ماهواره

خسته و کوفته از راه رسیدم و بعد از خوردن یک عصرانه مختصر خوابیدم. از صبح ساعت هفت که به راه افتاده بودم تا ساعت پنج عصر که رسیده بودم خانه چشم روی هم نگذاشته بودم. در مینی بوس روستا که سرپا بودم و در اتوبوس هم به خاطر نبودن جا ،پای بوفه بودم ، به همین خاطر خیلی خوابم می آمد.

نمی دانم چقدر خوابیده بودم ولی با صدای مادرم بیدار شدم که می گفت آماده شو که باید برویم مهمانی. چشمانم را مالیدم و گفتم چه خبر است که خواهرم جواب داد خانه عمه شام دعوت هستیم. بلند شو آماده شو  که دیر هم شده. کمی غرغر کردم و در نهایت با بی میلی به خانه عمه رفتیم.

امیدوار بودم پسرعمه ام که ده سالی از من بزرگتر بود در خانه نباشد. عادت بسیار بدی داشت و آنهم شوخی های بسیار تند و گزنده اش بود و تازه باید تحمل هم می کردم چون اگر واکنش نشان می دادم میزان آن را بیشتر می کرد. به همین خاطر همیشه برایم صحبت با او سخت بود.

خوشبختانه خانه نبود و سرویس اتوبوس داشت و شب را باید در رویان می ماند. به همین خاطر خیالم راحت بود و همین باعث شد شام را با آرامش خاصی بخورم. بعد از شام ، بزرگترها مشغول صحبت بودند و من هم که حوصله ام سر رفته بود تلویزیون را روشن کردم. وقتی تصویر آمد در حال پخش شو شو موسیقی بود آنهم با خواننده زن،تعجب کردم و به میز تلویزیون نگاه کرم تا شاید ویدئو به تلویزیون وصل باشد. حدسم تا حدی درست بود و دستگاهی در زیر تلویزیون روشن بود.

جلو رفتم و خواستم نوار ویدیو را در بیاورم ولی هیچ جایی و هیچ دکمه ای برای خارج کردن فیلم نداشت. از شوهر عمه پرسیدم که چطور می شود فیلم را در آورد، خنده ای کرد و گفت این دستگاه ماهواره است. چشمانم گرد شد چون اولین بار بود ماهواره را می دیدم. شوهر عمه در مابین صحبت با پدرم گفت که تازه وصل کرده اند و صد کانال می گیرد.

دهانم باز مانده بود ، آخرین حد کانال ما شبکه پنج بود که تازه پز می دادیم که فقط در تهران آن را می توان دید. بقیه جاها چهار تا کانال بود و بس. کنترل را گرفتم و زدم کانال شماره یک، فیلمی در حال پخش بود که تصمیم گرفتم آن را تماشا کنم تا حوصله ام سر نرود. حدود نیم ساعتی از آن را تماشا کردم ولی چون داستانش خانوادگی و طلاق و این موارد بود خوشم نیامد و بیشتر حوصله ام سر رفت و کانال را عوض کردم.

همه مشغول صحبت بودند و کسی هم تلویزیون نگاه نمی کرد به همین خاطر فکری به ذهنم زد. شروع کردم این صد کانال از شماره یک  عوض کردن، رو هر کانال بیشتر از سی ثانیه هم توقف نمی کردم و همین طور کانال ها را عوض می کردم. برایم جالب بود چون هیچ دو کانالی نبود که برنامه ای مشابه داشته باشند ولی برخلاف آن در همین پنج کانال تلویزیون ما بسیار اتفاق می افتاد که در آن واحد همه شان سخنرانی پخش می کردند.

حدود یک ساعت و نیم طول کشید که تمامی کانال ها را رفتم و برگشتم و برایم هم خیلی جذاب بود. یک شبکه راز بقا نشان می داد، آن یکی فیلم وسترن داشت ، یکی ورزشی بود و مسابقات شیرجه از ده متر را نشان می داد. آن یکی مستندی درباره جنگ جهانی دوم پخش می کرد و خیلی چیزهایی که تا به حال هیچ ندیده بودم.

یک شبکه داشت والیبال زنان را نشان می داد، اصلاً تا به حال نشنیده بودم که زنان هم والیبال دارند چه برسد به دیدن آن. چون خودم هم والیبال بازی می کردم و قبلاً هم  در تیم دانشگاه بودم ، کمی با دقت نگاه کردم و واقعاً بازی آنها دست کمی از مردان نداشت. آبشار های قوی و دفاع های بلند و دریافت های خوب شان برایم جالب بود.

غرق در نگاه بود که یکی محکم زد پشت سرم تا برگشتم دیدم عمه جان است که با چشمانی اخم آلود نظاره گر من است .تا خواستم بپرسم چه شده که خودش گفت: خجالت نمی کشی داری این زنهای بی حجاب و بدتر از آن با این لباس و سر و وضع را نگاه می کنی، خجالت بکش ،مگر تو بچه مسلمان نیستی؟ صد دفعه به این علی آقا گفتم این ماهواره را نگیر ، بد آموزی دارد.

نمی دانم شاید هم بد آموزی داشت ولی غر لند عمه جان چنان ترساندم که  اصلاً تلویزیون را خاموش کردم. و همین موجب خنده بقیه شد. بنده خدا مادرم از من حمایت کرد که این بچه والیبالیست است و این ورزش را دوست دارد، ولی کسی جلودار عمه جان نبود که نبود. ولی خدا را شکر آخرش به خیر و خوشی تمام شد.

فردای آن روز حوالی ظهر بود که مادر صدایم زد که بیا تلفن با تو کار دارد، تعجب کردم و گفتم کی هست؟ گفت پسر عمه ات کارت دارد؟ سابقه نداشت او با من کار داشته باشد.وقتی گوشی را گرفتم بعد از احوالپرسی با لحن خاصی به من گفت دیشب برای چی اینهمه کانال عوض کردی، مرد حسابی مگر باید به هر صد تا کانال سر میزدی که اینهمه رفتی بالا و برگشتی پایین.

مانده بودم از کجا فهمیده ، فکر کردم حتماً کار عمه است ولی وقتی بیشتر فکر کردم او در آنطرف اتاق بود و در همان آخرها بود که به سمت من آمد. پس شاید دستگاه این کار را به حافظه سپرده و شاید اصلاً دستگاه سوخته و گردن من انداخته اند.وقتی علت را جویا شدم با لبخند خاصی گفت آقا قدرت از دستت خیلی شاکیه و خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد.

بعدها فهمیدم که اینها با یک سیم همسایه پایین را هم در ماهواره شریک کرده اند و معمولاً هر شب فیلمی را می بینند. و من آن شب چه کرده بودم با آنها برای دیدن فیلمشان.در هر صورت هنوز هم که هنوز است یکی از مواردی که پسرعمه جان همیشه مرا دست می اندازد قضیه ماهواره و گشتن در کانالهای آن است.

مهمان

سرکلاس آرام و قرار نداشتند.یک دقیقه هم یکجا نمی نشستند و فقط با صدای بلند با هم صحبت می کردندو در کلاس از این طرف به آن طرف می رفتند.دو تا بیشتر نبودند ولی اندازه یک کلاس سی نفری شلوغی و شیطنت و سروصدا داشتند. هرچه هم تذکر می دادم گوششان بدهکارنبود. حرف هایم را اصلاً نمی فهمیدند.
از اولین جلسه بعد از عید به کلاس آمده اند و از همان روز اول کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. اوایل کمی به آنها چشم غره می رفتم تا شاید کمی آرام بگیرند ولی اصلاً تاثیر نداشت. یک بار که همینجوری بی اجازه آمده بودند کنار تخته سیاه ،به آنها گفتم اینجا کلاس است و قوانین خودش را دارد شما باید بعضی چیزها را رعایت کنید. خواهش می کنم کمتر سروصدا کنید.
نگاهشان به من نشان می داد که هیچ نفهمیدند و با همان سروصدای همیشگی شان به آخر کلاس رفتند. وقتی برگشتم و بچه های کلاس را دیدم ، یکه خوردم. بندگان خدا در حالت بهت مانده بودند و به هر زحمتی بود داشتن خنده هایشان را کنترل می کردند. به آنها اخم کردم و گفتم شما هم با اینها هیچ فرقی نمی کنید. از بس که شلوغ هستید. و همین باعث شد خنده در کلاس منفجر شود . ولی من همچنان جدی داشتم روی تخته سیاه محور مختصات می کشیدم.
آنقدر آمدند و رفتند و سروصدا کردند که تاب تحملم تمام شد و یک بار که واقعاً مخل کلاس شده بودند با حالتی خیلی جدی در را باز کردم و گفتم بفرمایید بیرون، بچه ها باز غرق خنده شدند و با نهیبی آنها را ساکت کردم.دو سه باری مودبانه خواستم از کلاس خارج شوند ولی اصلاً توجهی نکردند. در آخر سر خیلی موقر دنبالشان کردم و بعد از دو دور چرخیدن در کلاس توانستم اخراجشان کنم.
سکوت خیلی خوب بود و با آرامش بهتر می شد درس داد.حدود نیم ساعتی گذشت که واقعیت امر دلم برایشان تنگ شد . به سروصدا و شیطنتشان خو گرفته بودم و نبودنشان در کلاس کاملاً محسوس بود، حتی این را در پچ پچ های بچه ها هم فهمیده بودم.مبصر کلاس را صدا کردم و گفتم برو بیرون و آن دو تا را صدا کن تا به کلاس برگردند.فقط خیلی جدی گفتم به آنها بگوید که کمتر سروصدا کنند. مبصر که از خنده دلش را گرفته بود ،بیرون رفت.
چند دقیقه بعد برگشت و با ناراحتی گفت آقا اجازه از مدرسه رفته اند.پیش خودم فکر کردم شاید کمی زیاده روی کرده بودم و باید ملاطفت بیشتری به خرج می دادم.چیزی به زنگ نمانده بود که با سر و صدا داخل کلاس شدند ولی این بار از پنجره آمدندو باز همین باعث انفجار خنده در کلاس شد.تازه داشتم غرغر می کردم که زنگ تفرح خورد.
وقتی موضوع را با آقای مدیر در جریان گذشتم و از او هم کمک خواستم فقط با خنده هایش مواجه شدم که خیلی عصبانی ام کرد.با جدیت تمام به آقای مدیر گفتم حل اینگونه مشکلات بر عهده شماست.آموزش در کلاس من با وجود این دو تا مختل شده است.ولی نمی دانم چرا او هم مانند بچه ها از خنده دلش را گرفت.
یک ماه تمام تحمل شان کردم و شاید هم آن دو مرا تحمل کردند. خانه شان را روی لوله گاز انتهای کلاس ساختند و اواخر اردیبهشت بود که دو تا هم جوجه آوردند. من یواش حرف می زدم و درس می دادم و بچه های کلاس هم که انصافاً درک خوبی داشتند اصلاً سروصدا نکردند.
این دو پرستوی مهاجر بهانه ای برای من شده بودند که با همان حالت جدی همیشگی و بدون هیچگونه کوتاه آمدن از اصول رفتاری ام باعث شوم که مدتی محیط کلاس برای بچه ها جالب و خنده دار باشد و خیلی هم تاثیر گذاشت.
آخر سال آقای مدیر جمله ی جالبی به نقل از بچه ها به من گفت.
«این آقای دبیر ریاضی قیافه و اخلاقش مثل درسش سخته ولی خودش خیلی خوبه»

پدر و مادر

همیشه هفته های منتهی به امتحانات بسیار خسته کننده و طاقت فرسا بود . این دانش آموزان خودشان که زحمت دوره کردن را نمی کشند و ما باید کلی انرژی مصرف کنیم تا شاید کمی از مطالب قبلی را به یادشان بیاوریم. ولی امسال کار جدید شروع کردم و نمونه سوال به آنها دادم تا به عنوان تکلیف در خانه انجام دهند بعد سر کلاس اسمهایشان را می خواندم تا روی تخته سیاه حل کنند.
خسته از دو شیفت مدرسه و سروکله زدن با بچه ها و کلی معطلی برای یافتن ماشین ،موقع اذان بود که به سر جاده اصلی رسیدم. کنار پاسگاه منتظر بودم که برای اولین بار شانس به من رو آورد و ماشین زود گیر آوردم. وقتی به شاهرود رسیدم و به پلیس راه رفتم یک اتوبوس سوپر ویژه آمد. از همان بیرون هم می شد تفاوت بسیارش را با اتوبوسهای ناسیونال معمولی فهمید ،ولی وقتی سوار شدم و شاگرد از من کرایه را گرفت کاملاً تفاوتش را با اعماق وجودم حس کردم.
واقعاً راحت بود و سریع می رفت و قدرتش هم در بالا رفتن از گردنه با اتوبوس های معمولی قابل قیاس نبود. کنار مرد میانسالی نشستم که با چهره ای غم گرفته داشت به تاریکی های بیرون می نگریست. خودم را آماده کرده بودم که تا تهران بخوابم و کمی از خستگی را از بدن بیرون کنم.
تازه چشمانم گرم شده بود که کناری صدایم زد و از من خواست بلند شوم تا او برود و آبی بنوشد. برایم جالب بود ،همیشه در اتوبوس ها شاگرد یک لیوان و پارچ دستش می گرفت و کل اتوبوس را با آن آب می داد و من چقدر تشنگی می کشیدم تا انتهای مسیر. حس کنجکاوی ام مرا هم بلند کرد و به سمت آبسرد کن رفتم و خیلی با کلاس در یک لیوان یک بار مصرف آب سردی نوشیدم و چقدر گوارا بود.
موقع نشستن همان فرد میانسالی که کنارم نشسته بود از من خواست تا سمت پنجره بنشینم چون می گفت شاید در طول مسیر بخواهد آبی بنوشد و یا سیگاری بکشد، من هم قبول کردم و نشستم و همین باعث شد که سر صحبت باز شود. از شغلم پرسید و من هم در پی پاسخم، فهمیدم که تازه بازنشسته شده و در راه است تا به پدر و مادرش سر بزند.
خسته بودم و دوست داشتم بخوابم ولی مجبور بودم به صحبتهایش گوش دهم .نمی دانم چه شد که درد دلش باز شد و شروع کرد به باز کردن سفره زندگی اش پیش من. فکر کنم منتظر بود تا کسی را پیدا کند که بشنود و او هم خودش را تخلیه کند.
وقتی در میان صحبت هایش گفت ناپدری و نامادری ام در خانه تنها هستند و بقیه بچه ها به آنها سر نمی زنند، تعجب کردم چون یکی از دو حالت ناپدری یا نامادری ممکن است و هر دو آن همزمان غیر ممکن است. او داشت صحبت می کرد ولی من هیچ نمی شنیدم چون کاملاً درگیر این بودم که چرا و چگونه این طور شده است؟ به قول ما در ریاضیات این معادله جواب هایش غیرقابل قبول است. هرچه با خود کلنجار رفتم قانع نشدم و دل به دریا زدم از او پرسیدم که چرا ؟ شاید اشتباه شنیده بودم .
ولی وقتی گفت که اشتباهی در کار نیست و من هم ناپدری دارم و هم نامادری تعجبم بیشتر شد و او هم فهمید و شروع کرد به توضیح دادن.
سالها پیش مادرش را از دست داده بود و چون همه فرزندان در شهرهای دیگر بودند، بعد از چند سال تصمیم گرفتند تا پدرشان تجدید فراش کند. اوضاع خیلی خوب بود و هر دو با هم زندگی خوب آرامی داشتند و بچه های هر دو هم با هم ارتباط خوبی داشتند و همه چیز مرتب بود که اجل ،پدرشان را نیز برد و آنها غمی دوچندان را تحمل کردند. بعد از فوت پدرشان به قول خودش مادر یدکی اش چند سالی در همان خانه پدرشان زندگی کرد و وضعیت هم بد نبود که پیرمردی عاشق او شد و هر دو پایش را در یک کفش کرد که با او ازدواج کند.هرچقدر فرزندانش مخالفت کردند، پیرمرد رضایت نداد و آنقدر رفت و آمد تا دل مادرشان را برد و با او ازدواج کرد و در همان خانه پدری آنها ماند.
سه خانواده به طور عجیبی به هم مرتبط شده بودند و او حالا پدر و مادری داشت که اصلاً پدر و مادر واقعی اش نیستند و کلی برادر خواهر نا تنی هم دارد. به قول خودش فرزندان پدر و مادر یدکی اش حداقل از یک طرف به این موضوع وصل هستند ولی اینها از هیچ طرف وصل هستند و تنها نکته مشترک شان خانه پدری آنهاست.
آنقدر این موضوع جالب و عجیب بود که خستگی از یادم رفت و سراپا گوش شدم و فهمیدم که سخت تر و پیچیده تر از معادلات ریاضی ما هم هست و چقدر زندگی ها پر پیچ و خم است . و نکته مهم داستان این مرد که از گفته هایش یافتم این بود که تمام فرزندان این پیر مرد و پیرزن چقدر روابط خوب و محکم و واقعاً برادرانه ای با هم دارند و این در روزگار ما بسیار بسیار کمیاب است.
به نیمه های شب رسیدیم و احساس کردم او هم خسته شده ولی تا قبل از اینکه سکوت کنم علت غمی را که در چهره اش نهفته بود را به طور غیر مستقیم جویا شدم. بدین صورت که پرسیدم خیلی خسته به نظر می رسید و فقط یک کلام پاسخ داد. وقتی بازنشست شدی حالم مرا می فهمی و بعد در سکوت و تاریکی شب غرق شد.

معلم جایگزین ۲

صدای زنگ مرا از این مخمصه ای که این بچه ها به وجود آورده بودند خارج کرد.غرغرکنان وارد دفتر شدم که منظره ای عجیب باعث شده هرآنچه در کلاس رخ داده بود را فراموش کنم. میزی که وسط اتاق دبیران بود کاملاً پر بود از خوراکی های متنوع ، از نان محلی گرفته تا پنیر و گردو و … ،مانده بودم که حالا که ساعت دو و نیم است اینها برای چیست که با تعارف همکاران شروع کردم به خوردن و چقدر هم لذیذ بود. اکثر همکاران هر روز رفت و آمد می کردند و فرصتی برای خوردن ناهار در خانه نداشتند و این سفره به این علت پهن بود.
بعد از صرف مفصل ناهار مدیر را به گوشه ای کشیدم و در مورد مشکلم با کلاس دوم با او صحبت کردم. با لبخند ملیحی پشتم زد و گفت باید جور دیگری باشی، گفتم که اینها بچه هستند و عقلشان نمی رسد. گفتم من که هنوز هیچ کار خاصی را شروع نکرده بودم و هنوز در مرحله حضور غیاب بودم که این مسئله شروع شد. با همان لبخند مرا به سمت کلاس راهنمایی کرد.
این بار مدیر اول وارد شد و بعد از او من وارد شدم. مدیر رو به بچه ها کرد و گفت این آقا درسته که دبیر ریاضی مدرسه بالاست ولی قرار نیست که اینجا هم مثل مدرسه بالا باشه. معلم شما سرما خورده و رفته و شهر و این دبیر فقط این دو روز جای معلم تان می آید و بقیه روزها را همان آقا سید می آید.
لبخندی بود که بر چهرهی بچه ها شکفته می شد. این بار با همان چشمان درشت شان ولی با لبخند به من نگاه می کردند و همین باعث شد همه چیز درست شود و کلاس واقعاً حالت اصلی خود را بگیرد. تازه جنب و جوش بچه ها شروع شد و ولوله ای به پا شد.
حضور و غیابی که در زنگ قبل در سکوت محض بود حالا اسم هر کسی را می خواندم تا جلوی میز نمی آمد رضایت نمی داد. برنامه آنها در زنگ دوم فارسی بود و اولین تدریس درس فارسی در عمرم را شروع کردم. چون چیز خاصی نمی دانستم فقط شروع کردم به خواندن متن درس و از آنها خواستم تکرار کنند و بعد هم هر کدام به صورت اتوماتیک شروع کردند به خواندن متن درس و جالب این بود که در این زمان همه ساکت بودند و فقط خط می بردند.
زنگ سوم ورزش بود که فقط در حیاط دنبال توپ می دویدند. من که تیم ها را تشخیص نمی دادم و فکر کنم خودشان نیز نمی دانستند کدام تیم شان است، فقط با هیاهو دنبال توپ می دویدند و هر طرف که گل می شد همه شان خوشحالی میکردند. اصلاً باورم نمی شد اینها همانهایی هستند که زنگ اول مرا تا مرز سکته بردند.
زنگ آخر ریاضی بود و برایم جالب بود که باید جمع یک رقمی با یک رقمی که جوابش حداکثر نه می شد را درس بدهم. مانده بودم این امر بدیهی و ساده را چگونه بگویم. تا خواستم درس را شروع کنم یکی رفت از کمد کلاس یک عالمه نی نوشابه آورد و شروع کرد به پخش کردن بین بچه ها، و اینجا بود که من جمع را با این وسیله کمک آموزشی مهم درس دادم.
در پایان روز اول به دو نکته پی بردم ،که واقعاً کار با بچه های ابتدایی خیلی سخت است و مهارت و دانش مخصوص به خودش را می خواهد و دوم اینکه سید حمید واقعاً این بچه ها را خیلی خود پرورش داده است. چون وقتی به درس می رسیدیدم واقعاً منظم بودند و در مواقع دیگر در اوج بی نظمی. این بدون اجازه راه رفتن در کلاس شان برای من بزرگترین عامل بی نظمی بود.
روز دوم تا از در حیاط وارد شدم تمام بچه های کلاس دوم به سمت من دویدند و یک صدا سلام کردند هر کسی از گوشه ای خودش را به من می رساند تا از نزدیک هم سلام کند. خیلی ها هم گوشه های کاپشنم را می کشیدند تا توجهم به سوی آنها جلب شود و سلامشان را جواب بگویم.
همه چیز به خوبی انجام می شد و این شوق و نشاط بچه ها هم به من منتقل شده بود و از کار در ابتدایی خوشم آمده بود. خسته شده بودم از ریاضی خشک و بی روح دوره راهنمایی که در کلاس فرصت هیچ کاری نیست به جز درس و درس و درس
زنگ آخر بود و آخرهای زنگ که شروع کردم با بچه ها صحبت کردن و تقریباً از آنها خداحافظی کردن .فقط تنها چیزی که هنوز برایم سوال بود آن برخورد زنگ اول روز اول بود .از بچه ها علت را پرسیدم .یکی از همین میز جلو دست بلند و کرد و گفت: آقا اجازه آبجی ما دانش آموز شما در مدرسه بالاست آنقدر از سخت گیری های شما برای ما گفته بود که ما تا شما را دیدیم فکر کردیم شما تا همیشه معلم ما می مانی و به همین خاطر ترسیدیم. آن یکی هم که فرار کرده بود گفت : آقا اجازه شما دبیر داداش ما هم هستید . داداشم هر وقت فردایش ریاضی دارد تا دیروقت در حال مشق نوشتن است. و از امتحان های شما خیلی می ترسد.
تازه فهمیدم که بیشتر این بچه ها برادر یا خواهرهای شان دانش آموز من هستند و سخت گیری های من به این بندگان خدا هم منتقل شده. و اینها واقعاً از اینکه دبیر ریاضی مدرسه بالا می خواهد معلم شان شود ترسیده بودند.
وقت زنگ خورد همه دور من حلقه زدند و با همان زبان کودکی از من خداحافظی کردند. آخرین نفری که داشت می رفت برگشت و به من گفت آقا اجازه ما اگر بزرگ شدیم و آمدیم راهنمایی شما معلم ما هم می شوی؟ گفتم شاید. با لبخندی گفت خدا کند و رفت.
و این جمله اش چنان تاثیر خوبی در من گذاشت که هنوز در من هست.

معلم جایگزین ۱

سید حمید معلم کلاس دوم ابتدایی بود .در خانه همیشه مشغول کارهای کلاسش بود ،یا داشت سوال طرح می کرد ،یا وسایل کمک آموزشی آماده می کرد، یا کتاب داستانهایش را برای کلاسش مرتب می کرد. واقعاً معلمی بود که با عشق معلمی می کرد.
هفته آخر بهمن ماه بود که سرمای سختی خورده بود، عادت داشت لباس گرم زیاد نپوشد. در نیم متر برف هم با یک کاپشن معمولی بود و هر وقت به او می گفتیم شال و کلاه بگیر در جواب می گفت : باید بدن را به سرما عادت داد تا قوی شود. ولی حالا برعکس گفته اش چنان ضعیف شده بود که به ناچار او را به شهر فرستادیم.
قبول نمی کرد برود و می گفت کلاسم چه می شود، حسین به او گفت سلامتی ات مهم تر از کلاست است و اگر خوب نشوی که مدت بیشتری کلاس نمی روی. از ما اصرار بود و از و انکار . در آخر هم من قول دادم که به عنوان جایگزین به کلاسش بروم. نوبت مدرسه ابتدایی همیشه مخالف ما بود و همین پیشنهاد من راضی اش کرد که برود.
آنقدر توصیه و تذکر برای کلاسش به من گفت که دیگر خسته شده بودم. کم مانده بود برای تک تک بچه های کلاسش به من توضیح دهد. آنقدر هم جدی می گفت که جرات نداشتم بگویم بس است. وقتی دید زیاد به حرف هایش گوش نمی دهم رفت در برگه کاغذی موارد مهم را نوشت و به من دادم و قسمم داد که رعایت کنم. مانده بودم ،این دیگر خیلی معلم است !
فردا صبح سید را تا مینی بوس بدرقه کردیم و در زمان حرکت فقط به من می گفت مواظب بچه ها باش. ظهر هنگامی که از مدرسه تعطیل شدیم من خانه نرفتم و یک راست رفتم مدرسه ابتدایی که در طرف دیگر روستا بود. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم چنان غوغایی برپا بود که متعجب ماندم. یک نفر را در میان این خیل جمعیت آرام و ایستاده ندیدم. همه در حال دویدن و جنب و جوش بودند. با محیط مدرسه ما خیلی تفاوت داشت.
وقتی وارد دفتر شدم آقای مدیر سلام گرمی با من کرد و مرا به دیگر همکاران معرفی کرد. کل مدرسه پنج تا معلم داشت و یک مدیر. بعد از احوال پرسی با همه ،گوشه ای نشستم و منتظر زنگ کلاس بودم که آقای مدیر مرا صدا زد و با هم به بیرون از دفتر رفتیم. این نکته را به من گوشزد کرد که اینها خیلی بچه اند و کاملاً رفتاری بچگانه دارند و با آنها مانند بچه های راهنمایی یا دبیرستان نباید رفتار کرد.
من تا به حال ابتدایی نرفته بودم و تجربه هم نداشتم ولی این مطلبی که مدیر برایم توضیح داد را نفهمیدم. مگر کلاس و مدرسه اینقدر فرق دارد که من باید مواظب رفتارم باشم. اینها هم دانش آموزند و من هم فقط یکی دو روزی باید به آنها درس بدهم و همین.
زنگ خورد و به همراه مدیر وارد کلاس شدم. آقای مدیر توضیح داد که من به جای معلمشان آمده ام ، زمانی که آقای مدیر رفت من ماندم و حدود بیست جفت چشم که فقط مرا بدون پلک زدن نگاه می کردند. یاد کارتون های ژاپنی افتادم که در آنها کل صورت شخصیت ها را دو تا چشم بزرگ تشکیل می داد. چنان غرق نگاه کردنم بودند که کمی ترسیدم .
پشت میز معلم رفتم و برای اینکه کمی این جو شکسته شود دفتر نمره را باز کردم تا حضور غیاب کنم. ابتدا خودم را معرفی کردم که من دبیر ریاضی مدرسه بالا هستم و بعد شروع کردم به حضور غیاب. چند نفری را خوانده بودم که صدای هق هق گریه ای از انتهای کلاس توجهم را جلب کرد. صدایش کردم و گفتم بیا جلو تا بفهمم علت گریه ات چیست؟
گریه اش بیشتر شد و زیر میز قایم شد. تا بلند شدم و از پشت میز بیرون آمدم مثل جت دوید و از کلاس خارج شد. مانده بودم که این دانش آموز چرا اینگونه واکنش نشان داد. دوباره نشستم و حضور و غیاب را ادامه دادم که باز صدای گریه ای از گوشه کلاس شنیدم. دیگر کلافه شده بودم که چرا اینها اینجوری اند.
اینب ار سریع جلوی در رفتم تا این یکی از کلاس فرار نکند. صدایش کردم و گفتم بلندشو بیا جلو و او هم همان کار دانش آموز قبلی را انجام داد و سریع رفت زیر میز. می شد در چهره خیلی از این بچه ها بغض را دید که داشتند با هر زحمتی بود فرو می خوردند.
اصلاً اوضاع کلاس خوب نبود ،به یاد صحبت های مدیر افتادم که می گفت باید با اینها جور دیگر رفتار کنی ولی من هنوز کار خاصی نکرده بودم که اینها اینطور جلوی من جبهه گرفته بودند. مگر حضور و غیاب جور دیگری هم دارد که من نمی دانم.
سکوت کردم و کمی نگاهشان کردم. و آنها نیز چنان نگاهم می کردند که انگار تا به حال آدم ندیده اند. تصمیم گرفتم کمی لبخند بزنم شاید از چهره جدی ام ترسیده بودند. نیشم را تا بناگوش باز کردم و همه را از زیر نظر گذرانیدم .ولی هیچ تغییری در حالت چهره این فسقلی ها رخ نداد. هنوز هیچ کاری نکرده در یک مسئله پیچیده گیر افتاده بودم و هیچکاری هم نمی توانستم بکنم. می ترسیدم یکی را صدا کنم و بغضش بترکد و دوباره به زیر میز برود.
مانده بودم چکار کنم و چطوری کلاس را ادامه دهم و از این بدتر فردا را چه کنم. این بچه ها با این وضعی که دارند درس که هیچی ،حتی نمی شود برایشان داستان هم تعریف کرد. همینجا ناگهان جرقه ای به ذهنم زد و رو به بچه ها کردم و گفتم خوب حالا می خواهم برایتان یک قصه قشنگ تعریف کنم .انتظار داشتم ذوق کنند و منتظر من باشند تا داستانم را شروع کنم. ولی باز هم هیچ تغییری در آنها ایجاد نشد که نشد.
شروع کردم به تعریف داستان کدو قلقله زن ، هرچه در توان داشتم آب و تابش دادم و کمی هم وسطش الکی خندیدم تا شاید یک نفر هم لبخند به لبش بنشیند ، نشد که نشد. از پنجره فقط بیرون را نگاه می کردم و در این فکر بودم که چطور می شود من که حدود سه یا چهارسال سابقه تدریس دارم و کلاسهایم هم همیشه منظم و خوب است نمی توانم از پس این فسقلی های چشم کارتونی برآیم.

کارتن

اوضاع اتاق اصلاً خوب نبود. آنقدر درهم برهم بود که هرکس از بیرون می آمد فکر می کرد جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده است. به کمک حسین و حمید شروع کردیم به جمع آوری وسایل، کتاب ها و جزوه ها زیر پنجره جمع شد و لباس ها روی یک سری میخ که کنار در ورودی اتاق بود آویزان شد .ظرف و ظروف هم که کنار بخاری چکه ای ،تل انبار شده بود . لحاف و تشک ها هم که تقریباً یک سوم اتاق را گرفته بود.
بعد از حدود یک ساعت جمع آوری وقتی دوباره به اتاق نگاه کردیم تفاوت چندانی مشاهده نکردیم. و همین باعث شد بی انگیزه و خسته، گوشه ای کز کنیم. اوضاع و احوال مان زیاد خوب نبود که زن صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم صدایمان زد و همه را به خوردن چای و عصرانه دعوت کرد. همین موجب شد تا کمی در احوالات ما تغییراتی ایجاد شود.
چای داغ روی سماور نفتی به همراه نان های محلی که رویشان چنان براق و نارنجی رنگ بود به همراه پنیری که در پوست گوسفند نگهداری می شد و بسیار خشک و شور و چرب و در عین حال لذیذ بود در کنار حلوای گردویی ،امکان نداشت که حال کسی را عوض نکند.
در حین خوردن این عصرانه مفصل قضیه را با مادر در میان گذاشتیم و او هم کمی فکر کرد و پیشنهاد بسیار عالی ای به ما داد. او گفت بهتر است چند تا کارتن خالی که محکم هستند بیاورید و بسیاری از وسایل تان را در آن جای دهید تا اتاق تان مرتب تر به نظر آید.
فکر خیلی خوبی بود . ولی کارتن خالی از کجا گیر می آوردیم که حسین گفت نگران نباشید در مدرسه فراوان است. حسین راست می گفت مدرسه از ابتدای امسال تحت پوشش تغذیه مدارس قرار گرفته بود و کلی مواد خوراکی از قبیل خشکبار و بیسکویت و کلوچه و شیر و… بین دانش آموزان توزیع می شد و انبار مدرسه پر شده بود از کارتن خالی های آن به طوری که چند وقت پیش مدیر بخش اعظمی از آنها را سوزاند.
فردا موضوع را با مدیر مدرسه در جریان گذاشتیم و او هم قبول کرد چندتایی از کارتن خالی ها را ببریم. زنگ آخر به همراه حسین به انبار که آن طرف حیاط مدرسه بود رفتیم و بعد از بررسی کارتن ها پنج تا که مربوط به کلوچه های «کام »بود را برداشتیم و به دفتر آوردیم. واقعاً این کلوچه های «کام» چقدر خوشمزه بودند و با چای بسیار میچسبیدند.
سه تا از کارتن ها را من گرفتم و دو تا باقی را حسین برداشت. ارتفاع کارتن ها زیاد بود و به سختی جلوی خودم را می دیدم ولی وزن کم شان جبران مافات بود. تا خواستیم از در حیاط خارج شویم که آقای معاون صدایمان کرد و از ما خواست به دفتر برویم. به حسین گفتم چیزی جا گذاشته ای که او هم با سر اشاره کرد نه!
وقتی وارد دفتر شدیم آقای معاون یکی یکی کارتن ها را گرفت و کاملاً بازشان کرد و به صورت کتابی درآورد . نگاه معنی داری به او انداختم و گفتم آقای مهندس ما خودمان هم می توانستیم این کار را بکنیم ولی ما این کارتن ها را برای جا ظرفی می خواهیم و باید محکم باشد این طور که شما همه چسب هایش را جدا کردی که به درد ما نمی خورد.
لبخندی زد و از کمد پشت سرش چسب پهن را برداشت و به حسین داد و گفت این هم برای محکم کاری کارتن ها. حسین هم در جواب گفت آخر این چه کاری است که دوباره کاری کنیم. الآن کارتن ها را باز کنیم و در خانه دوباره آنها را چسب بزنیم.
آقای معاون رو به ما کرد و گفت درون این کارتن ها چیست؟ من هم با خنده ای گفتم خوب معلوم است خالی است و هیچ ندارد. آقای معاون دوباره پرسید این کارتن ها برای چیست ؟ حسین گفت سوالات عجیبی می کنی معلوم است تغذیه مدرسه. در آخر آقای معاون رو به ما کرد و گفت شما می دانید که در این کارتن های تغذیه چیزی نیست و خالی است ،ولی دانش آموزان و روستاییانی که شما را در مسیر می بینند که از این موضوع مطلع نیستند آنها فکر می کنند شما پنج تا کارتن تغذیه را به خانه خود برده اید و این اصلاً صورت خوشی ندارد.
واقعاً تجربه حرف اول را می زند و ما اصلاً به این بخش موضوع فکر نکرده بودیم. جالب این بود که در حیاط مدرسه وقتی داشتیم بیرون می رفتیم یکی از دانش آموزان سوم راهنمایی آمد و گفت آقا اجازه چرا تغذیه ها را در انبار خالی نکردید و بردید دفتر خالی کردید؟ مگر انبار جا ندارد و ما اینجا بیشتر و بیشتر به تیز بینی آقای معاون پی بردیم.

عروسی

همیشه جمعه ها ساعت هشت شب بلیط قطار داشتم ولی این بار برای جمعه هشت صبح بلیط گرفتم که همین موجب اعتراض مادرم شد و به من گفت :آخر پسر جان تو که هر دو هفته یک بار چهارشنبه صبح میرسی و جمعه غروب می روی و ما تو را زیاد نمی بینیم این بار چرا زودتر می روی؟ لبخندی زدم و گفتم عروسی حسین است و باید بروم . لبخندی زد و گفت انشاالله نوبت خودت که من به خاطر ادامه نیافتن بحث در مورد این موضوع سریع موقعیت را ترک کردم.
حسین بچه قائم شهر بود و حدود دو سالی بود که به عنوان دبیر ادبیات فارسی دبیرستان پیش ما بود. در یک مدرسه نبودیم ولی از وقتی آمده بود همخانه ما بود. خیلی خونسرد و آرام بود و زیاد به اطراف و حتی خودش توجهی نداشت ، به همین خاطر لقبش را سیمرغ شلخته گذاشتیم. هر وقت شام نوبت او بود همه خوشحال بودیم چون ماکارونی هایش در حد تیم ملی اعلا بود.
از پارسال عقد کرده بود و کلّاً در هوا سیر می کرد. ابراهیم لقبش را عوض کرده بود و گذاشته بود سیمرغ همیشه پرنده. همیشه با یک روز تاخیر می آمد و به بهانه ای زودتر هم می رفت. برادر خانمش دکتر بود و همیشه برای غیبت هایش بهانه های خوبی داشت. دکتر که مدیر دبیرستان بود هر وقت برگه گواهی پزشکی را می دید می گفت عزیز دل برادر من خودم دکترم ،گواهی نمی خواهد ،من هم این دوران را گذرانده ام. که حسین همیشه در جوابش می گفت باشد آقای دکتر دامپزشک
صبح ساعت هشت با قطار به راه افتادم و تا خود قائم شهر که خانه حسین آنجا بود چشم از مسیر بر نداشتم، بارها و بارها این مسیر را با قطار اما شب طی کرده بودم و از دیدن مناظر زیبای آن محروم بودم. از همان ابتدای حرکت دوربین زنیط در دست بیرون کوپه و کنار پنجره بودم. و تا قائم شهر دو حلقه سی و شش تایی را مصرف کردم.
کوپه که شش نفره بود علاوه بر من یک خانواده پنج نفره هم بودند و چون من تقریباً همه مسیر را بیرون بودم، آنها فکر می کردند که من به خاطر آنها که راحت باشند بیرون هستم و البته کمی هم این دلیل واقعیت داشت. به همین خاطر از صبحانه و ناهار و میان وعده بسیار مرا مورد عنایت قرار دادند.
ساعت سه عصر بود که در ایستگاه قائم شهر پیاده شدم . من همیشه این مسیر را تا گرگان می رفتم و اولین بار بود که در این ایستگاه پیاده می شدم. ابتدا به سرویس بهداشتی رفتم و تا خودم را در آینه دیدم جا خوردم. چیزی نمانده بود که کاملاً حاجی فیروز شوم. بعد از شستوشوی کامل تازه شبیه آدمیزاد شدم.
قرار بود دیگر همکاران که دعوت بودند با ماشین دکتر (مدیر مدرسه) بیایند و من هم در ایستگاه منتظر آنها بودم. ساعت از پنج گذشته بود و هنوز خبری از آنها نبود. باران شدیدی شروع به باریدن گرفت .تک و تنها در سالن انتظار ایستگاه از پشت پنجره شاهد باریدن باران بر روی ریل های قطار بودم که صدای بوق ممتد از طرف دیگر ایستگاه توجه مرا طرف جلب کرد.
دکتر به همراه دیگر همکاران بود. جلو که دو نفر بودند و عقب هم سه نفر و من مانده بودم که کجا بنشینم. قرار شد من و سید حمید جلو بنشینیم و باقی با هر زحمتی بود خودشان را عقب جا دادند. تا خانه حسین فقط غرغر عقب نشینان بود که می گفتند آدم چاق همیشه و همه جا دردسر ساز است. و من هم با لبخند می گفتم حسودی هیکل ام را می کنید.
مراسم بسیار خوبی بود و پذیرایی هم عالی بود و غذای شان نظیر نداشت . به نظر من مهمترین قسمت مراسم عروسی شام آن است که باید مفصل باشد که در اینجا خوشبختانه به نهایت مفصل بود و نکته جالب اینکه باران تا انتهای مراسم همچنان می بارید.
وقتی داشتیم از حسین خداحافظی می کردیم در خوشحالی غرق بود و لبخند از لبانش به هیچ وجه نمی رفت. ابراهیم کمی سر به سرش گذاشت و گفت یک کم خجالت بکش و مرد باش. از همین اول یک کم اخم کن و گربه را … ولی حسین با همان خنده های معروفش به ابراهیم کفت : ول کن بابا از دل من خبر نداری من خوشحالم از اینکه این باران تا آخر مراسم بارید.
من گفتم مرد مومن مگر تو شمال باران چیز عجیبی است که برایش خوشحالی ؟.اینجا که سال به دوازده ما باران می بارد. گفت :نه، در روستا ما این رسم شده که هر کس نصب اش اصل باشد روز عروسی اش باران می آید . پدرم و همه عموهایم تعریف کرده اند که روز عروسیشان باران آمده و امروز هم پشتم زدند که دست مریزاد که فامیل را رو سفید کردی. کم مانده روی سر همه ما شاخ سبز شود.
قرار بر این بود که ما همه با ماشین دکتر برگردیم و شب هم خانه دکتر بمانیم و صبح اول وقت با سرویس به روستا برویم. تا راه افتادیم ساعت یازده شده بود و طبق تخمین مان حدود ساعت دو و نیم یا سه نیمه شب به خانه دکتر می رسیدیم .دکتر آنقدر تند آمد که وقتی به سی کیلومتری شهر مقصد رسیدیم ساعت یک و نیم بود و ما همه در سکوت محض بودیم.

پنج شیر

کولاک برف بیداد می کرد. هوا ی گرگ و میش غروب بود و تاریکی آرام آرام داشت می رسید. پیاده بودم و تنها و ابتدای راه پنج کیلومتری و گذری صعب از دره ای وهم انگیز .بارش برف و سپیدی اطراف کمی دلگرمم می کرد که تاریکی به نهایت نباشد.
به عمیق ترین نقطه دره که رسیدم، کولاک شدیدتر شده بود و هوا هم تاریک تر.تا بیش از چندقدمی خود نمی دیدم.امیدم به سپیدی های برف به نامیدی تبدیل شده بود و نور چراغ قوه ام نیز دیگر سویی نداشت.برف مانند سوزن به پوست صورتم ضربه می زد. یخ زدن گونه ها را آرام آرام داشتم احساس می کردم.
کمی ترس به سراغم آمد که نکند جایی سر بخورم و پای چپم که قبلاً پیچ خورده بود دوباره پیچ بخورد و همینجا زمین گیر شوم.آهسته داشتم می رفتم که ناگهان در چند متری مقابل نوری ضعیف دیدم.به هر زحمتی بود سرم را بالا آوردم و دیدم که چند نفر که کاملاً صورتشان را پوشیده بودند مقابلم قرار دارند. محاصره ام کردند.ترس بر من غالب شده بود که ناگهان به فکر چاقوی درون جیبم افتادم .در جیبم چاقو ضامن دار را در دست گرفتم ولی بیرون نیاوردم.
شاید حدود سی ثانیه فقط به هم نگاه می کردیم و سکوت ما بود و هیاهوی باد و کولاک.ناگهان یکی از آنها گفت:آقا اجازه اینجا چه می کنید؟ آنهم این موقع ! تعجب کردم و بعد فهمیدم بچه های دبیرستانی هستند که دارند به خانه برمی گردند.
آنها در دوره راهنمایی دانش آموز خود من در روستای مجاور بودند، ولی چون روستای آنها دبیرستان نداشت مجبور بودند مانند من ،ولی در خلاف جهت پیاده به مدرسه بروند و بیایند.بعد از سلام و احوال پرسی هر پنج نفر در آن هوا مرا همراهی کردند تا به ابتدای روستا رسیدم.آنان بیش از نیمی از راه را آمده بودند وفقط به خاطر من، هر پنج نفر برگشتند تا مرا برسانند.
وقتی به ابتدای روستا رسیدیم آنها از من خداحافظی کردند و با تنها فانوسی که داشتند مجداداً به سمت روستای خودشان به راه افتادند.دور شدن آنان در آن کولاک و در آن تاریکی هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود.اگر نبودند و مرا نمی رساندند شاید اتفاقات دیگری می افتاد .
از آن به بعد نام آن دره را پیش خودم ،«دره پنج شیر» گذاشتم.از آن پنج شیر یکی در دانشگاه تبریز قبول شد و از سال قبل دبیر روستای خودشان شده است.دبیری که دیگر نیاز ندارد مانند من پیاده برود و بیاید.هر وقت می بینمش خبر شیران دیگر را می گیرم که همگی چوپان قابلی شده بودند و گلگشت می زنند در کوه و دشت.

آب

کم آبی یکی از بزرگترین مشکلات روستابود.صبح یک ساعت و عصر هم یک ساعت آب داشتیم .سه چهارتا بیست لیتری که مخصوص ذخیره کردن آب بود را صبح قبل از رفتن به مدرسه پر می کردیم و تا فردا صبح تقریباً کفایت می کرد.
ساعت شش و نیم صبح هر کار کردم نتوانستم یخ لوله را باز کنم .کلی گونی دور لوله پیچیده بودیم ولی هوا به قدری سرد شده بود که همه چیز یخ زده بود.یک کتری آب جوش هم خرجش کردم ،باز نشد که نشد.
دوشیفت مدرسه بودم.وقتی با حسین به خانه رسیدیم تازه یادم آمد که آب نداریم.کل موجودی ما پنج شش لیتر بود.به حسین گفتم با همین مقدار یک جوری گذران می کنیم.اخمی کرد و رفت.
حدود ساعت نه شب ذخیره آب تمام شد و ما هم نیاز مبرم داشتیم. همسایه ها همه خواب بودند و نمی شد از آنها آب گرفت.تصمیم گرفتیم به مدرسه برویم و از منبع مدرسه آب بیاوریم.چاره ای نداشتیم چون نیازمان خیلی مبرم بود.تشنگی را می شد تحمل کرد ولی چیز دیگر را که آنهم به آب نیاز دارد را نه!
دو راه داشتیم: اول ، جاده که خیلی طولانی بود.دوم،راه میان بر ،که از داخل مزار روستا می گذشت.سرمای هوا ،یخ زدن زمین ،تاریک بودن وشرایط خاص ما که زمان برایمان خیلی مهم بود مجبورمان کرد که راه دوم را انتخاب کنیم. راستش می ترسیدم. حق بدهید که در تاریکی شب از میان قبرها گذشتن سخت است.البته چون حسین همراهم بود قوت قلب بود،صدایم در نیامد و راه افتادیم.
در راه هیچ نمی گفتیم و فقط با سرعت در حرکت بودیم.رفت خوب بود ،چون باری نداشتیم و با سرعت به مدرسه رسیدیم .خدا خدا می کردیم که شیر منبع یخ نزده باشد ولی اتفاقی که افتاده بود برخلاف نظر ما بود.حسین از قبل فکر اینجا را کرده بود و کبریت با خودش آورده بود.زیر شیر منبع آتشی برپا کردیم و بعد از نیم ساعت توانستیم بیست لیتری ها را پر کنیم.
برگشت خیلی سخت تر بود ،چون هر کدام یک بیست لیتری پر از آب دستمان بود و مسیر بازگشت هم سربالایی بود. سرعت مان خیلی کم بود و من هم هر از چند گاهی بیست لیتری را زمین می گذاشتم تا کمی خستگی بگیرم. مشکل دیگر ،حسین بود که مثل قرقی می رفت و فقط باید صدایش می کردم و از او می خواستم آرام تر حرکت کند.
هرچه به حسین گفتم از جاده برویم قبول نکرد و با آن شرایط وارد قبرستان شدیم.شروع کردم به چرند و پرند گفتن با صدای بلند تا حواسم پرت شود.از یه توپ دارم قلقلیه شروع کردم و اواخر رسیدم به منت خدای را عزووجل. حسین هم که فهمیده بود ترسیده ام ، خیلی سربه سرم گذاشت.می گفت زیاد سروصدا نکن این بندگان خدا بیدار می شوند و پایت را می گیرند و آن وقت از من هم کاری بر نمی آید.خودت اگر خواب باشی و یکی از رویت رد شود و سروصدا کند چه میکنی؟
شوخی خوبی نبود.در هر صورت کمی به سرعتم افزودم ولی بیست لیتری واقعاً سنگین بود و نفسم را گرفته بود. حسین را صدا زدم و گفتم چند لحظه صبر کنم تا نفسی بگیرم.بیست لیتری را زمین گذاشتم . بعد از مدت کوتاهی بیست لیتری را گرفتم ولی تا خواستم حرکت کنم احساس کردم پایم به جایی گیر کرده.هر کار کردم نتوانستم حرکت کنم. نمی دانم لرزیدنم از ترس بود یا از سرما .حرف های حسین در ذهنم تداعی شد و تخیلاتم به شدت فعال شد . فریادی زدم و بیست لیتری را پرت کردم و خودم هم زمین خوردم.
حسین به صدم ثانیه نکشیده رسید بالای سرم ،نگاهی کرد و گفت چقدر گفتم این همه سروصدا راه نینداز این بندگان خدا خوابند ،حالا هم که پایت را گرفته اند، بگذار کمی با آنها صحبت کنم شاید رهایت کنند.از ترس به رعشه افتاده بودم و اصلاً هیچ چیز نمی فهمیدم. حسین تا اوضاع مرا دید سریع پایم را آزاد کرد و زیر لب با غرغر گفت از بچه شهری سوسول بیشتر از این انتظار نمیره، بیست لیتر آب را حیف کردی ،آنهم تو این شرایط.پایت به ریشه گیر کرده بود آقای دبیر ریاضی!
آن روز تا صبح خوابم نبرد و هر کار می کردم از دست این تخیلاتم در امان نبود. چشمانم را که می بستم صحنه های عجیبی در ذهنم نقش می بست.

تازه کار (۲)

 

باد شدیدی بلند شده بود و از سمت غرب هم ابرهای سیاه در حال حمله به سمت ما بودند و این نوید از خبر خوبی می داد ، باران این رحمت الهی که مدتی بود خودش را از این مردم و منطقه دریغ کرده بود خواهد بارید. البته انشاالله

در مسیر خانه باد گرد و خاک جانانه ای به پا کرده بود و همین باز هم برای این همکار تازه کار ما مسئله شده بود و فقط غر می زد  که ،کی می رسیم؟ و ابراهیم هم بیشتر حرص می خورد.وقتی جلوی خانه رسیدیم ایستاد و فقط اطراف را نگاه می کرد و اولین چیزی که پرسید در مورد خرابه های کنار خانه بود.

حمید شروع کرد به توضیح و تفصیل که این مکان در سالهای دور حمام روستا بوده و به صورت خزینه ای هم بوده و اینها هم باقیمانده گنبدهای آجری آنهاست. بعد این دوستمان پرسید حمام یعنی چه مگر هر خانه حمام ندارد.اینجا بود که ابراهیم عصبانی شد و محکم زد پشتش و گفت و برو تو بچه سوسول

محیط خانه که برای ما عادی بود برایش بسیار تعجب برانگیز بود و فقط در حال سوال کردن بود. کمی از آن بهت و ترسش ریخته بود و در شرایط فعلی کمی آرامتر به نظر می رسید ولی سوالهایش دیگر داشت به حد کلافه شدن می رسید.

هنوز یک ساعتی از رسیدنمان نگذشته بود که باران شروع شد و طراوتش همه جه را گرفت. همه رفتیم روی ایوان تا باران را نگاه کنیم . زمین و درختان چنان تشنه بودند که آب را در همان هوا می گرفتند.خوشبختانه رگباری نبود و خیلی آرام می بارید و همین امیدوارمان کرد که حداقل تا فردا صبح ببارد و تشنگان این منطقه را سیراب کند.

شام حمید املت بسیار لذیذی درست کرده بود که همه از خوردن آن لذت بسیار بردیم و من فقط تنها ایرادی که به آن گرفتم کم بودن آن بود ،چون واقعیتش من کاملاً سیر نشده بودم.حمید هم با طعنه ای به من گفت اگر یک شانه درست می کردم خوب بود، تا خواستم جواب بدهم ابراهیم پرید وسط حرفم و گفت خوب بنده خدا دست خودش که نیست این هیکل صد کیلویی سوخت می خواهد.

در همین حین همکار تازه کار از حسین نشانی دستشویی را پرسید و با راهنمایی ها حسین بیرون رفت ولی بعد از مدت کوتاهی برگشت و با تعجب بسیار گفت این توالت که در ندارد . به او گفتم حتماً باد برده الآن می آیم برایت درست می کنم.وقتی با هم کنار توالت رسیدیم حدسم درست بود باد پارچه گونی که برای در استفاده می شد را کاملاً به روی سقف برده بود.

آفتابه آب را از منبع پر کردم و به دستش دادم و به شوخی گفتم موفق باشی برادر. وقتی داشتم برمی گشتم ملتمسانه گفت اینجا می مانی تا من کارم را انجام دهم.خندیدم و گفتم نگران نباش کسی نمی آید .اینجا تا اولین خانه یک باغ فاصله است.ولی در نگاهش چیز دیگری دیدم و  فهمیدم که واقعاٌ نیاز به کمک دارد. قبول کردم و …

حمید تازه جاها را انداخته بود که ما صحبتمان با این آقای تازه کار گل کرده بود. اهل مرکز استان همجوار بود و تا به حال حتی یک روستا را نیز از نزدیک ندیده بود.فقط در شهر به مدرسه رفته بود و در همان شهر خودش هم دانشگاه قبول شده بود.کمی که نگاهش کردم به یاد روزهای اول خودم افتادم که چقدر همه چیز برایم عجیب و متفاوت بود.

بچه ها شروع کردن از موقعیت روستا برایش تعریف کردن . بیشتر جنبه های سخت و مشکلش را می گفتند و هرچه جلوتر می رفتند رنگ بیشتری از رخسار این بنده خدا می پرید.حمید گفت حدود یک ماه بعد همه اینجا را سفید خواهی دید .آنقدر برف می آید که راه بسته می شود و مجبور می شوی اینجا مدتها بمانی.ابراهیم از رفتن برق و یخ زدن آب و نبودن نفت وخیلی از این چیزها گفت  حسین تا می خواست شروع کند من گفتم .زیاد نگران نباش همه اینها می گذرد.

وقتی صحبت به حمام و خرابه های کنار خانه رسید حمید نامرد شیطنتی کرد و گفت این حمام جن زیاد دارد ولی خدا را شکر از نوع خوبشان هست.همکار تازه کار ما دیگر به لرزه افتاد بود که با عتاب به بچه گفتم بس است دیگر این خزعبلات چیست که می گویید کجا ما در این سه چهارسالی که در این خانه هستیم از این چیزها دیده ایم.

فکر کنم شب را خوب نخوابیده بود چون صبح که بیدار شدیم اصلاً چهره اش سرحال نشان نمی داد.صبحانه هم نخورد و با همان اوضاع پریشان به سمت مدرسه به راه افتادیم.باران دیشب بسیار خوب باریده بود و همه چیز تره و تازه بود. ما که فقط نفس عمیق می کشیدیم و از دیدن مناظر زیبا و تمیز اطراف لذت می بردیم ولی این همکار تازه کار بنده خدا درگیر گل و شل خیابان بود و نمی توانست راه برود.

ما که برایمان عادی بود ولی او که پاچه های شلوارش گلی شده بود برایش غیر قابل تحمل بود.وقتی به مدرسه رسیدیم کلی جلوی شیرآب حیاط مدرسه وقت صرف کرد تا شلوارش را تمیز کند والبته تا زانو کاملاًخیسش کرده بود.و سردی هوا هم باعث شده بود که به خاطر خیس بودن شلوارش به لرزه بی افتد.و فکر کنم از روز اول کاری اش اصلاً خاطره خوبی برایش نماند.ورودی بهمن بودن همین مشکلات را هم دارد.

همان یک هفته مهمان ما بود و وقتی رفت دیگر نیامد و بعدها فهمیدیم آنقدر به این در و آن در زده بود و البته آشنایان زیادی هم داشت و در همان شهر خودش و نزدیک خانه اش مشغول کار شده بود و ما هنوز بعد از سالها در دل این مشکلات چه زیبا زندگی و تحمل می کردیم!!