تلویزیون

حمید ماشین پدرش را آورد و چنان با شور و شوق تلویزیون بیست و شش اینچ پارس فینگرتاچ را پشت وانت مزدا سوار کردیم تا آن را به وامنان ببریم ،که انگار می خواهیم خود صدا وسیما را به روستا ببریم. تلویزیون آنقدر سنگین بود که حمید گفت نیازی به بستن ندارد،طوری رانندگی می کنم که  هیچ آسیبی به آن نرسد، تلویزیون را در گوشه ای گذاشتیم و از گرگان با سلام و صلوات به راه افتادیم.

حمید از علی آباد آمده بود ،بعد از بارگیری محموله ابتدا به گنبد رفتیم و ابراهیم را گرفتیم.و از آنجا به سمت آزادشهر و بعد هم به سمت وامنان به راه افتادیم. تا اول جاده خاکی مشکل خاصی نبود و تلویزیون از جایش میلیمتری هم تکان نخورده بود.انصافاً حمید خیلی خود می راند و حواسش به دست اندازها و پیچ و خم های جاده بود.

این تلویزیون شاید حدود ده دوازده سالی جعبه جادویی خانه ما بود.یادم می آید که این تلویزیون به همراه میز چوبی بزرگ و محکمش را پدر در قرعه کشی تعاونی اداره برنده شده بود.چقدر دیدن کارتون ها در این تلویزیون رنگی لذت بخش بود.همیشه با ذوق و شوق منتظر ساعت پنج بودم تا برنامه کودک شروع شود.لمسی بودنش هم که آخر تکنولوژی بود.من آن پیچ ها کوچک پلاستیکی پایین تلویزیون را که برای تنظیم کانال ها بود بسیار دوست داشتم.آچار کوچکی داشت و با آن کانال یابی می کردیم.

به یاد دارم که به توصیه همسایه یک عدد آبکش آلومینیومی را به آنتن تلویزیون بستیم که  شبکه ها را بهتر بگیرد.مدتی بعد آنتن های UHF آمد که بسیار بزرگ بودند ،با وصل آن انصافاً تصاویر بسیار واضح تر شده بود.البته مشکلی که ما داشتیم کلاغ هایی بودند که روی آنتن می نشستند و آن را کج می کردند. نمی دانم بلند بودن میله های آنتن باعث این اتفاق می شد یا اضافه وزن کلاغ های محله ما ؟

البته اواخر کمی اذیت می کرد.یا تصویرش از کناره ها قوس برمی داشت یا از بالا جمع می شد یا رنگ هایش به هم می ریخت. دیگر قدیمی شده بود،روزگاری سالاری برای خودش بود ،ولی حالا دیگر یال و کوپالی نداشت و تلویزیون های کنترل دار ،مد روز شده بود.تلویزیون جدید را پدرم باز هم از شرکت تعاونی اداره ولی این بار  قسطی خریده بود .اگر درست یادم باشد شش قسط بیست هزارتومانی.

ابتدای جاده خاکی که رسیدیم ،مانند همیشه تعدادی منتظر ماشین بودند که تا ما را دیدند هجوم آوردند .تا حمید توقف کرد که چیزی بگوید ،همه در کسری از ثانیه پشت ماشین سوار شدند ،حتی آن پیرمرد هفتاد هشتاد ساله هم با یک حرکت  تکاوری پرید پشت ماشین.حق هم داشتند چون این مسیر بسیار کم تردد بود و گیرآوردن ماشین خیلی سخت بود.حمید فقط رو به آنها کرد و گفت چون وانت اتاق ندارد، خواهش می کنم روی لبه ننشینید و در کف وانت قرار بگیرید.

در جاده خاکی ،حمید تا می توانست با سرعت رفت ،استدلالش هم این بود که گرد و خاک برای تلویزیون ضرر دارد و نباید زیاد گرد و خاک رویش بنشیند.مدارها و بردها و وسایل الکترونیکی درون تلویزیون بسیار حساس هستند .سرعت زیاد ماشین در جاده خاکی و تکانهای شدید آن مرا بسیار نگران کرد. به حمید گفتم که تازه تلویزیون را برده ایم تعمیرگاه و سرویس شده است. این تکانها تلویزیون را خراب نکند؟ رو به من کرد و گفت نگران نباش ،من حواسم به همه چیز هست.

وقتی به ابتدای کاشیدار رسیدیم ، از پشت به شیشه زدند و این یعنی که می خواهند پیاده شوند.حمید ماشین را متوقف کرد و شیشه را پایین داد و با لبخندی منتظر تشکر مسافران بود ،چون حمید نمی خواست از آنها کرایه بگیرد.ولی کلاً با صحنه ای متفاوت روبرو شد.آن دو سه نفر که فقط غرغر می کردند و بدون توجه به حمید راهشان را گرفتند و رفتند.آن پیرمرد هم که به سمت حمید آمد،هرآنچه بر زبانش می آمد می گفت و نفرین می کرد.به حمید گفت :مرد ناحسابی اصلاً فکر کردی که آدم هم پشت ماشین هست؟ قلبمان آمد توی دهنمان.یکی دو بار نزدیک بود به بیرون پرت شویم.کمی هم ملاحظه خوب است.رانندگی بلد نیستی پشت ماشین ننشین!

لبخند بر لبان حمید خشکید و با اعصابی به هم ریخته به راه افتاد.تا وامنان هیچ نگفت و ما هم در این سکوت غرق بودیم.هاشم در خانه بود ،به هر زحمتی بود تلویزیون سنگین را به طبقه دوم بردیم .هرچه گشتیم پریزی را که سیم تلویزیون به آن برسد نیافتیم.حمید که دبیر حرفه و فن بود از داخل وسایلش که در انباری بود سیم و پریز روکار آورد و شروع کرد به کشیدن یک پریز در نزدیکی محل قرار گرفتن تلویزیون.من هم مشغول نصب آنتن شدم .ابراهیم و هاشم هم مقدمات شام را آماده می کردند.

مشغول کار بودیم که ناگهان حمید فریادی کشید و برق کلاً رفت.آقای مهندس ،سیمی را که به برق وصل بود با انبردست قطع کرده بود و اتصالی رخ داده بود ،خوشبختانه حمید آسیبی ندیده بود و فقط فیوز خانه پریده بود.وقتی برق آمد و به انبردستی که دست حمید بود نگاه کردیم همه متعجب شدیم.دو دهانه انبردست به هم جوش خورده بود.خدا را شکر به خیر گذشت.

زمان افتتاح تلویزیون فرا رسید و بنده افتخار روشن کردن آن را پیدا کردم.برق وصل بود و آنتن هم کاملاً آماده بود.همه چیز برای دیدن برنامه های تلویزیونی در اینجا آن هم به صورت رنگی مهیا بود. در این چند سال فقط رادیو و نوار کاست همدم ما بود.وقتی تکمه را فشار دادم همه منتظر تصویر بودند آن هم رنگی و صاف چون آنتن را با هزار زحمت روی پشت بام نصب کرده بودم.هرچه صبر کردیم حتی تصویر برفکی هم نیامد،تکمه روشن و خاموش را چندین بار فشردم ولی هیچ خبری نبود، دریغ از یک نقطه روشن یا صدای خِر خِر، انگار تلویزیون مرده بود.

حمید برق را با فازمتر آزمایش کرد که درست بود.تصمیم گرفتم پشت تلویزیون را باز کنم شاید بتوانم علت را بیابم. در خانه گاهی پشت تلویزیون را باز می کردم ، یاد گرفته بودم که در زمانی که تصویر جمع می شود دو تا کلید چرخشی در مدارها هست که وقتی آنها را با پیچ گوشتی می چرخاندم ،تصویر تلویزیون باز می شد و انحنای تصویر کمتر می شد.وقتی پیچ ها پشت تلویزیون را باز کردم و قاب را برداشتم. یک سری برد و قطعات الکترونیکی ریخت زمین و تقریباً به جز لامپ تصویر و تفنگ الکترونیک آن،چیزی پشت تلویزیون نماند.

همه نگاه معنی داری به حمید کردیم. کمی مکث کرد و گفت جای دستت درد نکنه چرا اینجوری نگاه می کنید. مگه من چه خبطی کردم که هم به شما باید جواب پس بدهم هم به آن پیرمرد که هرچه بلد بود نثار من کرد، تازه نزدیک بود برق هم مرا بگیرد .آقا ما تلویزیون نخواهیم که را باید ببینیم؟خنده ابراهیم جو را شکست و همه شروع کردیم به خندیدن.در این بین هاشم گفت حیف که سریال از سرزمین شمالی را از دست دادیم.امشب ساعت نه پخش می شد.

حمید محکم زد پشت سر هاشم و گفت.از کی تا به حال سریال دنبال می کنی ؟ ما که کل هفته اینجا هستیم، چه طور یادت مانده که این سریال را امشب پخش می کند؟ ابراهیم با لبخند معنی داری گفت به خاطر خاله یوکیکو، هاشم هم با لبخندی گفت پس شما هم بله؟ خیلی جدی وارد بحث شدم و گفتم این سریال علاوه بر مناظر بسیار زیبا و داستان جذاب، موسیقی متن بسیار قشنگی هم دارد. حمید رو به من کرد گفت آره جان خودت تو فقط به فکر موسیقی آن هستی؟

در میان خنده های بچه ها سراغ کاست ها رفتم و آلبوم پرواز استاد فریبرز لاچینی را پیدا کردم و آن آهنگ را که از روی موسیقی این سریال ساخته شده بود را برای آنها پخش کردم.همین باعث شد که همه آرام شویم. ترومپت نوازی استاد بیگلری چنان زیبا و تاثیر گذار بود که تا حدی هم کار نکردن تلویزیون را که با این همه مشقت آورده بودیم را فراموش کردیم.

من و حمید تمام شب را با ناامیدی مشغول کار کردن روی تلویزیون بودیم، تا شاید بشود کانالی را در آن یافت و دید.تمامی بردها که حالتی کشویی داشتند را در سر جایشان قرار دادیم و با دقت هرچه جدا شده بود را در محلش قرار دادیم.فقط دو تا برد کوچک بود که نمی دانستم کجا باید بگذارم و همین کار را خراب کرد.حمید هم هرچه تلاش کرد به جایی نرسید و باز هم رادیو بود که همدم ما شد.

بعدها توانستیم بخشی از تلویزیون را تعمیر کنیم و از آن استفاده بهینه کنیم.حداقل توانستم برق لامپ تصویرش را برقرا ر کنم. هر کس در شب می خواست مطالعه کند و مزاحم دیگران هم نباشد. مقابل تلویزیون می رفت و آن را روشن می کرد و در نور سفید لامپ تصویر آن، مطالعه می کرد.این همان استفاده  بهینه از تلویزیون 26 اینچ رنگی فینگر تاچ پارس بود.

البته در سال های بعد استفاده دیگری هم توانستیم از آن کنیم. یکی از همکاران یک تلویزیون سیاه سفید چهارده اینچ آورد که تصویرش کاملاً مه گرفته بود و این تلویزیون پارس شد میز آن تلویزیون.برای نگاه کردن به این تلویزیون سیاه سفید هم می بایست در فاصله بیست سی سانتیمتری آن قرار می گرفتیم، چون اگر بیشتر فاصله می گرفتیم هیچ چیز دیده نمی شد.

هرکه برای اولین بار به خانه می آمد با بهت می پرسید شما چقدر وضعتان خوب است که دوتا تلویزیون روی هم دارید. حتماً با یکی شبکه یک را نگاه می کنید و با آن یکی شبکه سه. و ما هم تایید می کردیم و می گذاشتیم آنها در بهت خود بمانند.البته این بهت خیلی زود به تمسخر تبدیل می شد.

حرفه و فن

هفته آخر فروردین بود، طبق برنامه ریزی ام ،روز شنبه باید در کلاس سوم درس سنگین قضیه تالس را می گفتم.معمولاً درسهای هندسه که محاسبات دارند برای بچه ها کمی سخت است و فهماندن درست مطالب انرژی زیادی می خواهد.دانش آموز هم باید موضوع را درک کنند هم ضلع ها و نسبت هایشان را تشخیص دهند و هم محاسبات را درست انجام دهند.

زنگ سوم وارد کلاس سوم شدم ، کاملاً خودم را برای یک نود دقیقه جانانه آماده کرده بودم.البته در دو زنگ قبلی بخش عمده ای از انرژِی ام تحلیل رفته بود،ولی قضیه تالس سوم بسیار مهم بود.وقتی حضور و غیاب را انجام دادم متوجه شدم که چهار نفر غایب داریم.این چهار نفر از بچه ها زرنگ کلاس بودند و نبودن آنها کار را کمی دشوار می کرد. می دانستم در جلسه بعد مرا سوال پیچ خواهند کرد و از من می خواهند درس را دوباره توضیح دهم و این کار اصلاً برایم مقدور نبود.

ضمناً اگر درس هم نمی دادم و نمونه سوال کار می کردم بازهم از برنامه ای که تنظیم کرده بودم عقب می افتادم و این هم امکان نداشت. اعصابم به هم ریخت و روی صندلی نشستم.حدود یک دقیقه ،من و کلاس در سکوت غرق بودیم که یکی از بچه ها گفت آقا اجازه چرا درس نمی دهید. گفتم مگر نمی بینید چهار تا از بچه ها غایب هستند.باید فکری کنم تا هیچ کس ضرر نکند.

مبصر بلند شد و گفت آقا اجازه نگران نباشید. آنها غیبت نکرده اند، زنگ اول و دوم بودند ولی برای کار عملی حرفه و فن رفته اند خانه و برمی گردند.مانند کوه آتشفشان فوران کردم و گفتم هر درسی سر زنگ خودش، مگر شما زنگ قبل حرفه و فن نداشتید؟خوب همانجا کارهایتان را تحویل می دادید. مگرشما سر زنگ املا می روید تمرین ریاضی بنویسید؟

عصبانی به دفتر مدرسه رفتم و به مدیر گفتم چرا بچه ها را خانه می فرستید ؟من می خواهم درس بدهم این چهار نفر از بچه های زرنگ کلاسم هستند. فاطمه شاگرد اول است و . . . ،مدیر با لبخندی گفت : رفته اند کار عملی حرفه و فن بیاورند.لبخند آقای مدیر و همین کار عملی حرفه و فن عصبانیتم را بیشتر کرد.با تندی گفتم زنگ حرفه و فن مخصوص این کارهاست نه زنگ ریاضی.آقای مدیر واکنش خاصی نشان نداد و فقط لبخند می زد.

با اعصابی خرد به کلاس بازگشتم و با بی میلی درس دادم. زمانی که تدریسم تمام شده بود و بچه ها داشتند کاردرکلاس حل می کردند از پنجره کلاس دیدم ،همان چهار نفر سبد به دست با کلی وسایل آمدند و یک راست رفتند دفتر.هرچه به وسایلشان نگاه کردم چیزی که مربوط به حرفه و فن باشد نیافتم.وقتی به کلاس آمدند بندگان خدا نفس نفس می زدند و همین مرا بیشتر ناراحت کرد.

ساعت دوازده و ربع بود که زنگ خورد،معمولاً دوازده و نیم زمان تعطیلی مدرسه بود.همین هم برایم عجیب بود ،داشتم در همین اندک زمان باقی مانده برای این چهار نفر دوباره توضیح می دادم که یک ربع آن هم از دست رفت. نمی دانم این بندگان خدا چیزی از تالس فهمیدند یا نه ،نمی شد بچه ها را در کلاس نگاه داشت،زنگ آخر همیشه بچه ها منتظر رفتن به خانه هستند.

وارد دفتر مدرسه که شدم منظره ای عجیبی دیدم. میز مدیر شده بود میز اردور رستوران.سه جور غذا با مخلفات بسیار چنان مرتب روی میز چیده شده بود که دل آدمی را آب می انداخت.از همان رنگ و لعاب غذا ها و همچنین بوی خوشی که در فضای دفتر پیچیده بود می شد به کنه لذیذ بودن این غذا ها بدون لب زدن به آنها رسید.

همکاران آمدند و هر کسی به پشت یک قسمت از میز رفت و شروع کرد به کشیدن غذا.هر کار کردم نتوانستم بر حس کنجکاوی ام غلبه کنم. از آقای مدیر قضیه را پرسیدم.با لبخندی ،مفصل توضیح داد که دبیر حرفه و فن ،کل دانش آموزان مدرسه را گروه بندی کرده تا برای نمره عملی ثلث سوم ناهار به مدرسه بیاورند،آنهم با مخلفات کامل، این همان کار عملی حرفه و فن بو د که خیلی عصبانی ات کرده بود، حال دیدی که خودت هم در این کار عملی، سود خواهی برد.

علاوه بر عصبانیت ،خیلی ناراحت شدم. اوضاع زندگی مردمان این روستا آنطور که باید و شاید خوب نیست و به سختی با تلاشی جانکاه در زمین هایی بسیار کوچک و ناهموار رزق و روزی بدست می آورند. دامپروری آنها هم به یک گاو یا گوساله بسنده می شود. حتی شیر به مقدار کافی در یک خانه برای فروش تولید نمی شود و به صورت تعاونی چند خانوار با هم محصولات لبنی را تولید می کنند.

این کار اصلاً خوب نیست و اینطور غذا خواستن از آنها به نظرم ظلم است. از طرف دیگر در شان یک دبیر نیست که اینگونه از دانش آموزان به بهانه کار عملی و نمره ،غذا یا هر چیز دیگری بخواهد. واقعاً دلم برای آن دانش آموزان سوخت که هم درس امروزشان را نفهمیدند و  کلی هم برای این غذا ها به زحمت افتادند.

هر کار کردم که سکوت کنم نتوانستم ،هرچه در دل داشتم گفتم .خیلی آرام و با بیانی گفتم که به کسی بر نخورد ،دلایلم را هم شفاف گفتم.ولی در کمال تعجب مورد حمله آنها حتی آقای مدیر قرار گرفتم. چنان می گفتند وظیفه شان است که انگار خان روستا هستند و بچه ها رعیت.هرچه من می گفتم قانع نمی شدند.در آخر هم از دست من بسیار ناراحت شدند.من هم لب به چیزی نزدم و دفتر را به نشانه اعتراض ترک کردم.

 آقای مدیر و همکاران تا پایان سال تحویلم نمی گرفتند. حتی جواب سلامم را نمی دادند. متاسفانه همچنان آن برنامه غذایی به راه بود و هر روز وقتی بچه ها را سبد به دست می دیدم اعصابم به هم می ریخت، نه توان مقابله به آنها را داشتم و نه جایگاهی که بتوانم با توجه به آن تذکر بدهم. ضمناً در آن سال کمترین نمره ارزشیابی در دوران کاری ام را گرفتم.

آن سال به تلخی بر من گذشت و به هر صورت تمام شد .ولی در سال تحصیلی جدید دلاوری آمد و دبیر حرفه و فن مدرسه شد.همه چیز تغییر کرد، در اولین اقدام ،این رسم نادرست با مقاومتی جانانه به دست «حمید »،دبیر حرفه و فن  جدید مدرسه برداشته شد . این حرکت او برایم بسیار عالی بود و همین باعث شد که بیشتر به او نزدیک شوم.خیلی چیزها ی دیگر هم عوض شد و مهمترین چیزی را که حمید با آمدنش تغییر داد ،نوع نگاه به زندگی بود.

خوب فکر می کرد، خوب حرف می زد، خوب کار می کرد ، بسیار باهوش بود، به فکر همه بود، دلش برای خوبی می تپید.دلسوز بچه ها بود و… هنوز نیامده در دل همه جا گرفت، بچه ها واقعاً دوستش داشتند، آنها هم فهمیده بودند که این معلم جور دیگری است. می گفت آشپزی و بافندگی و این جور چیزها را این دختران در خانه از مادران خود یاد می گیرند، مدرسه جایی است که باید فکر کردن را یاد بگیرند، کتاب خواندن را یاد بگیرند، با علم روز دنیا آشنا شوند و سعی کنند از این خمودی بیرون آمده و فردی تاثیرگذار در جامعه باشند.

یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی من که بسیار بر من و آینده ام تاثیر گذاشت هم خانه شدن با حمید بود، آنقدر مملو از معلومات بود که من فقط ساکت گوش می کردم.یعنی چیزی نداشتم که در همراهی با او بگویم. اوایل احساس حقارتی بس عظیم به من دست می داد.آنقدر از کتاب هایی می گفت که من تا آن روز حتی اسمشان را نشنیده بودم، که فکر می کردم بیسوادی هستم در ناکجا آباد.معلومات و از همه مهمتر افکار باز و روشنش بود که برای من شد الگویی برای یک زندگی تازه

ساکت بودم ولی با دقت گوش می کردم. او هم بی هیچ چشمداشتی هرآنچه داشت بیرون می تراوید. و افرادی چون من که نه دانش داریم و نه بینش را از اطلاعات و نگاه زیبای خود به زندگی سیراب می کرد. البته بزرگان دیگری هم در جمع ما بودند که از آنها نیز بسیار آموختم.کلاً بودن در جمع این دوستان ،دانشگاهی بود بسیار معتبر برای من که دانش ها و بینش هایی را که هیچ مدرک ظاهری ای نداشت ولی عمقی بس ژرف داشت را به من آموخت.

این دبیر حرفه و فن چنان انقلابی در آموزش و یادگیری در مدرسه به راه انداخت که حتی سرسخت ترین ها نیز کمی منعطف شدند. برای بچه ها کتاب می آورد.در درس خودش کیت الکترونیک می آورد،من که دبیر بودم دوست داشتم مداری را لحیم کاری کنم چه برسد به بچه ها،پلان می کشید،اصول علمی کشاورزی و دامپروی را یاد می داد .چند ساعتی هم برای کامل شدن ساعات تدریسش، انشا داشت ،برایشان در کلاس داستان ها و رمان های مشهور در ادبیات کلاسیک می خواند. آنها را چنان ترغیب به مطالعه می کرد که بیشتر می بایست دبیر ادبیات می شد تا حرفه و فن

البته خودش هم دستی در نوشتن داشت. داستانهایی کوتاه ولی با مفاهیمی بسیار بلند می نوشت.داستان سرباز و تفنگش، داستان هفت و هشت ، داستان دختری که رفته بود گِل سپید آورد، نقاشی های عجیبی هم می کشید.یک بار یک تابلو آورد پر از دایره های بزرگ و کوچک، بعضی سفید بعضی خاکستری ولی سیاه نداشت، دایره در هم تنیده بودند و او این دایره ها را مثلی برای انسان ها می دانست،و مانند همیشه من فقط مات و مبهوت همچون انسانهای گنگ فقط نظاره گر بودم و سعی می کردم بفهمم.

در آشپزی هم خبره بود. برنجی که دم می کرد حرف نداشت. وقتی در  آب برنج بعد از آبکش کردن، رب انار می زد و با چاشنی هایی بسیار لذیذ آن را مزه دار می کرد،آنقدر این آب برنج خوشمزه می شد که ما بیشتر منتظر این بودیم تا خود برنج.خورشت ها و ته چین هایش هم بسیار عالی بود.

واقعاً او را همچون برادری که ندارم می پندارم،خیلی جا ها در مشکلات بسیار عظیمی که برایم پیش می آمد ، دستم را می گرفت ،خواه مادی ، خواه معنوی و خواه معرفتی ، خواه فکری و همچنین در گرفتن تصمیم های مهم زندگی.هنوز هم بعد از سالها هرگاه مشکلی برایم پیش آید اولین پناهگاهم اوست.

البته با تمام این مواردی که گفتم، فقط یک مشکل کوچک داشت و همچنان هم دارد . زود خسته می شود، حتی در خوردن ،خیلی اوقات وسط غذا کنار سفره دراز می کشید و می گفت : سیر نشده ام ولی از خوردن خسته شده ام.و این را نه تنها من بلکه بقیه دوستان هم نمی فهمیدند.

خسته نباشی برادر

ولش کن

چند سالی است که منشی حوزه امتحان نهایی سال چهارم دبیرستان هستم ، بعد از آن قضیه پاکت سوالات دقتم در کار بسیار بیشتر شد و تقریباً تمام فوت و فن هایش را یاد گرفتم. معمولاً کارها را در روز قبل تا حدی آماده می کردم و در روز امتحان فقط صورتجلسات را می نوشتم، به همین خاطر در مراقبت به همکاران کمک می کردم.

این بار تعداد شرکت کنندگان پسر بیشتر بود و به همین خاطر کل سالن را به آنها اختصاص داده بودیم و دختران نیز در یک کلاس بودند. طبق اطلاعاتی که  از همکاران دبیرستان درباره دانش آموزان گرفته بودم.چیدمان را به صورت ستونی تنظیم کردم ، با این کار تا حدی دانش آموزانی را که گزارشی از آنها داشتم در مناطقی قرار گرفتند  که کمتر بتوانند کار خاصی انجام دهند.

با کلی تحقیق و بررسی و همچنین کشیدن پلان حوزه امتحانی و جایگذاری دانش آموزان به صورت کاملاً هدفمند، همه چیز برای شروع یک امتحان عالی مهیا بود.مینی بوس اداره آمد، همکاران مراقب و ناظر حوزه هم آمدند که باز هیچکدام را نمی شناختم.سلامی کردم و خوش آمد گفتم. فقط از آقای مدیر که رئیس حوزه بود خبری نشد.

یکی از همان آقایان به اتاق منشی وارد شد و بعد از سلام و احوال پرسی از من آلبوم شرکت کنندگان را خواست،تعجب کردم که این آقا چرا باید دنبال آلبوم باشد، معمولاً رئیس حوزه و منشی مسئول بررسی شرکت کنندگان هستند.زشت بود تا این خواسته ایشان را انجام ندهم، به همین خاطر آلبوم را با دست ادب خدمتشان تقدیم کردم، او هم آلبوم را گرفت و بیرون رفت.

چند دقیقه بعد با چهره ای تقریباً درهم وارد شد و گفت چرا ترتیب قرار گرفتن داوطلبان مرتب نیست.نگاهی به ایشان انداختم و گفتم نگران نباشید با رئیس حوزه هماهنگ شده است. رو به من کرد و گفت رئیس حوزه من هستم، آقای مدیر در آخرین لحظات به خاطر پاره ای از مشکلات انصراف داده است. نبود آقای مدیر و کار با گروهی که اصلاً آنها را نمی شناسم برایم سخت به نظر آمد.

سعی کردم مختصر و مفید موضوع چیدمان را به آقای رئیس حوزه جدید توضیح دهم .اوضاع دانش آموزان و شرایط آنها را گفتم و با توجه به تعداد محدود 60 نفره گفتم با این کار ضریب اطمینان آزمون بالا می رود. در مورد توالی شماره داوطلبی هم نگران نباشید به جای چیدمان سطری آنها را ستونی مرتب کرده ام .

با همان اخمی که در چهره داشت رو به من کرد و با حالتی عتاب آلود گفت . همه چیز را به صورتی که من می گویم انجام دهید. برچسب ها را بکنید و دوباره با این ترتیبی که می گویم  بچسبانید، با لبخندی گفتم که من برای این چیدمان کلی زحمت کشیده ام. ایرادی هم از نظر توالی شماره ها ندارد،با این کار مراقبت هم ساده تر می شود. رفت بیرون و با صدای بلند گفت آقای منشی شماره ها را درست کنید.

به شدت عصبانی شده بودم، کار نادرستی انجام نداده بودم که بخواهم تغییرش دهم ، حتی در کروکی هم همه چیز منظم و مرتب بود، ولی حیف که رئیس حوزه به شدت بر نظرش پافشاری داشت. در مدت ده دقیقه به شروع آزمون کل شماره ها و برچسب ها به ترتیبی که آقای رئیس حوزه خواسته بود چیده شد.به داخل اتاق برگشتم و شروع کردم به طراحی دوباره کروکی، چقدر سخت است بخاطر یک نظر بخواهی کلی کار را که برایش وقت گذاشته ای به هم بزنی.

روز اول امتحان در سکوت مطلق بین من و دیگر عوامل حوزه گذشت.در روز دوم مانند همیشه که کارهایم تمام می شد برای کمک به مراقبین وارد سالن شدم. آقای رئیس حوزه و ناظر در دفتر مدرسه در حال نوشیدن چای بودند.همانطور که داشتم از بین دانش آموزان می گذشتم ناگهان یک چیز کاهی رنگ زیر برگه پاسخ نامه یکی از دانش آموزان که در کنار دیوار نشسته بود توجهم را جلب کرد.چون همه برچسب ها و سوالات و پاسخنامه ها روی برگه 4A بود، این رنگ کاهی به شدت خودنمایی می کرد.

به سمتش رفتم و  به او گفتم که زیر پاسخنامه چیست ؟ خیلی عادی گفت چیزی نیست. دوباره گفتم آن چیزی که آنجا هست را به من تحویل دهید. با پر رویی رو به من کرد و گفت شما منشی هستی مراقب که نیستی.در کمتر از کسری از ثانیه به شدت عصبانی شدم ولی خودم را کنترل کردم ،و در یک حرکت سریع آن برگه را از زیر پاسخ نامه گرفتم. سه چهار برگ از دفتر کاهی بود که روی همه آنها کاملاً پر بود از نوشته ،وقتی دقت کردم مربوط بود به امتحان امروز، خیلی مودبانه به دانش آموز گفتم. بفرمایید بیرون.

شروع کرد به انکار ، از او فاصله گرفتم و با صدایی آرام دوباره گفتم بفرمایید بیرون، شروع کرد به داد و بیداد که من کاری نکرده ام و این آقا دارد مرا از جلسه امتحان بیرون می اندازد، همین باعث شد که مراقبین هم وارد عمل شوند و با زحمت او را از حوزه بیرون ببرند.در همین حین آقای رئیس حوزه و ناظر از دفتر بیرون آمدند و چند و چون ماجرا را جویا شدند. من هم خیلی ساده گفتم که یکی از داوطلبان تخلف انجام داده بود ،به کمک مراقبین او را از حوزه اخراج کردیم.

به اتاقم برگشتم و شروع کردم به تنظیم این تخلف در صورت جلسه به همراه مواردی که کشف شده بود.در پایان امتحان وقتی داشتم برای صورت جلسه امضا جمع می کردم ،آقا رئیس زیر لب غرغر می کرد ، امضا کرد ولی اکراهش کاملاً مشهود بود، من هم با تعجب فقط به چهره اش خیره شدم. همه چیز انجام شد و پاکت پاسخ نامه ها پلمپ و تحویل رئیس حوزه شد .

روز امتحان بعدی تعداد افرادی که با مینی بوس اداره آمده بودند خیلی زیاد بود، چهار پنج نفری غیر از مراقبین و رئیس و ناظر حوزه بودند و باز مانند همیشه آنها را نمی شناختم.همه آمدند و سلام و علیکی با من کردند و به دفتر مدرسه رفتند، چند دقیقه بعد هم آقای مدیر آمد و او هم به دفتر رفت.این رفت و آمدها به نظرم خیلی عجیب می آمد .در هر صورت امتحان شروع شد و من هم در اتاق منشی در حال آماده کردن صورت جلسه بودم.

در حال نوشتن بودم که یکی وارد اتاق شد.خیلی مودب و خوش برخورد بود و بعد از سلام و احوال پرسی گرمی که کرد نشست و شروع کرد با من صحبت کردن.ابتدا هیچ نمی فهمیدم در مورد چه حرف می زند، از رافت و مهربانی و گذشت و این موارد می گفت.من هم فقط هاج و واج نظاره گر بودم.بعد از مدتی خودم را جمع و جور کردم و فقط گفتم ببخشید شما؟سکوت معنی داری کرد و گفت مرا نمی شناسی ، گفتم خیر .کمی خودش را آرام کرد و با مکثی نسبتاً طولانی گفت من رئیس اداره آموزش و پرورش شهرستان هستم.

هنوز در بهت و تعجب بودم که رئیس آموزش و پرورش شهرستان چرا با من دارد از مهربانی و عطوفت حرف می زند.موضوع اصلی چیست؟ فکر کنم ایشان هم فهمید که مقدمه ای که گفته بود هیچ تاثیری نداشته ،مستقیم به اصل موضوع رفت و گفت بهتر است که دانش آموزی که دیروز تقلب کرده را ببخشیم.گذشت و مهربانی همیشه بهتر از تنبیه و برخورد سخت نتیجه می دهد.

تازه فهمیدم این رفت و آمد ها و بگیر و ببندها برای چیست؟ رو به آقای رئیس اداره کردم و گفتم مگر من باید ببخشم. تخلفی در حوزه امتحان نهایی شده و طبق قانون رفتار شده است. رای را شما اداری ها باید صادر کنید.چرا سراغ من آمده اید؟باز شروع کرد از روانشناسی و برخورد اصولی و این موارد صحبت کردن ، کلی که گفت رو به ایشان کردم و گفتم لطفاً بروید سر اصل مطلب، لبخندی زد و گفت ببخش.گفتم چه را ؟ گفت دانش آموز را ؟گفتم برای چه؟ گفت برای رحمت.گفتم من چرا ببخشم شما رای صادر نکنید.

فکر کنم کمی به ایشان برخورد و با ناراحتی از اتاق خارج شد.هنوز ایشان از در بیرون نرفته نفر بعدی آمد و درست نشست روبروی من و گفت شما منشی حوزه هستی و باید در محدوده اختیارات خودت کار انجام دهی. فقط باید در اتاق بمانی و صورت جلسات را آماده کنی.گفتم من هم همین کار را می کنم مگر تا به حال در این موارد مشکلی رخ داده؟ ،آیا صورت جلسات یا پاسخنامه ها موردی داشته است؟جواب داد خیر، گفتم مشکل امنیتی در حوزه بوده که من بی اطلاع هستم؟باز هم گفت خیر . فکر کنم کلافه شده بود و در نهایت با حالتی پرخاشگرانه گفت شما فقط در اتاقت بمان.

از این نفر دومی کمی عصبانی شدم حتی نمی دانستم چه کاره اداره بود که برای هیچ مرا مورد مواخذه قرار داده بود.کجای کار من ایراد داشت که او اینگونه بر من تاخت؟نفر سوم که وارد شد این بار من شروع کردم به صحبت کردن که یک نفر در حوزه تخلف انجام داده و من مورد مواخذه قرار گرفته ام.کجای دنیا اینگونه برخورد می کنند؟بروید یقه آن داوطلب را بگیرید و از او بپرسید که چرا تخلف کرده است.چرا مرا اینقدر سوال پیچ می کنید.انگار متخلف این حوزه من هستم.

سعی کرد تا مرا آرام کند. می گفت اینجا که دزد و پلیس بازی نیست. ما داریم کار فرهنگی می کنیم.کار فرهنگی را باید با ملایمت انجام داد.باید هوای این بچه ها که نسل آینده ما هستند را داشته باشیم.اینها نباید در حوزه امتحان استرس داشته باشند. این امتحان برای آینده آنها مهم است. حالا یک داوطلب اشتباهی را مرتکب شده است. او را که نباید اعدام کنیم. با ملایمت تذکر می دهیم .رفتار ما باید برای آنها الگو باشد.اینها امانت هایی هستند که باید در حفظشان کوشا باشیم.

واقعاً مانده بودم چه بگویم.احساس می کردم هوای اطرافم آنقدر سنگین شده است که قدرت تنفس ندارم. هر چه سعی می کردم نفسی بگیرم احساس می کردم شش هایم خالی از اکسیژن است.یارای حرف زدن نداشتم. فقط به چشمانش نگاه می کردم و این سالهای خدمتم را مرور می کردم که در واقع هرچه داشتم برای حفظ همین امانت ها گذاشته بودم. حال باید تخلف دیگری را من جوابگو باشم.فکر کنم سکوتم را به معنی رضایت گرفت و صورت جلسه ای جدید را مقابل گذاشت تا امضا کنم.همه امضا کرده بودند و فقط مقابل نام منشی حوزه خالی بود.

دست و پایم شروع به لرزیدن کرد،فقط نگاهش می کردم ، تمام توانم را جمع کردم و گفتم  چرا باید چیزی را که صحت ندارد را امضا کنم؟ ما معلمان تمام این سخت گیری ها را برای همان حفظ امانت می کنیم.دانش آموز باید تفاوت کار درست از نادرست را بداند و یاد بگیرد که کارها را در مسیر درستش انجام دهد.وگرنه از آن آینده  که شما می گویید،خبری نیست.با این کار شما ،همه داوطلبان این حوزه می فهمند که هرکاری می توانند بکنند.نمی دانم اصرار شما برای این دانش آموز از کجا نشات می گیرد؟مگر او کیست؟

امضا نکردم و آنها هم دیگر چیزی نگفتند و رفتند.احساس بدی داشتم.به یاد خاطرات یکی از خلبانان نیروی هوایی افتادم که می گفت بعد از یک عملیات سنگین در آسمان عراق و با تعقیب و گریز های بسیار و انجام درست عملیات در راه بازگشت و در آسمان ایران مورد اصابت پدافندهوایی قرار گرفتم و مجبور به ایجکت شدم.احساس می کردم مرا هم زده اند و بدون چتر نجات در حال سقوط آزادی سهمگین هستم.

در زمان رفتن ،وقتی در مدرسه را قفل کردم، آقای مدیر را دیدم که به سمت من می آمد. تنها کسی که در این روز سخت مرا پناه داد ایشان بود. مرا دلداری داد و گفت کار شما کاملاً درست است. ولی حیف که سیستم چیز دیگری می خواهد.این حرفش را نفهمیدم، آنقدر خسته بودم که نای راه رفتن نداشتم. آقای مدیر رو به من کرد و گفت : ولش کن خودت را زیاد اذیت نکن.

با این عبارت « ولش کن» خیلی مشکل دارم. به آقای مدیر گفتم وقتی به اطرافم و به جامعه نگاه می کنم این ولش کن ها چنان افسار گسیخته شده اند که دیگر هیچ چیز سرجایش نیست. دانش آموزان که واقعاً دلم برایشان می سوزد، دوازده سال مدرسه می آیند در نهایت بعد از این همه مدت هیچ در چنته ندارند،چون ما معلم ها گفته ایم ولش کن.

 حتی آنان که به قول معروف درس خوان هستند ،فقط غرق یک سری معلوماتی هستند که در زندگی روزمره هیچ سودی برایشان ندارد و ذهن و فکر گرانمایه شان که گوهری است بی بدیل را پر کرده اند از معلومات مجرد و نا زیبا، فقط برای امتحان و در نهایت کنکور، چون همه گفته اند ولش کن، لذت ادبیات را ول کن ،قواعد دستوری را بچسب که سوال از آن می آید، درک موضوع و فکر کردن و چشیدن طعم دلنشین حل مسئله را ول کن ، فرمول ها را فقط حفظ کن ، اخلاق را ول کن ،فقط بالای صفحه سوال بنویس دروغ چیست و در بخشی از کتاب زیر پاسخش خطی بکش و حفظ کن .

دانش آموز می گوید ول کن، اولیای دانش آموز می گوید ول کن، مدیر و معاون مدرسه می گویند ول کن، همکار و دوست می گوید ول کن، همه می گویند ول کن ، آقا جان این همه مشکالاتی که داریم از همین ساده گذشتن از کنار این مسائل است.باید کمی جدی بود و به این بچه ها کمک کرد.

آقای مدیر با لبخند ملیحی به پشت من زد و گفت  اعصابت را خرد نکن و این قدر خودت را اذیت نکن ، ولش کن ….

پلنگ مازندران

اهل بندپی شرقی بابل بود.اولین سالی بود که استخدام شده بود و مانند همه همکاران در سال اول خدمتش در اینجا، بُعد مسافت کاملاً حیرانش کرده بود.لهجه زیبای مازنی داشت و همانند همه مازندرانی ها بسیار مهربان و دوست داشتنی بود.لبخندخاصی هم همیشه بر لب داشت.از همان ابتدای سال در خانه ما سکنی گزید و شد همخانه ما.دبیر ادبیات و تخصصش جراحی اشعار مخصوصاً اشعار حافظ بود.

یک بار از خانه شان در روستا برایم تعریف کرد که فقط محو صحبتهایش بودم.روستا ی محل زندگی او  در منطقه ای کاملاً جنگلی و سرسبز قرار داشت که این سرسبزی  و طراوت مشخصه اصلی مازندران است.ولی نکته جالب این بود که خانه او و تنها عمویش در بالای تپه ای بود که چند کیلومتری با روستا فاصله داشت.تصور خانه ای در دل طبیعت ،بالای تپه و دور از دیگران که همیشه در  سکوت و آرامش غرق است مرا از خود بیخود کرد.

از گل اندام بسیار می گفت که من اصلاً نمی شناختم.حتی حمید و ابراهیم و حسین هم نام  این شخصیت را تا کنون نشنیده بودند. هرچه بود به حافظ ربط داشت و اشعارش.زیاد حرف نمی زد ولی هرگاه سخنی می گفت چنان پرمعنا بود که همه به فکر فرو می رفتیم.بیشتر اوقات در حال استراحت بود و فقط دم کردن چای بلد بود و بس.

در آن شب سرد زمستانی ،همکاران ابتدایی میهمان ما بودند و داشتیم سوروسات شام را آماده می کردیم، ماکارونی در این مواقع بهترین گزینه بود و من هم در حال آمده کردن مایه آن بودم. پیازها کاملاً طلایی شده بودند که سویا های خیس شده را افزودم و داشتم با دقت آنها را در حرارتی متعادل سرخ می کردم، حسین هم کنار من بزرگترین قابلمه خانه را پر آب کرده بود و برروی گاز پیک نیک دوم منتظر بود جوش بیاید.خوبی کار باز گاز پیک نیکی همین بود که لازم نبود به اتاق دیگر برویم و همینجا در جمع دوستان مشغول کار بودیم.

خنده ها بر آسمان بود و هرکسی در حد خودش بذله گویی می کرد.باب شوخی هم باز بود و البته کمی فتیله اش بالا بود. نمی دانم چه شد که  هاشم که اکثر اوقات در سکوت غرق بود، همچون آتشفشانی برآشفت و غرغر کنان از اتاق خارج شد.هنوز خنده ها ادامه داشت که ناگاه صدای مهیبی از بیرون آمد و به دنبالش صدای شکستن شیشه و اندکی بعد فریاد هاشم.همه سراسیمه به بیرون رفتیم و با صحنه ای بسیار دلخراش روبرو شدیم.

یخ زدگی مقابل در ورودی این بار هاشم را به کام خود کشیده بود و عاملی شده بود که هاشم سر بخورد و برای حفظ تعادلش مجبور شود به شیشه در با دست تکیه کند و شکستن شیشه و بریدن دستش وضع را بسیار وخیم کرده بود.همیشه مقابل در ورودی بادگیر بود و یخ می زد و همه برای گذر از آن مشکل داشتیم. و مواظب بودیم که سر نخوریم ولی اوضاع هاشم بسیار وخیم تر از سر خوردن بود.

شدت خونریزی آنقدر زیاد بود که خون تا سقف هم پاشیده بود و مانند فواره از دستش بیرون می جهید. پارچه و باند کارساز نبود.حسین ملحفه ای آورد و پاره کرد و محکم دور مچ دستش که بریده شده بود پیچید ولی چند دقیقه ای نگذشته بود که کل پارچه به رنگ قرمز درآمد.در همان هنگام وقتی به چهره هاشم نظر انداختم همچون گچ سفید بود و هیچ حرفی هم نمی زد.

ترس همه ما را فرا گرفته بود.نمی دانستیم چه کار باید کنیم ،به حسین گفتم تا پارچه ای دیگر آماده کند تا دوباره دست هاشم را ببندیم.وقتی پارچه را از روی دستش باز کردم عمق فاجعه را تازه فهمیدم.برش آنقدر عمیق بود که رباطهای دستش کاملاً هویدا بود.سریع از قسمتی بالاتر با بند کفش محکم بستم تا قدری از شدت خونریزی کم شود.این کار را در دوره های هلال احمر آموخته بودم.

پسر صاحبخانه که صدا را شنیده بود همان موقع با دیدن اوضاع سراغ حاج منصور رفته بود و ساعت ده شب بود که من و حسین و ابراهیم ،هاشم را سوار مینی بوس حاجی کردیم و به سمت کاشیدار که مرکز بهداشت داشت به راه افتادیم.واقعاً دست حاجی درد نکند که اگر نبود واقعاً نمی دانستیم چه اتفاقاتی برایمان پیش خواهد آمد.در راه هم به ما دلداری می داد  و می گفت. نگران نباشید. اگر کاشیدار هم کارش انجام نشد تا خود آزادشهر هم می برمش و همین برای ما بسیار دلگرم کننده بود.

وقتی به  خانه بهداشت کاشیدار رسیدیم هرچه صدا زدیم خبری از مسئول مرکز بهداشت نبود.هرچه هم گشتیم سنگی نیافتیم تا به پنجره بزنیم چون همه سنگ ها یخ زده بودند و محکم به زمین چسبیده بودند.

حاجی خودش به خانه کنار مرکز رفت و سراغ بهیار را گرفت، اگر پرس و جو های حاجی نبود ،نمی توانستیم بهیار مرکز بهداشت را در آن شب سرد و تاریک در خانه پدرخانمش پیدا کنیم.با همان مینی بوس به سراغش رفتیم و او را به مرکز بهداشت آوردیم.جعبه کمک های اولیه را آورد و ما هم دست هاشم را باز کردیم. تا اوضاع را دید رنگ از رخسارش پرید و گفت :کار من نیست.این زخم خیلی عمیق است و بخیه می خواهد.

 وقتی با دقت به دست هاشم نگاه کردم برشی عمیق به طول حدود هفت یا هشت سانتیمتری بود .همانجا هاشم را که خیلی ترسیده بود دلداری دادم که زیاد نگران نباش چون خدا را شکر حداقل بریدگی طوری است که به شاهرگ آسیب نرسیده .بهیار کمی بند را شل کرد و وقتی دید خون زیادی نیامد حرف مرا تایید کرد و با معذرت خواهی بسیار ما را به سمت بهداری فارسیان که مرکز دهستان بود راهنمایی کرد.

حدود چهل کیلومتری را باید در جاده پر پیچ و خم و سنگلاخ که یخ هم زده بود پشت سر می گذاشتیم. در میان راه هاشم آرام آرام به خواب رفت و من فقط تکانش می دادم که بیدار بماند. یک بار که خوابش برده بود ابراهیم سیلی محکمی زد که چرت همه ما پاره شد.ماشین حاجی هم که هیچ چیز نداشت و از سرما داشتیم یخ می زدیم.ولی باز هم همین حاج منصور بود که به دادمان رسید وگرنه در این موقع شب چگونه می توانستیم هاشم را به جایی ببریم.

حدود ساعت دوازده شب به فارسیان رسیدیم و مستقیم به مرکز بهداشت آنجا رفتیم. مرکز بهداشت فارسیان کنار جاده اصلی بود و خانه پزشک هم درست پشت آن بود. خدا خدا می کردیم که دکتر باشد چون دست هاشم را هیچ بهیاری نمی توانست بخیه بزند.حسین خیلی سریع سراغ دکتر رفت و خوشبختانه بعد از مدت کوتاهی همراه او آمد ، دیدن دکتر در آن وضعیت کمی حالمان را بهتر کرد.

آقای دکتر شروع کرد به معاینه دست هاشم. خیلی خونسرد گفت که مشکل حادی نیست. خوشبختانه تاندوم ها سالم هستند و شریان اصلی هم بریده نشده است.چندین بار از هاشم خواست تا انگشتان دستش را تکان دهد و همین جنبش انگشتان دست نشان از درستی حرف دکتر بود.سپس آقای دکتر رو به ما کرد و گفت باید بخیه بزنم ، ما هم با سر تایید کردیم ولی تعلل دکتر برایمان سوال برانگیز بود، بعد از چند دقیقه دوباره رو به ما کرد و گفت که مشکلی هست ،دوباره ترس به ما برگشت که چه مسئله ای هست که دکتر این قدر دارد این دست و آن دست می کند.آقای دکتر گفت متاسفانه داروی بیحسی نداریم و باید به همین صورت بخیه بزنم که کار سختی است. چاره نداشتیم و قبول کردیم.

هر سوزنی که فرو می رفت فریادی از هاشم برمی خواست .صحنه های دلخراشی مقابل چشمانمان در حال رقم خوردن بود. در حال بخیه زدن، من دست هاشم را محکم گرفته بودم و حسین هم سرش را طوری گرفته بود که نبیند و ابراهیم هم حرف می زد تا شاید حواس هاشم پرت شود.می گفت تو خیلی قوی هستی ،خدای ناکرده مازندرانی هستی و  مثل  پلنگ مازندران باید قوی باشی.

دوباره سوزنی در دستش فرورفت و فریاد هاشم به هوا خواست ، در همان حال بد و دردآلود رو به من کرد و با همان لهجه زیبای مازنی اش گفت:«وِل ها کُن بِرار،اگه پِلنگِ مازرون تَن هم سوزن فِرو هاکُنی پِرنه تِره گیرنه خِرنه، فَهمِنی بِرار جان»(ولکن برادر،یک پلنگ مازندران را هم تو تنش سوزن بزنی می پره تورو میگیره می خوره،می فهمی برادر جان)

نمی دانم چه شد دکتر دست از کار کشید و فقط شروع کرد به خندیدن .ما که فقط مبهوت نظاره گر اوضاع بودیم. از آن لحظه به بعد آقای دکتر هم شروع کرد مازندرانی حرف زدن و همین باعث قوت قلب هاشم شد.همین همزبانی باعث شد که تحمل هاشم برای بقیه بخیه ها بیشتر شود و دیگر آنچنان داد و بیداد نکرد.آقا دکتر هم پلنگ مازندران از زبانش نمی افتاد.هر سوزنی که فرو می برد یک پلنگ می گفت و هاشم هم تکانی می خورد.

کار بخیه تمام شد و همان یک مقدار توانی که در هاشم مانده بود سر تزریق پنیسیلین یک میلیون دویست از دست رفت و سه نفری با زحمت بسیار او را به سمت مینی بوس حاج منصور بردیم.هنوز از در مرکز خارج نشده بودیم که آقای دکتر از همان اتاقش با صدای بلند و لهجه مازندرانی گفت .بیشتر مواظب پلنگ مازندران باشید . هاشم در آن حال نزار با صدای نحیفی گفت ::« از پِلنگ مازرون اَتا بامِشی هم نمونسته » (از پلنگ یک گربه هم نمانده)

سوء سابقه

در مورد نازنین هر کاری از دستم برمی آمد انجام دادم تا بتواند روی پای خودش بایستد و ریاضی را خود حل کند و به این طریق بهتر یاد بگیرد ولی هر بار به دلیلی مرا در رسیدن به این هدف ناکام می گذاشت. استعدادش خوب بود ولی در جهتی دیگر، به جای اینکه بنشیند و فکر کند و ریاضی را حل کند ،فقط دنبال این بود که از جایی دیگر حل ها را بگیرد و بنویسید. چندین بار سر کلاس و در زمان حل کاردرکلاس ها به او تذکر داده بودم ولی متاسفانه اثری نداشت و او همچنان بر طریقش استوار بود.

سر جلسه امتحانات تمام حواسم به او بود ولی در همان لحظاتی که توجهم به جایی دیگر معطوف می شد، با مهارت خاصی  که داشت ،کار خودش را می کرد و من در زمان تصحیح برگه ها می فهمیدم که او تقلب کرده است و همانجا هم برایش تذکر می نوشتم و حتی نمره کسر می کردم ،ولی او انگار به این کار خو گرفته بود و نمی توانست این عادت خود را ترک گوید و در امتحان بعدی هم دوباره تکرار می کرد.

تبحرش در این کار برایم بسیار جالب بود، به همین خاطر در امتحان نوبت اول تصمیم گرفتم فقط حواسم به او باشد تا نگذارم به هدفش برسد.از همان ابتدا روبرویش ایستادم و تمامی حرکاتش را زیر نظر داشتم و او هم خیلی عادی مثلاً داشت حل می کرد. حدود دو سوم زمان امتحان گذشت و بچه ها شروع کردند به برخواستن و برگه ها را تحویل دادن.ولی من هنوز حواسم به نازنین بود.

بیشتر از نیمی از بچه ها رفته بودند که آقای مدیر به جلو در آمد و مرا صدا زد تا صورتجلسه امتحان را امضا کنم.به سمت در کلاس رفتم و برگه را گرفتم و همانجا مقابل آقای مدیر امضا کردم .وقتی برگشتم صحنه ای را دیدم که دیگر نمی شد از آن بی تفاوت گذشت. هنوز چرخشش به سمت جلو کامل نشده بود و برگه امتحان پشت سری همچنان در دستش بود.وقتی در آن وضعیت مرا دید که دارم نگاهش می کنم ،چندثانیه ای مکث کرد ولی بلافاصله خودش را جمع و جور کرد.

با عتاب صدایش کردم و هر دو برگه را گرفتم،نفر پشت سری که کاملاً قالب تهی کرده بود، زبانش بند آمده بود و هرچه تقلا می کرد نمی توانست چیزی بگوید.ولی نازنین هیچ واکنشی نشان نداد، حتی تغییر خاصی هم در چهره اش مشاهده نکردم.روی برگه با خودکار قرمز نوشتم تخلف و نمره صفر را جلوی چشمانش بالای برگه نوشتم.نفر دوم را هم فرستادم خدمت آقای مدیر.

از نگاهش ناباوری را می توانستم تشخیص دهم ولی من عزمم را جزم کرده بودم و همانجا هم مقابل چشمانش نمره صفر را در دفتر نمره ثبت کردم.تا بداند که جزای کار نادرست ،تنبیه است.وقتی دید وضعیت خیلی جدی است کمی مضطرب شد ، گفت آقا اجازه ما که کاری نکردیم.نگاه اخم آلودی کردم و گفتم این بار که دیدی دیدم، همینکه برایش مستدل شد که همه چیز را دیده ام ،بدون هیچ عکس العمل خاصی از کلاس بیرون رفت.

قضیه را به مدیر گفتم و او را از تصمیمی که گرفته بودم مطلع ساختم.پیش خود فکر کردم که همین موضوع  بهترین فرصت است تا به او کمک کنم این عادت زشتش را ترک کند.شاید تا کنون کسی او را از نادرست بودن این کارش مطلع نکرده است .ولی این هم محال است،مگر می شود معلمی باشد و در این گونه موارد عکس العملی نشان ندهد.البته مدیر مِن مِن کرد ولی مستقیم بدون روی دربایستی به او گفتم که نازنین نوبت اول تجدید است .

صبح روز بعد وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، پیرمردی با کلاهی سبز در مقابل در ورودی در حال قدم زدن بود، تا مرا دید به سمت من آمد، مانند همیشه تا خواستم سلام بگویم، سریع تر از من سلام گفت و باز هم بازنده این دوئل شدم و با لبخندی سلامش را علیک گفتم.البته وقتی به چهره اش نگاه کردم مانند خیلی از پیرمردهای این روستا لبخند بر لب نداشت.

نگاهی از بالا به پایین به من انداخت و بعد از چند ثانیه مکث گفت: حتماً تو معلم ریاضی هستی .با این قیافه که تو داری بیشتر شبیه معلم دینی هستی!مانده بودم چه بگویم، فقط توانستم با سر تایید کنم.هنوز در شوک برخورد این پیرمرد بودم که ناگهان دستم را گرفت و مرا به سمت دیگر حیاط برد. در این قسمت دیوار کوتاهی بود که به راحتی می شد از بالای آن دره زیبای پشت مدرسه را که مشجر و با صفا بود را دید.واقعاً گیج و منگ بودم و هیچ از رفتار این پیرمرد نمی فهمیدم.متاسفانه خبری هم از آقای مدیر نبود.

در آن طرف دره، گله ای گوسفند در حال چرا بودند.پیرمرد دستش را به سمت آنها گرفت و به من گفت: گله را می بینی،گفتم بله پدرجان ،گفت ماشاالله گوسفندانش هم سرحال هستند،می دانی برای پروار شدن یک گوسفند چقدر چوپان باید زحمت بکشد.واقعاً درمانده فقط به این پیرمرد نگاه می کردم.دوباره رو به من کرد و گفت :پدر جان، وقتی پای گوسفندی می شکند چه کار می کنند؟ من مات و مبهوت مانده بودم که این چه سوالی است و من چرا باید به این سوال پاسخ دهم.این همه صغری و کبری برای چیست؟اصل موضوع را چرا نمی گوید؟

با نگاه خاصی گفتم خوب نمی دانم شاید باید پایش را بست یا آن را به یک دامپزشک نشان داد. در جواب گفت خدا خیرت دهد پس باید کمکش کرد، تا خوب شود و دردش کمتر شود،به خاطر یک شکستگی جزئی که نباید آن را کُشت.هنوز نمی دانستم که ماجرا چیست؟به همین خاطر گفتم پدرجان اینها چیست که از من می پرسی؟لطفاً بروید سراغ اصل مطلب، من چند دقیقه دیگر کلاس دارم و باید بروم درس بدهم.

کمی مکث کرد و گفت من پدربزرگ نازنین هستم .شما نباید با نوه من آن طور رفتار می کردید.شما به جای بستن پای شکسته گوسفند داری او را به کشتن می دهی.از دیروز است که در خانه گریه می کند و می گوید من دیگر به مدرسه نمی روم. حالا این بچه یک خطایی کرده است ، باید ببخشی و دل بچه ها را به دست آوری.باید به بچه محبت کنی تا به حرفت گوش دهند.

تازه فهمیدم این همه مقدمه برای چه بود، همان دیروز هم حدس می زدم که این برخورد من با نازنین تبعاتی خواهد داشت. رو به این پیرمرد عزیز کردم و گفتم که من هم می دانم که باید به بچه ها محبت کنم ولی محبت ،نادیده گرفتن خطاهایشان نیست. دلیل برخورد من هم همین دلسوزی است که تا یاد بگیرد که تقلب کار بدی است.باید سعی کند درس را یاد بگیرد و خودش حل کند. تقلب مثل دزدی است.باید بداند که هر خطایی مجازاتی دارد.

هر چه می گفتم باز همان مثال گوسفند را می زد .فکر کنم پنج یا شش بار قضیه شکستن و بستن پای گوسفند را از ابتدا تا انتها برایم گفت.من از هر دری وارد می شدم او از در گوسفندش وارد می شد. واقعاً توجیه این پیرمرد عزیز برایم غیرممکن شده بود.البته با توضیحات من کمی هم عصبانی شده بود ، فکر کنم از این که حرفش را قبول نکرده بودم از من ناراحت شده بود.

سعی کردم کمی آرامش کنم و او را قانع کنم که ناگهان برافروخت و  بر سرم فریاد زد : شما که اینجا و در این روستا حدود پنج شش سال سوء سابقه دارید چرا این کار را کردید.این همه سوء سابقه در این روستا دارید باز بچه های ما را اذیت می کنید. بس است دیگر دست بردارید.

فریادش اصلاً به سن و سالش نمی خورد ، همه دانش آموزان داخل حیاط ساکت شدند و فقط ما را نظاره می کردند. دست پاچه شده بودم و نمی دانستم چه کنم. باز هم با صدای بلند گفت این همه سوء سابقه داری و هنوز معلمی بلد نیستی.اگر من به جای تو سوء سابقه داشتم می دانستم که با بچه ها چگونه کنار بیایم.

نه توانش را داشتم و نه جراتش را که این اشتباه را به او یادآور شوم که سابقه است نه سوء سابقه،آنقدر عصبانی بود که حتی دیگر به من نگاه هم نمی کرد،با صدای بلند غرغر کنان رفت و قبل از خروج از مدرسه در کنار در ایستاد و از همانجا باز هم با صدای بلند گفت: اصلاً معلمی بلد نیستی. حیف این بچه ها

من ماندم با این همه سوء سابقه و بلد نبودن معلمی و  خیل عظیم دانش آموزانی که بهت زده مرا تماشا می کردند.

صاعقه

اولین امتحان خرداد ماه ،ریاضی بود و در سالن صدای کسی در نمی آمد. چنان مراقبتی می کردم که بچه ها حتی جرات بلند کردن سرشان را هم نداشتند.ساعت یازده سومی ها آمدند و با نظم خاصی نشستند.وقتی داشتم برگه ها را توزیع می کردم ناگهان هوا تاریک شد ،وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم هجوم تمام عیار ابرهای سیاه را دیدم که با سرعتی وصف ناشدنی قصد اینجا را کرده بودند.

چند لحظه بعد بوی خاک را استشمام کردم و این یعنی شروع یک باران بهاری.خدا را شکر امسال هوا عالی بود و باران خوبی باریده بود،که همین موجب خوشحالی اهالی روستا شده بود.وامنان درست در پشت رشته کوهی قرار داشت که مرز البرز خشک و مرطوب بود،به همین خاطر کمتر پیش می آمد که ابرها توان عبور از این سد محکم را داشته باشند.البته در اندک مواردی هم از غرب می آمدند که البته زیاد پربار نبودند.

در این چند سالی که در وامنان بودم مسیر گذر برخی ابرها را که می توانستند به این طرف بیایند را فهمیده بودم، آنها از کنار کوه بوقتو و از دره شانه وین مسیر خود را برای ورود به اینجا پیدا می کردند.آنجا تنها  مکانی بود که کمی ارتفاع کوه ها کم می شد و شکافی در بین آنها ایجاد می شد.بسیاری وقت ها شاهد تلاش بی وقفه ابرها بودم که می خواستند از دره عبور کنند. ولی گاهی هم پیش می آمد که موفق نمی شدند و غمگین مسیر بازگشت را در پیش می گرفتند.

ولی این بار کمی متفاوت بود، فکر کنم برای رسیدن به این طرف کوه بسیار تمرین کرده بودند و ورزیده شده بودند، احتمالاً یک گردان تکاور ابری پیش قراول آنها بود،نقشه خوبی هم برای عبور داشتند. چنان با مهارت از روی کوه های سترگ می غلطیدند و به این سو می آمدند که واقعاً تبحرشان را به رخ می کشیدند.وقتی معبر باز شد خیل نیروهای اصلی بود که از پشت سرازیر شدند و همه جا را فراگرفتند، این بار واقعاً عملیات کاملاً پیروزمندانه بود.

باران نم نم از این خیل عظیم و ورزیده انتظار نمی رفت، فکر کنم تازه داشتند منطقه را شناسایی می کردند، هوا کمی سرد شده بود ولی مطبوع و دوست داشتنی بود، خیلی آرام بر غلظت ابرها و تراکمشان افزوده می شد و همین خبر از بارانی جانانه می داد.وقتی همه ابرها در موقعیت های از پیش تعیین شده شان مستقر شدند فرمانده دستور آتش داد و بارانی سیل آسا شروع به باریدن گرفت.

حدود ساعت دوازده بود که نفر اول بلند شد و برگه اش را به من داد و به سمت در خروجی سالن رفت، ولی بعد از چند لحظه برگشت.از نگاهش متوجه شدم که خواسته ای دارد.اجازه گرفت تا در سالن بماند.وقتی علت را جویا شدم بیرون را نشانم داد. آنقدر باران شدید می بارید که امکان تردد وجود نداشت .اگر از در خارج می شد همان لحظه اول کاملاً خیس می شد.دیدم حق با اوست و او را به یکی از کلاس ها که خالی بود هدایت کردم.

بیرون صحنه جنگی بود تمام عیار ، رگبار باران مجال هیچ حرکتی را به هیچ جنبنده ای نمی داد، کاملاً همه را زمین گیر کرده بود ، دیدبان شان آنقدر دقیق  گرا  می داد که هیچ چیز از اصابت قطرات باران در امان نبود .ولی همه از این زمین گیری خوشحال بودند، لبخند را می شد در بعضی چهره بچه ها هم دید، واقعاً این باران زمین های تشنه این منطقه را سیراب می کرد.

زمان امتحان که نود دقیقه بود به پایان رسید ولی هیچ کس به غیر از همان یک نفر برنخواسته بود.وقتی همه برگه ها را جمع کردم هنوز بچه ها نشسته بودند و از پنجره باران را که بسیار شدید می بارید، نگاه می کردند.ما هم در کنار پنجره شاهد این سخاوت بیکران آسمان بودیم.در هر صورت حدود ساعت یک بود که کمی باران کمتر شد و بچه ها رفتند و ما هم درو پیکر مدرسه را قفل کردیم و به خانه رفتیم.

این لشکر قصد کوتاه آمدن نداشت، ما انتظار آتش بس داشتیم ولی تازه غروب توپخانه شروع به کار کرد و صداهای غرش تندر بود که از هر سو شنیده می شد.نورهایی در دوردست دیده می شد که گاهی چنان قوی بود که ما را مبهوت خود می کرد، واقعاً عجب انرژی داشت و زمانی که صدایش به ما می رسید، شیشه های پنجره را می لرزاند.

کمی بعد از اذان باران بند آمد، به بیرون خانه آمدیم و از استنشاق هوای پاک لذت بردیم، سرمایی مطبوع کمی ما را لرزاند ولی اصلاً دوست نداشتیم به درون خانه برگردیم.طراوت و شادابی از همه جا احساس می شد، درست است که شب بود و تاریکی نمی گذاشت زیبایی ها را ببینیم ولی به راحتی می توانستیم طراوت و شادابی درختان درون دره مقابل را حس کنیم.

بعد از مدت کوتاهی برق ها رفت ، تنها وسیله روشنایی ما فانوسی بود که حمید آورده بود، روشنش کردیم و در آن نور اندک به فکر تهیه شام بودیم که باز سروصداهای آسمان شروع شد و باران دوباره شروع به باریدن گرفت، تازه فهمیدیم که این چند ساعت برای پر کردن خشاب سلاح هایشان آتش بس داده بودند. حمید در همان تاریکی چند تا تخم مرغ را نیمرو کرد تا به عنوان شام بخوریم.

غرش های آسمان هر لحظه بیشتر و پر قدرت تر می شد،فکر کنم نیروهای پشتیبانی با تسلیحات قوی تری آمده بودند.حمید که در حال آماده کردن نیمرو بود گفت: با قوی تر شدن صداها و کمتر شدن زمان دیدن نور صاعقه و شنیدن غرش آن یعنی صاعقه ها به سمت ما در حال نزدیک شدن هستند.شانس بیاوریم و صاعقه به ما نخورد.

کمی ترس بر من مستولی شد، پیش خودم فکر می کردم در این صحنه نبرد مگر ما کجای کاریم که باید مورد اصابت صاعقه قرار بگیریم، کنار پنجره رفتم و از دور نور صاعقه ای دیدم و بعد از چند ثانیه هم صدایش را شنیدم، رو به آنها کردم و گفتم آقا جان ما خودی هستیم، ما از آمدن شما بسیار هم خوشحال هستیم .آقا ما طرف شما هستیم.اصلاً ما آرزوی دیدن شما را داشتیم.

حمید به پشتم زد و گفت: ترسیده ای و هزیان می گویی؟ این چرند و پرند ها چیست که می بافی؟ بیا که شام آماده شد.

سفره پهن شد و هر سه دور آن نشستیم و در آن تاریکی به زحمت اولین لقمه را برداشتم. هنوز در دهان نگذاشته بودم که همه جا سفید شد و صدای مهیبی همه جا را لرزاند.هر سه شوکه شده بودیم و فقط به همدیگر نگاه می کردیم،گوشهایم سوت می کشید، خودم را در فضا معلق حس می کردم.کمی که گذشت سیدوحید گفت نگران نباشید ما سالمیم و خانه هم چیزی نشده است.

بهت همچنان بر ما حاکم بود که حسین گفت فکر کنم صاعقه بود.گفتم صدای انفجار داشت، صاعقه غرش دارد نه این طور که انگار خمپاره 120 یا توپ فرانسوی منفجر شده است. من در درس آمادگی دفاعی وقتی اردو رفته بودیم یک خمپاره انداختم صدایش شبیه این بود ولی خیلی کمتر از این بود .شاید چیزی در خانه همسایه ترکیده .حسین در جواب گفت من مطمئن هستم این صاعقه بود و بس.

زیاد حال و حوصله بحث نداشتیم و با ترس سعی کردیم زیر لحاف خوابمان ببرد.ولی سر و صدای بیرون و ترس از اینکه این بار صاعقه به ما نزند خواب از چشمانمان ربوده بود.نمی دانم ساعت چند بود که دیگر پلکهای چشمم سنگین شد و به خواب رفتم.

صبح هوا خیلی عالی شده بود. تمام ابرها رفته بودند و آسمان صاف صاف بود.آنقدر تمیز بود که از تنفس در آن سیر نمی شدیم.شفافیت فضا چنان بود که دورترین مناطق را می شد دید و این افق گسترده حالی بسیار عالی به من داد.واقعاً همه چیز در حد اعلایش زیبا و شاداب و با طراوت بود،جنگ دیروز و دیشب پایانی برخلاف همه جنگ ها داشت، اینجا همه زنده شده بودند، همه تکاپو داشتند و همه چیز در حد کمال بود.

در عوالم خود بودم که حمید آن طرف دره که فاصله زیادی هم با ما نداشت، درختی را نشان داد که هیچ از آن نمانده بود ، سوخته و شرحه شرحه به زمین افتاده بود. حمید گفت صدای دیشب همین درخت بود که صاعقه به آن خورده بود، شانس آوردیم به ما نخورد ،چون کنار خانه درختی بلندتر از آن بود.واقعاً دیدن این منظره برایم هم جالب و هم هراس انگیز بود.اگر محاسبات دیده بان شان کمی تغییر می کرد شاید ما الآن این چنین شرحه شرحه شده بودیم.

یونس

آرام و منضبط بود ولی درسش زیاد خوب نبود و همیشه نمراتش لب مرز بود.در کلاس همیشه در گوشه ای،معمولاً کنار پنجره ساکت می نشست،اکثر اوقات هم نگاهش به بیرون کلاس بود و در طول کلاس چندین بار باید به او تذکر می دادم که حواسش به کلاس باشد.به یاد ندارم که صحبتی کرده باشد و حتی زمانی هم که برای حل سوالی پای تخته می آمد بسیار مختصر حرف می زد.با بچه ها هم نبود و به طور کلی شخصیت پیچیده ای داشت.

زنگ اول قرار بود از کلاس امتحان بگیرم.برگه ها را توزیع کردم و زمان را هم روی تخته سیاه نوشتم. همه بچه ها مشغول حل کردن بودند ،هنوز نیمی از وقت آزمون نگذشته بود که دیدم یونس مقابلم ایستاده است.اخمی کردم و گفتم که به پرسش های شما جواب نمی دهم، همه چیز در سوالات امتحان واضح است. شما راهنمایی می خواهید که در این کلاس از این خبرها نیست.

رفت نشست و چند دقیقه بعد دستش را بالا آورد، توجهی نکردم. آرام و قرار نداشت، کنارش رفتم و پرسیدم چه شده است؟با صدای نحیفی که داشت گفت آقا اجازه تمام کرده ام ، اجازه بدهید برگه را بدهم و بروم.برگه اش را نگاه کردم، یکی در میان آن هم ناقص نوشته بود.با این وضعیت حتی نمره اش به ده هم نمی رسید.اشاره کردم بنشین و بقیه را کامل کن.ولی او اصلاً در کلاس نبود و فقط خیره مرا نگاه می کرد.

بعد از مدتی احساس کردم ماندن در کلاس اصلاً برایش ممکن نیست،با سر اشاره کردم که برگه ات را بده و برو، آمد و برگه را روی میز من گذاشت و با سرعت نور از کلاس خارج شد.واقعاً احساس کردم که ریاضی را دوست ندارد و شاید هم از من متنفر است.ولی هرچه فکر می کردم به یاد نمی آوردم که تا به حال چیزی به او گفته باشم. کلاً در کلاس حواسم هست تا برخورد نامناسبی با بچه ها نداشته باشم. جدی هستم و در کارم دقیق ،ولی بداخلاق نیستم ، درست است که حتی لبخندی هم برلب در کلاس ندارم ولی واقعاً بچه ها را دوست دارم و حواسم به آنها هست.

امتحان که تمام شد ،خبر رسید که مادر یکی از همکاران ابتدایی که اهل همین روستا بود به رحمت خدا رفته است. درست بود که زیاد با این همکار ارتباطی نداشتیم و فقط در حد سلام و علیک بودیم ولی اخلاق حکم می کرد حتماً جهت عرض تسلیت خدمتشان برسیم.به همین خاطر به همراه مدیر و حسین بعد از تعطیل شدن مدرسه به سمت خانه ایشان به راه افتادیم.

برخلاف انتظار ما مراسم در مسجد بود و وقتی به مسجد رسیدم ظهر شده بود و موقع نماز ، حسین کمی مردد بود و گفت برویم و بعد از نماز برای فاتحه خوانی بیاییم ولی من اصرار کردم که بمانیم و در نماز جماعت شرکت کنیم.به یاد همان روز اول و ختمی که آمده بودم افتادم و کلی خاطرات زیبا از ذهنم گذشت.همینجا بود که برای اولین بار با اوضاعی بسیار بحرانی،آقای مدیر را  ملاقات کرده بودم.

در کنار چند تا پیرمرد دوست داشتنی به نماز ایستادم،مکبر پسر کوچکی بود که پشت به ما داشت اذان می گفت.صدایش بسیار عالی بود و توجه من را به خودش جلب کرد. واقعاً کارش را خوب بلد بود ، فراز و فرودها را بسیار زیبا اجرا می کرد.وقتی امام جماعت بلند شد تا نماز را شروع کند، آن پسر مکبر به سمت ما برگشت تا تکبیر را بگوید و با تعجب بسیار دیدم که یونس است.اولین بار بود که صدایش را اینگونه می شنیدم،و چه صدای دلنشینی داشت.او هم از دیدن من جا خورد و کمی هم ترسید به طوری که صدایش شروع کرد به لرزیدن.

بعد از پایان نماز وقتی این دو تا پیرمرد با من دست دادند ،زبری و زمختی دستانشان مرا به فکر فرو برد که سالهاست این بزرگواران با سختی تمام کار می کنند تا امرار معاش حلالی داشته باشند. چهره شکسته شان آینه تمام نمای سالهای زندگیشان بود ولی در اوج این سختی ،لبخندی بسیار زیبا بر لب داشتند و در همان لحظات کوتاهی که دستم در دستانشان بود ،انبوهی انرژی مثبت از آنها گرفتم.اصلاً انگار کوه مهربانی بودند که صفا و صمیمیت از آنها فوران می کرد.کوهی سخت با دلی مهربان.هیچ سخنی نگفتند ولی در همین چند ثانیه درسهای بسیاری بود که از آنها آموختم.

کمی که گذشت دیدم یونس بعد از پایان نماز سریع مهر ها را جمع کرد و به گوشه ای رفت و نمازش را سریع خواند و خیلی زود برگشت و در پهن کردن سفره ناهار کمک کرد.اصلاً قصد ماندن برای ناهار نداشتیم و به آقای مدیر گفتم مزاحمت ایجاد می کنیم، برویم و یک تسلیت بگوییم ، آقای مدیر اخمی کرد و گفت اینجا هرکسی از سر سفره بلند بشود بی احترامی به صاحب مجلس است.و همین باعث شد که ما هم میهمان این مجلس ختم باشیم.

یونس را زیر نظر داشتم، آرام و قرار نداشت، فقط داشت کمک می کرد ،هیچ بچه ای را نمی دیدم که مانند او کمک کند، تعدادی از بچه های مدرسه گوشه ای جمع بودند و به شدت مشغول صرف غذا بودند ولی یونس در تکاپو بود برای اینکه به این خیل میهمانان خدمت کند.و در آخر هم نفهمیدم که خودش هم ناهار خورد یا نه؟

از آقای مدیر پرسیدم که این مرحوم چه نسبتی با یونس دارد، لبخندی زد و گفت اصلاً نسبتی ندارد، یونس مکبر مسجد است و همیشه در انجام کارها کمک می کند، تمام نماز های ظهر را او مکبری می کند. به همین خاطر است که هر وقت از مدرسه تعطیل می شود دوان دوان خودش را به مسجد می رساند.این گفته های آقای مدیر مرا به فکر فرو برد.چقدر انسانها در مکان های متفاوت رفتارهای مختلف از خود نشان می دهند.

یونسی که در مدرسه صدایش درنمی آید،با کسی بازی نمی کند و حتی خوب هم پیگیر درسهایش نیست، در مسجد هر کاری می کند و آنها را هم به نحو احسن انجام می دهد.چقدر اینجا این بچه انرژی دارد، چقدر انگیزه اش برای انجام کارها بالا است و چقدر در مدرسه درست خلاف این اتفاقات رخ می دهد. باید جستجو کنم و علت این تناقض را بیابم.

راهی به ذهنم رسید تا بتوانم از اینهمه انگیزه یونس در مسجد برای پیشبرد امور درسی اش در مدرسه هم استفاده کنم.صبر کردم تا مراسم تمام شود .قرار بود بعد از مراسم همه بر سرمزار این مرحوم به کاشیدار بروند که البته ما به خاطر کلاس های بعدازظهر نمی توانستیم آنها را همراهی کنیم.بعد از دعا و صلوات ناگهان همه به سمت در خروجی مسجد هجوم آوردند و ناگهان یونس از دیدم خارج شد.

خوشبختانه او را یافتم ،در کنار در ورودی که صاحبان عزا ایستاده بودند در حال مرتب کردن کفش ها بود. اینجا هم داشت کار انجام می داد و تا آخرین لحظه در خدمت مسجد و نمازگزاران بود.بعد از عرض تسلیت به همکارمان و خانواده اش که کنار در ورودی ایستاده بودند، یونس را صدا کردم.بنده خدا خشکش زد با توجه به این که رفتارم با دانش آموزان خیلی جدی و تا حدی هم سخت گیرانه است باور نمی کرد صدایش کرده باشم.

بار دوم که کمی بلند تر صدایش کردم ،با تردید بسیار جلو آمد، دستم را به سویش دراز کردم ،در چشمانش بهت عجیبی بود.دست لرزانش بالا آمد .دستش را محکم گرفتم و در میان آن همه افرادی که آنجا بودند تعریف و تحسینش کردم.گفتم این آقا یونس واقعاً در مسجد کارهای بزرگی می کند،همیشه در خدمت نمازگزاران است و هیچ چشمداشتی هم ندارد،در مدرسه هم پسر بسیار خوبی است و من به عنوان دبیر از ایشان راضی هستم.همکار صاحب عذا هم حرف هایم را تایید کرد و چند نفری هم که آنجا بودند از او تعریف و تمجید کردند.

در همین حین روحانی روستا آمد و او هم دستی بر سر یونس کشید و از او تشکر کرد و گفت :اگر یونس نباشد خیلی از کارهای مسجد می ماند، واقعاً دستش درد نکند که کمک دست ما است.من هم ادامه دادم که به خاطر این همه تلاش و کارهای خوبت خدا اجرت می دهد ، در ضمناً من هم دونمره جایزه برای نوبت اول  برای شما در نظر می گیرم.

کمی عقب تر رفت و به دیوار تکیه داد.بالا و پایین رفتن سریع قفسه سینه اش نشان می داد که اصلاً در شرایط عادی نیست. بهت را می شد به راحتی در چشمانش دید.فقط ما را نگاه می کرد و اصلاً یارای گفتن کلامی را نداشت.مدت کوتاهی نگذشت که دوید و به آشپزخانه مسجد رفت.اصلاً یادش رفت که با ما خداحافظی کند.ولی برقی در نگاهش بود که مرا تا حدی امیدوار کرد.

به لطف همان دو نمره که قولش را داده بودم نوبت اول با نمره ای هرچند پایین قبول شد. از آن روز به بعد دیگر از پنجره بیرون را نگاه نمی کرد، هنوز در سوکتش غرق بود ولی حداقل در کلاس حضور داشت.نگاه هایش و توجهش به درس بسیار امید بخش بود،فکر کنم دیگر زیاد از من و ریاضی بدش نمی آمد.

فصل آخر

بعد از یک ترم درس خواندن با اعمال شاقه در دانشگاه آزاد علی آباد حالا موسم امتحانات فرا رسیده بود.واقعاً این نیمسال اول  برایم خیلی سخت گذشت.چهارشنبه حتماً باید به خانه می رسیدم ، چون پنج شنبه از هشت صبح تا شش غروب کلاس داشتم.یک بار همین چند هفته پیش به خاطر برف جاده بسته شد و پنجشنبه مجبور شدم یک راست از وامنان به دانشگاه بروم، علاوه بر دیر رسیدن ،خستگی واقعاً مجالی برای گوش دادن به درس برایم نمی گذاشت.

اولین امتحان دوشنبه ساعت ده صبح بود ،درس فلسفه آموزش و پرورش .البته در این ترم ریاضیات عمومی ، جبر 1 وهندسه 1 نیز داشتم، واقعیت امر به این درس زیاد توجهی نکردم و گذاشته بود که در همان شب امتحان آن را بخوانم.استادش هم فقط در کلاس حرف می زد و انواع مکاتب را توضیح می داد .از همان ابتدا برایم سوال بود که دانستن اینهمه مطالب و اسم های مختلف چه کمکی به تدریس من در کلاس می کند.آنقدر درس های سخت داشتم که وقت به فلسفه نمی رسید.

از جمعه شروع کردم به خواندن این درس و هرچه جلو تر می رفتم کار برایم بسیار سخت تر می شد، من اصلاً ذهن خوبی برای حفظیات ندارم ، حاضرم برای حل یک مسئله ساعت ها فکر کنم ولی برای حفظ یک بیت شعر جانم درمی آید. این درس هم پر بود از اسم های فراوان و ایسم های مختلف و هر کدام هم کلی توضیح و تعریف داشت. واقعاً از عهده من خارج بود.

توانستم دست و پا شکسته از شش فصل کتاب پنج فصل را بخوانم، در واقع چیز خاصی از این مطالب که خوانده بودم به یاد نمی آوردم و همین بسیار نگرانم کرده بود، به همین خاطر فصل آخر را گذاشتم برای شب دوشنبه که در خانه در محیطی آرام آن را مطالعه کنم ، همیشه فصل آخر کتاب ها بسیار مهم است و مطمعناً از آن سوالات بیشتر خواهد آمد.ضمناً فاصله مطالعه تا زمان امتحان هم کم است و امیدوارم این ذهن ضعیفم حداقل در این مدت اندک همراهی کند.

با مدیر هماهنگ کردم و دوشنبه را مرخصی گرفتم ،یکشنبه بعد از تعطیل شدن مدرسه در هوایی سرد به سمت کاشیدار به راه افتادم.می بایست حتماً به خانه می رفتم چون اگر کار به فردا صبح می کشید به هیچ عنوان ساعت 10 به دانشگاه نمی رسیدم.همین موضوع بسیار مضطربم کرده بود و راه رفتنم به هروله مبدل شده بود.بعضی جاها هم تقریباً می دویدم که نکند ماشینی از سه راه بگذرد و من به آن نرسم.

مجبور بودم از جاده بروم چون برف های آب شده مسیر میان بر را کاملاً گل آلود کرده بود و راه رفتن در آن بسیار سخت و دشوار بود.حداقل جاده شوسه بود و کمتر گِلی می شدم.ساعت یک و نیم بود که به کنار کلبه کل ممد رسیدم. نمی توانستم یک جا بایستم و فقط در حال قدم زدن بودم.هوای سرد به همراه اضطراب شدیدی که داشتم نمی گذاشت یک جا آرام بگیرم.

ساعت با سرعت عجیبی به پیش می رفت و هیچ خبری از ماشین نبود.اضطرابم به حداکثر رسیده بود،اگر امروز نمی رفتم اولین امتحانم  را از دست می دادم. چه اشتباهی کردم باید امروز را هم مرخصی می گرفتم و صبح با خیالی آسوده با مینی بوس های روستا به شهر می رفتم.ساعت سه و نیم شده بود و من هنوز در کنار جاده منتظر ماشین بودم.چشمم به جاده و به سمت نراب خشک شده بود که ناگاه صدای نیسانی که به زحمت بسیار داشت از داخل کاشیدار بالا می آمد توجهم را جلب کرد.

آقای راننده تا مرا دید ،توقف کرد .اصلاً فرصت نداد دستی بلند کنم. با لخندی گفت حتماً شهر می خواهی بروی و من هم با اشتیاق بسیار تایید کردم.جلوی ماشین که دو نفر نشسته بودند و امکانش نبود من سوار شوم، به همین خاطر مرا به سمت پشت وانت هدایت کرد. وقتی آنجا را دیدم غمی جانکاه بر دلم افتاد.پشت نیسان پر بود از گونی های سیب زمینی.هرجور فکر می کردم که چه طور روی این گونی ها جایی برای خودم پیدا کنم که بشود در آنجا نشست، چیزی به عقلم نمی رسید.

من فقط مات و مبهوت ،گونی های سیب زمینی را نگاه می کردم.ولی آقای راننده شروع کرد به برداشتن گونی ها از مقابل در عقب وانت و پرت کردن آنها به قسمت تاج وانت.نمی دانم شاید پانزده یا بیست گونی را جابه جا کرد و حفره ای در انتهای ماشین ایجاد شد. با همان لبخند گفت.اینجا بنشین هم باد نمی خوری هم جایت محکم است.

به سختی به بالای وانت رفتم و خودم را در این محفظه ایجاد شده جای دادم. دوطرف دیواره های وانت بود و دو طرف دیگر هم گونی های روی هم چیده شده ،تنگ بود و تا حدی خطرناک ولی چاره ای نداشتم باید این سختی را تحمل می کردم وگرنه درس فلسفه را می افتادم.ماشین به راه افتاد و بعد از چند دقیقه احساس کردم زیاد هم بد نیست. آقای راننده راست می گفت اصلاً باد نمی وزید و تا حدی هم گرم بود، فکر کنم سیب زمینی ها دلشان برای من سوخته بود و کمی گرما تولید کرده بودند.

از ماشین خیالم راحت شد.ولی فصل آخر هنوز آزارم می داد.تصمیم گرفتم از زمان حداکثر استفاده راببرم.شرایط نامساعد بود ولی می شد حداقل چند صفحه خواند،کتاب را درآوردم و در آن شرایط  شروع کردم به خواند فصل آخر. همه چیز خوب بود .حداقل می توانستم در این مدت یک ساعت و نیمه تا شهر حداقل یک بار روزنامه وار این فصل را بخوانم.

شروع کردم به خواندن صفحه اول ، هنوز چند سطری نخوانده بودم که به این فکر فرو رفتم که واقعاً به من می گویند دانشجوی نمونه، کیست ببیند من در چه شرایط و حالتی در حال مطالعه و افزایش دانش هستم.آنهایی که با کلی امکانات زندگی می کنند و درس نمی خوانند باید از من یاد بگیرند که حتی در سخت ترین شرایط هم درس خواندن را کنار نگذاشته ام.

غرور خاصی به من دست داد .با همین حس شروع کردم به خواندن ادامه صفحه، حتی فکر می کردم که مطالب خیلی بهتر در ذهنم نقش می بندد.صفحه را ورق زدم تا مطالعه عمیقم را در صفحه دوم ادامه دهم که ناگاه خود را به همراه تعداد زیادی از گونی های سیب زمینی معلق در هوا یافتم. آنقدر بالا رفته بودم که جاده را می دیدم.مانده بودم که چه اتفاقی افتاده که با شدت زیاد به کف ماشین کوبیده شدم و دو سه تا از گونی ها هم روی پایم افتاد.

دست انداز نبود ،فکر کنم چاهی بود عمیق در دل جاده ، هم پشتم و هم پاهایم به شدت درد می کرد، با زحمت بسیار گونی های سیب زمینی را جابه جا کردم و دوباره تقریباً به همان حالت قبل در موقعیتم مستقر شدم.کمی که آرام شدم به یاد کتاب افتادم.هرچه گشتم نبود، شاید نیمی از گونی ها را جا به جا کردم ولی هیچ اثری از کتاب نبود، تا خود آزادشهر در آن وضع نابسامان داشتم دنبال کتاب می گشتم ولی در نهایت هم چیزی پیدا نکردم.حتماً در آن لحظه که در هوا معلق بودم از دستم رها شده و به بیرون ماشین افتاده است.

وانت مقابل اداره برق آزادشهر توقف کرد و با ظاهری نابسامان و احوالی پریشان از ماشین پیاده شدم. آقای راننده تا مرا با آن وضع اسفناک دید، نگاهی ترحم آمیز به من انداخت و فقط گفت برو مسجد جامع و لباست را تمیز کن.آنقدر دلش برایم سوخته بود که حتی کرایه هم نگرفت.در وضوخانه مسجد جامعه وقتی خودم را در آینه دیدم علت نگاه های عجیب رهگذران را فهمیدم.

تمام برنامه ریزی ام برای فصل آخر به هم خورد و حتی حالا دیگر کتابی نداشتم تا بقیه فصل ها را هم تا حدی مرور کنم.پیش خودم فکر می کردم که واقعاً حیف است دانشجوی نمونه ای که پشت وانت درس می خواند،آن درس را بیافتد.صبح اصلاً پاهایم کشش رفتن به سرجلسه امتحان را نداشت.در مسیر گرگان تا علی آباد فقط به فکر این بودم که در برگه در مورد چیزی که نمی دانم چه بنویسم.ای کاش در طول سال بیشتر به این درس توجه می کردم.

چهار سوال آخر کاملاً برایم ناآشنا بود .پیش خودم گفتم همان فصل آخر کار دستم داد.سوالات قبلی را هم که نیم بند جواب داده بودم.واقعاً اولین امتحان را در اولین ترم با نمره ای عجیب و غریب افتادن، محشر است.دلم از این می سوخت که درس های سخت را تا حد زیادی آماده بودم ولی این یکی مرا زمین خواهد زد.

سرسره

بارش شدید برف دیروز  و صاف بودن هوای دیشب موجب شده بود که همه چیز یخ بزند، حتی بیست لیتری های آبی که در آشپزخانه بود منجمد شده بود،به همین خاطر آبی نبود صورتم را بشویم و هنوز احساس خواب آلودگی داشتم.امروز می بایست به نراب می رفتم.هفته ای دور روز باید مسافت وامنان تا نراب را پیاده می رفتم و برمی گشتم.همیشه پیاده روی در کوه و دشت را دوست داشتم ، ولی امروز هوا خیلی سرد بود و با این شرایط اصلاً حس پیاده رفتن نداشتم.

برای رفتن به نراب دو راه در پیش داشتم. اگر از جاده می رفتم درست یک ساعت و نیم طول می کشید. ولی راه میان بر را همیشه چهل و پنج دقیقه ای می رفتم. ساعت شش و نیم بود و چاره ای جز انتخاب مسیر میان بر نداشتم. خر و پف دوستان که در خواب ناز بودند به آسمان بود که من در دل تاریکی شال و کلاه کردم و به سمت نراب به راه افتادم.

مسیر میان بر تشکیل شده بود از دو دره که دره اول کنار وامنان بود و عبور از آن چندان مشکل نبود. در انتهای دره هم نهر کوچکی بود که از چشمه ی روستا شروع می شد و به راحتی می شد از روی آن پرید و گذشت.بعد از گذر از شیبی ملایم مسیر مستقیم می شد تا دره دوم که درست زیر نراب بود.البته ورود به دره زیاد مشکل نبود ولی عبور از رودخانه و همچنین شیب مقابل همیشه برایم چالش برانگیز بود.

از دره اول به سلامت گذشتم . در مسیر مستقیم و مسطح تا دره دوم و در هوای گرگ و میش که هنوز خورشید از پشت کوه های ستبر بیرون نیامده بود باد سردی شروع به  وزیدن گرفت، که سرمای آن را  تا مغز استخوانم حس می کردم.به دره دوم رسیدم و با سلام و صلوات پایین رفتم. زمین چنان یخ زده بود که اگر کمی بی دقتی می کردم تا خود رودخانه می غلطیدم.

به رودخانه رسیدم،بر روی این رودخانه نام «معما» را گذاشته بودم چون هر وقت به آن می رسیدم مسیر را در بسترش تغییر داده بود و باید کلی فکر می کردم تا محل عبور جدیدی پیدا کنم.آن قدر شیطان و پر تب و تاب بود که به یاد ندارم دوبار از یک جا گذشته باشد. از قبل خدا خدا می کردم تا معما راحت حل شود و مجبور نباشم در این سرما کفش ها را در بیاورم و به آب بزنم.

خدا را شکر فکر کنم رودخانه مراعات حال مرا کرده بود و از باریک ترین محل عبور کرده بود ، معما این بار خیلی سریع حل شد و با پرش از روی سنگ ها از رودخانه گذشتم و رسیدم به مقابل شیب دره ،به این مسیر «مرگ یک بار شیون یک بار» می گفتم. مستقیم و بدون هیچ زیگ زاگی به بالا می رفت. و یک باره کار را تمام می کرد ،مسیری سخت ولی کوتاه بود،به همین خاطر این نام را برایش انتخاب کرده بودم. همیشه در میانه شیب و کنار تک درخت، کمی می ایستادم تا نفسم برگردد.

یخ زدن زمین کار را برای بالا رفتن بسیار سخت کرده بود.در حالت عادی چهارچنگولی بالا می رفتم ولی حالا چهارتا کم بود و باید چند تای دیگر هم قرض می گرفتم.هر گونه اشتباه در محل قرار گرفتن پاها باعث سقوطی سهمگین می شد.سقوطی که با سر خوردن سرعتش بسیار بیشتر می شد.هرچه بالا تر می رفتم ترسم بیشتر می شد و همین باعث می شد که تمرکزم کمتر شود.

نمی دانم چرا این بار این مسیر نسبتاً کوتاه برایم طولانی شده بود ،هرچه بالاتر می رفتم ، فاصله ام از ته دره بیشتر می شد ولی فاصله تا بالای دره تغییری نمی کرد.به نزدیکی های تک رسیده بودم که ناگاه پایم سر خورد ، نمی دانم درخت دست مرا گرفت یا من دست درخت را گرفتم، ولی هرچه بود با کمک این دوست قدیمی از مهلکه نجات پیدا کردم.

دیگر چیزی به بالای دره نمانده بود. در همین موقع خورشید هم اولین شعاع های نورش را از پشت کوه مقابل متصاعد کرد. دیدن همین نورها و زیبایی ای که خلق کرده بود انرژی دوباره به من داد تا این چند قدم آخر را با قدرت بیشتری بردارم.

انتهای مسیر «مرگ یک بار شیون یک بار» ،درست ابتدای ضلع غربی روستای نراب می شد.خدا را شاکر بودم که این مسیر سخت و دشوار را داشتم به سلامت به پایان می رساندم.در همین حین بود که صدای پارس سگ ها بلند شد.نزدیک بودند، چون هنوز به بالای یال اصلی نرسیده بودم نمی توانستم چیزی ببینم ولی از صدایشان فهمیدم که به سمت من می آیند.

چند قدمی  به پایان راه نرسیده بود که ناگاه دو تا سگ بزرگ ،که داشتند همدیگر را دنبال می کردند را دیدم.از بخت بدم درست سمت من می آمدند، انگار گرای دقیق مرا گرفته بودند.و از همه بدتر هم اصلاً حواسشان به مقابل نبود و فقط همدیگر را نگاه می کردند.ضمناً من هم هنوز کاملاً به بالا نرسیده بودم و در شعاع مستقیم دیدشان نبودم.

همانجا ایستادم ، فکر کنم فقط سرم از بالای تپه قابل رویت بود، نمی دانم چرا نمی توانستم حرکت کنم.فکر کنم ناخودآگاهم محاسبه کرده بود حتماً یکی از این سگ ها به من برخورد می کند یا به سمت من حمله می کند و من تا ته دره سقوط خواهم کرد. به همین خاطر اصلاً بخش ارادی مغز را تعطیل کرده بود.درست در چند متری من سگ جلویی که بسیار هم تنومند بود تازه متوجه من شد.

فکر کنم او هم یکه خورد که یک عدد آدمیزاد این موقع صبح اینجا چه می کند؟ تا تصمیم گرفت مسیر ش را عوض کند به خاطر سرعت زیاد و هم چنین یخزدگی زمین و لغزنده بود آن ،کنترلش را از دست داد و  سر خورد و مانند گلوله از چند سانتیمتری من گذشت و با سرعتی باور نکردنی به اعماق دره سقوط کرد.دلم برایش سوخت ولی یکی هم باید دلش برای من می سوخت، چون تا برگشتم که به راهم ادامه دهم دومی غضب کرده مقابلم در حال غرّش و نشان دادن دندانهایش بود.

هرچه گفتم که به خدا من بی تقصیر م و دوستت خودش حواسش پرت شد و سر خورد ،ولی چنان نگاهی می کرد که انگار مسبب همه بدبختی های خودش و دوستش من هستم .گفتم بابا جان من معلمم و آمده ام در این جا درس بدهم، به خدا با شما کاری ندارم ،التماس می کنم شما هم با من کاری نداشته باشید.از چشمانش فهمیدم که اصلاً حرف هایم را قبول ندارد و مرا مسبب حادثه دوستش می داند.

از ما اصرار بود و از ایشان انکار.هیچ راهی به ذهنم خطور نمی کرد ، آخر سر گفتم اگر من هم سر بخورم و تا ته دره سقوط کنم راضی می شوی؟فقط غرش می کرد و عصبانیت از همه جایش می بارید.مستأصل مانده بودم .نه راه پیش داشتم و نه راه پس. پشت سر که اصلاً امکان بازگشت نبود ، کوچک ترین حرکت باعث می شد تا  من هم به کنار دوست این سگ بروم.

چند دقیقه ای به همین منوال گذشت ، نمی گذاشت تکان بخورم، کاملاً اسیر شده بودم و آرام آرام ترسم داشت به عصبانیت تبدیل می شد، پیش خود حساب کردم به سمتش حمله می کنم آخر یک چیزی می شود، بهتر از سر خوردن و سقوط در دره است.داشتم خودم را برای این حرکت انتحاری آماده می کردم که صدای پارس اولی از ته دره آمد و این یعنی هنوز زنده است.و همین باعث شد که حکم آزادی ام را صادر کند.

 خوشحال بودم که با این همه اتفاقات سر نخوردم و به ته دره سقوط نکردم.و همچنین مورد حمله سگ قرار نگرفتم.وقتی وارد روستا شدم آفتاب بالا آمده بود و همان نورهای ضعیفش مرا گرم می کرد.واقعاً این اتفاقات باعث شده بود که قوایم بسیار تحلیل رود.

روستای نراب درست بالای یک تپه بلند و روی یال اصلی بود، مدرسه هم اواسط روستا درست روی یال بود به طوری که یک طرف حیاط ،جاده ای بود که به سمت طلوع بین و نردین می رفت و طرف دیگر هم دره ای بود که بخشی از روستا در آنجا ساخته شده بود.حیاط مدرسه اصلاً دیوار نداشت و ساختمان مدرسه درست وسط یک زمین خاکی بود.

وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، همه بچه ها سر صف بودند.آرام آرام راه می رفتم تا این دمی آخری را هم به سلامت بگذرم.پیش خودم فکر می کردم که آن مهلکه با آن عظمت را به سلامت رد کرده ام، دیگر اینجا که خبری نیست.به همین خاطر سرم را بلند کردم تا بچه ها را ببینم.آنها هم تا مرا دیدند همه با هم با صدایی بلند سلام کردند . تا آمدم لبخند را بر چهره ام نقش ببندم و خودم را برای جواب سلام گفتن آماده کنم، نفهمیدم چه شد که یک دفعه خودم را معلق در میان زمین وآسمان یافتم .

نه فرصتی برای واکنش بود و نه مهلتی برای فکر و چاره، با شدت با پشت به زمین خوردم.نفسم بالا نمی آمد و دچار خفگی موضعی شده بودم.برای تنفس دست و پا می زدم و هرچه تلاش می کردم نمی توانستم دمی بگیرم.نمی دانم در این اوضاع چه شد که چشمم به آقای مدیر که روی سکو بود افتاد که غرق در خنده بود.من در حال موت بودم او در حال طرب.

بچه ها دورم جمع شدند، عده ای همچنان می خندیدند ولی دو سه تا از کلاس سومی ها آمدند و مرا بلند کردند، آقای مدیر که تازه به عمق فاجعه پی برده بود آمد و از پشت مرا گرفت و شروع کرد به فشار آوردن بر قفسه سینه ام ، خوشبختانه نفسم برگشت و با حالی زار و نزار به دفتر رفتم.

پیش خودم فکر می کردم  ای کاش با آن سگ اولی تا دره سر می خوردم و اینجا جلوی اینهمه دانش آموز دختر و پسر به این وضع اسفناک ضایع نمی شدم. سر خوردم به کنار ،دست و پا زدنم بسیار ناجور بود، حالا بچه ها در مورد من چه فکری می کنند؟ معلم دست و پا چلفتی.آنها از آنهمه تهور و شجاعتم در چند دقیقه قبل که خبر نداشتند.

قورمه سبزی

خانه کنار حمام قدیمی جای دنج و ساکتی بود، یکی دو سالی است که در این خانه با حمید و سیدوحید زندگی می کنم. دیگر آقا نعمت و خانواده بسیار پر محبتشان در کنارم نیستند. واقعاً نبودشان را احساس می کنم.اوایل سخت بود ولی با گذر زمان به این شرایط هم عادت کردم.سید وحید و حمید از بهترین دوستانم هستند و بودن در کنارشان برای من موهبتی بزرگ بود.

سیدوحید شخصیتی بسیار دوست داشتنی داشت.مانند من سنگین وزن بود و به قول خودش از آن تپل های بامزه بود و واقعاً هم راست می گفت.هیچگاه خنده از روی چهره اش نمی رفت و همیشه پر بود از انرژی های مثبت.گاهی در اوج سختی ها و مشکلات کارهایی می کرد که با خنده همه چیز را فراموش می کردیم.دبیر زبان انگلیسی بود و در کارش هم بسیار جدی  بود.

مهمتر از همه دست پخت اش بود که واقعاً حرف نداشت. همه چیز درست می کرد، آن هم به نهایت خوشمزگی. سه روزی در هفته پیش ما بود و آن روزها بهترین روزهای ما بود.نمی گذاشت در خانه دست به سیاه سفید بزنیم و همه کارها را خودش انجام می داد .برعکس همه جا که ناهار مفصل است و شام مختصر اینجا شام های سیدوحید چیز دیگری بود.به خاطر دوشیفت بودن زیاد فرصتی برای ناهار نداشتیم.

سید به غذاهای ساده اکتفا نمی کرد و کارهای بزرگ انجام می داد.واقعاً لیست غذاهایش از تنوعی مثال زدنی بهره داشت.امروز صبح که بیدار شده بود، کلی لوبیا و گوشت و یکسری مخلفات را داخل قابلمه پر از آب روی بخاری بارگذاشت. اول فکر کردم آبگوشت است ولی وقتی خودش آمد ،گفت: می خواهم امشب قورمه سبزی درست کنم.چشمانم از تعجب داشت از حدقه بیرون می زد. آخر مگر می شود در اینجا قورمه سبزی پخت.قورمه سبزی مال مادرها است که کلی برای آن زحمت می کشند و وقت صرف می کنند، ولی اینجا که کسی نیست بالای سر غذا باشد.

وقتی اینها را به سید گفتم نگاهی از سر تا پای من کرد و گفت انگار هنوز سید را نشناخته ای ، ببین امشب شام چه قورمه سبزی ای به شما بدهم  که مزه اش را تا آخر عمر فراموش نکنید.در مدرسه تمام فکر و ذکرم به شام بود و از این ناراحت بودم که چقدر باید منتظر بمانم تا شب شود و این غذای لذیذ را نوش جان کنم.واقعاً انتظار کاری بس دشوار است.

ظهر سبزی ها را اضافه کرده بود و این قورمه سبزی تا غروب کاملاً جاافتاده شده بود. رنگ و لعابش که حرف نداشت، بوی آن نیز مسحور کننده بود. سید شروع کرد به پختن برنج و من هم طبق عادتی که داشتم ،آرام و بی سر صدا وارد آشپزخانه شدم و تکه نانی را در خورشت فرو بردم و درون دهان گذاشتم. وای چقدر لذیذ بود، واقعاً با قورمه سبزی های مادرم رقابت می کرد.ولی نگاه سید همه این لذت ها را در لحظه از بین برد.نمی دانم چرا درست همانند مادرم مرا از آشپزخانه اخراج کرد.

با بوی برنجی که داشت دم می کشید و همچنین قورمه سبزی جا افتاده دیگر تاب تحمل نداشتم و به حمید گفتم سفره را پهن کنیم که دارم از گرسنگی جان می دهم. وقتی حمید سفره را آورد ،سید شال و کلاه کرده با یک کاسه بزرگ پر از قورمه سبزی در حال بیرون رفتن بود.فقط نگاهش می کردم و به دنبال علت این حرکتش بودم ، که لبخند ملیحی زد و گفت برای همسایه می برم.

من و حمید بهت زده فقط با چشمانمان دنبالش می کردیم، همسایه!!!!! کدام همسایه؟ از کی تا به حال ما برای  همسایه ها غذا می بریم. اصلاً ما که همسایه ای که اینگونه روابطی با آن داشته باشیم نداریم.یک طرف خانه که دره است و طرف دیگر هم حمام مخروبه قدیمی و پشت خانه هم کوچه است. اولین همسایه با ما حدود صد متر فاصله دارد.

من و حمید در کنار سفره و در سکوتی عمیق غرق بودیم.گرسنگی ، انتظار و همچنین سوالات بسیار بی جوابمان همه دست به دست هم داده بود که اعصابی به هم ریخته داشته باشیم. مدتی گذشت که نمی دانم کوتاه بود یا بلند که سید بازگشت ، همان صدای جز روغن داغی که به روی برنج ریخت تا حدی آرامش را به من بازگرداند. سریع برنج ها را در بشقاب ها کشید و کاسه ای البته کوچکتر از کاسه همسایه پر از قورمه سبزی وسط سفره گذاشت.

همیشه غذا برای من حکم مسکن و آرام بخش را دارد، دیدن این صحنه باعث شد همه آن مسائل و مشکلات را فراموش کنم و آماده شوم برای شروعی بسیار فرح بخش. غذایی که از هفت صبح بارگذاشته شده و بعد از حدود دوازده ساعت طبخ به چنان جاافتادگی ای رسیده ، همین رنگ و عطر و بویش با روح و جان آدمی بازی می کند. اولین نفری بودم که خورشت را روی برنج ریختم .همچون سبزه زاری شد که تپه ای بایر را مزین می کرد.

شروع کردم به خوردن ،به نهایت لذیذ بود.واقعاً همه چیز در بهترین حالت خود بود، حمید و خود سید هم شروع کردند. این بار هر سه در سکوتی پر از لذت غرق بودیم و با ولع تمام این هنر سید وحید را تناول می کردیم.ولی بعد از مدتی هرچه در قورمه سبزی درون بشقاب گشتم خبری از گوشت نبود.صبح دیده بودم که سید مقدار متنابهی گوشت درون قابلمه ریخته بود.اول فکر کردم حتماً مشکل از بشقاب من است و در برداشت از کاسه قورمه سبزی متاسفانه نایل به گوشت نشده ام.ولی وقتی به حمید نگاه کردم او هم در حال جستجو در بشقابش بود.

هر دو ناگاه به سمت کاسه خورشت رفتیم و متاسفانه در  کاوشی هم که آنجا داشتیم هیچ خبری از گوشت نیافتیم،نگاه متعجبانه ما به سمت سید متمرکز شد.تا خواستیم چیزی بگوییم. رو به ما کرد و گفت :چیه؟مشکلی دارید؟ بدمزه شده؟ شور شده؟ من گفتم سیدجان دستت درد نکند آنقدر خوشمزه است که نمی دانم چه طور بخورم .ولی حمید خیلی رک  و پوست کنده گفت:سیدجان گوشتهایش کو؟

سید خندید و گفت :مزه اش که هست، خودش نباشد که اشکالی ندارد.تعجب ما بیشتر شد که آنهمه گوشت کجاست؟گفتم سید جان اگه خودت همش را خوردی بگو، نوش جان. من یک نان به خورشت زدم و آنگونه برخورد کردی، حالا خودت اصل ماجرا یعنی همه گوشت ها را خورده ای؟باشد، اشکال ندارد، واقعاً با این همه زحمت که کشیده ای حق داری و ما هم فقط به خاطر کنجکاوی پرسیدیم.

 خندید .واقعیت امر سید همیشه می خندید و هر چه می گفتی فقط می خندید ، در این چند سال عصبانتیش را ندیده بودم.ولی نمی دانم چرا این بار جنس خنده هایش جور دیگری بود، یک جوری ته دلش هم غنج می رفت و می خندید. با اصرار زیاد ما در نهایت  گفت ،که تقریباً همه را در کاسه قورمه سبزی ای که برای همسایه برده ریخته است.البته به گفته او باید حداقل سه قطعه باقی مانده باشد .

مانده بودیم بخندیم یا بگرییم ، این همسایه مگر کیست که اینقدر ارزش دارد که ما باید گوشت خورشتمان را نیز به آنها ببخشیم.حمید که همیشه مغز متفکر ما بود ،به فکر فرو رفت و بعد از مدت کوتاهی رو به سید کرد  و گفت :خاک بر سرت ، نکند کاسه را برای خانه دوتا کوچه بالاتر بردی؟سرخ شدن سید نشان از این می داد که بله کاسه خورشت به همان مکان مورد نظر رفته است.

داد و بیداد ما بالاگرفت و به شوخی وخنده خیلی سربه سرش گذاشتیم که خاک برسرت که استاد جوگیر شدن هستی،ما را فروختی !، چند فروختی؟ ، آدم فروش ،خودنما، ریاکار مهربان ،نَدید بَدید، خودشیرین ، فریفته و ای عاشق گم گشته در کوه و دشت.

ساکت بود و فقط نرم می خندید، البته قورمه سبزی سید بدون گوشتش هم بسیار لذیذ بود. تا جایی که امکان داشت خوردم،ولی خیلی دوست داشتم باز هم این امکان بیشتر می شد. بعد از شام و  تا پاسی از شب سید از آماج حملات ما در امان نبود و تنها واکنشش هم مانند همیشه لبخند بود.

دوتا کوچه بالاتر از ما خانه چند تا از همکاران خانم بود که تازه امسال آمده بودند ،همه اهل مازندران بودند و در مقطع ابتدایی تدریس می کردند.چون در مدرسه ابتدایی بودند ما زیاد آنها را نمی دیدم،به همین خاطر هم آنها را نمی شناختیم.در این بین فقط مانده بودم که سید چه طور آنها را می شناخت که در آن شب سرد زمستانی کاسه به دست این همه راه رفته بود تا به آنها قورمه سبزی بدهد؟

البته در نهایت قورمه سبزی پر گوشتش هم به او کمکی نکرد!!!!!!!!!!!