ کمی توضیح دادم که تیم های مهندسی مختلفی از طراحی گرفته تا قسمت های فیزیکی و برقی و… هستند که در مجموع این هلیکوپتر را می سازند.دوباره پرسید که آیا درس آنها خیلی خوب است؟ مخصوصاً ریاضی ، بهترین فرصت را برای ایجاد انگیزه یافتم و کلی برای بچه ها درمورد کاربرد ریاضی در صنعت صحبت کردم.

وقتی صحبت هایم تمام شد و رفتم سراغ محور که زنگ خورد، از اینکه نتوانسته بودم درس مختصات را بدهم کمی نگران بودم ،چون در کلاس ریاضی در حالت عادی وقت کم است چه برسد که یک جلسه را هم از دست بدهم.ولی وقتی کمی فکر کردم دیدم این جلسه درس بزرگتری را دادم و تا حدی توانستم ریاضی رابا زندگی روزمره و اتفاقات اطرافشان پیوند دهم و همچنین در بچه ها ایجاد انگیزه کنم.

دو روز بعد وقتی درس مختصات را به بچه ها گفتم ،تقریباً همه یاد گرفتند ، همان هلیکوپتر  کارش را به نحو احسنت انجام داده بود. ممد جکی چان که هیچ وقت حاضر نبود پای تخته بیاید ، خودش داوطلب شد و بسیار عالی حل کرد. وقتی با اشاره من بچه ها تشویقش کردند ،سینه اش را سپر کرد و گفت ،اگه خلبان هلیکوپتر نشدم  ، ممدجکی چان نیستم.برق خاصی را در چشمانش می دیدم.

تا پایان سال واقعاً تغییر ممدجکی چان در درس خواندن مخصوصاً ریاضی بسیار چشمگیر بود.او که اصلاً به فکر درس نبود حالا در حد توانش پیش می رفت ، البته شیطنت هایش را هنوز داشت و رگ جکی چانی اش هر از چندگاهی بالا می زد ولی در کل تغییر بسیار خوبی در او مشاهده می شد.من هم تشویقش می کردم .

محمد دو سال دانش آموزم بود و بعد از اینکه سوم راهنمایی را قبول شد دیگر از او خبری نداشتم. حتی نمی دانستم که آیا دبیرستان رفته است یا نه.سالها بعد که تنها در کوه های اطراف روستا در حال گشت و گذار بودم،او  را دیدم.بالای کوه در کنار تک درختی به همراه گوسفندانش نشسته بود و به آسمان آبی می نگریست.برای خودش مردی شده بود.

وقتی مرا دید بسیار خوشحال شد و به استقبالم آمد.خیلی آرام به نظر می رسید ، کنارش نشستم و چند کلامی همراهم شد.او هم مرا با چای و نانش که بسیار هم لذیذ بود میهمان کرد.ولی وقتی شروع به صحبت کرد، آه از نهادم برآمد.پدرش بعد از سوم راهنمایی او را مجبور کرده بود چوپانی کند.چشمانش دیگر مانند آن روز برق نمی زد،از آن شیطنت های کودکانه هم خبری نبود.

از هلیکوپتر پرسید .چه جوابش می دادم؟آن همه امید کودکانه حتی به سالی هم پایدار نماند.بحث را عوض کردم و سعی کردم کمی به او امید دهم.با لبخندی معنی دار فقط گوش می کرد.بعد از مدتی با دست پرنده ای را که در آسمان در حال پرواز بود نشانم داد و گفت : ای کاش می شد پرید.بدون هیچ چیزی،حتی بدون هلیکوپتر.

خاور آرد

چهار ساعتی می شد که زیر ظل آفتاب کنار جاده منتظر ماشین بودم.در این مدت برای دلخوشی هم شده ،یک جنبنده هم از مقابل من رد نشد.البته چهار ساعت معطلی مقابل کلبه کل ممد زیاد چیز عجیبی نبود.اگر می خواستی ظهر بعد از تعطیلی مدرسه به خانه بروی می بایست این ریسک را قبول کنی .وگرنه  فردا صبح،مینی بوس روستا برای رفتن مهیا بود.

یک طرف این ریسک رسیدن زودتر به خانه بود، چون فردا صبح حتی اگر با اولین سرویس هم به آزادشهر می رفتم حدود ظهر به خانه می رسیدم ولی اگر حالا می رفتم حداقل شب خانه بودم.اما طرف دیگر آن که کمی سخت بود ،نبود ماشین و بازگشت به وامنان بود.طی مسیر بین کاشیدار تا وامنان که حدود سه تا چهار کیلومتر می شد ،بعد از این همه معطلی و آن هم در شرایط روحی نابسامان واقعاً کاری صعب و دشوار بود.

خوشبختانه هوا زیاد سرد نبود و نور خورشید که درست در وسط آسمان بود کمی گرمابخش بود ،ایستادن کمی خسته ام کرده بود،کنار کلبه روی تخته سنگی نشستم .نگاهم به تپه مقابل افتاد که بخشی از گورستان روستای کاشیدار بود.پیش خود گفتم بهتر است بروم بالای تپه تا دید وسیعی داشته باشم .خوبی این منطقه این است که دره اش وسعت زیادی دارد و می توان تا دوردست ها را نیز دید و من همیشه از دیدن این قاب زیبا لذت می بردم.

تپه را آرام آرام بالا رفتم و برفراز آن درست در جایی که می شد جاده را از دوردستها هم  دید، نشستم. همیشه از پنجره کلاس های مدرسه وامنان مناظر را از آن طرف دره می نگریستم و حالا زیبایی ها از این طرف نیز خودنمایی می کردند.رشته کوهایی که وامنان در کوهپایه اش قرار داشت نظم خاصی داشتند و تقریباً در یک ارتفاع از غرب به شرق کشیده شده بودند . ولی کوههای این طرف با ابهت تمام همچون دیواری منطقه را در اختیار خود داشتند.

همینطور که در حال دیدن و لذت بردن از این قاب زیبا بودم ، از دوردستها و از سمت نراب گردوخاکی را روی جاده دیدم که به آرامی داشت به این سمت حرکت می کرد.گردوخاک یعنی ماشین و ماشین هم یعنی رفتن به خانه.سریع بلند شدم و تپه را باسرعت به پایین آمدم. آنقدر عجله داشتم که در یک جا نزدیک بود سکندری بخورم ،هرطور بود تعادلم را حفظ کردم و سالم به پایین رسیدم.

خاوری که مخصوص حمل آرد بود، بعد از آخرین پیچ نمایان شد.خوشحال خود را آماده کردم تا یک بار هم که شده با خیالی راحت به شهر بروم.با اشاره من ،خاور ایستاد و بعد از مدتی که گردوخاک ها خوابید با منظره ای عجیب مواجه شدم.جلوی خاور را که شمردم دقیقاً پنج نفر آدم روی هم نشسته بودند واین یعنی فاجعه!

راننده تا مرا با آن قیافه دید ،لبخندی زد و سرش را از پنجره ماشین برون آورد و گفت: برو پشت ،آرد ها را خالی کرده ایم.فقط آنجا می توانی سوار شوی ، خودت که می بینی اینجا چه خبر است.پیش خودم فکر کردم اگر با این ماشین نروم احتمالاً باید فردا بروم و این یعنی باختن ریسک امروز ،در صدم ثانیه حساب کتاب هایم را کردم و تصمیم نهایی را گرفتم و با هر زحمتی بود از بالای در پشتی ، سوار شدم.

پشت خاور چادر زده شده بود و خبری از کیسه های آرد نبود ولی تمام کف و دیواره ها کاملاً سپیدپوش بود و همین منظره جالبی ایجاد کرده بود،اتاقکی کاملاً روشن.تاریک خانه را برای عکاسی شنیده بودم ولی در ذهنم به دنبال جایی بودم که بشود اتاقی منور داشت.آفتاب هم که بالا بر چادر می تابید، روشنی و نورانیت را دوچندان کرده بود.

ماشین که به راه افتاد، نورانیت در فضا هم منتشر شد، هوایی که از منافذ به درون نفوذ می کرد ،ذرات آرد را به رقص وا می داشت.و هرچه بر سرعت ماشین افزوده می شد حرکات این رقص هم ریتمی تندتر به خودمی گرفت.زاویه تابش نور آفتاب که این بار از انتهای ماشین به طور مستقیم بود ،تصاویری بدیع و دلنشین را از این رقص به نمایش گذاشته بود،تنها چیزی که کم بود موسیقی بود ،در ذهن  قطعه دانوب آبی اشتراوس را یادآوری کردم.البته سرعت والتس این ذرات آرد زیاد بود که باز در ذهنم سرعت آهسته اش را تصور کردم و کاملاً موسیقی با صحنه چفت شد.

در این فضا کم مانده بود که خود هم شروع به سماع کنم ولی پیچ و خم های جاده و همچنین دست اندازهایش نمی گذاشت.از اینها هم که بگذریم مگر من سماع می دانستم که با این ذرات همراه شوم.پس گوشه ایستادم و فقط نظاره گر این محیط پر از نور و حرکت و موزونی بودم.

یک و نیم  ساعتی که پشت خاور بودم در حدود سی الی چهل سال پیر شدم.حواسم به این بخش نبود که این ذرات رقصنده می توانند بر روی من هم که در این گوشه ایستاده ام بنشینند .تمام موهای سر و صورتم به رنگ دندانهایم در آمد.این بار من بودم که موهایم را در آسیاب سفید کرده بودم.

رو به این ذرات معلق سفید در هوا کردم و گفتم اگر می شود کمی از این پایکوبی دست بردارید که این همه شادی شما ،مرا در غصه پیر کرد.لبخند زنان کار خودشان را می کردند و هیچ التفاتی به من نگون بخت نداشتند.کمی دلخور شدم و همه آن چیزهای زیبایی که در ذهن تصور کرده بودم ، در دم از بین رفت. خودم را دلداری می دادم که وقتی به شهر رسیدم در گوشه ای خودم را می تکانم.آرد که دیگر غصه خوردن ندارد.فقط منتظر لحظه ای بودم که برسم و از دست این سپیدی ها خلاصی یابم.

به شهر رسیدیم.ماشین با ترمزی شدید توقف کرد. این بار دیگر در عقب را باز کردم و از ماشین پیاده شدم. موقع سوار شدن ارتفاع زیاد بود ولی چون چاره نداشتم بالا رفتم ولی حالا می ترسیدم موقع پیاده شدن از آن ارتفاع پرت شوم.وقتی از راننده خداحافظی کردم ومی خواستم سریع به گوشه ای بروم و شروع کنم به تکاندن خود.

ناگهان قطره آبی را بروی گونه خود احساس کردم.تا سرم را بالا آورده و به آسمان نگاه کردم در کسری از ثانیه میلیون ها قطره به سمت زمین و من هجوم آوردند.زمانی برای تصمیم گیری یا فرار یا حتی عصبانیت نداشتم.رگبار باران از پیش خبر نمی دهد.جانانه و با هرآنچه در چنته داشت شروع به باریدن کرد.انگار فقط می خواست مرا خیس کند و بس.

سپیدی های آرد که در همه جای بدنم به وفور نشسته بودند به خمیر تبدیل شدند و به تمام سر و صورت و لباسم چسبیدند.نمی دانم چرا اینقدر به من علاقه داشتند و هر چه تلاش می کردم قصد جدا شدن از من نداشتند .قیافه ای بسیار مضحک پیدا کرده بودم . آنقدر اوضاع فجیع بود که کاملاً در آن غرق بودم و اصلاً در خود نبودم.رهگذران هم که فقط می خندیدند و می رفتند.

از همان کودکی از خیس شدن بیزار بودم و حالا در کنار خیس شدن، خمیری هم شده بودم. از همان نقطه ای که پیاده شدم حتی سانتی متری هم تغییر مکان نداده بودم و به معنی کامل مبهوت اتفاقات اخیر بودم. خدایش نگهدارد پیرمردی تاکسی داری را که به دادم رسید و مرا از آن مهلکه نجات داد.

مستقیماً مرا به گاراژ مینی بوس های گرگان برد و خودش هم در کنار شیرآبی که آنجا بود کمکم کرد تا اینکه بتوانم تا حدی وضعم را بهتر کنم.ولی وقتی می خواستم سوار مینی بوس شوم و راننده به من اشاره کرد که روی آن صندلی تکی که کاملاً با روزنامه پوشیده شده بود بنشینم فهمیدم هنوز در وضعیت قرمز به سر می برم.

آقای رئیس

به پیشنهاد پدر این بار با کت و شلوار به سمت روستا به راه افتادم.چندین بار این نکته را پدر به من گوشزد کرده بود که دبیر باید ظاهرش آراسته و منظم و مرتب باشد.بهترین لباس را هم برای مرد ،کت و شلوار می دانست.من هم به شخصه زیاد این نوع پوشش را دوست نداشتم ولی اصرار پدر این بار بسیار بیشتر بود.

در مسیر فقط مواظب بودم که کت و شلوارم کثیف نشود.در مینی بوس از گرگان تا آزادشهر که مشکلی نبود ولی در مینی بوس حاج منصور  در نهایت به این نتیجه رسیدم که کت را دستم بگیرم.خدا خدا هم می کردم که باران نگیرد .کت کاپشن نیست که کلاهش را سرکنی و به زیر باران بروی.خیس که می شوی هیچ ،کت هم خراب می شود.

از همان لحظه ای که وارد مدرسه شدم نگاه بچه ها جور دیگر شده بود، حتی آقای مدیر هم یک نگاه سر تا پایی به من انداخت و با لبخندی گفت، حالا بیشتر شبیه یک دبیر رسمی شدی.احساس می کردم بچه ها سر کلاس ساکت تر اند و بیشتر به درس گوش می دهند .شاید چون برای اولین بار مرا در این لباس دیده بودند چنین واکنشی نشان می دادند.

خدا را شکر باران نیامد ولی سرد بودن هوا باز مرا به همان نتیجه پوشیدن کاپشن رساند.کت و شلوار را باید زمانی پوشید که در شهر کلاس داشته باشی و با یک کورس تاکسی به مدرسه بررسی ،نه من که فرسنگ ها از خانه و خانواده  دور هستم.در بهترین حالت پوشیدن کت و شلوار برای بعد از عید می تواند خوب باشد.

روز سه شنبه مدیر مدرسه فرم مخصوص بیمه را به من داد و گفت بعد از اینکه تکمیلش کردی خودت ببر اداره تا مهر و امضا شود.بعد هم تحویل حسابداری بده .این کار را حتماً انجام بده ، فقط تا آخر هفته فرصت دارد و اگر انجام ندهی دفترچه خدمات درمانی برایت صادر نمی شود و در آینده کلی دردسر برایت درست می شود.

چهارشنبه صبح اول وقت به محل ایستگاه مینی بوسهای روستا رفتم تا در ماشینی که نوبت اول داشت جایی مناسب گیر بیاورم. همه جاها  پر بود و مجبور شدم با ماشین دوم بروم.درست است که حدود نیم ساعت بعد از حرکت ماشین اول به راه افتاد و همچنین صندلی یکی مانده با آخر نصیبم شد که شیشه پنجره اش شکسته بود ، ولی باز هم جای شکرش باقی بود که سرپا نیستم.

وارد اداره آموزش و پرورش شدم.بعد از همان روز اول که ابلاغم را گرفته بودم این دومین باری بود که وارد این ساختمان می شدم.فرم درون کیفم بود، و فقط به دنبال تابلو حسابداری می گشتم.در طبقه اول چیزی ندیدم وبه طبقه دوم رفتم. اواسط راهرو بودم که شخصی از پشت سر گفت، بفرمایید آقا .هرچه اطراف را نگاه کردم کسی جز من در آنجا نبود .برگشتم دیدم مردی لاغر اندام که حدود چهل یا پنجاه سالش بود، خیلی مودبانه جلو آمد و سلام و احوالپرسی  گرمی با من کرد و مرا به طرف اتاقش برد.

همان اول فهمیدم که این بنده خدا مرا با کسی اشتباه گرفته است .ولی هیچ مجالی برای گفتن به من نمی داد و یک ریز صحبت می کرد.به زور مرا به اتاقش برد.تا وارد شدیم تلفن روی میز زنگ زد و ایشان با معذرت خواهی بسیار مشغول صحبت کردن با تلفن شد.هنوز صحبتشان شروع نشده بود که گفت مهمان عزیزی دارم و بعداً تماس بگیرید.در همین حین هم صدای اذان بلند شد. با لبخند معنی داری رو به من کرد و گفت :اول نماز بعد کار، بفرمایید تا شما را تا وضوخانه راهنمایی کنم. نمی گذاشت چیزی بگویم و مرا با دست به بیرون اتاق به سمت وضوخانه برد.

وقتی وارد نماز خانه شدم رفتم در گوشه ای بنشینم که باز به سمت من آمد و دستم را گرفت و می خواست به صف اول ببرد.مقاومت کردم و گفتم مسافر هستم و نمازم شکسته است. لبخندی زد و گفت می دانم از گرگان آمده اید.پس حداقل صف دوم را مزین فرمایید.این جمله آخریش کمی نگرانم کرد.بلند شدم که به او بگویم که مرا اشتباه گرفته اید که موذن قدقامت الصلاه را گفت.

آنقدر نگران و مضطرب بودم که اصلاً نفهمیدم چگونه نماز خواندم .فکر کنم نماز دوم را اشتباهی کامل خواندم که همین باعث شد بعد از نماز نفر کناردستی نگاهی متعجبانه به من بیاندازد.نماز که تمام شد. بلند شد و در میان جمع گفت که مهمانی از مرکز داریم و می خواهیم در خدمتش باشیم.هر همکاری اگر نکته ای دارد در کاغذی برای من بنویسد.

نفهمیدم چه شد،ولی وقتی صدایم کرد تازه به عمق فاجعه پی بردم. چنان شوکی به من وارد شده بود که در چند ثانیه اول اصلاً هیچ واکنشی نداشتم،طفره رفتم و جلو نرفتم.همه به من نگاه می کردند و من هم گیج و منگ از اوضاع به وجود آمده نظاره گر آنها بودم.هرکس که می خواست از نمازخانه بیرون رود سلام و احوالپرسی خاصی با من می کرد.می خواستم همانجا به آن آقا بگویم که من فقط آمده ام که فرم بیمه را تحویل دهم.ولی باز نگذاشت و مرا دوباره به سمت اتاقش هدایت کرد.

آنقدر با من رسمی برخورد می کرد که آرام آرام تعجبم داشت به ترس بدل می گشت.کلی از مشکلات آموزش و پرورش شهرستان و نبود امکانات و کمبود نیرو و  … برایم گفت و من هم فقط هاج و واج داشتم نگاهش می کردم.

بعد از اینکه فکر کنم از آن همه حرف زدن خسته شده بود رو به من کرد و گفت : حداقل لیست این مشکلات را بنویسید،تا در زمان تنظیم صورت جلسه چیزی از قلم نیفتد.من هم مبهوت در کیف را باز کردم و فرم بیمه خدمات درمانی را مقابلش روی میز گذاشتم.بعد رو به ایشان کردم و گفتم فکر کنم باید مهر و امضا کنید.

لبخندی زد و گفت :خوب همه چیز را از قبل آماده کرده اید،پس اجازه بدهید آن را بخوانم .وقتی فرم را در دستش گرفت و سربرگ را دید.نگاه معنی داری به من کرد و گفت ، امرتان را بفرمایید تا اقدام کنم. گفتم بی زحمت این فرم را مهر و امضا کنید،دفترچه بیمه می خواهم بگیرم.گفته اند این هفته آخرین مهلت آن است.

رنگش عوض شده بود و نفسش هم به شماره افتاده بود، دوباره رو به من کرد و گفت :ببخشید سمت شما چیست؟ من هم با لبخندی گفتم دبیرم.گفت دبیر کجا ؟گفتم:دبیر وامنان ،صورتش مانند لبو سرخ شده بود و تقریباً چیزی نمانده بود که مانند کارتونها از گوشهایش دود بلند شود.اخمی کرد و با عتاب به من گفت:شما آمده اید فرم دفترچه بیمه را تحویل دهید. چرا از همان اول نگفتید.

من هم در جوابش گفتم که خودتان فرصت ندادید من حرف بزنم ،می خواستم بگویم که مرا اشتباهی گرفته اید ولی مجال ندادید.آنقدر غرق در صحبت ها و بیان مشکلاتتان بودید که برای من فرصتی برای بیان نبود.با عصبانیت تمام به من گفت:بروید اتاق معاون آقا ، بروید اتاق معاون!!!!

هرچه فکر می کردم خودم را گناهکار نمی توانستم فرض کنم. چون من برای فرم دفترچه بیمه آمده بودم و حالا هم همان فرم دستم است. این آقا اشتباه کرده و حتی مجالی هم به من نداده تا خودم را معرفی کنم.نکته جالب این بود که وقتی از اتاق خارج شدم  تازه چشمم به تابلو اتاق خورد که نوشته بود «اتاق رئیس اداره»

وقتی از در اداره خارج شدم خنده ام گرفته بود از اینهمه ظاهر بینی و چاپلوسی.کت وشلوار و مقداری محاسن و یک کیف سامسونت ،چقدر راحت این آقای رئیس را دچار اشتباه کرده بود .دلم برایش سوخت  که چه حساب و کتاب هایی کرده بود درباره فرستاده ی مرکز

آزمون ورودی

بعد از آن داستان مفصل پر کردن فرم ثبت نام ،آرام آرام به زمان آزمون نزدیک می شدیم. کارت ورود به جلسه حسین آمده بود، ولی هنوز از کارت من خبری نبود. اصلاً امیدی نداشتم که کارت بیاید ولی به اصرا ر حسین شب ها تا حدی که توان داشتم با او همراه می شدم و مطالعه می کردم. واقعاً در مطالعه فرسنگ ها با حسین فاصله داشتم.

من جبر خطی کار می کردم و حسین هواشناسی می خواند .من ریاضیات عمومی حل می کردم  و حسین زمین شناسی را بررسی می کرد ، من در هندسه قضیه ثابت می کردم و حسین در زیست شناسی فرضیه رد می کرد.من سینوس ایکس می پرسیدم و او کرموزوم  وای جواب می داد و  واقعاً که رشته هایمان به هم  چقدر مرتبط بود.

یک هفته مانده به آزمون وقتی به خانه رفتم، خواهرم پاکتی را به من داد و  وقتی بازش کردم کارت ورود به جلسه بود .امیدی که کور سویی می زد حالا به واقعیت مبدل شده بود ،آمدن کارت را به فال نیک گرفتم ، وقتی مشخصات روی کارت را بررسی کردم خدا را شکر همه اطلاعاتش درست بود و هفته بعد جمعه می بایست جهت امتحان به علی آباد می رفتم.

با اینکه مطالعات زیادی نداشتم ولی این یک هفته آخری را جانانه وقت گذاشتم.هر روز بعد از مدرسه تا پاسی از شب مشغول مطالعه بودم.با این همه سخت کوشی منتظر یک خدا قوت از حسین بودم که به جای آن مرا مواخذه کرد که مطالعه باید منظم و پیوسته باشد، خواندن درس ها شب امتحان همانند ب کمپلکس است و تاثیری موقتی دارد.من هم در جوابش فقط لبخند ملیحی می زدم.

جمعه صبح زود بیدار شدم، مادر مانند همیشه زودتر از من بیدار شده بود و صبحانه ای مفصل آماده کرده بود.بعد از صرف صبحانه ، مدارک و مداد و مدادپاکن و مدادتراش را برداشتم و با دعای مادر به سمت محل آزمون حرکت کردم.سرما خوردگی که از یکی دو روز قبل امان را بریده بود ،بهتر شده بود و فقط کمی آبریزش بینی داشتم. به همین خاطر هر دو جیب کاپشن را پر از دستمال کاغذی کردم. می دانستم سر جلسه امتحان بسیار به آنها نیاز پیدا خواهم کرد. این سینوزیت حالا حالا ها ما را رها نخواهد کرد.

علی آباد  شهری بود مابین گرکان و آزادشهر، تقریباً در وسط راه قرار داشت.برای همین به همان ایستگاه مینی بوس هایی رفتم که همیشه از آنجا به آزادشهر می رفتم و این بار سوار مینی بوس علی آباد شدم. وقتی روی صندلی آخر نشستم و نگاهی به مسافران انداختم دیدم همه  تقریباً هم سن من هستند ، حدس زدم همه اینها جهت آزمون به علی آباد می روند.

در راه فکرم خیلی مشغول بود.به جای اینکه استرس امتحان را داشته باشم،بیشتر نگران بعد آن بودم که اگر قبول شوم چه کار باید کنم و هزینه اش را چگونه جور کنم. رفت و آمد را چه کنم.جمعه که باید به روستا بروم،چهارشنبه از روستا برگردم،باز هم پنجشنبه جمعه دانشگاه بروم.اگر جمعه کلاسم طوری باشد که به سرویس روستا نرسم چه کنم؟ در همین افکار بودم که راننده با صدای بلند پرسید اگر همه دانشگاه می روند پس مستقیم بروم آنجا و وقتی همه تایید کردند ،فهمیدم حدسم درست بوده.

وقتی به دانشگاه رسیدیم و مقابل سر در آن ایستادم، منظره کوه های سر به فلک کشیده که خیلی هم نزدیک بودند توجه مرا به خود جلب کرد.تمامشان پوشیده از درخت بودند و همین برایم جالب بود.دانشگاه در بیرون شهر قرار داشت و اطرافش هم پر بود از مزارع ، چشمانم از دیدن این مناظر زیبا که تلفیقی از کوه و دشت بود سیر نمی شد.از همین دور با تک درخت هایی که در بین مزارع بودند و وظیفه آنها دادن سایه به کشاورزان در زمان استراحت بود، خوش و بشی کردم.

دانشگاه یک ساختمان سه طبقه بود .وقتی چشم چرخاندم  فقط همین ساختمان بود و بس. تصور یک ساختمان چند طبقه در دشتی که پر بود از مزارع  مرا باز به تخیل برد، دلم برای تنهایی اش سوخت .هیچ ساختمانی در اطرافش نبود تا همدمش باشد .ایستاده بودم و داشتم درختان جوانی را که معلوم بود تازه کاشته شده اند را نگاه می کردم ،می خواستم سر صحبت را باز کنم که صدای بلندگو  مرا به سمت سالن اصلی خواند.

کارت را به سینه چسباندم و وارد سالن اصلی شدم. سالن نسبتاً طویلی بود که در عرض آن چهار سری  تک صندلی چیده بودند.با یک حساب سرانگشتی در سالن این طبقه هشتاد نفر آزمون می دادند. تقریباً وسط های سالن شماره صندلی ام را یافتم و نشستم. مقابلم مردی میان سال بود و دست راستم جوانی که کاملاً می شد استرس را در چهره اش تشخیص داد و سمت چپم هم جوانی بود که فقط داشت اطراف را نگاه می کرد.پشت سرم هم خالی بود، یعنی داوطلبش هنوز نیامده بود.

دفترچه ها توزیع شد و شروع کردم به پاسخ دادن. سوالات بد نبود و بیشترشان را بلد بودم و به همین خاطر غرق در محاسبات بودم .بعد از مدتی که سکوت همه جا را فرا گرفت آن آبریزش بینی دوباره به سراغم آمد. شروع کردم به فش فش کردن ،سکوت مطلقی که حاکم بود باعث شد بیشتر از دستمال کاغذی استفاده کنم.مدت کوتاهی گذشت که جیب سمت راستم خالی شد. نگران شدم که مبادا  با همین وضعیت مخزن دستمال کاغذی جیب سمت چپم هم تمام شود، به همین خاطر کمی فش فش هایم بیشتر شد .

در خودم بودم و داشتم یکی از سوال های جبر خطی را حل می کردم که ناگهان مردی میانسالی که روبرویم بود بلند شد و در آن اوج سکوت سالن رو به سمت من کرد و با صدایی بلند گفت: بسه دیگه ، اعصابم خرد شد، اصلاً نمی دانم چی دارم می نویسم. چقدر فش فش می کنی. چقدر دماغت را میکشی بالا ،بابا ما هم داریم امتحان می دهیم، ما هم نیاز به سکوت داریم.تو را به خدا بسه.حداقل برو بیرون یک آبی به دست و صورتت بزن  تا هم خودت راحت شوی و هم من و هم این بندگان خدا که دارند امتحان می دهند.

وقتی دیدم همه نگاه های سالن به سمت من است و این آقا هم اینطوری دارد سرکوفت به من می زند در آن واحد همه چیز برایم تیره و تار شد.دیگر صدایی نمی شنیدم واحساس می کردم  کل سالن دارد به سمتم هجوم می آورد. خود را  در حال فرو رفتن در زمین می دیدم و دیوارها به شدت داشتند به سمتم حرکت می کردند.در حال خودم نبودم . فقط احساس کردم یکی زیر بغلم را گرفت و مرا بلند کرد.حرکت پاهایم اصلاً در اختیارم نبود و وقتی از مقابل نگاه های معنی دار داوطلبان می گذشتم حالم بدتر می شد.

نفر دوم هم به کمک من آمد و دوتا مراقب آزمون همچون بهیاران زمان جنگ مرا از این جبهه سهمگین که فقط تیر و ترکشش به من اصابت می کرد نجات دادند و مرا تا دستشویی مشایعت کردند.آبی به سروصورت زدم و کمی حالم جا آمد.ولی رویش را نداشتم برگردم. در تردید بودم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و همین باعث شده بود کمی زمان بگذرد .عزمم را جزم کردم که برگردم و وقتی می خواستم در را باز کنم که ناگهان در خودش باز شد. یکی از همان مراقبین بود . فکر کنم تمام این زمان را همانجا پشت در ایستاده و منتظر من بود. شاید هم شک کرده بود که می خواهم کاری کنم.

وقتی دوباره شروع کردم به خواندن سوالات هیچکدام دیگر برایم آشنا نبودند و انگار اصلاً من ریاضی نمی دانستم و همین بر استرسم افزود . دیگر نمی توانستم حل کنم . کمی که گذشت حتی چشمانم هم قدرت خواندن صورت سوال را نداشت. آنقدر حالم بد بود که سرم را گذاشتم روی میز.پیش خودم فکر می کردم همه چیز تمام شده و هیچ امیدی نیست. درست در همین زمان امداد غیبی رسید و کیک و آب میوه ها را توزیع کردند. نفس عمیقی کشیدم و با آرامش شروع کردم به خوردن آنها.

چقدر تاثیر داشت.جان تازه ای یافتم و دوباره به سمت دفترچه رفتم .چیزهایی یادم می آمد ولی قدرت حل کردنش را نداشتم. کج دار و مریز تا پایان جلسه رفتم .هرچه زمان بیشتر جلو می رفت حل کردن های من هم بهتر پیشرفت می کرد.ولی حیف که زمان به سر رسید و تعداد نسبتاً قابل توجهی از سوالات ماند.

امید زیادی به قبول شدن نداشتم و بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بودکه  چگونه به دیگران توضیح دهم که فش فش باعث شد امتحان را خوب ندهم.حسین را کجای دلم بگذارم که مطمئناً برخوردی شدید با من خواهد داشت.

امتحان

شب به هر زحمتی بود سوالات را روی «مومی» نوشتم و تمام دقتم را به خرج دادم تا پاره نشود ، می خواستم اولین امتحانم در برگه ای بسیار تمیز و مرتب باشد. کار سختی بود،مومی یک برگه ی بسیار نازک بود و با قلم مخصوصش که نوکش یک گوی بسیار کوچک فلزی داشت باید نوشته می شد.وقتی روی مومی می نوشتی محل نوشتن تقریباً سوارخ می شد و همین منفذ در زمان چاپ محل عبور جوهر بود.آقای مدیر کاملاً برایم توضیح داده بود.

 وقتی کار تمام شد ،واقعاً خسته بودم.خوشبختانه این اولین تجربه ام در مومی نویسی خیلی خوب به سرانجام رسیده بود.حسین برگه مومی را گرفت و آن را مقابل نور چراغ قرار داد و خیلی جالب همه بخشهایی که نوشته شده بود کاملاً باز بود و نور از آن می گذشت.

صبح اول وقت خدمت مدیر رسیدم و سوالات را به او دادم تا تکثیر کند.به سمت کمدش رفت و یک جعبه چوبی آورد .ابعادش حدوداً اندازه یک برگه A4 بود و دو قسمت داشت.قسمت بالایی چارچوبی بود که در زیر آن یک روسری حریر چسبانده شده بود و قسمت پایین تخته ای صاف بود که اطرافش سیاه شده بود.این دوقسمت توسط یک لولا به هم متصل شده بودند.در طرف مقابل لولا روی چهارچوب بالایی دسته ای هم تعبیه شده بود.

همراه این دستگاه یک سطل رنگ و یک قلمو درشت نقاشی هم آورد.مومی سوالات را با پونس به پشت روسری در زیر چارچوب بالایی نصب کرد و یک بسته کاغذ آورد و قلم مو را به من داد و گفت شروع کن.نگاهی متعجبانه کردم  وگفتم چه کار کنم؟ گفت تکثیر کن . وقتی معطل کردم ،غرولندی کرد و گفت  نمی دانم در تربیت معلم چی به شما یاد دادند؟ قلم مو را از دستم گرفت و خودش شروع به کار کرد.

سیستم بسیار جالبی بود.یک برگ کاغذ را روی تخته می گذاشت .سپس چارچوب بالایی را می بست و قلم مو را با رنگ مشکی آغشته می کرد و از بالا به پایین روی پارچه روسری می کشید وقتی تمام پارچه آغشته شد چارچوب بالایی را باز کرد و خیلی جالب تمامی سوالات روی برگه چاپ شده بود.

رنگ از منافذی که روی مومی به خاطر نوشتن سوالات ایجاد شده بود می گذشت و روی کاغذ می ریخت و به این صورت سوالات چاپ می شد.کار را یادگرفتم و برای یک کلاس سی نفری یک سری سوالات در دوصفحه تکثیر کردم. روی هم شصت بار رنگ زدم و کاغذ گذاشتم.وقتی کار تمام شد دستم هم درد گرفته بود.پیش خودم فکر کردم اگر قرار باشد برای هر امتحان هم مومی نوشتن که خودش کار سختی است و هم تکثیر و هم برگزاری و هم تصحیح آن بر گردن من باشد که تمام سال فقط باید به این کارها بپردازم.

کلاس خیلی کوچک بود و بچه ها همه سه نفری روی میزونیمکت ها نشسته بودند و اصلاً محیط مناسبی برای برگزاری امتحان نبود.یعنی نمی شد مراقب بود که از روی هم ننویسند و این یعنی امنیت امتحان مختل شده است.در تربیت معلم به ما تاکید کرده بودند که سنجش بخش مهمی از فرآیند آموزش است و بسیار باید در مورد آن دقت کنیم. هم در طراحی هم در اجرا و هم در تحلیل بعد از اجرا.

داشتم فکر می کردم که چه کنم و چه راهی پیدا کنم تا صحت امتحان تا حدی رعایت شود،که مبصر کلاس گفت :آقا اجازه بریم بیرون امتحان بدیم . پیشنهاد خوبی بود ،کمی فکر کردم و به این موضوع رسیدم که نشستن و نوشتن برای بچه ها در حیاط که خاکی بود بسیار سخت است ، درست است که می توانم فاصله ها را مطمئن کنم ولی شرایط فیزیکی برای امتحان دادن در آن حالت مناسب نبود.

 هوا آفتابی بیرون و همچنان دمای مطبوع هوا که نه سرد بود و نه گرم ، عواملی شد که برای اولین بار امتحان را در این شرایط برگزار کنم.هنوز نگران نوع نشستن و نوشتن بچه ها بودم ولی وقتی گفتم همه برای امتحان بیرون بروند ،حتی یک نفر هم اعتراض نکرد.

همه دانش آموزان وسایل را گرفتند و بیرون رفتند و من هم روی میز برگه ها را به هم منگنه زدم تا همه چیز برای شروع امتحان آماده باشد.از در کلاس بیرون آمدم ولی در کمال ناباوری خبری از بچه ها در حیاط مدرسه نبود.گیج شده بودم ، سی تا پسربچه کجا غیبشان زد؟شاید از مدرسه فرار کرده اند و این بیرون آمدن نقشه ای بوده برای فرار از امتحان.چقدر ساده گول این فسقلی های زرنگ را خوردم.

مدتی طول کشید تا بتوانم بر اعصابم که به شدت برافروخته شده بود مسلط شوم و به سمت دفتر مدرسه به راه افتادم تا موضوع را باآقای مدیر درمیان بگذارم. هنوز یک قدم از در کلاس فاصله نگرفته بودم که باز این فکر به ذهنم خطور کرد که حالا این آقای مدیر چه فکری در مورد من می کند و مرا چقدر دست و پا چلفتی فرض می کند.در این دنیای مشوش بودم  که ناگهان صدای مبصر آمد که، آقا اجازه امتحان را کی شروع می کنید؟

هرچه سرچرخاندم ندیدمش،حیاط مدرسه خالی بود و هیچ جنبنده ای در آن نبود ، فکر کردم دچار  خیالات و اوهام شده ام .کمی تمرکز کردم و تصمیم گرفتم که هرچه بادا باد ، موضوع را به مدیر بگویم.هنوز قدمی برنداشته بودم که باز همان صدا آمد که آقا اجازه چرا امتحان را شروع نمی کنید. این بار آنقدر این صدا واضح بود که دچار وحشت شدم.همینطور اطراف را نگاه می کردم و هیچ خبری نبود.دوباره همان صدا این بار با خنده گفت: آقا اجازه ما اینجاییم ،بالای سرتان،روی پشت بام مدرسه  

در آن واحد حالتم از سرگردانی و حیرت  به بهت و تعجب تغییر کرد.وقتی بالای سرم را نگاه کردم، مبصر تا کمر خم شده بود و لبخندی بر لب فقط مرا نگاه می کرد.پیش خود فکر کردم پشت بام مگر جای امتحان دادن است؟این همه بچه از کجا رفته اند بالای پشت بام و چرا مدیر جلوی آنها را نگرفته ؟ در ذهنم به دنبال پاسخ بودم که ناگهان مبصر از بالای پشت بام بر روی دیوار کناری آمد و با حرکتی در حد جکی چان پرید وسط حیاط.

مانده بودم چگونه به بالای پشت بام بروم که مبصر به عنوان یک راهنمای حرفه ای مرا وارد مسیر رفتن به پشت بام کرد. از کنار در ورودی حیاط به بالای بام انبار کاهی که مربوط به همسایه بود رفتم و از آنجا بالای دیوار کناری حیاط رفتم و بعد از گذر از معبری باریک روی دیوار به پشت بام مدرسه رسیدم. مسیرش چیزی در حد یک عملیات عبور کماندویی بود و در همه جا با ترس قدم برمی داشتم ولی جوری وانمود کردم که انگار خیلی عادی بالا آمده ام.

وقتی به بچه ها رسیدم همه سلام بلندی کردند .بعد از جواب سلام نگاهی به آنها انداختم ،همه منظم روی کاهگل کاملاً صاف پشت بام نشسته بودند و منتظر من بودند تا امتحان را شروع کنم.برایم جالب بود که کاملاً خودجوش و بدون اینکه من نظری بدهم فاصله ها را رعایت کرده بودند. برگه ها را توزیع کردم و بچه ها هم خیلی راحت چهار زانو نشسته بودند و داشتند می نوشتند.

صحنه ای که مقابل چشامنم بود با هیچ کدام از آموزه های تربیت معلم مطابقت نداشت. هیچ جا به ما نگفته بودند که می شود در پشت بام هم امتحان گرفت .ولی وقتی به بچه ها نگاه می کردم خیلی عادی نشسته بودند و داشتند حل می کردند.پس بدین نتیجه رسیدم که در این مدرسه پشت بام حکم سالن امتحانات را دارد و بچه ها حتماً زیاد اینجا امتحان داده اند.

کنار مدرسه دره ای بود کاملاً سرسبز و پر بود از درخت های گوناگون که به خاطر پاییز رنگارنگ شده بودند.پیش خودم فکر کردم برگزاری امتحان اینجا چقدر با صفا است و علاوه بر مراقبت ،چشمانم با دیدن این همه زیبایی طبیعت کمی هم خستگی در خواهد کرد. و این بود که اولین امتحانم بر روی پشت بام مدرسه برگزار شد.

حکم

تا وارد دفتر شدم با چهره ی متبسم مدیر و همکاران دیگر مواجه شدم .حتی آقای مدیر به پیشوازم آمد.پیش خودم گفتم باز چه بساطی برایم چیده اند که اینگونه لبخند زنان مرا نظاره می کنند و حتی به استقبالم می آیند. مدیر مرا کنار خودش نشاند و بی مقدمه گفت :حالا کی کباب می دهی؟ تا آمدم بپرسم چرا ،که آن یکی همکار گفت ،پس فردا خوبه ،همینجا تو مدرسه بعد از تعطیل شدن بچه ها آتشی به راه می اندازیم و کبابی جانانه درست می کنیم.

مطمئن بودم که نقشه ای در کار است که مرا دوباره ملعبه خود  کنند.بی تفاوت گوشه ای نشستم و طوری وانمود کردم که انگار نه انگار ، خسته شده بودم از این رفتار آنان.اخم آلود در خود بودم که آقای  مدیر کاغذ کوچکی را مقابلم گذاشت. نصف اندازه یک کاغذ A4 بود.آنرا برداشتم و وقتی نگاهم به سربرگش افتاد هیجان خاصی به من دست داد.در همان لحظه ،شور و غوغایی مثال زدنی در درونم به پا خاست.

بعد از مدتها انتظار ، این کاغذ که شاید کوچک به نظر می رسید ولی برایم بسیار مهم بود ،به دستم رسید.این کاغذ یعنی واقعاً معلمم و همین رسمیت حس خیلی خوبی به من می داد.بله این حکم کارگزینی استخدام قطعی بود که اکنون در دستانم قرار داشت.سریع شروع کردم به خواندن مفاد آن.

19-شرح حکم:    استخدام قطعی

      بر اساس دستور العمل شماره 210/710/100 وزارت متبوع مصوب سال 72 و با توجه به مجوز شماره 856/4 مورخه 21/3/75 از تاریخ 15/06/75 به استخدام قطعی پذیرفته می شوید .حقوق و فوق العاده شغل و سایر مزایای مندرج در ردیف 20 و 21 این حکم پس از وضع کسور قانونی پرداخت می گردد.

نمی توانستم خوشحالی ام را مخفی کنم.به قول حسین نیشم تا بناگوشم باز شده بود.همه چیز مدرسه برایم خیلی پررنگ تر به نظر می رسید.پشتم را صاف کردم و به قول معروف سینه را جلو دادم و نفس بلندی کشیدم و خود را برای سی سال تدریس آماده کردم. در عوالم خودم بودم که مدیر زد به پشتم و گفت آقای دبیر رسمی خواهش می کنم بیشتر بچه های کلاستان را معطل نکنید و تشریف مبارکتان را به کلاس ببرید.

با انرژی خاصی وارد کلاس شدم و با صدای قرایی شروع به تدریس کردم.اولین تدریسم بود که در کسوت یک معلم رسمی و اصلی داشتم ارائه می کردم و این خیلی مزه می داد.کلاً وقتی هر چیزی رسمیت پیدا می کند کمی جدی تر می شود و من هم کمی ، البته نه ، خیلی جدی شدم  و با قدرت درس را ادامه دادم. واقعاً این  تدریس چسبید و با همان انرژی کلاس را ترک کردم.

زنگ تفریح به همکاران قول دادم که حتماً سور این حکم را خواهم داد.یکی از همکاران پرسید حالا حقوقت چقدر شده که می خواهی سور بدهی، اول ببین زورت می رسد دو سه کیلو گوشت بخری یا باید نان وپنیر مهمانمان کنی؟آنقدر در همان جمله استخدام قطعی ذوق مرگ شده بودم  که اصلاً به فکرم نرسیده بود که انتهای حکم را هم ببینم تا بفهمم حقوقم چقدر است. وقتی جلوی همکاران دوباره حکم را از کیفم درآوردم تا ببینم، با خنده های آنها مواجه شدم.

انتهای حکم نوشته بود:

         حقوق و فوق العاده ها جمعاً به مبلغ دویست و هشتاد و چهار هزارو چهارصد و چهل ریال(284440ریال)پس از وضع کسور قانونی از فصل :       ماده:   قابل پرداخت است.

وقتی همکاران مبلغ حکم را دیدند با کمی محاسبه ذهنی به من گفتند حدود بیست و سه یا بیست و چهار هزار تومان دستت را می گیرد.پس برای هفته بعد حداقل سه کیلو گوشت خوب بگیر تا کباب کنیم و بزنیم توی رگ .در پاسخ آنها مدیر گفت ، به این بیچاره رحم کنید. این ها تا شش ماه که حقوق ندارند و حالا تازه دو ماه گذشته و این بنده خدا حتماً خرجی اش را از پدرش می گیرد. و واقعاً این جمله آخر برایم خیلی سنگین بود.

درست در اوج شعف آمدن حکم، این صحبت آقای مدیر کمی مکدرم کرد.یعنی چه تا شش ماه حقوق نداریم.از زمان تربیت معلم به یاد ندارم از پدرم پول گرفته باشم. حالا هم تمام پس اندازی که داشتم خرج شد و رویش را هم ندارم از پدرم کمک بگیرم. پدر که کارمندی ساده ای بود در همان حالت عادی زندگی دچار بحران مالی بود و اگر همراهی و برنامه ریزی مادر نبود مشکلات بسیاری به وجود می آمد.

در خانه با حسین در مورد حکم و حقوق بسیار صحبت کردیم.اولین و مهمترین سوال برای من این بود که آیا با ماهی بیست هزار تومان می شود زندگی در این شرایط را چرخاند. بخش عمده ای از حقوق که برای کرایه رفت وآمد هزینه می شود.خورد و خوراک اینجا هم هست و همچنین اجاره خانه که البته این آخری مبلغ چندانی نبود.هر چه بود با حسین به این نتیجه رسیدیم که باید مدیریت بسیار دقیقی روی هزینه ها داشته باشیم.

برای این شش ماه بی حقوق بودن هم خیلی فکر کردیم و آخر هم راهی به ذهنم رسید و آن گرفتن مساعده از اداره بود. به یاد داشتم که پدر گاهی اوقات اواسط ماه مبلغی را از اداره مساعده می گرفت و این مبلغ در آخر ماه از حقوقش کسر می شد. چاره ای نبود فقط امیدوار بودم این قانون در اداره آموزش و پرورش هم برقرار باشد.

همه چیز خوب بود و پیش بینی ها تا حدی متعادل پیش می رفت که شب موقع خواب ناگهان به یاد آزمون دانشگاه آزاد(کاردانی به کارشناسی) افتادم . تنم لرزید و از اضطراب بلند شدم و نشستم.هرچقدر حساب کتاب می کردم برای شهریه دانشگاه آزاد فکرم به جایی قد نمی داد.حسین رو به من کرد گفت چه شده به یاد دانشگاه آزاد افتادی. از اینکه ذهنم را خوانده بود تعجب کردم .با همان لحن آرامش گفت بخواب همه چیز جور می شود.

نه به امروز صبح که با دیدن این حکم آنقدر خوشحال شدم که نمی دانستم چه کار می کنم و نه به حالا که کاملاً ذهنم پریشان است.شهریه دانشگاه آزاد ترمی حدود هشتادهزار تومان است و این یعنی از هر ماه حدود سه یا چهار هزار تومان برایم باقی می ماند.هرچه به این ذهن حقیرم فشار می آوردم که راهی پیدا کند بیشتر مضطرب می شدم.

حسین که معلوم بود از دست من کلافه شده ، با کمی عصبانیت گفت بگیر بخواب ،حالا مگر قبول شده ای که این قدر نگرانی. مردم همه چیزشان را می فروشند و به هر دری می زنند تا ادامه تحصیل بدهند. حالا تو حقوق ثابتی داری و از این موضوع می ترسی.نگران نباش همه چیز را زمان حل می کند.فقط ادامه تحصیل را بیخیال نشو.

صحبت های حسین کمی آرامم کرد .راست می گفت من که حالا دیگر دبیر رسمی هستم و حقوقم هم برقرار است پس باید نگرانی ام کمتر باشد.ذهنم را بیشتر به سمت رسمی شدن بردم تاآن احساس خوشی بیشتر به من برگردد.کمی هم تخیل کردم که سی سال بعد کجا و در چه شرایطی بازنشسته خواهم شد.حتما در گرگان هستم و خانواده ای دارم و…… ولی باز نگران شدم که بعد از بازنشستگی چه کنم؟طبق محاسباتم در سن چهل و هشت سالگی بازنشست خواهم شد و این سن برای این اتفاق بزرگ، خیلی کم است.می خواستم دوباره بنشینم ،ولی مطمئن بودم که اگر این نگرانی را به حسین می گفتم با نزدیک ترین وسیله ای که دم دستش بود بر سرم می کوفت.

دوری

هوا داشت آرام آرم سرد می گشت و می شد به راحتی صدای رسیدن زمستان را شنید. سرمای دیشب مجبورمان کرده بود هرچه لحاف داریم روی خودمان بیاندازیم .صبح اول وقت که بیدار شدیم،حسین گفت باید یواش یواش به فکر بخاری باشیم،یادم باشد هفته بعد از شهر یک بخاری چکه ای خوب بخریم و با مینی بوس بیاوریم به روستا.

وقتی برای شستن دست و صورت از اتاق بیرون رفتم جمعیتی که در حیاط بودند متعجبم کرد.صحنه ی جالبی بود، حدوداً بیست نفر خانم که همه دبه یا دیگی بردست یا روی شانه داشتند، در حیاط جمع بودند.از همان بالا با دیدن رنگ سفید درون ظرف ها دانستم که اینها همه شیر آورده اند.پیش خود گفتم امروز در خانه نعمت چه خبراست؟

صغری که روی ایوان بود و مرا متعجب دیده بود،گفت: امروز شیرخانه نوبت ماست.از نگاهم فهمید که چیزی متوجه نشدم و توضیح داد که هر روز همه شیرها را خانه یک نفر می برند و آنجا را شیرخانه می نامند.مانده بودم چرا هر کسی شیر خودش را نگاه نمی دارد و همه به یک جا می برند؟

مادر که از پایین نظاره گر من بود. گفت:مقدار شیر هر خانه کم است و با آن نمی شود کره  و کشک و پنیر به مقدار مناسب درست کرد ،همسایه ها با هم قرار می گذارند تا هر روز تمام شیرها ،خانه یک نفر جمع شود تا مقدار آن به حدی باشد که درست کردن کره و پنیر و کشک بیارزد.و تازه حالا فهمیدم که این اجتماع یا همان شیرخانه ،یک شرکت تعاونی کوچک تولید محصولات لبنی است.

بعد از اینکه همه شیرها درون یک دیگ بزرگ که بر روی آتش بود ریخته شد ،همه ی آن جمعیت رفتند و فقط مادر بالا سر دیگ ماند و با یک قاشق چوبی بزرگ شروع که به هم زدن آن.آقا نعمت هم یک تنه بزرگ درخت را که طولش حدود یک متر و نیم بود را به زحمت داشت از انبار خارج می کرد.

به آقا نعمت گفتم این کنده به این بزرگی حالا حالا نمی سوزد و باید چوب های ریزتری بیاورید.لبخندی زد و گفت این تنه درخت ،هیزم نیست.«دوری» است.وقتی نزدیک تر شدم  تازه فهمیدم که راست می گوید.اصلاً شبیه هیزم نبود،تنه درخت کاملاً از قطر دایره مقطع آن برش خرده بود و داخل آن هم کاملاً خالی بود.فقط در انتها یک روزنه داشت که با یک قطعه چوب کوچک مسدود شده بود.

آقانعمت دو قطعه ناودانی را کنار هم گذاشت و دور تا دور آن را با طناب محکم بست ،طناب را خیلی فشار می داد .وقتی ازش پرسیدم چرا این قدر محکم می کشی ،گفت ماست را باید این تو ریخت، پس باید هیچ جایش درز نداشته باشد.باز هم برایم سوال شد که ماست را در همان دیگ هم می شود درست کرد، نیازی به این سازه نسبتاً بلند ندارد.

در مدرسه منتظر بودم تا زنگ آخر بخورد و سریع به خانه برگردم و ببینم آن «دوری» چیست وچگونه کار می کند.غروب وقتی وارد حیاط خانه شدم،هیچکس نبود.آتش خاموش بود ،دیگ بزرگ هم کمی آنطرف تر روی زمین قرار داشت و کل آن با ملحفه و پتو پوشیده شده بود. ناراحت از اینکه نتوانستم ببینم آن « دوری» چگونه کار می کند به اتاق رفتم.چند دقیقه بعد مادر به دنبالم آمد تا برای صرف چای خدمتشان برسم.

در هنگام صرف چای آن هم در هوایی نسبتاً سرد که بسیار هم لذت بخش بود، فهمیدم که هنوز کار شیر و ماست تمام نشده و اصل کار برای فردا است. آن دیگ بزرگ باید تبدیل به ماست شود و آقانعمت و مادر منتظر گرفتن  و خنک شدنش هستند. این فرایند حداقل تا فردا صبح طول می کشد.خوشبختانه فردا  نوبت صبح  کلاس نداشتم و بهترین فرصت بود تا طرز کار این سیستم تولید لبنیات را از نزدیک ببینم.

آن تنه درخت را به صورت عمودی به یک ستون که در زمین فرورفته بود محکم کردند و با سطل ماست را از دریچه ای که در بالا داشت درون آن ریختند.سپس یک چوب بلند را که انتهای آن حالت یک (+) را داشت ، داخلش قرار دادند و بالای آن را با در پوشی که وسطش حفره ای داشت پوشاندند به طوری که سر آن بسته شد و فقط دسته آن چوب بیرون قرار گرفت.

آقا نعمت رفت روی بشکه ای که پشت «دوری » بود .رو به من کرد و گفت :حالا دوری زدن را ببین.منتظر بودم که ضرباتی به این ستون استوانه ای بزند ولی او شروع کرد به صورت عمودی چوبی را که از حفره بیرون آمده بود بالا و پایین بردن.در همان حال هم توضیح می داد که با این کار ماست درون «دوری» زده می شود و بعد از مدتی کره آن جدا شده و در قسمت فوقانی قرار می گیرید.حرکات بالا و پایین رفتن دستان آقا نعمت بسیار منظم بود و سرعتی ثابت داشت.

دیدم کار راحتی است و ضمناً از آقا نعمت هم سن و سالی گذشته است.پس بهترین کار کمک کردن است.جلو رفتم و گفتم آقا نعمت شما خسته شده ای بگذارید این کار را من انجام دهم.نگاهی انداخت و گفت آماده ای؟ لبخندی زدم و گفتم که بالا و پایین بردن این چوب که آماده بودن نمی خواهد. من امروز بعدازظهری هستم و تا ظهر می توانم برایتان دوری بزنم.نمی دانم چرا هم آقا نعمت و هم مادر و حتی آقا غلامعلی همسایه که روی پشت بام مقابل ایستاده بود با لبخندی معنی دار  به من نگاه می کردند.

آقا نعمت از روی بشکه پایین آمد و با لحن خاصی گفت بفرما این دوری و این هم شما، ببینم چند مرده حلاجی .به زحمت از بشکه ای که زیاد هم موقعیتش مستحکم نبود بالا رفتم . پشت دوری ایستادم و چوب را به نهایت بالا آوردم و دوباره به پایین فشردم.درست همانند همان کاری که آقا نعمت انجام می داد.بار دوم نمی دانم چرا اینقدر سخت بالا آمد و خیلی سخت تر هم پایین رفت.مگر درون دوری چیزی جز ماست هم هست که اینقدر دارد سفت می شود؟

نمی دانم بار سوم یا چهارم بود که این چوب اصلاً بالا نمی آمد. انگار درون این دوری پر از گچ بود که هر چه می گذشت سفت تر می شد.به هر زحمت بود با صرف نیرویی بسیار به کار ادامه دادم. چند دقیقه نگذشته بود که کار را شروع کرده بودم ولی به شدت خسته شده بودم،خیلی ناجور بود اگر همین حالا اعلام می کردم که چقدر این کار سخت است.هرچه بیشتر دوری را می زدم ، انسجام محتویاتش بیشتر می شد و کار سختر می گشت.نمی دانم این مولکول های ماست چرا این قدر چسبنده شده بودند.

دیگر در دستانم قوتی باقی نمانده بود و حتی یارای بالا کشیدن چوب را هم نداشتم.هرچه تقلا می کردم بالا نمی آمد. آقا نعمت با لبخندی پیش من آمد و گفت بفرمایید پایین. گفتم آماده هستید یا نه، شما توجه نکردید. خجل و شرمسار پایین آمدم و او چوب را گرفت و آن را به سان کاه بالا آورد و محکم به پایین برد.چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد. آقا نعمت خیلی راحت داشت این کار را انجام می داد. وقتی تعجب مرا دید.گفت اولاً این کار لم خاصی دارد و ثانیاً ما به این کارها عادت داریم،برای شما سخت است.

هنوز دستانم درد می کرد که مادر با آوردن یک چای حالم را خیلی بهتر کرد.پیش خودم فکر می کردم که این مردمان روستا چقدر قوی هستند.مطمعنم که این کارها از عهده خیلی ها در شهر بر نمی آید.به آقا نعمت گفتم که در تلویزیون دیده بودم که با مشک این کار را انجام می دهند.او هم در همان حالی که به قول خودش داشت دوری می زد گفت هر منطقه شیوه و روش خودش را دارد. بیشتر عشایر با مشک کره می گیرند.

بعد از مدت زمانی که خود آقا نعمت حسابش دستش بود. درپوش بالایی را برداشتند و کره هایی را که رنگشان بسیار زیبا بود را جمع کرده و در ظرفی گذاشتند.سپس آن روزنه پایین را باز کردد و تمام محتویات دوری را نیز در دیگ بزرگی ریختند.سه بار این کار انجام شد تا از همه ماست ،کره گرفته شود.آن دیگ پر از دوغ را نیز روی اجاق گذاشتند و آقا نعمت شروع کرد به ریختن هیزم زیر آن.

مادر هم پارچی آورد و آن را پر دوغ کرد و یک لیوان از آن را به من داد. در تمام عمرم دوغ به این لذیذی نخورده بودم.فکر کنم چهار لیوان نوشیدم که مادر تقاضای مرا برای بار پنجم رد کرد و گفت ، پسرم زیاد نخور،هرچیزی حتی اگر دوا هم باشد زیاد خوردنش سم است. مادر راست می گفت ولی گذشتن از این دوغ خوش مزه برای من کاری بسیار صعب و دشوار بود.

غروب که از مدرسه بازگشتم، دیدم زیر راه پله کیسه ی بزرگی آویزان است و زیرش هم باز دیگی قرار دارد.از مادر  که کنار شیر در حال شستن ظرف ها بود پرسیدم این دیگر چیست؟گفت همان دوغ است که جوشانده ایم و حالاگذاشته ایم آبش برود تا قالب بزنیم  و بگذاریم تا خشک شود.فردا صبح قالب های مکعب شکلی که بسیار مرتب بریده شده بودند روی پشت بام مقابل پهن بودند و رویشان هم پارچه توری انداخته بودند تا حشرات روی آن نیایند.تازه آنجا فهمیدم که اینها کشک هستند.مادر تکه ای را به من داد که باز هم به غایت لذیذ بود ولی چه فایده که باید به همان تکه قناعت می کردم،باز هم کاری صعب و دشوار.

آن مایعی هم که در لگن زیری جمع شده بود را دوباره روی آتش قرار دادند تا بجوشد.یک ظهر تا شب جوشید تا به صورت خمیری سیاه رنگ درآمد که همان قره قروت بود.نمی دانم خوشبختانه یا بدبختانه از این یکی زیاد خوشم نیامد، مزه ای ترش داشت که نپسندیدم.مادر با لبخندی گفت، خدا را شکر چیزی هم هست که تو دوست نداری!!!

عیادت

عیسی نیامده رفت. آنقدر آتش سوزی هولناک بود که عیسی را حدود سه هفته خانه نشین کرد.هنوز شروع به کارش را از مدرسه نفرستاده بودند که نامه مرخصی استعلاجی اش آمد.به قول آقای مدیر شروعش موکول شد به شروعی دیگر

اصل همکاری و از آن مهمتر همسایگی حکم می کرد که به عیادتش بروم.ولی مشکل این بود که هیچکس حتی  آقای مدیر هم نشانی خانه اش را نمی دانست.به حسین گفتم تو که آزادشهری هستی می توانی با کمی پرس و جو نشانی خانه عیسی را پیدا کنی. چهارشنبه که با سرویس های روستا می آیم شهر ،هماهنگ کنیم و به عیادت عیسی برویم.

تنها اطلاعاتی که حسین یافته بود، این بود که تنها مسافرخانه شهر را پدر عیسی اداره می کند.و همین اولین سرنخ ما بود برای یافتن خانه عیسی.پیشنهاد دادم یک جعبه شیرینی بگیریم که دست خالی نباشیم که با مخالفت شدیدحسین مواجه شدم. گفت آدمی که دچار سوختگی شده، آنهم با درجه حاد ، نیاز به شیرینی دارد؟ شیرینی چه ویتامینی می خواهد به بدن او بدهد.بهتر است برایش میوه بگیریم.گفتم منظورت آب میوه است؟باز اخمی کرد و گفت آب میوه که طبیعی نیست.

دو کیلو سیب و دو کیلو پرتقال و سه چهار تا موز و یک کیلو خیار و یک کیلو هم نارنگی جدا کردم و گذاشتم تا مغازه دار آنها را بکشد و حساب کند.می خواستم پولش را بدهم که حسین آمد ، جلویش را گرفتم و گفتم که اصلاً نمی شود، خودم حساب می کنم.درست است که من اهل این شهر نیستم ولی بگذار این بار من مهمانت کنم.

دست بر روی سینه ام گذاشت و با قدرت زیادی که داشت مرا کنار زد و شروع کرد به کم کردن میوه ها. کل خیار ها را که خالی کرد، از روی سیب ها و پرتقال ها چند تایی برداشت و کل میوه ها شد سه بخش :کمی سیب ، چندتا پرتقال و چندتا هم موز، بعد رو به من کرد و گفت خرید خانه نیامده ای که ،می خواهی عیادت بیمار بروی، حالا برو حساب کن.

با حسین وارد مسافرخانه شدیم و مقابل پیشخوان ایستادیم. پیرمردی با موهای کاملاً سپید بر روی صندلی آنطرف پیشخوان کاملاً خوابیده بود. واقعیت امر من تا کنون هتل یا مسافرخانه نرفته بودم و برایم این مکان هم جالب و هم جدید بود،در فیلم ها دیده بودم که روی پیشخوان هتل ها زنگی هست که با آن متصدی را صدا می کنند، هرچه بر روی میز گشتم چیزی نبود .وقتی حسین چند بار محکم به روی میز کوبید و آن پیرمرد هم دست پاچه بیدار شد فهمیدم که اینجا خودمیز همان زنگ است.

در جواب سلام ما آن پیرمرد گفت شناسنامه ، حسین خواست تا چیزی بگوید، باز آن پیرمرد گفت بدون شناسنامه امکان ندارد، این بار من گفتم آقا ما برای گرفتن اتاق نیامده ایم ،می خواهیم نشانی از شما بپرسیم.در صدم ثانیه برآشفت و گفت این موقع که نزدیک ظهر است آمده اید و مرا از خواب بیدار کرده اید و فقط می خواهید نشانی بپرسید، خب از (تعاونی یک) که کنار مسافرخانه است می پرسیدید، یا از دکان بقالی که کمی آنطرف تر است می پرسیدید. چرا مردم آزاری می کنید؟

آنقدر سریع ما را آماج کلمات تند خود قرار داد که مهارتی همچون نئو فیلم ماتریکس می باید داشته باشیم تا بتوانیم از اصابت آنها جان سالم به در ببریم.در بین این رگبارش ، و درست زمانی که می خواست نفس بگیرد ، حسین خیلی سریع پرسید خانه عیسی کجاست؟همین باعث شد که پیرمرد ساکت بماند.کمی ما را نگاه کرد و گفت ،کدام عیسی، حسین گفت پسر صاحب مسافرخانه، همانکه چند روز پیش خانه اش در وامنان دچار آتش سوزی شد.ما از دوستانش هستیم.

بنده خدا دست و پایش را گم کرد و کلی از ما عذرخواهی کرد، در عرض چند ثانیه اخلاق و رفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرد. نشانی را به ما داد و از ما خواست در مورد خوابیدنش چیزی به عیسی و پدرش نگوییم.نشانی خیلی جالب بود، جنب اداره برق ،داخل کوچه ،در آبی، و اداره برق درست آنطرف شهر بود، تقریباً باید به همانجایی می رفتیم که از مینی بوس پیاده شده بودم.برای یافتن خانه عیسی دوبار طول آزادشهر را طی کردم.

جنب اداره برق کوچه ای بود بس طویل ، وارد آن شدیم و به دنبال در آبی می گشتیم، من آن را یافتم و با شوق و ذوق فراوان حسین را صدا زدم، وقتی به موقعیت حسین نگاه کردم ، او هم مقابل دری ایستاده بود که رنگش آبی بود.آخر این چه نوع آدرسی بود که آن پیرمرد به ما داد، وقتی به کل کوچه نگاه کردیم ،شاید حدود یک سوم درها رنگش آبی بود.

چاره ای نبود از همان اولین در آبی شروع کردیم به زنگ زدن ، درهایی که ایفون داشت زیاد سخت نبود، ولی آن بندگانی که باید تا دم در می آمدند کمی ما را دچار خجالت می کرد.به میانه های کوچه رسیده بودیم که حسین نگاهی به من کرد و گفت ما چرا اینقدر احمقانه رفتار می کنیم.خوب ازیکی بپرسیم خانه عیسی کجاست؟من زنگ یکی از درهای آبی را که چند قدم بالاتر بود را زدم.دختر کوچکی به مقابل در آمد. بعد از سلام پرسیدم که خانه عیسی کجاست، نگاهی معصومانه کرد و گفت ، همان عیسی که سوخت، لبخند زدم و گفتم آری او هم لبخند زد و گفت همینجاست، عیسی برادر من است.

خدا را شکر این کار عظیم یافتن خانه عیسی به پایان رسید.حسین را صدا کردم و به آن دختر گفتم برو و به عیسی بگو دوستانت از وامنان آمده اند.دوان دوان رفت و بعد از چند دقیقه مادر عیسی آمد و ما را با رویی خوش به داخل خانه دعوت کرد.حیاط بزرگ و مشجر و حوضی پر آب، نمایی زیبا به این خانه قدیمی داده بود.

عیس بنده خدا روی تخت خوابیده بود و نمی توانست زیاد حرکت کند.درد زیادی نداشت ولی پانسمان ها آنقدر زیاد بود که تقریباً هر دو تا پایش را تا زانو پوشانده بود. وضع ظاهری اش زیاد خوب نبود ولی همین که درد نداشت برایش قابل تحمل بود.کلی خوش  و بش کردیم و همین باعث شد کمی حال و هوایش عوض شود.

کمی که وضعیت عادی تر شد ، حسین رو به عیسی کرد و گفت چه شد که خانه آتش گرفت؟ چه کاری کردی که این اتفاق رخ داد. عیسی لبخند تلخی زد و گفت یادم نیاورید که حتی یادآوری آن هم دردناک است. اصرار حسین باعث شد که توضیح دهد که چه پیش آمده است. علت اصلی آتش سوزی این بوده که او علاءالدین را در حالی که روشن بوده ،نفت ریخته است و همین باعث شده که ناگهان آتش زیاد شده و او هم دست و پایش را گم کرده  و ده لیتری نفت از دستش افتاده و کف اتاق شعله ور شده است.

هم من هم حسین نگاهی به او انداختیم وگفتیم، خدا به شما رحم کرده که هنوز زنده هستی، با این اوصاف که گفتی و آن ده لیتری نفت که خالی شده خیلی شانس آورده ای که فقط پاهایت دچار سوختگی شده است.اگر سر و صورتت می سوخت کارت با کرام الکاتبین بود.او هم نگاهی به ما انداخت و گفت خیلی ممنون که به من روحیه دادید، آمده اید عیادت یا اینکه قبض روحم کنید. همینکه دیگران روزی  چندین بار مرا مورد عنایت قرار می دهند برایم بس است.خنده ای کردیم و همین باعث شد که دوباره جو تلطیف شود.

چیزی نگشت که مادربزرگ عیس با سینی چای وارد شد.چهره ای بسیار مهربان داشت و بسیار گشاده رو با ما خوش و بش کرد . و رفت کنار عیسی روی تخت نشست و رو به ما کرد و گفت بفرمایید چایی.لیوان هایی که چای در آنها بود به غایت بزرگ بودند، هم در سطح قاعده و هم در ارتفاع، لیوان های دسته دار معمولی که محک نام دارند حدود یک چهارم لیتر گنجایش دارند ولی این لیوانها به راحتی بیش از نیم لیتر ظرفیت داشتند.

حسین که همان اول گفت چای نمی خورد و خودش را راحت کرد.اولی را که خوردم چسبید، دومی را که آوردند به هر زحمتی بود نوشیدم، ولی باور کردن خوردن سومی برایم غیر ممکن بود.نگاه آن پیرزن مهربان که سه بار زحمت کشیده بود و رفته بود و آمده بود را نمی توانستم برتابم .با تمام قوا نوشیدم و چند جرعه آخر قند به گلویم پرید و چند تا سرفه زدم.

همین باعث شد که مادربزرگ بگوید چای سرد بوده و قند پریده گلو ی آقا مدیر، یکی دیگر که داغ است برایش می آورم تا حالش جا بیاید.فقط به حسین وعیسی نگاه می کردم و آنها هم موزیانه لبخندهایی معنی دار نثارم می کردند.

آتش سوزی

آنقدر حسین در گوشم خواند که آخر مجاب شدم که منابع آزمون کاردانی به کارشناسی را تهیه کنم و من هم در کنار حسین شروع کردم به درس خواندن. البته کار سخت و دشواری بود، مخصوصاً آن روزهایی که دو شیفت بودم، واقعاً نایی برای مطالعه آنهم ریاضی و در حد آماده شدن برای آزمون را نداشتم. البته با آن وضع فرم مخدوش و پاره ام ،امید چندانی هم به صدور کارت ورود به جلسه نداشتم.چه به رسد به آزمون و قبولی در آن

حسین در کارش بسیار جدی بود.می گفت حتماً باید قبول شود و تازه این هدف اولش است وتا جایی که بتواند این راه را ادامه خواهد داد.من هم که او را می دیدم چاره ای جز همراهی با او نداشتم.حسین یک برنامه کاملاً مدون برای مطالعه داشت و طبق آن پیش می رفت و من هم برای خودم برنامه ای تهیه کرده بودم ولی نمی دانم چرا همیشه از برنامه ام عقب بودم،یک بار هم به حسین گفتم که باور کند خواندن ریاضی خیلی خیلی سخت است.

در یکی از این شبها که من داشتم ریاضیات عمومی لیتهلد را می خواندم و تمریناتش را حل می کردم و حسین هم داشت زمین شناسی می خواند،ناگهان صدای داد و بیدادی از بیرون آمد. فکر کردیم شاید همسایه است و در حال صدا کردن کسی است ولی وقت برای بار دوم صدا را شنیدیم،کمک می خواست ، هم من و هم حسین سریع به سمت ایوان دویدیم تا ببینیم چه خبر است.

وقتی به روی ایوان رسیدیم صحنه ای بس دهشتناک مقابلمان مشاهده کردیم، زبانه های آتش از خانه ی مقابل به آسمان می رفت.اتاق عیسی در حال سوختن بود و این سرو صدا از درون اتاق او می آمد. معلوم بود که او در اتاق حبس شده و این آتش به شدت او را هراسان کرده .

آنقدر اوضاع فجیع بود که در همان حال، مات مبهوت فقط نظاره گر بودم.قدرت تصمیم گیری نداشتم و اگر حسین نهیبی به من نزده بود ،همچون چوبی خشک شده از جایم تکان نمی خوردم. سریع از راه پشت بام به مقابل اتاق عیسی رسیدیم، حالا که نزدیک شده بودیم به عمق فاجعه بیشتر پی بردیم. کل چارچوب در ورودی کاملاً در آتش بود و عیسی هم از داخل اتاق با تمام قوا فریاد می زد و کمک می خواست.

هیچ راهی برای جلو رفتن و باز کردن در نبود، لهیب آتش که هر لحظه بر قدرتش اضافه می شد ، ما را به عقب می راند.در همین حین آقا نعمت چند تا گونی کنفی که کاملاً خیس شده بود آورد و به ما داد و گفت سعی کنید از آتش جلو در کم کنید.من هم می روم با سطل آب می آورم.شروع کردیم که کوبیدن این گونی های خیس بر روی آتش ولی آنقدر حرارت زیاد بود که نمی توانستیم نزدیک شویم و همین کار را بسیار سخت کرده بود.

حسین رو به من کرد و گفت ،این جوری نمی شود، برو  و همسایگان را خبر کن. من و نعمت تا تو کمک بیاوری تا جایی که بتوانیم خاموش می کنیم.اولین سطل آب را آقانعمت آورد و بر روی آتش ریخت ،ولی هیچ تغییری در اوضاع به وجود نیامد.من هم سریع پایین آمدم و وقتی وارد حیاط خانه شدم، یکه خوردم ،حیاط پر بود از اهالی روستا.چند نفری بالا آمدند و شروع کردند به کمک کردن برای خاموش کردن حریق،آتش نشانی با آن همه امکاناتش این سرعت در رسیدن نیرو را باید آرزو کند.

همه در حال آب پاشی بودند و آتش جلو خانه تا حدی اطفا شده بود ولی سقف  همچنان شعله ور بود.چند تن از اهالی شروع کردند به کوبیدن در تا باز شود.نمی دانم چه مشکلی بود که در باز  نمی شد.در کنار در ورودی چشمم به یک گاز پیک نیک افتاد. پیش خودم فکر کردم اگر منفجر شود فاجعه ای بسیار ناگوار به بار خواهد آورد.سریع رفتم و پارچه ای را خیس کردم و با سرعت از کنار در رد شدم و گاز را گرفتم و به پشت خانه پرت کردم.خدا را شکر به خیر گذشت.در صورتی که با پارچه خیس گرفته بودم ولی دستم به شدت سوخت.

با کمک اهالی در زمانی نسبتاً کوتاهی آتش فروکش کرد و عیسی را از اتاق پر از دود با حال نزار بیرون آوردند.او را به اتاق خودمان بردیم.ظاهرش نشان می داد که به غایت ترسیده است.البته همه ترسیده بودیم و این نکته باعث شده بود که سکوت خاصی بین ما حکم فرما شود.عیسی  هنوز در شوک حادثه بود و چیزی نمی گفت .فقط مات و مبهوت ما را نگاه می کرد.

چند دقیقه ای به این منوال گذشت که تازه متوجه اصل ماجرا شدیم.شلوار عیسی که یک گرم کن بود ذوب شده بود و به بخش هایی از پاهایش چسبیده بود.وقتی بیشتر دقت کردیم بخش هایی هم از ساق پاهایش نیز سوخته بود.فکر کنم خود او هم تازه متوجه سوختگی هایش شد و ناگهان شروع کرد به داد و بیداد که سوختم و سوختم و …

چنان بیتابی می کرد که نمی توانستیم کنترلش کنیم .به هر زحمتی بود او را خواباندیم تا شاید کمی وضعش بهتر شود. به چند ثانیه نکشید که ناگهان نشست و باز شروع کرد به آه و ناله.چیزی به ذهنمان نمی رسید که بتوانیم کمکش کنیم.آه و ناله هایش بسیار سوزناک بود .من پیشنهاد کردم که او را به شهر ببریم.البته این موقع شب ماشین از کجا پیدا کنیم.در حال بحث بودیم که آقا نعمت همراه بهیار روستا وارد شد.

با ورود بهیار آه وناله های عیسی هم کم شد، فکر کنم با دیدن لباس سفید پزشکی، او هم کمی آرام شد ،همه در گوشه ای از اتاق منتظر بودیم تا ببینیم چه اتفاقی برای عیسی افتاده و چقدر دچار سوختگی شده است.وقتی بهیار داشت وسایلش را آماده می کرد به این فکر کردم که چقدر امور امدادی در اینجا به سرعت انجام می شود. به دقیقه نکشید که مردم جهت کمک جمع شدند و حالا هم بهیار که بالای سر بیمار است.

اصل سوختگی عیسی کشاله های رانش بود که شلوار سوخته و ذوب شده کاملاً به آنها چسبیده بود.خوشبختانه بدن و سرو صورتش دچار سوختگی نشده بود.سیاه و دودی شده بود ولی بیشتر همین پاهایش بود که سوخته بود.بهیار از ما خواست تاشلوارش را  از پایش در آوریم تا او بتواند محل سوختگی را شستشو دهد.

تا خواستیم شلوار را از پایش دربیاوریم ، فریادش بر آسمان رفت و نگذاشت.گفتم هنوز که به جاهای سوخته شده نرسیده ایم.ولی نمی گذاشت،از ما اصرا و از او انکار.در گوشش گفتم :مگر نمی خواهی دردت کمتر شود پس بگذار کارمان را بکنیم.با همان آه ناله هایی که می کرد ،آرام در گوشم گفت خجالت می کشم. حق هم داشت چون بهیار ،خانم بود.

وقتی خانم بهیار داشت زخم ها و سوختگی های پایش شستشو می داد وآن را پانسمان می کرد، بنده خدا عیسی از شرم و خجالت دم بر نمی آورد و کاملاً سرخ شده بود.خدا را شکر سوختگی ها آنچنان عمیق نبود ،بیشتر همان بخش هایی از شلوارش که ذوب شده بودند و به پایش چسبیده بودند  او را ذیت می کرد.در هر صورت زخم ها پانسمان موقت شد و قرار شد صبح اول وقت با اولین مینی بوس به شهر منتقل شود.

خدا را شکر به خاطر اینکه زود فهمیده بودیم ، دود آتش که بسیار هم کشنده است زیاد وارد ریه های عیسی نشده بود .ضمناً به خاطر اینکه به منتها الیه اتاق رفته بود صورتش هم زیاد دچار سوختگی نشده بود.ولی در همان قسمت های پا که دچار سوختگی شده بود، درد زیادی داشت.

مسکن هایی که تزریق کرده بودند اصلاً جواب نداده بود و عیسی فقط  آه وناله می کرد و درد می کشید.شب بسیار بد و سختی بود و تا صبح تقریباً هیچ کداممان نخوابیدیم. یا ناله می کرد، یا سرفه می کرد یا گریه می کرد.اصلاً حالش خوب نبود و همین بسیار نگرانمان کرده بود.

صبح اول وقت آقا نعمت رفت سراغ مینی بوس و ماهم شروع کردیم به آماده کردن عیسی. از اتاقش توانسته بودیم یک شلوار پیدا کنیم ولی چگونه می توانستیم آن را به تنش کنیم. کل ران هایش سوخته و پانسمان شده بود.با این وضعش هم نمی شد که بیرون رود.فکری به ذهنم رسید و پاچه های شلوارش را از درزش پاره کردم.با سختی شلوا را پوشید و بعد ،از پایین با کش، مچ و زیر زانویش را بستم.ظاهر عیسی تا حدی عجیب و خنده دار شده بود ولی چاره ای نبود.

اولین مینی بوس آمد جلوی در خانه، همسایگان همه آمده بودند و می خواستند کمک کنند. حتی یکی از همسایگان، چند لقمه نان و پنیر  داخل نایلون گذاشته بود و به عیسی داد تا در راه میل کند تا دچار ضعف نشود. عیسی به همراه حسین سوار شدند و رفتند.

آتش سوزی دیشب و سوختن عیسی خیلی برایم سخت بود ولی اینهمه کمک و یاری و در فکر دیگران بودن که این روستاییان دارند  برایم مرهمی بود بس موثر.