تراکتور

چند سالی است که فقط دو روز در هفته به مدرسه روستایی نزدیک شهر می روم و مابقی را در زندگی ماشینی شهری غرق شده ام. در شهر ،جمعیتی که با عجله راه می روند و ماشین هایی که فقط دود تولید می کنند و پر سرو صدا عبور می کنند و مردمی که فکر می کنند با این ماشینها زودتر به مقصد می رسند ،چیزی برایم نگذاشته است.
دلم خوش است به روزهای شنبه و دوشنبه که وقتی از مدرسه تعطیل می شوم پیاده مسیر جاده را بگیرم و تا روستای مجاور بروم و مخصوصاً سوار ماشین نشوم و از این محیط تا حد امکان انرژی کسب کنم.
دیروز بعد از ظهر وقتی از مدرسه خارج شدم ،هوا دلش گرفته بود و منتظر بهانه ای بود تا اشکهای ش شروع به باریدن بگیرد. پیاده به راه افتادم و دلداری اش می دادم تا بغضش باز نشود و مرا خیس نکند. ولی تازه حرف هایم آغاز شده بود که قطرات باران را روی گونه هایم احساس کردم.
نگاهی به آسمان انداختم و گفتم حقا که در لطافت طبعت هیچ خلاف نیست. فکر کنم کمی مراعاتم را می کرد. چون قطرات آب به قدری ریز بودند که همچون پودر بر من افشانده می شدند.
هوا حالت خاصی پیدا کرده بود ،به شدت در حال حظ بردن از آن بودم و قصد کردم هرچه ماشین آمد سوار نشوم .بعد از مدتی یکی آمد و تا خواست ترمز کند با دست اشاره کردم و رفت. خیس شدن زیر این باران آنهم در یک راه روستایی با مناظری زیبا و بدیع بسیار لذت بخش است.
تا روستای مجاور چیزی نمانده بود که صدای جیغ کشیدن دنده ی تراکتوری را که از پشت سر م شنیدم مرا وادار به ایستادن کرد. نزدیکتر که شد ترمز شدید ی گرفت و درست کنار من توقف کرد. وقتی به چهره راننده نظر انداختم ،لبخندش شدت چین و چروک های صورتش را چنان بیشتر کرده بود که می شد با آن پرتره ای زیبا ساخت.
با همان لهجه روستایی گفت: پسر جان زیر این باران خیس می شوی بیا بالا تا جایی برسانمت. در صدم ثانیه رفتم به ده پانزده سال قبل و روستا و تراکتور و. . . با جان و دل قبول کردم و روی سپر چرخ عقب که دستگیره ای هم نداشت نشستم و محکم صندلی راننده را گرفتم چون تجربه به من ثابت کرده بود که در مسیر تکان های سختی در پیش خواهیم داشت.
تراکتور که کاملاً مشخص بود از زمین شالی آمده بود و خبری از رنگ قرمز زیبایش نبود و همه جایش به رنگ خاک بود. راننده که پیرمردی بود با یک لباس بارانی و چکمه ای که تا زانوانش بالا آمده بود و من هم با کت و شلوار مشکی و کیفم، صحنه ای طنز به وجود آورده بود. شده بودیم نمادی از تقابل سنت و مدرنیسم.
کاملاً حال و هوای روستا در من حلول کرد و برگشتم حدود پانزده سال قبل. به یاد زمانی افتادم که با دیدن یک تراکتور خوشحالی وصف ناپذیری به ما دست می داد. در آن زمان یکی از بهترین وسایل نقلیه ما همین تراکتور بود. به قول حسین علاوه بر وسیله نقلیه ،وسیله ای بود برای دفع سنگهای کلیه!
دانه های باران با سرعت به صورتم برخورد می کرد و تکان های تراکتور نیز بالا و پایینم می انداخت. چهره درهم پیرمرد روستایی هم که به سختی در حال هدایت این تراکتور فرسوده بود ، منظره را کامل کرده بود و لذتی بس عظیم می بردم. وقتی از میان مزارع می گذشت و سبزی و زردی مزرعه ها را می دیدم چشمانم آرام می گرفت و جانم آسایش می یافت.
نمی دانم چند دقیقه روی تراکتور بودم و اصلاً مکان را هم فراموش کرده بودم و در دنیای خودم بودم که نگاه متعجّبانه پیرمرد که نمی دانست چرا پیاده نمی شوم مرا به خود آورد .سریع خود را جمع و جور کردم و با تشکری از او خداحافظی کردم.
درابتدای شهر، ترافیک سنگین و صدای بوق ممتد ماشین ها مرا از آن حال خوش بیرون آورد ولی هنوز وقتی چشمانم را می بستم روی تراکتور بودم.و اصلاً هم دوست نداشتم تا آنها را باز کنم ولی نهیب راننده تاکسی تمام دنیایم را فروریخت و دوباره در تاریکی شهر گم شدم.

سکه

با نیما قرار گذاشته بودیم که هرچه سکه پانصد تومانی به دستمان برسد آن را در قلکش بیاندازیم. نمی دانم چند وقت از این تصمیم مان گذشت که در عصر یک روز شهریوری قلکش را آورد و با لبخندی گفت : پر شده بشکنیدش.اولش باورم نشد ولی وقتی قلک را گرفتم از وزنش فهمیدم که راست می گوید.
قلک را طی مراسم خاصی شکستیم و فرش پر شد از سکه های نقره ای پانصد تومانی، من و نیما برای مرتب کردن این همه سکه شروع به کار کردیم و قرار بر این شد که ده تا ده تا جدا کنیم. بماند که چقدر وقتمان سر همین کار گرفته شد و تازه وقتی به بسته های ده تایی که نیما همه شان را با ظرافت خاصی مرتب کرده بود نگاه کردیم شمارش همین ها هم داستانی داشت.
کلاً سی و هشت بسته ده تایی شد و سه تا هم جدا ماند، آن سه تا را کنار گذاشتیم و این یعنی سی و هشت تا پنج هزار تومان و در کل مبلغ یکصد و نود هزار تومان .وقتی به این همه سکه نظر انداختم و ارزش آن را کمتر از دویست هزارتومان دیدم دانستم که در دوران ما سکه ها چقدر بی ارزش شده اند . سکه هایی که در اصل پنج هزار ریال هستند .سکه هایی که سه تا صفر دارند ولی صفرهایشان دیگر قدرتی ندارد.
همه را در کیسه ای ریختم و به نیما گفتم که فردا به بانک خواهم رفت و در حسابی که به نامت گشوده ام خواهم ریخت. اخمانش را در هم کشید و گفت :مگر قول نداده ای که با این پولها برایم تبلت بخری.بانک که تبلت نمی دهد.نگاهش کردم و نتوانستم بگویم که این روزها با اینهمه سکه که جمع کرده ای گوشی دکمه ای هم نمی توان خرید.
کمی تامل کردم و گفتم که من قول داده ام که در تابستان کلاس سوم برایت تبلت بخرم و این یعنی تابستان سال بعد، تا آن موقع این پولهایت در بانک می ماند و هرچه بازهم جمع کردی رویش می گذارم و خودم هم به آن اضافه می کنم تا یک تبلت خوب برایت بخرم. غرغرکنان زیرلب گفت ایکس باکس را گفتی که خیلی گران شده و مرا به تبلت راضی کردی حالا می گویی سال بعد.
حدود ساعت یازده بود که کیسه سکه ها را برداشتم و به سمت بانک به راه افتادم.به واقع خیلی سنگین بود دستانم خسته می شد.بانک هم که بسیار شلوغ بود و وقتی برگه نوبت را گرفتم هشتاد و پنج نفر در صف بودند.فیش را گرفتم و با احتساب ده هزارتومانی که به سکه ها افزودم مبلغ دویست هزارتومان را ثبت کردم.حدود یک ساعت طول کشید تا نوبت من شد .
به مقابل گیشه رفتم و فیش را به همراه کیسه سکه به متصدی بانک تحویل دادم. نگاه معنا داری به من انداخت و گفت اینهمه سکه را از کجا آورده ای. لبخندی زدم و گفتم اختلاس کرده ام و می خواهم حالا آنها را بشویم. منتظر لبخندش به خاطر این طنز بودم که با اخم گفت ما نمی توانیم این سکه را از شما بگیریم .به مخزن بروید. گفتم برادر عزیز اینجا مگر بانک نیست و کار شما مگر با پول نیست؟ با سر جواب مثبت داد .من هم گفتم که مگر سکه پول نیست؟ در ادامه، کار داشت به جاهای باریک می کشید که کوتاه آمدم و به مخزن رفتم.
متصدی آن با لبخند ملیحی گفت حساب ها را بسته ام و بروید فردا صبح اول وقت بیایید تا کارتان را راه بیندازم. بسیار عصبانی شده بودم ولی خودم را کنترل کردم و گفتم خوب اینها هم کارمند هستند و کارشان حساب و کتاب دارد. کیسه سکه به دست از بانک خارج شدم.وقتی سوار تاکسی شدم تا زمانی که تکمیل شود و به راه افتد فکری به ذهنم خطور کرد.پیاده شدم و به سمت رانندگانی که در ایستگاه جمع بودند رفتم و به آنها گفتم که کلی سکه دارم که به کارتان می آید .ولی چنان سرد با من برخورد کردند که دانستم اینجا هم سکه هایم ارزشی ندارد.
صبح روز بعد اول وقت به بانک رفتم و وقتی به مقابل باجه مخزن رسیدم خبری از متصدی آن نبود . پیگیر شدم که نگهبان بانک گفت تا آخر هفته مرخصی دارد. بروید هفته بعد بیایید. به هر باجه ای رفتم هیچ کس این سکه ها را نپذیرفت .معاون بانک را یافتم و از او خواستم که کمکم کند و او نیز سرباز زد. مانده بودم در این بانک که برجی است با عظمت نمی شود دویست هزار تومان سکه را به حساب ریخت.
هفته بعد شنبه اول وقت به بانک رفتم .وقتی مقابل باجه خزانه رسیدم صفی بود شامل سه نفر و من هم به همان صف پیوستم. پیش خودم خوشحال بودم که امروز از این سکه ها خلاصی خواهم یافت و خدا را شکر زیاد هم شلوغ نیست. ولی وقتی به نفرات صف نگاه کردم چشمان از تعجب باز ماند. نفر اول پیرزنی بود به شدت فرتوت که به زحمت روی صندلی نشسته بود و کیسه ای داشت پر از سکه و اسکناس.از بیست تومانی گرفته تا هزار تومانی، انقدر زیاد بود و درهم که متصدی بانک مجبور بود کلی زمان صرف فقط مرتب کردن آنها بکند.
نفر دوم مردی بود که لباسی ژنده بر تن که یک پا نداشت و با عصا ایستاده بود، در دست او هم کیسه ای بود پر از پول خرد، نفر سوم هم خانمی بود با لباس های پاره که کودک نوزادی در آغوش داشت که کودک همچون افراد بیهوش در خواب عمیقی به سر می برد.
صف عجیبی بود و چقدر با باقی باجه ها متفاوت بود. متصدی در حال جدا کردن پول ها بود که نفر دوم شروع به اعتراض کرد و گفت هروقت من می آیم می گویی پولها را جدا کن وگرنه قبول نمی کنم ولی حالا داری مال این پیرزن را درهم و برهم قبول می کنی. متصدی باجه هم شروع که به جواب دادن که این بنده خدا نمی تواند و باید کمکش کنم که صدای مرد بالاتر رفت و گفت این را که می بینی از من بیشتر درمی آورد ،دلت برایش نسوزد، میدان مرکزی شهر در قرق او و دارودسته اش است. پیرزن که پشتش خمیده بود چنان زبان به دشنام گشود که جا خوردم. کار بالا کشید و رئیس بانک آمد و نگهبانان رسیدند و معرکه ای شد و من آرام خودم را از صف جدا کردم و گوشه ای بر روی صندلی نشستم.
اینان همه گدا بودند و آمده بودند تا پول های خردشان را به اسکناس های درشت مبدل کنند.با دخالت پلیس بانک، اوضاع آرام شد و آن مرد را به گوشه ای هدایت کردند و در همین حین متصدی باجه از دور مرا صدا زد، با ترس جلو رفتم .تا خواستم چیزی بگویم خودش گفت پول خردهایت را بیاور ، شانس من بدبخت است که باجه ای را به من داده اند که سروکارش با یک عده گدا و آدم های نرخاشیده است.
کیسه سکه های مرا گرفت و از زیر میزش یک ترازوی دوکفه ای کوچک آورد. بیست تا از سکه ها را شمرد و در یک کفه تراوز ریخت و با توزین طرف دیگر را تنظیم کرد و همه را دوباره به کفه اول ریخت.با این کار بیست هزار تومان را جدا کرد. سپس هر بار کفه دوم را پر می کرد و بعد از توزین ،تمام سکه های داخل کفه را در یک پاکت کوچک می ریخت و کنار می گذاشت و با این شیوه خیلی سریع کل سکه ها را شمرد و فیش واریزی مرا هم گرفت و پول را به حساب واریز کرد.
از اینکه خیلی سریع کارم را راه انداخت از او تشکر کردم و ضمناً به خاطر روش بسیار جالبش برای شمردن پول ها هم از او تعریف کردم.سری تکان داد و گفت کدام جذابیت ، سالهاست که کارم همین است و دیگر خسته شده ام.
من هم در این واقعیت غرق شدم که در بعضی شغل ها چقدر ممکن است دو همکار که در کنار هم باشند کارشان متفاوت باشد. یکی سکه های گدایان را بگیرد و یک قدم آن طرف تر میلیاردی جابجا شود.

پدر

سال آخر خدمتش بود .تمام موهای سرش سپید شده بود ولی از ما جوان ها بسیار شاداب تر به نظر می رسید و همیشه با سبیل های چخماقی اش بازی می کرد.دبیر علوم اجتماعی بود و در کارش بسیار دقیق.هر وقت به قیافه اش نگاه می کردم نا خداگاه به یاد عکس های پادشاهان در کتاب تاریخ می افتادم.
یک هفته ای بود که مدرسه نیامده بود.از مدیر علت را جویا شدیم.بیمار بود و در بیمارستان بستری بود.با جمعی از همکاران هماهنگ کردیم و به عیادتش رفتیم.آرام بر روی تخت بیمارستان نگاهش در افق محو بود که با دیدن ما بسیار خوشحال شد. با وجودی که درد، چین و چروک های پوستش را بیشتر کرده بود به ما لبخندی زد و آرام شروع به صحبت کرد و از بچه های مدرسه می پرسید. دخترش مانند پروانه به دور پدرش می چرخید و حواسش به همه چیز بود.
به سختی می شد صدایش را شنید ولی از میان گفته هایش دانستیم که کلیه اش را از دست داده و مجبور به دیالیز است .همکاران جهت تلطیف جو شروع به گفتن لطیفه و خنداندن او کردند. همینکه خنده بر لبانش نقش می بست ما هم خوشحال می شدیم و دخترش هم که کنارش بود لبخندی می زد تا کمی از غم جانکاهی که سختی تحملش را می شد از چهره اش دید را بکاهد.
دختر از پدرش اجازه خواست تا اندکی او را تنها بگذارد و برود تا پرستار را جهت تعویض سرم خبر کند.و زمان رفت و برگشتش هم به یک دقیقه نکشید.پدر آرام به او گفت:دانشگاه نمی روی؟دختر با اشاره سر پاسخ منفی داد و داروهای پدر را آماده کرد. بغض در گلوی دختر هر لحظه آماده ترکیدن بود.
در همان مدت کوتاهی که در کنارش بودیم رسیدگی این دختر به پدرش بیمارش بسیار چشمگیر بود.اینگونه ندیده بودیم که فرزند در خدمت پدر باشد، با این دقت و این همه احساس.احسنت به این فرزند که کمر به خدمت پدر نهاده است.

بعدها دانستم علت آنهمه محبت و توجه دختر نسبت به پدر چیست. دختر سالهاست با کلیه اهدایی پدرش زندگی می کند.

بلوتوث

همان جلسه اول سال توجه مرا به خودشان جلب کرده بودند. یکی قدش در حدود صد و هشتاد سانتیمتر بود و وزنش حدود نود کیلوگرم و دیگری قدش حدود صد و پنجاه و وزنش حدود چهل کیلو گرم ولی هردو در کنار هم در میز آخر می نشستند. و جالب این بود که خیلی هم کم با صحبت می کردند.
در ذهنم برایشان اسم چاق و لاغر را گذاشته بودم ولی هیچگاه بر زبان نیاوردم.در آزمون ورودی چاق پنجاه درصد نمره آورد و لاغر صد درصد و این در همان ابتدا نشان از این می داد درسشان بد نیست ولی کل کلاس اصلاً خوب نبود و میانگین آزمون ورودی زیر سی درصد بود .در مهر ماه هر کدام را یک بار پای تخته آوردم که خوب جواب دادند و هر دو نمره کامل گرفتند.پیش خودم فکر می کردم این دو تا را امسال می شود خوب رویشان کار کرد و نتیجه خوب رفت.
اولین امتحان بیست نمره ای که از دو فصل اول کتاب بود را اوایل آبان گرفتم و جالب این بود که لاغر شد بیست ولی چاق شد دوازده ، بعد از اینکه برگه ها را به بچه ها دادم کمی صحبت کردم چون اوضاع کلاس اصلاً خوب نبود و نمرات خیلی کم بود فقط یک بیست داشتم و سه چهار تا شانزده و هفده و دو سه تا دوازده سیزده و حدود بیست تا نمره زیر ده.
در یکی از جلسات حل تمرین که لاغر غایب بود، چاق را پای تخته فرستادم و در کمال تعجب هیچ چیزی ننوشت و هیچ چیز هم نمی گفت .هرچه پرسیدم فقط سکوت بود و سکوت.مانده بودم چه کنم چون سوالی که به او افتاده بود سخت نبود و خیلی هم ساده بود.سرش پایین بود هیچ نمی گفت وقتی نشست و من هم نمره را گذشتم یکی از بچه ها از ته کلاس گفت که نیست. سرم را بلند کردم و گفتم بله؟! و دیگر هیچ صدایی نیامد.
امتحان بعدی را که می خواستم از آنها بگیرم طبق روال همیشگی ام که در امتحانات چرخش افراد را اجرا می کردم. سرمیز های سمت راست را با سرمیزهای سمت چپ کلاس جا به جا کردم. امتحان تمام شد و وقتی برگه ها را تصحیح کردم. لاغر شد نوزده و در کمال تعجب چاق شد شش .فکر کردم شاید اتفاقی برای این دانش آموز افتاده است به همین خاطر در جلسه بعد وقتی برگه اش را دادم از او خواستم آخر کلاس بماند تا با او صحبت کنم.شاید بتوانم مشکل را پیدا کنم.در همین حین هم یکی از بچه ها از آخر کلاس گفت .کنارش نبود. بازهم نتوانستم چیزی بفهمم.
امتحان بعدی باز هم چرخش را انجام دادم و این بار سمت دیوارها را عوض کردم که برای اولین بار بود که چاق اعتراض کرد که چرا جاها را عوض می کنید. به او نگاه کردم و گفتم جای تو را که عوض نکرده ام که اعتراض می کنی ،بنشین و امتحانت را بده که این صحبت من با خنده بچه ها همراه شد. سرجلسه حواسم به چاق بود که چه می کند. مثل مرغ پرکنده فقط بال بال می زد و چیز خاصی نمی نوشت.
در خانه وقتی برگه اش را تصحیح کردم شد سه .مانده بودم چرا و داشتم فکر می کردم ، خانم که در آشپزخانه بود متوجه من شد و پرسید چه شده است؟ داستان را برایش گفت و او هم لبخندی زد وگفت شاید لاغر ،چاق را ساپورت می کند و وقتی جدایش کردی این ارتباط قطع شده و همه چیز چاق به هم ریخته، ما از موارد در ابتدایی زیاد داریم.تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است و آن نبود و کنارش نیست هایی را که بچه ها می گفتند ،منظورشان چه بود.
نوبت اول چاق با نمره حدود هفت تجدید شد و لاغر هم با نمره نوزده نفر اول شد. در اولین جلسه نوبت دوم رو به چاق کردم و گفتم سعی کن روی پای خودت بایستی و محتاج دیگران نباشی، نگاهی به من کرد و گفت دیگران محتاج منند و من با کسی کار ندارم ،که همه بچه ها خندیدند.
روز حل تمرین چاق را فرستادم پای تخته و خودم رفتم جای او نشستم، یعنی کنار لاغر، بنده خدا هرچه کرد نتوانست چیزی به چاق برساند و چاق هم پای تخته کاملاً گیر کرده بود. مخصوصاً از آنجا بلند شدم و رفتم خودم را در حد چند ثانیه با دفتر نمره مشغول کردم و وقتی سرم را بلند کردم چاق فقط جواب تمرین را نوشته بود ، بدون راه حل و کاملاً درست.نگاهی به او انداختم و گفتم بلوتوث خوب عمل میکنه فقط از این به بعد باید حواسم باشد که بلوتوث مبدا را خاموش نگه دارم چون بلوتوث مقصد همیشه روشن است.یا بهتر این است که فاصله تان را زیاد کنم.
خودش هم خنده اش گرفته بود .همان پای تخته درد دلش باز شد و گفت از ریاضی هیچ نمی فهمد ولی سالهاست که در مکانیکی برادرش کار می کند و خیلی از ماشین سرش می شود. وقتی به دستهایش نگاه کردم حرف هایش را در مورد کارش تایید کردم.به من گفت آقا اجازه می خواهیم به هنرستان برویم و رشته مکانیک بخوانیم . تشویقش کردم ولی به او گفتم که آنجا هم ریاضی هست و باید ریاضی بلدباشی.غرغری کرد و رفت و نشست.
به لاغر هم گفتم می دانم می خواهی کمک کنی ولی اینگونه درست نیست. به او گفت به جای ماهی ،ماهیگیری را به او یاد بده. در جوابم گفت که چاق حتی ابتدایی ترین چیزها را نمی داند چه برسد به ریاضی نهم. به او گفتم از ساده ی ساده شروع کن. مطمئن باش یاد می گیرد.
جلسه بعد که درس اتحاد و تجزیه بود برای چهار جلسه خودم فعالیت و کاردرکلاس و تمرین تهیه کردم و به جای کتاب به آنها دادم. اصول و اهداف رعایت شده بود ولی مثال ها و تمرین ها خیلی ساده بود و با شیبی کاملاً ملایم به سمت کمی سخت تر می رفت.و نکته جالب این بود که چاق این بار خودش اتحاد و تجزیه یک جمله مشترک را کامل یاد گرفت و حل کرد و همانجا به لاغر گفتم که می شود حتی به نظر سخت ترین مطلب را خیلی ساده یاد داد.
امتحان خرداد چاق تجدید شد و نه من و نه لاغر نتوانستیم کاری برایش انجام دهیم.و او با تک ماده یا همان تبصره رفت تا در هنرستان مکانیکی بخواند و مطمئنم که در آنجا به خاطر علاقه ای که داشت خودش بلوتوث مبدا می شد.

فرهان

 

سه ردیف آخر سمت چپ کلاس  همیشه در قرق او  و  نوچه هایش بود. تیمش کامل بود و خودش هم همیشه رهبری آنها را بر عهده داشت. چندین بار به خاطر دعواهایی که در زمان زنگ تفریح راه انداخته بود مورد مؤاخذه قرار گرفته بود و حتی یک بار هم کار به مرز اخراج کشیده بود.

 

همه دبیران از دستش به امان بودند و روزی نبود در دفتر صحبت از او و کارهایش نباشد. ولی با تمام این اوصاف در کلاس من هیچ کاری نمی کرد و تا به حال هیچ برخوردی با او نداشتم. شاید درس ریاضی و سخت بودنش باعث شده بود در کلاس من حرفی برای گفتن نداشته باشد.

 

از سه تا آزمونی که تا نوبت اول گرفته بودم نمره بیشتر از سه نگرفته بود و تکالیفش را هم یکی در میان انجام می داد. اواخر آبان بود که به خاطر نداشتن کتاب و ننوشتن تمرین بیرونش انداختم و شرط کردم تا اولیای ش نیامده اند راهش ندهم. شاید آوردن پدر یا مادرش به مدرسه کمی موثر افتد.

 

مادرش به مدرسه آمد و چشمانش گریانش خبر از اوضاع زندگی بسیار بد می داد. تا خواستم از وضعیت درسی فرهان برایش بگویم که به زحمت چشمانش را خشک کرد و گفت :من چه کار کنم با این چهار تا بچه ؟آخر دست تنها مگر می شود بار اینها را به دوش کشید. آن پدر نامرد فلان فلان شده اش هم که شش ماه است همه ما را رها کرده و هیچ خبری از او نیست. چقدر لباس مردم را بشویم و راه پله تمیز کنم تا شکم اینها سیر شود.

 

ساکت ماندم و هیچ برای گفتن نداشتم. پیش خودم فکر کردم این بچه ریاضی به چه دردش می خورد باید برود کار کند تا حداقل بار خودش را از دوش مادرش بردارد. گاهی اوقات درس خواندن اصلاً مهم نیست و باید به کارهای دیگری پرداخت. چیزی که خیلی عذابم می داد این بود که هیچ کاری از دستم بر نمی آمد، نه برای خانواده اش نه حتی برای خود فرهان.

 

نوبت اول در برگه نمره یک گرفت و من هم مستمرش را که سه بود، شش رد کردم و در کل با نمره سه و نیم در درس ریاضی تجدید شد. در نگاهش هیچ نگرانی ای نمی دیدم و همین بیشتر نگرانم می کرد.همیشه با نوچه هایش بود و شده بود گنده لات مدرسه، نمی دانستم چه کنم و چه برخوردی با او داشته باشم. فقط یک بار در زمان خارج شدن از کلاس که تنها دیدمش به او گفتم. این حلقه دوستان را بشکن و خودت باش. او هم لبخند معنی داری زد و رفت.

 

قضیه را با دبیر هنر همان کلاس مطرح کردم. از دوستان قدیمی بود و با بچه ها خیلی نزدیک بود و همه هم دوستش داشتند. برخلاف من که خیلی جدی بودم او با بچه ها خیلی مهربانانه رفتار می کرد. همیشه به او حسودی می کردم و وقتی این غبطه خوردنم را به او می گفتم با لبخندی که خاص خودش بود می گفت تو هم کارت درست است. بچه باید یاد بگیرند که انسانها متفاوت هستند و برخوردها و رفتارهای متفاوت دارند. اصلاً یکی مانند تو لازم است تا بچه ها جدی بودن و نظم را هم یاد بگیرند.

 

پی قضیه را گرفت و با مادرش صحبت کرد و کلی هم با فرهان صحبت کرد. ولی من در کلاس و امتحانات هیچ تغییری در او نمی دیدم. آخرین باری که مادرش به مدرسه آمد اواخر اسفند بود. با یاس کامل گفتم که از دست من کاری بر نمی آید و او هم آه بلندی از نهادش برخاست. فرهان را صدا کردم و به او فقط یک جمله گفتم که کمی به فکر مادرت باش و حداقل درس نمی خوانی برو جایی کارگری کن تا حداقل کمک خرج خانه باشی.

 

بعد از تعطیلات عید نیامد ، غیبت هایش زیاد شده بود و حدس زدم که ترک تحصیل کرده باشد ،ولی اول اردیبهشت بود که در کلاس وقتی حضور غیاب کردم صدای حاضر گفتنش را از طرف دیگر کلاس شنیدم. وقتی به چهره اش نگاه کردم نوع نگاهش عوض شده بود .چشمانش جور دیگری شده بود. از نظر بدنی لاغر شده بود ولی با چشمانش خیلی تیز شده بود.

 

امتحان اردیبهشت را در ناباوری ۹ شد و جلسه آخر سال بود که برای اولین بار پیشم آمد و از من درخواست عجیبی کرد. از او امتحان بگیرم ، ولی من تمام امتحاناتم را گرفته بود .وقتی از او پرسیدم چرا؟ در جوابم گفت :می خواهم نمره مستمرم بالا برود تا شاید بتوانم نمره کم نوبت اول را جبران کنم.

 

در چهره اش همتی وصف ناپذیر می دیدم، دلم نیامد دلش را بشکنم و همانطور که داشتم در دفتر نمره ام موارد تدریس شده را می نوشتم به او گفتم در امتحان نوبت نمره بالای دوازده بیاوری مستمر را خودم درست می کنم تا قبول شود. وقتی سرم را بلند کردم  داشت از در کلاس بیرون می رفت.

 

روز امتحان نوبت خودم به سر جلسه رفتم تا اتفاق خاصی رخ ندهد. جلسه با صحت و سلامت برگزار شد. وقتی به خانه رسیدم قبل از هر کاری سریع رفتم و برگه او را پیدا کردم و تصحیح کردم سیزده و نیم شد. مستمرش را حساب کردم شد هشت و همین باعث شد خیلی به فکر فرو بروم. چه کنم باید مستر حدود سیزده می شد تا با نمره نوبت اول به حدنصاب برسد و با این وضع باید پنج نمره به مستمر اضافه می کردم.

 

تا به حال همه چیز را دقیق حساب می کردم و در نهایت در حد نیم نمره آن هم برای رند شدن به دانش آموزان کمک می کردم ولی حالا پنج نمره بود و کار کمی سخت تر. پیش خودم گفتم دانش آموزی ی که سه را به سیزده رسانده را باید کمک کرد به همین خاطر برای اولین بار در عمر کاری ام مستمر را سیزده رد کردم و فرهان در ریاضی قبول شد.

 

روز آخر امتحانات بود که فرهان و مادرش که مدتها منتظر من بودند وارد دفتر شدند و با چهره هایی که از نگرانی لبریز بود جویای نمره ریاضی شدند.

 

باز برای اولین بار با فرهان دست محکمی دادم و به پشتش زدم و گفتم حالا شدی «فرمان» .منظورم را نفهمید و وقتی گفتم قبول شده ای چنان دستم را فشار داد که احساس درد کردم .مادرش هم به گریه افتاد و این صحنه چنان تاثیر برانگیز بود که من هم داشتم تحت تاثیر قرار می گرفتم.

 

امیدوارم سالهای بعد نیز همچنین با همت برزگش،مشکلات را یکی پس از دیگری از پیش پای خود بردارد.