فهمیدن

سومین امتحانی بود که می گرفتم و هنوز نمرات تعداد زیادی از بچه ها زیر ۱۰ بود.با اینکه سر کلاس خیلی فعال بودند و برای جواب دادن سرو دست می شکستند ولی وقت امتحان که می شد هیچ چیز در برگه نمی نوشتند .خیلی فکر کردم تا بتوانم علت را بیابم.شاید بخشی از آن برمی گردد به سالهای قبل ولی چیزی که به نظرم مهمتر آمد این بود که در خانه تمرین نمی کنند.

بچه های روستا با بقیه بچه ها فرق دارند.اینها بعد از مدرسه تازه کارشان شروع می شود، در بهترین حالت در خانه باید یا به گاو و گوسفندان برسند یا در کارهای خانه کمک کنند، در زمستان که همه جا پوشیده از برف است وقت آنها در خانه به این کارها می گذرد ولی در فصل بهار که موسم کشاورزی است باید به سر زمین بروند یا گوسفندان را برای چرا به مراتع ببرند.

در میان این همه کار اگر وقتی هم برایشان بماند باید شیطنت های کودکی شان را بکنند ،کمی در کوچه ها هفت سنگ  و یا  خر پلیس   بازی کنند. در انتها چه می ماند برای درس و همینکه به مدرسه می آیند  برایشان کار بزرگی است.

وقتی به اینها فکر می کنم تمام حق را به این بندگان خدا می دهم ، ولی وقتی از زاویه دیگر به آن می نگرم، دانش آموز را می بینم که وظیفه اش درس خواندن است و اگر اینگونه نباشد که همه چیز به هم می ریزد و اهداف کلاً از دست می رود.پس باید راهی بینابین این دو تناقض می یافتم تا بتوانم کاری انجام دهم.

بعد از توزیع برگه ها در کلاس و نگاه اخم آلود بچه ها به من رو به آنها کردم و شروع کردم به صحبت کردن که برای یاد گرفتن ریاضی سه چیز مهم است.اول خوب یادگرفتن و دوم تکرار و تمرین و سوم هم دقت و تمرکز.داشتم در مورد این سه بخش توضیح مفصل می دادم که یکی از بچه ها دستش را بالا آورد، با اشاره من بلند شد و پرسید:آقا اجازه برای این سه تا چه کاری ما باید انجام دهیم تا ریاضی مان خوب شود.

این پرسش عالی بود و او را به خاطر این کار تشویق کردم و به همه بچه ها گفتم که در گام اول که خوب فهمیدن است باید سرکلاس تمام حواستان به من باشد و اگر هم در جایی مفهومی را نفهمیدید سوال کنید.برای گام دوم همین که به خانه رسیدید  تمرین ها را حل کنید و به روز بعد موکول نکنید. در گام سوم هم سعی کنید حواستان جمع باشد و کارتان را درست انجام دهید.

بچه ها چنان با دقت به صحبت هایم گوش می دادند که در دل کور سوی امیدی درخشید تا این جلسه شروعی باشد برای بهتر شدن این کلاس، وقتی خواستم درس را شروع کنم همه چنان مرتب نشستند و کتاب شان را باز کردند که همین موجب شد انگیزه ای دوچندان در من ایجاد گردد.

درس جدید حجم بود و شروع کردم به بیان واحدها و تفاوت بین سانتیمتر و سانتیمتر مربع و سانتی متر مکعب.  چون اینها را در چهارم و پنجم خوانده بودند خیلی سریع از آنها گذشتم تا به محاسبه حجم برسم. می خواستم تخته سیاه را پاک کنم که چند نفری دستشان بالا بود. از من خواستند تا دوباره توضیح دهم .من هم با فراغ بال مجدّداً هرآنچه را که گفته بودم تکرار کردم.

وقتی صحبتهایم تمام شد و از آنها پرسیدم فهمیدید همه با صدای بلند و هماهنگ گفتند بله. خیالم راحت شد و شروع کردم به کشیدن حجم ها ،وقتی برگشتم دیدم یکی از انتهای کلاس دستش بالاست.او هم از من توضیح دوباره خواست.باز مجدد گفتم و در انتها به شوخی گفتم مگر همه نگفته بودید بله، ولی او گفت که من نگفتم.

تا آمدم در مورد منشورها توضیح دهم باز دست یکی بالا بود و او هم گفت که نفهمیده است.اطرافم را نگاهی انداختم و از یکی از بچه ها خط کشی را گرفتم و با آن طول میز را اندازه گرفتم. بعد پرسیدم برای اندازه گیری کف کلاس چه کار کنم و توجهشان را به موزاییک های کف کلاس بردم. برای حجم هم از آنها پرسیدم که در این کلاس چندتا از کارتن های تغذیه مدرسه جای می گیرد.

با تصور اینکه همه فهمیدند، مطلب جدید را شروع کردم و دوباره دست یکی بالا آمد، کلافه شده بودم و همینکه نمی شد درس را جلو برد اعصابم را خرد کرده بود.مطلب به این سادگی و آنهم مربوط به سال قبل چقدر برایم مشکلات به وجود آورد.

کمی اخم کردم و گفتم  چندین بار توضیح دادم ، حواستان کجاست که متوجه نمی شوید.یکی از بچه ها گفت حواسمان هست ولی خودتان گفتید که گام اول فهمیدن است.وقتی نمی فهمیم چرا بگوییم فهمیده ایم. دیدم این بندگان خدا راست می گویند. تفاوت متر و متر مربع و متر مکعب برای من بسیار ساده است و شاید برای این ها سخت و مشکل باشد.

به انبار مدرسه رفتم و یک کارتن از شیرینی های کام و یک کارتن هم شیر پاکتی آوردم.دوباره همه آن مطالب را گفتم و با شیر های پاکتی نشانشان دادم.بعد به هر کدام یک شیر و یک بسته شیرینی کام دادم و از آنها خواستم تا طول و مساحت قاعده و حجم را فقط به من نشان دهند و بگویند واحد هرکدام چیست و چرا؟

بحث های خوبی در کلاس به راه افتاد و هرکسی چیزی می گفت.فکر کنم فرق بین محیط و مساحت و حجم را درک کردند.در نهایت هم گفتم تا همه شیر و کیک هایشان را بخورند.درست است که نوبت شیر امروز بود و نوبت شیرینی کام فردا ولی صلاح دانستم که هر دو را امروز بخورند.

چیزی به زنگ نمانده بود و در این اندیشه بودم که امروز چیزی درس ندادم و همه وقت به بازآموزی آموخته های قبلی این بچه ها گذشت.داشتم در دفتر نمره  کارهای انجام شده را ثبت می کردم که دیدم باز دست یکی از بچه ها بالاست.عصبانی شدم و بلند شدم و گفتم هرچه بلد بودم برای یاد دادن به شما گفتم دیگر کجا را نفهمیدی؟ دانش آموز که جا خورده بود با صدایی لرزان گفت :آقا اجازه خواستم بگم که این حجم چقدر خوشمزه است؟

دیگر نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم و به همین خاطر کلاس هم منفجر شد. آنجا تازه دانستم که فهماندن چقدر سخت است و تا زمانی که دانش آموز خود با مفهوم درگیر نشود یادگیری اتفاق نخواهد افتاد.

غروب

از روزی که آمده، تراز مدرسه را به هم ریخته.هیچ زنگی نیست که از کلاس اخراج نشده باشد و هیچ زنگ تفریحی نیست که با کسی درگیر نشده باشد.جثه ی کوچکی دارد ولی بسیار فعال است و به قول معروف یک دقیقه جایی بند نمی شود.

پرخاشگری اش بیشتر همه را آزار می دهد ، از همه طلب دارد و همه را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. مدیر که از دستش مستأصل شده بود به سیم آخر زد و گفت که پرونده اش را می دهد تا برود جای دیگری ثبت نام کند و مدرسه ی دیگری را با خاک یکسان سازد.هنوز یک ماه از آمدنش نگذشته بود و همین نشان از این می داد که در مدرسه قبلی چه آتشی سوزانده بود.

در کلاس خودم به میز اول منتقلش کردم و تا جایی که امکان داشت بیشتر از بقیه مشغول نگاهش می داشتم.استعدادش بد نبود و خیلی سریع حل می کرد و همین سرعتش ، بلای جانم شده بود. زودتر از همه تمرین یا مسئله را حل می کرد و شروع می کرد به سربه سر گذاشتن با اطرافیانش.در تمام زمان کلاس ، یک دقیقه در جایش نمی نشست و همیشه ایستاده بود.

وقتی بیشتر به او دقت می کردم علایم بیش فعالی را می شد به وضوح  در حرکاتش دید. یک بار که همه داشتند کاردرکلاس حل می کردند و مانند همیشه مثل فشنگ البته این بار غلط حل کرده بود ، او را صدا کردم و از او خواستم تا مقابل تخته سیاه بدون حرکت بایستد . می خواستم ببینم چقدر می تواند خودش را کنترل کند.تازه می خواستم به ساعت نگاه کنم تا شروع زمان را به خاطر بسپارم که حرکت کردنش آغاز شد.هرچه از او خواستم تا چند ثانیه ای هم که شده آرام باشد نمی توانست و این اصلاً علامت خوبی نبود.

قضیه را با آقای مدیر در جریان گذاشتم و قرار شد که والدینش را به مدرسه بخواند تا در این موضوع صحبت کنیم. حدود دو هفته طول کشید که با پیگیری های آقای مدیر  مادرش به مدرسه آمد.من هم به دفتر رفتم تا بیشتر در مورد او صحبت کنیم.

ابتدا آقای مدیر شروع کرد و کلی شکایت کرد و دفتر انضباطی را آورد و نشان داد که پر است از برخوردها و شکایت های دیگران و مواردی که باعث شده از کلاس درس اخراج شود.مادر بنده خدا فقط نگاه می کرد و چیزی برای گفتن نداشت.

نوبت که به من رسید و وقتی حال و روز مادرش را دیدم، مانده بودم چه بگویم و از کجا شروع کنم.کمی درباره رفتارهایش گفتم و پرسیدم که آیا در خانه هم اینگونه است؟منتظر جواب بودم ولی سکوت سنگینی بر محیط حکم فرما بود.در مورد نشانه های بیش فعالی صحبت کردم و گفتم حتماً باید جهت درمان به پزشک متخصص مراجعه شود، وگرنه مشکلاتش روز به روز بیشتر خواهد شد.

بعد از سکوتی طولانی مادرش لب به سخن گشود و همه ما را در سکوتی مرگبار فرو برد.دو سال پیش از پدر این بچه طلاق غیابی گرفته بود، زیرا پدر به تقاص جرمی حدود پنج سال در زندان بود و او نمی توانست خرج دو فرزندش را در آورد. ازدواج مجدد می کند و همسر جدیدش شرط می گذارد که فقط می تواند یکی از بچه هایش را با خود به خانه ی او ببرد.

در دوراهی هولناکی می افتد و در نهایت تصمیم می گیرد دخترک را به خانه ببرد و پسر را به مادربزرگش بسپارد، این مادر حتی مجبور شده که از این روستا هم برود و فرسنگ ها آن طرفتر در زندگی که فقط نامی از آن مانده فقط زجر بکشد.

مادربزرگ هم که چنان فرتوت است که حتی یک نفر برای پرستاری از او لازم است ولی با همان تن نحیف ،کمر همت چنان بسته که فقط می تواند خوراک این بچه را فراهم کند و همین کار هم از او در حد یک معجزه است.

در ذهن لحظه ای تصور کردم که خانه ای که پدرش نیست و حتی اگر هم هست یعنی نیست ، مادری که فرسنگ ها دورتر در زندگی خود فرزندش را فراموش کرده و پیرزنی فرتوت که فقط می تواند جهت رفع گرسنگی غذایی اندک طبخ کند. چه چیز می ماند که بشود با آن زندگی کرد.همین چند لحظه چنان بر من سنگین آمد که نشستم و ماندم که این بچه چگونه سالها و ماه ها و روزها را در این محیط سپری می کند.

مدیر دانش آموز را به دفتر آورد تا شاید در مقابل مادرش کمی کرنش کند و بشود برایش کاری کرد.ولی وقتی چشمان مادر و فرزند با هم تلاقی یافت صحنه ای رخ داد که بسیار سنگین و مهیب بود. هر دو اشک می ریختند ولی هیچ صدایی شنیده نمی شد. سوختن مادر و ذوب شدنش را می شد با دو دیدگان دید .فرزند حالی غریب داشت، هم عشق مادر و هم تنفر جدایی هر دو را تاب تحمل نداشت. چند دقیقه بدون هیچ حرکتی فقط مادرش را نگاه می کرد.آنقدر محیط سنگین شده بود که تنفس برایم سخت شد و به حیاط رفتم.

آفتاب در منتها علیه افق در حال غروب بود و نور قرمز رنگش همه جا را فراگرفته بود.به افق خیره بودم که ناگاه از کنارم همچون تیری که از چله رها شده بود دوید و در همان راستای افق محو شد.نمی دانم این غروب را چگونه می تواند تحمل کند.غروبی که هیچ کس را ندارد تا در آغوشش کمی بیاساید.

مینی بوس روستا

عصر جمعه بود و حال و هوای دلگیر آن. همه بچه ها جمع بودیم  و روی سکوی مغازه ای بسته نشسته و منتظر مینی بوس تا به روستا برویم. قانون مینی بوس روستا این بود که صبح ها از روستا به شهر می آمد تا مردم به کارشان برسند و عصرها از شهر به روستا می رفت تا همان هایی را که صبح آورده بود باز گرداند.

مینی بوس رسید و درونش مملو بود از همه چیز، مسافران را به سختی می شد از میان آن همه کیسه گونی و لوله و حتی مرغ و خروس دید. وقتی در باز شد و حسین بالا رفت نمی توانست از در وارد شود .برای ما دیدن این موضوع کاملاً غیرعادی بود ولی از چهره مسافران و آقای راننده خلاف این موضوع دیده می شد.

بچه ها به هر طریقی بود خود را بر روی صندلی ها جای دادند ، فکر کنم روی یک صندلی دو نفر و شاید هم بیشتر نشستند. و این هم از فداکاری چند جوان بود که به انتهای مینی بوس رفتند و با تراکم بالا نشستند. فقط در انتها  من ماندم که کجا بنشینم.راننده که مردی میان سال بود پیاده شد و نگاهی به من کرد و گفت حداقل سرپا که جاهست.ولی وقتی خودش هم بیشتر دقت کرد دید حتی برای ایستادن نیز در میان این ماشین جایی نیست.

در را به هر زحمتی بود بست و برگشت و به من بهت زده گفت به دنبالم بیا. مانده بودم که مگر جای دیگری هم هست که بتوانم سوار شوم. به انتهای مینی بوس رفت که لرزه بر اندامم افتاد که شاید مرا در صندوق عقب جای خواهد داد. ولی خدا را شکر از صندوق عقب گذشت و به سمت جلوی مینی بوس از طرف در راننده بازگشت.

تا در را باز کرد تعدادی کیسه کود پایین ریخت. کمی غر غر کرد و به من اشاره کرد که کیسه ها را همراهش تا صندوق عقب ببرم. به هر زحمتی بود آنها را در صندوقی که آنجا هم پر بود از کیسه های گوناگون جای داد و در را بست. سوار شد و به پشت فرمان رفت و جایی کاملاً  «فرست کلاس» به من داد. کنار خودش !!

تا به حال تجربه نشستن در چنین مکانی را نداشتم. یک چهارم ام روی صندلی بود و ما بقی در هوا و فقط خودم را با فشار بر میله ای که بر روی در نصب شده بود نگاه می داشتم. تصور اینکه در بین راه این در  باز شود تنم را به لرزه می انداخت. همان اوایل بود که به آقای راننده گفتم که آیا این در اطمینانی است؟ با لبخندی جواب داد چفته اش را بینداز تا اطمینانی شود.

هنوز چیزی از راه که حدود دو ساعت در پیچ و خم های کوهستان بود، نگذشته بود که احساس بیحسی از پایی که سمت در بود شروع شد و با شدت به سمت کل بدنم جریان یافت. برای اینکه از این وضعیت خلاص شوم خودم را تکان می دادم که همین باعث شد آقای راننده اعتراض کند. وقتی فهمید علت کارم چیست کمی خود را جابه جا کرد و من با موفقیت توانستم این بار یک سوم ام را روی صندلی جای دهم. وقتی آرام شدم شروع کرد با من حرف زدن و از هر موضوعی سخنی می گفت.

آنقدر با آب و تاب حرف می زد که گاهی ،چه عرض کنم ،اکثر اوقات حواسش پرت می شد و از خط وسط به سمت چپ منحرف می گشت. به همین خاطر ماشین هایی که از روبرو می آمدند اکثراً به ما چراغ می دادند. آقای راننده هم دستش را به عنوان جواب سلام بالا می برد و کلی از معروف بودنش در منطقه صحبت می کرد،که همه او را به دست فرمانش می شناسند و در جاده به او احترام می گذراند و او را پدر این جاده می دانند و… من هم با سکوت فقط گوش می دادم.

دیگر داشت تعداد ماشین هایی که چراغ می دادند از حد می گذشت و صحبت های آقای راننده هم کلافه ام کرده بود که با صدایی تقریباً بلند به او گفتم:«مرد مومن این همه ماشین چراغ می دهند که تو برگردی به مسیر خودت ،نه سلامی و نه علیکی در کار است .تو همش انحراف به چپ میروی.حواست به جاده باشد.»

جای شما خالی ،ترمز دستی را کشید با شدتی بسیار مینی بوس را متوقف کرد و من را پیاده کرد و خودش هم پیاده شد. با چهره ای بر افروخته و در مقابل چشمان متعجب مسافران رو به من کرد و گفت:«آقای دبیر ،سی ساله تو این جاده رانندگی می کنم و فقط سه بار تا حالا چپ کردم. پلیس اش جرات نداره به من اینجوری بگه که تو گفتی»

از آنجا تا روستا که مسافتی طولانی بود  را روی کیسه های کود در وسط مینی بوس با هم سفری یک مرغ و دوتا خروس و حالتی به صورت نیم خیز گذراندم. وقتی پیاده شدم پاهایم حس نداشت و بچه ها زیر بغلم را گرفتند تا کمی بتوانم راه بروم  و همانجا  یاد گرفتم که

با راننده در حین رانندگی نباید صحبت کرد ،فقط باید گوش کرد و بسیار تایید کرد.

تعطیلی

نیمه های شب بود که به خاطر سرما از خواب بیدار شدم. همه جا ظلمات بود و هیچ نمی دیدم. چون تنها بودم کمی ترسیدم. کورمال به سمت کلید رفتم و هرچه زدم روشن نشد. از پنجره بیرون را نگاه کردم و همه جا غرق در تاریکی بود و این یعنی برق رفته.با هر زحمتی بود فانوس را پیدا کردم و روشن کردم. بعد از اینکه کمی چشمانم سو گرفت تازه به اصل مطلب رسیدم.

بخاری چکه ای که تمام امیدم برای گرم شدن به آن بود به خاطر تمام شدن نفت خاموش شده بود.کاپشن را پوشیدم و رفتن تا از  منبع نفتی که آنطرف حیاط بود ده لیتری را پر کنم . برف سنگینی که حدود یک متر نشسته بود میخ کوبم کرد. همه جا سفید بود و سکوت و تاریکی، به زحمت راهی تا تانکر نفت باز کردم و با مشقت بسیار شیر آن را که در زیر برف ها مدفون بود باز کردم و ده لیتری پر شد.

بخاری را روشن کردم و از حالت چکه ای به یکسره مبدل کردم و همین باعث شد سروصدایش دربیاید.به او گفتم آرام باش و وظیفه ات که گرم کردن است را به نحو احسنت انجام بده که من تنها در این تاریکی حوصله هیچ ندارم.با مشقت فراوان و بدون قیف کوچک خود فانوس را هم پر کردم و رخت خوابم را هم چسباندم به بخاری .

خواب از چشمانم رفته بود هرچه این پهلو و آن پهلو می شدم اثری نمی کرد.تازه یادم آمد و به ساعت نگاه کردم تازه ساعت دو نیم بود و تا صبح خیلی مانده بود. ابتدا فکری به سرم ز د و رفتم کنار پنجره تا باریدن برف را بنگرم، همیشه بارش برف شادی آفرین است ولی در کدام نور می توانستم رقص دانه های برف را در آسمان مشاهده کنم.ضمناً  چون از بخاری فاصله گرفتم سرما امانم نداد و دوباره به زیر پتو خزیدم.

نمی دانم تا چه زمانی بیدار بودم و هیچ هم از خوابیدنم نفهمیدم ،ولی هرچه بود وقتی ساعت شش و نیم با صدای ساعت بیدار شدم اصلاً سرحال نبودم.آبی که به صورتم زدم تا حالم را بهتر کند، آنقدر سرد بود که به آستانه یخزدگی رسیدم و حالم را بدتر کرد.تا آمدم صبحانه ای آماده کنم دیدم در خانه نان نیست و حتی چیزی هم برای خوردن نیست مگر یک قوطی رب و یک بطری روغن

با اعصابی خرد از خانه بیرون زدم تا به مدرسه بروم.آنقدر برف باریده بود که تا کمر در برف فرو می رفتم.همه جا سپیدپوش شده بود و هنوز سکوت حکم فرما بود، حتی مردمانی هم که بیرون بودند این سکوت را رعایت می کردند.

مانند همیشه کلیدها را از مستخدم مدرسه که خانه اش کنار مدرسه بود گرفتم و درب ها را باز کردم و بخاری دفتر و کلاس سوم را که آنجا امتحان ها را برگزار می کردیم روشن کردم و منتظر نشستم تا همکاران و دانش آموزان بیایند.بچه ها یکی بعد از دیگری با شال و کلاه می آمدند و مستقیم می رفتند تا در کلاس گرم شوند.ولی هرچه از پنجره دفتر به جاده نگاه می کردم،هنوز خبری از سرویس همکاران نبود.

ساعت هشت و نیم شد و باید امتحان کلاس اول و دوم را می گرفتم.جای سوالات را می دانستم و مانند روزهای قبل پاکت حاوی سوالات را گرفتم و رفتم داخل کلاس. بچه ها همه آمده بودند و آماده برای امتحان. خوبی کلاس سوم این بود که بزرگ ترین کلاس بود و  همه بچه ها اول و دومی را در خود جای می داد.بخاری هم سنگ تمام گذاشته بود و هوای کلاس بسیار مطبوع شده بود.

به خاطر بی خواب دیشب و نخوردن صبحانه خیلی احساس خستگی می کردم و اصلاً سرحال نبودم. فکر کنم بچه ها هم فهمیده بودند چون صدایی از آنها نمی شنیدم. برگه ها را توزیع کردم و همه شروع کردند به نوشتن و همه چیز طبق روال عادی در حال برگزاری بود.بعد از مدتی صدای تلفن دفتر این سکوت را شکست ول نمی توانستم جلسه را ترک کنم ، تلفن هم چندین و چندبار زنگ خورد.

بعد از پایان آزمون برگه ها را جمع کردم و به دفتر رفتم.گرسنگی بسیار فشار می آورد که تازه یادم آمد ای کاش همان اول صبح حداقل سماور را روشن می کردم. ولی حالا دیگر دیر بود، فکر دیگری به ذهنم خطور کرد ،کتری را پر کردم و روی بخاری گذاشتم و درجه بخاری را به نهایت آن بردم.

منتظر جوش آمدن آب کتری بودم که تلفن دوباره زنگ زد.گوشی را برداشتم ، آن طرف آقای مدیر بود که با تعجب پرسید آمده ای مدرسه؟من هم با تعجب پاسخ دادم که مگر نباید می آمدم.خنده ای کرد و گفت امروز به خاطر برف مدارس شهر را تعطیل کرده اند . پس تو هم تعطیل کن.گفتم اولاً من خبر نداشتم و ثانیاً امتحان بچه های اول و دوم را گرفته ام و حالا هم بچه های سوم همه آمده اند و حدود یک ربع دیگر امتحان آنها را خواهم گرفت.کمی با عتاب گفت که این کار را نکن و مدرسه را تعطیل کن و گوشی را قطع کرد.

همه کلاس سومی ها آمده بودند و منظم سر جایشان نشسته بودند. رو به آنها کردم و گفتم آقای مدیر گفته امروز مدرسه تعطیله ، بروید خانه .چند نفری کمی ذوق کردند و تعداد بیشتری اخماهیشان درهم رفت.یکی گفت چرا این را قبل از آمدنمان نگفتید. در این برف و کولاک با اینهمه زحمت آمده ایم حالا می گویید تعطیل است.یکی دیگر گفت در همین هوای سرد تا کاملاً گرم نشوم از جایم تکان نمی خورم.من که از تعجب خشکم زده بود که چرا اینها مثل همه دانش آموزان با هلهله و شادی مدرسه را ترک نمی کنند.

تا خواستم از کلاس خارج شوم شاگرد اول کلاس گفت آقا اجازه ما که همه آمده ایم، درس هم که خوانده ایم، بهتر نیست امتحان را بگیرید. کناردستی اش چنان سقلمه ای به او زد که نزدیک بود از میز به بیرون پرت شود.در جوابش لبخندی زدم و به دفتر بازگشتم. همین که رسیدم دوباره تلفن زنگ زد و اینبار یکی از همکاران بود که مرا توبیخ کرد که چرا در مدرسه هستم .گفتم مگر نباید باشم.با لحن تندی گفت خوب خودت را داری شیرین می کنی .کمی کنترل خودم را از دست دادم و من هم با لحن تندی گفتم برای که در این شرایط دارم خودم را شیرین می کنم. معنی حرفهایی را که داری میزنی می دانی؟

بعد از این تماس بود که تلفن لختی از زنگ زدن نمی ایستاد. هرکسی از هرجایی بود زنگ می زد و چیزی به من می گفت .خستگی و بیخوابی دیشب و همچنین گرسنگی همه دست به دست هم دادند که در آخرین تماس که مدیر مدرسه مجاور بود از کوره در روم و شروع کنم به داد و بیداد.گفتم مگر من گناه کرده ام که مدرسه آمده ام اصلاً اگر اینجوری است امتحان کلاس سومی ها را هم می گیرم. گوشی را قطع کردم و برگه ها را گرفتم و رفتم سر کلاس.

آنقدر خشمگین بودم بچه ها تا مرا دیدند ساکت نشستند و من هم سریع برگه ها را توزیع کردم و امتحان در جوی بسیار سنگین برگزار شد.بیشتر دانش آموزان غرغر می کردند و من هم فقط با اخم نگاهشان می کردم.کمی که زمان گذشت و آرام شدم وقتی به چهره ی بچه ها نگاه می کردم که با غرولند می نوشتند پیش خودم فکر کردم که در بیرون کلاس چی بکشد شاگرد اول که پیشنهاد دادن امتحان را مطرح کرد.

وقت امتحان تمام شد و به دفتر برگشتم کتری به جوش آمده بود ، چای دم کردم و از تغذیه های مدرسه دو تا شیرینی «کام» گرفتم و کنار پنجره و با دیدن منظره ای بسیار زیبا تناول کردم، حالم کاملاً سرجایش آمد. کاملاً احساس می کردم که قندخونم در حال بالا آمدن است.بعد از صرف چای به این اندیشیدم که آیا کار امروز من درست بود یا اشتباه.

درست یا نادرستی آن را دوهفته بعد با دیدن نامه توبیخی دانستم .توبیخ کتبی با درج در پرونده به خاطر باز نگاه داشتن مدرسه

فرمانده

هوای سرد ، معطلی زیاد سر جاده، درد پا، خستگی یک روز دو شیفت، همه باعث شده بود تا وقتی این کامیون رسید فقط سوار شوم و به هیچ چیز توجه نکنم. آنقدر کنار پاسگاه مثل بید مجنون لرزیده بودم که داشتن یک جای گرم برایم از هر چیزی واجب تر بود.

دو هفته ای است که گچ پایم را باز کرده ام و با این پوتین های سربازی هم نمی توانم به راحتی راه بروم. هنوز هم می لنگم.درد هم همچنان با من هست و سرما و ایستادن زیاد هم آن را دوچندان کرده است. نمی دانم چه مدت گذشت که راننده یک چای ریخت و به من تعارف کرد، بهترین چیزی بود که می شد تصورش را کرد، گرمابخش وجودم شد و یخم را باز کرد.

از آقای راننده که سبیل هایش به نهایت صورتش رسیده بود تشکر کردم. تازه چهره اش را دیدم و اصلاً متوجه او شدم. همچنان متعجّبانه مرا می نگریست و چیزی نمی گفت. با تجربه ای که در سفر با راننده کامیون ها داشتم می دانستم که آنها منتظر هستند تا فردی را پیدا کنند و داستانهای خودشان را برای او تعریف کنند. فقط نمی دانم چرا این آقا با این شمایل که کاملاً در کسوت رانندگان بود این خاصیت را نداشت.

تصمیم گرفتم این بار من سر صحبت را باز کنم ،به همین خاطر از مبدا و مقصدش پرسیدم. کاملاً تلگرافی و کوتاه گفت از بندر عباس بار زده و به مرز اینچه برون می رود. بارش را پرسیدم که او هم فقط یک کلام گفت گندم و تمام. به زور صحبت می کرد و زیاد دوست نداشت پاسخ دهد. من هم تا اوضاع را اینگونه دیدم ساکت شدم .

چندی به همین منوال گذشت و به خاطر گرم شدن درد پایم کمتر شده بود .به همین خاطر شروع کردن به حرکت و ماساژ دادنش. مانند یک چوب خشک، شده بود ولی حالا کمی بهتر بود. راننده نگاهی به من کرد و با صدایی که کمی می لرزید گفت. کدوم عملیات مجروح شدی؟

مانده بودم این سوال دیگر چیست که این بنده خدا می پرسد من کجا و جبهه کجا؟ ولی وقتی خودم را درون آینه با آن همه محاسن و یک عینک قاب بزرگ و دکمه بسته یقه دیدم و همچنین لنگ لنگان سوار شدن و پوتین سربازی را به آن اضافه کردم کمی شیطان در جلدم رفت و کمی شیطنت کردم. در جوابش گفتم :حالا بماند.

همین باعث شد که او هم سر صحبتش باز شود و از زمان جنگ خودش بگوید. که در سومار چقدر با همین ماشین بار و آذوقه و حتی مهمات هم برده بود. از سید مرتضی چند بار نام برد که فرمانده قرارگاه بود و خیلی سخت گیر بود و چند باری هم او را توبیخ کرده بود. حدسش را می زدم تا شروع کند اتمامش با کرام الکاتبین است.

دیگر داشت سرم می رفت که در وسط حرفهایش پریدم و گفتم اگر سومار بودی پس باید سید مرتضی را بشناسی. جا خورد و کمی مکث کرد و گفت آره ،شما از کجا او را می شناسید ، گفتم من فرمانده شان بودم. خودش را جمع و جور کرد و شروع کرد مودب حرف زدن ولی جالب این بود که اصلاً نمی توانست و خودش هم فهمید و ساکت شد.

صدای ضبط کم بود ولی داشت خش خشی  می کرد. تا آمدم صدایش را زیاد کنم با اضطراب گفت آقا تورو خدا ببخشید ما راننده ها گناه زیاد داریم و این آهنگ ها هم . . . .  سریع خاموش کرد و فقط روبرو را نگاه می کرد.

دیدم اوضاع اصلاً خوب نیست و ادامه دادن آن اصلاً در صلاح نیست. پشتش زدم و تا خواستم چیزی بگویم فقط گفت غلط کردم. خنده ام گرفت و گفتم مرد مومن اصلاً سن من به این می خوره زمان جنگ فرمانده باشم. نگاهی به من انداخت و گفت چرا نمیشه از شما جوان تر هم بودند. گفتم آن مربوط به حدود پانزده سال پیش است ، آن جوان ها حالا به میانسالی رسیده اند.

هنوز با تعجب نگاه می کرد. خنده ای کردم و گفتم پدرجان من دبیرم و در فلان روستا درس می دهم. برانداز م کرد و گفت داری مخفی کاری می کنی تا از من حرف بکشی، گفتم از شما چه حرفی می خواهم بکشم. مگه الآن زمان عملیات است. ضمناً اگر من کاره ای بودم در این هوای سرد منتظر می ماندم تا با شما به شهر بروم.

سرش را خوارند و گفت راست می گویی، ولی چند لحظه بعد گفت نه تو یک کاره ای هستی و گرنه سید مرتضی را از کجا میشناختی؟ باز خنده ای کردم و گفتم خودت چند بار وقتی داشتی از زمان جنگ تعریف می کردی نامش را گفتی. آهی کشید و گفت پسر جان ، کار درستی است که یک پیرمرد را در این جاده پر پیچ و خم و گردنه خطرناک اینجوری بگذاری سر کار و اذیتش کنی.

کلی عذرخواهی کردم و توضیح دادم که وقتی پرسیدی در کدام عملیات مجروح شدی این فکر به ذهنم خطور کرد. خودش هم زد زیر خنده و گفت آنقدر عصبانی عبوس ،آنهم لنگ لنگان و بدون سلام و گفتن چیزی سوار شدی که فکر کردم حتماً در این پاسگاه کاره ای هستی. گفتم مدارا کنم ،چون من از اینجا زیاد می گذرم و نکند به من گیر بدهند.

وقتی به شهر رسیدیم هر کار کردم از من کرایه نگرفت، با لبخندی گفت از فرمانده مجروح جنگ که کرایه نمی گیرند. باز هم در موقع خداحافظی از او عذرخواهی کردم و او هم با لبخندی بدرقه ام کرد.

نمی دانم چند سالی از این موضوع گذشته بود که باز هم در کنار همان پاسگاه طبق روال همیشگی با حمید حسین منتظر اتوبوس بودیم که صدایی مرا به سمت خود خواند. یکی با صدای بلند می گفت ،آقای فرمانده  ماشین مهیاست بیا تا برویم. در میان تعجب حسین و حمید ،احوالپرسی گرمی با من کرد و دوباره همسفر این پیرمرد مهربان شدیم.

شب عید

هر چقدر همکاران اصرار کردند که همراه شان بروم انکار کردم، برای فردا غروب ساعت هفت شب بلیط قطار داشتم و می خواستم طبق برنامه ای که برای خودم ریخته بودم فردا صبح با مینی بوس های روستا تا شهر بروم و از آنجا نیز خودم را به مرکز استان که ایستگاه قطار آنجاست برسانم و بعد از گشت و گذاری در شهر ساعت هفت شب با قطار به خانه بروم.

تنها به سمت خانه به راه افتادم ،روزهای آخر سال همیشه حال و هوایی خاص دارد، همه در حال تکاندن خانه های شان بودند و جوش و خروشی مثال زدنی در کل روستا برپا بود. خیلی ها در پشت بام در حال تعمیر کاهگل سقف بودند و خیلی ها هم فرش ها را می تکاندند و به کل همه چیز در حال تکانده شدن بود.

شب در خانه هرچه گشتم چیز خاصی برای خوردن نیافتم. همه چیز را خورده بودند که خراب نشود. نیمه نان خشکی به همراه دو تا گوجه فرنگی شد شام روز آخر سال من. البته شام آخر خیلی چسبید و نمی دانم شاید به همین خاطر بود که خیلی زود خوابیدم.

صبح  با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. وقتی برای شستن دست و صورتم به حیاط رفتم با منظره ای بس عجیب و باورنکردنی مواجه شدم. همه جا غرق در سپیدی بود . برف به شدت می بارید و حدود بیست سانتیمتری هم نشسته بود. صحنه بسیار زیبا بود و شگفت انگیز. دیروز همینجا در حال نظاره گر بودن غروب آفتاب در پهنه صاف و سرخ فام آسمان بودم و حالا فقط دانه های سپید برف است که فضا را پر کرده است.

ولی وقتی یادم آمد که امروز عازم هستم و باید خودم را به مرکز استان که در فاصله ای حدود ۱۵۰کیلومتری است ،برسانم بدنم شروع به لرزیدن کرد و سریع به اتاق برگشتم و وسایل را جمع و جور کردم و همه درها را قفل کردم و به سمت ایستگاه روستا به راه افتادم.

سکوت غریبی همه جا را در برگرفته بود، اصلاً نمی شد با دیروز مقایسه کرد. از آن همه شور و غوغایی که دیروز در این روستا برای خانه تکانی بود حتی حرکت پرنده ای هم مشاهده نمی شد. هیچ رده پایی بر روی برف ها نبود و همین بیشتر مرا نگران می کرد. وقتی از دور کنار گنبد امام زاده هیچ خبری از مینی بوس ندیدم دانستم که روز بسیار سختی در پیش دارم.

نمی دانم شاید حدود نیم ساعتی منتظر ماندم ، حتی موجود زنده ای هم رد نشد چه برسد به ماشین، تا نزدیک زانو در برف فرو می رفتم و این یعنی تا نیامدن بولدوزر و باز نشدن راه خبری از رفتن نیست. اما بازگشت هم معنایی برایم نداشت. مگر می شود سال نو را دور از خانه و در تنهایی تحویل کرد. مگر می شود چشمان نگران مادر را منتظر گذاشت.

تصمیم عجیبی گرفتم. با خودم فکر کردم که فاصله روستا تا جاده اصلی حدود بیست کیلومتر راه شوسه است. اگر به طور متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر هم طی کنم، پنج ساعته می رسم سر خط .حالا هم ساعت هشت صبح است و به حساب خودم ساعت یک بعد از ظهر به جاده اصلی می رسم و انشاالله تا هفت غروب که زمان حرکت قطار است به مرکز استان خواهم رسید.

با تردید به راه افتادم و برف هم فهمید و بر بارشش افزود و باد هم به یاری اش شتافت. دانه های برف همچون سوزن بر صورتم فرو می رفتند ولی من دیگر به راه افتاده بودم. در ابتدا پاهایم به حد یخ زدگی رسید ولی بعد گرم شد و فکر کنم همین راه رفتن و جریان داشتن خون در آن کارم را راه انداخت .خوشبختانه امکاناتم خوب بود .کاپشن بسیار گرم به همراه دستکش هایی بسیار خوب و کلاه و هد بند و ….

ولی بعد از حدود دو ساعت پیمودن راه آرام آرام خستگی به سراغم آمد، تعجب کردم که چرا اینقدر زود خسته شدم که به یاد آوردم که صبحانه نخورده ام و این ضعف از نرسیدن غذا به بدن است. ولی چه فایده که در میان این کوهستان پربرف چیزی برای خوردن حتی برای موجودات دیگر هم یافت نمی شود.

کارم به جایی رسیده بود که برف می خوردم تا حداقل تشنگی ام برطرف شود که باز بیشتر سردم می شد. ساعت حدود یازده شده بود و من هنوز تا جاده اصلی فرسنگ ها فاصله داشتم. سرمای هوا و بارش مداوم برف و کولاک از سرعتم کاسته بود و از طرفی هم انرژی بسیار از من گرفته بود. تقریباً نایی برای ادامه دادن نداشتم .

صدای هولناکی از پشت پیچ جاده که مقابلم بود مرا به خود آورد. ابتدا ترسیدم ولی وقتی هیبت این غول آهنی را دیدم گل از گلم شکفت. بولدوزر بود و در حال باز کردن راه. به من که رسید توقف کرد و من هم سریع بالا رفتم . تا در کابین را باز کرد و من را دید فقط شروع کرد به بد و بیراه گفتن که مگر از جانت سیر شده ای که اینجا در این اوضاع هستی. تا خواستم جواب دهم باز خودش گفت خدا را شکر کن که زن زائویی در روستا حالش بد شده و به ما زنگ زده اند تا راه را برای آمبولانس باز کنیم.

سریع پایین آمدم و سوار آمبولانس شدم. همان برخورد این بار کمی ملایم تر برایم رخ داد . همراه شان این همه راه را که آمده بودم تا روستا برگشتم . با حسرت به بیرون نگاه می کردم و پیش خود فکر می کردم که اگر کمی صبر می کردم این همه سختی نمی کشیدم.

خانم باردار را سوار کردند و من به همراه همسرش ، پشت نشستیم. موقعیت بسیار سخت و بدی بود. هر از چند گاهی این خانم چنان فریادهایی می زد که از ترس قبض روح می شدم. همسرش خیلی آرام بود و رو به خانمش می گفت. نگران نباش همه چیز خوب است. من مانده بودم که خوب از نظر این آقا چیست؟ یا معنی آن را نمی داند یا این ها برایش عادی است.

ساعت دو بعد از ظهر بود که به بهداری مرکز بخش که در کنار راه اصلی بود رسیدیم. خانم را سریع به اتاق عمل سرپایی منتقل کردند .وقتی از پنجره اتاق انتظار به بیرون نگاه می کردم هیچ وسیله ی نقلیه ای در حال تردد نبود و این یعنی ماندن و نرفتن.

پیرزنی که بعدها فهمیدم قابله است آمد و به اتاق عمل رفت و حدود یک ساعت بعد صدای بلند خانم باردار خبر از به دنیا آمدن فرزندش داد. همسرش که این بار خندان بود به اتاق انتظار آمد و چون هیچکس نبود به سمت دوید و مرا در آغوش گرفت و گفت پسر است.  خدا را شکر این یکی پسر شد. من مانده بودم چه بگویم که باز دوید و رفت سراغ ماما و دیگر ندیدمش.

ساعت پنج شده بود و هوا داشت آرام آرام فروغش را از دست می داد که من هنوز تنها در اتاق انتظار درمانگاه بودم. آن مادر و فرزند به همراه مرد خانواده به خانه یکی از بستگان شان که چند درب آنطرف تر بودند رفتند .به کنار جاده آمدم ،همان مسیر باریکی را که بولدوزر باز کرده بود هم به خاطر همت والای برف پوشیده شده بود.

در این فکر بودم که در اینجا که هیچ کس را نمی شناسم و از آن بدتر هیچ کس که نیست ، شب را چه طور طی کنم. عجب شب عیدی شده بود. فکر کردم تنها جایی که می توانم برو منزل دهیار روستا است شاید مرا امشب پناهی دهد.

در اوج ناامید چراغ های ماشینی که در حال حرکت بود نیرویی تازه به من داد. سریع خودم را به وسط جاده رساندم تا به هر ترتیب که شده متوقفش کنم. ماشین راهداری بود و داشت به مقرش که چند کیلومتری بالا تر بود باز می گشت. آنقدر مهربان بودند که مرا با خود بردند و آنجا هم مرا به همکارانشان که در حال رفتن به شاهرود بودند سپردند و آنها هم مرا تا مقابل ترمینال رساندند.

ایستگاه قطار در آنطرف کوه های سربه فلک کشیده البرز و فاصله دویست کیلومتری و من در شاهرود ولی خدا را شکر که در مسیر خانه هستم.

ختم

کنار در ورودی مسجد برادر کوچکترش را در میان آن همه آدم بزرگ محکم گرفته بود،هر دو سرشان پایین بود و اصلاً به جمعیت کثیری که در مسجد جمع بودند نگاه نمی کردند. در دنیای کوچک خود که بسیار وسیع تر از دنیای ما آدم بزرگ ها بود غرق بودند.
وقتی به همراه دیگر همکاران وارد مسجد شدیم او نبود و به همین خاطر نمی دانست در مسجد هستیم. بعد از مدتی وقتی سرش را بلند کرد و با چشمانی که پر بود از غم و اشک به جمعیت نگاه می کرد ما را دید و همانطور ماند.به راحتی می شد بهت را در چشمانش دید.
حامد دانش آموز بسیار کم حرفی در کلاس بود و درسش هم در حد متوسط بود.در طول سال تحصیلی صدایی از او بر نمی خواست.نه تنها در درس من بلکه کلاً کم حرف می زد، حتی یک بار که مادرش به مدرسه آمده بود از اینهمه سکوت او، حتی در خانه هم شاکی بود.تا به حال او را ندیده بودم که در جمع بچه ها بازی کند.
نگاه خاصی داشت و همیشه سر کلاس حواسش به من بود.در حد خودش می نوشت و نمی گذاشت نمراتش از حد خاصیی پایین بیاید و همین برایم جالب بود که همیشه در حد نمره چهارده یا پانزده می گرفت.یک بار وقتی برگه امتحانش را به او دادم از او پرسیدم که چرا بیشتر تلاش نمی کنی تا نمره ای بهتر از این بگیری، نگاهی به چشمانم انداخت و فقط گفت نمره پانزده را دوست دارم.
این پاسخ مقداری مرا دچار وحشت کرد، کودکی دوازده ساله چه در ذهنش می گذرد که می گوید نمره پانزده را دوست دارم، من که دبیرم و سالها از او بزرگتر هستم بیست را دوست دارم، ضمناً او باید حالا در دنیای شیرین کودکی اش غرق باشد و بدون فکر کردن فقط به بازی بپردازد،از دویدن و فوتبال با بچه ها لذت ببرد و مانند آنها اصلاً توجهی به درس نداشته باشد.
اوج نگرانی ام در مورد حامد روز امتحان انشای ثلث دوم بود.نیمه های اسفند برف سنگینی باریده بود و دیگر دبیران به خاطر مسدود شدن جاده نیامده بودند و من و آقای مدیر فقط در مدرسه بودیم ، قرار شدن من امتحان کلاس اول را که تعدادشان زیاد بود بگیرم و آقای مدیر هم دوم و سوم را، موضوع انشا «زمستان» بود.
همه داشتند از سرما و برف و کولاک و برف بازی و این چیزها می نوشتند ولی حامد در دنیایی دیگر سیر می کرد.او خودش را به جای برف قرار داده بود و داشت از آسمان رقصان بر زمین فرود می آمد.آنقدر جالب توصیف کرده بود که نمی دانم چه مدت بالای سرش بودم و داشتم انشایش را می خواندم.
ولی انتهای انشا در عین زیبایی بسیار تلخ بود.دیگر دانه های برف بر روی درختان و کوه ها و رودخانه ها و حتی آدم برفی هایی که بچه ها درست کرده بودند نشسته بود ولی او بسیار دورتر از آنها در گورستان روستا بر روی قبری فرود آمده بود که سالها کسی از آن خبر نگرفته بود.قبر پیرزنی که با دادن شکلات همیشه کودکان را شاد می کرد.
غم این انشا در من هم رسوخ کرد و در تمام روز فقط در فکر حامد بودم و حدس زدم شاید او در زندگی سختی است که اینگونه تخیل می کند. قضیه را با آقای مدیر به صورت خصوصی مطرح کردم و او هم پدرش را به مدرسه خواست. در صحبت های پدر هیچ نشانه ای از آنچه فکر می کردم نبود ولی یک چیز برایم بسیار جالب بود که او بسیار کتاب را دوست دارد.
تمامی این افکار درست در همان زمانی که چشمان حامد با چشمان تلاقی پیدا کرد در لحظه ای از ذهنم گذشت، چنان مقابل در مسجد مبهوت ما را می نگریست که اطرافیانش او را به خود آوردند.در هنگام خروج بعد از تسلیت گفتن و آرزوی صبر برای آنها برای اولین بار و آخرین بار بود که من با یک دانش آموز روبوسی کردم. صورتش مانند یخ سرد بود و چشمانش پر بود از حرارت، چنان دستم را می فشرد که دیگر داشتم احساس درد می کردم.
در راه بازگشت فقط به انشای حامد فکر می کردم و آن را با از دست دادن پدر آنهم در این سن کم کنار هم می گذاشتم و به نتایج بدی می رسیدم.آنگونه تفکرات با این اتفاق سهمگین چه بلایی بر سر این کودک خواهد آورد. او که در حالت عادی شاد نبود حالا چگونه به زیستن خود ادامه خواهد داد.
قبل از شروع امتحانات ثلث سوم قرار بود از دانش آموزانی که موفق بوده اند تقدیر شود و آقای مدیر هم لیستی از شاگردان اول تا سوم هر کلاس و تعدادی هم که در مسابقات ورزشی برنده بودن را تهیه کرده بود.فکر تازه ای به سرم زد و با مشورت همکاران قرار شد جایزه ای هم به مودب ترین دانش آموز بدهیم. و او کسی نبود جز حامد.
با حمید قرار گذاشتیم که ما هدیه او را تقبل کنیم و رفتیم و چند جلد کتاب داستان برایش خریدیم. چون می دانستیم او با بقیه بچه ها تفاوت بسیار دارد. روز اهدای جوایز وقتی او را صدا زدند اول از جایش تکان نخورد چون اصلاً باور نمی کرد که او را گفته باشند. ولی وقتی او را به عنوان مودب ترین دانش آموز اعلام کردند و من جایزه را به دستش دادم، دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.

جودو

روز های شنبه ،عصر بعد از دوشیفت مدرسه وقتی به خانه می رسید فقط گوشه ای دراز می کشید و چرتی می زد تا هنگام شام . با صدای قاشق بشقاب ها به صورت خودکار بیدار می شد و بعد از صرف شام ،آن هم از نوع مفصلش همان گوشه اتاق می خوابید.این برنامه های روز شنبه حسین بود و در این چندسالی که با هم بودیم هیچ تغییری نکرده بود.
اهل قائم شهر بود ، به قول خودش جمعه که نداشت چون باید حدود ساعت دوازده نیمه شب به میدان ورودی شهر می آمد تا شاید اتوبوسی گیرش بیاید و با هزار زحمت خودش را به سرویس ساعت شش صبح روستا برساند ، بعد هم دو شیفت کلاس که تمام توانش را تخلیه می کرد، خودش می گفت من ورزشکار هستم که می توانم اینهمه بدبختی را همزمان تحمل کنم.
من و حسین در بخش خوراک رقیب هم بودیم و هیچ کس یارای رقابت با ما را نداشت، شنبه ها که حدود هفت یا هشت نفر بودیم برنامه شام ماکارونی بود که مسئول مایه آن من بودم. دو بسته ماکارونی نهصد گرمی مصرف می شد و من هم با حدود نیم کیلو گوشت چرخ کرده مایه ی پرملاتی برای آن می ساختم . من و حسین آنقدر می خوردیم که آخر سر از خستگی کنار می کشیدیم.مصرف خیار شور آنقدر زیاد بود که همیشه بعد از شام من و حسین حتماً باید سالبوتامول را می خوردیم.
صبح شنبه هرچه منتظر ماندیم حسین نیامد و بدون او به سمت روستا حرکت کردیم. شب هنگامی که در حال آماده کردن شام بودیم همه می گفتند که حسین نیست پس غذا را که باید بخورد؟، واقعاً جای خالی اش احساس می شد.همه سر سفره منتظر بودیم که ناگهان بیدار شود و همچون خرس های قطبی که از خواب زمستانی بیدار می شوند بر سفره حمله برد و همه را به خوردن شام ترغیب کند.
فردای آن روز بود که آقای مدیر گفت که حسین با منزل او تماس گرفته و گفته که مسابقات استانی دارد و این هفته نمی تواند بیاید،می دانستیم که او ورزشکار است ولی تا این حد را حدس نمی زدیم.ولی وقتی بیشتر دقت کردیم مخصوصاً به اوضاع و احوال هیکل و وزنش حق دادیم که حسین واقعاً به درد جودو می خورد.
هفته بعد همه منتظر بودیم تا حسین بیاید و بفهمیم که در مسابقات چه گلی به سر خود زده است. مانند همیشه آمد و رفت گوشه اتاق درازی کشید تا اینکه وقت شام شد. من و حسین همیشه در انتهای سفره و در کنار دیگ غذا بودیم تا به منبع اصلی نزدیک تر باشیم. در همان حین خوردن شام از او پرسیدم که از مسابقات چه خبر؟
نگاهی به من انداخت و به دهانش اشاره کرد که یعنی پر است و من دانستم که او چقدر مبادی آداب است که با دهان پر حرف نمی زند و من هم صبر کردم. البته صبر من تا پایان شام و به اتمام رسیدن ته دیگ های سیب زمینی که چنان سرخ و خوش رنگ بودند طول کشید. البته من هم موافق بودم چون ممکن بود صحبت های حسین حواسم را پرت کند و تعداد کمتری ته دیگ نصیبم شود.
بعد از شام همه مصّر بودیم تا حسین از مسابقاتش بگوید. او هم آهی کشید و گفت اگر آن بازی را می برد می توانست روی سکو باشد.می گفت که خیلی بیخودی به حریفش باخته و در حق او ناداوری شده است وگرنه برد در چنگش بوده، ابراهیم گفت واقعاً باخت در نیمه نهایی خیلی سخت است ، چون با یک اشتباه سکو را از دست می دهی ، حسین دوباره آهی کشید و گفت که نیمه نهایی نبوده است، حمید با تعجب پرسید پس یکی قبل بوده ،زیاد ناراحت نباش ، حسین شانه بالا انداخت و گفت آخر در آن دور هم نبود همان بازی اول بود، ابراهیم اخمی کرد و گفت بازی اول را باخته ای و حذف شده ای و حالا اینقدر داری پیاز داغش را زیاد می کنی، ما فکر کردیم فینال را باخته ایی.
حسین گفت واقعاً باختش سر یک اشتباه کوچک بود و بیشتر ناداوری بود که او را حذف کرد، وگرنه حریفش هیچ چیزی برای گفتن نداشت، و فقط می چرخید و از زیر دستانش فرار می کرد، حمید گفت خوب با این همه اوصاف چند چند باختی که اینقدر ناراحتی، حسین کمی دورو برش را نگاه کرد و با لبخند ملیحی گفت: زیاد اختلاف نداشتم ، یک کم خود را جمع و جور کرده بودم برده بودم.ابراهیم دوباره گفت چند چند شد؟
حسین لبخندش بیشتر شد و گفت یازده به هیچ
همه زدیم زیر خنده و شروع کردیم به او بد و بیراه گفتن که این قیافه ای که تو داشتی چنان ما را غم زده کرد که فکر می کردیم واقعاً مدال حقت بوده و از تو دریغ کرده اند،او هم که غرق در خنده بود گفت خودم هم فکر می کردم طلا در چنگم است ولی نمی دانم چه شد. باختم ، بد هم باختم.
از آن روز بود که حسین رشته ورزشی اش را تغییر داد و رفت فوتسال ، فقط تنها تفاوتی که رخ داد این بود که هر وقت می آمد یک جایی از بدنش را می گرفت و می گفت دیروز مصدوم شدم. حمید هم وقتی ناله هایش را می شنید از او درخواست عاجزانه کرد که خواهشاً ورزش را رها کند تا سالم تر باشد.

بیمارستان

دیشب تا صبح فقط ناله می کرد و همین باعث شده بود که خوب نخوابیم. نشسته خوابیده بود و به هیچ وجهی نمی توانست دراز بکشد.درد بسیار شدیدی در ناحیه کتفش احساس می کرد که برای تسکین آن هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد.
حسین دیروز وقتی داشت در حیاط مدرسه با همکاران فوتبال بازی می کرد به شدت زمین خورد و کتفش بسیار درد می کرد. قبل از بازی او را نهیب زدم که با این وزن و بدون تمرین مانند من بازی نکن، ولی اصلاً به حرفم گوش نکرد و این اتفاق رخ داد.
صبح به مدرسه که رفتیم حسین حتی یارای ایستادن هم نداشت، وقتی آقای مدیر با این وضعیت مواجه شد سریع یکی از دانش آموزان را فرستاد تا دو تا جا در مینی بوس روستا بگیرند و بعد به من اشاره کرد و گفت همراهش برو، تا خواستم چیزی بگویم مقداری پول در جیبم گذاشت و گفت شرایط حسین خیلی واجب تر از درس است.
در طول راه حسین از درد به خود می پیچید و با تمام قوا خودش را ساکت نگاه می داشت ولی تمام مسافرین و حتی راننده هم متوجه موضوع شده بودند و همه ساکت بودند و جوی که بر ماشین حاکم بود اصلاً طبیعی نبود.آقای راننده هم که این شرایط را دیده بود مانند آمبولانس در حد توانش با سرعت بیشتری حرکت می کرد.
ساعت ده صبح به شهر رسیدیم و بعد از پیاده شدن مسافران آقای راننده ما را تا مقابل بیمارستان برد و حتی از ما کرایه هم نگرفت ، با لبخندی گفت خرج بیمارستان زیاد است.
اورژانس مملو بود از انسانهایی که هر کسی دردی داشت .به هر زحمت بود حسین پذیرش شد و بر روی یکی از تخت ها نشست.خانم پرستار از او خواست دراز بکشد ، من گفتم نمی تواند چون درد بسیار در ناحیه کتف دارد. نگاهی به ما انداخت و بر روی برگه ای چیزی نوشت و رفت.
نیم ساعت از رفتم خانم پرستار گذشته بود و هنوز هیچ دکتری بالای سر حسین نیامده بود، همان خانم پرستار چندین بار از کنارمان گذشت ولی هیچ التفاتی به ما نکرد.به قسمتی که پرستارها آنجا بودند رفتم و وضعیت را گفتم. یکی از آنها بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت که دکتر ارتوپد نداریم و شاید تا ظهر بیاید.
مانده بودم چه کنم و به کجا مراجعه کنم که کمی آن طرف تر اتاق پزشک را دیدم. با برگه پذیرش به آنجا رفتم و وضعیت را برای آقای پزشک توضیح دادم او هم در جواب گفت که پزشک ارتوپد نیامده ولی من اصرار کردم که دوستم از درد به خود می پیچد.کمی تامل کرد و بعد دفترچه بیمه را از من گرفت و شروع کرد به نوشتن.
ابتدا آمدند و مسکن به حسین تزریق کردند و همین مقدار زیادی از اخم های روی چهره اش را باز کرد ، بعد به بخش تصویر برداری رفتیم و در نوبت نشستیم. چندین نفری مقابل ما بودند.حسین را روی صندلی نشاندم و خودم هم کمی آنطرف تر منتظر بودم.
در سالن وقتی به چهره های افراد می نگریستم هیچ کس در آرامش نبود یا درد می کشید یا مضطرب بود ، همراهان هم با نگرانی های بسیار در حال بالا و پایین رفتند بودند و به دنبال کارهای پذیرش بیمارشان، در مقابلم جوانی نشسته بود که دوهمراهش او را بسیار محکم گرفته بودند.
متعجب بودم که چرا این جوان را که به نظر هیچ مشکلی نداشت را اینقدر محکم گرفته اند ، که ناگه بلند شد و شروع کرد به گفتن سخنانی بسیار زشت ،آنهم با صدایی بلند به طوری که تمام افرادی که در سالن بودند ایستادند و او را نظاره گر بودند. دو نفر همراهش با تمام قوایی که داشتند آرامش کردند ولی چند دقیقه بعد دوباره بلند شد و این بار همچون راننده کامیون به شاگردش با فریاد دستوراتی میداد.
از یکی از همراهنش علت را جویا شدم که با آه بلندی گفتم که نمی دانم چه چیزی خورده یا مصرف کرده که به این روز افتاده است وگرنه بچه عاقلی است و آزارش هم به مورچه نمی رسد.
خانم دکتر بخش اعصاب روان آمد و در اتاق روبرویی مستقر شد و این جوان را خدمت او بردند.در باز بود و به همین علت من شاهد تمام اتفاقات درون اتاق بودم.سوال جواب هایشان را می شنیدم، برایم جذاب بود که چگونه بیماری ها اعصاب و روان را تشخیص می دهند و برای درمان چه کارهایی می کنند.
از او نام و نام خانوادگی اش را پرسید و جوان هم بدون هیچ مشکلی پاسخ داد. از او در باره تحصیلاتش پرسید و جوان هم پاسخ داد که دکتری حقوق بین الملل دارد، چشمان داشت از حدقه در می آمد که دیدم یکی از همراهانش با سر به خانم دکتر اشاره کرد که نیست.اوضاع لباسش بیشتر او را نقاش ساختمان معرفی می کرد.
در ادامه خانم دکتر از او پرسید که آیا تا به حال احساس کرده اید که از زندگی خسته شده اید و حوصله این شرایط را ندارید و تحمل وضعیت کنونی را نمی کنید یا اینکه از این همه مشکلات و بدبختی ها به ستوه آمده ای ؟جوان که مات و مبهوت فقط به چهره خانم دکتر نگاه می کرد ولی پیرمردی که همراه این جوان بود جوابی بسیار به جا داد.
گفت: خانم دکتر بیشتر مردمانی که در این سرزمین زندگی می کنند این احساس را دارند و روزها با آن سروپنجه نرم می کنند.اینهمه آدم اینجاست به نظر شما اینها همه خسته نیستند.از این بنده خدا چیزهای دیگری بپرس.
در جواب این پیرمرد دکتر محو شد و سکوت غم باری بر اتاق حاکم شد. من هم غرق در پاسخ این پیرمرد بودم که چه کوتاه و بجا چنین اوضاع کشور را بیان نمود.در پس لرزه های این پاسخ کوبنده در حال لرزیدن بودم که حسین را صدا کردند و او را به داخل اتاق تصویربرداری بردم.
حسین کتفش از جا در رفته بود و تقریباً حدود غروب بود که دکتر آمد و در عرض یک ربع کتف حسین را جا انداخت و درد او را فرونشاند، ولی درد من که در جواب آن پیرمرد بود مدتها فرو ننشست.

آه

سن و سالش نشان از سابقه بسیارش می داد و ما مانده بودیم با اینهمه سابقه و امتیازی که دارد در این نقطه دورافتاده چکار می کند. همینکه وارد دفتر می شد روی یکی از صندلی ها ولو می شد و از بدی راه و دور بودن اینجا غرغر می کرد.
دبیر ادبیات فارسی بود و من هم که علاقه مند به ادبیات بودم تصمیم گرفتم کمی به او نزدیک ت شوم. زنگ های تفریح کنارش می نشستم و سعی می کردم تا صحبت ها را به سمت ادبیات و مخصوصاً مولانا هدایت کنم.ولی در همان یک ماه اول سال هرچه سعی کردم به هیچ عنوان به صحبت هایم توجه نمی کرد.
حمید که موضوع را فهمیده بودم کنارم کشید و گفت زیاد سربه سرش نگذار بنده خدا سنش بالا است و حوصله ندارد.همینکه تا اینجا می آید و برمی گردد برایش بس است.من هم حرف حمید را گوش کردم و دیگر نزدیکش نشدم.
چند ماهی که گذشت از میزان غرغرهایش کمتر شد و شخصیت واقعی اش هویدا گردید. آدم شوخ طبع و بذله گویی بود و زنگ تفریح ها به کسی مهلت نمی داد که حرف بزند و خودش کل مجلس را در دست می گرفت. سال آخر خدمتش بود و برای اینکه حق روستا در حکم بازنشستگی اش تاثیر بگذارد تحمل این راه دور را می کرد.
اواخر دی ماه بود که داشتم در کلاس سوم امتحان از عبارت جبری می گرفتم و کلاس غرق در سکوت بود. نزدیک امتحانات نوبت بودیم و برای مرور برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم.در میان سکوت مطلق ناگهان کلاس مجاور که سال اول بودند با صدای بچه ها منفجر شد. چنان هیاهویی برپا کردند که نظم کلاس من هم بر هم ریخت و بچه با صورت های متعجب از هم می پرسیدند چه خبر است.با توپ و تشری که زدم آرام شدند ولی کلاس مجاور همچنان در هلهله و شادی به سر می بردند.
وضعیت کلاس اجازه نمی داد تا رهایشان کنم و به کلاس مجاور بروم .در را باز کردم تا بتوانم در فرصتی تذکری بدهم که صدا بیشتر شد و همین باعث شد در را ببندم و از این کار منصرف شوم.چندی نگذشت که صدای مدیر آمد که در حال صحبت کردن و ساکت کردن بچه ها بود و خدا را شکر موثر افتاد و کلاس آرام شد و غائله خوابید.
در زمان زنگ تفریح از مدیر علت را جویا شدم و او هم اظهار بی اطلاعی کرد فقط فهمیدم که این اتفاق در زنگ ادبیات رخ داده بود و جالب این بود که دبیر ادبیات هم هیچ واکنشی نشان نداده بود.
زنگ دوم همین اتفاق برای کلاس سوم افتاد و دانش آموزان ،کلاس را همراه خودشان به هوا بردند.آنچنان شور و شعفی داشتند که کنترل شان غیر ممکن به نظر می رسید.مدیر دوان دوان سر رسید و با داد و فریادهایش کمی اوضاع را بهتر کرد .کلاس من روبروی آنها بود و از لای در دیدم که دبیر محترم ادبیات لبخند به لب روی صندلی اش نشسته و آقای مدیر است که مانند اسپند روی آتش بالا و پایین می پرد.
زنگ تفریح دوم بود که آقای مدیر با لحنی همراه با خنده از دبیر ادبیات پرسید که ناگهان در کلاستان چه می شود که دانش آموزان اینگونه به وجد می آیند. آقای دبیر هم گفت چیز خاصی نیست برای همه شان نمره امتحان شفاهی را بیست گذاشتم و این بچه را خوشحال کردم.اینها در این نقطه دوردست چه گناهی کرده اند ،بیست می دهم تا خاطره خوبی از ادبیات در ذهن داشته باشند.
آقای مدیر که از عصبانیت سرخ شده بود فقط در حال خوردن حرف هایش بود و زیر لب غرغر می کرد. با هزار زحمت جلوی خودش را گرفت و در مقابل ما چیزی به او نگفت و به بهانه ای از دفتر خارج شد.برای آقای دبیر ادبیات یک فنجان چایی از کتری روی بخاری نفتی ریختم و رفتم کنارش نشستم و گفتم این بچه ها در همین حالت عادی درس نمی خوانند با این اوضاع که شما فرمودید اصلاً درس نمی خوانندو کتاب دفتر را رها می کنند.لبخندی زد و گفت شما بچه ها تجربه مرا ندارید و نمی دانید من چه کار دارم می کنم.من هم پیش خودم فکر کردم راست می گوید او بیست و نه سال سابقه دارد و ما تازه پنج سال
نوبت اول تمام شد و وقتی آقای مدیر در حال تنظیم کارنامه ها بود چنان ترش رو و اخم آلود بود که جرات نداشتیم طرفش برویم. یک بار که مرا تنها در دفتر دید با عتاب گفت بیا و این کارنامه ها را ببین ،ریاضی هشت، علوم شش ، تاریخ ده و. . . . در انتها فارسی بیست ، انشا بیست ، املا هم بیست.از تعجب داشتم شاخ در می آوردم چون این دانش آموز را می شناختم ،خیلی ضعیف بود و اصلاً در حد بیست نبود.ضمناً مگر قرار نبود فقط فارسی طبق این رویه باشد؟
اسفند بود که چند روزی آقای مدیر نیامد و همین نگرانمان کرد.به مخابرات روستا رفتیم و با منزلش تماس گرفتیم.متاسفانه تنها پسرش از روی پله ها افتاده بود و پایش از چند نقطه شکسته بود.ما هم ناراحت شدیم و برایش آرزوی تندرستی کردیم.
فردای آن روز آقای دبیر ادبیات در دفتر سراغ آقای مدیر را گرفت و وقتی گفتیم که چنین اتفاقی برای پسرش رخ داده است. شانه ای بالا انداخت و گفت که بهش گفته بود ، خودش مقصر است. مانده بودم که این آقای دبیر ادبیات چه مطلبی در باره سقوط پسر آقای مدیر قبل از این اتفاق گفته بود.حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شد و در نهایت پرسیدم که مگر چه چیزی به آقای مدیر گفته بودید؟
با نگاه خاصی گفت: چند وقت پیش مرا کنار کشید و گفت با این وضع نمره دادن و کلاس داری من، مشکلات زیادی به وجود آمده .دانش آموزان دیگر به درس ادبیات توجه کافی نمی کنند و حتی نسبت به باقی درس ها هم بی خیال شده اند. از من خواهش کرد که رویه ام را عوض کنم.من هم ناراحت شدم و به او گفتم که دل مرا شکستی ،آه از نهادم برآمد ، سپس به خودش گفتم :به یاد داشت باش که آه من را دراوردی و این اه روزی تو را خواهد گرفت که با من پیرمرد بد تا کردی.
در همان لحظه در سکوت غرق شدم و قادر به تکلم نبودم. استدلال این همکار بیست و نه سال سابقه ،همچنان پتکی بر سر م کوفته شد. از آن لحظه به بعد سعی کردم تا حد امکان از او فاصله بگیرم تا آه ش گریبان گیر من نشود!!!!!