شاه عبدالعظیم

ساعت حرکت قطار هفت و نیم شب یود و من حالا که ساعت هفت است در اتوبوس واحد در ترافیک سه راه افسریه گیرافتاده ام. تا چشم کار می کند ماشین هست و هیچ حرکتی هم انجام نمی شود. تازه اگر هم به میدان بهمن برسم باید مقداری از راه را پیاده بروم و این یعنی از قطار جا می مانم و فردا مدرسه نمی رسم.

آنقدر اضطراب داشتم که کناری ام فهمید و علت را جویا شد. وقتی داستان را برایش شرح دادم کمی فکر کرد و گفت:پسرجان بپر پایین و یک موتور بگیر وگرنه نخواهی رسید. فکر خوبی بود. در همان وسط ترافیک با التماس از راننده خواستم در را باز کند. اولش انکار می کرد ولی وقتی گفت به قطار نمی رسم رحمش آمد و در را باز کرد.

خوشبختانه یک موتوری رسید و سریع سوار شدم و او به صورت مارپیچ و با سرعت بالا شروع به حرکت کرد. خودش کلاه کاسکت و کاپشن خفنی داشت ولی من فقط یک کاپشن معمولی داشتم و هوای سرد بهمن ماه چنان به صورتم می خورد که انگار سوزن به صورتم می زنند.

از بس تند می رفت چشمانم را نمی توانستم خوب باز کنم و باد از اطراف عینک به چشمم می خورد و آزارم می داد. بعد از مدتی کمی که دقت کردم دیدم کاملاً در خلاف جهت ماشین ها می رویم و همین خیلی مرا ترساند. حتی قسمت هایی را هم از پیاده رو می رفت. تا دلتان بخواهد تخلف رانندگی داشت ولی چون کارم گیرش بود صدایم در نیامد.

کاملاً به صورت تعقیب و گریز پلیسی ساعت هفت و بیست دقیقه مرا جلو در راه آهن پیاده کرد. فقط کرایه اش را دادم و فرصت نشد در مورد رانندگی اش صحبت کنم. دوان دوان به سمت سکو ها رفتم و در آخرین لحظات سوار قطار شدم.وقتی کوپه ام را پیدا کردم دیدم دونفر کنار پنجره نشته اندو من نفر سوم هستم و هنوز خبری از نفر چهارم نیست.

اوضاع ظاهری ژولیده و حالت نفس نفس زدن و اضطرابی که  هنوز مقداری از آن در من مانده بود باعث شده هر دو نفر آنها با نگاهی متعجبانه مرا نظاره کنند. وقتی نشستم و اصل ماجرا را گفتم . با سر تایید کردند و گفتند کار درستی کردی وگرنه با این ترافیک تهران هیچگاه به قطار نمی رسیدی.

ورامین را تازه رد کرده بودیم که رئیس قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. وقتی به برگه ای که در دستش بود نگاه کردم دیدم کوپه ما فقط سه تا علامت دارد و این یعنی تا پایان سفر همین سه نفر هستیم و نفر چهارمی در کار نیست.آن دو نفر که کنار پنجره مقابل هم نشسته بودند مشغول صحبت بودند و من هم به تنهایی در خودم بودم و فقط شنونده بحث های آنها

داشتند درباره کشورهای اروپایی صحبت می کردند و وضعیت زندگی در آنجا، یکی می گفت نروژ کشور خیلی خوبی است مردمان خوبی هم دارد فقط خیلی سرد است و به درد تفریح نمی خورد، آن یکی می گفت دانمارک بهتر است درست است که گران است و خرج هایش بالاست ولی هم کشور خوبی است و هم مناطق دیدنی دارد.

آن یکی می گفت من اسپانیا که بودم از همه چیز پول در می آورند. حتی از ورزشگاه نیوکمپ. مسیری برای بازدید درست کرده اند و از آن پول در می آورند. دیگری هم از خاطرات پاریس رفتنش می گفت و چقدر از برج ایفل و عظمتش صحبت کرد. چنان گرم بحث بودند که به هیچ عنوان نمی شد حواسشان را پرت کرد. واقعیت امر سرم داشت می رفت.

نمی دانم چه شد که ناگهان یکی از آنها رو به من کرد و گفت :آقا شما هم وارد بحث بشوید  تا از تجربیات شما هم سود ببریم، آن دیگری نیز همین را گفت و هر دو با لبخندی خاص منتظر من بودند.

من هم خودم را جا به جا کردم و گفتم: خیلی ممنون، آخر سفرهای تفریحی من همین شاه عبدالعظیم خودمان است و بس، شما به بحثتان ادامه دهید .هیچ امیدی به من نیست تا در بحثتان همراه شوم.

حداقل باعث شد مدتی سکوت کنند و من هم کمی به آرامش برسم.

پیرمرد

هوا آنقدر سرد بود که نمی توانستم جلوی به هم خوردن دندانهایم را بگیرم.دیشب برف سنگینی آمده بود و حالا هم که بعداز ظهر است باد بسیار سردی می وزد. بلدوزر اندازه عبور دو تا ماشین که به زحمت از کنار هم رد می شدند از میان برف ها راه باز کرده بود. من هم یک ساعتی بود که کنار جاده منتظر ماشین بودم.

از دور در میان برف هایی که باد آنها را به رقص آورده بود مردی را دیدم که تنها به سمت من می آید. مطمئن بودم از همکاران نیست چون همه ،ظهر رفته بودند و دو نفری هم که نوبت عصر با من مدرسه بودند از اهالی همین روستا بودند.به کنارم که رسید و سلامی کرد و رفت گوشه دیوار دوزانو نشست و سرش را بین دو دستش گرفت.

ماشین که نمی آمد ، هوا هم که بسیار سرد بود. این پیرمرد هم که فقط کتی بر تن داشت و کنار دیوار کز کرده بود. اصلاً اوضاع برای داشتن یک حال خوب مهیا نبود و آرام آرام اعصابم داشت به هم می ریخت. در خودم بودم که پیرمرد با صدای نحیفی به من گفت اینجا ماشین گیرمی آید؟ گفتم انشالله و همین باعث شد کنارش روم تا با بخش بسیار کوچکی از داستان زندگی اش آشنا شوم.

پیرمرد شروع که به تعریف کردن، آن هم با لحنی غم بار و تن صدایی ضعیف، به زحمت صدایش را در این کوران باد و برف می شنیدم. شش ماه است که از تنها پسرم خبری ندارم. حالش خوب بود و سر زمین داشت کار می کرد که یک روز صبح که بلند شدم دیدم نیست و از همان روز هرچه می گردم هیچ اثری از او نمی یابم. تمام روستاهای اطراف روستای خودمان را سر زده ام ولی هیچ خبری نبود.

تازه نامزد کرده بود و خیلی هم شوروشوق زندگی داشت.همان یک وجب زمینی که داشتم را گفتم به او خواهم داد تا بتواند زندگی خود را بگذراند. مادرش در خانه خیلی بی تابی می کند و دخترانم یارای آرام کردنش را ندارند. به پلیس هم خبر داده ام ولی هنوز هیچ اتفاقی را گزارش نکرده اند.

از او پرسیدم اهل کدام روستا است. روستایی را نام برد که تا به حال نشنیده بودم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم روستای آنها اطراف گرمسار است و تا اینجا حدود سیصد کیلومتر فاصله دارد. گفتم پدرجان فکر نمی کنم این همه راه را تا اینجا آمده باشد. شاید رفته است گرمسار پی کار.

گفت: اینجا نیامده ام به دنبال پسرم بگردم. شنیده بودم اینجا کسی هست که دعا می دهد و مشکل مردم را حل می کند. پیراهن پسرم را آوردم تا شاید او بتواند پیدایش کند.پیراهن را از من گرفت خیس کرد و آبش را درون کاسه ای ریخت و یک سری اوراد بر کاسه خواند و کاغذی را در آن خیس کرد و بعد لوله کرد و داخل کیف چرمی ای گذاشت و به من داد و گفت این را بر سر آنتن خانه ات ببند بعد از چهل روز پسرت پیدا می شود.

چنان اعصابم به هم ریخته بود که چگونه می شود اینقدر با احساسات و نگرانی ها مردم بازی کرد و تازه از این راه درآمد هم داشت.خواستم بگویم پدرجان کار شما اشتباه است و باید به خدا توکل کنی و به جستجویت ادامه دهی. ولی وقتی بیشترفکر کردم دیدم حالا در این موقعیت جای این حرفها نیست.تازه درادامه تعریف کرد که تمام پولهایش را هم به او داده و حالا اصلاً پولی ندارد.

به او گفتم نگران نباش من هم با شما هم مسیر هستم و تا گرمسار با هم خواهیم رفت. چشمانش برق خاصی زد و بلند شد . بعد از مدتی یک وانت نیسان آمد و هردو بر پشت آن سوار شدیم و تا ابتدای جاده آسفالت که حدود سی کیلومتر بود یخ زدیم. وقتی به کنار پاسگاه رسیدیم مینی بوسی رسید و ما هم از خدا خواسته سوار شدیم و تا شاهرود سرپا بودیم. حدود دوساعت راه آن هم از گردنه خوش ییلاق با آن پیچ ها و برف ها و بوران هایش.

وقتی به شاهرود رسیدیم اذان مغرب را می گفتند.آنقدر خسته و گرسنه بودم که نای راه رفتن نداشتم.به او گفتم برویم یک ساندویچ بخوریم ،من که از پا درآمده ام. نگاهی کرد و گفت اول نماز و مرا به مسجدی که در آن نزدیکی بود برد. در همین مسیر کوتاه، شده بود پدرم و حتی در گذر از خیابان دستم را می گرفت.خسته بودم ولی این پیرمرد انرژی خاصی داشت.

می گفت در شاهرود دوست قدیمی ای  دارد که کله پزی دارد .به آنجا رفتیم ولی وقتی وارد شدیم چهره ی پیرمرد تغییر کرد. گفت برگردیم که دوستش نیست و شریکش در مغازه است و او مرا نمی شناسد. به او گفتم اشکالی ندارد غذا که دارد. امتناع می کرد تا داخل بیاید و با اصرار من به زور بر روی صندلی نشست. ابتدا نمی فهمیدم چرا ولی بعد دانستم که اصل ماجرا بر سر پول است، چون اگر دوستش بود می توانست پول ندهد و حتی مرا هم مهمان کند.

از کله پاچه و سیرابی خبری نبود و فقط از ما پرسید قورمه می خورد و پیرمرد با سر تایید کرد.انتظار نداشتم که کله پاچه فروشی قرمه سبزی داشته باشد ولی چون آنقدر گرسنه بودم حاضر بودم هرچیزی باشد تا بخورم. دو تا پیش دستی آورد که روی هرکدام چیزی بود مثل گوشت چرخ کرده ولی خیلی سفت و سرد.تا به حال ندیده بودم.

پیرمرد تعریف کرد قرمه از غذاهای مخصوص این شهرستان است . در قدیم که یخچال نبود . گوشت گوسفند را با دنبه آن ریز می کردند و تفت می دادند و سپس در شکمبه گوسفند می ریختند و از سقف آویزان می کردند و هر وقت لازم داشتند بخشی از آن را می بریدند و در غذا می ریختند و یا اگر قرار بود به صحرا بروند بخشی را در خورجین خود می گذاشتند تا بعداً بخورند.

این قورمه داستان جالبی داشت و از آن مهمتر خیلی هم لذیذ بود. به ظاهر کم می آمد و در ابتدا فکر می کردم این چند لقمه ته دلم را هم نخواهد گرفت ولی وقتی شروع کردم به خوردن به زحمت توانستم تمامش کنم. آنقدر قوی بود که کلاً حالم را عوض کرد و به رو آمدم. یاد ملوان زبل و اسفناجش افتادم.

خوشبختانه اتوبوس ساعت هشت شب تهران جا داشت و با هم سوار شدیم. در طول راه  فقط دعایم می کرد و سپاس می گفت . که اگر شما نبودید چه کار می کردم و چگونه به خانه برمی گشتم و …آنقدر گفت که خسته شدم و با لبخندی از او خواستم کمی از زندگی اش تعریف کند. جمله ی بسیار جالبی گفت. یک فرد بی سواد که داخل روستا بر روی زمین مردم  رعیتی می کند چه داستانی برای زندگی دارد.

به نزدیکی های گرمسار رسیده بودیم که گفت روستای ما بیست کیلومتر مانده به گرمسار است. کیف پولم را نگاه کردم فقط دو تا پانصد تومانی برایم مانده بود . یکی را نگاه داشتم و دیگری را به پیرمرد دادم. نگاهش آنقدر سنگین بود که نفسم بند آمد. دستم را پس زد و گفت اینهمه خرجی که دستت گذاشتم را چگونه جبران کنم. نشانی ات را روی کاغذی بنویس تا بعدا یک جوری پول را به دستت برسانم. با لبخندی گفتم حاج آقا چوب کاری نفرمایید. هرچه اصرار کرد انکار کردم.

وقتی اتوبوس جلوی جاده روستایش توقف کرد بر پیشانی ام بوسه ای کرد و با چشمانی پر و بغضی فروخرده خداحافظی کرد و رفت. تا تهران تمام فکرم به این پیرمرد و زندگی اش بود و به این نتیجه رسیدم که همیشه باید قدر داشته ها را دانست .

حواس

بعد از دوهفته ماندن در روستا و با کلی تاخیر قطار حدود ساعت ده صبح بود که به خانه رسیدم.هوا بسیار سرد بود و زمین سفیدپوش برف وهمین باعث شده بود کمتر کسی بیرون دیده شود. تازه داشتم لباسهایم را در می آوردم که زنگ تلفن خانه به صدا درآمد ،مادرم بعد از چند دقیقه صحبت با تلفن با اضطراب رو به من کرد و گفت بدو برو خانه دایی . خواستم بهانه بیاورم که مادرم گفت بدو که ماشین دایی ات را دزدیده اند.

سریع دوباره لباسهایم را پوشیدم و به سمت خانه دایی رفتم.آنجا به جز دختردایی کسی نبود و او هم گفت که مادرم برای مراسم ختم رفته مسجد  و همانجا ماشین را پارک کرده و وقتی بیرون آمده دیده ماشین نیست.سریع نشانی مسجد را گرفتم و یک ماشین دربست کردم و خودم را رساندم آنجا. جمعیت بیرون مسجد حکایت از داستان مفصلی می داد. در بین آن همه هیاهو خودم را به زن دایی رساندم که بسیار مضطرب و برآشفته بود.

به گوشه ای بردمش تا کمی آرام بگیرد و از او خواستم تا داستان را مو به مو برایم تعریف کند. گفت اول رفتم خانه پسرخاله ام که صاحب عزا بود، بعد هم از آنجا با اهل خانه به مسجد آمدیم تا به مراسم برسیم. وقتی مراسم تمام شد و بیرون آمدم دیدم ماشین نیست و یکهو دلم ریخت.جواب دایی ات را چی بدهم.

یکی از افرادی که در مسجد بود بیرون آمد و گفت اگر می خواهید به پلیس صد و ده زنگ بزنم تا مامور بفرستند و تحقیقات شروع شود.کمی تامل کردم و گفتم اجازه بدهید اطراف را کمی بررسی کنیم بعد.چون به ذهنم خطور کرد شاید زن دایی ماشین را همان مقابل خانه پسرخاله اش پارک کرده و این دوتا کوچه فاصله را تا مسجد پیاده آمده وچون با اهل خانه آمده حواسش پرت شده و فکر کرده ماشین را هم آورده.

قضیه را به زن دایی گفتم . ابتدا قبول نکرد ولی با اصرار من به سمت خانه پسرخاله به راه افتادیم. وقتی مقابل در منزل رسیدیم آن طرف خیابان ماشین پارک بود .زن دایی تا چشمش به ماشین افتاد سرخ و سفید شد. نمی دانست خوشحال شود یا خجالت بکشد.فقط رو به من کرد و گفت برو مسجد به همه بگو ماشین پیدا شده . من رویم نمی شود برگردم آنجا. سپس سریع سوار ماشین شد و رفت و من ماندم با آن خیل عظیم جلوی مسجد.

غروب دایی و زن دایی به خانه ی ما آمدند و بعد از کلی خندیدن به ماجرای امروز از ما خواستند تا داستان همین جا بین ما بماند و دیگران مطلع نشوند.چون در این صورت به سوژه ای برای کل فامیل آن هم برای مدتی طولانی تبدیل می شود.ما هم قبول کردیم و همه چیز به روز اولش بازگشت.

تابستان بود که بعد از خوردن یک ناهار مفصل که دستپخت عالی مادر بود آماده خواب نیمروز می شدم که تلفن زنگ خورد و خواهرم گوشی را برداشت.با اضطراب سریع مرا صدا کرد که بدو ماشین دایی را دزدیده اند.تعجب کردم و سریع یاد داستان زمستان افتادم و گفتم بپرس ماشین دست کی بود. خواهرم گفت دست زن دایی.گفتم نگران نباش  حتماً این بار هم جایی پارک کرده و فراموش کرده.

خودم گوشی را گرفتم و به دایی گفتم شاید مثل دفعه قبل باشد. دایی بنده خدا که تازه عمل کرده بود و قادر به حرکت نبود گفت نه این بار زن دایی جلوی باشگاه ماشین را پارک کرده بوده و قبلش هیچ جایی نرفته.الآن هم پلیس صد و ده آمده آنجا و صورتجلسه کرده.

این بار کار جدی بود و به پلیس کشیده شده بود. سریع آماده شدم و بعد از گرفتن نشانی کلانتری خودم را به آنجا رساندم. بنده خدا زن دایی با آن هیکل نسبتاً درشتش نای ایستادن نداشت و روی صندل نشسته بود وفقط داشت سر سربازان بنده خدا غر می زد که شما چکاره اید که ماشین مرا دزدیده اند.

نامه نگاری ها انجام شد و قرار شد به دادسرا برویم تا حکم قضایی بگیریم که بررسی ها کامل شود. در همین حین پسر دایی که سرباز بود به ما ملحق شد و با ماشین دوستش به سمت دادسرا حرکت کردیم. در راه بودیم که او از مادرش پرسید کجا ماشین را پارک کرده بودی. یک سری به محل بزنیم. زن دایی با عصبانیت گفت آنجا چه کار داریم،دو تا مامور صد و ده کل کوچه را زیر و رو کردند. تازه مگه من کورم که تو یک کوچه ماشینم را ببینم و نگویم.

پسردایی کمی مادرش را آرام کرد و گفت بعضی از دزدها شگرد دارند که ماشین را ابتدا چند کوچه پایین تر می برند بعد در زمانی مناسب و خلوت به سراغش می آیند وکارشان را تمام می کنند.با شنیدن این مورد زن دایی از این رو به آن رو شد و با اصرار گفت سریعتر به محل پارک ماشین برویم شاید هنوز در همان اطراف باشد.

کوچه را تا انتها وارسی کردیم ،خبری نبود. در کوچه بالایی هم خبری نبود.همان ابتدای کوچه پایین بود که از دور گوشه سپر پژو ۲۰۶ سفید نمایان شد. به پسر دایی اشاره کردم پلاکش را نگاه کن.همینکه به ماشین رسیدیم جیغ ناگهانی زن دایی نشان از خبر خوشی داشت. بله ماشین صحیح و سالم بود.داخل ماشین را بررسی کردیم و خوشبختانه چیزی به سرقت نرفته بود.زن دایی چنان زوق زده شده بود که سر از پا نمی شناخت.پسر دایی گفت همین جا کمین کنیم تا زمانی که دزد آمد به حسابش برسیم. گفتم مرد مومن دنبال دردسر می گردی. ماشین را بردار و به خانه برو و اصلاً هم اینجا بر نگرد.

هر سه سوار ماشین شدیم به سمت خانه به راه افتادیم. در مسیر زن دایی فقط لعن و نفرین بود که به دزدان نثار می کرد که اینقدر با اعصاب ما بازی کردند. من هم فقط دلداری می دادم که خدا را شکر به خیر گذشت.پسردایی که پشت فرمان بود ناگهان مسیر را عوض کرد و گفت اول به کلانتری برویم تا اعلام کنیم که ماشین پیدا شده وگرنه اگر بر اساس آن صورتجلسه به یگان ها اعلام کرده باشند. هر جا ما را ببینند به جرم سرقت دستگیرمان می کنند. حرف منطقی ای می زد و ما هم به تصدیق حرف او سکوت کردیم.

در خانه ،دایی بنده خدا که حال و جانی هم نداشت این بحث را پیش کشید که عجب دزد خرفتی بوده است که توانسته در پژو ۲۰۶ را به این راحتی باز کند و بدون مشکل ماشین را روشن کند و تا کوچه پایینی هم ببرد و آنجا بگذارد تا بعد سراغش بیاید. خب همان موقع که روشن کرده بود ماشین را می برد. همه به این گیج بازی آقای دزد خندیدیم و تازه تصور هم کردیم که وقتی او بعد از مدتی به سراغ ماشین بیاید چه حالی خواهد شد.

ولی دایی بنده خدا نمی خندید و همش می گفت یک جای کار ایراد دارد. هیچ دزدی اینطوری کار نمی کند. ضمناً پژو ۲۰۶ هم ماشینی است که ضریب امنیتش نسبت به دیگر ماشین ها بهتر است و کمتر دزدیده می شود.پلیس بازی دایی شروع شد و رفت سراغ زن دایی و از او در مورد مسیر حرکتش و رسیدن به مقابل باشگاه پرسید.

کاشف به عمل آمد که برای ورود به این کوچه از سمت شمال یک دوراهی وجود دارد که مسیر سمت راست آن به مقابل باشگاه در کوچه بالایی می رسد و مسیر سمت چپ آن، یک کوچه پایین تر از باشگاه سر در می آورد و زن دایی آنقدر حواسش پرت بوده که دو راهی را به سمت چپ آمده و در کوچه پایینی پارک کرده و فکر کرده که مانند همیشه از سمت راست آمده و در کوچه بالایی پارک کرده.

این روز ها خیلی باید حواسمان به حواسمان باشد.

اشتباه

اتفاقاتی که در خانه رخ می داد همه را چنان درگیر کرده بود که مجالی برای تفکر نگذاشته بود.مشکلات مادی یک طرف معنوی و روحی روانی از طرف دیگر.در روستا خودم را پر از انرژی می کردم و در خانه فقط انرژی مثبت تخلیه می کردم.خودم هم بریده بودم .خشم عجیبی نسبت به انسانهایی که مشکل برای دیگران ایجاد می کنند پیدا کرده بودم.خشمی که مدتها زمان برد تا از دست آن خلاصی یابم.

صبح ساعت پنج رسیده بودم شهر و تا ساعت شش صبح که سرویس روستا بیاید در سرما فقط قدم رو می زدم.وقتی به مدرسه رسیدم اصلاً حال خوبی نداشتم.خستگی و بی خوابی و افسردگی و . . . . زنگ اول وارد کلاس شدم.شروع کردم به بررسی تکالیف ،وقتی به سیدرضا رسیدم دیدم دفترش نیست.

سیدرضا شاگرد اول کلاس بود .دانش آموزی مستعد وبسیار مهربان و خون گرم،نظراتش در کلاس انرژی بخش من بود و واقعاً کلاس بدون او هیچ رنگ و بویی نداشت.شیطنت های پاکی داشت که موجب می شد توجه همه به سوی او باشد.تنها مشکل این بود که بسیار زود وابسته می شد.پاکی و صداقتش بقدری بود که گاهی در برخورد با او می ترسیدم که نکند از من برنجد.و همین ترس همیشه با من بود. یکی از خصوصیت های سید رضا  این بود که در ورقه امتحانی مشخصاتش را نمی نوشت.

وقتی دیدم دفترش نیست.عصبانی شدم.از او انتظار نداشتم که تکلیف نداشته باشد. برافروخته شدم و با صدای بلند شروع کردم به مواخذه کردنش.بنده خدا مجالی برای دفاع نداشت.متاسفانه شرایط باعث شده بود که مانند بمبی منفجر شوم.یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید.چشمانش پر اشک بود ولی جلوی خودش را به هرزحمتی بود گرفت و نشست و سرش را گذاشت روی میز. وقتی زنگ خورد و به در دفتر رفتم.دیدم یکی از شاگردان سال سوم آمد و دفتر سیدرضا را به من داد.پسرعمویش بودو دفتر از شب گذشته که سیدرضا خانه آنها بوده پیشش جامانده بود.دیدن دفتر مانند آب سردی بود که بر من ریخته شد.اشتباه بزرگی کرده بود و باید مجالی می یافتم تا جبران کنم.مشکلات من چه ارتباطی به سیدرضا داشت که اینگونه زیر فریادهای من نابود شود.

شب تا صبح در فکر بودم.تصمیم عجیبی گرفتم.خواستم به این بهانه که شده کمی از وابستگی او بکاهم.کمی کمکش کنم روی پای خودش بایستد.می دانستم که مشکلات خاص خودش را دارد ولی تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم کمکش کنم.حتی اگر از من بدش بیاید.قبلاً یکبار این کار را کرده بودم .خودم بد شده بودم ولی خدا را شکر آن دانش آموز پیشرفت کرده بود.از آن پیله ای که دورش تنیده بود خارج شده بود.

سر کلاس به هر دلیلی به او گیر می دادم.در حل تمرین ها اصلاً کمکش نمی کردم.می گذاشتم کاملاً روی استعداد خودش بایستد.خودش کار را به پیش ببرد. برگه هایش را خیلی سخت تصحیح می کردم.آزمایشش می کردم ،در برابر کاری قرار می دادمش و واکنشش را می دیدم.همه جا فقط صداقت بود و پاکی و کودکی.

یک بار که فکر کنم از این رفتار عجیب من به ستوه آمده بود. گفت آقا اجازه چرا اینطور با من رفتار می کنید. چرا مرا تنبیه می کنید.من حتی اگر سوالی هم داشته باشم دیگر سراغ شما نخواهم آمد.می دانستم دلش آنقدر پاک است که این حرف ها را فقط از روی خستگی و تعجب می زند.تنبیهی در کار نبود.آنجا بود که فهمیدم نظر من کاملاً دارد برعکس القا می شود.در جواب گفتم باشد.من هم قول مردانه می دهم که اگر یک بار مشخصاتت را روی برگه بنویسی دیگر کاری به کارت نخواهم داشت و حتی نگاهت هم نمی کنم.می دانستم کمی دارم تند می روم ولی دنبال بهانه بودم درستش کنم.مطمئن بودم تا پایان سال حداقل یک بار هم مشخصاتش را نمی نویسد.

وقتی در اولین امتحان نام و مشخصات کاملش را دیدم .این مشخصات همچون تیر خلاصی بود که به من شلیک شد.اگر مشخصاتش را نمی نوشت می توانستم کمکش کنم و از آن بالاتر به خودم کمک کنم تا از این منجلابی که پر بود از اشتباهاتم خارج شوم.قصد داشتم مدتی کوتاه سکوت کنم و آرام آرام دلش را بدست بیاورم.بچه ای مستعد بود و هوش سرشارش کار را برایم سخت کرده بود.

فکر کنم برایم لازم است.شاید اینگونه تاوان اشتباهاتم را بدهم و خوب یاد بگیرم که من هنوز بزرگ نشده ام و بیشتر اوقات از این بچه ها بچه ترهستم . گاهی یک اشتباه کوچک موجب می شود وارد مخمصه ای بزرگ شوی.اگر یک ببخشید می گفتم و بر این غرور لعنتی چیره می شدم اینهمه کش و قوس در کار نبود.ما انسانها بیشتر اوقات در اشتباهاتمان غرق می شویم تا چیز دیگر.

وارد کلاس شدم و شروع کردم به پخش کردن برگه ها ،سیدرضا نوزده و نیم شده بود که بیشترین نمره کلاس بود و با نفر بعدی حدود سه نمره اختلاف داشت.صدایش کردم و از همه خواستم تشویقش کنند.چشمانش برق خاصی می زد و همین باعث شد تا آن همه داستان عذاب آور تمام شود و همه چیز به شکل اولش برگردد.با لبخندی به من رفت و سرجایش نشست. و من هم نفس راحتی کشیدم.

واقعاً گذشت را باید از این بچه ها آموخت که در صدم ثانیه همه چیز را فراموش می کنند.

مختصات

مختصات از آن دسته درس هایی است که در عین سادگی، بیشتر بچه ها اشتباه حل می کنند. و همین باعث می شد تا در تدریس آن دچار مشکل شوم.همیشه این سوال برایم به وجود می آمد که چرا بچه های جای طول و عرض را با هم اشتباه می کنند و پاسخ ها به همین خاطر نادرست به دست می آید.

در خانه با حمید بودم و بیرون هم برف شدیدی می بارید.یاد دوران کودکی افتادم و رفتم بیرون و زیر برفی که با سکوت می بارید کمی در حیاط قدم زدم.گاو صاحبخانه که در انتهایی ترین بخش مسقف نشسته بود چنان نگاهم می کرد که فکر کنم در دلش داشت می گفت .این آدم ها عجب موجودات عجیبی هستند،همین جوری بی دلیل زیر برف سرد قدم می زنند.

در عوالم خودم بودم که ناگهان چیزی با سرعت به پشتم اصابت کرد. تا برگشتم که بفهمم چه بوده دومین گلوله به صورتم خورد.وقتی برف های روی عینکم را پاک کردم .چهره خندان حمید را دیدم که در حال هدف گیری مجدد بود. سریع پشت دیوار پناه گرفتم و من هم شروع کردم به پرتاب گوله برف

نمی دانم چرا هرچه پرت می کردم محل اصابت با حمید یکی دو متر فاصله داشت و برعکس هرچه حمید پرت می کرد به من می خورد.  بعد از کلی برف بازی توانستم چند تایی هم به حمید بزنم. وقتی وارد خانه شدیم حمید با لحن خاصی گفت: بعید است از دبیر ریاضی که مختصاتش خوب نباشد.حالا خدارا شکر افسر توپخانه نیستی وگرنه کل نیروهای خودی رو هوا بودند.

در همین لحظه ایده جالبی به ذهنم رسید.رفتم و یک برگه طلق آوردم و با ماژیک و با دقت یک محور مختصات به صورت شطرنجی کامل روی آن کشیدم.یک برگه مقوا هم اندازه همان طلق گرفتم و همان کار را روی این برگه مقوا انجام دادم. به طوری که وقتی طلق را روی مقوا قرار می دادم همه محور ها و مربع های شطرنجی دقیقآ روی هم قرار می گرفتند.

در کلاس ابتدا مفهوم مختصات و روش آن را توضیح دادم .بعد سه میز ردیف اول را کمی جلوتر آوردم و دو گروه سه نفری تشکیل دادم.نفر اول دیده بان،نفر دوم بیسیم چی و نفر سوم توپچی.در ابتدا بچه ها فقط نظاره گر بودند و هنوز از چند و چون کار اطلاعی نداشتند.فقط به آنها می گفتم کمی حوصله کنید.

گروه بعدی هر سه نفر روی یک میز قرار داشتند. یک تکه کاغذ را به شکل تانک کوچکی بریده بودم و آن را به گروه دوم دادم و از آنها خواستم تا آن را به دلخواه روی یکی از نقطه های صفحه مختصاتشان قرار دهند.دیده بان گروه اول را صدا زدم و گفتم فقط حق داری مکان را ببینی و مختصاتش را به بیسیم چی اعلام کنی.بیسیم چی را روی میز وسط نشاندم و کاغذی به او دادم و گفتم تو فقط حق داری مختصاتی را که دیده بان در گوشت می گوید را بنویسی.به توپچی هم گفتم تو باید محلی را که مختصاتش را بیسیم چی روی کاغذ به تو می دهد روی مختصات طلقی که مقابلت است با ماژیک وایت برد قرمز نمایش دهی.

بازی شروع شد.تانک در موقعیت قرار گرفت.دیده بان آن را دید و آرام در گوش بیسیم چی اعلام کرد و او هم روی کاغذ نوشت و داد دست توپچی. و توپچی هم یک نقطه بزرگ روی مختصات مقابلش کشید..من هم رفتم و مختصات طلقی را درست و دقیق روی مختصات کاغذی قرار دادم. محل تانک با محل نقطه قرمز فرق داشت .در همین جا توضیح دادم که چقدر این مختصات مهم است و ممکن است با اشتباه گلوله بر سر نیروهای خودی اصابت کند.

جای دو گروه را عوض کردم و همین کار را تکرار کردم.این بار وقتی مختصات طلقی را روی مختصات کاغذی قرار دادم . نقطه قرمز دقیقآ رو تانک افتاد و همین باعث شد که دیدبان گروه با صدای بلند بگوید (الله اکبر) و همین غوغایی در کلاس به پا کرد.شور شوق بچه ها بالا گرفت و کمی کنترل اوضاع سخت شد. ولی به هر صورتی بود تمام بچه ها این بازی را انجام دادند و هرچه جلوتر می رفتیم هیجان بیشتر می شد و اشتباهات کمتر.

در همین بین یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه اگر تانک حرکت کند چطوری باید هدف را زد.کمی برایش توضیح دادم و گفتم باید سرعت حرکت را حساب کند و محل رسیدن آن را در چند ثانیه زمان شلیک توپ حساب کند . کمی فکر کرد و گفت خیلی سخت است . تانک ها حرکت نکنند بهتر است.

در امتحانی که هفته های بعد گرفتم برایم جالب بود که اکثر بچه ها مختصات را درست حل کرده بودند.حتی یکی از بچه ها کنار سوال مختصات یک تانک کوچک کشیده بود.

زیربام

دیگر حوصله مان سر رفته بود. از شنیدن رادیو نیز خسته شده بودیم. پنجشنبه تعطیل بود و از بعدازظهر چهارشنبه تا حالا که صبح جمعه است بیکار در خانه مانده بودیم.رو به سید کردم و گفتم هوا خوب است برویم بیرون کمی بگردیم.پوسیدیم از بس که داخل این چهاردیواری ماندیم.

هوای بسیار عالی و آفتابی اواسط اردیبهشت انگیزه ما را بیشتر کرد.از مغازه ی کنار خانه مقدار تخمه خریدیم و مسیر جاده را به سمت شرق در پیش گرفتیم و شروع کردیم آرام آرام پیاده رفتن و گپ زدن در مورد همه چیز.از هوا گرفته تا . . . . .

به سر سه راهی که رسیدیم سید پیشنهاد جالبی داد گفت به هیچ یک از این راه ها نرویم و مستقیم برویم بالای تپه .شیب تندی داشت و همان ابتدا نفسم گرفت .به سید گفتم.مرد مومن وزنت کلاً پنجاه کیلو است و مانند قرقی بالا می روی فکر من را هم بکن. من به اضافه صد هستم و به همین خاطر مثل  موتورهای دیزلی هستم  و باید آرام تر برویم تا گرم شود ،وقتی هم گرم شدم حاضرم تا فردا هم راه بروم.

همیشه در کوهپیمایی سرعت را نمی پسندم.بیشتر استقامتی هستم.اگر مسابقه ای بگذارند که چه کسی زودتر می رسد همیشه بازنده ام آنهم با فاصله ای طولانی ولی اگر قرار باشد مسافت را حساب کنند کم نمی آورم. آخرین رکوردم حدود یازده ساعت پیاده روی مداوم و بدون توقف است.

بالای تپه روی تخته سنگی نشستیم و شروع کردیم به شکستن تخمه و دیدن مناظر بسیار زیبا.جالب این بود که هیچ حرفی نمی زدیم و فقط نگاه می کردیم.نگاهی که پر بود از انرژی ای که از مناظر بدیع و زیبا ی اطرافمان می گرفتیم. بعد از مدتی سید گفت حالا که وقت داریم ،بالاتر برویم.نگاهی به کوه پشت سرمان انداختم و گفتم باشد تا هرجا شد می رویم.

به راه افتادیم و شیب های تند را یکی پس از دیگری با حرکت آرام من طی می کردیم.به جایی رسیدیم که پوشیده از برف بود.اواسط اردیبهشت بود و اینجا هنوز برف مانده بود.برایم جالب بود از سید پرسیدم چرا اینجا هنوز برف دارد آن هم زیر این آفتاب سوزان.در جوابم گفت :ارتفاع . سید که سبک بار از روی برفها می رفت و من براساس قانون فشار تا زانو و گاهی اوقات تا ران هم فرو می رفتم.کمی راه رفتن برایم سخت شده بود.این مرحله را هم هرچه بود پشت سر گذاشتیم.

بعد از حدود سه چهار ساعت به بالاترین نقطه رسیدم.شروع کردم به نظاره کردن اطراف.وقتی می چرخیدم تصاویر مقابل چشمانم به قدری زیبا رنگ عوض می کردند که انگار نور از منشور می گذرد. از آبی آسمان به سبز جنگل های شمال ،از سبز درختان به قهوه ای کوهستان ، از قهوه ای کوهستان  به زرد کویر  و  . . . .

یک طرف کویر بود و دشتی صاف ولی آن طرف سرسبز و پر افت و خیز.رشته کوه های البرز هم چنان در هم چفت شده بودند که گویی سالهاست در کنار هم هوای هم را دارند.غرب به شرق را می نگریستی قلل کوها پشت سر هم بودند و از بلند به کوتاه کاملاً مرتب صف کشیده بودند.شمال پر بود از سرسبزی و جنوب پر بود از عجایب.ارتفاع بالا و در اوج بودن واقعاً زیباست. همه چیز را یکجا داری.

وقتی به خانه برگشتیم یک ساعتی هم از اذان مغرب گذشته بود. آنقدر گرسنه بودیم که هرآنچه یافتیم خوردیم و یک ساعت بعدش هم خوابیدیم.

روزهای بعد برای هر که گفتیم که به آن بالا رفته ایم باور نمی کردند .حتی همکارانی که اهل منطقه بودند هم تا حالا آنجا نرفته بودند.در هر صورت من و سید حمید اولین دبیرانی بودیم که قله زیربام(زریوان) را به ارتفاع حدودی ۲۵۰۰ متر بدون هیچ وسیله ای و فقط با یک پلاستیک تخمه فتح کردیم.

پرواز حجاج

ازدحام بیش از حد جمعیت استقبال کنندگان چنان بود که در طرفه العینی آشنایانی  را که همراهشان بودم گم کردم.درآن هوای سرد زیر نور چراغ ، هرچه چشم چرخاندم  آنها را ندیدم. به گوشه ای رفتم و منتظر شدم که کمی خلوت تر شود و بتوانم عبور کنم و به آن طرف بروم.

حاجی ها به سختی از میان جمعیت به همراه استقبال کنندگان  می گذشتند .حتی گاهی چرخی که بارشان را روی آن گذاشته بودند وسط جمعیت گیر می کرد و از آن کوه وسایل چندتایی به زمین می ریخت و بلوایی به پا می شد.

با گذشت زمان از ازدحام کمی کاسته شده بود ولی از حاجیی که من منتظرش بودم خبری نبود و آشنایان را هم نمی دانستم در کدام درب منتظراند.به مکانی رفتم که همه باید از آنجا می گذشتند. چون تنها راه برای یافتن حاجی و آشنایان همانجا بود.

در میان این همه غوغا و رفت وآمدها و دیده بوسی های بین حاجی ها و استقبال کنندگان،پیرمرد و پیرزن سفید پوشی  که آرام در میان جمعیت ایستاده بودند توجهم را جلب کردند.از ظاهرشان و چرخ مخصوص حمل باری که مقابلشان بود فهمیدم حاجی هستند.

کمی جلوتر رفتم.آرام ایستاده بودند و فقط با چشمانشان که به راحتی میشد شوق دیدار را در آن دید به اطراف می نگریستند. فهمیدم که به دنبال استقبال کنندگانشان هستند. نمی دانم شاید حدود پنج دقیقه ای در همین حال بودند.هردویشان خسته شده بودند و روی چرخ نشسته بودند. چون تنها باری که روی چرخ بود یک ساک مسافرتی بود و بس.

کاملاً محوشان شده بودم و در چهره هایشان به راحتی کعبه را می دیدم.رهاوردی که آورده بودند چندین برابر دیگران بود.سوغاتشان روی چرخ باربری نبود بلکه در صورتشان بود.من که تبرکی سوغاتم را گرفتم.همین نگاه به آنها برایم بهترین هدیه بود.تصمیم گرفتم تا بیشتر حظ ببرم. جلو رفتم  و تا خواستم با پیرمرد دست بدهم خانمی با چشمان پراز اشک چنان خودش را به سمتشان پرتاب کرد که من به سمت عقب برگشتم.

فکر کنم دخترشان بود و حتماً تنها دخترشان هم بود.چون دیگر کسی نیامد.دیدگان هرسه شان پراشک بود  کم مانده بود که من هم . . .که آرام آرام در میان جمعیت محو شدند.حسرت گفتن حجکم مقبول و سعیکم مشکور به آنها همچنان بر دلم هست.خوشا به حالشان که با کوله باری پرپیمانه به خانه بازگشتند.کوله باری که در هیچ ساک یا چمدانی قابل حمل نبود.

معلم واقعی

تابستان گرمی بود .کلاس های فوق برنامه هم تا حدی کسل کننده شده بود و بنده خدا بچه ها فقط خمیازه می کشیدند.دبیرستان بسیار مجهزی بود واز تمام ابزار برای متنوع شدن کلاس استفاده می کردم ولی به بچه ها هم حق می دادم .در طول سال کلی زحمت کشیدند و کلاس های مختلف رفتند تا در این مدرسه قبول شوند و حالا هم که تابستان است و می خواستند استراحت کنند این کلاس ها شروع شد.

روبروی مدرسه آن طرف خیابان هم مدرسه ای بود که پنجره کلاس هایم به حیاط آن مشرف بود.اکثر اوقات که بچه ها داشتند تمرین حل می کردند من به حیاط آن مدرسه نگاه می کردم و تفکرات عجیبی از ذهنم می گذشت.

دبیرستان بود و برایم جالب بود که تابستان هم دایر بود.در حیاط بچه ها با آن قد و قامت بزرگشان یا وسط بازی می کردند و یا فوتبالی دست و پاشکسته.زیر آن آفتاب داغ چنان شور و حالی داشتند که واقعاً تعجب برانگیز بود.خیلی شاد بودند و این شادی واقعاً جالب بود.

یک بارپس از تعطیلی مدرسه می خواستم سری به آنها بزنم و احوالی بپرسم ولی واقعیت امر رویم نشد.فردای آن روز وقتی از مدرسه بیرون آمدم و داشتم پیاده از میان ماشین های آنچنانی که به دنبال بچه ها آمده بودند می گذشتم.ماشینی توقف کرد.طبق منوال معمول فکر کردم اولیای دانش آموزان هستند و تعارف می کنند که مرا برسانند .با دست تشکر کردم و اشاره کردم که پیاده می روم.

ناگهان دیدم از ماشین پیاده شد.و آمد یقه ام را گرفت و در عقب را باز کرد و سوار ماشینم کرد.از همکاران  قدیمی بود که مدتها ندیده بودمش.خیلی خوشحال شدم و مدتی به احوال پرسی و مرور کوتاه گذشته گذشت.چون این مدرسه در شهر دیگری بود از او خواستم مرا تا میدان ورودی شهر برساند تا از آنجا ماشین بگیرم و بروم که خیلی جالب مقصد خودش هم همان شهر  مورد نظر من بود.

فاصله ای حدود پانزده کیلومتربود که معمولاً یک ربع طول می کشید .در این مدت دیگر با راننده صحبت نمی کردم و فقط با دیگر سرنشینان که از بچه های مدرسه ی روبرو بودند گفتگو می کردم.چقدر ساده و صمیمی بودند .پاکی روحشان به راحتی در صحبت هایشان هویدا بود.

هر سه شان هم قد من بودند ولی خیلی کودکانه و با ذوق و شوق حرف می زدند.در مدت این یک ربع بیشتر شنونده بودم.در اعماق فکرم داشتم با تناقضاتم جدل می کردم ولی کودکی و بی پیرایگی این بچه ها حس خوبی به من می داد.

بچه ها پیاده شدند و مجالی شد با دوست قدیمی صحبتی کنم.به او گفتم خدا خیرتان دهد که واقعاً کارتان سخت است.گفتم:من در برابر شما احساس می کنم که کار خاصی انجام نمی دهم.واقعاً اگر شما معلم هستید ما هیچ نیستیم.خیر سرم فکر می کنم چون دبیر ریاضی هستم کار بسیار بزرگی می کنم. ولی در برابر کار شما انگار هیچم.

درد دلش باز شد و خیلی گفت.از مشکلات ،از خانواده ها ،از اداره و. . . . ولی بزرگترین مشکلش این بود که بچه ها شدیداً به او وابسته شده اند و وقتی تعطیل می شوند مکافاتی دارد در تحویل دادن آنها به خانواده هایشان.این را من هم موقع پیاده شدن بچه ها فهمیده بودم.

نمی دانم ولی فکر کنم من توانایی کار در مدارس استثنایی را ندارم. واقعاً دست مریزاد به معلمانی که در این مراکز زحمات بسیار می کشند و هیچ گاه هم دیده نمی شوند.

واقعاً به اینان باید گفت معلم.

آغاز سال تحصیلی جدید بر همه معلمان مبارک باد.

تداخل

هرچه در توان داشتم صرف کردم تا آنها را قانع کنم ولی نشد که نشد.هرچه می گفتم این ترم آخر من است و مشکلات زیادی دارم قبول نمی کردند.آخر سر هم عصبانی فقط گفتم به شما هم می شود گفت همکلاسی و غرغر کنان از کلاس خارج شدم.

ترم آخر به خاطر اینکه نمی توانستم با گروه خودمان کلاس بگیرم مجبور شدم دو تا درس را با ورودی های جدیدتر بگیرم.شنبه ها را نمی توانستم کلاس بگیرم چون به روستا نمی رسیدم.من باید جمعه ها ظهر راه می افتادم تا بتوانم به سرویس مینی بوس روستا برسم. شنبه غروب علاوه بر اینکه ماشینی نبود یک روز کاری ام را هم از دست می دادم و به هیچ وجه نمی شد جواب مدیر را داد.

تنها مشکلی که پیش آمده بود تداخل امتحانات این دو درس با درسهای دیگر بود . آنالیز عددی و حساب دیفرانسیل ساعت هشت صبح و وصیت نامه امام ساعت ده صبح و این یعنی سه امتحان در آخرین روز امتحانات .خود لیتهلد هم اینجوری برایش امتحان می گذاشتند حتماً می افتاد.

با آموزش صحبت کردم و خوشبختانه راهی را نشانم داد که از همه دانشجویانی که حساب دیفرانسیل را در ان روز امتحان دارند رضایت بگیرم تا آن امتحان به فردای آن روز منتقل شود. مسئول اموزش با لبخندی لیست دانشجویان را به من داد و من هم همانجا جدولی درست کردم تا از آنها امضا بگیرم. حدود بیست نفر می شدند

در طول ترم یکی از کارهایم این بود که تک تک این بزرگواران را پیدا کنم و کل ماجرا را توضیح دهم و از انها برای تغییر روز امتحان رضایت بگیرم. اوضاع خوب پیش می رفت که رسیدم به شاگرد اول گروه .خانمی بود، کل داستان را گفتم و مانند موارد قبل خودکار را به ایشان تعارف کردم تا امضا کند. ولی خیلی رک گفت امضا نمی کنم.

جوابش مانند آب سردی بود که رویم ریختند .علت را جویا شدم .گفت من برای امتحاناتم برنامه ریزی کرده ام و با این کار برنامه مطالعاتم به هم می ریزد. گفتم خانم محترم یک ماه مانده تا امتحانات کمی تغییر در این زمان که مشکلی پیش نمی آورد. هر چه ما اصرار کردیم فقط انکار دیدیم و بس

پیش خودم گفتم یک نفرمخالف را می شود در بین بیست نفر موافق به راه اورد.به همین خاطر خداحافظی کردم و رفتم. جلسه بعد وقتی سراغ یکی دیگر از خانم ها رفتم باز هم انکار کرد و امضا نکرد.پیش خودم فکر کردم که افتاده ام در یک باند مافیایی امضا نکن.

یک هفته مانده بود به امتحانات و لیست من چهار امضای خالی داشت. هرچه به مسول آموزش گفتم زیر بار نرفت و گفت باید رضایت همه جلب شود.به کلاس برگشتم و بعد از رفتن استاد کلی با این همکلاسیهایم بحث کردم. ولی افقه نکرد.

نمی دانستم چه جوری بخوانم .اصلاً کدام درس را بخوانم. هم آنالیز عددی سخت بود و هم حساب دیفرانسیل تازه وصیت نامه امام هم کلی حفظ کردنی داشت که کار من نبود.همینجوری از هر درس بخشی را می خواندم و با ناامیدی کامل به روز امتحان آخر فکر می کردم. آنقدر حالم بد بود که حتی بقیه امتحانت را هم خوب ندادم.

در کل دوران تدریسم تجربه افتادن نداشتم. خیر سرم سه ترم هم شاگرد اول شده بودم.البته درسم زیاد خوب نبود ولی به خاطر همان سی درصد تخفیف شهریه جانمان به سر امد.حالا باید سه تا درس را در لیست افتادگان بگذارم ان هم آخرین ترم و آخرین امتحانات.

روز امتحان فرارسید و رنگ پریدگی من برای همه کاملاً واضح بود.هر کدام از دوستان جوری دلداریم می داد و بیشتر بچه های هم دوره ایم برایم آرزوی توفیق می کردند .ولی من آنقدر گیج و منگ بودم که هیچ نمی شنیدم

وقتی روی صندلی نشستم و دو تا برگه مقابلم گذاشتند به اوج استرس رسیدم.چشمانم نمی دید و صلاً نمی دانستم کدام به کدام است. نمی دانم چه مدتی به این حال گذشت که صدای مراقب مرا به خودش اورد که شروع کن آقا وقت کم می اوری .با حساب دیفرانسیل شروع کردم.ده تا سوال دو نمره ای بود. پنج تایی را که تا حد زیادی مطمئن بودم حل کردم و خداراشکر همه هم به جواب رسید.

وقتی سرم را بلند کردم بیش ازنیمی از سالن بزرگ ورزشی  که کلاً صندلی چینی شده بود خالی شده بود از دانشجو و ما بقی هم در حال رفتن بودند.برگه آنالیز عددی را گرفتم. این یکی پنج تا سوال چهار نمره ای بود که هر کدام یک عالمه راه حل داشت.با ترس و لرز شروع کردم به جواب دادن .وقت تمام شد و همه رفته بودند و من مانده بودم و ده دوازده تا مراقب که هم با اخم نگاهم می کردند.هرچه التماس کردم  وقت بیشتری به من ندادند. و در نهایت یک ربع بعد از اتمام وقت برگه ها را از زیر دستم کشیدند.

وقتی بیرون اودم بچه های کلاسمان دوره ام کردند. یکی آب میوه داد ان یکی بیسکویت .و همین محبتشان بود که مرا به حال آورد.تازه داشتم جان می گرفتم که امتحان وصیت نامه شروع شد و دوباره برگشتم به همان سالن امتحان.خوشبختانه نیمی از سوالات تستی بود و من هم انهایی را که تا حدی به نظرم درست می امد انتخاب می کردم ولی وقتی به سوالات تشریحی رسیدم کلاً هنگ کردم. هرچه بر ذهنم فشار می اوردم معادلات لاگرانژ پیش چشم می امد و هرچه تمرکز می کردم چندجمله های چبیشف مقابلم نقش می بست.

واقعاً نمی دانم چه نوشتم و پاسخها را چگونه دادم.فقط تنها امیدم همان سوالات تستی و کمی هم مرهمت استاد بود.

وقتی نمرات اعلام شد کلی به خودم افتخار کردم.

معادلات دیفرانسیل ۱۰                 آنالیز عددی ۱۰                  وصیت نامه امام(ره) ۱۰

روغن چرخ

ماشین اداره گردوخاک کنان از دور می آمد.پیش خودم فکر می کردم این بار چگونه جواب ایرادات بنی اسرائیلی آنها را بدهم.هر بار که آمده بودند فقط نیمه خالی لیوان را دیده بودند.از همه چیز و همه کس ایراد می گیرند .دریغ از یک خسته نباشید.

چند دقیقه نگذشته بود که از پنجره شاهد رفتن آنها بودم.در زنگ تفریح وارد دفتر که شدم شور و شعف مدیر و دیگر همکاران به من هم سرایت کرد.یک دستگاه استنسیل قدیمی و زهوار دررفته برای مدرسه آورده بودند.آنقدر خاک گرفته بود که در نگاه اول نمی توانستی تشخیص دهی که چیست.

چند نفری به حیاط بردیم و هرکسی گوشه ای را تمیز می کرد.از بس کار نکرده بود زنگ زده بود.ولی هر چه بود از آن جعبه چوبی بهتر بود.مدیر گفت که کمی هم باید روغن کاری شود.هرچه در مدرسه گشتیم روغن چرخ پیدا نکردیم.
مدیر یکی از بچه ها را که خانه شان نزدیک بود صدا کرد.وقتی به پسربچه گفت برو خانه روغن چرخ بیاور .ناگهان رنگ از رخسار بچه پرید و با ترس و صدای لرزان گفت:آقا ما نمی توانیم.

مدیر تشری زد و گفت برو وسریع بیا.پسربچه بغضش ترکید و با صدای بلند زد زیر گریه.هرچه علت را پرسیدند جواب نمی داد و فقط گریه می کرد. حسین دستش را گرفت و بردی تو یکی از کلاس ها،من هم رفتم آبدارخانه و یک لیوان آب گرفتم.

وقتی آب را خورد کمی آرام شد و نفسش جا آمد.حسین خیلی دوستانه دلیل را جویا شد. دانش آموزگفت:
آقا اجازه چند وقت پیش پدرم می خواست چرخ عقب تراکتور را عوض کند تا چرخ را روغن بزند. چرخ تراکتور افتاد روش و بردنش بیمارستان و دستش هم شکست.من که با این قدم حتماً له می شوم. تازه بعد از افتادن چرخ دو سه نفر از مردهای همسایه آمدند تا چرخ را از روی بابام بردارند.به خدا کار ما نیست.

حسین با خنده گفت:پسرجان ما روغن چرخ را می خواهیم نه چرخ تراکتور را،هرچه ما می گفتیم او انکار می کرد و با ترس جواب می داد.

واقعاً بچه ها خیلی عجیب هستند .اتفاقات چنان در ذهنشان نقش می بندد که خیلی سخت می توان آن را تغییر داد. ای کاش ما هم یکی از آن اتفاقات خوبی باشیم که در ذهنشان خوب و محکم نقش ببندد.