آزمون ورودی

روزها و هفته ها به سرعت در حال گذر بود و من هم آرام آرام داشتم به محیط جدید عادت می کردم. تا قبل از این همه چیز برایمان محیا بود از خانه گرفته تا مدرسه، از خورد و خوراک گرفته تا هزار چیز دیگر ، ولی اینجا همه چیز را باید خودمان محیا می کردیم.

هم من و هم حسین در آزمون کاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد ثبت نام کرده بودیم. من در رشته ریاضی شهری که در مابین شهر محل سکونتم و شهر محل کارم(منظور اداره آموزش و پرورش) و حسین در رشته علوم تجربی شهر محل سکونت من.همه چیز برعکس بود من باید به واحدی می رفتم که نزدیک محل سکونت حسین بود و حسین باید به واحدی می رفت که تا خانه ما پیاده ده دقیقه راه بود.

خیلی جدی شب ها درس می خواندیم. من جبر خطی کار می کردم و حسین هواشناسی .من ریاضیات عمومی و حسین زمین شناسی ،در هندسه قضیه ثابت می کردم و حسین در زیست شناسی فرضیه رد می کرد.من سینوس ایکس می پرسیدم و او کرموزوم  وای جواب می داد و با این تفاهمی که بین منابع مان بود ادامه دادیم تا روز امتحان.

جمعه صبح زود بیدار شدم و مدارک و مداد و مدادپاکن و مدادتراش را برداشتم و به سمت محل آزمون حرکت کردم.سرما خوردگی که از یکی دو روز قبل امان را بریده بود بهتر شده بود و فقط بینی ام کیپ بود و آبریزش داشتم. هر دو جیب کاپشن را پر کردم از دستمال کاغذی چون می دانستم سر جلسه امتحان بسیار به آنها نیاز پیدا خواهم کرد. این سینوزیت حالا حالا ها ما را رها نخواهد کرد.

شهری که واحد دانشگاه آزادی که رشته ریاضی را داشت تا خانه  ۴۵ کیلومتر فاصله داشت و تا روستا ی محل خدمتم ۱۰۰ کیلومتر فاصله داشت. در ایستگاه مینی بوس ها وقتی سوار ماشین شدم دیدم تمام افرادی که در مینی بوس هستند همه برای آزمون آمده اند.اینرا می شد از ظاهرشان به راحتی تشخیص داد.

در راه فکرم خیلی مشغول بود به جای اینکه استرس امتحان را داشته باشم. بیشتر نگران بعد آن بودم که اگر قبول شوم چه کار باید کنم و هزینه اش را چگونه جور کنم. از طرفی رفت و آمد  روستا و این همه بعد مسافت را چگونه طی کنم. در همین افکار بودم که راننده با صدای بلند پرسید اگر همه دانشگاه می روند پس مستقیم بروم دانشگاه و همه تایید کردند.

روبروی در اصلی دانشگاه چشمان از دیدن مناظری که روبرویم بود سیر نمی شد. کوه های پر از درختان که سر به فلک کشیده بودند درست مقابل دانشگاه بودند. این واحد دانشگاهی بیرون شهر بود و با شهر سه یا چهار کیلومتری فاصله داشت.مزارع اطراف هم چشم نواز بود مخصوصاً تک درخت هایی که در بین مرزهای مزارع وجود داشت.

کارت را به سینه چسباندم و وارد سالن اصلی شدیم. سالن درازی بود که در عرض چهار سری تک صندلی چیده بودند. تقریباً وسط های سالن شماره صندلی ام را یافتم و نشستم. روبرویم مردی میان سال بود و دست راستم جوانی که کاملاً می شد استرس را در چهره اش تشخیص داد و سمت چپم هم جوانی بود که فقط داشت اطراف را نگاه می کرد.پشت سرم هم خالی بود یعنی داوطلبش هنوز نیامده بود.

دفترچه ها توزیع شد و شروع کردم به پاسخ دادن. سوالات بد نبود و بیشترشان را بلد بودم و به همین خاطر غرق در محاسبات بودم .بعد از مدتی که سکوت همه جا را فرا گرفت آن آبریزش و کیپ شدن بینی ناگهانی سراغ آمد. شروع کردم به فش فش کردن و دانه دانه از آن دستمال کاغذی ها شروع کردم به استفاده.مدت کوتاهی گذشت که جیب سمت راستم خالی شد. نگران شدم که مبادا  با همین وضعیت مخزن دستمال کاغذی جیب سمت چپم هم تمام شود به همین خاطر کمی فش فش هایم بیشتر شد .

در خودم بودم و داشتم یکی از سوال های جبر خطی را حل می کردم که ناگهان مردی میانسالی که روبرویم بود بلند شد و در آن اوج سکوت سالن رو به سمت من کرد و با صدای بلند گفت: بسه دیگه ، اعصابم خورد شد، اصلاً نمی دانم چی دارم می نویسم. چقدر فش فش می کنی. چقدر می کشی بالا ، مگه می خواهی همه آنها را به یادگاری نگاه داری که مفرستی تو کله ات.بابا ما هم داریم امتحان می دهیم ما هم نیاز به سکوت داریم.تو را به خدا بسه.حداقل برو بیرون کلهم خالیش کن.

وقتی دیدم همه نگاه های سالن به سمت من است و این آقا هم اینطوری دارد سرکوفت به من می زند در آن واحد همه چیز برایم تار و تاریک شد.دیگر صدایی نمی شنیدم و کل سالن داشت به سمتم هجوم می آورد. احساس می کردم در حال فرو رفتن در زمین هستم و دیوارها به شدت دارند به سمتم حرکت می کنند.در حال خودم نبودم . فقط احساس کردم یکی زیر بغلم را گرفت و مرا به سمتی برد. مراقب بود که مرا به سمت دستشویی هدایت کرد.

آبی به سروصورت زدم و کمی حالم جا آمد.ولی رویش را نداشتم برگردم. در تردید بودم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و همین باعث شده بود کمی زمان بگذرد .عزمم را جزم کردم که در را باز کنم که در خودش باز شد. همان مراقب به دنبالم آمده بود ، فکر کنم شک کرده بود .نگاه های افرادی که از کنارش می گذشتم دقیقاً مانند گلوله های ضدهوایی بود که این بار زمینی شلیک می شد.

وقتی دوباره شروع کردم به خواندن سوالات هیچکدام دیگر برایم آشنا نبود و انگار اصلاً من ریاضی نمی دانستم و همین بر استرسم افزود . دیگر نمی توانستم حل کنم . کمی که گذشت حتی چشمانم هم قدرت خواندن صورت سوال را نداشت. آنقدر حالم بد بود که سرم را گذاشتم روی میز.پیش خودم فکر می کردم همه چیز تمام شده و هیچ امیدی نیست. از لای دستانم آب میوه و کیکی را که آورده بودند دیدم.

شروع کردم به خوردن آنها . چقدر تاثیر داشت. جان تازه ای یافتم و دوباره به سمت دفترچه رفتم .چیزهایی یادم می امد ولی قدرت حلش را نداشتم. کج دار و مریز تا پایان جلسه رفتم و وقتی بیرون امدم کاملاً اطمینان داشتم که باید صبر کنم تا سال آینده . چگونه به دیگران توضیح دهم که فش فش و سرماخوردگی مرا یک سال عقب انداخت.

v033

امتحان

شب به هر زحمتی بود سوالات را روی «مومی» نوشتم و تمام دقتم را به خرج دادم تا پاره نشود و اولین سوال خود را کاملاً منظم و تمیز آماده کردم.کار سختی بود.مومی برگه ای بسیار نازک بود و با قلم مخصوصش که نوکش یک گوی بسیار کوچک فلزی بود  نوشته می شد.وقتی روی مومی می نوشتی محل نوشتن تقریباً سوارخ می شد . وقتی کار تمام شد حسین مومی را  گرفت و آن را مقابل نور چراغ گرفت و خیلی جالب همه بخشهایی که نوشته شده بود کاملاً باز بود و نور از آن می گذشت.

صبح اول وقت خدمت مدیر رسیدم و سوالات را به او دادم تا تکثیر کند.به سمت کمدش رفت و یک جعبه چوبی آورد .ابعادش حدوداً اندازه یک برگه A4 بود و دو قسمت داشت.قسمت بالایی چهارچوبی بود که در زیر آن یک روسری حریر چسبانده شده بود و قسمت پایین ،تخته ای صاف بود که اطرافش سیاه شده بود.این دوقسمت توسط یک لولا به هم متصل شده بودند.در طرف مقابل لولا روی چهارچوب بالایی دسته ای هم تعبیه شده بود.

همراه این دستگاه یک سطل رنگ و یک قلمو درشت نقاشی آورد.مومی سوالات را از زیر با پونس به پشت روسری  کرد و یک بسته کاغذ آورد و قلمو را به من داد و گفت شروع کن.گفتم چه کار کنم؟ گفت تکثیر کن . وقتی معطل کردم غرولندی کرد و گفت  نمی دانم در تربیت معلم چی به شما یاد دادند؟ قلمو را از دستم گرفت و خودش شروع به کار کرد.

سیستم بسیار جالبی داشت.یک برگ کاغذ را روی تخته می گذاشت .سپس چهارچوب بالایی را می بست و قلمو را با رنگ مشکی آغشته می کرد و از بالا به روی پارچه روسری می کشید وقتی تمام پارچه آغشته شد در را باز کرد و خیلی جالب تمامی سوالات روی برگه چاپ شده بود.

رنگ از منافذی که روی مومی به خاطر نوشتن سوالات ایجاد شده بود می گذشت و روی کاغذ می ریخت و به این صورت سوالات چاپ می شد.کار را یادگرفتم و برای یک کلاس سی نفری یک سری سوالات در دوصفحه چاپ کردم. روی هم شصت بار رنگ زدم و کاغذ گذاشتم.وقتی کار تمام شد دستم هم درد گرفته بود.پیش خودم فکر کردم اگر قرار باشد برای هر امتحان هم زحمت مومی نوشتن که خودش کار سختی است و هم تکثیر و هم برگزاری و هم تصحیح آن بر گردن من باشد که تمام سال فقط باید به این کارها بپردازم.

کلاس خیلی کوچک بود و بچه ها همه سه نفری روی میزونیمکت ها نشسته بودند و اصلاً محیط مناسبی برای برگزاری امتحان نبود.یعنی نمی شد مراقب بود که از روی هم ننویسند و این یعنی امنیت امتحان مختل  است.داشتم فکر می کردم که چه کنم که مبصر کلاس گفت :آقا اجازه بریم بیرون امتحان بدیم . پیشنهاد خوبی بود ، هوا آفتابی بود و سرما هنوز آنچنان نشده بود که اذیت کند.فقط نگران این بودم که بچه ها روز زمین نوشتن برایشان سخت باشد.

همه دانش آموزان وسایل را گرفتند و بیرون رفتند و من هم روی میز برگه ها را به هم منگنه زدم تا همه چیز برای شروع امتحان آماده باشد.از درکلاس بیرون آمدم ولی در کمال ناباوری خبری از آنهمه بچه در حیاط مدرسه نبود.گیج شده بودم ، سی تا پسربچه کجا غیبشان زد؟شاید از مدرسه فرار کرده اند و این بیرون آمدن نقشه ای بوده برای فرار از امتحان.داشتم عصبانی می شدم که صدای مبصر آمد که آقا اجازه امتحان را کی شروع می کنید.

هرچه سرچرخاندم ندیدمش،با خنده ای گفت آقا اجازه ما اینجاییم بالای سرتان،روی پشت بام مدرسه . در آن واحد حالتم از عصبانیت به تعجب شدید تغییر کرد.پشت بام مگر جای امتحان دادن است.این همه بچه از کجا رفته اند بالای پشت بام و چرا مدیر جلوی آنها را نگرفته ؟ در ذهنم به دنبال پاسخ بودم که ناگهان مبصر از بالای پشت بام بر روی دیوار کناری آمد و با حرکتی در حد جکی چان پرید وسط حیاط.

مانده بودم چگونه به بالای پشت بام بروم که مبصر به عنوان یک راهنمای حرفه ای مرا وارد مسیر رفتن به پشت بام کرد. از کنار در ورودی حیاط به بالای بام انبار کاهی که مال همسایه بود رفتم و از آنجا بالای دیوار کناری حیاط رفتم و بعد از گذر از معبری باریک روی دیوار به پشت بام مدرسه رسیدم. همه منظم نشسته بودند و منتظر من بودند. برگه ها را توزیع کردم و بچه ها هم خیلی راحت چهار زانو نشسته بودند و داشتند می نوشتند.

کنار مدرسه دره ای بود کاملاً سرسبز و پر بود از درخت های گوناگون که به خاطر پاییز رنگارنگ شده بودند.پیش خودم فکر کردم برگزاری امتحان اینجا چقدر با صفا است و علاوه بر مراقبت چشمانم با دیدن این همه زیبایی طبیعت کمی خستگی در خواهد کرد. و این بود که اولین امتحانم بر روی پشت بام مدرسه برگزار شد.

v032

حکم

تا وارد دفتر شدم مواجه شدم با چهره ی متبسم مدیر و همکاران.پیش خودم گفتم باز چه بساطی برایم چیده اند که اینگونه لبخند زنان مرا نظاره می کنند. مدیر مرا کنار خودش نشاند و بی مقدمه گفت :حالا کی کباب می دهی؟ تا امد بپرسم چرا که ان یکی همکار گفت پس فردا خوبه همینجا تو مدرسه بعد از تعطیل شدن بچه ها اتشی به راه می اندازیم و کباب می خوریم.

مطمعن بودم که نقشه ای در کار است که مرا سرکیسه کنند و خودشان دلی از عذا در بیاورند.بی تفاوت گوشه ای نشستم و طوری وانمود کردم که انگار نه انگار که مدیر کاغذ کوچکی را مقابلم گذاشت..نصف اندازه یک کاغذ A4 بود.انرا برداشتم و وقتی نگاهم به سربرگش افتاد هیجان خاصی به من دست داد.

حکم کارگزینی بود.

۱۹-شرح حکم:    استخدام قطعی

بر اساس دستور العمل شماره ۲۱۰/۷۱۰/۱۰۰ وزارت متبوع مصوب سال ۷۲ و با توجه به مجوز شماره ۸۵۶/۴ مورخه ۲۱/۳/۷۵ از تاریخ ۱۵/۰۶/۷۵ به استخدام قطعی پذیرفته می شوید .حقوق و فوق العاده شغل و سایر مزایای مندرج در ردیف ۲۰ و ۲۱ این حکم پس از وضع کسور قانونی پرداخت می گردد.

نمی توانستم خوشحالی ام را مخفی کنم.به قول حسین نیشم تا بناگوشم باز شده بود و در دلم غوغایی بود.از امروز واقعاً دبیر بودم و دوران آزمایشی تمام شده بود .احساس خوبی داشتم واقعاً این یک ورق کاغذ باعث شده بود بیشتر احساس معلمی بکنم. در عوالم خودم بودم که مدیر زد به پشتم و گفت آقای دبیر رسمی خواهش می کنم بیشتر بچه های کلاستان را معطل نکنید و تشریف مبارکتان را ببرید.

با انرژی خاصی وارد کلاس شدم و سینه ام را جلو دادم و با صدای قرایی شروع به تدریس کردم.اولین تدریسم بود که در کسوت یک معلم رسمی و اصلی داشتم می کردم و این خیلی مزه می داد.کلاً وقتی هر چیزی رسمیت پیدا می کند کمی جدی تر می شود و من هم همانطور کمی که نه خیلی جدی شدم  و با قدرت درس را ادامه دادم.

زنگ تفریح به همکاران قول دادم که حتماً سور این حکم را بدهم.یکی از همکاران پرسید حالا حقوقت چقدر شده که ادعای سور دادن میدهی اول ببین زورت می رسد دو سه کیلو گوشت بخری یا باید پنیر بدهی.آنقدر در همان جمله استخدام قطعی ذوق مرگ شده بودم اصلاً به فکرم نرسیده بود که انتهای حکم را هم ببینم تا بفهمم حقوقم چقدر است. وقتی جلوی همکاران دو باره حکم را از کیفم درآوردم تا ببینم با خنده های آنها مواجه شدم.

انتهای حکم نوشته بود:

حقوق و فوق العاده ها جمعاً به مبلغ دویست و هشتاد و چهار هزارو چهارصد و چهل ریال(۲۸۴۴۴۰ریال)پس از وضع کسور قانونی از فصل :       ماده:   قابل پرداخت است.

وقتی همکاران مبلغ حکم را دیدند با کمی محاسبه ذهنی به من گفتند حدود بیست و سه یا بیست و چهار هزار تومان دستت را می گیرد.پس برای هفته بعد حداقل سه کیلو گوشت خوب بگیر تا کباب کنیم و بزنیم توی رگ .در پاسخ مدیر گفت با با به این بیچاره رحم کنید. این ها تا شش ماه که حقوق ندارند و حالا تازه دو ماه گذشته و این بنده خدا حتماض خرجی اش را از پدرش می گیرد. و واقعاً این جمله اخر را درست گفته بود.

آن روز تا اخر وقت فقط به این فکر می کردم که با ماهی بیست و چهار هزار تومان آیا می توان خرج های زندگی و رفت و آمد و هزینه های اینجا را پوشش دهم.از همه بدتر اینکه این چهار ماه باقی را چه کنم و چگونه از پدرم که او هم کارمند معمولی است و به زور هزینه ی زندگی اش را می گذراند پول بگیرم.

حسین راهی را به من پیشنهاد کرد و ان هم گرفتن مساعده بود .پیش خودم فکر کردم ماه بعد به اداره می روم و به بهانه نصف شدن این مدت درخواست مساعده می کنم. آخر آنها هم انسان هستند و ما را که در این نقطه دور افتاده خدمت می کنیم را درک می کنند.

شب موقع خواب تازه به یاد آزمون دانشگاه آزاد(کاردانی به کارشناسی) افتادم و تنم لرزید چون اگر قبول شوم هزینه آن با این حقوق جور در نمی آید و اگر هم قبول نشوم در نزدیکی ام دانشگاه دولتی ای نیست تا ادامه تحصیل دهم و همینجوری فوق دیپلم باید بمانم.

نه به امروز صبح که با دیدن این حکم آنقدر خوشحال شدم و نه به حالا که کاملاً ذهنم پریشان شد.توکل به خدا کردم و دیگر به آینده فکر نکردم و خوابیدم.

v031

دوری

هوا داشت آرام آرم سرد می شد و پاییز کاملاً خودنمایی می کرد.سرمای دیشب مجبورمان کرده بود هرچه لحاف داریم روی خودمان بیاندازیم .صبح اول وقت که بیدار شدیم،حسین گفت باید یواش یواش به فکر بخاری باشیم،یادم باشد هفته بعد از شهر یک بخاری بخریم و با مینی بوس بیاوریم به روستا.

وقتی از اتاق بیرون رفتم جمعیتی که در حیاط بودند متعجبم کرد.صحنه ی جالبی بود شاید بیست نفر می شدند ،همه زن و همه دبه ای در دست یا بر دوش.از همان بالا فهمیدم دبه ها پر شیر است و امروز در خانه نعمت خبری است.صغری دختر نعمت که دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بود را روی ایوان دیدم و از او پرسیدم امروز اینجا چه خبر است؟

صغری گفت: امروز شیرخانه نوبت ماست.از نگاهم فهمید که چیزی متوجه نشدم و توضیح داد که هر روز همه شیرها را خانه یک نفر می برند و آنجا را شیرخانه می نامند.باز هم منظورش را نفهمیدم . زن نعمت که از پایین نظاره گر ما بود گفت.چون میزان شیر هر خانه کم است و با آن نمی شود کره  و کشک و پنیر به مقدار مناسب درست کرد همسایه ها با هم قرار می گذارند تا هر روز تمام شیرها خانه یک نفر جمع شود تا مقدار آن به حدی باشد که درست کردن کره و پنیر و کشک بیارزد.

بعد از اینکه همه شیرها درون یک دیگ بزرگ که بر روی آتش هیزم بود ریخته شد همه ی آن جمعیت رفتند و زن نعمت بالا سر دیگ بود و با یک قاشق چوبی بزرگ داشت آن را به هم می زد تا جوش بیاید.آنطرف هم عمو نعمت یک تنه بزرگ درخت را که طولش حدود یک متر و نیم بود را داشت از انبار خارج می کرد.

به نعمت گفتم این کنده به این بزرگی حالا حالا نمی سوزد و باید چوب های ریزتری بیاوری.لبخندی زد و گفت این تنه درخت هیزم نیست «دوری» است.وقتی نزدیک تر شدم  تازه فهمیدم که راست می گوید.تنه درخت کاملاً از قطر دایره مقطع آن برش خرده بود و داخل آن هم کاملاً خالی بود.فقط در انتها یک روزنه داشت که با یک قطعه چوب کوچک مسدود شده بود.نعمت دو قطعه ناودانی را کنار هم گذاشت و دور تا دور آن را با طناب محکم بست ،طناب را خیلی فشار می داد .وقتی ازش پرسیدم چرا این قدر محکم می کشی ،گفت ماست را باید این تو ریخت پس باید هیچ جایش درز نداشته باشد.

در مدرسه منتظر بودم تا زنگ آخر بخورد و سریع به خانه برگردم و ببینم آن «دوری» چگونه کار می کند.وقتی رسیدم دیدم تمام آن دیگ بزرگ تبدیل به ماست شده و نعمت و زنش منتظر گرفتن  و خنک شدنش هستند.و این فرایند حداقل تا فردا صبح طول می کشد.خوشبختانه فردا  نوبت صبح  کلاس نداشتم و بهترین فرصت بود تا طرز کار این سیستم تولید لبنیات را از نزدیک ببینم.

آن تنه درخت را به صورت عمودی به یک ستون که در زمین فرورفته بود محکم کرده بودند و با سطل ماست را از دریچه ای که در بالا داشت درون آن ریختند.سپس یک چوب بلند را که انتهای آن یک بعلاوه با چوب تعبیه شده بود را داخلش قرار دادند و بالای آن را با در پوشی که وسطش حفره ای داشت پوشاندند به طوری که حدود نیم متری از چوب داخل آن بیرون زده بود.

نعمت رفت روی بشکه ای که پشت «دوری » بود و شروع کرد به صورت عمودی چوبی را که از حفره بیرون آمده بود بالا و پایین بردن.در همان حال هم توضیح می داد که با این کار ماست درون «دوری» زده می شود و بعد از مدتی کره آن جدا شده و در قسمت فوقانی قرار می گیرید.آرام ارام سرعت حرکتش هم بیشتر می شد و شدت حرکت ها هم بالاتر می رفت.

دیدم کار راحتی است و از نعمت سن و سالی گذشته بهتر است کمکش کنم.از او خواستم و او هم با لبخندی کار را تحویلم داد.پشت دوری ایستادم و چوب را بالا آوردم و دوباره به پایین فشردم.دو بار که انجام دادم انگار فشار درون دوری بیشتر شده باشد هم به سختی بالا می آمد و هم به سختی پایین می رفت.انگار به جای ماست سرب در آن ریخته بودند.به ده بار نکشید که دستانم جواب کرد و نعمت با همان لبخندش برگشت و به راحتی شروع کرد به دوری زدن و گفت این کار برای شما سخت است.

نمی دانم چقدر گذشت که روزنه پایین را باز کردند و مایعی که از آن خارج شد را در ظرف دیگری ریختند و با یک ملاقه با دسته ای بلند کره ها را از بالا جمع کردند.فکر کنم سه بار این کار انجام شد تا ماست ها به پایان رسید. دوغی که از روزنه خارج می شد بسیار لذیذ بود چهار لیوان از آن را خوردم.دوغ باقی مانده را نیز دوباره در دیگی بر روی آتش قرار دادند.

غروب بود که دیدم زیر راه پله کیسه ی بزرگی آویزان است و زیرش هم باز دیگی قرار دارد.از زن نعمت پرسیدم.گفت همان دوغ است که گذاشته ایم آبش برود تا قالب بزنیم  و بگذاری تا خشک شود.فردا صبح قالب های مکعب شکلی که بسیار مرتب بریده شده بودند روی پشت بام مقابل پهن بودتد و رویشان هم پارچه توری انداخته بودند تا حشرات روی آن نیایند.تازه انجا فهمیدم که اینها کشک هستند.

آن مایعی هم که در لگن زیری جمع شده بود را دوباره روی آتش قرار دادند تا بجوشد.یک ظهر تا شب جوشید تا به صورت خمیری سیاه رنگ درآمد که همان قره قروت بود.

v030

آتش سوزی

با حسین داشتیم درس می خواندیم.در آزمون کاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد ثبت نام کرده بودیم و عزم مان را جزم کرده بودیم که قبول شویم.به همین خاطر شدیداً غرق در درس ها بودیم من داشتم ریاضیات عمومی لیتهلد را می خواندم و تمریناتش را حل می کردم و حسین هم داشت زمین شناسی می خواند که ناگهان صدای داد و بیدادی از بیرون آمد.

تا به روی ایوان رسیدم تا ببینیم این سر و صدا از کجاست دیدیم شعله های آتش از مقابل اتاق عیسی در حال شعله ور شدن است.و این داد و بیدادها هم از داخل اتاق بود و معلوم بود که او در خانه حبس شده و نمی تواند از اتاق خارج شود. با حسین سریع از راه پشت بام به مقابل اتاق رسیدیم،صحنه ی وحشتناکی بود کل چارچوب در کاملاً در آتش بود و عیسی هم از داخل اتاق با تمام قوا فریاد می زد و کمک می خواست.

حسین رفت یک گونی کنفی بزرگ پیدا کرد و کاملاً خیس کرد و شروع کرد به خاموش کردن.من هم خواستم بروم دنبال کمک که وقتی حیاط خانه را دیدم یکه خوردم ،حیاط پر بود از اهالی روستا.چند نفری بالا آمدند و شروع کردند به خاموش کردن آتش،نعمت و خانواده اش هم که خانه نبودند سریع آمدند و نعمت هم سریع به کمک ما آمد.

در کنار در ورودی چشمم به یک گاز پیک نیک افتاد. پیش خودم فکر کردم اگر منفجر شود فاجعه ای بسیار بد به بار خواهد آورد.سریع رفتم و پارچه ای خیس کردم و با سرعت از کنار در رد شدم و گاز را گرفتم و به پشت خانه پرتش کردم.خدا را شکر به خیر گذشت.در صورتی که با پارچه خیس گرفته بودم ولی دستم شدیداً سوخت.

با کمک اهالی آتش فروکش کرد و عیسی خان را از اتاق پر از دود با حال نزار بیرون آوردند.او را به اتاق خودمان بردیم.شلواری که به پا داشت چون بیشتر موادش پلاستیکی بود ذوب شده بود و چسبیده بود به پاهاش و همین موجب شده بود که دردش بیشتر شود. به هر طریقی بود درازش کردیم .فقط داد و بیداد می کرد و تکان می خورد و هرچه می گفتیم ارام بمان توجهی نمی کرد.در همین حین بهیار روستا آمد،از اهالی روستا بود و مسول بهداری روستا.

کلاً سرعت عمل در این روستا خیلی خوب بود ،در صدم ثانیه نیمی از روستا در حیاط جمع شدند و کمک کردند و بعد از چند دقیقه هم بهیار آمد، اورژانس و اتش نشانی باید بیایند و کمی اینجا دوره ببینند.

اصل سوختگی عیسی کشاله های رانش بود که شلوار کاملاض به انها چسبیده بود.خواستیم شلوار عیسی را از پایش دربیاوریم که فریادش بر آسمان رفت و نگذاشت.گفتم هنوز که به جاهای سوخته نرسیدیم.نمی گذاشت.از ما اصرا و از او انکار.در گوشش گفتم :مگر نمی خواهی دردت کمتر شود پس بگذار کارمان را بکنیم.با همان آه ناله هایی که می کرد می گفت خجالت می کشم. حق هم داشت چون بهیار خانم جوانی بود هم سن و سال خودمان.

وقتی بهیار داشت زخم ها و سوختگی های پایش را پانسمان می کرد بنده خدا عیسی از شرم و خجالت دم بر نمی آورد و کاملاً سرخ شده بود.خدا را شکر سوختگی ها آنچنان عمیق نبود و در ضمن جاهای حساس هم دچار سوختگی نشده بود فقط همان تکه های ذوب شده شلوار بود که خیلی او را اذیت می کرد.در هر صورت زخم ها پانسمان موقت شد و قرار شد صبح اول وقت با اولین مینی بوس به شهر منتقل شود.

مسکن هایی که تزریق کرده بودند اصلاً جواب نداده بود و عیسی فقط  آه وناله می کرد و درد می کشید.شب بسیار بد و سختی بود و تا صبح تقریباً هیچ کداممان نخوابیدیم.صبح اول وقت اولین مینی بوس آمد جلوی در خانه و عیسی به همراه حسین سوار شدند و رفتند.

هفته بعد وقتی به عیادتش رفتیم مادربزرگش کنارش بود و او را تیمار می کرد. علت را از او جویا شدیم.

چراغ علاالدین را زمانی که روشن بوده نفت ریخته بود و چراغ آتش گرفته بود و ترسیده بود و ده لیتری نفت از دستش افتاده بوده و . . .

v029

ولی سیاه

زنگ دوم کلاس دوم بودم و به شدت داشتم بحث اعداد صحیح را درس می دادم.این مبحث از اهمیت زیادی برخوردار است و بیشتر بخش های محاسباتی ریاضی که در سالهای بعد دانش آموزان می خوانند پایه و اساسش اینجا شکل می گیرد.بیشتر بر مفهوم تاکید داشتم و برای شروع از دماسنج استفاده کردم.بچه ها همه ساکت فقط مرا نگاه می کردند و از نگاهشان به راحتی می شد تعجب را فهمید که دماسنج چه ربطی به ریاضی دارد.

در اوج کار بودیم و تمرکز بچه ها صد در صد بود که ناگهان در کلاس باز شد و همه توجه ها به سمت در جلب شد. آفتاب درست آن طرف در باعث شد تا اصلاً نتوانم چهره ی فردی را که داشت وارد می شد را ببینم. یک دفعه وارد شدنش نشان می داد که از همکاران نیست و احتمالاً یکی از دانش آموزان است.خیلی عصبانی شدم،تمام مقدمه چینی هایم برای شروع بحث کاملاً به باد هوا رفت و حواس بچه ها کاملاً پرت شد.اخمی کردم و به سمتش رفتم تا با نهیبی او را به بیرون کلاس هدایت کنم.

آفتاب پایین آمده بود و کاملاً پشت قد کوتاهش بود منظره کاملاً ضدنور بود وفقط می شد تا حدی قد و قواره اش را تشخیص داد،حتم داشتم که یکی از دانش آموزان است .وقتی جلو تر آمد واز سمت تابش  نور کنار رفت و به وسط کلاس رسید برق از جفت چشمانم پرید. پیرمردی بود با موهایی کاملاً آشفته و سرو وضعی بسیار ژنده و چهره ای کاملاً سیاه . هیبت عجیب و تا حدی وحشتناک داشت قد کوتاهی که حدس می زدم  انحنای کمرش بود که تا حد ۹۰درجه خم شده بود.یکه خوردم و در جایم میخکوب شدم.بچه ها همه ساکت ماندند .فضا بسیار سنگین شده بود و هیچ واکنشی به ذهنم نمی رسید تا انجام دهم.

در یک دستش چوبدستی ای بود که هیچ بخش راستی در آن نمی شد دید  و در دست چپش هم یک پیت حلبی که دسته ای با طناب داشت.مقابلم ایستاد و به زحمت سرش را بالا آورد و چند لحظه ای فقط نگاهم کرد.نگاهش با وضعیت ظاهری اش کاملاً متفاوت بود.آن همه خشونت در سر و وضعش ،آن همه ناهماهنگی در پیکرش و این همه معصومیت در نگاهش تضادی عمیق ایجاد کرده بود.نمی دانستم چه کنم ، این پیرمرد که مرا به یاد گوژ پشت نتردام انداخت اینجا وسط کلاس من چه می کند.آیا راه را به اشتباه آمده یا شاید هم کمک می خواهد.

پیش خود گفتم حتماً سائلی است و امده تا کمکی بگیرد تا بتواند بخش کوچکی از زندگی امروزش را با ان بگذراند.تا خواستم از جیبم پولی را دربیاورم و به او بدهم پشتش را به من کرد و همانطور آرام که آمده بود آرام به سمت بازگشت و از کلاس خارج شد.پچ پچ بچه ها شروع شد و از میان گفته هاشان فهمیدم او را در این روستا ولی سیاه می نامند.

برای اینکه کمی حال و هوایم عوض شود و نفسی بگیرم تا ادامه درس را بتوانم ادامه ،من هم از کلاس بیرون رفتم و خودم را در معرض تابش نور آفتاب در حال غروب و هوای خنک عصرگاهی قرار دادم.خنده حسین و مدیر و باقی همکاران نگاهم را به سوی آنها کشاند و کمی که بیشتر فکر کردم پیش خود گفتم این موقع چرا همه دبیران در حیاط هستند.و چرا می خندند؟

حسین جلو آمد و با همان حالت خنده گفت:خیلی ترسیدی ،ولی سیاه که آزارش به مورچه هم نمی رسد پس چرا اینقدر رنگ از صورتت پریده.همکاران دوره ام کردند و فقط می خندیدند. من هم مات و مبهوت فقط از میان آنها به سمت در حیاط مدرسه نگاه می کردم که آن پیرمرد آرام آرام داشت می رفت.این آرامش با آنچه از زندگی او می توان حدس زد اصلاً هماهنگی نداشت و تضادش مانند مته بر ذهنم می خراشید.

این پیرمرد و ظاهرش و سکوت و آرامش عجیبش خیلی ذهنم را مشغول کرد و به همین خاطر کاملاً فراموش کردم که از دست همکاران عصبانی شوم که باعث شده بودند او ناگهانی وارد کلاس من شود.روزگار چه بر سر این مرد آورده است که او اینچنین شده و چگونه امرار معاش می کند و زندگی اش چگونه است؟

وقتی به کلاس برگشتم نه من آن حال و هوای اولیه برای تدریس را داشتم و نه بچه ها ان نظم و انضباط اولیه،کمی خودم را جمع و جور کردم و درس را ادامه دادمفوقتی به قسمت قیاس بین دو عدد صحیح رسیدم و از بچه ها علت بزرگتری یا کوچکتری را می پرسیدم بی اختیار یا ولی سیاه می افتادم و به این فکر می کردم که چرا انسانهایی مانند او همیشه باید پشت دهانه بزرگتری باشند.چرا حداقل مساوی نیستند؟

v028

همسایه جدید

چقدر ماه مهر دیرگذشت،شاید اینهمه اتفاقات جورواجوری که برایم رخ داد باعث شده تا احساس کنم این ماه به سختی می گذرد.در هر صورت فردا اول آذر بود.پیش خودم فکر می کردم که حقوق ماهیانه ام چقدر می تواند باشد، حکم دوره تربیت معلم که ۷۵۰۰۰ریال بود .البته آن موقع حقوق دانشجویی بود و هزینه های خوراک و مرکز که از آن کسر می شد حدود ۱۵۰۰۰ریال در ماه دریافت می کردیم که فقط هزینه رفت و آمدمان بود و بس.

صبح در راه مدرسه از حسین پرسیدم که حقوق ما چقدر است؟ آن یکی حسین که سابقه ای بیشتر داشت پرید وسط حرفمان و گفت اولاً تا عید خبری از حقوق نیست، حقوقتان بعد از شش ماه دستتان می رسد ،ثانیاً سنگ بترکه ۲۵۰۰۰۰ریال بیشتر نخواهد بود ،هنوز آش خور محسوب می شوید.بدجوری خورد تو پرمان و من و حسین تا مدرسه فقط ساکت بودیم. وقتی مدیر مدرسه حرف های حسین را تایید کرد حالمان بدتر شد.

ظهر وقتی برگشتیم خانه تا سریع ناهاری بخوریم و برویم مدرسه بالا دیدیم که زن نعمت در حال تمیز کردن تک اتاق روبرو است.موقعیت آن اتاق بیشتر شبیه برج های دیدبانی بود.اتاقی دو در سه که هر چهارطرفش باز بود و درست بالای انبار کاه ساخته شده بود و مسیرش هم از روی پشت بام همسایه کناری بود.

زن نعمت که مادر صدا می زدیم تا ما را دید بعد از احوالپرسی انگار می دانست می خواهیم بپرسیم خودش بلافاصله جواب داد که همسایه داریم و این اتاق را برای یک دبیر دیگر آماده می کنیم.هر چه فکر کردیم کدام دبیر چیزی به ذهنمان خطور نکرد چون بعد از این یک ماه همه را می شناختیم و کسی دیگر نمانده بود.

هفته بعد که عصر جمعه رسیدیم دیدیم که چراغ اتاق روبرو روشن است و همین خبر از آمدن همسایه جدید می داد. یک راست رفتیم آن طرف و در را زدیم ،صدای نحیفی جواب داد و بعد از کلی معطلی در را باز کرد و مقابل ما ایستاد و گفت چه کار دارید.حسین لبخندی زد و گفت ما دبیرهایی هستیم که مستجار خانه ی نعمت هستیم ،آمده ایم خوش آمد بگوییم و خبری ازت بگیریم.

من منی کرد و تا خواست چیزی بگوید آن یکی حسین گفت مرد مومن ما تازه از راه رسیده ایم حداقل تعارفی کن تا خستگی در کنیم.تا آمد به خودش بجنبد وارد شدیم و نشستیم.هرچه هر دو تا حسین سعی می کردند تا به حرفش بیاورند فقط ساکت بود و مارا نگاه می کرد. در آخر تنها چیزی که گفت این بود که دبیر حرفه و فن است.

ظاهرش نشان می داد که با اینجا آمدن خیلی مشکل دارد .هرچه پرسیدیم چرا بعد از یک ماه با دبیر حرفه و فن قبلی جابه جا شده ای فقط ما را نگاه می کرد.کمی لکنت داشت و شرایط جدیدش هم خیلی باعث شده بود که در شوک بماند.هرچه خواستیم جو را عوض کنیم نشد که نشد و در نهایت خداحافظی کردیم و به سمت اتاق خودمان رفتیم.

مثل همیشه مادر و نعمت منتظرمان بودند و بساط چای و عصرانه به راه بود، مادر هرچه از روی ایوان عیسی را صدا کرد هیچ جوابی نشنیدیم و تازه اینجا بود که نامش را دانستیم.مادر گفت از ظهر که پدرومادرش رفته اند خودش را داخل خانه حبس کرده و بیرون نمی آید ، فکر کنم او هم اولین باری است که از خانواده اش جدا شده ،در اینجا من گفتم که پس دو سال تربیت معلم را چگونه گذرانده که هنوز اینطور رفتار می کند.

روز های بعد هم هرچه خواستیم تا او را با خود همراه کنیم اصلاً همکاری نمی کرد و فقط بعد از مدرسه مستقیم به اتاقش می رفت و در را می بست تا فردا صبح،حتی در مدرسه هم ساکت بود و هیچ حرف نمی زد ،آقای مدیر می گفت زمان که بگذرد کمی بهتر خواهد شد ولی هر چه زمان می گذشت بدتر می شد و اصلاً با ما نبود.

چهارشنبه صبح وقتی به مینی بوس ها رسیدیم جا نبود و فقط وسط راه رو ایستاده جا بود .ما سه تا سریع پریدیم بالا تا همین جا را نیز از دست ندهیم ولی او  همانجا پایین ایستاده بود از جلوی در صدایش کردیم ، گفت با ماشین بعدی می ایم، گفتم این آخرین ماشین است و دیگر خبری نیست ،خیلی راحت گفت منتظر می مانم تا سواری یا وانت بیاید.در همین حین حسین پرید پایین و دستش را گرفت و کشید بالا و گفت اینجا منطقه جنگی است و جای این سوسول بازی ها نیست.

تا شهر کاملاً به هم پرس شدیم و پاهایمان دیگر جان نداشت ولی او همچنان ساکت فقط بیرون را نگاه می کرد .

v27

تلفن

ساعت پنج و نیم عصر بود که از مدرسه تعطیل شدیم .سه نفری در راه خانه بودیم که یکی از دانش آموزان دوان دوان به سمت ما آمد و گفت که راننده مینی بوس روستا گفته که آقای حسن . . . . با خونه حتماً تماس بگیره.لازم به ذکر است که یکی از راههای ارتباطی روستا با شهر سه راننده مینی بوس بودند که علاوه بر حمل مسافر و بار، پیام ها را هم مخابره می کردند.

حسین وقتی شنید برآشفته شد و به هم ریخت و کلی نگران شد .نگرانی اش به ماهم منتقل شد. حسین دست و پایش را گم کرده بود و فکر می کرد حتماً خبر بدی است که این نگونه به او گفته اند تا تماس بگیرد.می گفت در تربیت معلم خبر فوت پدرم را اینگونه به من دادند ، و من هیچگاه آن لحظات سخت و تلخ را فراموش نخواهم کرد.این گفته ی حسین نگرانی ما را دوچندان کرد.

وضعیت خیلی جدی بود و می بایست کاری می کردیم.سریع سراغ مدیر مدرسه دخترانه رفتم و قضیه را به او گفتیم.مدیر گفت اینجا که از تلفن خبری نیست ولی روستای آن طرف دهنه که مربوط به استان همجوار است مخابرات دارد.حدود چهل و پنج دقیقه پیاده راه است.از همان مدرسه تصمیم گرفتیم که برویم ،مسیر را پرسیدیدم و سه نفری به سمت آن روستا حرکت کردیم.یک ساعت در تپه ها بالا و پایین می رفتیم و نمی رسیدیدم. حتی سواد آن روستا هم از دور نمایان نمی شد تا کمی دلمان گرم شود.نگرانی مان هر لحظه بیشتر می شد، مانده بودیم نگران خبر حسین باشیم یا گم شدنمان در میان این همه دره و تپه

هوا تاریک شده بود و همین کار را برایمان سخت کرده بود.مدیر گفته بود حدود سه ربع پیاده راه است ولی ما حدود یک ساعت و نیم بود که در راه بودیم. صدای لرزان پیرمردی که به زحمت داشت اذان می گفت همچون کورسویی ما را امیدوار کرد. وقتی به سمت صدا حرکت کردیم و از دره بالاآمدیم چراغ های روستا نمایان شد و خدا را شکر روستا را یافتیم .

به مخابرات روستا رسیدیم.اتاقکی بود که فقط یک میز داشت که یک تلفن روی آن بود .ما بیرون منتظر شدیم و بعد از ده دقیقه حسین آمد.صورتش گل انداخته بود و در عوالم خود بود.پرسیدیدم چه خبر.لبخند معنی داری زد و گفت چیز مهمی نیست .درست شد.گفتم:آخر مرد مومن این همه راه آمدیم برای هیچی.لبخندش بزرگتر شد و گفت :دختر همسایه قبول کرده.کلی بادابادا گفتیم و خندیدیم و نفری یک نوشابه مهمانمان کرد و . . .

وقتی سرخوشی ها تمام شد تازه به عمق فاجعه ای که در آن بودیم پی بردیم.هوا کاملاً تاریک شده بود و ما باید چگونه برمی گشتیم.نه وسیله ای داریم و نه ابزار روشنایی.و مهم تر از اینکه مسیر را نمی دانیم.در زمان آمدن اصلاً نفهمیدیم که از کجا رد شدیم و اصلاً مسیر در خاطرمان نمانده بود.

تنها عامل مثبت در میان این همه انبوهی عامل منفی هوا صاف و مهتابی بود که می شد تا حدی اطراف  را دید.از روستا به سمت غرب خارج شدیم ،راه باریک مالرویی را پیدا کردیم و همان را گرفتیم و به راه افتادیم.یک ساعت در راه بودیم که به یک تخته سنگ بزرگ رسیدیدم.حالت عمودی جالبی داشت.به حسین گفتم عجب سنگی است.حسین جلو رفت و بررسی کرد و گفت:«کنگولومرا »است.همین که حسین داشت توضیح می داد ان یکی حسین گفت بس است حالا وقت درس علوم دادن نیست.

هرچه می رفتیم خبری از روستا نبود.صدای زوزه شغالان که بسیار نزدیک بود ما را به وحشت انداخت و نفری یک چوب پیدا کردیم تا در صورت لزوم از خودمان دفاع کنیم.من که دست و پایم شروع به لرزیدن کرده بود ،تا حالا در این موقعیت این چنینی گرفتار نشده بودم.

در ادامه راه بودیم که دوباره یک سنگ کنگلو مرا دیدم و به حسین گفتم چقدر اینجا سنگ های یک جور هست. حسین وقتی سنگ را وارسی کرد گفت اینکه همون قبلیه.ما داریم دور خودمون می چرخیم.آن یکی حسین گفت افتاده ایم در دور تسلسل ،این حسین دبیر علوم کلمات قلمبه سلمبه به کار می برد که آن یکی حسین هم که ادبیاتی بود به او اضافه شد.دور تسلسل یعنی چه؟

آنقدر اضطراب داشتیم که یادم رفت بپرسم یعنی چه؟ صدای شغال ها که مانند داد و بیداد یک عده آدم بود واقعاً ترسناک بود و من سریع خودم را در مسیر، بین دو حسین قرار دادم تا کمی بیشتر در امنیت باشم.سکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود و فقط کورمال کورمال راه می رفتیم.که ناگهان حسین گفت از مسیر رودخانه برویم حداقل دور خودمان نمی چرخیم.

مسیر رودخانه خیلی سخت بود.سنگلاخ بود و مسیر منظمی نداشت.شاید ده بار مجبور شدیم از عرض رودخانه رد شویم .کل کفش ها و پاهایم خیس شده بود ،سه ساعت بعد وقتی به ابتدای روستا رسیدیدم تعدادی از اهالی با فانوس هایشان تازه راه افتاده بودند تا به دنبال ما بیایند و وقتی ما را دیدند شروع کردن به ملامت کردن و از همه بیشتر نعمت بود که خیلی عصبانی شده بود که چرا ما اینقدر بی عقل هستیم. آخرین جمله نعمت این بود:دبیر کشور که اینهمه درس خونده اینجوری میره تو صحرا؟؟

v026

حسین دوم

قدش خیلی بلند بود و چهره ای گرفته داشت،وقتی وارد دفتر شد فقط سلامی کرد و گوشه ای نشست،مدیر مدرسه که انگار او را می شناخت با لخندی گفت شما کجا و اینجا کجا ؟ همچون اسپند بر آتش برافروخته شد و گفت با این همه سابقه ای که دارم و حالا که سه هفته از مدارس گذشته تازه به من می گویند برو فلان روستا درس بده، نورچشمی های خودشان را در شهر سازماندهی می کنند و فقط زورشان به ما می رسد.

از این صحبت ها همه فهمیدیدم که خیلی عصبانی است و زیاد نباید کاری به کارش داشته باشیم،پیش خودم فکر کردم چقدر سخت است با یک آدم عصبانی همکلام شدن . هر سه زنگ را با اخم های توی هم به کلاس رفت و زنگ آخر هم از همه خداحافظی کرد که برود .مدیر گفت کجا برادر ؟این موقع غروب که ماشین نیست.تازه فردا هم اینجا کلاس داری.شب را باید بمانی.

این صحبت های مدیر بر عصبانیتش افزود و برافروخته فریاد زد :جای من اینجا نیست و باید بروم .سرش را برگرداند و با گام های بلند از ما دور شد.تا به خانه برسیم با حسین در باره ی این دبیر جدید با هم صحبت می کردیم که وقتی آمدی دیگر عصبانیت ندارد، پس ما هم همه باید عصبانی باشیم.چقدر انسانها ظزفیت کمی دارند!!

اذان را گفته بودند و من هم داشتم سوروسات شام را آماده می کردم.این بار شام مفصل بود، تن ماهی با گوجه فرنگی ریز شده، تن ماهی داشت در آب در حال جوش قوطه می خورد من هم دقیقاً در حال محاسبه زمان بودم تا بیست دقیقه آن کامل شود، چون شنیده بودم اگر کنسرو ها کمتر از بیست دقیقه در آب در حال جوش نباشند عامل یک بیماری خطرناک می شوند.

در همین حین صدای در آمد و پشت سرش نعمت وارد اتاق شد، مانند همیشه لبخند به لب بود، سلام کرد، جوابش را دایدیم و من پرسیدم  عمو نعمت چه خبر؟ ما در خدمتیم. با همان لبخندش گفت نه با شما کاری ندارم فقط یکی از همکارانتان آمده و با شما کار دارد.تا خواستیم بگوییم که کیست ،همکارمان از در وارد شد.

وقتی سلام کرد زبانم بند آمده بود تا جواب سلامش را بدهم، کمی یکه خورده بودم. حسین جواب سلامش را داد و او را به داخل اتاق تعارف کرد. وقتی در گوشه ای نشست و عمو نعمت رفت تازه من جواب سلامش را دادم. آنقدر امروز در مدرسه عصبانی و برافروخته بود که هنوز از او می ترسیدم.ولی چهره اش حالا دیگر عصبانی نبود و کاملاً می شد درهم ریختگی افکار و اوضاعش را از چشمانش فهمید.

وقتی شروع به صحبت کرد فهمیدیم که دبیر ادبیات است و حدود پنج شش سالی هم سابقه دارد ولی به خاطر انتقالی دبیر ادبیاتی که اینجا بوده به این روستا آمده وگرنه در روستایی تدریس داشته که تا شهر ده دقیقه راه بوده.وقتی از زد بندهای اداره و پارتی بازی ها صحبت می کرد آرام آرام به او حق دادیم تا عصبانی شود.از زمانی هم که از مدرسه رفته بود تا حالا هم علاف شده و ماشین گیرش نیامده.البته به او گفتیم که این امر اینجا عادی است و غروب ها ماشین نیست .

اسمش حسن بود ولی چون برادر دیگرش که اسمش حسین بود را در خانه حسن صدا می کردند ، او را حسین می نامیدند.کمی در این مورد گیج شده بودیم که این دیگر چه نوع نامگذاری و صدا کردن است در هر صورت ما هم او را حسین نامیدیم. سفره شام که پهن شد جانانه شروع کرد و تقریباً من و حسین فقط چند لقمه خوردیم.می گفت از صبحانه که در خانه خورده بود دیگر چیزی نخورده بود.

بعد از شام بسیار صحبت کردیم و اصلاً گذران وقت را نفهمیدیم.شخصیت اصلی حسین آقا با آن چیزی که ما امروز در مدرسه دیدیم کاملاً متفاوت بود.بسیار شاد بود و در همان چند ساعت با ما خیلی راحت شد و ما هم متقابلاً با او صمیمی شدیم.وقتی جای خواب را انداختیم و خوابیدیم کاملاً تفاوت قد او با ما نمایان شد بخش عمده ای از پاهایش بیرون تشک بود.

فردا صبح هرسه باهم به مدرسه دخترانه رفتیم و ظهر ناهار را حسین دوم آماده کرد ،یک املت که نمی دانم چه کار کرده بود که آنقدر خوشمزه شده بود.شب هم باز با هم بودیم و همین باعث شد تا همینطوری ما سه نفر ، هم اتاقی شدیم و خدا را شکر نعمت هم اعتراضی نداشت.

حسین دبیر ادبیات بود و هنوز مجرد بود و البته قصد ازدواج داشت ولی به گفته ی خودش هر جا که می رفت اتفاقاتی می افتاد که نمی شد. از جاهای دور دست گرفته تا همسایه دیوار به دیوارشان.شب ها کارش این بود که اتفاقاتی که برایش در این خواستگاری ها رخ داده برای ما تعریف کند.اوایل خوب و بود و سرگرم می شدیم ولی واقعیت این بود که این حسین برخلاف آن حسین زیاد حرف می زد.ولی هرچه بود خداراشکر هم اتاقی خیلی خوبی بود.

v025

تکلیف

وارد کلاس شدم و حضور غیاب را شروع کردم ، دیدم محسن آمده بیرون و کنار در ایستاده.چون قرار بود امروز تکالیف را بررسی کنم ،حدس زدم که ننوشته و تا قبل از اینکه من بروم سراغش خودش آمده بیرون.چون قبلاً با همه کلاس اتمام حجت کرده بودم که ننوشتن تکلیف یعنی اخراج از کلاس .

تکالیف را بررسی کردم و همه نوشته بودند .کلاً بچه های دوم پسرانه نظم خوبی داشتند و اکثر اوقات تکالیفشان کامل بود. محسن البته جزو بچه های زرنگ کلاس بود و همیشه با نظم خاصی تمارینش را حل می کرد .کمی لکنت زبان داشت ولی ریاضی اش خوب بود. متعجب بودم که اینبار چرا او تکالیفش را انجام نداده است.

رفتم سراغش، سرش پایین بود.دلیل ننوشتن تمرینش را پرسیدم و کمی هم دعوایش کردم.آمد بگوید اجازه … ،چون زبانش می گرفت طول کشید و من هم با عصبانیت سرش داد زدم که تو که دانش اموز زرنگی هستی چرا ننوشتی.محسن خیلی زود رنج بود به همین علت چشمانش پر اشک شد و خیلی آرام شروع کرد به گریه کردن.

خودم هم ناراحت شدم و روی صندلی نشستم و شروع کردم به نصیحت بچه ها که کارهایتان را درست انجام دهید و من به خاطر شما اینقدر سخت گیری می کنم و. . . در همین حین دیدم محسن رفت از روی میزش دفترش را برداشت و گذاشت روی میز و به همراه دفترش یک مکعب مستطیل کوچک که کادو شده بود ،بعد رفت و همان کنار درایستاد و همانطور که سرش پایین بود ارام ارام می گریید.

دفترش را باز کردم،تمرین ها به نهایت دقت درست و تمیز نوشته شده بود.جا خوردم و تا آمدم از او بپرسم که مبصر کلاس اجازه گرفت و گفت:آقا اجازه محسن با خانواده اش مشهد بودند و برای شما یک انگشتر هم سوغات آورده.

دنیا داشت دور سرم می چرخید و احساس سنگینی بسیاری داشتم. از خودم بدم آمده بود و نمی دانستم چه کار باید کنم.چقدر زود قضاوت کرده بودم و حتی مهلتی نداده بودم که محسن چیزی بگوید .نمی توانستم کادو را باز کنم.آنقدر ناراحت بودم که زبانم بند آمده بود.بچه ها هم فهمیده بودند که زیاد وضعم خوب نیست.و به همین خاطر سکوت مطلق همه جا را گرفته بود.

کمی خودم را جمع و جور کردم و به هر سختی ای که بود در جلوی دانش آموزان رسماً از محسن معذرت خواهی کردم.کار خیلی سختی بود ولی فکر کردم برای جبران ان کار بایاد تاوان سنگینی پرداخت.سرش را بلند کرد و با تعجب مرا نگاه می کرد.

با اشاره ای به او گفتم بنشیند و دفترش را هم جلویش گذاشتم و شروع کردم به نوشتن صورت تمرین ها پای تخته  تا بچه ها انها را حل کنند. یکی بهیک صدا می کردم و آنها هم حل می کردند.سکوت معنی داری در کلاس حکم فرما بود و این کار مرا بسیار سخت کرده بود.

همانطور که بچه هایی که پایه تخته می امدند فکر می کردند تا مسئله را حل کنند من هم فکر کردم با این کار جلوی بچه ها خرد شده ام ولی چاره ای هم نداشتم.نمی شد به راحتی از کنار این مسئله گذشت باید تا حدی دل شکسته محسن را بدست می آوردم.پیش خودم فکر می کردم روزهای بعد این بچه ها از سر و کولم بالا می روند و دیگر حرف هایم برایشان اندازه ارزن هم ارزش ندارد.

روزهای بعد بچه های کلاس خیلی بهتر شدند و محیط کلاس بسیار عالی شده بود .در پایان سال هم با نتیجه ای خوب کار تمام شد.

بچه ها خیل وقتها از ما بزرگترها هم بزرگترند.

v024