سفرنامه

در تابستان سال ۱۳۹۷ سفری به مدت دوهفته به سمت شمال غرب کشور داشتم.اتفاقاتی که در این سفر برایم رخ داد را در قالب یک سفرنامه نوشته ام که از طریق لینک کناری و همچنین لینک  زیر می توانید به آن دسترسی داشته باشید.

سپاس بیکران

محزون

از همان جلسه اولی که وارد کلاسشان شدم توجهم را به خودشان جلب کردند.هر دو قد بلند ی داشتند و به همین خاطر کنار هم در میز آخر نشسته بودند.آنقدر شبیه به هم بودند که تشخیص آنها برای من غیر ممکن بود.صورتشان که هیچ تمام لباس و ظاهرشان هم عیناً مانند هم بود.

در همان آزمون وردی که در ابتدای سال برگزار کردم دانستم که این دو در ریاضی بسیار ضعیف هستند و در طول سال کار زیادی باید روی آنها انجام دهم.ولی بعد از چند جلسه سکوت و سربه زیری بیش از حد آنها کار را بر من بیشتر سخت می کرد. حتی به اجبار هم پای تخته نمی آمدند.

هرچه بیشتر جلو می رفتیم وضعیت این برادران بیشتر وخیم می شد و هرچه می گذشت در چهره ی آنها بیشتر آثار غم و یاس می دیدم.انگار می خواستند هر دو گریه کنند ولی هر جوری که می شد جلوی خود را می گرفتند.تمام تلاش من هم برای نزدیک شدن به آنها و فعال تر کردن آنها  با شکست مواجه می شد.هفته ای دو زنگ برای راه انداختن آنها اصلاً کفاف نمی داد.

امتحان دوم که در انتهای ماه دوم سال تحصیلی بود را تصحیح کردم و دوباره هر دو نمره بسیار پایین گرفتند.تعداد زیادی از بچه ها شروع به رشد کرده بودند ولی این دو برادر به همراه سه نفر دیگر هیچ تغییری در شرایطشان به وجود نیامده بود و این اصلاً نشانه خوبی نبود.

طبق معمول از طرف مدیر خانواده های این چند نفر را خواستم تا توضیحات لازم را به آنها بدهم.پدر و مادرها آمدند و از وضعیت کودکشان آگاه شدند و تا حدی هم قول همکاری دادند.ولی هرچه صبر کردم خبری از والدین این دو برادر نشد که نشد.

مدیر مدرسه فردی بود که در اینگونه موارد پیگیری های موثری داشت و واقعاً به دنبال حل مشکل بود .قبل از اینکه من چیزی بگویم خودش متوجه شده بود که والدین این دو نفر نیامده بودند و به من گفت که حتماً پیگیر قضیه خواهد بود و همین برایم قوت قلبی شد که شاید بتوان کاری کرد.

چند هفته بعد در زمان زنگ تفریح پیرزنی فرتوت و شکسته با کمری دوتا وارد دفتر شد و مدیر او را به سمت من هدایت کرد.این زن ،مادربزرگ آن دو برادر بود .وقتی با صدایی لرزان سلام کرد غمی که در چهره داشت بر من هم سرایت کرد و همین موجب شد که کمی مکث کنم.گفت پسرم پاهایمم درد می کند و اگر اجازه بدهی بنشینم. خجالت زده او را به سمت صندلی هدایت کردم.

خیلی آرام حرف می زد و برای شنیدن صحبت هایش باید خیلی دقت می کردم.بدون اینکه من چیزی بگویم یا بپرسم گفت.پسرم من هم اگر جای این بچه ها بودم درس نمی خواندم.مادرشان دو سال است که طلاق گرفته و رفته و حالا بعد از این مدت تازه دلش برای بچه ها تنگ شده و هفته ای یک بار می آید و فقط یک روز با خودش می برد. آخر مادرجان اگر دلت برای بچه ها تنگ شده ،اگر بچه ها را واقعاً دوست داری ،بیا و سر زندگی را بچسب و اینهمه خون جگرمان نکن.اینطور که بیشتر این بچه ها را عذاب می دهی.

پدرشان هم که بیماری قلبی دارد و در خانه افتاده ، از دست من و حاجی هم که کاری بر نمی آید. همینکه اینها گرسنه نباشند برای من یک عالمه است.تازه خواهرشان هم که ششم است مریض است. نمی دانم چه مرگش می شود که یک دفعه عصبانی می شود و می زند همه چیز را می شکند. دکتر هم برده ایم ولی هیچ افاقه نکرده است.این دو تا هم که مظلوم تاریخ اند،تابستان ها سر باغ مردم می روند تا خرج مدرسه شان را در بیاورند.من و حاجی که در زندگی خود مانده ایم چه برسد این بندگان خدا.

اشک در چشمانش حلقه زد و دیگر نتوانست ادامه دهد.حالم اصلاً خوب نبود. دوست داشتم تنها می بودم و یک دل سیر گریه می کردم.آنقدر بر من فشار آمد که یارای صحبت کردن نداشتم و حتی اگر هم داشتم چه می خواستم بگویم.این بچه ها دورانی که باید فقط به فکر بازی و نشاط باشند در دریایی پر تلاطم که هیچ ساحلی ندارد سرگردانند.

پیرزن رفت و من ماندم با کوهی سوال که در  یافتن پاسخشان عاجز بودم.چرا ها چنان از جلوی چشمم رژه می رفتند که مجالی برای چیز دیگر نمی گذاشتند.زنگ آخر در کلاس نهم ندانستم که چه درس دادم و فقط دانش آموزان دانستند که من اصلاً حالم خوب نیست.

وقتی این برادران را در آن خانه تجسم می کردم که در میان اینهمه مشکلات و مصایب چگونه روزگار می گذرانند تنم به لرزه می افتاد.تجسمش غیرممکن است تجربه اش چگونه است؟ تازه فهمیدم که چرا حتی یک لبخند کوچک هم بر لبان این برادران نیست. چهره هایی محزون که وقتی نگاهشان می کنی  دنیا بر سرت خراب می شود.

حال من چگونه می توانم به اینها ریاضی درس بدهم. از جبر چه بگویم که خود در نهایت جبر زندگی می کنند.چگونه حل معادله به آنها بیاموزم که معادله زندگی آنها هیچ جوابی ندارد.چطور از لذت حل مسئله برای آنها بگویم که حتی خود لذت را هم نمی دانند.

چهره های محزون آنها که نشان از دردی خانمانسوز دارد  که تا ابد هیچگاه از  ذهنم پاک نخواهد شد.و عجب از این روزگار دارمکه نام خانوادگی آنها هم در معنی بر این حالات دلالت داشت.