حواس

بعد از دوهفته ماندن در روستا و با کلی تاخیر قطار حدود ساعت ده صبح بود که به خانه رسیدم.هوا بسیار سرد بود و زمین سفیدپوش برف وهمین باعث شده بود کمتر کسی بیرون دیده شود. تازه داشتم لباسهایم را در می آوردم که زنگ تلفن خانه به صدا درآمد ،مادرم بعد از چند دقیقه صحبت با تلفن با اضطراب رو به من کرد و گفت بدو برو خانه دایی . خواستم بهانه بیاورم که مادرم گفت بدو که ماشین دایی ات را دزدیده اند.

سریع دوباره لباسهایم را پوشیدم و به سمت خانه دایی رفتم.آنجا به جز دختردایی کسی نبود و او هم گفت که مادرم برای مراسم ختم رفته مسجد  و همانجا ماشین را پارک کرده و وقتی بیرون آمده دیده ماشین نیست.سریع نشانی مسجد را گرفتم و یک ماشین دربست کردم و خودم را رساندم آنجا. جمعیت بیرون مسجد حکایت از داستان مفصلی می داد. در بین آن همه هیاهو خودم را به زن دایی رساندم که بسیار مضطرب و برآشفته بود.

به گوشه ای بردمش تا کمی آرام بگیرد و از او خواستم تا داستان را مو به مو برایم تعریف کند. گفت اول رفتم خانه پسرخاله ام که صاحب عزا بود، بعد هم از آنجا با اهل خانه به مسجد آمدیم تا به مراسم برسیم. وقتی مراسم تمام شد و بیرون آمدم دیدم ماشین نیست و یکهو دلم ریخت.جواب دایی ات را چی بدهم.

یکی از افرادی که در مسجد بود بیرون آمد و گفت اگر می خواهید به پلیس صد و ده زنگ بزنم تا مامور بفرستند و تحقیقات شروع شود.کمی تامل کردم و گفتم اجازه بدهید اطراف را کمی بررسی کنیم بعد.چون به ذهنم خطور کرد شاید زن دایی ماشین را همان مقابل خانه پسرخاله اش پارک کرده و این دوتا کوچه فاصله را تا مسجد پیاده آمده وچون با اهل خانه آمده حواسش پرت شده و فکر کرده ماشین را هم آورده.

قضیه را به زن دایی گفتم . ابتدا قبول نکرد ولی با اصرار من به سمت خانه پسرخاله به راه افتادیم. وقتی مقابل در منزل رسیدیم آن طرف خیابان ماشین پارک بود .زن دایی تا چشمش به ماشین افتاد سرخ و سفید شد. نمی دانست خوشحال شود یا خجالت بکشد.فقط رو به من کرد و گفت برو مسجد به همه بگو ماشین پیدا شده . من رویم نمی شود برگردم آنجا. سپس سریع سوار ماشین شد و رفت و من ماندم با آن خیل عظیم جلوی مسجد.

غروب دایی و زن دایی به خانه ی ما آمدند و بعد از کلی خندیدن به ماجرای امروز از ما خواستند تا داستان همین جا بین ما بماند و دیگران مطلع نشوند.چون در این صورت به سوژه ای برای کل فامیل آن هم برای مدتی طولانی تبدیل می شود.ما هم قبول کردیم و همه چیز به روز اولش بازگشت.

تابستان بود که بعد از خوردن یک ناهار مفصل که دستپخت عالی مادر بود آماده خواب نیمروز می شدم که تلفن زنگ خورد و خواهرم گوشی را برداشت.با اضطراب سریع مرا صدا کرد که بدو ماشین دایی را دزدیده اند.تعجب کردم و سریع یاد داستان زمستان افتادم و گفتم بپرس ماشین دست کی بود. خواهرم گفت دست زن دایی.گفتم نگران نباش  حتماً این بار هم جایی پارک کرده و فراموش کرده.

خودم گوشی را گرفتم و به دایی گفتم شاید مثل دفعه قبل باشد. دایی بنده خدا که تازه عمل کرده بود و قادر به حرکت نبود گفت نه این بار زن دایی جلوی باشگاه ماشین را پارک کرده بوده و قبلش هیچ جایی نرفته.الآن هم پلیس صد و ده آمده آنجا و صورتجلسه کرده.

این بار کار جدی بود و به پلیس کشیده شده بود. سریع آماده شدم و بعد از گرفتن نشانی کلانتری خودم را به آنجا رساندم. بنده خدا زن دایی با آن هیکل نسبتاً درشتش نای ایستادن نداشت و روی صندل نشسته بود وفقط داشت سر سربازان بنده خدا غر می زد که شما چکاره اید که ماشین مرا دزدیده اند.

نامه نگاری ها انجام شد و قرار شد به دادسرا برویم تا حکم قضایی بگیریم که بررسی ها کامل شود. در همین حین پسر دایی که سرباز بود به ما ملحق شد و با ماشین دوستش به سمت دادسرا حرکت کردیم. در راه بودیم که او از مادرش پرسید کجا ماشین را پارک کرده بودی. یک سری به محل بزنیم. زن دایی با عصبانیت گفت آنجا چه کار داریم،دو تا مامور صد و ده کل کوچه را زیر و رو کردند. تازه مگه من کورم که تو یک کوچه ماشینم را ببینم و نگویم.

پسردایی کمی مادرش را آرام کرد و گفت بعضی از دزدها شگرد دارند که ماشین را ابتدا چند کوچه پایین تر می برند بعد در زمانی مناسب و خلوت به سراغش می آیند وکارشان را تمام می کنند.با شنیدن این مورد زن دایی از این رو به آن رو شد و با اصرار گفت سریعتر به محل پارک ماشین برویم شاید هنوز در همان اطراف باشد.

کوچه را تا انتها وارسی کردیم ،خبری نبود. در کوچه بالایی هم خبری نبود.همان ابتدای کوچه پایین بود که از دور گوشه سپر پژو ۲۰۶ سفید نمایان شد. به پسر دایی اشاره کردم پلاکش را نگاه کن.همینکه به ماشین رسیدیم جیغ ناگهانی زن دایی نشان از خبر خوشی داشت. بله ماشین صحیح و سالم بود.داخل ماشین را بررسی کردیم و خوشبختانه چیزی به سرقت نرفته بود.زن دایی چنان زوق زده شده بود که سر از پا نمی شناخت.پسر دایی گفت همین جا کمین کنیم تا زمانی که دزد آمد به حسابش برسیم. گفتم مرد مومن دنبال دردسر می گردی. ماشین را بردار و به خانه برو و اصلاً هم اینجا بر نگرد.

هر سه سوار ماشین شدیم به سمت خانه به راه افتادیم. در مسیر زن دایی فقط لعن و نفرین بود که به دزدان نثار می کرد که اینقدر با اعصاب ما بازی کردند. من هم فقط دلداری می دادم که خدا را شکر به خیر گذشت.پسردایی که پشت فرمان بود ناگهان مسیر را عوض کرد و گفت اول به کلانتری برویم تا اعلام کنیم که ماشین پیدا شده وگرنه اگر بر اساس آن صورتجلسه به یگان ها اعلام کرده باشند. هر جا ما را ببینند به جرم سرقت دستگیرمان می کنند. حرف منطقی ای می زد و ما هم به تصدیق حرف او سکوت کردیم.

در خانه ،دایی بنده خدا که حال و جانی هم نداشت این بحث را پیش کشید که عجب دزد خرفتی بوده است که توانسته در پژو ۲۰۶ را به این راحتی باز کند و بدون مشکل ماشین را روشن کند و تا کوچه پایینی هم ببرد و آنجا بگذارد تا بعد سراغش بیاید. خب همان موقع که روشن کرده بود ماشین را می برد. همه به این گیج بازی آقای دزد خندیدیم و تازه تصور هم کردیم که وقتی او بعد از مدتی به سراغ ماشین بیاید چه حالی خواهد شد.

ولی دایی بنده خدا نمی خندید و همش می گفت یک جای کار ایراد دارد. هیچ دزدی اینطوری کار نمی کند. ضمناً پژو ۲۰۶ هم ماشینی است که ضریب امنیتش نسبت به دیگر ماشین ها بهتر است و کمتر دزدیده می شود.پلیس بازی دایی شروع شد و رفت سراغ زن دایی و از او در مورد مسیر حرکتش و رسیدن به مقابل باشگاه پرسید.

کاشف به عمل آمد که برای ورود به این کوچه از سمت شمال یک دوراهی وجود دارد که مسیر سمت راست آن به مقابل باشگاه در کوچه بالایی می رسد و مسیر سمت چپ آن، یک کوچه پایین تر از باشگاه سر در می آورد و زن دایی آنقدر حواسش پرت بوده که دو راهی را به سمت چپ آمده و در کوچه پایینی پارک کرده و فکر کرده که مانند همیشه از سمت راست آمده و در کوچه بالایی پارک کرده.

این روز ها خیلی باید حواسمان به حواسمان باشد.

اشتباه

اتفاقاتی که در خانه رخ می داد همه را چنان درگیر کرده بود که مجالی برای تفکر نگذاشته بود.مشکلات مادی یک طرف معنوی و روحی روانی از طرف دیگر.در روستا خودم را پر از انرژی می کردم و در خانه فقط انرژی مثبت تخلیه می کردم.خودم هم بریده بودم .خشم عجیبی نسبت به انسانهایی که مشکل برای دیگران ایجاد می کنند پیدا کرده بودم.خشمی که مدتها زمان برد تا از دست آن خلاصی یابم.

صبح ساعت پنج رسیده بودم شهر و تا ساعت شش صبح که سرویس روستا بیاید در سرما فقط قدم رو می زدم.وقتی به مدرسه رسیدم اصلاً حال خوبی نداشتم.خستگی و بی خوابی و افسردگی و . . . . زنگ اول وارد کلاس شدم.شروع کردم به بررسی تکالیف ،وقتی به سیدرضا رسیدم دیدم دفترش نیست.

سیدرضا شاگرد اول کلاس بود .دانش آموزی مستعد وبسیار مهربان و خون گرم،نظراتش در کلاس انرژی بخش من بود و واقعاً کلاس بدون او هیچ رنگ و بویی نداشت.شیطنت های پاکی داشت که موجب می شد توجه همه به سوی او باشد.تنها مشکل این بود که بسیار زود وابسته می شد.پاکی و صداقتش بقدری بود که گاهی در برخورد با او می ترسیدم که نکند از من برنجد.و همین ترس همیشه با من بود. یکی از خصوصیت های سید رضا  این بود که در ورقه امتحانی مشخصاتش را نمی نوشت.

وقتی دیدم دفترش نیست.عصبانی شدم.از او انتظار نداشتم که تکلیف نداشته باشد. برافروخته شدم و با صدای بلند شروع کردم به مواخذه کردنش.بنده خدا مجالی برای دفاع نداشت.متاسفانه شرایط باعث شده بود که مانند بمبی منفجر شوم.یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید.چشمانش پر اشک بود ولی جلوی خودش را به هرزحمتی بود گرفت و نشست و سرش را گذاشت روی میز. وقتی زنگ خورد و به در دفتر رفتم.دیدم یکی از شاگردان سال سوم آمد و دفتر سیدرضا را به من داد.پسرعمویش بودو دفتر از شب گذشته که سیدرضا خانه آنها بوده پیشش جامانده بود.دیدن دفتر مانند آب سردی بود که بر من ریخته شد.اشتباه بزرگی کرده بود و باید مجالی می یافتم تا جبران کنم.مشکلات من چه ارتباطی به سیدرضا داشت که اینگونه زیر فریادهای من نابود شود.

شب تا صبح در فکر بودم.تصمیم عجیبی گرفتم.خواستم به این بهانه که شده کمی از وابستگی او بکاهم.کمی کمکش کنم روی پای خودش بایستد.می دانستم که مشکلات خاص خودش را دارد ولی تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم کمکش کنم.حتی اگر از من بدش بیاید.قبلاً یکبار این کار را کرده بودم .خودم بد شده بودم ولی خدا را شکر آن دانش آموز پیشرفت کرده بود.از آن پیله ای که دورش تنیده بود خارج شده بود.

سر کلاس به هر دلیلی به او گیر می دادم.در حل تمرین ها اصلاً کمکش نمی کردم.می گذاشتم کاملاً روی استعداد خودش بایستد.خودش کار را به پیش ببرد. برگه هایش را خیلی سخت تصحیح می کردم.آزمایشش می کردم ،در برابر کاری قرار می دادمش و واکنشش را می دیدم.همه جا فقط صداقت بود و پاکی و کودکی.

یک بار که فکر کنم از این رفتار عجیب من به ستوه آمده بود. گفت آقا اجازه چرا اینطور با من رفتار می کنید. چرا مرا تنبیه می کنید.من حتی اگر سوالی هم داشته باشم دیگر سراغ شما نخواهم آمد.می دانستم دلش آنقدر پاک است که این حرف ها را فقط از روی خستگی و تعجب می زند.تنبیهی در کار نبود.آنجا بود که فهمیدم نظر من کاملاً دارد برعکس القا می شود.در جواب گفتم باشد.من هم قول مردانه می دهم که اگر یک بار مشخصاتت را روی برگه بنویسی دیگر کاری به کارت نخواهم داشت و حتی نگاهت هم نمی کنم.می دانستم کمی دارم تند می روم ولی دنبال بهانه بودم درستش کنم.مطمئن بودم تا پایان سال حداقل یک بار هم مشخصاتش را نمی نویسد.

وقتی در اولین امتحان نام و مشخصات کاملش را دیدم .این مشخصات همچون تیر خلاصی بود که به من شلیک شد.اگر مشخصاتش را نمی نوشت می توانستم کمکش کنم و از آن بالاتر به خودم کمک کنم تا از این منجلابی که پر بود از اشتباهاتم خارج شوم.قصد داشتم مدتی کوتاه سکوت کنم و آرام آرام دلش را بدست بیاورم.بچه ای مستعد بود و هوش سرشارش کار را برایم سخت کرده بود.

فکر کنم برایم لازم است.شاید اینگونه تاوان اشتباهاتم را بدهم و خوب یاد بگیرم که من هنوز بزرگ نشده ام و بیشتر اوقات از این بچه ها بچه ترهستم . گاهی یک اشتباه کوچک موجب می شود وارد مخمصه ای بزرگ شوی.اگر یک ببخشید می گفتم و بر این غرور لعنتی چیره می شدم اینهمه کش و قوس در کار نبود.ما انسانها بیشتر اوقات در اشتباهاتمان غرق می شویم تا چیز دیگر.

وارد کلاس شدم و شروع کردم به پخش کردن برگه ها ،سیدرضا نوزده و نیم شده بود که بیشترین نمره کلاس بود و با نفر بعدی حدود سه نمره اختلاف داشت.صدایش کردم و از همه خواستم تشویقش کنند.چشمانش برق خاصی می زد و همین باعث شد تا آن همه داستان عذاب آور تمام شود و همه چیز به شکل اولش برگردد.با لبخندی به من رفت و سرجایش نشست. و من هم نفس راحتی کشیدم.

واقعاً گذشت را باید از این بچه ها آموخت که در صدم ثانیه همه چیز را فراموش می کنند.

مختصات

مختصات از آن دسته درس هایی است که در عین سادگی، بیشتر بچه ها اشتباه حل می کنند. و همین باعث می شد تا در تدریس آن دچار مشکل شوم.همیشه این سوال برایم به وجود می آمد که چرا بچه های جای طول و عرض را با هم اشتباه می کنند و پاسخ ها به همین خاطر نادرست به دست می آید.

در خانه با حمید بودم و بیرون هم برف شدیدی می بارید.یاد دوران کودکی افتادم و رفتم بیرون و زیر برفی که با سکوت می بارید کمی در حیاط قدم زدم.گاو صاحبخانه که در انتهایی ترین بخش مسقف نشسته بود چنان نگاهم می کرد که فکر کنم در دلش داشت می گفت .این آدم ها عجب موجودات عجیبی هستند،همین جوری بی دلیل زیر برف سرد قدم می زنند.

در عوالم خودم بودم که ناگهان چیزی با سرعت به پشتم اصابت کرد. تا برگشتم که بفهمم چه بوده دومین گلوله به صورتم خورد.وقتی برف های روی عینکم را پاک کردم .چهره خندان حمید را دیدم که در حال هدف گیری مجدد بود. سریع پشت دیوار پناه گرفتم و من هم شروع کردم به پرتاب گوله برف

نمی دانم چرا هرچه پرت می کردم محل اصابت با حمید یکی دو متر فاصله داشت و برعکس هرچه حمید پرت می کرد به من می خورد.  بعد از کلی برف بازی توانستم چند تایی هم به حمید بزنم. وقتی وارد خانه شدیم حمید با لحن خاصی گفت: بعید است از دبیر ریاضی که مختصاتش خوب نباشد.حالا خدارا شکر افسر توپخانه نیستی وگرنه کل نیروهای خودی رو هوا بودند.

در همین لحظه ایده جالبی به ذهنم رسید.رفتم و یک برگه طلق آوردم و با ماژیک و با دقت یک محور مختصات به صورت شطرنجی کامل روی آن کشیدم.یک برگه مقوا هم اندازه همان طلق گرفتم و همان کار را روی این برگه مقوا انجام دادم. به طوری که وقتی طلق را روی مقوا قرار می دادم همه محور ها و مربع های شطرنجی دقیقآ روی هم قرار می گرفتند.

در کلاس ابتدا مفهوم مختصات و روش آن را توضیح دادم .بعد سه میز ردیف اول را کمی جلوتر آوردم و دو گروه سه نفری تشکیل دادم.نفر اول دیده بان،نفر دوم بیسیم چی و نفر سوم توپچی.در ابتدا بچه ها فقط نظاره گر بودند و هنوز از چند و چون کار اطلاعی نداشتند.فقط به آنها می گفتم کمی حوصله کنید.

گروه بعدی هر سه نفر روی یک میز قرار داشتند. یک تکه کاغذ را به شکل تانک کوچکی بریده بودم و آن را به گروه دوم دادم و از آنها خواستم تا آن را به دلخواه روی یکی از نقطه های صفحه مختصاتشان قرار دهند.دیده بان گروه اول را صدا زدم و گفتم فقط حق داری مکان را ببینی و مختصاتش را به بیسیم چی اعلام کنی.بیسیم چی را روی میز وسط نشاندم و کاغذی به او دادم و گفتم تو فقط حق داری مختصاتی را که دیده بان در گوشت می گوید را بنویسی.به توپچی هم گفتم تو باید محلی را که مختصاتش را بیسیم چی روی کاغذ به تو می دهد روی مختصات طلقی که مقابلت است با ماژیک وایت برد قرمز نمایش دهی.

بازی شروع شد.تانک در موقعیت قرار گرفت.دیده بان آن را دید و آرام در گوش بیسیم چی اعلام کرد و او هم روی کاغذ نوشت و داد دست توپچی. و توپچی هم یک نقطه بزرگ روی مختصات مقابلش کشید..من هم رفتم و مختصات طلقی را درست و دقیق روی مختصات کاغذی قرار دادم. محل تانک با محل نقطه قرمز فرق داشت .در همین جا توضیح دادم که چقدر این مختصات مهم است و ممکن است با اشتباه گلوله بر سر نیروهای خودی اصابت کند.

جای دو گروه را عوض کردم و همین کار را تکرار کردم.این بار وقتی مختصات طلقی را روی مختصات کاغذی قرار دادم . نقطه قرمز دقیقآ رو تانک افتاد و همین باعث شد که دیدبان گروه با صدای بلند بگوید (الله اکبر) و همین غوغایی در کلاس به پا کرد.شور شوق بچه ها بالا گرفت و کمی کنترل اوضاع سخت شد. ولی به هر صورتی بود تمام بچه ها این بازی را انجام دادند و هرچه جلوتر می رفتیم هیجان بیشتر می شد و اشتباهات کمتر.

در همین بین یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه اگر تانک حرکت کند چطوری باید هدف را زد.کمی برایش توضیح دادم و گفتم باید سرعت حرکت را حساب کند و محل رسیدن آن را در چند ثانیه زمان شلیک توپ حساب کند . کمی فکر کرد و گفت خیلی سخت است . تانک ها حرکت نکنند بهتر است.

در امتحانی که هفته های بعد گرفتم برایم جالب بود که اکثر بچه ها مختصات را درست حل کرده بودند.حتی یکی از بچه ها کنار سوال مختصات یک تانک کوچک کشیده بود.

زیربام

دیگر حوصله مان سر رفته بود. از شنیدن رادیو نیز خسته شده بودیم. پنجشنبه تعطیل بود و از بعدازظهر چهارشنبه تا حالا که صبح جمعه است بیکار در خانه مانده بودیم.رو به سید کردم و گفتم هوا خوب است برویم بیرون کمی بگردیم.پوسیدیم از بس که داخل این چهاردیواری ماندیم.

هوای بسیار عالی و آفتابی اواسط اردیبهشت انگیزه ما را بیشتر کرد.از مغازه ی کنار خانه مقدار تخمه خریدیم و مسیر جاده را به سمت شرق در پیش گرفتیم و شروع کردیم آرام آرام پیاده رفتن و گپ زدن در مورد همه چیز.از هوا گرفته تا . . . . .

به سر سه راهی که رسیدیم سید پیشنهاد جالبی داد گفت به هیچ یک از این راه ها نرویم و مستقیم برویم بالای تپه .شیب تندی داشت و همان ابتدا نفسم گرفت .به سید گفتم.مرد مومن وزنت کلاً پنجاه کیلو است و مانند قرقی بالا می روی فکر من را هم بکن. من به اضافه صد هستم و به همین خاطر مثل  موتورهای دیزلی هستم  و باید آرام تر برویم تا گرم شود ،وقتی هم گرم شدم حاضرم تا فردا هم راه بروم.

همیشه در کوهپیمایی سرعت را نمی پسندم.بیشتر استقامتی هستم.اگر مسابقه ای بگذارند که چه کسی زودتر می رسد همیشه بازنده ام آنهم با فاصله ای طولانی ولی اگر قرار باشد مسافت را حساب کنند کم نمی آورم. آخرین رکوردم حدود یازده ساعت پیاده روی مداوم و بدون توقف است.

بالای تپه روی تخته سنگی نشستیم و شروع کردیم به شکستن تخمه و دیدن مناظر بسیار زیبا.جالب این بود که هیچ حرفی نمی زدیم و فقط نگاه می کردیم.نگاهی که پر بود از انرژی ای که از مناظر بدیع و زیبا ی اطرافمان می گرفتیم. بعد از مدتی سید گفت حالا که وقت داریم ،بالاتر برویم.نگاهی به کوه پشت سرمان انداختم و گفتم باشد تا هرجا شد می رویم.

به راه افتادیم و شیب های تند را یکی پس از دیگری با حرکت آرام من طی می کردیم.به جایی رسیدیم که پوشیده از برف بود.اواسط اردیبهشت بود و اینجا هنوز برف مانده بود.برایم جالب بود از سید پرسیدم چرا اینجا هنوز برف دارد آن هم زیر این آفتاب سوزان.در جوابم گفت :ارتفاع . سید که سبک بار از روی برفها می رفت و من براساس قانون فشار تا زانو و گاهی اوقات تا ران هم فرو می رفتم.کمی راه رفتن برایم سخت شده بود.این مرحله را هم هرچه بود پشت سر گذاشتیم.

بعد از حدود سه چهار ساعت به بالاترین نقطه رسیدم.شروع کردم به نظاره کردن اطراف.وقتی می چرخیدم تصاویر مقابل چشمانم به قدری زیبا رنگ عوض می کردند که انگار نور از منشور می گذرد. از آبی آسمان به سبز جنگل های شمال ،از سبز درختان به قهوه ای کوهستان ، از قهوه ای کوهستان  به زرد کویر  و  . . . .

یک طرف کویر بود و دشتی صاف ولی آن طرف سرسبز و پر افت و خیز.رشته کوه های البرز هم چنان در هم چفت شده بودند که گویی سالهاست در کنار هم هوای هم را دارند.غرب به شرق را می نگریستی قلل کوها پشت سر هم بودند و از بلند به کوتاه کاملاً مرتب صف کشیده بودند.شمال پر بود از سرسبزی و جنوب پر بود از عجایب.ارتفاع بالا و در اوج بودن واقعاً زیباست. همه چیز را یکجا داری.

وقتی به خانه برگشتیم یک ساعتی هم از اذان مغرب گذشته بود. آنقدر گرسنه بودیم که هرآنچه یافتیم خوردیم و یک ساعت بعدش هم خوابیدیم.

روزهای بعد برای هر که گفتیم که به آن بالا رفته ایم باور نمی کردند .حتی همکارانی که اهل منطقه بودند هم تا حالا آنجا نرفته بودند.در هر صورت من و سید حمید اولین دبیرانی بودیم که قله زیربام(زریوان) را به ارتفاع حدودی ۲۵۰۰ متر بدون هیچ وسیله ای و فقط با یک پلاستیک تخمه فتح کردیم.

پرواز حجاج

ازدحام بیش از حد جمعیت استقبال کنندگان چنان بود که در طرفه العینی آشنایانی  را که همراهشان بودم گم کردم.درآن هوای سرد زیر نور چراغ ، هرچه چشم چرخاندم  آنها را ندیدم. به گوشه ای رفتم و منتظر شدم که کمی خلوت تر شود و بتوانم عبور کنم و به آن طرف بروم.

حاجی ها به سختی از میان جمعیت به همراه استقبال کنندگان  می گذشتند .حتی گاهی چرخی که بارشان را روی آن گذاشته بودند وسط جمعیت گیر می کرد و از آن کوه وسایل چندتایی به زمین می ریخت و بلوایی به پا می شد.

با گذشت زمان از ازدحام کمی کاسته شده بود ولی از حاجیی که من منتظرش بودم خبری نبود و آشنایان را هم نمی دانستم در کدام درب منتظراند.به مکانی رفتم که همه باید از آنجا می گذشتند. چون تنها راه برای یافتن حاجی و آشنایان همانجا بود.

در میان این همه غوغا و رفت وآمدها و دیده بوسی های بین حاجی ها و استقبال کنندگان،پیرمرد و پیرزن سفید پوشی  که آرام در میان جمعیت ایستاده بودند توجهم را جلب کردند.از ظاهرشان و چرخ مخصوص حمل باری که مقابلشان بود فهمیدم حاجی هستند.

کمی جلوتر رفتم.آرام ایستاده بودند و فقط با چشمانشان که به راحتی میشد شوق دیدار را در آن دید به اطراف می نگریستند. فهمیدم که به دنبال استقبال کنندگانشان هستند. نمی دانم شاید حدود پنج دقیقه ای در همین حال بودند.هردویشان خسته شده بودند و روی چرخ نشسته بودند. چون تنها باری که روی چرخ بود یک ساک مسافرتی بود و بس.

کاملاً محوشان شده بودم و در چهره هایشان به راحتی کعبه را می دیدم.رهاوردی که آورده بودند چندین برابر دیگران بود.سوغاتشان روی چرخ باربری نبود بلکه در صورتشان بود.من که تبرکی سوغاتم را گرفتم.همین نگاه به آنها برایم بهترین هدیه بود.تصمیم گرفتم تا بیشتر حظ ببرم. جلو رفتم  و تا خواستم با پیرمرد دست بدهم خانمی با چشمان پراز اشک چنان خودش را به سمتشان پرتاب کرد که من به سمت عقب برگشتم.

فکر کنم دخترشان بود و حتماً تنها دخترشان هم بود.چون دیگر کسی نیامد.دیدگان هرسه شان پراشک بود  کم مانده بود که من هم . . .که آرام آرام در میان جمعیت محو شدند.حسرت گفتن حجکم مقبول و سعیکم مشکور به آنها همچنان بر دلم هست.خوشا به حالشان که با کوله باری پرپیمانه به خانه بازگشتند.کوله باری که در هیچ ساک یا چمدانی قابل حمل نبود.

معلم واقعی

تابستان گرمی بود .کلاس های فوق برنامه هم تا حدی کسل کننده شده بود و بنده خدا بچه ها فقط خمیازه می کشیدند.دبیرستان بسیار مجهزی بود واز تمام ابزار برای متنوع شدن کلاس استفاده می کردم ولی به بچه ها هم حق می دادم .در طول سال کلی زحمت کشیدند و کلاس های مختلف رفتند تا در این مدرسه قبول شوند و حالا هم که تابستان است و می خواستند استراحت کنند این کلاس ها شروع شد.

روبروی مدرسه آن طرف خیابان هم مدرسه ای بود که پنجره کلاس هایم به حیاط آن مشرف بود.اکثر اوقات که بچه ها داشتند تمرین حل می کردند من به حیاط آن مدرسه نگاه می کردم و تفکرات عجیبی از ذهنم می گذشت.

دبیرستان بود و برایم جالب بود که تابستان هم دایر بود.در حیاط بچه ها با آن قد و قامت بزرگشان یا وسط بازی می کردند و یا فوتبالی دست و پاشکسته.زیر آن آفتاب داغ چنان شور و حالی داشتند که واقعاً تعجب برانگیز بود.خیلی شاد بودند و این شادی واقعاً جالب بود.

یک بارپس از تعطیلی مدرسه می خواستم سری به آنها بزنم و احوالی بپرسم ولی واقعیت امر رویم نشد.فردای آن روز وقتی از مدرسه بیرون آمدم و داشتم پیاده از میان ماشین های آنچنانی که به دنبال بچه ها آمده بودند می گذشتم.ماشینی توقف کرد.طبق منوال معمول فکر کردم اولیای دانش آموزان هستند و تعارف می کنند که مرا برسانند .با دست تشکر کردم و اشاره کردم که پیاده می روم.

ناگهان دیدم از ماشین پیاده شد.و آمد یقه ام را گرفت و در عقب را باز کرد و سوار ماشینم کرد.از همکاران  قدیمی بود که مدتها ندیده بودمش.خیلی خوشحال شدم و مدتی به احوال پرسی و مرور کوتاه گذشته گذشت.چون این مدرسه در شهر دیگری بود از او خواستم مرا تا میدان ورودی شهر برساند تا از آنجا ماشین بگیرم و بروم که خیلی جالب مقصد خودش هم همان شهر  مورد نظر من بود.

فاصله ای حدود پانزده کیلومتربود که معمولاً یک ربع طول می کشید .در این مدت دیگر با راننده صحبت نمی کردم و فقط با دیگر سرنشینان که از بچه های مدرسه ی روبرو بودند گفتگو می کردم.چقدر ساده و صمیمی بودند .پاکی روحشان به راحتی در صحبت هایشان هویدا بود.

هر سه شان هم قد من بودند ولی خیلی کودکانه و با ذوق و شوق حرف می زدند.در مدت این یک ربع بیشتر شنونده بودم.در اعماق فکرم داشتم با تناقضاتم جدل می کردم ولی کودکی و بی پیرایگی این بچه ها حس خوبی به من می داد.

بچه ها پیاده شدند و مجالی شد با دوست قدیمی صحبتی کنم.به او گفتم خدا خیرتان دهد که واقعاً کارتان سخت است.گفتم:من در برابر شما احساس می کنم که کار خاصی انجام نمی دهم.واقعاً اگر شما معلم هستید ما هیچ نیستیم.خیر سرم فکر می کنم چون دبیر ریاضی هستم کار بسیار بزرگی می کنم. ولی در برابر کار شما انگار هیچم.

درد دلش باز شد و خیلی گفت.از مشکلات ،از خانواده ها ،از اداره و. . . . ولی بزرگترین مشکلش این بود که بچه ها شدیداً به او وابسته شده اند و وقتی تعطیل می شوند مکافاتی دارد در تحویل دادن آنها به خانواده هایشان.این را من هم موقع پیاده شدن بچه ها فهمیده بودم.

نمی دانم ولی فکر کنم من توانایی کار در مدارس استثنایی را ندارم. واقعاً دست مریزاد به معلمانی که در این مراکز زحمات بسیار می کشند و هیچ گاه هم دیده نمی شوند.

واقعاً به اینان باید گفت معلم.

آغاز سال تحصیلی جدید بر همه معلمان مبارک باد.

تداخل

هرچه در توان داشتم صرف کردم تا آنها را قانع کنم ولی نشد که نشد.هرچه می گفتم این ترم آخر من است و مشکلات زیادی دارم قبول نمی کردند.آخر سر هم عصبانی فقط گفتم به شما هم می شود گفت همکلاسی و غرغر کنان از کلاس خارج شدم.

ترم آخر به خاطر اینکه نمی توانستم با گروه خودمان کلاس بگیرم مجبور شدم دو تا درس را با ورودی های جدیدتر بگیرم.شنبه ها را نمی توانستم کلاس بگیرم چون به روستا نمی رسیدم.من باید جمعه ها ظهر راه می افتادم تا بتوانم به سرویس مینی بوس روستا برسم. شنبه غروب علاوه بر اینکه ماشینی نبود یک روز کاری ام را هم از دست می دادم و به هیچ وجه نمی شد جواب مدیر را داد.

تنها مشکلی که پیش آمده بود تداخل امتحانات این دو درس با درسهای دیگر بود . آنالیز عددی و حساب دیفرانسیل ساعت هشت صبح و وصیت نامه امام ساعت ده صبح و این یعنی سه امتحان در آخرین روز امتحانات .خود لیتهلد هم اینجوری برایش امتحان می گذاشتند حتماً می افتاد.

با آموزش صحبت کردم و خوشبختانه راهی را نشانم داد که از همه دانشجویانی که حساب دیفرانسیل را در ان روز امتحان دارند رضایت بگیرم تا آن امتحان به فردای آن روز منتقل شود. مسئول اموزش با لبخندی لیست دانشجویان را به من داد و من هم همانجا جدولی درست کردم تا از آنها امضا بگیرم. حدود بیست نفر می شدند

در طول ترم یکی از کارهایم این بود که تک تک این بزرگواران را پیدا کنم و کل ماجرا را توضیح دهم و از انها برای تغییر روز امتحان رضایت بگیرم. اوضاع خوب پیش می رفت که رسیدم به شاگرد اول گروه .خانمی بود، کل داستان را گفتم و مانند موارد قبل خودکار را به ایشان تعارف کردم تا امضا کند. ولی خیلی رک گفت امضا نمی کنم.

جوابش مانند آب سردی بود که رویم ریختند .علت را جویا شدم .گفت من برای امتحاناتم برنامه ریزی کرده ام و با این کار برنامه مطالعاتم به هم می ریزد. گفتم خانم محترم یک ماه مانده تا امتحانات کمی تغییر در این زمان که مشکلی پیش نمی آورد. هر چه ما اصرار کردیم فقط انکار دیدیم و بس

پیش خودم گفتم یک نفرمخالف را می شود در بین بیست نفر موافق به راه اورد.به همین خاطر خداحافظی کردم و رفتم. جلسه بعد وقتی سراغ یکی دیگر از خانم ها رفتم باز هم انکار کرد و امضا نکرد.پیش خودم فکر کردم که افتاده ام در یک باند مافیایی امضا نکن.

یک هفته مانده بود به امتحانات و لیست من چهار امضای خالی داشت. هرچه به مسول آموزش گفتم زیر بار نرفت و گفت باید رضایت همه جلب شود.به کلاس برگشتم و بعد از رفتن استاد کلی با این همکلاسیهایم بحث کردم. ولی افقه نکرد.

نمی دانستم چه جوری بخوانم .اصلاً کدام درس را بخوانم. هم آنالیز عددی سخت بود و هم حساب دیفرانسیل تازه وصیت نامه امام هم کلی حفظ کردنی داشت که کار من نبود.همینجوری از هر درس بخشی را می خواندم و با ناامیدی کامل به روز امتحان آخر فکر می کردم. آنقدر حالم بد بود که حتی بقیه امتحانت را هم خوب ندادم.

در کل دوران تدریسم تجربه افتادن نداشتم. خیر سرم سه ترم هم شاگرد اول شده بودم.البته درسم زیاد خوب نبود ولی به خاطر همان سی درصد تخفیف شهریه جانمان به سر امد.حالا باید سه تا درس را در لیست افتادگان بگذارم ان هم آخرین ترم و آخرین امتحانات.

روز امتحان فرارسید و رنگ پریدگی من برای همه کاملاً واضح بود.هر کدام از دوستان جوری دلداریم می داد و بیشتر بچه های هم دوره ایم برایم آرزوی توفیق می کردند .ولی من آنقدر گیج و منگ بودم که هیچ نمی شنیدم

وقتی روی صندلی نشستم و دو تا برگه مقابلم گذاشتند به اوج استرس رسیدم.چشمانم نمی دید و صلاً نمی دانستم کدام به کدام است. نمی دانم چه مدتی به این حال گذشت که صدای مراقب مرا به خودش اورد که شروع کن آقا وقت کم می اوری .با حساب دیفرانسیل شروع کردم.ده تا سوال دو نمره ای بود. پنج تایی را که تا حد زیادی مطمئن بودم حل کردم و خداراشکر همه هم به جواب رسید.

وقتی سرم را بلند کردم بیش ازنیمی از سالن بزرگ ورزشی  که کلاً صندلی چینی شده بود خالی شده بود از دانشجو و ما بقی هم در حال رفتن بودند.برگه آنالیز عددی را گرفتم. این یکی پنج تا سوال چهار نمره ای بود که هر کدام یک عالمه راه حل داشت.با ترس و لرز شروع کردم به جواب دادن .وقت تمام شد و همه رفته بودند و من مانده بودم و ده دوازده تا مراقب که هم با اخم نگاهم می کردند.هرچه التماس کردم  وقت بیشتری به من ندادند. و در نهایت یک ربع بعد از اتمام وقت برگه ها را از زیر دستم کشیدند.

وقتی بیرون اودم بچه های کلاسمان دوره ام کردند. یکی آب میوه داد ان یکی بیسکویت .و همین محبتشان بود که مرا به حال آورد.تازه داشتم جان می گرفتم که امتحان وصیت نامه شروع شد و دوباره برگشتم به همان سالن امتحان.خوشبختانه نیمی از سوالات تستی بود و من هم انهایی را که تا حدی به نظرم درست می امد انتخاب می کردم ولی وقتی به سوالات تشریحی رسیدم کلاً هنگ کردم. هرچه بر ذهنم فشار می اوردم معادلات لاگرانژ پیش چشم می امد و هرچه تمرکز می کردم چندجمله های چبیشف مقابلم نقش می بست.

واقعاً نمی دانم چه نوشتم و پاسخها را چگونه دادم.فقط تنها امیدم همان سوالات تستی و کمی هم مرهمت استاد بود.

وقتی نمرات اعلام شد کلی به خودم افتخار کردم.

معادلات دیفرانسیل ۱۰                 آنالیز عددی ۱۰                  وصیت نامه امام(ره) ۱۰

روغن چرخ

ماشین اداره گردوخاک کنان از دور می آمد.پیش خودم فکر می کردم این بار چگونه جواب ایرادات بنی اسرائیلی آنها را بدهم.هر بار که آمده بودند فقط نیمه خالی لیوان را دیده بودند.از همه چیز و همه کس ایراد می گیرند .دریغ از یک خسته نباشید.

چند دقیقه نگذشته بود که از پنجره شاهد رفتن آنها بودم.در زنگ تفریح وارد دفتر که شدم شور و شعف مدیر و دیگر همکاران به من هم سرایت کرد.یک دستگاه استنسیل قدیمی و زهوار دررفته برای مدرسه آورده بودند.آنقدر خاک گرفته بود که در نگاه اول نمی توانستی تشخیص دهی که چیست.

چند نفری به حیاط بردیم و هرکسی گوشه ای را تمیز می کرد.از بس کار نکرده بود زنگ زده بود.ولی هر چه بود از آن جعبه چوبی بهتر بود.مدیر گفت که کمی هم باید روغن کاری شود.هرچه در مدرسه گشتیم روغن چرخ پیدا نکردیم.
مدیر یکی از بچه ها را که خانه شان نزدیک بود صدا کرد.وقتی به پسربچه گفت برو خانه روغن چرخ بیاور .ناگهان رنگ از رخسار بچه پرید و با ترس و صدای لرزان گفت:آقا ما نمی توانیم.

مدیر تشری زد و گفت برو وسریع بیا.پسربچه بغضش ترکید و با صدای بلند زد زیر گریه.هرچه علت را پرسیدند جواب نمی داد و فقط گریه می کرد. حسین دستش را گرفت و بردی تو یکی از کلاس ها،من هم رفتم آبدارخانه و یک لیوان آب گرفتم.

وقتی آب را خورد کمی آرام شد و نفسش جا آمد.حسین خیلی دوستانه دلیل را جویا شد. دانش آموزگفت:
آقا اجازه چند وقت پیش پدرم می خواست چرخ عقب تراکتور را عوض کند تا چرخ را روغن بزند. چرخ تراکتور افتاد روش و بردنش بیمارستان و دستش هم شکست.من که با این قدم حتماً له می شوم. تازه بعد از افتادن چرخ دو سه نفر از مردهای همسایه آمدند تا چرخ را از روی بابام بردارند.به خدا کار ما نیست.

حسین با خنده گفت:پسرجان ما روغن چرخ را می خواهیم نه چرخ تراکتور را،هرچه ما می گفتیم او انکار می کرد و با ترس جواب می داد.

واقعاً بچه ها خیلی عجیب هستند .اتفاقات چنان در ذهنشان نقش می بندد که خیلی سخت می توان آن را تغییر داد. ای کاش ما هم یکی از آن اتفاقات خوبی باشیم که در ذهنشان خوب و محکم نقش ببندد.

عمل و عکس العمل

از امسال برنامه مدرسه جوری شد که هفته ای دو روز با مهدی باید به روستای مجاور می رفتیم .برای من زیاد مهم نبود ولی مهدی خیلی اعصابش به هم ریخته بود.من سالها ست که مسافت بین دو روستا مجاور را پای پیاده طی می کنم ولی مهدی امسال اولین بارش بود که باید تا آنجا می آمد.

همان روز اول شروع به غر زدن کرد که چقدر راهش طولانی است و چقدر سربالایی دارد و چرا یک ماشین هم رد نمی شود تا سوارش شویم . بعد از تمام شدن مدرسه هم در راه بازگشت باز نق می زد که خسته شدم و این چه کاری است که ما داریم و ملت فاصله خانه تا محل کارشان اندازه یک کورس تاکسی است و…

البته حق هم داشت حدود چهل و پنج دقیقه راه بود تا مدرسه و در زمستان که برف همه جا را سفیدپوش می کرد گاهی تا یک ساعت هم طول می کشید.من سه سال بود که این مسیر را می رفتم و همین بیشتر مهدی را عصبانی کرد که چرا هیچ اعتراضی نکرده ام و همیشه هم بی حرف و حدیث این روستا را قبول می کنم.

هفته بعد مهدی با سرویس شنبه نیامد.سرویس ما یک مینی بوس فرسوده بود که فقط شنبه ها صبح ما را می رساند روستا و پنج شنبه ها عصر اگر کسی باقی مانده بود به شهر برمی گرداند.نگران شدم چون اگر با این سرویس نمی آمد برای فردا کارش خیلی سخت می شد.تنها پیاده به سمت روستای مجاور به راه افتادم. کاری که مدتها به آن عادت کرده بودم.

در مسیر بودم و در حال تماشای مناظر زیبای پاییزی ،هوا هم کم کم داشت سرد می شد و از اینکه کاپشن را نیاورده بودم پشیمان شده بودم.در عوالم خودم بودم که صدای موتوری که از پشت سر می آمد توجهم را به خودش جلب کرد.کنارم توقف کرد و از پشت کلاه ایمنی اش گفت بپر بالا

لهن گفتنش خیلی برایم عجیب بود.نه سلامی نه علیکی ،فقط گفت بپر بالا.وقتی مکس مرا دید کلاهش را برداشت وتازه فهمیدم که مهدی خودمان است.با همین موتور از شهر آمده بود و همین بر تعجب من افزود که مگر می شود این مسیر را با موتور آمد.در هر صورت سوار شدم و مهدی شروع به حرکت کرد.

تا به حال در جاده سنگلاخ کوهستانی با اینهمه ناهمواری و پیچ و خم سوار ترک موتور نشده بودم .تکانها و دست اندازهایش خیلی دردناک بود.از مهدی خواستم کمی آرام تر برود که حتی یک لحظه هم به حرف من توجه نکرد. وقتی به پیچ ها می رسید وحشت می کردم چون تقریباً تا حدود زاویه شصت یا هفتاد درجه کج می شدیم.

وقتی به مدرسه رسیدیم که هنوز مراسم صبحگاه برپا نشده بود و همین جا بود که به مزیت داشتن وسیله پی بردم که چقدر زود می رسیم.بچه ها با دیدن ما روی موتور خیلی تعجب کردند .فکر کنم تا به حال معلم موتورسوار ندیده بودند.

در مسیر بازگشت به خانه پیش خودم حساب کردم که در پیچ ها وقتی موتور کج می شود ممکن است به خاطر وزن زیاد من خدای ناکرده زمین بخوریم .پس باید به این موضوع از دیدگاه فیزیک وارد شوم. طبق قانون سوم نیوتن هر عملی را عکس العملی است مساوی و در جهت خلاف آن. پس اگر در پیچ ها من خودم را متمایل به طرف مخالف کنم نیروها همدیگر را خنثی می کنند و تعادل برقرار می شود.

به نزدیک اولین پیچ که رسیدیم خودم را برای انجام این عمل فیزیکی آماده کردم. مهدی با سرعت وارد پیچ شد و موتور هم کج شد و من سریع خودم را به طرف مخالف متمایل کردم.تنها اتفاقی که رخ داد لرزش و تکان های شدید موتور بود .احساس تعادلی به من دست نداد.

پیش خودم فکر کردم شاید دیر انجام دادم و در پیچ بعدی کمی سرعت عملم را بیشتر کنم. این بار نرسیده به پیچ خودم را به طرف مخالف کج کردم و فرمان موتور شروع کرد در دست مهدی به رقصیدن و همین موجب شد تعادل موتور بر هم بخورد و من فقط چشمانم را بستم که زمان زمین خوردن را نفهمم.

مهدی با هر زحمتی بود موتور را کنترل کرد و از پیچ گذشتیم و در ابتدای سربالایی توقف کرد و گفت از موتور پیاده شو.فکر کردم حتماً نقص فنی به وجود آمده ولی وقتی خودش پیاده شد و کلاهش را برداشت فهمیدم نقص فنی خود من هستم.با پرخاش گفت مگر دوست داری زمین بخوری و درب و داغان شوی. این چه کاری است که می کنی.چرا خودت را کج می کنی.بار اول چیزی بهت نگفتم ولی بار دوم داشتی کار دستمان می دادی.

وقتی قضیه را برایش توضیح دادم نگاه خاصی به من کرد و گفت :آقای دبیر ریاضی برو تو ریاضیات خودت دنبال قانون بگرد .علوم و فیزیک مربوط به حسین(دبیر علوم) است.  ضمناً اینجا قانون گریز از مرکز و جانب مرکز در میان است و ترک موتور هم باید طبق این قانون عمل کند.از این به بعد که ترک موتور هستی باید جزئی از موتور باشی.

از آن روز به بعد من هم جزئی بودم از موتور مهدی

سقوط

هر چهار نفر جلوی تلویزیون ایستگاه راه آهن تهران خشکمان زده بود.صدایی نمی شنیدیم ولی زیرنویس را با دقت دنبال می کردیم.بعد از چند دقیقه که به خودمان آمدیم دوان دوان به سمت تلفن های کارتی دویدیم تا با خانه هایمان تماس بگیریم و خبر دهیم که ما اینجاییم.

جلوی تلفن کارتی هم که آنقدر شلوغ بود که به نظر می رسید تا زمان حرکت قطار هم نمی شود تماس گرفت.هرچقدر هم که اصرار می کردیم که کار خیلی خیلی واجب و فوری ای داریم ،در جوابمان می گفتند که کار ما هم خیلی فوری است.در هر صورت به هر نحوی بود با کلی معطلی و سروصدا حمید به یکی از این باجه های تلفن دست یافت و با خانه اش تماس گرفت.

ما هم به سرعت پشت سر او به خانه هایمان زنگ زدیم و کل ملت را از نگرانی رهانیدیم. تازه حالمان کمی بهتر شده بود که نگاهم به ساعت افتاد و کمتر از پنج دقیقه تا حرکت قطار نمانده بود.باز هم دچار استرس شدیم و گفتیم از این یکی دیگر جا نمانیم. و هر چهارتایی با سرعت به سمت سکوها دویدیم.

بعد از کنترل بلیط ابراهیم  جلو افتاد و همه پشت سرش در حال دیدن.وقتی از پله ها پایین رفتیم و خواستیم سوار قطار سمت راست شویم که حمید از پشت سر گفت این قطار زنجان است طرف دیگر را سوار شوید.وقتی ابراهیم جلوی درش رسید تازه فهمیدیم این یکی هم قطار مشهد است.مانده بودیم بین زمین و آسمان که از بالای سکوها یکی با صدای بلند گفت قطار گرگان  درها را ببندید.

تنها کاری که کردیم فقط دویدن و از پلها بالا رفتن  بود.وقتی بالای سکوها رسیدیم صدای بوق قطار آمد و همین باعث شد بیشتر دست پاچه شویم. اگر اشاره آخرین مامور آخرین واگن قطار نبود مطمئناً جا مانده بودیم.با تمام سرعت به سمتش دویدیم و در نهایت در لحظه حرکت قطار از آخرین در سوار شدیم.

وقتی به کوپه رسیدیم و سر جایمان نشستیم هنوز در بهت شوک اولی بودیم و هیچ کس صحبت نمی کرد.بعد از مدتی نسبتاً طولانی حمید گفت وقتی زنگ زدم و برادرم گوشی را گرفت و فهمید من هستم فریاد بلندی کشید و کل خانه به هوا رفت. مادرم فقط گریه می کرد.ابراهیم هم وقتی خبر سلامتی اش را داده بود با گریه خواهرش مواجه شده بود.ولی جالب این بود که من وقتی خانه زنگ زدم خیلی عادی بودند و هیچ واکنش خاصی نشان نداند و فقط گفتند صبح منتظرت هستیم.

وقتی به خانه رسیدم همسایه کناری مان وقتی مرا دید چنان در آغوشم گرفت که داشتم له می شدم. فقط یک جمله گفت که خدا رحم کرد که خانواده شما تلویزیونشان خراب است. و از هیچ چیز خبر ندارند وگرنه مادر شما با این خبر حتماً دچار مشکلی می شد.بعد از خوردن صبحانه وقتی قضیه را برای مادر و پدرم تعریف کردم فقط هاج و واج مرا نگاه می کردند و مادرم هم شروع کرد به گریه کردن.واقعاً برای خانواده من به خیر گذشته بود.

اصل داستان از این قرار بود که ما برای دیدن نمایشگاه کتاب به تهران رفته بودیم وبرای برگشت هم بلیط هواپیما گرفته بودیم.ساعت پرواز ما هشت صبح بود و از هفت در ترمینال یک مهرآباد منتظر بودیم. ساعت هشت که شد اعلام کردند پرواز دو ساعت تاخیر دارد.با اعصابی خرد دو ساعت را تحمل کردیم و در آخر هم اعلام کردند که پرواز ما کنسل شده و با هزار بدبختی پول بلیط را پس گرفتیم .ظهر شده بود و بلافاصله تصمیم گرفتیم که حداقل سراغ قطار برویم شاید هنوز بلیط باشد.

خوشبختانه بلیط بود و گرفتیم و ساعت حرکت هفت غروب بود و ما هم که فرصت داشتیم رفتم در بازار غذایی خوردیم و کلی هم گشت و گذار کردیم و ساعت شش خودمان را به ایستگاه راه آهن رساندیم و آنجا بود که در تلویزیون خبر سقوط هواپیمای نمایندگان را که در مسیر گرگان بود در اخبار دیدیم و همه فکر کردیم که خانواده هایمان حتماً فکر کرده اند که هواپیمای ما سقوط کرده است.

غروب که تلویزیون را از تعمیرگاه آوردیم و وصل کردیم اخبار تازه اعلام کرده بود که بعد از حدود بیست و چهار ساعت جستجو محل سقوط هواپیما را پیدا کرده اند و متاسفانه تمام سرنشینان آن نیز کشته شده اند.و هنوز من مانده ام با خرابی تلویزیون که بعدها دیگر رخ نداد و فقط باید در همان زمان مشخص رخ می داد.