ختم

کنار در ورودی مسجد برادر کوچکترش را در میان آن همه آدم بزرگ محکم گرفته بود،هر دو سرشان پایین بود و اصلاً به جمعیت کثیری که در مسجد جمع بودند نگاه نمی کردند. در دنیای کوچک خود که بسیار وسیع تر از دنیای ما آدم بزرگ ها بود غرق بودند.
وقتی به همراه دیگر همکاران وارد مسجد شدیم او نبود و به همین خاطر نمی دانست در مسجد هستیم. بعد از مدتی وقتی سرش را بلند کرد و با چشمانی که پر بود از غم و اشک به جمعیت نگاه می کرد ما را دید و همانطور ماند.به راحتی می شد بهت را در چشمانش دید.
حامد دانش آموز بسیار کم حرفی در کلاس بود و درسش هم در حد متوسط بود.در طول سال تحصیلی صدایی از او بر نمی خواست.نه تنها در درس من بلکه کلاً کم حرف می زد، حتی یک بار که مادرش به مدرسه آمده بود از اینهمه سکوت او، حتی در خانه هم شاکی بود.تا به حال او را ندیده بودم که در جمع بچه ها بازی کند.
نگاه خاصی داشت و همیشه سر کلاس حواسش به من بود.در حد خودش می نوشت و نمی گذاشت نمراتش از حد خاصیی پایین بیاید و همین برایم جالب بود که همیشه در حد نمره چهارده یا پانزده می گرفت.یک بار وقتی برگه امتحانش را به او دادم از او پرسیدم که چرا بیشتر تلاش نمی کنی تا نمره ای بهتر از این بگیری، نگاهی به چشمانم انداخت و فقط گفت نمره پانزده را دوست دارم.
این پاسخ مقداری مرا دچار وحشت کرد، کودکی دوازده ساله چه در ذهنش می گذرد که می گوید نمره پانزده را دوست دارم، من که دبیرم و سالها از او بزرگتر هستم بیست را دوست دارم، ضمناً او باید حالا در دنیای شیرین کودکی اش غرق باشد و بدون فکر کردن فقط به بازی بپردازد،از دویدن و فوتبال با بچه ها لذت ببرد و مانند آنها اصلاً توجهی به درس نداشته باشد.
اوج نگرانی ام در مورد حامد روز امتحان انشای ثلث دوم بود.نیمه های اسفند برف سنگینی باریده بود و دیگر دبیران به خاطر مسدود شدن جاده نیامده بودند و من و آقای مدیر فقط در مدرسه بودیم ، قرار شدن من امتحان کلاس اول را که تعدادشان زیاد بود بگیرم و آقای مدیر هم دوم و سوم را، موضوع انشا «زمستان» بود.
همه داشتند از سرما و برف و کولاک و برف بازی و این چیزها می نوشتند ولی حامد در دنیایی دیگر سیر می کرد.او خودش را به جای برف قرار داده بود و داشت از آسمان رقصان بر زمین فرود می آمد.آنقدر جالب توصیف کرده بود که نمی دانم چه مدت بالای سرش بودم و داشتم انشایش را می خواندم.
ولی انتهای انشا در عین زیبایی بسیار تلخ بود.دیگر دانه های برف بر روی درختان و کوه ها و رودخانه ها و حتی آدم برفی هایی که بچه ها درست کرده بودند نشسته بود ولی او بسیار دورتر از آنها در گورستان روستا بر روی قبری فرود آمده بود که سالها کسی از آن خبر نگرفته بود.قبر پیرزنی که با دادن شکلات همیشه کودکان را شاد می کرد.
غم این انشا در من هم رسوخ کرد و در تمام روز فقط در فکر حامد بودم و حدس زدم شاید او در زندگی سختی است که اینگونه تخیل می کند. قضیه را با آقای مدیر به صورت خصوصی مطرح کردم و او هم پدرش را به مدرسه خواست. در صحبت های پدر هیچ نشانه ای از آنچه فکر می کردم نبود ولی یک چیز برایم بسیار جالب بود که او بسیار کتاب را دوست دارد.
تمامی این افکار درست در همان زمانی که چشمان حامد با چشمان تلاقی پیدا کرد در لحظه ای از ذهنم گذشت، چنان مقابل در مسجد مبهوت ما را می نگریست که اطرافیانش او را به خود آوردند.در هنگام خروج بعد از تسلیت گفتن و آرزوی صبر برای آنها برای اولین بار و آخرین بار بود که من با یک دانش آموز روبوسی کردم. صورتش مانند یخ سرد بود و چشمانش پر بود از حرارت، چنان دستم را می فشرد که دیگر داشتم احساس درد می کردم.
در راه بازگشت فقط به انشای حامد فکر می کردم و آن را با از دست دادن پدر آنهم در این سن کم کنار هم می گذاشتم و به نتایج بدی می رسیدم.آنگونه تفکرات با این اتفاق سهمگین چه بلایی بر سر این کودک خواهد آورد. او که در حالت عادی شاد نبود حالا چگونه به زیستن خود ادامه خواهد داد.
قبل از شروع امتحانات ثلث سوم قرار بود از دانش آموزانی که موفق بوده اند تقدیر شود و آقای مدیر هم لیستی از شاگردان اول تا سوم هر کلاس و تعدادی هم که در مسابقات ورزشی برنده بودن را تهیه کرده بود.فکر تازه ای به سرم زد و با مشورت همکاران قرار شد جایزه ای هم به مودب ترین دانش آموز بدهیم. و او کسی نبود جز حامد.
با حمید قرار گذاشتیم که ما هدیه او را تقبل کنیم و رفتیم و چند جلد کتاب داستان برایش خریدیم. چون می دانستیم او با بقیه بچه ها تفاوت بسیار دارد. روز اهدای جوایز وقتی او را صدا زدند اول از جایش تکان نخورد چون اصلاً باور نمی کرد که او را گفته باشند. ولی وقتی او را به عنوان مودب ترین دانش آموز اعلام کردند و من جایزه را به دستش دادم، دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.

جودو

روز های شنبه ،عصر بعد از دوشیفت مدرسه وقتی به خانه می رسید فقط گوشه ای دراز می کشید و چرتی می زد تا هنگام شام . با صدای قاشق بشقاب ها به صورت خودکار بیدار می شد و بعد از صرف شام ،آن هم از نوع مفصلش همان گوشه اتاق می خوابید.این برنامه های روز شنبه حسین بود و در این چندسالی که با هم بودیم هیچ تغییری نکرده بود.
اهل قائم شهر بود ، به قول خودش جمعه که نداشت چون باید حدود ساعت دوازده نیمه شب به میدان ورودی شهر می آمد تا شاید اتوبوسی گیرش بیاید و با هزار زحمت خودش را به سرویس ساعت شش صبح روستا برساند ، بعد هم دو شیفت کلاس که تمام توانش را تخلیه می کرد، خودش می گفت من ورزشکار هستم که می توانم اینهمه بدبختی را همزمان تحمل کنم.
من و حسین در بخش خوراک رقیب هم بودیم و هیچ کس یارای رقابت با ما را نداشت، شنبه ها که حدود هفت یا هشت نفر بودیم برنامه شام ماکارونی بود که مسئول مایه آن من بودم. دو بسته ماکارونی نهصد گرمی مصرف می شد و من هم با حدود نیم کیلو گوشت چرخ کرده مایه ی پرملاتی برای آن می ساختم . من و حسین آنقدر می خوردیم که آخر سر از خستگی کنار می کشیدیم.مصرف خیار شور آنقدر زیاد بود که همیشه بعد از شام من و حسین حتماً باید سالبوتامول را می خوردیم.
صبح شنبه هرچه منتظر ماندیم حسین نیامد و بدون او به سمت روستا حرکت کردیم. شب هنگامی که در حال آماده کردن شام بودیم همه می گفتند که حسین نیست پس غذا را که باید بخورد؟، واقعاً جای خالی اش احساس می شد.همه سر سفره منتظر بودیم که ناگهان بیدار شود و همچون خرس های قطبی که از خواب زمستانی بیدار می شوند بر سفره حمله برد و همه را به خوردن شام ترغیب کند.
فردای آن روز بود که آقای مدیر گفت که حسین با منزل او تماس گرفته و گفته که مسابقات استانی دارد و این هفته نمی تواند بیاید،می دانستیم که او ورزشکار است ولی تا این حد را حدس نمی زدیم.ولی وقتی بیشتر دقت کردیم مخصوصاً به اوضاع و احوال هیکل و وزنش حق دادیم که حسین واقعاً به درد جودو می خورد.
هفته بعد همه منتظر بودیم تا حسین بیاید و بفهمیم که در مسابقات چه گلی به سر خود زده است. مانند همیشه آمد و رفت گوشه اتاق درازی کشید تا اینکه وقت شام شد. من و حسین همیشه در انتهای سفره و در کنار دیگ غذا بودیم تا به منبع اصلی نزدیک تر باشیم. در همان حین خوردن شام از او پرسیدم که از مسابقات چه خبر؟
نگاهی به من انداخت و به دهانش اشاره کرد که یعنی پر است و من دانستم که او چقدر مبادی آداب است که با دهان پر حرف نمی زند و من هم صبر کردم. البته صبر من تا پایان شام و به اتمام رسیدن ته دیگ های سیب زمینی که چنان سرخ و خوش رنگ بودند طول کشید. البته من هم موافق بودم چون ممکن بود صحبت های حسین حواسم را پرت کند و تعداد کمتری ته دیگ نصیبم شود.
بعد از شام همه مصّر بودیم تا حسین از مسابقاتش بگوید. او هم آهی کشید و گفت اگر آن بازی را می برد می توانست روی سکو باشد.می گفت که خیلی بیخودی به حریفش باخته و در حق او ناداوری شده است وگرنه برد در چنگش بوده، ابراهیم گفت واقعاً باخت در نیمه نهایی خیلی سخت است ، چون با یک اشتباه سکو را از دست می دهی ، حسین دوباره آهی کشید و گفت که نیمه نهایی نبوده است، حمید با تعجب پرسید پس یکی قبل بوده ،زیاد ناراحت نباش ، حسین شانه بالا انداخت و گفت آخر در آن دور هم نبود همان بازی اول بود، ابراهیم اخمی کرد و گفت بازی اول را باخته ای و حذف شده ای و حالا اینقدر داری پیاز داغش را زیاد می کنی، ما فکر کردیم فینال را باخته ایی.
حسین گفت واقعاً باختش سر یک اشتباه کوچک بود و بیشتر ناداوری بود که او را حذف کرد، وگرنه حریفش هیچ چیزی برای گفتن نداشت، و فقط می چرخید و از زیر دستانش فرار می کرد، حمید گفت خوب با این همه اوصاف چند چند باختی که اینقدر ناراحتی، حسین کمی دورو برش را نگاه کرد و با لبخند ملیحی گفت: زیاد اختلاف نداشتم ، یک کم خود را جمع و جور کرده بودم برده بودم.ابراهیم دوباره گفت چند چند شد؟
حسین لبخندش بیشتر شد و گفت یازده به هیچ
همه زدیم زیر خنده و شروع کردیم به او بد و بیراه گفتن که این قیافه ای که تو داشتی چنان ما را غم زده کرد که فکر می کردیم واقعاً مدال حقت بوده و از تو دریغ کرده اند،او هم که غرق در خنده بود گفت خودم هم فکر می کردم طلا در چنگم است ولی نمی دانم چه شد. باختم ، بد هم باختم.
از آن روز بود که حسین رشته ورزشی اش را تغییر داد و رفت فوتسال ، فقط تنها تفاوتی که رخ داد این بود که هر وقت می آمد یک جایی از بدنش را می گرفت و می گفت دیروز مصدوم شدم. حمید هم وقتی ناله هایش را می شنید از او درخواست عاجزانه کرد که خواهشاً ورزش را رها کند تا سالم تر باشد.

بیمارستان

دیشب تا صبح فقط ناله می کرد و همین باعث شده بود که خوب نخوابیم. نشسته خوابیده بود و به هیچ وجهی نمی توانست دراز بکشد.درد بسیار شدیدی در ناحیه کتفش احساس می کرد که برای تسکین آن هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد.
حسین دیروز وقتی داشت در حیاط مدرسه با همکاران فوتبال بازی می کرد به شدت زمین خورد و کتفش بسیار درد می کرد. قبل از بازی او را نهیب زدم که با این وزن و بدون تمرین مانند من بازی نکن، ولی اصلاً به حرفم گوش نکرد و این اتفاق رخ داد.
صبح به مدرسه که رفتیم حسین حتی یارای ایستادن هم نداشت، وقتی آقای مدیر با این وضعیت مواجه شد سریع یکی از دانش آموزان را فرستاد تا دو تا جا در مینی بوس روستا بگیرند و بعد به من اشاره کرد و گفت همراهش برو، تا خواستم چیزی بگویم مقداری پول در جیبم گذاشت و گفت شرایط حسین خیلی واجب تر از درس است.
در طول راه حسین از درد به خود می پیچید و با تمام قوا خودش را ساکت نگاه می داشت ولی تمام مسافرین و حتی راننده هم متوجه موضوع شده بودند و همه ساکت بودند و جوی که بر ماشین حاکم بود اصلاً طبیعی نبود.آقای راننده هم که این شرایط را دیده بود مانند آمبولانس در حد توانش با سرعت بیشتری حرکت می کرد.
ساعت ده صبح به شهر رسیدیم و بعد از پیاده شدن مسافران آقای راننده ما را تا مقابل بیمارستان برد و حتی از ما کرایه هم نگرفت ، با لبخندی گفت خرج بیمارستان زیاد است.
اورژانس مملو بود از انسانهایی که هر کسی دردی داشت .به هر زحمت بود حسین پذیرش شد و بر روی یکی از تخت ها نشست.خانم پرستار از او خواست دراز بکشد ، من گفتم نمی تواند چون درد بسیار در ناحیه کتف دارد. نگاهی به ما انداخت و بر روی برگه ای چیزی نوشت و رفت.
نیم ساعت از رفتم خانم پرستار گذشته بود و هنوز هیچ دکتری بالای سر حسین نیامده بود، همان خانم پرستار چندین بار از کنارمان گذشت ولی هیچ التفاتی به ما نکرد.به قسمتی که پرستارها آنجا بودند رفتم و وضعیت را گفتم. یکی از آنها بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت که دکتر ارتوپد نداریم و شاید تا ظهر بیاید.
مانده بودم چه کنم و به کجا مراجعه کنم که کمی آن طرف تر اتاق پزشک را دیدم. با برگه پذیرش به آنجا رفتم و وضعیت را برای آقای پزشک توضیح دادم او هم در جواب گفت که پزشک ارتوپد نیامده ولی من اصرار کردم که دوستم از درد به خود می پیچد.کمی تامل کرد و بعد دفترچه بیمه را از من گرفت و شروع کرد به نوشتن.
ابتدا آمدند و مسکن به حسین تزریق کردند و همین مقدار زیادی از اخم های روی چهره اش را باز کرد ، بعد به بخش تصویر برداری رفتیم و در نوبت نشستیم. چندین نفری مقابل ما بودند.حسین را روی صندلی نشاندم و خودم هم کمی آنطرف تر منتظر بودم.
در سالن وقتی به چهره های افراد می نگریستم هیچ کس در آرامش نبود یا درد می کشید یا مضطرب بود ، همراهان هم با نگرانی های بسیار در حال بالا و پایین رفتند بودند و به دنبال کارهای پذیرش بیمارشان، در مقابلم جوانی نشسته بود که دوهمراهش او را بسیار محکم گرفته بودند.
متعجب بودم که چرا این جوان را که به نظر هیچ مشکلی نداشت را اینقدر محکم گرفته اند ، که ناگه بلند شد و شروع کرد به گفتن سخنانی بسیار زشت ،آنهم با صدایی بلند به طوری که تمام افرادی که در سالن بودند ایستادند و او را نظاره گر بودند. دو نفر همراهش با تمام قوایی که داشتند آرامش کردند ولی چند دقیقه بعد دوباره بلند شد و این بار همچون راننده کامیون به شاگردش با فریاد دستوراتی میداد.
از یکی از همراهنش علت را جویا شدم که با آه بلندی گفتم که نمی دانم چه چیزی خورده یا مصرف کرده که به این روز افتاده است وگرنه بچه عاقلی است و آزارش هم به مورچه نمی رسد.
خانم دکتر بخش اعصاب روان آمد و در اتاق روبرویی مستقر شد و این جوان را خدمت او بردند.در باز بود و به همین علت من شاهد تمام اتفاقات درون اتاق بودم.سوال جواب هایشان را می شنیدم، برایم جذاب بود که چگونه بیماری ها اعصاب و روان را تشخیص می دهند و برای درمان چه کارهایی می کنند.
از او نام و نام خانوادگی اش را پرسید و جوان هم بدون هیچ مشکلی پاسخ داد. از او در باره تحصیلاتش پرسید و جوان هم پاسخ داد که دکتری حقوق بین الملل دارد، چشمان داشت از حدقه در می آمد که دیدم یکی از همراهانش با سر به خانم دکتر اشاره کرد که نیست.اوضاع لباسش بیشتر او را نقاش ساختمان معرفی می کرد.
در ادامه خانم دکتر از او پرسید که آیا تا به حال احساس کرده اید که از زندگی خسته شده اید و حوصله این شرایط را ندارید و تحمل وضعیت کنونی را نمی کنید یا اینکه از این همه مشکلات و بدبختی ها به ستوه آمده ای ؟جوان که مات و مبهوت فقط به چهره خانم دکتر نگاه می کرد ولی پیرمردی که همراه این جوان بود جوابی بسیار به جا داد.
گفت: خانم دکتر بیشتر مردمانی که در این سرزمین زندگی می کنند این احساس را دارند و روزها با آن سروپنجه نرم می کنند.اینهمه آدم اینجاست به نظر شما اینها همه خسته نیستند.از این بنده خدا چیزهای دیگری بپرس.
در جواب این پیرمرد دکتر محو شد و سکوت غم باری بر اتاق حاکم شد. من هم غرق در پاسخ این پیرمرد بودم که چه کوتاه و بجا چنین اوضاع کشور را بیان نمود.در پس لرزه های این پاسخ کوبنده در حال لرزیدن بودم که حسین را صدا کردند و او را به داخل اتاق تصویربرداری بردم.
حسین کتفش از جا در رفته بود و تقریباً حدود غروب بود که دکتر آمد و در عرض یک ربع کتف حسین را جا انداخت و درد او را فرونشاند، ولی درد من که در جواب آن پیرمرد بود مدتها فرو ننشست.

آه

سن و سالش نشان از سابقه بسیارش می داد و ما مانده بودیم با اینهمه سابقه و امتیازی که دارد در این نقطه دورافتاده چکار می کند. همینکه وارد دفتر می شد روی یکی از صندلی ها ولو می شد و از بدی راه و دور بودن اینجا غرغر می کرد.
دبیر ادبیات فارسی بود و من هم که علاقه مند به ادبیات بودم تصمیم گرفتم کمی به او نزدیک ت شوم. زنگ های تفریح کنارش می نشستم و سعی می کردم تا صحبت ها را به سمت ادبیات و مخصوصاً مولانا هدایت کنم.ولی در همان یک ماه اول سال هرچه سعی کردم به هیچ عنوان به صحبت هایم توجه نمی کرد.
حمید که موضوع را فهمیده بودم کنارم کشید و گفت زیاد سربه سرش نگذار بنده خدا سنش بالا است و حوصله ندارد.همینکه تا اینجا می آید و برمی گردد برایش بس است.من هم حرف حمید را گوش کردم و دیگر نزدیکش نشدم.
چند ماهی که گذشت از میزان غرغرهایش کمتر شد و شخصیت واقعی اش هویدا گردید. آدم شوخ طبع و بذله گویی بود و زنگ تفریح ها به کسی مهلت نمی داد که حرف بزند و خودش کل مجلس را در دست می گرفت. سال آخر خدمتش بود و برای اینکه حق روستا در حکم بازنشستگی اش تاثیر بگذارد تحمل این راه دور را می کرد.
اواخر دی ماه بود که داشتم در کلاس سوم امتحان از عبارت جبری می گرفتم و کلاس غرق در سکوت بود. نزدیک امتحانات نوبت بودیم و برای مرور برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم.در میان سکوت مطلق ناگهان کلاس مجاور که سال اول بودند با صدای بچه ها منفجر شد. چنان هیاهویی برپا کردند که نظم کلاس من هم بر هم ریخت و بچه با صورت های متعجب از هم می پرسیدند چه خبر است.با توپ و تشری که زدم آرام شدند ولی کلاس مجاور همچنان در هلهله و شادی به سر می بردند.
وضعیت کلاس اجازه نمی داد تا رهایشان کنم و به کلاس مجاور بروم .در را باز کردم تا بتوانم در فرصتی تذکری بدهم که صدا بیشتر شد و همین باعث شد در را ببندم و از این کار منصرف شوم.چندی نگذشت که صدای مدیر آمد که در حال صحبت کردن و ساکت کردن بچه ها بود و خدا را شکر موثر افتاد و کلاس آرام شد و غائله خوابید.
در زمان زنگ تفریح از مدیر علت را جویا شدم و او هم اظهار بی اطلاعی کرد فقط فهمیدم که این اتفاق در زنگ ادبیات رخ داده بود و جالب این بود که دبیر ادبیات هم هیچ واکنشی نشان نداده بود.
زنگ دوم همین اتفاق برای کلاس سوم افتاد و دانش آموزان ،کلاس را همراه خودشان به هوا بردند.آنچنان شور و شعفی داشتند که کنترل شان غیر ممکن به نظر می رسید.مدیر دوان دوان سر رسید و با داد و فریادهایش کمی اوضاع را بهتر کرد .کلاس من روبروی آنها بود و از لای در دیدم که دبیر محترم ادبیات لبخند به لب روی صندلی اش نشسته و آقای مدیر است که مانند اسپند روی آتش بالا و پایین می پرد.
زنگ تفریح دوم بود که آقای مدیر با لحنی همراه با خنده از دبیر ادبیات پرسید که ناگهان در کلاستان چه می شود که دانش آموزان اینگونه به وجد می آیند. آقای دبیر هم گفت چیز خاصی نیست برای همه شان نمره امتحان شفاهی را بیست گذاشتم و این بچه را خوشحال کردم.اینها در این نقطه دوردست چه گناهی کرده اند ،بیست می دهم تا خاطره خوبی از ادبیات در ذهن داشته باشند.
آقای مدیر که از عصبانیت سرخ شده بود فقط در حال خوردن حرف هایش بود و زیر لب غرغر می کرد. با هزار زحمت جلوی خودش را گرفت و در مقابل ما چیزی به او نگفت و به بهانه ای از دفتر خارج شد.برای آقای دبیر ادبیات یک فنجان چایی از کتری روی بخاری نفتی ریختم و رفتم کنارش نشستم و گفتم این بچه ها در همین حالت عادی درس نمی خوانند با این اوضاع که شما فرمودید اصلاً درس نمی خوانندو کتاب دفتر را رها می کنند.لبخندی زد و گفت شما بچه ها تجربه مرا ندارید و نمی دانید من چه کار دارم می کنم.من هم پیش خودم فکر کردم راست می گوید او بیست و نه سال سابقه دارد و ما تازه پنج سال
نوبت اول تمام شد و وقتی آقای مدیر در حال تنظیم کارنامه ها بود چنان ترش رو و اخم آلود بود که جرات نداشتیم طرفش برویم. یک بار که مرا تنها در دفتر دید با عتاب گفت بیا و این کارنامه ها را ببین ،ریاضی هشت، علوم شش ، تاریخ ده و. . . . در انتها فارسی بیست ، انشا بیست ، املا هم بیست.از تعجب داشتم شاخ در می آوردم چون این دانش آموز را می شناختم ،خیلی ضعیف بود و اصلاً در حد بیست نبود.ضمناً مگر قرار نبود فقط فارسی طبق این رویه باشد؟
اسفند بود که چند روزی آقای مدیر نیامد و همین نگرانمان کرد.به مخابرات روستا رفتیم و با منزلش تماس گرفتیم.متاسفانه تنها پسرش از روی پله ها افتاده بود و پایش از چند نقطه شکسته بود.ما هم ناراحت شدیم و برایش آرزوی تندرستی کردیم.
فردای آن روز آقای دبیر ادبیات در دفتر سراغ آقای مدیر را گرفت و وقتی گفتیم که چنین اتفاقی برای پسرش رخ داده است. شانه ای بالا انداخت و گفت که بهش گفته بود ، خودش مقصر است. مانده بودم که این آقای دبیر ادبیات چه مطلبی در باره سقوط پسر آقای مدیر قبل از این اتفاق گفته بود.حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شد و در نهایت پرسیدم که مگر چه چیزی به آقای مدیر گفته بودید؟
با نگاه خاصی گفت: چند وقت پیش مرا کنار کشید و گفت با این وضع نمره دادن و کلاس داری من، مشکلات زیادی به وجود آمده .دانش آموزان دیگر به درس ادبیات توجه کافی نمی کنند و حتی نسبت به باقی درس ها هم بی خیال شده اند. از من خواهش کرد که رویه ام را عوض کنم.من هم ناراحت شدم و به او گفتم که دل مرا شکستی ،آه از نهادم برآمد ، سپس به خودش گفتم :به یاد داشت باش که آه من را دراوردی و این اه روزی تو را خواهد گرفت که با من پیرمرد بد تا کردی.
در همان لحظه در سکوت غرق شدم و قادر به تکلم نبودم. استدلال این همکار بیست و نه سال سابقه ،همچنان پتکی بر سر م کوفته شد. از آن لحظه به بعد سعی کردم تا حد امکان از او فاصله بگیرم تا آه ش گریبان گیر من نشود!!!!!

شنبه

باران خوبی باریده بود و به نظر می رسید ابرها دیگر برای ادامه کارشان زیاد مصر نبودند. به همین خاطر بعد از تعطیلی مدرسه تصمیم گرفتم کمی پیاده روی کنم.ولی این بار بر خلاف مسیر همیشگی به سمت روستا رفتم تا از ایستگاه سوار ماشین شوم.
منظره ی روبرویم به قدری زیبا بود که وصفش امکان پذیر نیست. ابرهای کوچک که از والدینشان عقب افتاده بودند لا به لای دره ها و تپه های کوچک حرکت می کردند تا مسیرشان را پیدا کنند و به پدر و مادرشان برسند. نیمه بالایی جنگل های روی کوه سپیدپوش شده بود و تلاقی رنگ سبز پایین دست و سفیدی های بالا دست ،تابلویی بسیار زیبا خلق کرده بود.
به ابتدای روستا رسیدم .فکر کنم بارندگی باعث شده بود که کسی بیرون نباشد و همه جا سوت کور باشد و همین چهره ی روستا را بسیار آرام و با وقار کرده بود. از تنها فردی که داشت با سرعت وارد خانه اش می شد سراغ ایستگاه ماشین ها را گرفتم و او فقط با دست نشان داد و سریع وارد خانه اش شد.
در خیابان داخل روستا دیگر خبری از آسفالت نبود و معبر انباشته بود از گِل و لایی چسبنده، راه رفتن در این مکان ها بسیار سخت است چون با هر حرکت بخش عمده ای از کفش یا پاچه های شلوار کثیف می شد. هرچقدر بیشتر دقت می کردم قطرات گِل تا ارتفاع بیشتری بر روی شلوارم جا خوش می کردند.
در ایستگاه خبری از هیچ ماشینی نبود. حدود نیم ساعت معطل مانده بودم و منتظر ماشین بودم. ساعت به دوازده ظهر رسیده بود و کمی نگران شدم چون باید دنبال نیما هم می رفتم و او را از مهدکودک می گرفتم. حساب کردم اگر حالا ماشین گیرم بیاید حدود ساعت یک به مهد نیما خواهم رسید و با نگاه اخم آلود نیما مواجه خواهم شد که باز دوباره دیر آمدی!
پیرمردی که بر روی تنها صندلی سالم جایگاه ایستگاه ماشین نشسته بود و از همان ابتدا مرا کاملاً زیر نظر داشت.ناگهان بدون هیچ سلام و مقدمه ای ، پرسید معلمی؟ پاسخش را دادم و از او پرسیدم اینجا همیشه ماشین سخت گیرمی آید؟در پاسخ فقط گفت:نه . دوباره پرسیدم نیم ساعت است که معطل هستم و خبری از ماشین نیست.در جوابم گفت:چون امروز شنبه است. گفتم مگر شنبه چه خبر است؟ گفت:شنبه مسافر نیست و چون مسافر نیست ماشین هم نیست.گفتم فردا مسافر هست؟ گفت بله هست. گفتم چرا :گفت: چون یک شنبه است. گفتم:چرا یک شنبه مسافر هست؟ گفت :چون یک شنبه ماشین هست.گفتم حالا چرا ماشین نیست: گفت : چون امروز شنبه است.
از دلایل این پیرمرد که به آرامی هم صحبت می کرد کلافه شده بودم.نگرانی دیر شدن و همچنین معطلی که حدود چهل و پنج دقیقه شده بود و این دلایل بسیار محکم !پیرمرد دیگر داشت اعصابم را به هم می ریخت که دو باره آن پیرمرد باز هم مانند قبل بی مقدمه گفت نگران نباش، سید می آید.
چیزی نگذشت که صدای آشنای مینی بوس از دور آمد و خودش هم با هر زحمتی بود آخرین سربالایی روستا را پشت سر گذاشت. وقتی رسید و به آن نگاهی انداختم به یاد مینی بوس حاج منصور افتادم و وقتی بالا رفتم صندلی های چروکیده و شیشه های کاملاً کثیف و راهروی پر از آب آن با مینی بوس حاج منصور هیچ تفاوتی نداشت.
در همین زمان کوتاه از رسیدن مینی بوس و دور زدن و سوار شدنم به آن تقریباً نیمی از مینی بوس پر شد و من هاج و واج مانده بودم که در این خیابان که دیاری در آن نبود این همه از کجا ناگهان ظاهر شدند.در اینجا بود که تا حدی با مفهوم واکنش سریع آشنا شدم.
هنوز قضیه شنبه برایم لاینحل مانده بود و به همین خاطر به صندلی پشت راننده رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی از او علت را جویا شدم. راننده پیرمردی بود با کلاهی سبز بر سر که با آرامش خاصی در حال رانندگی بود و فکر کنم در نهایت سرعت از دنده سه تجاوز نمی کرد.از روی همان کلاه سرش را خارند و گفت سالها پیش یکی از ماشین های سواری روستا در روز شنبه تصادف کرد و همه مردند،تا خواست ادامه بدهد وسط حرف هایش پریدم و گفتم این که دلیل نمی شود .
می خواستم فاز فرهنگی بگیرم و کمی از فواید رعایت قوانین راهنمایی رانندگی بگویم که با نگاه عتاب آلودی گفت. از آن روز به بعد در چند شنبه پشت سر هم ماشین ها تصادف می کردند و مردم می مردند.حتی اهالی یک گاو را قربانی کردند ولی شنبه هفته بعد باز هم تصادف شد ولی خدا را شکر آن بار کسی نمرد.
مانده بودم چه بگویم و چگونه این احتمالات را برایش توضیح دهم .در فکر بودم که ناگاه خودش گفت،حتماً به این فکر می کنی که چرا امروز که شنبه است من تصادف نمی کنم؟ منتظر بودم جواب دهد که من راننده خوبی هستم و قوانین را رعایت می کنم ولی لبخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: مینی بوس دارم و هیچ شنبه ای تا به حال تصادف نکرده ام.شنبه ها با مینی بوس ها کاری ندارد.
وقتی پیاده شدم و سپر جلو و عقب و کنار در سمت راننده را دیدم مطمئن شدم که ایشان واقعاً در شنبه ها تصادف نکرده است.

تمرین

همه چیز اردیبهشت ماه خوب است الی بیدار شدن صبح آن که بسیار سخت است. هوای عالی و بوی طراوت و گرمای مطلوب بعد از زمستان سخت همه دست به دست هم می دهند تا صبح نخواهی از بستر گرم و نرمت بلند شوی.
وقتی آماده شدم و از خانه بیرون آمدم همه دوستان هنوز در خواب ناز بودند، و همین حسادتم را بر انگیخت. ولی خودم را دلداری دادم که حدود چهل و پنج دقیقه در میان این طبیعت زیبا چشمانم مناظری را خواهد دید که اینان در خواب هم نمی توانند ببینند. از لای سفره تکه نانی را گرفتم تا در راه به عنوان صبحانه بخورم ـسپس به راه افتادم.
هوا آنقدر خوب بود که همان چند گامی که از روستا فاصله گرفتم از تمام هیاهوی دنیا جدا گشتم و در این همه زیبایی غرق شدم. درختان که بعد از تحمل سرمای زمستان چنان شاداب در حال رشد بودند که صدای حرکت شاخه هایشان به سمت آسمان را می شد با کمی دقت شنید.
پرندگان هم که چنان سرمست بودند که خود نیز نمی دانستند در این هوا چه باید بکنند و از فاصله هایی بسیار نزدیک، پر سر و صدا از کنارم می گذشتند. آسمان آبی در حال پررنگ تر شدن بودند و انگار نقاش گیتی در حال افزودن رنگ آبی لاجوردی به آن بود.
سرحال و سرخوش بعد از گذر از دره ها و تپه ها به مدرسه رسیدم. بچه ها سر صف بودند و همه با نگاه خاصی به من می نگریستند. وقتی وارد دفتر شدم آقای معاون گفت :تکه نان برای چیست که در دستت نگاه داشته ای. همانجا علت آن نگاه های بچه ها را دانستم و همچنین به خود خندیدم که در این مدت چهل و پنج دقیقه ای که در راه بودم،چنان حواسم به اطرافم بوده که صبحانه را فراموش کرده ام.
زنگ اول کلاس اول رفتم. جلسه قبل عدد صحیح درس داده بودم و حالا نوبت حل تمارین بود.از همه خواستم تا دفترهایشان را روی میز بگذارند تا تمرین هایشان را بررسی کنم.مانند همیشه مهر تاریخ را گرفتم و از همان میز اول شروع کردم به بازدید دفتر های بچه ها .
وقتی بالا سر حمید رسیدم نگاهی به چشمانم انداخت و با بغضی گفت :آقا اجازه مادرمان نبود. من با تعجب پرسیدم با مادرت کاری ندارم تمرین های ریاضی کو؟ بازهم نگاهی پر از التماس کرد و گفت : آقا اجازه به خدا مادرمان نیست. خیلی عادی گفتم پس ننوشته ای ! برو بیرون تا به حسابت رسیدگی کنم.
وقتی در حال بررسی تکالیف بقیه بچه ها بودم در این فکر بودم که با حمید چه کنم. خوشبختانه هنوز حس پیاده روی صبحگاهی در میان آن همه زیبایی در من بود و تصمیم گرفتم تا این یک بار را ببخشم، حیف است در این صبح دل انگیز بهاری موجبات ناراحتی او شوم. البته حمید درسش خوب بود و حتماً مشکلی برایش پیش آمده بود.
بعد از بررسی تکالیف همه بچه ها پشت میز معلم آمدم و رو به او که تنها دانش آموزی بود که تمرین نداشت کردم و گفتم از شما بعید است که تمرین ننوشته باشی. شاگرد اول کلاس هستی و باید همیشه حواست به کارهایت باشد.این یک بار را می بخشم ولی تکرار نشود.با همان بغض رفت و نشست.
چند روز بعد در درس جدید وقتی از همه خواستم که کاردرکلاس هایشان را حل کنند. باز متوجه شدم که حمید کتاب همراه ندارد. بالای سرش رفتم و تا خواستم چیزی بپرسم باز هم با همان حالت بغض به من گفت آقا اجازه مادرمان نیست. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم جلسه قبل تمرین ننوشتی بخشیدمت ، حالا هم کتاب نداری. حواست کجاست آقای محترم.با دست اشکهایش را پاک کرد و در سکوت معنی داری غرق شد. شروع کرد به تشر زدن که دیگر این بار کار از گذشت گذشته و باید فکری اساسی کرد.ناگهان رو به من کرد و گفت: آقا اجازه همه را در برگه می نویسیم. قول می دهم تا همه را بنویسم.
چنان با سرعت از دوستش برگه گرفت و شروع کرد به نوشتم تمام مطالب صفحات کتاب و با همان سرعت هم حل می کرد. برای اینکه امتحانش کنم او را پای تخته فراخواندم و او هم چنان با دقت حل کرد که دیگر چیزی نداشتم بگویم.
هفته بعدی تمرین ها را روی برگه های بزرگی که فکر کنم از دفتر گرفته بود نوشته بود. آنقدر تمیز و خوش خط بود که نتوانستم ایرادی بگیرم، فقط پرسیدم دفتر ریاضی ات کو ؟که باز هم گفت آقا اجازه مادرمان نبود. دیگر داشتم شک می کردم که اینها چه ربطی به مادرش دارد. رویم نشد از خودش بپرسم و به همین خاطر از مدیر خواستم تا تحقیق کند و علت را جویا شود.
حمید و خواهر کوچکش بعد از فوت پدرشان در یک خانه محقر زندگی می کنند . چند وقتی است که مادرش به خاطر بیماری در بیمارستان بستری است و او خواهرش در خانه پدر بزرگشان زندگی می کنند .کلید خانه آنها نیز در دست عمویشان است که مادرشان را به شهر برده و به همین خاطر حمید و خواهرش هیچ کتاب و دفتری ندارند و هیچ دسترسی همه به آنها ندارند.
از مدیر مدرسه خواستم تا یک دفتر به او بدهد که حداقل در این مدت بتواند تکالیفش را بنویسد و همچنین با مدیر مدرسه ابتدایی هم تماس بگیرد و در مورد خواهرش هم بگوید.آقای مدیر گفت که مدیر ابتدایی از اهالی روستا ست و همه چیز را می داند و او این اطلاعات را به من داده است.
مادر حمید حدود یک ماه بستری بود ولی در این مدت همه تمرین های حمید به طور کامل و تمیز در دفتر نوشته می شد و ضمناً وضعیت حل تمرین و درس دو سه تا از بچه ها که قبلاً مرتب نبود نیز بهتر شده بود.این چند نفر در این مدت تغییراتشان چنان زیاد بود که باز هم به فکر افتادم تا علت را دریابم.
از طریق یکی از دانش آموزان دانستم که آن چند نفر همسایه پدربزرگ حمید بوده اند و به خانه پدربزرگ حمید می آمدند تا حمید از روی کتاب آنها بنویسید و همین باعث شده بود که خودشان هم به کمک حمید تمرین هایشان را بهتر حل کنند. این تعاون و همکاری در بین این بچه های روستایی واقعاً گوهری است گرانقدر که در هر مکانی یافت نمی شود.

اتوبوس

آنقدر ماشین سخت و دیر گیر مان آمد که وقتی به گرگان رسیدیم نزدیک افطار شده بود و وقتی حمید ما را به افطار تعارف کرد، من و حسین از فرط خستگی و گرسنگی و تشنگی بدون فوت وقت اجابت کردیم .حمید هم لبخندی زد و گفت واقعاً که تعارف آمد و نیامد دارد.
حسین اهل قائم شهر بود و چون راهش نزدیک بود بعد از افطار لم داده بود به پشتی و داشت تلویزیون نگاه می کرد ولی من نگران بودم که ماشین گیرم نیاید و به همین خاطر اصرار به رفتن داشتم که هر بار حسین با همان آرامش همیشگی اش مانع می شد و می گفت نگران نباش. ماشین های تهران ده شب به بعد راه می افتند.
حسین آنقدر این پا و آن پا کرد که وقتی از خانه حمید شان خارج شدیم ساعت حدود ده شب بود. به میدان ورودی گرگان که به میدان پمپ بنزین معروف بود رفتیم و منتظر رسیدن اتوبوس شدیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که دو تا اتوبوس پشت سر هم آمدند و خوشحال به سمت شان دویدیم. تا خواستم سوار شوم شاگرد ماشین جلویم را گرفت و گفت کجا ؟ من هم با لبخند گفتم تهران و منتظر تاییدش بودم که با دست مرا به عقب راند و گفت جا نداریم. نگاهی به داخل انداختم و دیدم نیمی از اتوبوس خالی است ، با اخم به راننده گفتم که پس این صندلی های خالی چیست؟ با صدایی ناهنجار گفت سهمیه بهشهر و ساری است و همه فروخته شده.
سریع به سمت اتوبوس دوم رفتم و آنجا هم امیدم به یاس تبدیل شد. رو به حسین کردم و گفتم بیا حداقل با این دومی تا قائمشهر برو، نگاهی به من انداخت و گفت و رفیق نیمه راه نیستیم داداش.صبر می کنم تا با هم برویم.همین حرفش برایم قوت قلب شد که دیگر حداقل تنها نیستم.
نمی دانم آن شب چه خبر بود که یا اتوبوس نمی آمد و یا اگر می آمد کاملاً پر بود. ساعت از دوازده شب گذشت و من و حسین هنوز در کنار میدان منتظر بودیم. تعداد اتوبوس ها هم کمتر و کمتر می شد و نگرانی من به همراه خستگی بیشتر و بیشتر. حسین که خیلی راحت روی لبه جدول نشسته بود و چرت می زد ولی من همچنان ایستاده منتظر بودم.
حدود ساعت دو شب بود که یک اتوبوس آمد ،وقتی توقف کرد و به سمتش رفتم شاگردش از همان پنجره سرش را بیرون آورد و فریاد زد ،رشت و همین باعث شد پاهایم شل شود. از آن به بعد هر اتوبوسی می آمد یا مقصدش رشت بود یا از مشهد می آمد و تا ساری و قائم شهر می رفت.
چیزی به اذان صبح نمانده بود که دیدم حسین به کناری رفته و با تکیه بر دیوار کاملاً خوابیده ، ترسیدم در این سرما بیمار شود و رفتم و بیدارش کردم. بنده خدا آنقدر خسته بود که بیشتر از چند دقیقه بیداری را تحمل نکرد. البته او در بین دوستان به خوش خوابی معروف بود.
ساعت حدود پنج صبح شده بود و هنوز ما در کنار میدان پمپ بنزین گرگان منتظر بودیم. اتوبوسی آمد که باز هم مقصدش رشت بود. تا صدای شاگرد را شنیدم دیگر سمتش نرفتم. شاگرد از ماشین پیاده شد و آمد از کنار ما که سوپرمارکتی بیست و چهارساعته بود آب جوش بگیرد.نگاهی به ما انداخت و گفت کجا می روید. گفتم من تهران می روم و این دوستم هم قائم شهر، در حال پرداخت پول به مغازه دار بود که گفت خوب با ما تا قائمشهر بیایید و از آنجا شما با سواری ها برو تهران.
وقتی روی صندلی نرم اتوبوس نشستم و در هوای گرم و مطلوبش قرار گرفتم بر خود نهیب زدم که چرا این فکر به ذهنم در همان ابتدای شب خطور نکرده بود. و این بی فکری ام حسین بنده خدا را چقدر آزار داده بود. ولی وقتی به او که کنارم نشسته بود نگاه کردم چنان در خواب ناز فرو رفته بود که هیچ خبری از ناراحتی در چهره اش نبود.
به قائم شهر که رسیدیم با صدای بلند شاگرد بیدار شدیم و خواستم که پیاده شوم که حسین گفت بهتر است با همین ماشین تا بابل بروم و از آنجا به سمت تهران بروم، چون جاده هراز نزدیک تر است. فکر خوبی بود و من هم قبول کردم و از او خداحافظی کردم و تنها کاری که از دستم برمی آمد تا اینهمه معرفتش را جبران کنم این بود که کرایه اش را خودم حساب کردم.
وقتی حسین رفت به صندلی کنار شیشه رفتم تا بیرون را نگاه کنم. از کودکی نگاه کردن مسیر را دوست داشتم. ولی هنوز از قائم شهر خارج نشده بودیم که دیگر چیزی به یاد ندارم.وقتی چشمانم را باز کردم سریع به اطراف نگاه کردم تا موقعیتم را بفهمم که اگر نزدیک بابل هستیم آماده شوم که در پلیس راه پیاده شوم. هرچه چشم چرخاندم هیچ جای مسیر برایم آشنا نبود.هیچ خبری هم از کوه های سربه فلک کشیده البرز نبود.کمی نگران شدم و لی وقتی رنگ سبز دریای خزر را در سمت راست مشاهده کردم همه چیز برایم سیاه و تاریک شد.
مدتی طول کشید تا از حالت بهت خارج شوم .به سمت آقای راننده رفتم و گفتم ببخشید چرا مرا بابل بیدار نکردید تا پیاده شوم. راننده همراه شاگردش نگاه متعجبانه ای به من انداختند و گفتند مگر گفته بودی؟ وقتی فکر کردم به یاد نیاوردم که گفته بوده باشم ولی رو به شاگرد کردم و گفتم مگر همان گرگان نگفتم که می خواهم بروم تهران و شما گفتید با ما بیایید .
آقای شاگرد کمی سرش را خواراند و گفت یادم آمد ولی قرار بود شما قائم شهر پیاده شوید. وقتی ادامه ماجرا را توضیح دادم با خنده آنها مواجه شدم و آقای راننده گفت که بنده خدا خوب به ما می گفتی مگر ما از فکر مسافران با خبریم که آنها را همانجا که فکر کرده اند پیاده کنیم. دیدم جوابشان منطقی است و سرم را پایین انداختم . مانده بودم چه کنم که آقای راننده گفت نگران نباش حتماً حکمتی بوده که تا اینجا آمده ای .چیزی به نور نمانده تا چالوس را مهمان ما باش و از آنجا به تهران برو.
این آقای راننده و شاگردش هم فردین هایی بودند برای خودشان و وقتی مرا در چالوس پیاده کردند کرایه همان قائم شهر را گرفتند و گفتند که از این به بعد بیشتر مراقب باشم. خوشبختانه بلافاصله برای تهران اتوبوس دیگری گیرم آمد و در نهایت حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که در میدان آزادی پیاده شدم.
خسته و کوفته از طی این همه مسیر با این همه بلایا حالا به بخش سخت کار رسیده بودم و آنهم طی طریق از میدان آزادی تا تهرانپارس در میان اینهمه ماشین و ترافیک سنگین. اینهمه در جاده ها بالا و پایین و پیچ و خم رفته بودم و حدود ده ساعت در راه بودم ولی همین یک ساعت و نیم تحمل ترافیک از همه آنها برایم سخت تر بود.
وقتی به خانه رسیدم و کل ماجرا را برای خانواده تعریف کردم باز هم با خنده آنها مواجه شدم ولی آنقدر خسته بودم که نایبی برای پاسخ گفتن نداشتم و بعد از افطار بلافاصله خوابیدم.

انتخابات۲

همه چیز تقریباً آماده بود ولی هنوز کسی برای رای دادن نیامده بود.سید می گفت امروز جمعه است و بیشتر مردم روستا کمی دیرتر می آیند.وقتی سید این را گفت یکی از مامورین نیروی انتظامی رو به من کرد و گفت پس حداقل صبحانه بخوریم. همه رو به من کردند و منتظر اقدام من بودند.به یاد جمله آقای فرماندار افتادم که نماینده ما همه کاره صندوق است.
سید را صدا زدم و از او پرسیدم که کدام همسایه در نزدیکی مسجد می تواند به ما کمک کند.وسایل لازم را داریم فقط پخت و پز و نان می خواهیم. بنده خدا خودش قبول کرد و ما همه وسایل مربوط به خوراک را به او دادیم . قبل از رفتنش کتری بزرگی را از آشپزخانه مسجد آورد و روی بخاری گذاشت و رفت.
حدود یک ربع بعد برگشت با یک سفره بزرگ و سه تا سبد پر از وسایلش ، دخترش کمکش کرد تا سفره را پهن کند و وسایل صبحانه را بچیند.چایی را هم دم کرد و همه نشستیم سر سفره سید.بسیاری از چیزهایی که می دیدم جز وسایل تحویلی ما نبود.سرشیر تازه و کره محلی و پنیر گوسفندی به همراه مرباجات که رنگارنگ بود چنان صحنه ای به وجود آورده بود که کسی اصلاً به سمت کره و پنیر و مرباهای بسته بندی یک نفره نرفت و همه از این همه مزه های عالی لذتی وافر بردند.
بعد از جمع کردن سفره از سید کلی تشکر کردم و گفت این مرباها و پنیر و بقیه وسایل برای شما، نگاهی همراه با اخم به من کرد و گفت مگر ما می توانیم اینها را بخوریم، مال خودتان و واقعاً راست می گفت وقتی اصل لبنیات و مرباجات را داشته باشی چه نیازی است به این کارخانه ای ها.
حدود ساعت نه صبح بود که آرام آرام مردم می آمدند برای رای دادن، پیر و جوان و مرد و زن همه شناسنامه به دست خیلی منظم و مرتب بودند، ازدحام چندانی نبود و حدود بیست تعرفه تا ساعت دوازده مصرف شد.از سید پرسیدم چرا اینقدر مردم کم می آیند ، در حالی که داشت هیزم داخل بخاری می ریخت گفت نگران نباش بعدازظهر بیشتر می آیند.واقعیت امر تصور من از رای گیری همان مسجد محل خودمان بود که باید صف می ایستادیم و بعد از کلی معطلی نوبت ما می شد.
حدود ساعت یک سید و دخترش سفره ناهار را برپا کردند. عطر برنج کل مسجد را گرفته بود و مرغ چنان بریان بود که همان دیدنش موجب ترشح غدد بزاغ می شد.دوغ محلی با سبزی های معطرش هم چنان چشمکی می زد که حواس همه را به خودش جلب می کرد.
بعد از خوردن این ناهار مفصل چشمان همه سنگین شد و هر کسی گوشه ای را برای استراحت یافت.سید هم می گفت بخوابید که روستاییان دم غروب می آیند.تازه داشت چشممان گرم می شد که صدای ماشین جلو مسجد حواسمان را جمع کرد ولی هنوز جمع و جور نشده بودیم که بازرس های فرمانداری وارد شدند . از پراکندگی ما در مسجد متعجب بودند و یک راست آمدند سراغ من
چنان با عتاب صحبت می کردند که انگار خلاف بزرگی از من سر زده که منشی ها پشت میزشان نیستند و بقیه هم متفرق اند. بعد از شنیدن همه حرفهایشان گفتم از صبح تا به حال بیست و پنج تعرفه مصرف شده و احتمالاً باقی روستاییان نیز دم غروب بیایند.شما مگر از آمار این روستا طلاع ندارید. غرلندی کرد و فرمش را امضا کرد و رفت و من نفهمیدم که آیا حرف بدی زده ام.
عصر بسیاری از روستاییان آمدند و رای دادند .وقتی تعرفه ها را شمردم دیدم فقط هشتاد تا مصرف شده و این یعنی این روستا کوچک فقط این تعداد واجد شرایط رای دادن دارد و برای هشتاد تعرفه ده نفر عوامل داشتیم.هوا داشت تاریک می شد و به ما گفته بودند ساعت هشت شب صندوق را جهت شمارش باز کنیم.ناظر شورای نگهبان آمد و گفت فکر نمی کنم فرد دیگری برای رای دادن بیاید حالا نوبت اعضای خود صندوق است که رای دهند و همه را صدا کرد و آنها هم آمدند و شناسنامه هایشان را دادند و رای شان را در صندوق ریختند.
منشی رو به من کرد و گفت لطفاً شناسنامه تان را بدهید تا ثبت کنم. صورتم از خجالت سرخ شد و به سختی گفتم. ببخشید من یادم رفته شناسنامه ام را همراه داشته باشم. چشمان آقای منشی داشت از حدقه درمی آمد. با تعجب زیر لب گفت نماینده فرماندار و همه کاره صندوق خودش رای نداد.ناظر شورای نگهبان که واقعناً نظارتش در حد تیم ملی بود از دور شاهد ما بود و فکر کنم فهمید چه اتفاقی افتاده است همانجا دفترچه اش را برداشت و چیزی نوشت و من فهمیدم که بعدها خیلی جاها کار خواهم داشت.
ساعت هشت شب طبق برنامه ای که به ما داده بودند صندوق را باز کردیم و آرا را شمردیم و فرمی را که در اندازه کاغذ A3 بود را نیز پر کردیم و تعرفه های باقی مانده و مهرها و دو تا فرم دیگر را دوباره داخل صندوق گذاشتیم و پلمپ کردیم و با ماشین به سمت شهر به راه افتادیم.
تقریباً جزو اولین صندوق هایی بودیم که به فرمانداری برگشتیم و آن هم به خاطر تعداد کم آرا بود.آقای فرماندار تا مرا دید تعجب کرد که چرا اینقدر زود آمده ام و من هم گفتم بهتر نبود این صندوق را با روستای همجوار ادغام می کردید. اینهمه هزینه و افراد فقط برای هشتاد تا رای ،نگاه آمرانه ای به من کرد و گفت بهتر از آن است که نماینده فرماندار خودش رای ندهد.
و من ماندم که چه طور این خبر به این سرعت به گوش آقای فرماندار رسید ما که در مسجد تلفن نداشتیم.

انتخابات۱

زمستان سردی بود و با حسین تنها در خانه بودیم.رادیو را روشن کردم تا اخبار را گوش کنم که در میان اخبار در مورد انتخاباتی که در ماه آینده برگزار خواهد شد خبری پخش شد.حسین تا آن را شنید گفت من امسال شاید سر صندوق باشم. همین باعث شد سر صحبت برای انتخابات باز شود. حسین تا به حال در چند انتخابات سرصندوق بوده.
به فکرم رسید که من هم این کار را تجربه کنم و سر صندوق باشم ،به همین خاطر به حسین گفت که اگر آشنایی دارد مرا هم وارد این قضیه کند.حسین گفت سعی می کنم تا این بار که به فرمانداری رفتم برای تو هم پیشنهاد دهم.فقط به حسین گفتم کار ساده ای را برای من در نظر بگیرد، چون هیچ تجربه ای نداشتم.
هفته بعد بود که حسین خبر آورد که برای من هم کاری در صندوق اخذ رای یکی از روستاها پیدا کرده و از من فتوکپی شناسنامه خواست.خوشبختانه همراه داشتم و نام من به عنوان «نماینده فرماندار » صندوق روستایی که تا روستای ما حدود چهل کیلومتر فاصله داشت ثبت شد.
پیش خودم فکر می کردم که خوب است و فقط نماینده فرماندار هستم و در کارها فقط نظارت می کنم ولی مشکلی که به ذهنم رسید فاصله روستا بود .من که نمی توانستم آنجا بیتوته کنم پس چطور رفت و آمد کنم.ولی یادم آمد انتخابات فقط یک روز است و آنهم جمعه پس می شود به شهر بازگشت و در مسافرخانه ماند.
دو هفته مانده به روز انتخابات جلسه ای توجیهی در فرمانداری گذاشتند و چون وسیله ای برای رفتن نبود نرفتم. هفته بعد جلسه توجیهی دیگر گذاشتند و تهدید کردند هرکس نیایید اسمش از لیست خط می خورد ، از مدیر اجازه گرفتم و به جلسه توجیهی رفتم . آقای فرماندار کلی توضیح داد و در مورد تعرفه ها و صندوق وچگونگی لاک و مهر کردنش و خیلی مسایل دیگر ، برایم جذاب بود و به دقت گوش می کردم ولی پیش خودم می گفتم به من که ارتباط ندارد من فقط نماینده فرماندار هستم و بس.
در پایان جلسه اسم من و چند نفر دیگر را خواندند که بمانیم و بقیه رفتند. برای ما جلسه ای دیگر ترتیب دادند و موارد خاص امنیتی و اسامی افراد نیروی انتظامی و توضیحات عجیبی به ما دادند،من که متعجب بودم در آخر جلسه پرسیدم که ببخشید اینها چه ربطی به ما دارد مگر ما فقط نماینده فرماندار نیستیم.آقای فرماندار نگاه عجیبی به من انداخت و با غرغری گفت نماینده ما سر صندوق همه کاره صندوق است.
پاهایم شل شد و زبانم بند آمد .همه کاره صندوق چه ربطی به من دارد. خدا چکارت کند حسین که مرا در چه معرکه ای انداختی، تا به خودم آمدم و جمع و جور شدم، همه رفته بودند و فرصت پیدا نکردم تا حداقل انصراف بدهم.با هزار بدبختی ماشین گیر آوردم و برگشتم روستا و وقتی به خانه رسیدم دعوای مفصلی با حسین کردم.
شب قبل از روز انتخابات را خانه سید حمید ماندم چون نمی توانستم صبح زود از روستا حرکت کنم. صبح ساعت شش وقتی به مقابل فرمانداری رسیدم محشر کبری بود، تعداد زیادی ماشین و نیروی انتظامی و افراد ایستاده بودند.دیدن این همه جمعیت کمی نگرانم کرد و همین باعث شد که کمی دورتر بایستم.
یک نفر لیست به دست در حال خواندن اسامی بود و گروه گروه می رفتند داخل فرمانداری و بعد از مدتی از آن خارج می شدند و سوار یکی از ماشین ها می شدند و می رفتند. مدتی بود که آن فرد اسمی را می خواند و هیچ کس نمی رفت و همین باعث شده بود که کارش به فریاد برسد و در لابلای فریادهایش نامم را شنیدم و وقتی مقابل رفتم و خودم را معرفی کردن نزدیک بود مرا بزند.
وارد فرمانداری شدم .یک نفر صندوقی را که پلمپ بود تحویلم داد و دیگری هم یک کارتن برایم کنار گذاشت و نفر سوم هم شماره ماشین را با من هماهنگ کرد و نفر چهارم هم لیست افرادی را که سر صندوق بودند به من داد. نگاه اجمالی که به لیست انداختم تعدادشان حدود پانزده نفر بود.در حیاط پشتی افراد گروه ما جمع شدند و با خواندن نامشان چک کردیم و به سمت بیرون هدایت شدیم.یک ماشین لندرور مخصوص ما بود. من صندوق در بغل جلو نشستم و تعدادی هم پشت سر نشستند و مابقی با پاترول نیروی انتظامی آمدند.
مسجد درست در وسط روستا بود.وقتی وارد آن شدیم آنقدر سرد بود که اصلاً نمی شد روی زمین نشست.وسط مسجد یک بخاری هیزمی بزرگ بود که با یک دودکش کاملاً مستقیم و راست به سقف وصل می شد.در همان ابتدا سریع رفتم دنبال خدمه مسجد تا قبل از هر چیز بخاری را روشن کنیم.
در همین بین ناظر شورای نگهبان که او هم دبیر بود به من اعتراض کرد و گفت ابتدا باید صندوق را آماده کنیم ،چند دقیقه دیگر شروع رای گیری است.با لبخندی به او گفتم تا بخاری روشن نشود هیچ کاری نمی شود کرد ،مسئله اول ما سرما است.ضمناً اینجا روستا است و جمعیت زیادی ندارد ،نگران ازدحام نباشید.
پیرمردی که از کلاه سبزش می شد فهمید که سید است آمد و ما را به انبار مسجد که در حیاط پشتی بود هدایت کرد. صحنه ای دیدم که تا به حال ندیده بودم. یک طرف حیاط به طول پنج یا شش متر و به عرض حدود دو متر تا ارتفاع دومتری پر بود از هیزم های شکسته شده و مرتب.مقداری برداشتیم و به داخل آوردیم و سید بخاری را روشن کرد. نمی دانم چرا خیلی زود همه جا گرم شد.
تنها میز داخل مسجد را به کنار منبر آوردیم و قرار شد منشی ها روی این میز باشند و صندوق هم بر روی یکی از پله های منبر.پلمپ صندوق را باز کردیم و تعرفه ها و مهر ها را در آوردیم.دو تا منشی بودند که خودشان همه چیز را می دانستند وضمناً اهل همین روستا بودند و چند سالی بود در شهر ساکن بودند. همین بسیار خوب بود چون اطلاعات خوبی از روستا از آنها بدست آوردم.

آکواریوم

سرمای هوا از یک طرف و رفتن خورشید به پشت کوه ها از طرف دیگر خبر از این می داد که امروز هم نمی شود به سمت خانه رفت.از ساعت چهار عصر منتظر ماشین بودیم و تا کنون که ساعت شش بود هیچ وسیله ای که قوه محرکه داشته باشد از مقابل ما عبور نکرده بود. حساب کردم اگر امروز نروم و بخواهم فردا با سرویس های روستا بروم نمی ارزد. چون پنجشنبه شب به خانه می رسم و دوباره جمعه شب باید بازگردم.
به حمید اشاره کردم و او هم با سر تایید کرد و راه بازگشت را در پیش گرفتیم که نور چراغی را که از جلو دیدیم نوید بخش ما برای رفتن به خانه شد. پیکان وانتی بود به غایت مستهلک ولی همین برای ما نعمتی بسیار گرانقدر بود در این بیابان. هر دو بر پشت آن سوار شدیم و در گوشه ای پناه گرفتیم تا مگر از سرما در امان باشیم.
در حال منجمد شدن بودیم که به هم دلداری می دادیم که اگر تا پاسگاه را تحمل کنیم از آنجا به بعد ماشینی بهتر نصیبمان خواهد شد. پیچ و خم های جاده را پشت سر گذاشتیم و به دشت هموار منتهی به پاسگاه رسیده بودیم که به ناگاه ماشین متوقف شد. مانده بودیم که چه شده که پیرمرد راننده با لبخند ملیحی پیاده شد و گفت بنزین تمام کرده ام و تا پاسگاه را باید با هم پیاده برویم.
تا آمدم بگویم که آقای راننده حواست کجاست که بنزین نداری ، حمید جلویم را گرفت و گفت تنها راه نجات در پیاده رفتن تا پاسگاه است. با کمک دو نفری که در جلو نشسته بودند ماشین را به شانه خاکی جاده هدایت کردیم و پنج نفری پیاده در زیر ماه تابان به راه افتادیم. اوایل اعصابم خرد بود ولی با گذشت زمان ، چون پیاده در حرکت بودیم گرم شدم و نور ماه هم تقریباً همه جا را که سفید بود روشن کرده بود ،حالم بهتر شد .
برفی که روز قبل آمده بود همه جا را یک دست سفید کرده بود و نور ماه که فکر کنم به خاطر ما دوبرابر بیشتر می تابید تا نوک کوه ها را هم روشن کرده بود و همین موجب شده بود که همه در کنار هم هیچ احساس ترسی نداشته باشیم، در ضمن یکی از همراهان آقای راننده که او هم سن و سالی داشت در سکوت محضی که در آن راه می پیمودیم زد زیر آواز و به حق هم صدایی دلنشین داشت.
به پاسگاه که رسیدیم ساعت هشت شب شده بود. پیرمرد راننده و همراهانش به پمپ بنزین که کمی پایین تر بود رفتند تا بنزین تهیه کنند و دوباره همین مسیر را پیاده بازگردند. من و حمید هم به کنار جاده رفتیم و منتظر ماشین ماندیم. سرما از پاهایمان داشت به درون بدنمان رسوخ می کرد که بونکری رسید و حدود ساعت نه بود که سوار شدیم .به شهر که رسیدیم ساعت ده شب بود .
حمید گفت چون دیگر خیلی دیر شده بیا شب خانه ما بمان و فردا صبح حرکت کن ، گفتم نه همین امشب که حرکت کنم حداقل فردا صبح می رسم .دوباره رو به من کرد و گفت حداقل بیا تا با موتور سیکلت برادرم تا پلیس راه برسانمت.این را قبول کردم و تا خانه حمید رفتیم. مادرش تا مرا دید به اصرار دعوت کرد که حداقل چای و یک لقمه غذا بخورم و چون واقعاً گرسنه بودم و یک ساعت دیرتر هم برایم فرقی نداشت قبول کردم.
در حال تناول شام بودیم که تلویزیون در اخبار اعلام کرد که جاده هراز که به کل بسته است و محور فیروزکوه هم ترافیک سنگین دارد و به خاطر کولاک حرکت در آن کند است. به حمید نگاه کردم و گفتم اینجا که هوا صاف است مگر سیصد کیلومتر آن طرف تر چه خبر است. همین خبر باعث شد تا شب را میهمان حمیدشان باشم و با خانواده هم تماس گرفتم که این هفته هم نمی آیم .
شب موقع خواب جای مرا در اتاق پذیرایی انداختند ، آنقدر بزرگ بود که تنها در آن خوف می کردم و به هر بهانه ای بود حمید را راضی کردم که شب کنار من بخوابد. از همان ابتدای شب هم در فشار بودم ولی به خاطر اینکه سرویس بهداشتی خانه حمیدشان آن طرف حیاط بود و می بایست از حال که همه آنجا بودند بگذرم ، از سرش گذشتم و گفتم تا صبح می توانم تحمل کنم. تا سرم را روی بالش گذاشتم خستگی مهلتم نداد و در دم به خواب رفتم.
نمی دانم ساعت چند بود که با احساس غریبی که در زیر م دریافتم بیدار شدم. ابتدا نفهمیدم چه بود و چه اتفاقی افتاده بود ولی وقتی در جایم غلتیدم به عمق فاجعه پی بردم. بخش عمده ای از تشک زیرم خیس شده بود و من مانده بودم چه کنم. ای کاش همان ابتدای شب به حمید می گفتم و او را همراه خود می برد م. حالا با این فضاحت چه کنم.
عرق شرم بر جبینم نشسته بود و حتی توان اینکه حمید را بیدار کنم را هم نداشتم. تا به حال در چنین مخمصه ای گیر نیفتاده بودم و نمی دانستم چه کنم. چه بی آبرویی بزرگی ،خود حمید یک طرف که این قضیه را برای دیگر دوستان هم تعریف خواهد کرد و تا ابدالدهر سوژه خنده خواهم شد و از طرف دگر خانواده حمید چه در مورد من فکر خواهند کرد. وای چه بلای بزرگی بود که بر سر من بدبخت آمد.
آنقدر ترسیده و بهت زده بودم که هنوز از جایم بلند نشده بودم .کمی خودم را جمع و جور کردم و با هر خفتی بود بلند شدم و وقتی لحاف را کنار زدم تشک را در دریایی بیکران غرق دیدم. حتی فرش اطراف تشک هم خیس شده و این حجم، مرا شگفت زده کرده بود. تازه هنوز هم احساس رفتن به سرویس بهداشتی داشتم. حالا بر آن همه بدبختی ام مشکل کلیه هم اضافه شد که با این یکی چه کار کنم.
دل را به دریا زدم و حمید را صدا کردم. خدا خیرش دهد چنان در خواب سنگینی فرورفته بود که باید فریاد می زدم تا بیدار شود. در هر صورت با تکان های شدیدی بیدارش کردم. چشمانش را مالید و با همان حالت خواب آلودگی گفت، نصف شبی کابوس دیده ای که با این شدت مرا بیدار می کنی. گفتم حمید جان بلند شو که از کابوس هم دهشتناک تر است. بلایی خانمان برانداز بر سرم آمده است.
حمید وقتی به خودش آمد و مرا در آن وضعیت دید ابتدا کمی مکث کرد و بعد شروع کرد به خندیدن ، گفت به یاد کودکی ات افتاده ای و من با عصبانیت گفتم حالا وقت خندیدن نیست ،فکر چاره باش. کمی اطراف را بررسی کرد و بعد از مدت کوتاهی گفت ، مرد حسابی کل این فرش دوازده متری خیس شده است . سرم را پاین انداختم و چیزی نگفتم.
به پشتم زد و گفت بلند شو برو لباس هایت را عوض کن. با این وضعیت می چایی. نگاهی کردم و گفتم اینطور که نمی شود . داشتم گیج می شدم که باز خندید گفت آخر مرد حسابی این حجم آب که نصف اتاق را خیس کرده چگونه می تواند کار یک نفر پیزوری مثل تو باشد. بالای سرت را نگاه کن تا موضوع را بفهمی. وقتی به بالای سرم نگریستم و آکواریوم بزرگ را تا نیمه پر از آب دیدم همه چیز برایم روشن شد.
چشمان باز شد و همه جا را روشن می دیدم. از درون تاریکی محض به روشنایی آمده بودم و حس فردی را داشتم که از زیر خروار ها آوار به سلامت بیرون آورده شده است. آن موقع فهمیدم که حمید چراغ اتاق را روشن کرده است و خنده هایش را نیز پایانی نبود.