تا خانه(۲)

فکر نمی کنم سرعت سیر ما در این جاده خاکی بیشتر از چهل و پنج کیلومتر بر ساعت باشد.نیروی گریز از مرکزی که سر هر پیچ بر من وارد می شد آنقدر زیاد بود که بر اصول فیزیک هم شک کردم. با این سرعت کم چرا اینقدر این نیرو زیاد است ؟ همه ی اینها یک طرف هوای داخل مینی بوس داستانی دگر برای خود داشت.
همه جای ماشین را که نگاه می کردی روزنه ای بود و از همان جا گرد و غبار مستقیم وارد ماشین می شد.هوای داخل مینی بوس کاملاً شبیه قهوه خانه هایی بود که در فیلم ها دیده بودم که از دود جایی را نمی شد دید.آرام آرام ورود این غبار را به بینی ام احساس کردم و شروع کرده به سرفه و عطسه کردن.پیرمردی که کنارم نشسته بود پرسید چه شده پسرم.گفتم گرد و خاک وارد حلقم شده.نگاهی به من انداخت و گفت بیا جای من بنشین اینجا چون سایه است گرد و خاک ندارد تو در آفتاب هستی و آنجا پر گرد خاک است.در آن شرایط و اوضاع فقط نگاهش کردم.
در همین حین دیدم چیزی از همان جلو دارد بین مسافران دست به دست می شود.وقتی به من رسید دیدم بسته کیسه فریزر است.مانده بودم که این دیگر چیست و اینجا چه کاربردی دارد؟پیرمرد کناری ام یکی گرفت و گفت :پسر جان یکی بگیر تو راه لازم می شود. پیش خودم فکر کردم چقدر خوب که در این ماشین اینقدر به بهداشت توجه می کنند و به هر مسافر یک کیسه فریزر می دهند تا زباله هایش را در آن بریزد.
ولی وقتی بیشتر به اطراف نگاه کردم تنها چیزی که در این ماشین رعایت نشده بود بهداشت بود و در هر گوشه ی زباله ای بود،انگار سالهاست این ماشین شسته نشده بود.پس این کیسه فریز چیست؟ داشتم در ذهنم این معما را ورانداز می کردم که حال پیرمرد کنارم به هم خورد و کاملاً به کنه مطلب پی بردم، البته برای این پی بردن هم هزینه ی گزافی پرداختم!!
یک ساعتی که در راه بودیم فقط به این فکر می کردم که چند روز و چند سال باید اینگونه رفت آمد کنم.آیا روزی را خواهم دید که اینجا هم آسفالت شده باشد و بتوان با اتوبوسی تمیز رفت و آمد کرد. غرق در افکار بی سرو ته ام بودم که صدای پیرمرد مرا به خود آورد.ابتدا ترسیدم حدس زدم شاید باز هم می خواهم به کنه موضوع پی ببرم، ولی نه ، فقط اشاره کرد که پیاده شو.اطراف را که نگاه کردم بیابان برهوت بود و اصلاً بک خانه هم نبود، اینجا که شهر نیست پس چرا پیاده شویم.
وقتی پیاده شدم چشمم به چشمه ای افتاد که در کنارش تک درختی بود. آنقدر منظره زیبایی بود که چند لحظه ای همه چیز را فراموش کردم و محو منظره شدم.ولی وقتی بیشتر دقت کردم دیدم همه مسافران مینی بوس در حال تکاندن خود هستند و سپس آبی به سر و صورت خود می زنند. من هم کار های آنها را تقلید کرد و وقتی با آن آب خنک دست و رویم را شستم چنان به حال آمدم که تمام مشکلات تا آن لحظه را فراموش کردم.
این چشمه مکان غبار روبی مسافرانی بود که از روستا به سمت شهر می رفتند ،برایم خیلی جالب بود که در نیمه راه همه پیاده شدند و تمام مراسم را تمام و کمال انجام دادند. چند کیلومتر بعد به جاده آسفالت رسیدیم و سرعت سیر ما افزایش یافت ،البته این افزایش فکر کنم تا حد هفتاد کیلومتر بر ساعت بود.پیچ های جاده خیلی تند بود و همین باعث می شد تا خیلی از مسافران باعث شوند تا من به کنه آن موضوع خیلی پی ببرم.واقعاً از این همه پی بردن خسته شده بودم.
وقتی به شهر رسیدیم ساعت شده بود یازده .حساب کردم من ساعت هفت و نیم سوار مینی بوس شده بودم و سه ساعت و نیم طول کشید تا به شهر برسم. هفتاد تومان کرایه را دادم و پیاده شدم.درست بود که کنار چشمه خودم را تکانده بودم ولی اوضاع نابسامان ظاهری ام را می شد از نگاه رهگذران فهمید. به میدان مرکزی شهر رسیدم و دیدم در مسجد جامع باز است.به قسمت وضوخانه اش رفتم و وقتی قیافه ام را در آینه دیدم نمی دانستم بخندم یا بگریم.
به ایستگاه مینی بوس هایی رفتم که به برای شهری که خانه ما آنجا بود سرویس داشت. برعکس صبح اینجا هیچکس نبود و من اولین مسافری بودم که سوار شدم.کارم شده بود شمردن صندلی های خالی ،هوای گرم و وضعیت من همه دست به دست هم داده بودند که اعصابم کاملاً در حد خاک شیر باشد.ساعت ۱۲به راه افتاد .
خدا را شکر این جاده دیگر مستقیم بود و پیش خودم گفتم با این همه بلایی که سرم آمده حداقل اینجا کمی راحت باشم. ولی بعد از حدود بیست کیلومتر ماجرای این مینی بوس هم شروع شد .هر چند کیلومتر به چند کیلومتر توقف می کرد و مسافر سوار پیاده می کرد.صد رحمت به اتوبوس واحد.
وقتی رسیدم خانه ساعت ۲ بود .مادرم تا اوضاعم را دید بعد از چاق سلامتی و گریه و . . . ، محترمانه مرا به سمت حمام هدایت کرد.

v021

تا خانه(۱)

هفته اول با تمام پستی وبلندی هایش گذشت و سه شنبه زنگ آخر فرا رسید و زمان بازگشت به خانه.از همان صبح  کیفم را هم همراهم آورده بودم تا ظهر که مدرسه تعطیل شد یک راست برگردم،واقعاً دلم برای خانه و مادر و پدرم تنگ شده بود. زنگ آخر به صدا درآمد و با ذوق و شوق فراوان  از همکاران خداحافظی کردم و آمدم سر کوچه مدرسه و ایستادم تا ماشینی بیاید و بروم.

مدیر آخرین نفری بود که از مدرسه خارج شد و تا مرا آنجا دید آمد کنارم ،لبخندی که به لب داشت خبر از چیزهای مشکوکی می داد.دستی به پشتم زد و گفت:پسرم اینجا در این موقع ماشینی به سمت شهر نمی رود،شاید غروب حاج محسن برای پر کردن کپسول های خالی گاز به شهر برود .بیا برویم تا از حاج محسن بپرسم ،اگر می رود همان زمان خبرت کند وگرنه باید صبر کنی و فردا صبح با مینی بوس های روستا به شهر بروی.

فردا صبح ،چشمانم شروع کرد به  چرخیدن،کلی خودم را آماده کرده بودم که حداقل غروب در خانه خودمان در کنار خانواده ام  باشم.با ناامیدی همراهش به راه افتادم.حاج محسن روی سکوی مغازه اش روی یک صندلی زنگ زده نشسته بود و فقط نظاره گر عبور و مرور رهگذران بود ازنوع نشستنش معلوم بود که امروز مشتری زیادی نداشت.گوش هایم را تیز کردم تا شاید خبر خوشی بشنوم ،ولی انگار امروز روز ما نبود.

وقتی از آنها خداحافظی کردم آنقدر حالم بد بود که به جای مسیر خانه دوباره به سمت مدرسه برگشتم،و ناگاه خود را جلوی کوچه مدرسه دیدم.ایستادم و به امتداد جاده خاکی که به درون دره ای می رفت خیره شدم.آن طرف دره روستایی بود که روز اول که به اینجا آمدم با خدابخش تا آنجا را پیاده رفته بودم،همینجا بود که بارقه ای از امید در ذهنم روشن شد و پیاده به سمت روستای مجاور به راه افتادم که شاید آنجا ماشینی گیرم بیاید.

پیاده روی در کوهستان و با آن فراز و نشیب هایش و گذر از دره ای بسیار زیبا حال و هوایم را کمی بهتر کرد.چند دقیقه ای روی پل رودخانه ایستادم و به مناظر اطراف که واقعاً مانند تابلوهایی بسیار زیبا بود خیره شدم.سرازیری ها خوب بود ولی وقتی به سربالایی رسیدم تازه فهمیدم که هنوز آنطور که خدابخش می گفت آماده نشده ام،چون هنوز چند قدمی نرفته بودم که به نفس نفس افتادم،هرطور بود خودم را به بالای مسیر میان بر رساندم و از میان مزارع که هم شخم خورده بود به کنار مزار روستا رسیدم و بعد از پریدن از روی دیوار گلی کوتاه به ابتدای جاده رسیدم.

ساعت حدود یک ونیم بود و آفتاب داغ آزارم می داد،کمی کنار تر از جاده درخت کوچکی بود که به سایه آن پناه بردم.هر چه زمان می گذشت بیشتر اعصابم به هم می ریخت چون هیچ موجود زنده ای هم از مقابلم عبور نمی کرد.تصمیم گرفتم به بالای تپه مشرف به جاده بروم تا دیدم بهتر شود،بالای آن که رسیدم و چشمی به اطراف انداختم، گرد و غبار ی در دوردست توجهم را به خودش جلب کرد،پیش خودم گفت : خدا را شکر آخر ماشین آمد.

سریع به پایین آمدم و آماده در کنار جاده ایستادم تا وقتی ماشین رسید سریع سوار شوم، ولی بعد از گذر نیم ساعت هیچ خبری نشد ،ساعت حدود پنج شده بود خستگی و گرسنگی و از همه بدتر اعصاب خرد توانم را به حداقل رسانده بود،با سری افکنده مسیر بازگشت را در پیش گرفتم و با دلخوری تمام به راه افتادم،از جاده که طولانی تر هم بود برگشتم به امید اینکه شاید وسیله ای گیرم بیایید.

شب را به سختی گذراندم ،چون حسین نبود و صبح برای انجام یک کار اداری رفته بود. صبح ساعت هفت از خانه بیرون زدم و به محل ایستگاه مینی بوس ها رفتم،جمعیت کثیری در کنار دو تا مینی بوس که با همان دید اول کاملاً می شد فرسودگی و از رده خارج بودنشان را فهمید جمع بودند.مینی بوس اول که کاملاً پر بود و در مینی بوس دوم هم با وساطت راننده ردیف آخر نصیبم شد.اولش خوب بود ولی وقتی چهار نفر دیگر کنارم نشستند و راهرو هم  پر شد از مسافر کار کمی سخت به نظر آمد.

از ساعت هفت و نیم تا حدود ساعت هشت صبح مینی بوس با آنهمه مسافر هنوز حرکت نکرده بود وراننده فقط میگفت “بَرشین” یعنی بشین ولی مگر جایی هم بود که کسی بنشیند.تنها جای خالی صندلی خودشبود که آنجاهم کنار دستش یکنفر را سوار کرد.هرچه بود به راه افتاد.

(ادامه  هفته بعد)

 

v020

مدیر مدرسه پسرانه

نوبت صبح شش ساعت  و نوبت عصر هم شش ساعت تدریس آنقدر خسته مان کرده بود که من و حسین به زور خودمان را به خانه رساندیم و ولو شدیم کف اتاق، دو نوبت درس دادن شروع سختی بود برای کسب تجربه معلمی.بعد از مدتی بلند شدم تا برای صرف چای خدمت نعمت برسم چون حسین نه خودش چای می خورد و نه می گذاشت چای درست کنم.

تا از در اتاق خارج شدم با هجوم یاالله عده ای که صدایشان نشان می داد تعدادشان هم زیاد است مواجه شدم،همکاران گرانقدر بودند که آمده بودند خبر ما آش خورها را بگیرند.اولش با اخم جواب سلام شان را دادم و سرم را انداختم پایین و یک راست رفتم پیش نعمت،چایش را خورده بود سماورش هم هیچ بخاری نداشت.

برگشتم داخل اتاق و یک گوشه کز کردم،حسین با آنها صحبت می کرد ولی من ساکت بودم.در همین حین یکی از آنها گفت:مهمانانتان را با چایی پذیرایی نمی کنید.اشاره حسین یعنی کتری را روی گاز بگذار،البته ته دلم خوشحال شدم چون خیلی هوس چایی کرده بودم،در حین آماده کردن چای یکی از همکاران به کنارم آمد و از محل زندگی و تربیت معلم و . . . صحبت پیش کشید تا نطق ما هم باز شد.

بعد از صرف چای بحثی که بین همکاران خیلی جدی مطرح شد و من حسین فقط شنونده بودیم،مدیر مدرسه پسرانه بود.چون مدرسه پسرانه هنوز مدیرش تعیین نشده بود و همان مدیر دخترانه سرپرست مدرسه بود.دو سه نفری می گفتند که در خواست مدیریت داده اند  و امروز فردا اداره جوابش را می دهد.

یکی از آنها گفت اگر من مدیر شوم مدرسه باید کاملاً منظم باشد،هم دانش آموزان  هم معلمان سر موقع بیاییند و سر موقع بروند ،همه هم باید ماهی یک بار امتحان بگیرند،با این گفته، پوزخندها و مسخره کردن های دیگر همکاران هم شروع شد،آن یکی می گفت داداش اینجا آخر دنیاست، مدرسه البرز نیست که اینجوری فرمان گرفتی و داری میری،از آن طرف هم یکی گفت:مگر می خواهی پادگان راه بی اندازی

نوبت همکار بعدی رسید و گفت: من با اینجور مسخره بازی ها کار ندارم. من اگر مدیر بشم اول باید حساب معلم ها را برسم ،چیه بعضی ها تیپ مثبت می زنند و لباس رو می اندازند و ریششان را بلند می کنند و. . .  معلم من باید شیش تیغه کنه و با شلوار لی بیاد مدرسه ،با این صحبت هم هجوم طعنه و متلک های دیگران آغاز شد.

صحبت این همکار کمی مرا به فکر برد ،بیشتر نشانی هایی که می داد به من می خورد ،ولی من اصلاً ادای بچه مثبت ها را در نمی آوردم،از اولی که یادم می آید همینجوری بودم، راستش از شلوار لی بدم می آید چون هیکلم چاق است زیاد به من نمی آید وپوشیدنش برای من اصلاً صورت خوشی ندارد.ولی وقته خنده ها و صحبت های بقیه را شنیدم خیالم راحت شد که اینها برای خنده این حرف ها را می زنند.

ساعت حدود هشت شب شده بود که همانی که می گفت اگر من مدیر شوم معلم هایم باید شلوار لی بپوشند گفت اینهمه مهمان دارید و خبری از شام نیست؟اضطراب من و حسین را فرا گرفت چون برای شام فقط یک کنسرو تن ماهی خریده بودیم و دو تا نان و اینها شش نفر بودند و با ما می شدیم هشت نفر،حسین تا خواست توضیح دهد یکی از همکاران گفت هرچه دارید بیاورید ما همه گرسنه ایم.

سفره ما شامل موارد زیر بود:

  1. یک تن ماهی ۲٫دو عدد نان ۳٫دو عدد تخم مرغ آب پز              ۴٫ یک قالب پنیر نصفه

۵٫مربای هویج               ۶٫دو عدد گوجه خرد شده            ۷٫یک بطری نوشابه که در آن آب بود

و این اولین میهمانی شامی بود که در روستا من و حسین میزبان آن بودیم.

بعد از این شام مفصل همه خداحافظی کردند و رفتند و من حسین هم در باره حرفهایشان کمی صحبت کردیم که چقدر خوب روی هوا حرف می زنند.این ها که به زور به این روستا آمده اند چطور می شود در خواست مدیریت بدهند.و بخواهند در اینجا تمام هفته را بمانند ،کمی به حرفهایشان خندیدیم و خوابیدیم.

صبح وقتی به مدرسه دخترانه رفتیم اتفاق جالبی افتاد، از اداره با یک ماشین لندرور آمده بودند جهت بازدید ، و در پایان بازدید هم ابلاغ مدیر مدرسه پسرانه را به مدیر جدید دادند.من و حسین کاملاً قفل کردیم ،شلوار لی، شد مدیر مدرسه پسرانه!!

v019

همکاران

زنگ تفریح دوم تا وارد دفتر شدم، دیدم دبیران بالای سر مدیر جمع شده اند و بحث شدیدی می کنند. روی یکی از صندلی ها  کنار حسین نشستم.سرو صدا زیاد بود و همه داشتند در مورد روزها و ساعت ها ی تدریسشان صحبت می کردند،رو به حسین کردم و گفتم اینجا چه خبره که حسین با اشاره گفت: هیس….

داشتم به این فکر می کردم که این همه دبیر برای امروز زیاد به نظر می رسد.مدرسه سه کلاس دارد و حداکثر سه دبیر و جمعیت آنها هشت ،نه نفری می شدند.کمی صدایشان بالا رفت و همین باعث شد کمی جو سنگین شود ،به حسین که نگاه می کردم  مانند خودم فقط با تعجب داشت آنها را نگاه می کرد.هرچه قدر آنها سروصدا داشتند ما در سکوت و بهت غرق بودیم.

ده دقیقه زنگ تفریح تمام شد و چون مدیر سرش خیلی شلوغ بود یادش رفت زنگ بزند ولی من و حسین بلند شدیم که به کلاس برویم که یکی از دبیران آن جمع با صدای بلند گفت: آقایان کجا تشریف می برند؟ ما هم با کمال ادب گفتیم می رویم کلاس چون ده دقیقه زنگ تفریح تمام شده.نگاهی خاصی به ما انداخت گفت :پس کی آش می خورید؟

من نگاهی به حسین انداختم و برگشتم و با قیافه ای حق به جانب گفتم: ببخشید کدام آش؟ما که هنوز خانه نرفته ایم تا ناهار درست کنیم.ضمناً قرار نیست امروز آش درست کنیم.در همین لحظه حسین با سقلمه ای محکم حالم را جای آورد.صدای خنده بلند آنها کل اتاق را گرفته ولی هنوز اصل ماجرا برایم جا نیفتاده بود.

همکار دیگری که سنش بیشتر بود گفت:آش پیش پای شما! گفتم:آش پشت پا شنیده بودم ولی پیش پا دیگر چیست؟ مدیر با خنده ای رو به همکاران کرد و گفت:بس است دیگر، زیاد سربه سر این همکاران تازه وارد نگذارید.هنوز از غم غربت بیرون نرفته اند.این گفته مدیر تازه مرا به  عمق ماجرا برد و سقلمه دوم حسین هم کاملاً همه چیز را برایم جا انداخت.

وقتی از دفتر بیرون آمدیم با چهره یرافروخته حسین برخوردم که از عصبانیت دندان به هم می سایید.گفت:مرد حسابی،سادگی هم حدی داره ،داشتند ما را مچل می کردند و تو خیلی مودبانه جواب می دادی؟ واقعاً نفهمیدی؟سرم را پایین انداختم ،چون جوابی نداشتم.آنها را دبیرانی پرتجربه می انگاریدم که باید از آنها تجربیات ارزنده شان کسب کنم ، تمام فکرم این بود ولی آنها جور دیگری بودند.
چند روزی از دستشان دلخور بودم و به زحمت فقط جواب سلامشان را می دادم. مدیر تا این برخوردهای مرا دید مرا کناری کشید و کلی برایم حرف زد که باید بزرگ شوم و دلم را دریا کنم و تحمل شوخی ها را داشته باشم و قس علی هذا…

v018

هم اتاقی

دیدن حسین در مدرسه چنان مرا ذوق زده کرد که بلافاصله در آغوش گرفتمش.دیدن یکی از دوستان تربیت معلم آن هم اینجا برای من حکم معجزه را داشت. حسین دبیر علوم تجربی بود و دو سال در تربیت معلم با هم بودیم.

بعد از تعطیلی مدرسه، همکاران چون از سال های قبل در روستا بیتوته داشتند به سمت خانه هایشان رفتند.من هم حسین را به همراه خود بردم و به او گفتم که با من هم اتاق شود.فقط تنها نگرانی ام این بود که آیا نعمت قبول می کند یا نه.

تا وارد حیاط شدیم مادر که در حال شستن ظرف ها در کنار حوض کوچک حیاط بود ،ما را دید و با لبخندی گفت: خدا را شکر که رفیق پیدا کردی،تنهایی خیلی سخته،دونفری خیلی بهتره.

اینجا بود که من و حسین اولین تجربه زندگی در یک خانه روستایی در فاصله ای دور از خانه مان را شروع کردیم.حسین خصلت های خاص خودش را داشت که برای من بسیار جالب بود.قبلاً دو سال زندگی در خوابگاه را تجربه کرده بودیم ولی شرایط حالا اصلاً قابل قیاس با آن زمان نبود.

حسین خیلی منظم و مقرراتی بود. همه کارهایش باید به موقع انجام می شد.اتاق باید بسیار منظم و پاکیزه می بود و هر چیزی سر جای خودش قرار می گرفت.زمان صبحانه و ناهار و شام کاملاً مشخص و از همه مهم تر زمان خواب .اوایل تحمل این محیط کمی سخت بود ،من بی نظم نبودم ولی نظم حسین خیلی شدید بود.در هر صورت با هم کنار آمدیم و روال عادی شد.

یکی از عادت های حسین این بود که اصلاً چای نمی خورد.ما هم که فقط یک گاز پیک نیک داشتیم و باید با آن تمام کارهای پخت و پز را انجام می دادیم و اصل صرفه جویی هم که یکی از مهمترین اصول ما بود(به خاطر نبودن گاز در منطقه و آوردن از شهر) اکثر اوقات اجازه نداشتم برای خودم در خانه چایی بگذارم و این برایم خیلی سخت بود.البته بعدها راه حل خوبی پیدا کردم و آن هم نعمت بود که همیشه چای عصرش برپا بود.

اولین شام را قرار شد من درست کنم. تنها ماده اولیه که در خانه بود سیب زمینی بود و تخم مرغ ،با توجه به تجربه شب قبل این بار تصمیم گرفتم کوکو سیب زمینی درست کنم.پیش خودم فکر کردم که هرچی باشد کار با سیب زمینی آب پز راحت تر از خام است!! سیب زمینی آپ پز شده را با یک عدد لیوان در ظرف له کردم کمی که گذشت نمی دانم چرا مثل آدامس کش می آمدند. نمک و تخم مرغ را اضافه کردم  و خوب به هم زدم.

یک مقدار برداشتم  تا خواستم آن را مانند کتلت های مادرم به شکل دایره یا بیضی درآورم  چنان به دستانم چسبیدند که حتی از هم جدا کردن دستانم کار سختی بود.کمی فکر کردم و یادم آمد که دیده بودم مادرم همیشه دستش را کمی خیس می کرد.با همان دستان به پایین کنار حوض رفتم و دستم را شستم و کاسه ای را پر از آب کردم .

این بار دستانم را خیس کردم و نچسبید و پیش خودم گفتم که چقدر خوب بلد شدم ،یکی را با دستم به شکل یک بیضی درآوردم  در این کار دقت زیادی به کار بردم تا همه جایش یک نواخت شود، سپس با دقت و کمی ترس آن را در تابه ای که روغنش کاملاً داغ شده بود انداختم.چند تا دیگر هم درست کردم .زمانی که کتلت ها در حال سرخ شدن بودند با افتخار به حسین گفتم :ببین ریاضی چه می کنه؟مساحت ها همه یکسان.

حسین خندید و گفت:اگر برگرداندی بعدش پز بده.به سراغ اولین کتلت رفتم و خواستم آن را برگردانم،چنان چسبیده بود که اگر تابه را هم برعکس می کردم نمی افتاد،به سراغ دومی رفتم ،از اولی محکمتر چسبیده بود.نمی دانم اینها سیب زمینی بودند یا چسب دوقلو

حسین با خنده معنی دار آمد و همه را به هم زد و در نهایت شام پوره سیب زمینی خوردیم.و از آن روز قرار شد که پخت و پز با حسین باشد و شست و شو با من.اوایلش خوب بود ولی آنقدر حسین به ظرف های شسته شده ایراد گرفت که مجبور شدم هرجوری شده آشپزی کنم. و یادگرفتن پختن انواع غذا ها را مدیون حسین هستم که هم یادم داد و هم به ظرف های شسته ام گیر داد و این یعنی یک هم اتاق خوب.

v017

زندگی با نعمت

دستانم در دستان بزرگ و زمختش گم بود.چنان فشار داد که  آه از نهادم برخاست. با لبخندی مرا به سمت اتاق راهنمایی کرد.وسایل را بار تریلر یک تراکتور کرده بودند و چند تا از دانش آموزان پسر هم توسط مدیر مسئول جابه جایی شده بودند.

سختی هایی را که کشیده بود را به راحتی می شد از چین و چروک های صورتش فهمید.ولی با تمام این مشکلات لبخند از روی لبانش محو نمی شد.آرامش خاصی داشت که نشان از دل بسار فراخش داشت.

اتاق را فرش کردند و وسایل را یک به یک آوردند .وقتی همه وسایل را اوردند و تا حدی جابه جا کردند آقای مدیر و بچه ها خداحاظی کردند و رفتند و من ماندم تنهای تنها در اتاقی که دیوارهایش با گل اندود بود و سقفش با تنه های درخت پوشیده شده بود.

در گوشه ای نشستم و به اتاق نگاه می کردم و در ذهنم به روزهای بعد و این زندگی جدید فکر می کردم.در خودم بودم که صدای در آمد و پشت سرش دختر ریزنقشی وارد اتاق شد و با خجالت سلام کرد و گفت بابا نعمت با شما کار دارد.

به روی ایوان که رسیدم سفره عصرانه پهن بود.نعمت مرا کنار خودش نشاند و مادر(زن نعمت را از آن روز به بعد مادر صدا می کردم) هم از آن طرف چایی برایم ریخت .به سختی و خجالت بسیار چای را خوردم.آقا نعمت که زین پس صاحبخانه ام بود محکم پشتم زد و گفت یک لقمه خیار و گوجه بخور تا سرحال شوی. ولی خبر نداشت که از خجالت اصلاً سرحال نبودم.در همین حین پسرشان هم رسید و سلام و علیکی کرد و نشست و شروع کرد به خوردن.

مدتی سکوت بین ما برقرار بود که آقا نعمت شروع کرد به صحبت.اولین بحثش در مورد کرایه بود.خودش ماهی پنج هزارتومان را پیشنهاد داد و خودش هم قبول کرد ،واقعیت امر تا آن زمان حتی پایم به بنگاه باز نشده بود و مراحل کار را نمی دانستم.ولی بعد از مدتی فهمیدم اینجا همین قولی که داده شد سند است و نیاز به هیچ نوشته ای نیست. و این صداقت چقدر زیبا بود.

در ادامه در مورد شرایط زندگی در خانه صحبت کرد.اوایلش فکر کردم چون در کنار خانواده هستم حق ندارم از اتاق بیرون بیاییم و این چقدر سخت بود ولی وقتی آقا نعمت صحبت کرد تا حدی خیالم راحت شد. خیلی ساده با همان گویش محلی گفت که از امروز به بعد من هم در حکم یکی از پسرهایش هستم و اینجا خانواده من است.به قدری راحت صحبت می کرد که از حالت نگرانی ارام ارام خارج شدم.

نکته بعدی در مورد پخت و پز و غذا بود که  در این مورد من نظر دادم که اگر امکان داشته باشد مستقل باشم و خودم برای خودم غذا بپذم.البته به سختی قبول کرد ولی در انتها باز گفت هر وقت نتوانستی چیزی بپزی بیا این ور با هم یک چیزی پیدا می شود که بخوریم.

بعد از این صحبنها که باعث شد مقداری از خجالتم کم شود کمی هم به سفره ی مقابلم نظر انداختم و شروع کردم به خوردن. نان محلی با پنیر محلی و گوجه ای که تازه از زمین چیده شده چنان مزه ای داد که حالا حالا فراموشش نخواهم کرد.البته چای دم کشیده بر روی سماور نفتی هم مزید بر علت بود.

برای شام گاز پیکنیکی را آوردم و چند تا از سیب زمینی هایی را که آقای مدیر برایم فرستاده را برداشتم و بردم پایین کنار شیر شستم .وقتی بالا می آمدم نعمت در حال رسیدگی به دو تا گاوی بود که در گوشه حیاط بسته بودند.زیرچشمی مرا نگاهی کرد  و به کارش ادامه داد.

سیب ها را پوست کردم و خلال کردم  و دوباره به پایین رفتم و کنار شیر که این بار آبش قطع شده بود با دبه های آنجا آب کشیدم و به اتاق برگشتم.پیش خودم فکر می کرد چقدر زندگی سخت شده .برای هر کار کوچکی باید این همه مسافت را طی کنم.

ماهی تابه را روی گاز گذاشتم و روغن را در آن ریختم و تمام سیب زمینی ها را هم درون آن خالی کردم.چند دقیقه بعد تا خواستم به هم بزنم همه چسبیده بود و اوضاعش اصلاً خوب نبود.بعد از کلی سروکله زدن با سیب زمینی ها که نصفشان سوخته بود و نصفش هم نپخته بود خواستم شامم را بخورم که تازه یادم آمد نان ندارم.رویش را هم نداشتم که از صاحبخانه نان بگیرم.شروع کردم به خوردن سیب زمینی های سرخ شده که بیش از نیمی از آن قابل خوردن نبود.

مثلاً شام خورده بودم ولی هنوز گرسنه بودم وپیش خودم فکر می کردم چه روزهایی در پیش دارم .در همین لحظه صدای در آمد تا خواستم بلند شوم  آقا نعمت وارد شد با سینی ای به دست که روی آن یک بشقاب پلو بود و یک کاسه ماست و یک کاسه خورشت و برشی نان.با لبخند گفت :تمام شرایطی که گذاشتیم از فردا .بیا این شام را بخور که می دانم از چیزی که پخته ای سیر نشده ای.

آن شام لذیذ را هیچ وقت فراموش نمی کنم نه به خاطر مزه اش به خاطر اینکه آن موقع فهمیدم که نعمت نامی است که به نکویی روی این مرد گذاشته اند و واقعاً برای من نعمتی است بی حد

v016

به دنبال خانه

سه روزی که در خانه ی آقای مدیر بودم خیلی سخت گذشت.اتاقی را به من داده بودند که نصفش پر شده بود از وسایلم ،سخت ترین کار بیرون رفتن بود که باید چندین بار یا الله می گفتم تا خانواده ی آقای مدیر داخل خانه شوند و من بیرون روم.

در این سه روز بعد از مدرسه کارمان گشتن به دنبال خانه بود. همیشه در ذهنم بنگاه های معاملات ملکی را برای این کار تصور می کردم ولی  اینجا جور دیگری بود. در همان کوچه های روستا آقای مدیر از اهالی پرس و جو می کرد و اطلاعات را کسب می کرد.

اولین خانه را که دیدیم، اتاقی بود بالای نانوایی ،صاحبخانه نبود و همین خیلی خوب بود ول آقای مدیر اصلاً راضی نشد، دلیلش را سالهای بعد فهمیدیم ، روبروی خانه  آن طرف کوچه منزلی بود که صاحب آن دختر زیاد داشت….

دومین خانه کنار ساختمان بهداری بود ، کاملاً گلی بود ولی مزیتی که داشت این بود کنار شیر آب کوچه بود و پر کردن و حمل ظرف های بیست لیتری آب زیاد سخت نبود، ولی اینجا را نیز مدیر نپذیرفت، این بار دیگر علت را جویا شدم. صاحبخانه پیرمردی بود که اهل قره قروت بود!

در این سه روز حدود پنج خانه را دیدیم که آقای مدیر هیچکدام را برای من نپسندید.شب هنگام خواب پیش خودم فکر می کردم که اگر خانه پیدا نشود چطور می توانم این شرایط سخت کنونی را تحمل کنم.معذب بودن چقدر سخت است. همان شب نیمه های شب از خواب بیدار شدم جهت کاری می خواستم بیرون بروم ولی رویم نمی شد ، چون باید از روی تراس می گذشتم که معمولاً درهای اتاق ها به آن باز می شد و من خجالت می کشیدم.در هر صورت شب خیلی سختی را گذراندم.

صبح طبق معمول تا آقای مدیر در را باز کرد سریع سلام و کردم و یاالله بلندی گفتم و تقریباً به حالت دو از اتاق خارج شدم .وقتی برگشتم به آقای مدیر گفتم حتماً امروز خانه ای پیدا کنیم ،تا خواستم ادامه دهم خندید و گفت با این شرایط شما حتماً

بعد از مدرسه باز هم مانند دوروز گذشته به همراه آقای مدیر جهت یافتن خانه به داخل روستا رفتیم. تقریباً وسط روستا بود که با پیرمردی روبرو شدیم ، آقای مدیر سلام علیکی کرد و از او پرسید خانه ای برای اجاره دارد.با سر تایید کرد و به دنبالش به راه افتادیم.

برای وارد شدن به حیاط خانه خبری از در نبود و از داخل دالانی گذشتیم. حیاط کوچکی بود که گوشه آن حوضی بود که از ظرف های کنار آن فهمیدم محل شستشو است. بخش عمده حیاط پر بود از پهن گاو که نشان از چیز خوبی نبود.  طبقه هم کف که تشکیل شده بود از یک انباری و دو تا در چوبی که طویله را تشکیل می داد.

این حیاط بین دو همسایه مشترک بود و از گوشه ای از آن راهی بود به ساختمان مجاور که آقا غلامعلی  و خانواده اش در آن سکونت داشتند.طرف دیگر این حیاط کوچک نیز یک ساختمان کوچک دو طبقه بود که بالایش انبار بود و زیرش هم طویله غلامعلی.البته تمام ساختمانها با خشت و گل بود و ستونهابیش هم تنه درختان سپیدار.

بوی مشمئز کننده حیوانت و فضولاتشان محیط را پر کرده بود و تا حدی آزارم می داد.همان داخل حیاط به خودم گفتم این مورد هم حتماً رد است، ولی با اشاره مدیر به سمت طبقه بالا هدایت شدم.راه پله برای رسیدن به طبقه بالا حالتی کاملاً عجیب داشت.از دالانی کنار طویله و در مساحتی یک متر دریک متر سه تا پله به بالا رفتیم و به سمت راست چرخیدیم. آقای مدیر سریع رفت ، من هم تا به بالای پله چهارم رسیدم سرم محکم به جای سفتی خورد ،صدای مهیبی کرد و سرم شروع کرد به چرخیدن.

برگشتم و روی همان پله نشستم، آقای مدیر با لبخندی آمد و گفت یادم رفت بگویم مواظب سرت باش اینجا را باید کاملاً دولا شوی تا رد شوی.کاملا، تا کمر خم شدم و بعد از گذر از مربعی به ابعاد نیم متر که مانند سوراخی بود به کمک مدیر به ایوان طبقه دوم رسیدم.پیش خودم می گفتم برجک های دیده بانی اینگونه راه پله ندارند.

طبقه دوم تشکیل شده بود از یک ایوان بزرگ که یک طرف آن چهارتا اتاق بود با درهای چوبی و طرف دیگرش هم مشرف به حیاط و اصلاً هم از نرده خبری نبود.در انتهای ایوان هم یک زن همراه دختر کوچکش کنار سماور نشسته بودند و ما را نگاه می کردند.

صاحبخانه که نعمت نام داشت اولین اتاق را که دقیقاً روبروی همان محل بالا آمدن از راه پله بود را به ما نشان داد.آنقدر اوضاع احوال عجیب بود که اصلاً دقت نمی کردم و منتظر بودم با آقای مدیر برویم تا جای دیگری را ببینیم. با تعارف نعمت کنار سماور نشستیم  و آن زن هم چایی را ریخت ، منتظر سرد شدن چایی بودم که گوشهایم تیز شد ، آقای مدیر داشت در مورد قیمت اجاره صحبت می کرد و به قول معروف چانه میزد.

اصلاً نمی توانستم زندگی در چنین محیطی را تحمل کنم.، حیاط که محل گاو و گوسفندان، طبقه زیرین کاملاً طویله و اتاقی در کنار اتاق هایی که یک خانواده در آن زندگی می کند. تا خواستم به آقای مدیر بگویم که اینجا به درد من نمی خورد.آنها به تفاهم رسیده بودند و در حال هماهنگی برای آوردن وسایل بودند.

آه از نهادم بلند شد ، در ذهنم همه چیز داشت به هم می پیچید.

v015

مدرسه پسرانه

ناهار مفصل خانه آقای مدیر و خستگی کلاس های مدرسه دخترانه دست به دست هم داده بود تا پلک هایم سنگین شود.تا خواستم از آقای مدیر اجازه بگیرم تا چرتی بزنم گفت آماده شو تا برویم.هاج و واج مانده بودم که خودش ادامه داد برویم مدرسه پسرانه

در راه مدرسه پیش خودم فکر می کردم مگر دوشیفت هم باید درس داد.همان نوبت صبح دمار از روزگارم درآورد.چه برسد به نوبت عصر.البته به خودم دلداری می دادم که اینها پسر هستند و دست و بالم بازتر است.حداقل توپ و تشر جانانه تری می توانم بزنم.

برعکس مدرسه دخترانه که در بالاترین نقطه روستا بود.مدرسه پسرانه تقریباً میانه ها ی روستا بود.از کوچه ی کنار مدرسه که می گذشتم کاملاً حیاط و کلاس ها معلوم بود البته مدرسه دیوار داشت ولی ارتفاع کوچه حتی از سقف کلاس ها هم بیشتر بود.یکطرف مدرسه دیواره ای بود که کوچه از کنارش می گذشت و طرف دیگر آن دره ای عمیق و سرسبز

کلاس هایی که طرف دره بودند گلی و خشتی بودند با تیرهایی چوبی و سقفی کوتاه ،از همان بالا که نگاه می کردم احساس خوبی نداشتم بیشتر شبیه دخمه بود تا کلاس ،ولی دفتر و دو تا کلاس که در سمت دیگر بود تازه ساز بود با سقفی شیروانی که می شد کمی آن را به مدرسه شبیه دانست.

تا از در وارد شدیم مانند اتفاق که صبح افتاد آماج رگبار سلام های بچه ها شدیم ولی این بار جواب سلام ها را دادم.البته با توجه به توصیه های مدیر بدون لبخند.وارد دفتر که شدیم سماوری که روی میز کناری بود توجهم را جلب کرد،در تمام مدت تحصیلم دفتر مدارس زیادی را دیده بودم ولی در هیچکدام سماور نبود.

زنگ اول کلاس اول رفتم.برعکس دختر ها که یکجا نمی نشستند فقط نشسته بودند و مرا نگاه می کردند.تنها شیطنتی که در طول کلاس داشتند این بود که لباس های نو و کفش های پلاستیکی شان را به هم نشان می دادند. و پز هم می دادند.لباس هایی که به تن خیلی هایشان بزرگ بود و به راحتی می توان فهمید برای طول سه ساله راهنمایی خریداری شده است.و چقدر با این لباس های گشاد ذوق هم می کردند.

اما سومی ها جلب بودند ،نگاه های مرموزانه شان که داشتند مرا ورانداز می کردند حکایت از آن داشت که تو این کلاس باید حواسم خیلی جمع باشد .مخصوصاً میزآخر که از همان روز ازل جایگاهش  مشخص بود.هیکل هایشان هم در حدی بود که استفاده از ابزار فیزیکی و برخوردهای  مستقیم  کارساز نبود.البته وضع من هم بد نبود ،در وزن به اضافه ۷۰ بودم که تقریباً سنگین وزن محسوب می شدم.

اوایل زنگ آخر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد که معلم ها رسیدند.مدیر ،مدرسه را به من سپرد تا به پیش آنها برود.همان دم که وارد کلاس شدم بچه های کلاس سومی در زدند و از من توپ خواستند.ندادم، دوباره آمدند باز هم مخالفت کردم.بار سوم که آمدند و دیدند خبری از توپ نیست خداحافظی کردند.

پیش خودم گفتم چقدر مودب ولی وقتی از پنجره کلاس نگاه کردم دیدم خیلی خونسرد دارند از در حیاط خارج می شوند.سریع بیرون آمدم و از همان روی سکو صدایشان کردم و آنها هم خیلی مودبانه بدون توجه به داد و بیداد من از مدرسه خارج شدند.سر کلاس اولی ها رفتم و مقداری هارت و پورت کردم تا بترسند و نروند و به خاطر بچه بودنشان جواب داد و تا آخر وقت در مدرسه ماندند.

v014

درس شیرین ریاضی

در دفتر روی اولین صندلی ولو شدم .کاملاً دچار تنگی نفس شده بودم و به زحمت دم و بازدم می زدم.مدیر با سینی چایی آمد و اولین چایی بعد از کلاس را تجربه کردم.چقدر خوب بود تا به حال چایی اینقدر به من مزه نکرده بود. دومین استکان را هم خوردم  و به قول معروف حال آمدم.ولی وقتی مدیر سینی چایی را دید غرلندی کرد و دوباره رفت و از دوباره هردو را پر کرد ولی این بار تذکر داد یکی مال من ،یکی مال تو

زنگ دوم به کلاس دوم رفتیم.نسبت به زنگ اول اوضاعم خیلی بهتر بود، تا حدی که توانستم بعد از رفتن آقای مدیر حضور وغیاب را انجام دهم.خیلی جالب بود بیست و سه نفر بودند ولی فقط چهارتا نام خانوادگی داشتیم.وتکرار فامیلی برایم تازگی داشت چون همیشه در کلاس هایی که درس خوانده بودم سنگ می ترکید دو تا یا سه تا فامیلی یکسان داشتیم، آن هم درحد دو نفر نه اینکه شش هفت نفر یک فامیلی داشته باشند.

درس مجموعه ها را شروع کردم و این بار کمی می دانستم که چه دارم می گویم.کاردر کلاس ها هم توسط خود دانش آموزان حل شد و می توانم بگویم اولین تجربه تدریس من به طوری که آموزشش را دیده بودیم در این کلاس انجام شد.

ولی زنگ آخر را هم نتوانستم آنطور که باید و شاید درس بدهم.از بس این بچه ها شلوغ کردند، اصلاً روی حرف های من حساب نمی کردند و هر کسی کار خودش را می کرد.واقعاً هنوز در همان دوره ابتدایی بودند.حتی دو تا از آنها سر کلاس دعوا کردند.اخمی کردم و با صدای بلندی گفتم بنشینید سرجایتان و درستان را گوش کنید.

این فریاد کمی کمکم کرد ولی تاثیرش بیشتر از ده دقیقه نبود.کلاس عجیبی بود و از همان روز اول فهمیدم با این کلاس تا آخر سال داستانها خواهم داشت.پیش خودم فکر می کردم چقدر طول خواهد کشید تا این ها از حال و هوای ابتدایی خارج شوند و چقدر طول خواهد کشید تا من ریاضی یادشان دهم و . . .

تا به آنها نگاه می کردم ساکت می شدند ولی تا وقتی چیزی روی تخته سیاه می نوشتم  و پشتم به آنها بود کلاس روی هوا بود. نمی گذاشتند حتی چند کلمه بنویسم.کمی فکر کردم و گفتم دفترهایتان را در بیاورید هرکه زودتر توانست این جمع و تفریق ها را حل کند برنده است.

عدد ها را چهار پنج رقمی انتخاب کردم تا کمی مجال نفس کشیدن پیدا کنم. ولی زیاد به من فرصت نداند و خیلی سریع حل کردند و ریختن دور میز معلم و دفترهایشان را جلو می آوردند حتی چند تا از دفترهایشان به سر و صورتم خورد. اعصابم به هم ریخت و اولین داد و بیداد داخل کلاسم را به نمایش گذاشتم.اول شکه شدند ولی باز تاثیرش به چند دقیقه هم نرسید.

بعد از دیدن حل بچه ها موضوعی که خیلی مرا به فکر برد پاسخ ها نادرست اغلب بچه ها بود،جمع و تفریق ها را اشتباه حل می کردند چه برسد به ضرب.این هم بر کوهی از مشکلاتم افزوده شد که چگونه باید به دانش آموزانی که هنوز حتی اعداد و ارزش مکانی آنها را نمی دانند ریاضی آموزش دهم.

v013

کلاس سوم

مراسم صبحگاه تمام شد و همه بچه ها به سر کلاس رفتند. تا مدیر وارد دفتر شد پرسیدم پس باقی همکارها کی می آیند ،در پاسخ گفت معمولاً با وسایل هایشان بعداز ظهر می رسند.نگاهی به برنامه ای که روی میز گذاشته بود انداخت گفت بلندشو بریم کلاس سوم.

دست و پایم به لرزه افتاده بود ،در دلم می گفتم ای کاش از کلاس اول شروع می کرد که بچه تر هستند نه اینکه یک راست بریم کلاس سوم.وارد کلاس سوم شدیم و اولین برپای عمر کاری ام توسط مبصر نواخته شد.آقای مدیر زمانی که داشت مرا معرفی می کرد فقط داشتم موزاییک های کف کلاس را نگاه می کردم.استرس بسیار زیادی داشتم.اصلاً در جو کلاس نبودم.نمی توانستم سرم را بالا بیاورم و نگاهی به کلاس بیاندازم.تازه داشتم فکر می کردم که چه کنم که مدیر دستی به پشتم زد و از کلاس خارج شد.
ناگهان خود را تنها در زیر بار سنگین نگاه های آنها دیدم.به هر زحمتی بود نگاهی به کلاس انداختم.پانزده شانزده تا دختر که بیشترشان هم قد من بودند زل زده بودند به من.سکوت عجیبی بر محیط حکم فرما بود و هرچه می گذشت فشاراین سکوت مرگبار بر من بیشترمی شد.

هر چه می گذشت شروع کار سخت تر می شد و همین خود عاملی می شد تا دیرتر شروع کنم و باز هم همه چیز سخت تر ، دوباره نگاهی به کلاس انداختم ،هنوز فقط به من نگاه می کردند .در چرخش نگاهم پنجره ای یافتم و نگاه به بیرون که رو به دره ای سرسبز بود کمی آرامم کرد همین چند لحظه نگاه به بیرون باعث شد تا عزم خود را جزم کنم و توکل به خدا شروع کنم.

بسم الله الرحمن الرحیم بلندی گفتم و با آیه رب شرح لی صدری. . . . درس را که عدد اول بود شروع کردم.به جرات می توانم بگویم که سخت ترین درسی بود که تا کنون داده ام.در دوره های کارآموزی همیشه نفراول تدریس بودم ولی حالا در این موقعیت جدید و فوق العاده متفاوت، زبانم الکن شده بود و ذهنم کاملاً خالی ،هرچه بود ادامه دادم. دست و پا شکسته درس تمام و نوبت به کاردر کلاس ها رسید.

گفتم همه کتابهایشان را باز کنند و شروع به حل کاردرکلاس کنند.در دوره های کار آموزی به ما یاد داده بودند که در زمان حل کاردرکلاس از بچه ها بخواهید تا سوال کنند و به صورت تعاملی مشکلاتشان برطرف شود ولی من اینجا جرات انجام چنین کاری را نداشتم.

در افکار خودم بودم که صدای یکی از دانش آموزان توجهم را جلب کرد، دیدم یک نفر از آخر کلاس دستش به عنوان اجازه بالاست.کمی خودم را جابه جا کردم و در ذهنم درس را مروری کوتاه کردم و خودم را برای سوال از درس عدد اول آماده کردم و گفتم: بفرمایید.

بلند شد وبا صدای رسایی پرسید: اسم شما چیست؟ همه جا در نظرم تیره و تار  شد،احساس کردم کل ساختمان بر سرم آوار شده و نفسم از زیر آن همه خاک و چوب بالا نمی آید.اصلاً نمی توانستم به کلاس نگاه کنم.با هر زحمتی بود به سمت تخته سیاه برگشتم و بدون توجه به آن سوال  فقط شروع کردم به حل کاردرکلاس ها.

یک ضرب داشتم فقط حل می کردم. زنگ هم نمی خورد .فشارم افتاده بود و پاهابیم دیگر توان نداشت.حتی به تمرین ها هم رسیدم و شروع کردم به حل کردن که خدا راشکر زنگ خورد ،خداحافظی سریعی کردم و از کلاس خارج شدم.

v012