تازه کار(۱)

من و حسین و حمید و ابراهیم ردیف کنار هم روی پله مغازه ای که بسته بود نشسته بودیم و منتظر رسیدن ماشین حاج منصور بودیم.عصر جمعه همینجوری دلگیر هست و در این شرایط خیلی بدتر،از ساعت دوازده ظهر تا حالا که دو بعداز ظهر است معطل بودیم و هنوز مینی بوس روستا نرسیده بود.
از همان دور که دیدیمش توجهمان را به خودش جلب کرد. لاغر اندام بود ولی کت و شلواری بسیار آراسته به تن داشت و عینک دودی اش هم که به قول حمید همه را کشته بود.سر ایستگاه که همه مسافران روستا بودند این فرد با این شمایل کاملاً متمایز بود.
نمی دانم چرا یک راست به سمت ما آمد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت من دبیر جدید مدرسه روستا هستم و به جای آقای فلانی آمده ام. با رویی باز پذیرایش شدیم و بعد از اینکه فهمید ما هم همه دبیر هستیم گل از گلش شکفت.
پرسید ماشین روستا کدام است و حسین هم با لبخندی گفت بنشین تا حاجی بیایید، شب برسیم روستا شاهکار کردیم.کمی نگران شد و گفت من می روم تا امشب را در مسافرخانه بمانم و فردا صبح اول وقت خودم را به مدرسه می رسانم.تا این را گفت همه شروع کردیم به خندیدن و من روی شانه هایش زدم و گفتم بیا بنشین کنار ما که برای رفتن به مدرسه روستا همین حاج منصور است و بس و تا فردا عصر هیچ خبری از ماشین نیست.
از صورتش می توانستیم به راحتی تبدیل شدن نگرانی به ترس را ببینیم.موقع نشستن ابراهیم جایی برای این همکار تازه کار باز کرد تا او هم بنشیند ولی هرچه تعارف کردیم قبول نکرد و در نهایت با اصرار ما یک برگه کاغذ از کیف سامسونتی که همراه داشت درآورد و روی پله گذاشت و روی آن نشست.با دیدن این صحنه ما بودیم که با تعجب به هم نگاه می کردیم و نگران می شدیم.
مینی بوس حاج منصور رسید و حمله مسافران به آن ، قبل از اینکه کسی سوار شود نصف ماشین که پر بود و این جمعیت هم نشان می داد که جایی برای ما نخواهد بود ولی باز هم کَرم حاج منصور که همیشه ردیف آخر را برای ما معلم ها نگاه می داشت.البته فکر کنم که یک دختر و یک پسرش دانش آموز ما بودند، ربطی به این موضوع نداشت.
به هر زحمتی بود از بین مسافرانی که سرپا در وسط ماشین ایستاده بودند گذشتیم و در جای همیشگی نشستیم ، بعد از جابه جایی تازه فهمیدیم که همکار تازه وارد ما سوار نشده است. حسین سرش را از شیشه بیرون برد و گفت آقای دبیر سوار شو ، وقت حرکته، خیلی مودبانه گفت خیر این ماشین جا ندارد با بعدی می آیم.حسین که خونش به جوش آمده بود غرغر کنان باز از میان آنهمه آدم پایین رفت و خیلی مودبانه یقه اش را گرفت و به زور بین خودمان جایش داد.
با هر زحمتی بود پنج نفری خودمان را روی چهارصندلی آخر جا دادیم ولی از همان ابتدای حرکت ماشین حرکات این همکار جدید توجه همه را به خودش جلب کرد. فقط مواظب بود جایی از لباسش کثیف نشود و زیر لب هم غر می زد ، بعد از حدود یک ساعت در جاده پر پیچ و خم با لحنی طلبکارانه پرسید نمی رسیم؟ و حمید هم با همان لحن گفت داداش بنشین تازه اول راه است.
وقتی وارد جاده خاکی شدیم داستان اصلی شروع شد ، ما که برایمان عادی شده بود و میزان گرد و غبار و ریزگردهایی که داخل ماشین پراکنده بود حدود بیست برابر وضعت استاندارد بود.با دستمال جلوی دهان و بینی اش را گرفته بود و با دست دیگرش فقط کت و شلوارش را می تکاند. آنقدر این کار را انجام داد که یکی از روستاییان برگشت و با خنده ای گفت داداش بگذار برسیم روستا کنار ایستگاه شیر آبی هست آنجا یکدفعه خودت را بشور.
بعد از پیچ های خطرناک بزغاله وقتی به صورتش نگاه کردم دیگر به مرز بهت رسیده بود و رنگ از رخسارش پریده بود.بعد از حدود یک ربع فقط پرسید چندتا از این دره های عمیق هنوز هست و ما همه هم صدا گفتیم: خیلی
وقتی در ابتدای روستا پیاده شدیم هم از نظر ظاهری و هم از نظر لباس با آن فردی که دو ساعت قبل در شهر دیدیم متفاوت بود.ایستاده بود کنار مینی بوس و تکان نمی خورد و فقط با چشمان باز که حتی پلک هم نمی زد فقط به اطراف نگاه می کرد.
حمید جلو رفت و دستش را گرفت و به سمت خانه به راه افتادیم.در بین راه ابراهیم هم فقط غرلند می کرد و می گفت باز باید این یکی را هم بزرگ کنیم.

دیزل

با هزار بدبختی توانستم برای بیست و نهم بلیط قطار بگیرم .آنقدر راه آهن شلوغ بود که حدود دو یا سه ساعتی بود که در صف بودم و جالب ترین نکته این بود که هرفردی که در جلو یا پشتم بودند مقصدی کاملاً مجزا از هم داشتند یکی آخرین نقطه شمال غرب و دیگری خوزستان و آن یکی هم که تسبیح به دست بود برای مشهد.هرکسی می خواست ساعت تحویل سال نو را در جایی که دوست داشت بگذراند.
هفته آخر را برای اولین بار با آسودگی می گذراندم چون بلیط برگشت را گرفته بودم . دیگر نگران هیچ چیز نبودم. و به همین خاطر تا روز آخر که بیست و هشتم بود در مدرسه حاضر بودم.غروب که به سمت خانه می رفتم تمام روستاییان با تعجب به من نگاه می کردند و حتی یکی از آنها پرسید ، آقای دبیر شما عید خانه نمی روید؟ و من هم با لبخندی گفتم : بله می روم،برای فردا بلیط دارم.
فردا صبح با مینی بوس روستا که مملو از مسافر بود مواجه شدم و اگر کَرم حاج منصور نبود معلوم نبود کی به شهر برسم.هیچ جایی در ماشین نبود حتی برای ایستادن، به همین خاطر حدود دو ساعت در محدوده حاج منصور راننده و در نشستم.محدوده ای بسیار باریک که نیمی از بدنم هم در هوا بود و با فشار به در و حاج منصور می توانستم تعادلم را حفظ کنم.وقتی پیاده شدم قسمت چپ بدنم کاملاً بی حس بود.
در شهر غوغایی بر پا بود و نمی شد از پیاده رو ها هم گذشت. هر دو طرف دست فروشان بودند و فقط راه باریکی در وسط بود که اصلاً گنجایش این همه تردد را نداشت.شور شوق مردم برای خریدن ملزومات عید واقعاً دیدنی بودو در این حین خوشحالی بدون وصف کودکان دیدنی تر.
حدود سه چهار ساعت تا زمان حرکت قطار مانده بود که خسته و کوفته به ایستگاه رسیدم و از مامور آنجا خواهش کردم تا درب نمازخانه را باز کند تا کمی آنجا استراحت کنم. از ساعت شش صبح که بیدار شدم و از روستا به راه افتادم تا حالا که ساعت پنج عصر است حدود ۱۵۰کیلومتر را طی کرده ام . از روستا به شهر و از آنجا به مرکز استان که ایستگاه قطار آنجاست.
نمی دانم چطور شد که به خواب رفتم و با صدای بلندگو ایستگاه که می گفت قطار مسافربری آماده حرکت است بیدار شدم.سریع خودم را جمع و جور کردم و دوان دوان به سمت قطار رفتم . وقتی به جلو در واگن رسیدم مامور داشت در را می بست و با غرلندی گفت چقدر ما گفتیم که کمی زودتر بیایید تا خودتان در آسایش باشید و من وقت نداشتم که بگویم از حدود چهار ساعت قبل در ایستگاه هستم.
شماره بلیطم نشان می داد جایگاه من در واگنی است که درست پشت دیزل قرار داردو وقتی به آنجا رسیدم فهمیدم اولین کوپه هم باید بروم و این یعنی تا خود تهران صدای دیزل را باید تحمل کنم.هر سه همراه دیگرم در کوپه پیرمرد بودند و همان ابتدای شب خوابیدند و من هم که به خاطر خوابی که در نماز خانه ایستگاه کرده بودم بیدار مانده بودم.
حوصله ام سر رفت و به راه رو آمدم و پنجره مقابلم را پایین کشیدم . هوای دلپذیر بهاری که کمی هم سرد بود در بیرون بسیار فرح انگیز بود .تاریکی شب مجال زیادی نمی داد تا چشمانم هم از دیدن مناظر زیبای بیرون لذت ببرد. به همین خاطر سرم را بیرون بردم تا حداقل روبرو را که با نور قوی لکوموتیو تا حدی روشن بود را ببینم.قطار با سروصدایی زیاد و با نوری قوی دل تاریکی را می شکافت و به جلو می رفت.
به خاطر سردی هوا زیاد نمی توانستم سرم را بیرون نگاه دارم و هر از چندی به داخل برمی گشتم. تازه از ایستگاهی که در دل جنگل بود به راه افتاده بودیم و من منتظر این بودم که وارد کوهستان شویم ، چون بخش کوهستانی مسیر واقعاً زیبا بود.تا می خواستم سرم را از پنجره بیرون ببرم که صدای مهیبی همراه تکان نسبتاً شدیدی آمد. وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم با کمال تعجب دیدم که دیزل در ابتدای قطار نیست و چند متری جلوتر با همان شدت و حدت قبل در حال ادامه مسیر است.
خیلی ترسیدم و نمی دانستم چه کار باید بکنم.نبودن دیزل یعنی نبودن نیروی کشش و همچنین نبودن ترمز ،قبلاً شنیده بودم که اگر قطار فرار کند و سرعتش زیاد شود حتماً در یکی از پیچ های مسیر از ریل خارج خواهد شد.ولی نمی دانم چرا قطار خیلی سریع از سرعتش کم شد و تقریباً در حال توقف بود.پیش خودم فکر کردم که سریع بروم و رئیس و مامورین قطار را مطلع کنم.می خواستم کمی دهقان فداکار شوم ولی تا آمدم به خودم بجنبم همه ماموران قطار رسیدند و اولین کارشان این بود که مرا به داخل کوپه خودم هدایت کردند.
هرچه قدر خواستم سرجایم بنشینم نشد و این حس کنجکاوی مرا به بیرون کشاند.درست بود دیزل از قطار جدا شده بود. ولی وقتی من بیرون آمدم دیزل برگشته بود و ماموران داشتند اتصالات را به هم وصل می کردند. از یکی از آنها پرسیدم چرا بعد از جدا شدن دیزل قطار توقف کرد .و آنجا فهمیدم که سیستم ترمز قطار به صورتی است که اگر هر واگن جدا شود ترمز های بادی قفل می شوند و واگن را متوقف می کنند. و احیاناً اگر چنین هم نشد در ابتدا و انتهای هر واگن چرخی مانند سکان کشتی است که با چرخاندن آن عمل ترمز انجام می گیرد.
بعد از حدود یک ساعت معطلی قطار دوباره شروع به حرکت کرد و در همین حین رئیس قطار پیش من آمد و از من پرسید هنگام جدا شدن دیزل من همینجا بودم و من هم کل ماجرا را برای شرح دادم و او هم همانجا از روی شرح من صورتجلسه اش را تنظیم کرد و در زیر آن را هم من یک امضایی انداختم و برایم خیلی جذاب بود که من هم شاهد این واقعه بودم.
چندکیلومتری نگذشته بود که دوباره همان اتفاق رخ داد و از صحبت ماموران فهمیدم که میله تعادل دیزل شکسته و همین باعث می شود که این اتفاق رخ دهد. صبح شده بود و ما هنوز از ارتفاعات نگذشته بودیم و در ایستگاه کوچکی منتظر دیزل از مرکز بودیم.
دیزل جدید آمد و آنرا به جلوی قطار وصل کردند و دیزل قبلی را هم بردند و بستند به انتهای قطار و دوباره به راه افتادیم .قرار بود ساعت هفت صبح تهران باشیم و حالا هم که ساعت هفت صبح بود هنوز به گرمسار نرسیده بودیم.و درست لحظه حرکت از ایستگاه گرمسار سال نو تحویل شد و  اولین تجربه تحویل سال بیرون خانه برای من رقم خورد و از همه بیشتر نگرانی خانواده ام بودم که الآن چقدر نگران من هستند.
در راه تا تهران فقط به این فکر می کردم که چقدر ذوق شوق داشتند افرادی که در صف بلیط قطار بودند برای اینکه ساعت تحویل کنار عزیزانشان باشند و یا در مکانی خاص و مقدس باشند و این دیزل هم مرا در ساعت تحویل سال وسط این بیایان لم یزرع در میان افرادی که اصلاً نمی شناسمشان قرار داده است.
سال نو مبارک

خانه تکانی

هفته آخر اسفند ماه بود و بچه ها با غرغر به مدرسه می آمدند و هرچه به روزهای پایانی بیشتر نزدیک می شدیم غرغر آنها به اندازه غایبانشان بیشتر می شد. بیست و ششم اسفند امتحان گذاشته بودم تا قبل از عید درس ها را جمع بندی کنم،معمولاً آخر اسفند امتحان می گیرم و با تعطیلات بچه ها کاری ندارم.
صبح که به مدرسه رفتم فقط من بودم و آقای مدیر و بچه هایی که در چهره هایشان نگاه هایی با معانی خاص بود. من هم با لبخندی به استقبالشان رفتم . وقتی وارد دفتر شدم دیدم چند تا از مادران بچه ها آمده اند و تا مرا دیدندهمه با لحنی تندشروع به صحبت کردند .
مدیر آنها را آرام کرد و در نهایت فهمیدم که من باعث شده ام که نیروهای کار خانه برای خانه تکانی کم شوند و همین موجب شکایت خانواده ها شده است.آقای مدیر مرا به کناری کشید و گفت نمی خواهد امتحان بگیری بگذار بچه ها بروند و به خانواده هایشان کمک کنند. ولی من مقاومت کردم و گفتم که حرفم پیش بچه ها نباید دوتا شود.
همه کلاس ها را تجمیع کردیم و به کمک آقای مدیر امتحان در صحت و سلامت کامل برگزار شد. آخرین نفری که برگه را به من داد شاگرد اول کلاس بود و موقع رفتن از من پرسید آقا اجازه مگر شما به مادرتان کمک نمی کنید ؟ نگاهش کردم و تا خواستم چیزی بگویم،زیر لب گفت انشالله کارت دوبرابر شود و از کلاس خارج شد.فکر کنم او هم نقشه مرا فهمیده بود.
غروب به هر زحمتی بود خودم را به شهر رساندم و سوار قطار شدم.برعکس چیزی که تصور می کردم زیاد شلوغ نبود و در کوپه ما فقط دو نفر بودیم و تا تهران هم کسی نیامد.ساعت شش صبح ایستگاه راه آهن پیاده شدم و مانند اکثر اوقات تا میدان گمرک پیاده رفتم تا کله پاچه ای بزنم.در هوای سرد چیزی را نمی شناسم که به غیر از کله و پاچه انرژی زا باشد.
به خانه که رسیدم فقط رفتم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم ،مادر سفره ناهار را چیده بود.به اوضاع و احوال خانه که نگاهی انداختم فهمیدم که نقشه ام کارگر افتاده و تمام خانه حتی شیشه های پنجره ها و حمام دستشویی هم تمیز شده اند و کاری برای من نمانده است.بعد از غذا پشت رایانه رفتم تا بعد از پانزده روز گشتی در اینترنت بزنم آن هم با سرعت پنجاه و شش کیلو بایت برثانیه .
هنوز صفحه یاهو باز نشده بود که مادرم با یک چای که کنارش هم بیسکوییت بود وارد اتاق شد و شروع کرد به تعریف و تمجید از من و من هم فهمیدم یعنی چه، ولی پیش خودم فکر کردم جایی نمانده ،ولی سخت در اشتباه بودم.مادر با سر به بالکن اشاره کرد و تازه من به عمق فاجعه پی بردم.بالکن با عرض سه متر و طولی حدود هفت یا هشت متر ، که پر بود از وسایل و گلدان و…..
تخلیه بالکن خودش پروژه ای بس عظیم بود .شستن و مرتب کردنش جای خود دارد.شروع کردم به جابه جایی وسایل به داخل اتاق .مادرم پارچه بزرگی را در اتاق پهن کرده بود تا وسایل را روی آن بگذارم . مگر تمامی داشت این وسایل در هر صورت هرچه بود تمام شد و با شیلنگ آب افتادم به جان بالکن، حتی دیوارهاش را هم شستم .واقعاً به عمق آلودگی هوا پی بردم چون از همه جا فقط آب سیاه راه گرفته بود.
می خواستم آرام بالای دیوار مشترک بالکن ما و همسایه که زیاد هم بلند نبود را تمیز کنم که به ناگاه چشمم به بالکن آنها افتاد. آنقدر کثیف بود که انگار ده سال است کسی آنجا نرفته است.آنقدر خاک نشسته بود که رنگ همه جا کاملاً تیره و تار بود.آثاری هم از آتشی که روز چهارشنبه آخر سال داشته اند مانده بود و کاملاً مشخص بود که در حد سوزاندن چند برگ کاغذ و در نهایت کارتن خالی بوده است.
پیش خودم فکر کردم که واقعاً دستمریزاد به خودم که با همتی قابل ستایش بالکن خودمان را مانند دسته گل تمیز کرده ام. واقعاً چقدر زشت است کسی به فکر تمیزی نباشد! شروع کردم به برگرداندن وسایل که پدر هم به کمکم آمد و شروع کرد به تفکیک .شاید یک سوم وسایل دورریختنی بود که خودش انبوهی شده بود.
همه جای بالکن تمیز شد و با چندین بار رفتن و برگشتن از طبقه چهارم برای حمل وسایل دور ریختنی کار به اتمام رسید و من خسته و کوفته منتظر چای بودم که مادرم صدا زد که شام آماده است و اینجا بود که حس قهرمانی به من دست داد که ساعت ها در خدمت خانواده خویش است.
شب وقتی خوابیدم داشتم به این فکر می کردم که چقدر نقشه کشیدم و چقدر تا روز آخر در روستا ماندم تا از زیر کار خانه تکانی فرار کنم ولی در نهایت یکی از سخت ترین بخش ها نصیبم شد.ولی اشکالی ندارد حداقل تا مدتها می توانم از تبعات آن سود ببرم.در همین فکر ها بودم که صداهای مهیبی از بیرون می آمد و وقتی نگاه کردم دیدم طوفانی به پا شده و باد باسرعت بسیار در حال وزیدن است.
پیش خودم فکر کردم خدا هم دارد خانه تکانی می کند و این باد انشالله این آلودگی را هم با خود ببرد.باران هم اگر ببارد که بسیار عالی است و هوا طراوتی بهارانه می یابد.با همین افکار به خواب رفتم .
صبح وقتی بیدار شدم و کنار پنجره رفتم با دیدن مناظر روبرویم کاملاً مفهوم طراوت و تمیزی و شادابی را با گوشت و پوستم درک کردم.و این درک تاثیراتش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. باد و طوفان دیشب هرآنچه در بالکن همسایه بود را به بالکن ما ریخته بود و تمام زحمات چندین ساعته دیروز مرا به فنا داده بود.
وقتی دوباره داشتم بالکن را می شستم فقط نگاه دانش آموزان و غرغر کردنشان و نفرین همان شاگرد اولی که آخرین برگه را داد جلوی چشمم بود .فکر کنم آه همه آنها اینبار بدجوری من تنبل تن پرور را گرفته بود.

کچل

باران شدیدی می بارید و همه جا خیس و کوچه ها ی روستا هم گِلی و راه رفتن در این شرایط بسیار سخت.تازه از مینی بوس حاج منصور پیاده شده بودم و پیش خودم فکر می کردم چه طور خودم را به خانه برسانم به طوری که کمتر خیس شوم و کفش و شلوارم هم زیاد گِلی نشود.
همه روستاییان با چکمه و خیلی راحت در راه بودند و من فقط مانده بودم که چه طور در میان این همه گِل ولای مسیر مناسبی پیدا کنم. داشتم با احتیاط از گوشه دیوار رد می شدم که تراکتوری از مقابل آمد .سریع تصمیم گرفتم تا به من نرسیده و کل هیکلم را گِلی نکرده به کوچه ای که چند متر جلوتر است بروم.گام هایم را تندتر کردم و خوشبختانه به کوچه رسیدم و وارد آن شدم ولی همان ابتدای کوچه پایم روی ورودی یکی از خانه که سیمان شده بود سر خورد .
نمی دانم چه طور شد که سریع کیفم را زیرم گذاشتم و روی آن افتادم.شلوارم زیاد کثیف نشده بود ولی کیفم که مشکی بود حالا رنگش تقریباً قهوه ای شده بود.به هر زحمتی بود بلند شدم و چون کاملاً خیس شده بودم و شلوار و کیف هم کثیف شده بود بیخیال شدم و از همان وسط گِل و لای ها به سمت خانه رفتم.
وقتی زن صاحب خانه مرا با آن اوضاع دید سریع مرا به اتاق خودشان برد تا حداقل سرما نخورم و خودش رفت و سریع بخاری اتاق مرا روشن کرد.کاپشن را در آوردم و کنار بخاری آویزان کردم تا خشک شود ولی اوضاع شلوارم خیلی بد بود و حتی نمی توانستم بنشینم، همان کنار بخاری ایستاده کمی گرم شدم.کیف را هم که همان بیرون کنار در گذاشته بودم.
بعد از حدود ده دقیقه به اتاق خودم رفتم و سریع لباسم را عوض کردم و تا خواستم آنها را بشویم که باز هم زن صاحبخانه آمد و کیفم را که تمیز شده بود تحویلم داد و لباسهایم را گرفت و رفت. واقعیت امر خجالت می کشیدم از اینهمه مهربانی این روستاییان عزیز.
باران همچنان می بارید و اصلاً قصد بند آمدن نداشت.پیش خودم فکر می کردم که آخر پاییز باریدن این نعمت برای کشاورزان خیلی مفید است و زمین را پربار می کند. از پشت پنجره به کنار بخاری آمدم تا ببینم اوضاع شام مفصلم چه طور است. با چنگال به درون سیب زمینی ها زدم .هنوز کمی مانده بود کاملاً پخته شود .ولی فکر کنم دو تا تخم مرغ ها پخته بودند.
داشتم مقدمات شام را آماده می کردم که صدای در آمد .می دانستم صاحب خانه است و تعارفشان کردم به داخل، زن صاحبخانه با دخترش که دانش آموزم بود وارد اتاق شدند و لباسهایم را آوردند که در اتاق پهن کنم تا خشک شوند ، چون تنها لباسی بود که در این زمان داشتم.
آنها را به شام تعارف کردم ، قبول نکردند و دخترش که کاغذ و قلمی در دست داشت به مادرش اشاره ای کرد و زن صاحبخانه رو به من کرد و گفت اسم پدرت چیست؟ من که از تعجب مانده بودم چه بگویم بعد از کمی تعلل پرسیدم نام پدر مرا برای چه می خواهید ؟ زن صاحبخانه با لبخندی گفت که صغری می خواهد اسم را روی کاغذ بنویسد تا شاید این باران چند روزه بند بیاید.
من مانده بودم بین اسم پدرم و باران و بند آمدنش.فکر کنم از قیافه ام فهمید که نفهمیدم و شروع که به توضیح دادن که دو روز است باران پی در پی می بارد و نمی توانند به سر زمین بروند و این باران زیاد محصولشان را خراب می کند و حالا به آفتاب نیاز دارند .علاوه بر آن گوسفندان دو روزی است چرا نرفته اند و با کاه و نان خشک چقدر می شود شکمشان را سیر کرد.
گفتم همه اینها درست با اسم پدر من چه کار دارید. با لبخندی گفت از قدیم گفته اند اگر اسم چهل تا کچل را روی کاغذ بنویسی و زیر باران بگذاری بند خواهد آمد. اول سال که وسایلت را آورده بودی پدرت را دیده ابودم ،پس اسمش را بگو.مانده بودم چه طور این پیرزن را از دست این خرافات نجات دهم، برای همین کلی از آب و هوا برایش گفتم، از پرفشار کم فشار و ابرهای استراتوس و کومولوس و….
بعد از مدت کوتاهی پرید وسط حرفم و گفت از این چیزها سر در نمی آورم سریع اسم پدرت را بگو تا زودتر این چهل نفر را ردیف کنیم.چاره ای نداشتم اسم پدرم را به عنوان کچل لیست بندآوری باران به او گفتم و دخترش هم نوشت و رفتند. و من ماندم و کچلی پدرم و باران!

کتک

با عصبانیت تمام وارد کلاس شدم و حتی جواب سلام بچه ها را ندادم.از دستشان دلم خون بود،سه ماه سرکلاسشان جان کنده بودم و آنها هم در جواب همه کارهایم در امتحان نمراتی عجیب و غریب گرفته بودند.شروع کردم به دادو بیداد و سرکوفت زدن.

برگه ها را از داخل کیف درآوردم و شروع کردن به خواندن اسمشان و وارد کردن نمرات در دفتر نمره، نصفشان زیر ده شده بودند و بعضی ها هم حتی به پنج نرسیده بودند.با غضب به آنهایی که زیر ده گرفته بودند گفتم تا در کنار تخته سیاه بایستند تا تکلیفشان را روشن کنم.

کلاس در سکوت محض بود و از چهره متعجب بچه ها می شد فهمید که از من انتظار چنین واکنشی نداشتند،من هم آنقدر عصبانی بودم که به هیچ چیز توجه نمی کردم، وقتی گفتم نمرات مدرسه بالا با شما زمین تا آسمان فرق می کند ، یک نفر از آخر کلاس آرام گفت ،آقا اجازه دخترها خرخوان هستند، و همین باعث شد عصبانیت من دو چندان شود.

برگشتم و به آنها گفتم کم خواندن خودتان را فراموش کرده اید، چقدر من این سوال ها را در کلاس کار کردم، چند جلسه بعداز ظهرها کلاس آمدید و چقدر نمونه سوال به شما دادم، شما ها حتی لای کتاب و دفترتان را هم برای امتحان باز نکردید.

امروز دیگر باید شما را به مدیر بسپارم تا او با همان روش همیشگی اش به شما نشان دهد درس خواندن و نخواندن چه فرقی با هم دارند، در چشمان بچه هایی که پای تخته بودند می شد التماس را دید ولی غرورشان اجازه بیانش را نمی داد.

از کلاس بیرون آمدم و به دفتر رفتم تا آقای مدیر را خبر کنم تا به حسابشان رسیدگی کند، آقای معاون که هیکل درشتی داشت و بیشتر اوقات روی صندلی نشسته بود به من گفت آقای مدیر رفته اند، چه کارش داری؟ گفتم این بچه ها در امتحان افتضاح نمره گرفته اند باید آقای مدیر کمی آنها را متوجه خطایشان کند.

بدون اینکه بلند شود با تکانی که به صندلی چرخ دارش داد به کنار فایل رسید  و از درونش یک کابل برق که بیشتر اوقات در دست مدیر دیده بودم را گرفت و به من داد و گفت خودت ادبشان کن، اینها فقط این زبان را می شناسند.کابل را دست آقای مدیر زیاد دیده بودم و چندین بار هم شاهد استفاده اش بوده ام ولی در این دوسالی که از خدمتم گذشته بود تا به حال خودم استفاده نکرده بودم.

وقتی وارد کلاس شدم و بچه ها مرا در آن وضعیت و کابل به دست دیدند همه جا خوردند، ترس عجیب و همه گیری در کلاس حکم فرما شد تا حدی که خودم هم خوف کردم.ولی پیش خودم فکر کردم باید کاری کنم تا این بچه ها کمی به درس جدی تر شوند.

اولین نفری که پای تخته استاده بود سیدمجید بود، دانش آموزی با جثه ای نحیف که در طول سال صدایش هم را نشنیده بودم، درسش اصلاً خوب نبود و هیچ تلاشی هم برای برون رفت از این وضعش نمی کرد ، همیشه ساکت بود و این سکوتش کار دستش داده بود.

رو به سید مجید کردم و با صدای بلندی پرسیدم چند شدی؟ با صدایی لرزان و آغشته با بغض گفت هفت ، گفتم دستت را بالا بیاور که به ازای هر نیم نمره تا ده یکی باید کف دستت بزنم، این را که گفتم محسن که سه شده بود چسبید به دیوار و صورتش مثل گچ سفید شد.بند گان خدا همه ترسیده بودند و تا به حال مرا در این هیبت ندیده بودند.

هرچه اصرار کردم که سیدمجید دستش را بالا بیاورد امتناع می کرد، نمی توانستم در چشمانش نگاه کنم ولی از آن طرف هم نمی توانستم کوتاه بیایم پیش خودم فکر می کردم اگر الآن این کار نکنم دیگر حنایم پیششان رنگی نخواهد داشت.حتی دستش را هم گرفتم تا باز کند ولی با چنان قدرتی دستش را بسته بود که نمی شد کار ی کرد.

در نهایت نمی دانم چه شد که دستم بالا رفت و با کابل ضربه ای هولناک بر پشتش زدم .فریادش آه از نهادم بلند کرد ، هرچه قدر سعی کرد گریه نکند نشد و در مقابل من و تمام بچه ها بغش ترکید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و همانجا روی زمین نشست.

حالم اصلاً خوب نبود ، نفسم به شماره افتاده بود و به شدت از کارم پشیمان بودم، وقتی هق هق گریه هایش را به همراه لرزش شدید شانه هایش می دیدم منقلب شدم و من هم بغض گلویم را فشرد، که مگر من که هستم که دست به این کار ناروا زدم.فشار زیادی بر خودم احساس می کردم و دیگر تاب تحمل نداشتم.

به سرعت از کلاس بیرون آمدم و مستقیم رفتم در دفتر و در را پشت سرم بستم و در همان صندلی کنار در نشستم و شروع کردم به گریه کردن.مانند بچه ها هرچه می کردم نمی توانستم جلو خودم را بگیرم و اشک ها همچنان با شتاب از دیدگان بیرون می آمدند.آقای معاون تا مرا در آن حال دید جهدی فراوان کرد و بلند شد و به سمت من آمد و جویای احوالم شد.

فکر می کرد خبر بدی به من داده اند ولی بعد از مدت کوتاهی خودش گفت تلفن که اینجاست و از صبح تا به حال هم زنگی نخورده پس چه بلایی سر تو آمده که به این روز افتاده ای. فقط توانستم بگویم که سیدمجید را زدم.به کلاس رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و رو به من کرد و گفت: بچه سوسول تهرانی ،آدم برای گریه دانش آموز خودش را به این روز می اندازد.همینجا بنشین تا من حساب همه شان را برسم.

در همان حال جلویش را گرفتم و گفتم نیازی نیست، درس نخواند که نخواند حق نداری اذیتشان کنی.نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت از تو یک معلم به درد بخور در نمی آید ،در ا بست و رفت و همه بچه ها را به حیاط مدرسه فرستاد.

حالم که بهتر شد آبی به صورتم زدم و به حیاط مدرسه رفتم و سید مجید را که غرق در بازی فوتبال بود صدا کردم.از او خواستم بیشتر به فکر درس هایش باشد تا من مجبور به چنین کارهایی نشوم. با لبخندی که نشان از بزرگ دلی کودکانه اش بود گفت آقا اجازه چشم و رفت به دنبال توپ

و این اولین و آخرین باری بود که من چنین اشتباه سهمگینی در کارم انجام دادم.

آقای معاون

معاون مدرسه فردی بود منظم و مقرراتی ،قدی نسبتاً بلند داشت و همه بچه ها از او حساب می بردند.کمی هم حساب گر بود.یعنی به امور مالی بسیار حساس بود و تاحد امکان کمتر هزینه می کرد.در صورتی که ماشین شخصی داشت،اکثر اوقات با سرویس به مدرسه می آمد.بسیارکم صحبت می کرد و به همین خاطر با دیگران زیاد معاشرت نداشت.

اواسط امتحانات خرداد بود .آزمون درس زبان انگلیسی راس ساعت آغاز شد و بچه ها شروع کردند به جواب دادن سوالات. در سالن که قدم می زدم متوجه جای خالی محمدامین شدم.محمدامین دانش آموز مودبی بود که از نظردرسی درحد متوسط قرار داشت.در روستا او را زیاد پشت تراکتور دیده بودم. اکثر اوقات به پدرش در کارهای مزرعه کمک می کرد و به قول پدرش کشاورز قابلی بود.

محمد امین از آن دسته دانش آموزانی بود که خیلی زود شخصیتش شکل یافته و ثابت شده بود.واقعاً مانند یک مرد رفتار می کرد.درطول سه سالی که دانش آموز من بود هیچگاه ندیدم برای کم کاری یا نمره کم گرفتنش توجیه بیاورد .همیشه واقعیت را می گفت وهمین باعث شده بود که بیشتر حواسم به او باشد.غیبتش را سریع به مدیر اطلاع دادم تا پیگیری کند.

مدیر یکی از دانش آموزان ابتدایی داخل حیاط را به صورت پیک به خانه محمدامین فرستاد.حدود یک ربع بعد محمد امین آمد.پای راستش تا زانو در گچ بود.زیربغلش را مادرش گرفته بود و چون وزنش سنگین بود هردوی آنها به نفس نفس افتاده بودند.علت را جویا شدم.محمدامین با تراکتور چپ کرده بود و خدارا شکر ،فقط پایش شکسته بود.

فردای آن روز  آقای معاون در سرویس  نبود.به مدرسه که رسیدیم با تعجب بسیار ماشین آقای معاون را کنار در مدرسه پارک شده دیدیم.اتفاقی که بسیار نادر بود.جاده خاکی روستا و ماشین نو آقای معاون!

امتحان تمام شد .از پنجره دفتر به بیرون نگاه می کردم که صحنه ای بسیار تاثیرگذار دیدم.آقای معاون که به بداخلاقی بین بچه ها مشهور بود.زیر بغل محمدامین را گرفته و در حال خارج شدن از در مدرسه بود.حدود نیم  ساعتی طول کشید تا آقای معاون بازگشت.

وقتی وارد دفتر شد بدون هیچگونه صحبتی به کارهای خودش مشغول شد.کنارش نشستم و از او پرسیدم چقدر برگشت شما طول کشید.همانطور که داشت کارهای دفتری را انجام می داد گفت:خانه محمدامین انتها روستا بود تا بروم و برگردم طول کشید.

حالا فهمیدم با ماشین شخصی آمدن آقای معاون چه معنی داشت.از آن روز تا پایان امتحانات آقای معاون با ماشین شخصی خود محمد امین را می آورد و می برد.و هیچ گاه هم در مورد این موضوع حرف نمی زد.چندین بار که در دفتر بودم خواستم سرصحبت را با او باز کنم ولی مانند همیشه کم حرف می زد و .. . . .

چهار برادرون

هفته ای چهار بار از کنار خانه شان می گذشتم وهر بار چاق سلامتی گرم و مفصلی با هم داشتیم.آنقدر مهربان بودند که چه در زمان برف و بوران و چه در زمان آفتاب سوزان هیچ وقت گرمی سلامشان تغییر نمی کرد.نمی دانم چند سال بود که از آن مسیر می گذشتم و با آنها خوش و بشی داشتم.ولی هرچه بود از ده سال بیشتر بود.

بعد از مدتی هر وقت به کنارشان می رسیدم کمی هم گپ و گفتگو می کردیم.از اوضاع هوا گرفته تا وضع مردم و غم ها و شادیهایشان.سالها بود که از آنجا ناظر رفت وآمد بسیاری بودند و از هر کسی پندی آموخته بودند و هر کدامشان برای خودشان فیلسوفی بودند. هر چهار تا چنان محکم بغل به بغل هم و پشتیبان هم بودند که همیشه به آنها حسادت می کردم.

در اطرافشان مزارعی بود که روستاییان با زحمت بسیار روی آنها کار می کردند و در نهایت هم عایدی چندانی نصیبشان نمی شد.همیشه از این موضوع شاکی بودند و می گفتند که سالهاست که شاهد زحمات بسیار این روستاییان هستند ولی در آخر آن لبخندی که باید بر لبانشان نقش بندد رنگ و رویی ندارد.

یک بار در راه برگشت و در زمان غروب آفتاب کنارشان رسیدم. نشستم و همراهشان غروب بسیار زیبایی را که نمی دانم چرا این بار اینقدر حزن انگیز بود را دیدم.هر چهارتایی با حسرت خاصی به خورشید می نگریستند و آه می کشیدند.پرسیدم چه شده که این قدر غمگین هستید و چقدر این فضا سنگین شده است.آنقدر بزرگوار بودند که چیزی نگفتند و بحث را عوض کردند .

روزگار به همین منوال می گذشت و وابستگی من به آنها در این رفت آمدهای طولانی بیشتر می شد، تا اینکه در یک صبح سرد زمستانی که زمین و زمان یخ بسته بودند.از میان دره ای عمیق گذشتم و به کنار آنها رسیدم .تا خواستم دستی بلند کنم که عرض سلامی داشته باشم.صحنه ای دیدم که تا سالها از ذهنم پاک نخواهد شد.هر چهارتایشان در مسیر طلوع آفتاد دراز کشیده بودند و هیچ نفسی از آنها بر نمی خواست.

هرچه صدایشان کردم اثری نکرد و هر چه تکانشان دادم توفیقی نداشت. انگار مانند زمین که در این صبح سرد یخ بسته بود.یخ زده بودند.نمی دانم چقدر کنارشان نشستم .بغض گلویم را می فشرد. شوخی نبود ،سالها با هم خوش و بشی داشتیم و اصلاً  این مسیر  را به امید دیدنشان می آمدم.چه در دوران سرسبزی و طراوت و چه در دوران برگ ریز و چه در سرمای شدید همیشه با لبخند جوابم را می دادند.

آنقدر ناراحت بودم که پایم نمی کشید به طرف روستای مجاور و مدرسه آن بروم. شاهد طلوعی بودم که غروبی بود برای دوستانم.در مدرسه اصلاً حالم خوب نبود و همکاران و حتی بچه ها هم فهمیدند ولی افسوس که نمی توانستم دلیلش را بگویم چون هیچ کس حرف مرا نمی فهمید و بی شک مورد تمسخر قرار می گرفتم.

دوستان عزیزی بودند که بسیار از آنها درس گرفتم.  بزرگ ترین درسی که از آنها گرفتم ،ایستادگی در برابر تمامی مشکلات بود. سالیان دراز در گرما و سرما و در سیل و خشکسالی همچنان راست قامت ایستاده بودند و هیچگاه در برابر سهمگین ترین توفان ها هم کمر خم نکرده بودند. چنان کنار هم بودند و پشتیبان هم که کوه هم یارای از جا کندنشان را نداشت.

ولی حیف که این انسان دو پا بزرگترین بلای طبیعت است که متاسفانه هیچ درمانی هم ندارد.چنان به کام خود تیشه به ریشه طبیعت می زند که انگار خودش جزئی از  آن نیست.چنان بنیان جنگل ها را برمی دارد که انگار همین امروز را باید زندگی کرد و فردایی در کار نیست.

دیگر هیچ انگیزه ای نداشتم که از آن مسیر بگذرم و حتی حاضر بودم مسیرم طولانی تر شود و از جاده بروم.بعداز مدتی دلم تنگشان شد و خودم را راضی کردم و باز از همان مسیر گذشتم و کنارشان رفتم فقط تنه بریده شده آنها بود و این صحنه چقدر آزارم می داد. وقتی خواستم از کنارشان بگذرم نهال کوچکی که در کنارشان بود با صدای بچگانه ای سلام و کرد و من با دیدنش آنقدر خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم.

فهمیدم زندگی همچنان جریان دارد وهمین بسیار آرامم کرد .وقتی داستان قطع شدن چهار برادرون را برایم تعریف کرد چشمانم غرق اشک بود .حتی رفتنشان هم با بزرگواری بود. صاحبشان در آن سال به خاطر سرما و یخ زدگی تمام محصولش را از دست رفته می دید و برای امرار معاشش چاره به جز فروختن چوب آنها نداشت.

لاسجرد

یک هفته ای بود که گوشی تلفن همراه خریده بودم. از تعاون اداره وام گرفته بود و می بایست یک سال ،ماهی صدهزارتومان قسطش را بدهم.به همین خاطر برایم خیلی مهم بود و خیلی مواظبش بودم.در جیبم چنان محکم نگاهش می داشتم که بیشر اوقات دستم عرق می کرد و گوشی خیس می شد.

در روستا فقط بالای تپه پشت مدرسه آنتن داشت و می شد صحبت کرد .ولی حالا که در جاده و در اتوبوس نشسته بودم بیشتر جاها آنتن داشتم.وقتی به شاهرود رسیدم به خانه زنگ زدم و مکانم را اعلام کردم، برایم خیلی جذاب بود که می شود بدون سیم هم تماس گرفت و چقدر این تکنولوژی خوب است و نگرانی خانواده هایی چون خانواده من را برطرف می کند.

اتوبوس مانند همیشه در لاسجرد که یک کاروانسرای قدیمی است و کنارش مسجد و امام زاده ای هم هست برای نماز نگاه داشت.همیشه اینجا چای صلواتی به مسافران می دهند. بعد از خوردن چای ،هوس تنقلات کردم و از مغازه آنجا یک بسته پسته خریدم و شروع کردم به خوردن ، مقداری که خوردم دست نگاه داشتم و پیش خودم فکر کردم بهتر است باقی را در اتوبوس در هنگام حرکت بخورم.

همه سوار شدیم و ماشین تازه داشت راه می افتاد، دو سه تا پسته را در دهانم گذاشت و تازه داشتم می جویدم که گوشی زنگ خورد و نگاه کردم و دیدم خانه است. پاسخ دادم و آنطرف خط مادرم بود و بعد از سلام و احوال پرسی پرسید کجایی و من با همان دهان تقریباً پر گفتم لاسجرد هستم .نمی دانم چه شد مادرم با نگرانی گفت لاستیک ترکیده، من هم تکرار کردم نه لاسجرد هستم نه لاستیک.

در جاده خبری از آنتن نبود و من هم که مادرم را می شناختم مطمئن بودم که الآن از دلشوره و نگرانی اصلاً حالش خوب نیست، نه اینکه گفتگو ام ناتمام ماند  و همین بیشتر نگرانش می کرد.هرچه تماس می گرفتم خبری از شبکه نبود،بیرون را که نگاه می کردم فقط بیابان برهوت بود و دیگر هیچ و معلوم است در اینجا تلفن کار نمی کند هرچند از نوع همراهش هم باشد.

تا گرمسار را باید تحمل می کردم ، و می دانستم در این زمان در خانه ما غوغایی به پا است.از دور سواد شهر معلوم شد و لی هنوز خبری از آنتن نبود.تمام حواسم به گوشی و نشانه آنتن آن بود که هروقت یک خانه آن هم روشن شد تماس بگیرم.موقع خریدن این گوشی نوکیا۱۱۰۰فروشنده می گفت آنتن دهی خیلی خوبی دارد و تکنولوژی پیشرفته ای در آن به کار رفته است.

تا خواستم به تکنولوژی اش چیزی بگویم که ناگهان ماشین در کنار جاده توقف کرد و راننده و شاگردش پیاده شدند.همه مسافران کنجکاوانه بیرون را نگاه می کردند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده و بعد از مدت کوتاهی فهیدیم که لاستیک پنچر شده است .پیش خودم فکر کردم سریع تایر را عوض می کنند و به راهمان ادامه می دهیم ولی حدود یک ساعتی معطل شدیم.

مانده بودم که خانه و مادرم را چگونه مطلع کنم و می دانستم که اوضاع خانه اصلاً خوب نیست.همینکه به راه افتادیم فقط چشمم روی گوشی بود تا آنتن بیاید و زنگ بزنم.اول کمربندی گرمسار بود که باز ماشین توقف کرد همه نگران شدیم که راننده گفت چیزی نیست فقط می خواهیم جهت اطمینان آچار کشی کنیم ،در همین موقع بود که گوشی شروع به زنگ زدن کرد.

سریع جواب دادم .پدرم بود که با صدایی عصبانی پرسید کجایی ؟چه بلایی سرت آمده؟ در جواب گفتم خبری نشده و اتفاقی نیفتاده من در راهم و حالا هم به گرمسار رسیده ام.صدای پدرم را می شنیدم که به مادرم می گفت چیزی نشده و الان هم تو راهه  و نزدیک تهران هم هست.باز از من پرسید پس قضیه ترکیدن لاستیک چی بود؟

گفتم، لاستیک نبود ، من داشتم پسته می خوردم و دهانم پر بود و لاسجرد را نتوانستم خوب بگویم و مادر آن را لاستیک شنید و فکر کرد لاستیک ماشین ترکیده بعد هم در جاده تلفن همراه خط نداد چون وسط بیابان بودیم و الان هم که دارم صحبت می کنم کمربندی گرمسار هستم.

پدرم با لحن خاصی از همان پشت تلفن به من گفت :بچه جان تو که مادرت را می شناسی از این به بعد مثل آدم حرف بزن و اینهمه اعصاب مارا خرد نکن و ضمناً تو باید بعد از یک ساعت می رسیدی گرمسار نه بعد از دو ساعت و نیم .در جواب گفتم آخه لاستیک ماشین وسط راه پنچر شد و معطل شدیم.پدرم ناگهان گفت پس خبری شده و به ما نمی گوی،ی راستش را بگو الان کجایی تا بیاییم بالای سرت .

تا برسم خانه شاید ده باری به من زنگ زدند و وضعیت را جویا می شدند و تا زمانی که مرا صحیح و سالم ندیدند باور نداشتند که اتفاقی نیفتاده است.بعدها فهمیدم کار به تماس با اداره راه و ترابری و پلیس راه هم کشیده شده بوده .

ازآن به بعد دیگر هیچگاه در سفرهایم در اتوبوس پسته نخوردم.و لاسجرد هم برای مادرم همیشه یادآور ترکیدن لاستیک بود و ماند.

اولیا

ساعت دوازده ظهر بود که به مدرسه رسیدم و هنوز حتی دانش آموزان هم نیامده بودند.روزهایی که دوشیفت هستم مستقیماً از مدرسه بالا به این مدرسه می آیم و خانه نمی روم، چون وقت زیادی ندارم.پشت در مدرسه منتظر بودم که پسر همسایه آمد و در مدرسه را برایم باز کرد.

از داخل کیفم یک عدد رنگارنگ برداشتم و خواستم شروع کنم به خوردن که در دفتر باز شد و مرد میانسالی همراه پسربچه ای وارد دفتر شدند.محسن دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بود و علاوه بر اینکه درسش هم زیاد خوب نبود کمی هم شیطنت داشت.

بهترین فرصت بود و می توانستم کمی اوضاع را برای پدرش روشن کنم.محسن را به بیرون دفتر فرستادم و پدرش را هدایت کردم  که کنار میز مدیر روی صندلی بنشیند.خودم هم رفتم پشت میز مدیر، زاویه من و او قائمه بود و همین باعث می شد گاهی به من هم نگاهی کند، کلاً آدم ساکتی بود و هیچ سخن نمی گفت.

دفتر نمره را آوردم و شروع کردم به توضیح دادن وضع نمرات و فعالیت های محسن، از چند باری که پای تخته آمده بود نمره خوب و قابل توجهی کسب نکرده بود و امتحاناتش هم خیلی بد داده بود و حتی یک بار هم به خاطر بی انضباطی از کلاس اخراج شده بود.

با این همه توضیحاتم هیچ تغییری در چهره او مشاهده نکردم و حتی یک کلمه هم صحبت نکرد و فقط با سر یا تایید می کرد و یا به نشانه تاسف تکانی می داد.پیش خودم فکر کردم شاید بنده خدا از خجالت وضعیت بچه اش لب به سخن نمی گشاید، به همین خاطر کمی لحنم را آرام تر کردم  و از او خواستم که به محسن کمک کند.

چون کنارش بودم فقط گاهی اوقات نگاه می کرد و با سر تایید می کرد.حدود ده دقیقه بود که فقط داشتم حرف می زدم و توصیه های آموزشی و تربیتی می کردم، به او گفتم اعتدال همیشه بهترین راه حل است، نه آنقدر سختگیری و مراقبت که دانش آموز فراری شود و نه آن قدر آزادی و بی قیدی که دانش آموز بیخیال شود.بهتر است راهی متعادل برای تعامل با فرزندتان پیدا کنید.

گرم بیان مباحث روانشناسی تربیتی بودم که مدیر وارد دفتر شد .پدر محسن تا او را دید از جایش بلند شد و با او دست داد و در ادامه هم من با آقای مدیر سلام و احوال پرسی کردم.در رفتار آقای مدیر با پدر محسن متعجب شدم چون بیشتر حرفهایش را با ایما و اشاره می گفت .تا خواستم چیزی بپرسم مدیر کنارم آمد و آرام در گوشم گفت که این دایی محسن است و ناشنواست و آمده اجازه محسن را بگیرد که به مشهد بروند، امروز که درس مهمی نداری ؟

با نگاه معنی داری به آقای مدیر گفت نه خیر آقا امروز کار مهمی ندارم فقط تمرین حل می کنم و بس.آقای مدیر به محسن اجازه داد که این سه روز آخر هفته را به مشهد برود و او را به همراه دایی اش تا در مدرسه بدرقه کرد. وقتی برگشت رو به من کرد و گفت غیبت یک دانش آموز آنهم در حد محسن که نباید تو را اینقدر عصبانی کند.

در جوابش گفتم، من با غیبت محسن مشکلی ندارم فقط از این اعصابم خرد است که حدود یک ربع داشتم برای دایی محسن که فکر می کردم پدرش است کلی توضیح می دادم و تا حد توانم از روانشناسی که در تربیت معلم خوانده بودم برایش می گفتم و کلی راهکار برای حل مشکل درسی و اخلاقی پیش پایش گذاشتم.با اینهمه انرژی که من صرف کردم تازه پدرش هم نبود و از همه مهمتر هیچی از این همه گفته هایم نشنید.

واکنش آقای مدیر جالب بود .از بس خندید ،روی صندلی ولو شد.فقط از او خواستم تا این موضوع را بین همکاران مطرح نکند و او هم چنان امانت داری که تا پایان سال در تمامی مدارس منطقه سوژه شدم ودر هنگام مراجعه والدین دانش آموزان به مدرسه همه یادی از من می کردند.

شب عید

با تحمل سه ساعت صف و سرما ،نوبت به من رسید و توانستم یک بلیط  قطار در مسیر رفتن به خانه برای ۲۶ اسفند و یک بلیط در مسیر برگشتن به محل کار برای ۱۳ فروردین بخرم تا خیالم از رفت و آمد پایان سال راحت شود.

برای روز ۲۶ ام طبق سنوات گذشته آزمون کلی گذاشته بودم.یک مرور کلی برای پایان سال، البته غرغر بچه ها درمی آید ولی  لازم است. چون تجربه نشان داده که بچه ها در طول تعطیلات نوروزی اصلاً مطالعه نمی کنند .من هم با تکلیف نوروزی مخالفم. تا آخر اسفند کامل کار می کنم و تعطیلات عید را به آنها تنفس می دهم  واز ۱۴ فرودین کار را بسیار جدی تر ادامه می دهم.

در خانه تنها بودم چون تمام  دوستان رفته بودند.داشتم سوالات را روی مومی می نوشتم تا فردا تکثیر کنم .حدود ساعت نه شب بود که تمام شد . وقتی بیرون رفتم چشمانم چهارتا شد.همه جا سفید بود و برف شدیدی می بارید.پیش خودم فکر کردم که تا فردا حتماً بند می آید.

صبح به زور خودم را به مدرسه رساندم ، راحت تا زانو برف بود و همچنان هم می بارید. هیچکدام از بچه ها هم نیامده بودند.حق هم داشتند سرما و برف خیلی شدید بود.همکاران هم که دیروز خداحافظی کرده بودند و رفته بودند.کمی نگران شدم  و از مدیر اجازه خواستم وبا او خداحافظی کردم و خودم را به ابتدای جاده رساندم .

از ساعت  نه صبح تا دوازده به معنی واقعی یخ زدم و هیچ هیچ ماشینی نیامد.هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. به خانه برگشتم و پشت پنجره به امید بند آمدن برف یا آمدن بلدوزر به بیرون نگاه می کردم.انتظار کار سختی است آنهم در این شرایط که ساعت هفت غروب باید به شهری حدود صدو پنجاه کیلومتری روستا به قطار برسم.

ناهار نخوردم و با اعصابی به هم ریخته فقط از پنجره بیرون را نگاه می کردم.هیچ خبری نبود .ساعت چهار دیگر ناامید شدم .چون حتی اگر راه هم باز می شد و هم اکنون هم ماشین گیر می آوردم، به قطار نمی رسیدم.

شب را با حال بدی و در تنهایی گذراندم.صبح زود بیدار شدم.برف بند آمده بود.دوباره شال و کلاه کردم و به سمت ایستگاه روستا رفتم.پرنده پر نمی زد.تا ساعت نه معطل شدم حتی یک نفر هم نیامد.یک ماشین هم رد نشد. چنان همه جا ساکت بود که انگار سالهاست اینجا هیچکس زندگی نکرده است.سکوت بیش از حد عذابم می داد.

به خانه برگشتم.دو تا بیست لیتری آب که در آشپزخانه بود یخ زده بود و گاز هم تمام شده بود و برای خوردن هم حتی تکه نانی نبود.اوضاع بسیار بد بود.دوباره بیرون رفتم و بعد از کلی در زدن خانه مغازه دار یک نان و چند تخم مرغ خریدم .خدا را شکر نفت به اندازه کافی بود بخاری را یکسره کرده بودم. روی بخاری ناهار اساسی درست کردم.تخم مرغ و سیب زمینی آب پز.

حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که همه  چیز را رها کردم و دوربین را گرفتم و زدم به کوه و تا غروب حظی بردم عظیم از مناظر بکر و بسیار زیبای طبیعت.اصلاً عید و خانه را به کلی فراموش کرده بودم و غلت می زدم بر روی برف هایی که به راحتی یک متر می شد.ردپای پرندگان بر روی برف ها نقش و نگار جالبی ساخته بود. با دوربین زنیت هرچه قدر دوست می داشتم عکس گرفت .دو حلقه فیلم مصرف شد.

ساعت شش غروب بود که صدایی از بیرون توجه مرا به خودش جلب کرد. بلدوزر بود که با سرو صدای زیاد داشت راه را باز می کرد ولی چه فایده که در این زمان ماشینی به سمت شهر حرکت نمی کند.آن شب را هم به تنهایی گذراندم.ولی خاطره گشت و گذار در میان برف ها در طبیعت حالم را بسیار خوب کرده بود.

صبح اول وقت (حدود ساعت هفت )به ایستگاه رفتم. تا مینی بوس  زنجیر زد  و پر شد و راه افتاد شد ساعت ده شد و تا وقتی به شهر رسیدم  ساعت یک بعد از ظهرشده بود .کنار پلیس راه منتظر اتوبوس ایستاده بودم.هرچه می آمد پر بود، روز آخر سال بود و همه عجله رسیدن داشتند.آخر سر هم حدود ساعت چهار بعد از ظهر توانستم سوار اتوبوسی شوم و جایی پیدا کنم ،البته در بوفه که انجا هم ما سه نفر بودیم.

اوضاع جاده در مسیر کوهستانی اصلاً خوب نبود و برف و کولاک بیداد می کرد،وقتی رسیدم خانه حدود ساعت سه صبح بود.فقط رفتم  وخوابیدم.حتی زمان ساعت تحویل هم خواب بودم.یعنی یک سال خوابیدم.