بلوتوث

همان جلسه اول سال توجه مرا به خودشان جلب کرده بودند. یکی قدش در حدود صد و هشتاد سانتیمتر بود و وزنش حدود نود کیلوگرم و دیگری قدش حدود صد و پنجاه و وزنش حدود چهل کیلو گرم ولی هردو در کنار هم در میز آخر می نشستند. و جالب این بود که خیلی هم کم با صحبت می کردند.
در ذهنم برایشان اسم چاق و لاغر را گذاشته بودم ولی هیچگاه بر زبان نیاوردم.در آزمون ورودی چاق پنجاه درصد نمره آورد و لاغر صد درصد و این در همان ابتدا نشان از این می داد درسشان بد نیست ولی کل کلاس اصلاً خوب نبود و میانگین آزمون ورودی زیر سی درصد بود .در مهر ماه هر کدام را یک بار پای تخته آوردم که خوب جواب دادند و هر دو نمره کامل گرفتند.پیش خودم فکر می کردم این دو تا را امسال می شود خوب رویشان کار کرد و نتیجه خوب رفت.
اولین امتحان بیست نمره ای که از دو فصل اول کتاب بود را اوایل آبان گرفتم و جالب این بود که لاغر شد بیست ولی چاق شد دوازده ، بعد از اینکه برگه ها را به بچه ها دادم کمی صحبت کردم چون اوضاع کلاس اصلاً خوب نبود و نمرات خیلی کم بود فقط یک بیست داشتم و سه چهار تا شانزده و هفده و دو سه تا دوازده سیزده و حدود بیست تا نمره زیر ده.
در یکی از جلسات حل تمرین که لاغر غایب بود، چاق را پای تخته فرستادم و در کمال تعجب هیچ چیزی ننوشت و هیچ چیز هم نمی گفت .هرچه پرسیدم فقط سکوت بود و سکوت.مانده بودم چه کنم چون سوالی که به او افتاده بود سخت نبود و خیلی هم ساده بود.سرش پایین بود هیچ نمی گفت وقتی نشست و من هم نمره را گذشتم یکی از بچه ها از ته کلاس گفت که نیست. سرم را بلند کردم و گفتم بله؟! و دیگر هیچ صدایی نیامد.
امتحان بعدی را که می خواستم از آنها بگیرم طبق روال همیشگی ام که در امتحانات چرخش افراد را اجرا می کردم. سرمیز های سمت راست را با سرمیزهای سمت چپ کلاس جا به جا کردم. امتحان تمام شد و وقتی برگه ها را تصحیح کردم. لاغر شد نوزده و در کمال تعجب چاق شد شش .فکر کردم شاید اتفاقی برای این دانش آموز افتاده است به همین خاطر در جلسه بعد وقتی برگه اش را دادم از او خواستم آخر کلاس بماند تا با او صحبت کنم.شاید بتوانم مشکل را پیدا کنم.در همین حین هم یکی از بچه ها از آخر کلاس گفت .کنارش نبود. بازهم نتوانستم چیزی بفهمم.
امتحان بعدی باز هم چرخش را انجام دادم و این بار سمت دیوارها را عوض کردم که برای اولین بار بود که چاق اعتراض کرد که چرا جاها را عوض می کنید. به او نگاه کردم و گفتم جای تو را که عوض نکرده ام که اعتراض می کنی ،بنشین و امتحانت را بده که این صحبت من با خنده بچه ها همراه شد. سرجلسه حواسم به چاق بود که چه می کند. مثل مرغ پرکنده فقط بال بال می زد و چیز خاصی نمی نوشت.
در خانه وقتی برگه اش را تصحیح کردم شد سه .مانده بودم چرا و داشتم فکر می کردم ، خانم که در آشپزخانه بود متوجه من شد و پرسید چه شده است؟ داستان را برایش گفت و او هم لبخندی زد وگفت شاید لاغر ،چاق را ساپورت می کند و وقتی جدایش کردی این ارتباط قطع شده و همه چیز چاق به هم ریخته، ما از موارد در ابتدایی زیاد داریم.تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است و آن نبود و کنارش نیست هایی را که بچه ها می گفتند ،منظورشان چه بود.
نوبت اول چاق با نمره حدود هفت تجدید شد و لاغر هم با نمره نوزده نفر اول شد. در اولین جلسه نوبت دوم رو به چاق کردم و گفتم سعی کن روی پای خودت بایستی و محتاج دیگران نباشی، نگاهی به من کرد و گفت دیگران محتاج منند و من با کسی کار ندارم ،که همه بچه ها خندیدند.
روز حل تمرین چاق را فرستادم پای تخته و خودم رفتم جای او نشستم، یعنی کنار لاغر، بنده خدا هرچه کرد نتوانست چیزی به چاق برساند و چاق هم پای تخته کاملاً گیر کرده بود. مخصوصاً از آنجا بلند شدم و رفتم خودم را در حد چند ثانیه با دفتر نمره مشغول کردم و وقتی سرم را بلند کردم چاق فقط جواب تمرین را نوشته بود ، بدون راه حل و کاملاً درست.نگاهی به او انداختم و گفتم بلوتوث خوب عمل میکنه فقط از این به بعد باید حواسم باشد که بلوتوث مبدا را خاموش نگه دارم چون بلوتوث مقصد همیشه روشن است.یا بهتر این است که فاصله تان را زیاد کنم.
خودش هم خنده اش گرفته بود .همان پای تخته درد دلش باز شد و گفت از ریاضی هیچ نمی فهمد ولی سالهاست که در مکانیکی برادرش کار می کند و خیلی از ماشین سرش می شود. وقتی به دستهایش نگاه کردم حرف هایش را در مورد کارش تایید کردم.به من گفت آقا اجازه می خواهیم به هنرستان برویم و رشته مکانیک بخوانیم . تشویقش کردم ولی به او گفتم که آنجا هم ریاضی هست و باید ریاضی بلدباشی.غرغری کرد و رفت و نشست.
به لاغر هم گفتم می دانم می خواهی کمک کنی ولی اینگونه درست نیست. به او گفت به جای ماهی ،ماهیگیری را به او یاد بده. در جوابم گفت که چاق حتی ابتدایی ترین چیزها را نمی داند چه برسد به ریاضی نهم. به او گفتم از ساده ی ساده شروع کن. مطمئن باش یاد می گیرد.
جلسه بعد که درس اتحاد و تجزیه بود برای چهار جلسه خودم فعالیت و کاردرکلاس و تمرین تهیه کردم و به جای کتاب به آنها دادم. اصول و اهداف رعایت شده بود ولی مثال ها و تمرین ها خیلی ساده بود و با شیبی کاملاً ملایم به سمت کمی سخت تر می رفت.و نکته جالب این بود که چاق این بار خودش اتحاد و تجزیه یک جمله مشترک را کامل یاد گرفت و حل کرد و همانجا به لاغر گفتم که می شود حتی به نظر سخت ترین مطلب را خیلی ساده یاد داد.
امتحان خرداد چاق تجدید شد و نه من و نه لاغر نتوانستیم کاری برایش انجام دهیم.و او با تک ماده یا همان تبصره رفت تا در هنرستان مکانیکی بخواند و مطمئنم که در آنجا به خاطر علاقه ای که داشت خودش بلوتوث مبدا می شد.

فرهان

 

سه ردیف آخر سمت چپ کلاس  همیشه در قرق او  و  نوچه هایش بود. تیمش کامل بود و خودش هم همیشه رهبری آنها را بر عهده داشت. چندین بار به خاطر دعواهایی که در زمان زنگ تفریح راه انداخته بود مورد مؤاخذه قرار گرفته بود و حتی یک بار هم کار به مرز اخراج کشیده بود.

 

همه دبیران از دستش به امان بودند و روزی نبود در دفتر صحبت از او و کارهایش نباشد. ولی با تمام این اوصاف در کلاس من هیچ کاری نمی کرد و تا به حال هیچ برخوردی با او نداشتم. شاید درس ریاضی و سخت بودنش باعث شده بود در کلاس من حرفی برای گفتن نداشته باشد.

 

از سه تا آزمونی که تا نوبت اول گرفته بودم نمره بیشتر از سه نگرفته بود و تکالیفش را هم یکی در میان انجام می داد. اواخر آبان بود که به خاطر نداشتن کتاب و ننوشتن تمرین بیرونش انداختم و شرط کردم تا اولیای ش نیامده اند راهش ندهم. شاید آوردن پدر یا مادرش به مدرسه کمی موثر افتد.

 

مادرش به مدرسه آمد و چشمانش گریانش خبر از اوضاع زندگی بسیار بد می داد. تا خواستم از وضعیت درسی فرهان برایش بگویم که به زحمت چشمانش را خشک کرد و گفت :من چه کار کنم با این چهار تا بچه ؟آخر دست تنها مگر می شود بار اینها را به دوش کشید. آن پدر نامرد فلان فلان شده اش هم که شش ماه است همه ما را رها کرده و هیچ خبری از او نیست. چقدر لباس مردم را بشویم و راه پله تمیز کنم تا شکم اینها سیر شود.

 

ساکت ماندم و هیچ برای گفتن نداشتم. پیش خودم فکر کردم این بچه ریاضی به چه دردش می خورد باید برود کار کند تا حداقل بار خودش را از دوش مادرش بردارد. گاهی اوقات درس خواندن اصلاً مهم نیست و باید به کارهای دیگری پرداخت. چیزی که خیلی عذابم می داد این بود که هیچ کاری از دستم بر نمی آمد، نه برای خانواده اش نه حتی برای خود فرهان.

 

نوبت اول در برگه نمره یک گرفت و من هم مستمرش را که سه بود، شش رد کردم و در کل با نمره سه و نیم در درس ریاضی تجدید شد. در نگاهش هیچ نگرانی ای نمی دیدم و همین بیشتر نگرانم می کرد.همیشه با نوچه هایش بود و شده بود گنده لات مدرسه، نمی دانستم چه کنم و چه برخوردی با او داشته باشم. فقط یک بار در زمان خارج شدن از کلاس که تنها دیدمش به او گفتم. این حلقه دوستان را بشکن و خودت باش. او هم لبخند معنی داری زد و رفت.

 

قضیه را با دبیر هنر همان کلاس مطرح کردم. از دوستان قدیمی بود و با بچه ها خیلی نزدیک بود و همه هم دوستش داشتند. برخلاف من که خیلی جدی بودم او با بچه ها خیلی مهربانانه رفتار می کرد. همیشه به او حسودی می کردم و وقتی این غبطه خوردنم را به او می گفتم با لبخندی که خاص خودش بود می گفت تو هم کارت درست است. بچه باید یاد بگیرند که انسانها متفاوت هستند و برخوردها و رفتارهای متفاوت دارند. اصلاً یکی مانند تو لازم است تا بچه ها جدی بودن و نظم را هم یاد بگیرند.

 

پی قضیه را گرفت و با مادرش صحبت کرد و کلی هم با فرهان صحبت کرد. ولی من در کلاس و امتحانات هیچ تغییری در او نمی دیدم. آخرین باری که مادرش به مدرسه آمد اواخر اسفند بود. با یاس کامل گفتم که از دست من کاری بر نمی آید و او هم آه بلندی از نهادش برخاست. فرهان را صدا کردم و به او فقط یک جمله گفتم که کمی به فکر مادرت باش و حداقل درس نمی خوانی برو جایی کارگری کن تا حداقل کمک خرج خانه باشی.

 

بعد از تعطیلات عید نیامد ، غیبت هایش زیاد شده بود و حدس زدم که ترک تحصیل کرده باشد ،ولی اول اردیبهشت بود که در کلاس وقتی حضور غیاب کردم صدای حاضر گفتنش را از طرف دیگر کلاس شنیدم. وقتی به چهره اش نگاه کردم نوع نگاهش عوض شده بود .چشمانش جور دیگری شده بود. از نظر بدنی لاغر شده بود ولی با چشمانش خیلی تیز شده بود.

 

امتحان اردیبهشت را در ناباوری ۹ شد و جلسه آخر سال بود که برای اولین بار پیشم آمد و از من درخواست عجیبی کرد. از او امتحان بگیرم ، ولی من تمام امتحاناتم را گرفته بود .وقتی از او پرسیدم چرا؟ در جوابم گفت :می خواهم نمره مستمرم بالا برود تا شاید بتوانم نمره کم نوبت اول را جبران کنم.

 

در چهره اش همتی وصف ناپذیر می دیدم، دلم نیامد دلش را بشکنم و همانطور که داشتم در دفتر نمره ام موارد تدریس شده را می نوشتم به او گفتم در امتحان نوبت نمره بالای دوازده بیاوری مستمر را خودم درست می کنم تا قبول شود. وقتی سرم را بلند کردم  داشت از در کلاس بیرون می رفت.

 

روز امتحان نوبت خودم به سر جلسه رفتم تا اتفاق خاصی رخ ندهد. جلسه با صحت و سلامت برگزار شد. وقتی به خانه رسیدم قبل از هر کاری سریع رفتم و برگه او را پیدا کردم و تصحیح کردم سیزده و نیم شد. مستمرش را حساب کردم شد هشت و همین باعث شد خیلی به فکر فرو بروم. چه کنم باید مستر حدود سیزده می شد تا با نمره نوبت اول به حدنصاب برسد و با این وضع باید پنج نمره به مستمر اضافه می کردم.

 

تا به حال همه چیز را دقیق حساب می کردم و در نهایت در حد نیم نمره آن هم برای رند شدن به دانش آموزان کمک می کردم ولی حالا پنج نمره بود و کار کمی سخت تر. پیش خودم گفتم دانش آموزی ی که سه را به سیزده رسانده را باید کمک کرد به همین خاطر برای اولین بار در عمر کاری ام مستمر را سیزده رد کردم و فرهان در ریاضی قبول شد.

 

روز آخر امتحانات بود که فرهان و مادرش که مدتها منتظر من بودند وارد دفتر شدند و با چهره هایی که از نگرانی لبریز بود جویای نمره ریاضی شدند.

 

باز برای اولین بار با فرهان دست محکمی دادم و به پشتش زدم و گفتم حالا شدی «فرمان» .منظورم را نفهمید و وقتی گفتم قبول شده ای چنان دستم را فشار داد که احساس درد کردم .مادرش هم به گریه افتاد و این صحنه چنان تاثیر برانگیز بود که من هم داشتم تحت تاثیر قرار می گرفتم.

 

امیدوارم سالهای بعد نیز همچنین با همت برزگش،مشکلات را یکی پس از دیگری از پیش پای خود بردارد.