۱۱۹

کلاس غرق درس بود.رابطه های تالس را می گفتم. قدم به قدم  جلو می رفتم و سعی می کردم که بچه ها ابتدا مفهوم  را درک کنند بعد به تکنیک برسند.بچه ها هم خوب همکاری می کردند و کار خوب داشت پیش می رفت.فقط نام تالس برایشان جالب بود.

همان اوایل بود که یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه این تالس فامیل فیثاغورس است؟ با لبخندی پرسیدم چرا ؟ گفت آقا یکجوری اسمهایشان مثل هم است.توضیح دادم که این افراد یونانی هستند و به همین خاطر نام هایشان اینگونه است.

رابطه دوم را هم گفتم و شروع کردیم به حل کاردرکلاس مربوطه .در شکل ها اعداد اعشاری بود وبچه ها  هم همیشه در برخورد با اعداد اعشاری در محاسبات نق می زنند و کمتر حوصله کاربا آنها را دارند.در هر صورت با غرغر حل می کردند.

امیرحسین اولین کسی بود که از علی یواشکی ساعت را پرسید.چند دقیقه بعد محسن با صدایی آرام تر از علی ساعت را پرسید.علی تنها دانش آموزی بود که ساعت داشت.و به همین علت بچه ها فقط از او می پرسیدند. تعداد پرسیدن ها داشت بیشتر می شد که فهمیدم بچه ها خسته شده اند و این پا و آن پا می کنند که کی زنگ می خورد.

برای تغییر جو کلاس و تنفسی برای بچه ها رو به علی کردم و گفتم :خوبه دیگه نقش ۱۱۹ را بازی می کنی.منتظر خنده بچه ها بودم که فقط شاهد نگاه های متعجبانه آنها شدم.امیرحسین جرات به خرج داد و پرسید که آقا اجازه ۱۱۹ چی هست؟حق هم داشت چون روستا هنوز تلفن نداشت و هرکس می خواست تماس بگیرد باید به روستای مجاور که مربوط به استان دیگر بود می رفت و فاصله ای حدود شش کیلومتر را طی می کرد.

در مورد ۱۱۹ توضیح دادم و قضیه برای بچه ها روشن شد.در این بین امیرحسین شیطنتی کرد و از پشت صدا کرد علی۱۱۹ و بچه ها کلی خندیدند.از آن روز به بعد همه بچه ها علی بنده خدا را با پسوند ۱۱۹ صدا می کردند.

اوایل ناراحت می شدم که بچه ها با این لقبی که من به شوخی گفته ام او را صدا می کنند.ولی بعد از گذشت مدتی دیدم خودش هم بدش نمی آید.چون تنها کسی بود که ساعت داشت و به این امر هم پز می داد.یک روز که ساعتش را نیاورده بود انقدر به هم ریخته بود که زنگ تفریح اول دوان دوان رفت و ساعت به دست برگشت مدرسه

بعدها فهمیدم که او فوق دیپلم گرفته و از همه جالب تر اینکه کارمند مخابرات شده.