همسایه جدید

چقدر ماه مهر دیرگذشت،شاید اینهمه اتفاقات جورواجوری که برایم رخ داد باعث شده تا احساس کنم این ماه به سختی می گذرد.در هر صورت فردا اول آذر بود.پیش خودم فکر می کردم که حقوق ماهیانه ام چقدر می تواند باشد، حکم دوره تربیت معلم که ۷۵۰۰۰ریال بود .البته آن موقع حقوق دانشجویی بود و هزینه های خوراک و مرکز که از آن کسر می شد حدود ۱۵۰۰۰ریال در ماه دریافت می کردیم که فقط هزینه رفت و آمدمان بود و بس.

صبح در راه مدرسه از حسین پرسیدم که حقوق ما چقدر است؟ آن یکی حسین که سابقه ای بیشتر داشت پرید وسط حرفمان و گفت اولاً تا عید خبری از حقوق نیست، حقوقتان بعد از شش ماه دستتان می رسد ،ثانیاً سنگ بترکه ۲۵۰۰۰۰ریال بیشتر نخواهد بود ،هنوز آش خور محسوب می شوید.بدجوری خورد تو پرمان و من و حسین تا مدرسه فقط ساکت بودیم. وقتی مدیر مدرسه حرف های حسین را تایید کرد حالمان بدتر شد.

ظهر وقتی برگشتیم خانه تا سریع ناهاری بخوریم و برویم مدرسه بالا دیدیم که زن نعمت در حال تمیز کردن تک اتاق روبرو است.موقعیت آن اتاق بیشتر شبیه برج های دیدبانی بود.اتاقی دو در سه که هر چهارطرفش باز بود و درست بالای انبار کاه ساخته شده بود و مسیرش هم از روی پشت بام همسایه کناری بود.

زن نعمت که مادر صدا می زدیم تا ما را دید بعد از احوالپرسی انگار می دانست می خواهیم بپرسیم خودش بلافاصله جواب داد که همسایه داریم و این اتاق را برای یک دبیر دیگر آماده می کنیم.هر چه فکر کردیم کدام دبیر چیزی به ذهنمان خطور نکرد چون بعد از این یک ماه همه را می شناختیم و کسی دیگر نمانده بود.

هفته بعد که عصر جمعه رسیدیم دیدیم که چراغ اتاق روبرو روشن است و همین خبر از آمدن همسایه جدید می داد. یک راست رفتیم آن طرف و در را زدیم ،صدای نحیفی جواب داد و بعد از کلی معطلی در را باز کرد و مقابل ما ایستاد و گفت چه کار دارید.حسین لبخندی زد و گفت ما دبیرهایی هستیم که مستجار خانه ی نعمت هستیم ،آمده ایم خوش آمد بگوییم و خبری ازت بگیریم.

من منی کرد و تا خواست چیزی بگوید آن یکی حسین گفت مرد مومن ما تازه از راه رسیده ایم حداقل تعارفی کن تا خستگی در کنیم.تا آمد به خودش بجنبد وارد شدیم و نشستیم.هرچه هر دو تا حسین سعی می کردند تا به حرفش بیاورند فقط ساکت بود و مارا نگاه می کرد. در آخر تنها چیزی که گفت این بود که دبیر حرفه و فن است.

ظاهرش نشان می داد که با اینجا آمدن خیلی مشکل دارد .هرچه پرسیدیم چرا بعد از یک ماه با دبیر حرفه و فن قبلی جابه جا شده ای فقط ما را نگاه می کرد.کمی لکنت داشت و شرایط جدیدش هم خیلی باعث شده بود که در شوک بماند.هرچه خواستیم جو را عوض کنیم نشد که نشد و در نهایت خداحافظی کردیم و به سمت اتاق خودمان رفتیم.

مثل همیشه مادر و نعمت منتظرمان بودند و بساط چای و عصرانه به راه بود، مادر هرچه از روی ایوان عیسی را صدا کرد هیچ جوابی نشنیدیم و تازه اینجا بود که نامش را دانستیم.مادر گفت از ظهر که پدرومادرش رفته اند خودش را داخل خانه حبس کرده و بیرون نمی آید ، فکر کنم او هم اولین باری است که از خانواده اش جدا شده ،در اینجا من گفتم که پس دو سال تربیت معلم را چگونه گذرانده که هنوز اینطور رفتار می کند.

روز های بعد هم هرچه خواستیم تا او را با خود همراه کنیم اصلاً همکاری نمی کرد و فقط بعد از مدرسه مستقیم به اتاقش می رفت و در را می بست تا فردا صبح،حتی در مدرسه هم ساکت بود و هیچ حرف نمی زد ،آقای مدیر می گفت زمان که بگذرد کمی بهتر خواهد شد ولی هر چه زمان می گذشت بدتر می شد و اصلاً با ما نبود.

چهارشنبه صبح وقتی به مینی بوس ها رسیدیم جا نبود و فقط وسط راه رو ایستاده جا بود .ما سه تا سریع پریدیم بالا تا همین جا را نیز از دست ندهیم ولی او  همانجا پایین ایستاده بود از جلوی در صدایش کردیم ، گفت با ماشین بعدی می ایم، گفتم این آخرین ماشین است و دیگر خبری نیست ،خیلی راحت گفت منتظر می مانم تا سواری یا وانت بیاید.در همین حین حسین پرید پایین و دستش را گرفت و کشید بالا و گفت اینجا منطقه جنگی است و جای این سوسول بازی ها نیست.

تا شهر کاملاً به هم پرس شدیم و پاهایمان دیگر جان نداشت ولی او همچنان ساکت فقط بیرون را نگاه می کرد .

v27

تلفن

ساعت پنج و نیم عصر بود که از مدرسه تعطیل شدیم .سه نفری در راه خانه بودیم که یکی از دانش آموزان دوان دوان به سمت ما آمد و گفت که راننده مینی بوس روستا گفته که آقای حسن . . . . با خونه حتماً تماس بگیره.لازم به ذکر است که یکی از راههای ارتباطی روستا با شهر سه راننده مینی بوس بودند که علاوه بر حمل مسافر و بار، پیام ها را هم مخابره می کردند.

حسین وقتی شنید برآشفته شد و به هم ریخت و کلی نگران شد .نگرانی اش به ماهم منتقل شد. حسین دست و پایش را گم کرده بود و فکر می کرد حتماً خبر بدی است که این نگونه به او گفته اند تا تماس بگیرد.می گفت در تربیت معلم خبر فوت پدرم را اینگونه به من دادند ، و من هیچگاه آن لحظات سخت و تلخ را فراموش نخواهم کرد.این گفته ی حسین نگرانی ما را دوچندان کرد.

وضعیت خیلی جدی بود و می بایست کاری می کردیم.سریع سراغ مدیر مدرسه دخترانه رفتم و قضیه را به او گفتیم.مدیر گفت اینجا که از تلفن خبری نیست ولی روستای آن طرف دهنه که مربوط به استان همجوار است مخابرات دارد.حدود چهل و پنج دقیقه پیاده راه است.از همان مدرسه تصمیم گرفتیم که برویم ،مسیر را پرسیدیدم و سه نفری به سمت آن روستا حرکت کردیم.یک ساعت در تپه ها بالا و پایین می رفتیم و نمی رسیدیدم. حتی سواد آن روستا هم از دور نمایان نمی شد تا کمی دلمان گرم شود.نگرانی مان هر لحظه بیشتر می شد، مانده بودیم نگران خبر حسین باشیم یا گم شدنمان در میان این همه دره و تپه

هوا تاریک شده بود و همین کار را برایمان سخت کرده بود.مدیر گفته بود حدود سه ربع پیاده راه است ولی ما حدود یک ساعت و نیم بود که در راه بودیم. صدای لرزان پیرمردی که به زحمت داشت اذان می گفت همچون کورسویی ما را امیدوار کرد. وقتی به سمت صدا حرکت کردیم و از دره بالاآمدیم چراغ های روستا نمایان شد و خدا را شکر روستا را یافتیم .

به مخابرات روستا رسیدیم.اتاقکی بود که فقط یک میز داشت که یک تلفن روی آن بود .ما بیرون منتظر شدیم و بعد از ده دقیقه حسین آمد.صورتش گل انداخته بود و در عوالم خود بود.پرسیدیدم چه خبر.لبخند معنی داری زد و گفت چیز مهمی نیست .درست شد.گفتم:آخر مرد مومن این همه راه آمدیم برای هیچی.لبخندش بزرگتر شد و گفت :دختر همسایه قبول کرده.کلی بادابادا گفتیم و خندیدیم و نفری یک نوشابه مهمانمان کرد و . . .

وقتی سرخوشی ها تمام شد تازه به عمق فاجعه ای که در آن بودیم پی بردیم.هوا کاملاً تاریک شده بود و ما باید چگونه برمی گشتیم.نه وسیله ای داریم و نه ابزار روشنایی.و مهم تر از اینکه مسیر را نمی دانیم.در زمان آمدن اصلاً نفهمیدیم که از کجا رد شدیم و اصلاً مسیر در خاطرمان نمانده بود.

تنها عامل مثبت در میان این همه انبوهی عامل منفی هوا صاف و مهتابی بود که می شد تا حدی اطراف  را دید.از روستا به سمت غرب خارج شدیم ،راه باریک مالرویی را پیدا کردیم و همان را گرفتیم و به راه افتادیم.یک ساعت در راه بودیم که به یک تخته سنگ بزرگ رسیدیدم.حالت عمودی جالبی داشت.به حسین گفتم عجب سنگی است.حسین جلو رفت و بررسی کرد و گفت:«کنگولومرا »است.همین که حسین داشت توضیح می داد ان یکی حسین گفت بس است حالا وقت درس علوم دادن نیست.

هرچه می رفتیم خبری از روستا نبود.صدای زوزه شغالان که بسیار نزدیک بود ما را به وحشت انداخت و نفری یک چوب پیدا کردیم تا در صورت لزوم از خودمان دفاع کنیم.من که دست و پایم شروع به لرزیدن کرده بود ،تا حالا در این موقعیت این چنینی گرفتار نشده بودم.

در ادامه راه بودیم که دوباره یک سنگ کنگلو مرا دیدم و به حسین گفتم چقدر اینجا سنگ های یک جور هست. حسین وقتی سنگ را وارسی کرد گفت اینکه همون قبلیه.ما داریم دور خودمون می چرخیم.آن یکی حسین گفت افتاده ایم در دور تسلسل ،این حسین دبیر علوم کلمات قلمبه سلمبه به کار می برد که آن یکی حسین هم که ادبیاتی بود به او اضافه شد.دور تسلسل یعنی چه؟

آنقدر اضطراب داشتیم که یادم رفت بپرسم یعنی چه؟ صدای شغال ها که مانند داد و بیداد یک عده آدم بود واقعاً ترسناک بود و من سریع خودم را در مسیر، بین دو حسین قرار دادم تا کمی بیشتر در امنیت باشم.سکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود و فقط کورمال کورمال راه می رفتیم.که ناگهان حسین گفت از مسیر رودخانه برویم حداقل دور خودمان نمی چرخیم.

مسیر رودخانه خیلی سخت بود.سنگلاخ بود و مسیر منظمی نداشت.شاید ده بار مجبور شدیم از عرض رودخانه رد شویم .کل کفش ها و پاهایم خیس شده بود ،سه ساعت بعد وقتی به ابتدای روستا رسیدیدم تعدادی از اهالی با فانوس هایشان تازه راه افتاده بودند تا به دنبال ما بیایند و وقتی ما را دیدند شروع کردن به ملامت کردن و از همه بیشتر نعمت بود که خیلی عصبانی شده بود که چرا ما اینقدر بی عقل هستیم. آخرین جمله نعمت این بود:دبیر کشور که اینهمه درس خونده اینجوری میره تو صحرا؟؟

v026

حسین دوم

قدش خیلی بلند بود و چهره ای گرفته داشت،وقتی وارد دفتر شد فقط سلامی کرد و گوشه ای نشست،مدیر مدرسه که انگار او را می شناخت با لخندی گفت شما کجا و اینجا کجا ؟ همچون اسپند بر آتش برافروخته شد و گفت با این همه سابقه ای که دارم و حالا که سه هفته از مدارس گذشته تازه به من می گویند برو فلان روستا درس بده، نورچشمی های خودشان را در شهر سازماندهی می کنند و فقط زورشان به ما می رسد.

از این صحبت ها همه فهمیدیدم که خیلی عصبانی است و زیاد نباید کاری به کارش داشته باشیم،پیش خودم فکر کردم چقدر سخت است با یک آدم عصبانی همکلام شدن . هر سه زنگ را با اخم های توی هم به کلاس رفت و زنگ آخر هم از همه خداحافظی کرد که برود .مدیر گفت کجا برادر ؟این موقع غروب که ماشین نیست.تازه فردا هم اینجا کلاس داری.شب را باید بمانی.

این صحبت های مدیر بر عصبانیتش افزود و برافروخته فریاد زد :جای من اینجا نیست و باید بروم .سرش را برگرداند و با گام های بلند از ما دور شد.تا به خانه برسیم با حسین در باره ی این دبیر جدید با هم صحبت می کردیم که وقتی آمدی دیگر عصبانیت ندارد، پس ما هم همه باید عصبانی باشیم.چقدر انسانها ظزفیت کمی دارند!!

اذان را گفته بودند و من هم داشتم سوروسات شام را آماده می کردم.این بار شام مفصل بود، تن ماهی با گوجه فرنگی ریز شده، تن ماهی داشت در آب در حال جوش قوطه می خورد من هم دقیقاً در حال محاسبه زمان بودم تا بیست دقیقه آن کامل شود، چون شنیده بودم اگر کنسرو ها کمتر از بیست دقیقه در آب در حال جوش نباشند عامل یک بیماری خطرناک می شوند.

در همین حین صدای در آمد و پشت سرش نعمت وارد اتاق شد، مانند همیشه لبخند به لب بود، سلام کرد، جوابش را دایدیم و من پرسیدم  عمو نعمت چه خبر؟ ما در خدمتیم. با همان لبخندش گفت نه با شما کاری ندارم فقط یکی از همکارانتان آمده و با شما کار دارد.تا خواستیم بگوییم که کیست ،همکارمان از در وارد شد.

وقتی سلام کرد زبانم بند آمده بود تا جواب سلامش را بدهم، کمی یکه خورده بودم. حسین جواب سلامش را داد و او را به داخل اتاق تعارف کرد. وقتی در گوشه ای نشست و عمو نعمت رفت تازه من جواب سلامش را دادم. آنقدر امروز در مدرسه عصبانی و برافروخته بود که هنوز از او می ترسیدم.ولی چهره اش حالا دیگر عصبانی نبود و کاملاً می شد درهم ریختگی افکار و اوضاعش را از چشمانش فهمید.

وقتی شروع به صحبت کرد فهمیدیم که دبیر ادبیات است و حدود پنج شش سالی هم سابقه دارد ولی به خاطر انتقالی دبیر ادبیاتی که اینجا بوده به این روستا آمده وگرنه در روستایی تدریس داشته که تا شهر ده دقیقه راه بوده.وقتی از زد بندهای اداره و پارتی بازی ها صحبت می کرد آرام آرام به او حق دادیم تا عصبانی شود.از زمانی هم که از مدرسه رفته بود تا حالا هم علاف شده و ماشین گیرش نیامده.البته به او گفتیم که این امر اینجا عادی است و غروب ها ماشین نیست .

اسمش حسن بود ولی چون برادر دیگرش که اسمش حسین بود را در خانه حسن صدا می کردند ، او را حسین می نامیدند.کمی در این مورد گیج شده بودیم که این دیگر چه نوع نامگذاری و صدا کردن است در هر صورت ما هم او را حسین نامیدیم. سفره شام که پهن شد جانانه شروع کرد و تقریباً من و حسین فقط چند لقمه خوردیم.می گفت از صبحانه که در خانه خورده بود دیگر چیزی نخورده بود.

بعد از شام بسیار صحبت کردیم و اصلاً گذران وقت را نفهمیدیم.شخصیت اصلی حسین آقا با آن چیزی که ما امروز در مدرسه دیدیم کاملاً متفاوت بود.بسیار شاد بود و در همان چند ساعت با ما خیلی راحت شد و ما هم متقابلاً با او صمیمی شدیم.وقتی جای خواب را انداختیم و خوابیدیم کاملاً تفاوت قد او با ما نمایان شد بخش عمده ای از پاهایش بیرون تشک بود.

فردا صبح هرسه باهم به مدرسه دخترانه رفتیم و ظهر ناهار را حسین دوم آماده کرد ،یک املت که نمی دانم چه کار کرده بود که آنقدر خوشمزه شده بود.شب هم باز با هم بودیم و همین باعث شد تا همینطوری ما سه نفر ، هم اتاقی شدیم و خدا را شکر نعمت هم اعتراضی نداشت.

حسین دبیر ادبیات بود و هنوز مجرد بود و البته قصد ازدواج داشت ولی به گفته ی خودش هر جا که می رفت اتفاقاتی می افتاد که نمی شد. از جاهای دور دست گرفته تا همسایه دیوار به دیوارشان.شب ها کارش این بود که اتفاقاتی که برایش در این خواستگاری ها رخ داده برای ما تعریف کند.اوایل خوب و بود و سرگرم می شدیم ولی واقعیت این بود که این حسین برخلاف آن حسین زیاد حرف می زد.ولی هرچه بود خداراشکر هم اتاقی خیلی خوبی بود.

v025

تکلیف

وارد کلاس شدم و حضور غیاب را شروع کردم ، دیدم محسن آمده بیرون و کنار در ایستاده.چون قرار بود امروز تکالیف را بررسی کنم ،حدس زدم که ننوشته و تا قبل از اینکه من بروم سراغش خودش آمده بیرون.چون قبلاً با همه کلاس اتمام حجت کرده بودم که ننوشتن تکلیف یعنی اخراج از کلاس .

تکالیف را بررسی کردم و همه نوشته بودند .کلاً بچه های دوم پسرانه نظم خوبی داشتند و اکثر اوقات تکالیفشان کامل بود. محسن البته جزو بچه های زرنگ کلاس بود و همیشه با نظم خاصی تمارینش را حل می کرد .کمی لکنت زبان داشت ولی ریاضی اش خوب بود. متعجب بودم که اینبار چرا او تکالیفش را انجام نداده است.

رفتم سراغش، سرش پایین بود.دلیل ننوشتن تمرینش را پرسیدم و کمی هم دعوایش کردم.آمد بگوید اجازه … ،چون زبانش می گرفت طول کشید و من هم با عصبانیت سرش داد زدم که تو که دانش اموز زرنگی هستی چرا ننوشتی.محسن خیلی زود رنج بود به همین علت چشمانش پر اشک شد و خیلی آرام شروع کرد به گریه کردن.

خودم هم ناراحت شدم و روی صندلی نشستم و شروع کردم به نصیحت بچه ها که کارهایتان را درست انجام دهید و من به خاطر شما اینقدر سخت گیری می کنم و. . . در همین حین دیدم محسن رفت از روی میزش دفترش را برداشت و گذاشت روی میز و به همراه دفترش یک مکعب مستطیل کوچک که کادو شده بود ،بعد رفت و همان کنار درایستاد و همانطور که سرش پایین بود ارام ارام می گریید.

دفترش را باز کردم،تمرین ها به نهایت دقت درست و تمیز نوشته شده بود.جا خوردم و تا آمدم از او بپرسم که مبصر کلاس اجازه گرفت و گفت:آقا اجازه محسن با خانواده اش مشهد بودند و برای شما یک انگشتر هم سوغات آورده.

دنیا داشت دور سرم می چرخید و احساس سنگینی بسیاری داشتم. از خودم بدم آمده بود و نمی دانستم چه کار باید کنم.چقدر زود قضاوت کرده بودم و حتی مهلتی نداده بودم که محسن چیزی بگوید .نمی توانستم کادو را باز کنم.آنقدر ناراحت بودم که زبانم بند آمده بود.بچه ها هم فهمیده بودند که زیاد وضعم خوب نیست.و به همین خاطر سکوت مطلق همه جا را گرفته بود.

کمی خودم را جمع و جور کردم و به هر سختی ای که بود در جلوی دانش آموزان رسماً از محسن معذرت خواهی کردم.کار خیلی سختی بود ولی فکر کردم برای جبران ان کار بایاد تاوان سنگینی پرداخت.سرش را بلند کرد و با تعجب مرا نگاه می کرد.

با اشاره ای به او گفتم بنشیند و دفترش را هم جلویش گذاشتم و شروع کردم به نوشتن صورت تمرین ها پای تخته  تا بچه ها انها را حل کنند. یکی بهیک صدا می کردم و آنها هم حل می کردند.سکوت معنی داری در کلاس حکم فرما بود و این کار مرا بسیار سخت کرده بود.

همانطور که بچه هایی که پایه تخته می امدند فکر می کردند تا مسئله را حل کنند من هم فکر کردم با این کار جلوی بچه ها خرد شده ام ولی چاره ای هم نداشتم.نمی شد به راحتی از کنار این مسئله گذشت باید تا حدی دل شکسته محسن را بدست می آوردم.پیش خودم فکر می کردم روزهای بعد این بچه ها از سر و کولم بالا می روند و دیگر حرف هایم برایشان اندازه ارزن هم ارزش ندارد.

روزهای بعد بچه های کلاس خیلی بهتر شدند و محیط کلاس بسیار عالی شده بود .در پایان سال هم با نتیجه ای خوب کار تمام شد.

بچه ها خیل وقتها از ما بزرگترها هم بزرگترند.

v024

پل

چهارشنبه که با آن شرایط به خانه آمدم فهمیدم که بزرگ ترین مشکل من رفت و آمد است،چون همانجا فهمیدم که صبح از شهر به روستا ماشین نیست و اولین مینی بوس ساعت دو بعد از ظهر به سمت روستا حرکت می کند.به همین خاطر جمعه ساعت ۱۱ صبح به راه افتادم تا به موقع برسم.زمان مدرسه همیشه جمعه هایی که شنبه اش صبحی بودیم کسالت بار بود حالا که دیگر روز جمعه باید بروم.

خوشبختانه این بار صندلی ردیف دوم و کنار پنجره نصیبم شد و جالب هم این بود که راس ساعت دو ماشین حرکت کرد. پیش خودم گفتم خدا را شکر از این طرف معطلی کمتر است و با آرامش به سمت روستا خواهم رفت.در همین حین ناگهان مینی بوس داخل کوچه ای پیچید و مقابل در خانه توقف کرد و اهالی خانه شروع کردند به بار زدن گونی های نان خشک روی سقف مینی بوس. درست یک ربع اینجا معطل شدیم.بعد از گذر از این کوچه وارد کوچه ای دیگر شدیم و جلو در خانه ای منتظر ماندیم تا پیرزن مسافر ناهارش را تمام کند. و بعد از ان هم هرچه کوچه پس کوچه در شهر بود را دور زدیم.

حدود ساعت ۳ وارد جاده شدیم که یک دفعه یکی از مسافران گفت که فکر کنم حاجی فلانی هم می خواست بیاید،سر ماشین دوباره کج شد و وقتی به جلو خانه ی حاجی فلانی رسیدیم با چشمانی خواب آلود و پیر جامه جلو در آمد و گفت امروز حوصله ندارم شاید فردا بیایم.خشم تمام وجودم را فرا گرفته بود که چرا اینها اصلاً به وقت دیگران اهمیت قائل نمی شوند ولی چون هیچ کس را نمی شناختم نمی توانستم خشمم را بروز دهم.

خدا را شکر حدود ده پانزده کیلومتر از شهر فاصله گرفتیم و مطمئن شدم که واقعاً به راه افتاده ایم.به اولین روستای کنار جاده رسیدیم که مینی بوس همان میدانگاهی ابتدای روستا کنار جاده توقف کرد و دو نفری پیاده شدند،همه ی شیشه های سمت شاگرد هم باز شد. پیش خودم گفتم دوباره چه خبر است و چه مراسمی برپاست.

کنار جاده شیر آبی بود و آن دو نفر شروع کردند به پر کردن لیوان ها و مسافران هم از شیشه های باز لیوان ها را می گرفتند و . . . . پس اینجا مراسم رفع تشنگی برگزار می شد و تقزیباً همه مینی بوس به استثنای من همه با دو عدد لیوان آب نوشیدند.هر قدر هم به من تعارف کردند قبول نکردم.داشتم در ذهنم محاسبه می کردم که ما هنوز چیزی از مسیر را طی نکرده ایم که مسافران اینقدر تشنه شده اند ولی وقتی ساعت را نگاه کردم که حدود سه و نیم بود به آنها حق دادم چون یک ساعت و نیم است که در این هوای گرم داخل ماشین هستند.

رنگارنگی درختان در ابتدای پاییز در کنار رودخانه ای که مارپیچ از هرکجا که دوست داشت گذر می کرد منظره ی بسیار زیبایی را خلق کرده بود که چشمانم را کاملاً در خود غرق کرده بود.شالیزار های پلکانی که مانند سر بچه های ابتدایی از ته تراشیده شده بودند در کنار تک درخت هایی که کنار مرزهای این زمین ها بود مرا به یاد صحنه ی اذان تلویزیون انداخت فقط تنها تفاوتش آن بود که در آنجا منظره شالیزارهای پلکانی در زمان پرآبی آنها بود.

پیچ و خم های جاده ما را به هر طرف که می خواست می برد و مصرف پلاستیک فریزرها هم شروع شد ولی چون این بار کنار پنجره بودم کمی ل شیشه را باز کردم و از هوای خنک کوهستان بهره می بردم و ذهنم همراه چشمانم در میان کوها و تپه ها در حال گشت و گذار بود.

درست روبری اولین پاسگاه مسیر که کنار پلی بود که از روی رودخانه می گذشت توقف کردیم. چند نفر پیاده شدند و به سمت پاسگاه رفتند و راننده هم ماشین را خاموش کرد.همین امر مرا به شک انداخت که مگر چقدر معطل خواهیم شد که راننده ماشین را خاموش کرد.کمی جرات به خرج دادم و پیش راننده رفتم و موضوع را پرسدم.جوابش دهشتناک بود.

این چند نفر رفتند تا جواز سلاحشان را بگیرند و این کار هم حدود یک ساعت شاید هم بیشتر طول می کشد، نکته بسیار مهمی که برایم جالب بود آرامش بقیه مسافران بود که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است و انگار معطلی برایشان چیز عادی ای است. وقت سر جایم نشستم ساعت را نگاه کردم حدود ساعت چهار و ربع بود، چند دقیقه گذشت که دیدم چند تا از مسافران پیاده شدند و روی تخته سنگ های کنار جاده نشستند.تصمیم خوبی بود.من هم پیاده شدم.

هوا عالی بود کوه های این منطقه بسیار نوک تیز و بلند بودند و همین مناظر اطراف را کمی وهم انگیز کرده بود.پل کنار پاسگاه که جاده از رویش می گذشت توجهم را جلب کرد و شروع کردم به وارسی آن ، به یکی از مسافرین سپردم که من اطراف پل هستم و اگر ماشین راه افتاد مرا جا نگذارند او هم با لبخندی گفت برو حالا حالا ها اینجا هستیم.

از روی پل که ابتدا و انتهایش قوسی در حدود نود درجه داشت گذشتم.وقتی به آن طرف پل رسیدم و کمی از آن فاصله گرفتم ابهتش مرا گرفت.حس کنجکاوی ام مرا تحریک که به زیر پل بروم.ولی پشیمان شدم و به کنار ماشین برگشتم و از آنجا کمی به سمت رودخانه رفتم تا درست روبروی پل قرار بگیرم.چقدر سازه این پل برایم آشنا بود، شروع کردم به فکر کردن که شبیه اینگونه سازه را کجا دیده ام که ناگهان چشمان برق زد.این پل درست مانند پل ورسک است .هرچه بیشتر دقت می کردم تعجبم بیشتر می شد.مگر می شود دو تا پل بین هم باشند.ولی واقعاً مانند هم بودند. فقط این یکی چند سایز کوچکتر بود.

در مسافرت های مکرر با قطار به تهران از همان دوران کودکی پل ورسک برایم جذابیت خاصی داشت.وقتی کوچکتر بودم و قطار روز به سمت تهران می رفت تقریباً تمام مسیر کنار شبشه پنجره بودم و بیرون را نگاه می کردم و حتی شیشه را پایین می کشیدم و سرم را هم بیرون می بردم و همیشه پدرم به خاطر این کارم دعوای مفصلی با من می کرد .و حتی وقتی قطار شب رو هم بود تا زمانی که به پل ورسک برسیم بیدار می ماندم تا آن را ببینم.

در ادامه مسیر فقط به پل فکر می کردم و شباهت بسیار آن به پل ورسک. وقتی به روستا رسیدیم ساعت حدود شش بود و خستگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. علاوه بر آن به خاطر مسیر حدود بیست کیلومتری جاده که خاکی بود تمام سرو هیکلم گردو خاکی شده بود .پیش خودم احساس سواران قدیم را داشتم که بعد از فرسنگ ها تاختن به مقصد رسیده است.وقتی به سمت خانه در حرکت بودم فقط امیدوار بودم  چای  دایی نعمت هنوز برقرار باشد.

v023

سلام

در روستا هر فردی که از کنارت بگذرد حتماً سلامی را خواهد گفت. و نکته جالب این است که کاملاً که به کنارت رسید، سلام را سریع می گوید و رد می شود.مدتی طول کشید تا تبحر پیدا کردیم در پاسخ سریع به این گونه سلام ها.به قول حسین در خط آفساید سلام می فرستند و تا به خودت بجنبی رد شده اند.

همه جا هر کسی وقتی وارد مکانی می شود اولین کلامی که می گوید سلام است. ولی مردمان روستا در هر ورود مجددشان هم سلام می کنند.ممکن است ده بار متوالی وارد شوند و هر ده بار سلام می کنند.اولین بار نعمت بود که دو سه باری به اتاق ما آمد و هر بار سلام گفت.وقتی دفعات زیاد شد دیگر کلافه شدیم و به او گفتیم :پدر جان همان بار اول کفایت می کند.چشمی گفت و رفت و بعد از چند دقیقه دیگر که برای صرف چایی می خواست ما را دعوت کند، تا وارد شد، سلام گفت.من و حسین زدیم زیر خنده و او هم با لبخندی ما را همراهی کرد.

روز دوم بود که این بار ما در سلام گفتن پیش دستی می کردیم و چقدر جواب سلام های گرمی می شنیدیم.صبح وقتی با حسین تا مدرسه رفتیم کارمان شده بود سلام کردن و در برگشت هم همینطور،آنقدر برایمان جذابیت داشت و آنقدر در جواب سلام ها انرژی می گرفتیم که حد نداشت.ولی روز سوم با حسین تصمیم جدیدی گرفتیم و پیش خود گفتیم نصف به نصف،یعنی تعدادی را ما سلام بگوییم و بگذاریم تعدادی هم سلام بگویند چون برایمان سلام گفتن آنها خیلی بیشتر جذاب بود،سریع می گفتند و می رفتند.

اینجا همه از احوال هم خبر دارند و به فکر کمک به هم هستند و واقعاً سلامشان سلامتی می آورد. اینجا به معنی واقعی سلام می کنند و همه این عادت پسندیده را دارند.این رسم پیر و جوان و بچه و دختر و پسر نمی شناخت و درگذر از  کوچه های روستا صوت سلام بود که به وفور شنیده می شد.

اینگونه سلام کردن در موقع ورود به حیاط مدرسه حالت خاصی پیدا میکرد و به قول حسین  در راه تک تیر سلام کی کنند و اینجا رگباری، هنگام ورود به مدرسه کاملاً آماج سلام های سریع بچه ها بودیم،آنقدر هم دقیق شلیک می کردند که همه به ما می خورد ولی چقدر خوب ای کاش همیشه در نقطه وسط هدف اینگونه شلیک ها باشیم که فقط انرژی و زندگی و صمیمیت نصیب ما می کند.

بعد از گذشت یک هفته وقتی به خانه و شهر خودم بازگشتم وبعد از استراحت خواستم در شهر گشتی بزنم اتفاق جالبی برایم رخ داد ،وقتی پیاده به راه افتادم به اولین نفری که رسیدم سلام بلندی کردم.نگاهی متعجبانه انداخت و رفت. به نفر دوم که رسیدم دوباره سلام کردم،دیگرعادت کرده بودم ،نگاهی غضبناک به من کرد و گفت:چه کار داری؟پول می خواهی؟برو آقاجان.

این طرز برخورد نفر دوم شوکی بر من وارد کرد و از دنیایی که در آن بودم خارج شدم . شهر مانند همیشه شلوغ بود و آدم های زیادی با سرعت می آمدند و می رفتند.و هیچ کس هم با هیچ کس کاری نداشت.بعد از یک هفته که درروستا با  آرامش و در دل طبیعت بودم، ناگهان خود را در دل یک عالمه ماشین و آدم  دیدم و تازه فهمیدم که اینجا چقدر فرق دارد.

نکته جالب برای من همین بود که اینجا در شهر سلام نمی کنند که هیچ ، جواب سلامت را هم نمی دهند.آشنا بودن در روستا می تواند عامل مهمی در این سلام کردن ها باشد ولی به نظر من عامل اصلی صداقت و مهربانی آنهاست.سادگی و بی پیرایه بودن ،همسان بودن سطح زندگی ها ،احترام متقابل به هم و خیلی عوامل دیگر در ایجاد این سنت حسنه در روستاها بسیار حائز اهمیت است.

در هر صورت با توجه به محل کارم و محل زندگی ام از امروز در تناقضی بزرگ افتاده ام و باید تفاوت ها و تناقض های  بسیار فاحشی را ببینم و تحمل کنم.امکانات موجود در شهرباعث می شود که همه به هم خیلی نزدیک باشند ولی نیم دانم چرا خیلی دور هستند ولی در روستا هیچ امکانتتی نیست ،حتی تلفن هم نیست ولی چقدر اینها به هم نزدیک هستند.

یاد فیلم خیلی دور و خیلی نزدیک  رضا میرکریمی افتادم.

v022

تا خانه(۲)

فکر نمی کنم سرعت سیر ما در این جاده خاکی بیشتر از چهل و پنج کیلومتر بر ساعت باشد.نیروی گریز از مرکزی که سر هر پیچ بر من وارد می شد آنقدر زیاد بود که بر اصول فیزیک هم شک کردم. با این سرعت کم چرا اینقدر این نیرو زیاد است ؟ همه ی اینها یک طرف هوای داخل مینی بوس داستانی دگر برای خود داشت.
همه جای ماشین را که نگاه می کردی روزنه ای بود و از همان جا گرد و غبار مستقیم وارد ماشین می شد.هوای داخل مینی بوس کاملاً شبیه قهوه خانه هایی بود که در فیلم ها دیده بودم که از دود جایی را نمی شد دید.آرام آرام ورود این غبار را به بینی ام احساس کردم و شروع کرده به سرفه و عطسه کردن.پیرمردی که کنارم نشسته بود پرسید چه شده پسرم.گفتم گرد و خاک وارد حلقم شده.نگاهی به من انداخت و گفت بیا جای من بنشین اینجا چون سایه است گرد و خاک ندارد تو در آفتاب هستی و آنجا پر گرد خاک است.در آن شرایط و اوضاع فقط نگاهش کردم.
در همین حین دیدم چیزی از همان جلو دارد بین مسافران دست به دست می شود.وقتی به من رسید دیدم بسته کیسه فریزر است.مانده بودم که این دیگر چیست و اینجا چه کاربردی دارد؟پیرمرد کناری ام یکی گرفت و گفت :پسر جان یکی بگیر تو راه لازم می شود. پیش خودم فکر کردم چقدر خوب که در این ماشین اینقدر به بهداشت توجه می کنند و به هر مسافر یک کیسه فریزر می دهند تا زباله هایش را در آن بریزد.
ولی وقتی بیشتر به اطراف نگاه کردم تنها چیزی که در این ماشین رعایت نشده بود بهداشت بود و در هر گوشه ی زباله ای بود،انگار سالهاست این ماشین شسته نشده بود.پس این کیسه فریز چیست؟ داشتم در ذهنم این معما را ورانداز می کردم که حال پیرمرد کنارم به هم خورد و کاملاً به کنه مطلب پی بردم، البته برای این پی بردن هم هزینه ی گزافی پرداختم!!
یک ساعتی که در راه بودیم فقط به این فکر می کردم که چند روز و چند سال باید اینگونه رفت آمد کنم.آیا روزی را خواهم دید که اینجا هم آسفالت شده باشد و بتوان با اتوبوسی تمیز رفت و آمد کرد. غرق در افکار بی سرو ته ام بودم که صدای پیرمرد مرا به خود آورد.ابتدا ترسیدم حدس زدم شاید باز هم می خواهم به کنه موضوع پی ببرم، ولی نه ، فقط اشاره کرد که پیاده شو.اطراف را که نگاه کردم بیابان برهوت بود و اصلاً بک خانه هم نبود، اینجا که شهر نیست پس چرا پیاده شویم.
وقتی پیاده شدم چشمم به چشمه ای افتاد که در کنارش تک درختی بود. آنقدر منظره زیبایی بود که چند لحظه ای همه چیز را فراموش کردم و محو منظره شدم.ولی وقتی بیشتر دقت کردم دیدم همه مسافران مینی بوس در حال تکاندن خود هستند و سپس آبی به سر و صورت خود می زنند. من هم کار های آنها را تقلید کرد و وقتی با آن آب خنک دست و رویم را شستم چنان به حال آمدم که تمام مشکلات تا آن لحظه را فراموش کردم.
این چشمه مکان غبار روبی مسافرانی بود که از روستا به سمت شهر می رفتند ،برایم خیلی جالب بود که در نیمه راه همه پیاده شدند و تمام مراسم را تمام و کمال انجام دادند. چند کیلومتر بعد به جاده آسفالت رسیدیم و سرعت سیر ما افزایش یافت ،البته این افزایش فکر کنم تا حد هفتاد کیلومتر بر ساعت بود.پیچ های جاده خیلی تند بود و همین باعث می شد تا خیلی از مسافران باعث شوند تا من به کنه آن موضوع خیلی پی ببرم.واقعاً از این همه پی بردن خسته شده بودم.
وقتی به شهر رسیدیم ساعت شده بود یازده .حساب کردم من ساعت هفت و نیم سوار مینی بوس شده بودم و سه ساعت و نیم طول کشید تا به شهر برسم. هفتاد تومان کرایه را دادم و پیاده شدم.درست بود که کنار چشمه خودم را تکانده بودم ولی اوضاع نابسامان ظاهری ام را می شد از نگاه رهگذران فهمید. به میدان مرکزی شهر رسیدم و دیدم در مسجد جامع باز است.به قسمت وضوخانه اش رفتم و وقتی قیافه ام را در آینه دیدم نمی دانستم بخندم یا بگریم.
به ایستگاه مینی بوس هایی رفتم که به برای شهری که خانه ما آنجا بود سرویس داشت. برعکس صبح اینجا هیچکس نبود و من اولین مسافری بودم که سوار شدم.کارم شده بود شمردن صندلی های خالی ،هوای گرم و وضعیت من همه دست به دست هم داده بودند که اعصابم کاملاً در حد خاک شیر باشد.ساعت ۱۲به راه افتاد .
خدا را شکر این جاده دیگر مستقیم بود و پیش خودم گفتم با این همه بلایی که سرم آمده حداقل اینجا کمی راحت باشم. ولی بعد از حدود بیست کیلومتر ماجرای این مینی بوس هم شروع شد .هر چند کیلومتر به چند کیلومتر توقف می کرد و مسافر سوار پیاده می کرد.صد رحمت به اتوبوس واحد.
وقتی رسیدم خانه ساعت ۲ بود .مادرم تا اوضاعم را دید بعد از چاق سلامتی و گریه و . . . ، محترمانه مرا به سمت حمام هدایت کرد.

v021

تا خانه(۱)

هفته اول با تمام پستی وبلندی هایش گذشت و سه شنبه زنگ آخر فرا رسید و زمان بازگشت به خانه.از همان صبح  کیفم را هم همراهم آورده بودم تا ظهر که مدرسه تعطیل شد یک راست برگردم،واقعاً دلم برای خانه و مادر و پدرم تنگ شده بود. زنگ آخر به صدا درآمد و با ذوق و شوق فراوان  از همکاران خداحافظی کردم و آمدم سر کوچه مدرسه و ایستادم تا ماشینی بیاید و بروم.

مدیر آخرین نفری بود که از مدرسه خارج شد و تا مرا آنجا دید آمد کنارم ،لبخندی که به لب داشت خبر از چیزهای مشکوکی می داد.دستی به پشتم زد و گفت:پسرم اینجا در این موقع ماشینی به سمت شهر نمی رود،شاید غروب حاج محسن برای پر کردن کپسول های خالی گاز به شهر برود .بیا برویم تا از حاج محسن بپرسم ،اگر می رود همان زمان خبرت کند وگرنه باید صبر کنی و فردا صبح با مینی بوس های روستا به شهر بروی.

فردا صبح ،چشمانم شروع کرد به  چرخیدن،کلی خودم را آماده کرده بودم که حداقل غروب در خانه خودمان در کنار خانواده ام  باشم.با ناامیدی همراهش به راه افتادم.حاج محسن روی سکوی مغازه اش روی یک صندلی زنگ زده نشسته بود و فقط نظاره گر عبور و مرور رهگذران بود ازنوع نشستنش معلوم بود که امروز مشتری زیادی نداشت.گوش هایم را تیز کردم تا شاید خبر خوشی بشنوم ،ولی انگار امروز روز ما نبود.

وقتی از آنها خداحافظی کردم آنقدر حالم بد بود که به جای مسیر خانه دوباره به سمت مدرسه برگشتم،و ناگاه خود را جلوی کوچه مدرسه دیدم.ایستادم و به امتداد جاده خاکی که به درون دره ای می رفت خیره شدم.آن طرف دره روستایی بود که روز اول که به اینجا آمدم با خدابخش تا آنجا را پیاده رفته بودم،همینجا بود که بارقه ای از امید در ذهنم روشن شد و پیاده به سمت روستای مجاور به راه افتادم که شاید آنجا ماشینی گیرم بیاید.

پیاده روی در کوهستان و با آن فراز و نشیب هایش و گذر از دره ای بسیار زیبا حال و هوایم را کمی بهتر کرد.چند دقیقه ای روی پل رودخانه ایستادم و به مناظر اطراف که واقعاً مانند تابلوهایی بسیار زیبا بود خیره شدم.سرازیری ها خوب بود ولی وقتی به سربالایی رسیدم تازه فهمیدم که هنوز آنطور که خدابخش می گفت آماده نشده ام،چون هنوز چند قدمی نرفته بودم که به نفس نفس افتادم،هرطور بود خودم را به بالای مسیر میان بر رساندم و از میان مزارع که هم شخم خورده بود به کنار مزار روستا رسیدم و بعد از پریدن از روی دیوار گلی کوتاه به ابتدای جاده رسیدم.

ساعت حدود یک ونیم بود و آفتاب داغ آزارم می داد،کمی کنار تر از جاده درخت کوچکی بود که به سایه آن پناه بردم.هر چه زمان می گذشت بیشتر اعصابم به هم می ریخت چون هیچ موجود زنده ای هم از مقابلم عبور نمی کرد.تصمیم گرفتم به بالای تپه مشرف به جاده بروم تا دیدم بهتر شود،بالای آن که رسیدم و چشمی به اطراف انداختم، گرد و غبار ی در دوردست توجهم را به خودش جلب کرد،پیش خودم گفت : خدا را شکر آخر ماشین آمد.

سریع به پایین آمدم و آماده در کنار جاده ایستادم تا وقتی ماشین رسید سریع سوار شوم، ولی بعد از گذر نیم ساعت هیچ خبری نشد ،ساعت حدود پنج شده بود خستگی و گرسنگی و از همه بدتر اعصاب خرد توانم را به حداقل رسانده بود،با سری افکنده مسیر بازگشت را در پیش گرفتم و با دلخوری تمام به راه افتادم،از جاده که طولانی تر هم بود برگشتم به امید اینکه شاید وسیله ای گیرم بیایید.

شب را به سختی گذراندم ،چون حسین نبود و صبح برای انجام یک کار اداری رفته بود. صبح ساعت هفت از خانه بیرون زدم و به محل ایستگاه مینی بوس ها رفتم،جمعیت کثیری در کنار دو تا مینی بوس که با همان دید اول کاملاً می شد فرسودگی و از رده خارج بودنشان را فهمید جمع بودند.مینی بوس اول که کاملاً پر بود و در مینی بوس دوم هم با وساطت راننده ردیف آخر نصیبم شد.اولش خوب بود ولی وقتی چهار نفر دیگر کنارم نشستند و راهرو هم  پر شد از مسافر کار کمی سخت به نظر آمد.

از ساعت هفت و نیم تا حدود ساعت هشت صبح مینی بوس با آنهمه مسافر هنوز حرکت نکرده بود وراننده فقط میگفت “بَرشین” یعنی بشین ولی مگر جایی هم بود که کسی بنشیند.تنها جای خالی صندلی خودشبود که آنجاهم کنار دستش یکنفر را سوار کرد.هرچه بود به راه افتاد.

(ادامه  هفته بعد)

 

v020

مدیر مدرسه پسرانه

نوبت صبح شش ساعت  و نوبت عصر هم شش ساعت تدریس آنقدر خسته مان کرده بود که من و حسین به زور خودمان را به خانه رساندیم و ولو شدیم کف اتاق، دو نوبت درس دادن شروع سختی بود برای کسب تجربه معلمی.بعد از مدتی بلند شدم تا برای صرف چای خدمت نعمت برسم چون حسین نه خودش چای می خورد و نه می گذاشت چای درست کنم.

تا از در اتاق خارج شدم با هجوم یاالله عده ای که صدایشان نشان می داد تعدادشان هم زیاد است مواجه شدم،همکاران گرانقدر بودند که آمده بودند خبر ما آش خورها را بگیرند.اولش با اخم جواب سلام شان را دادم و سرم را انداختم پایین و یک راست رفتم پیش نعمت،چایش را خورده بود سماورش هم هیچ بخاری نداشت.

برگشتم داخل اتاق و یک گوشه کز کردم،حسین با آنها صحبت می کرد ولی من ساکت بودم.در همین حین یکی از آنها گفت:مهمانانتان را با چایی پذیرایی نمی کنید.اشاره حسین یعنی کتری را روی گاز بگذار،البته ته دلم خوشحال شدم چون خیلی هوس چایی کرده بودم،در حین آماده کردن چای یکی از همکاران به کنارم آمد و از محل زندگی و تربیت معلم و . . . صحبت پیش کشید تا نطق ما هم باز شد.

بعد از صرف چای بحثی که بین همکاران خیلی جدی مطرح شد و من حسین فقط شنونده بودیم،مدیر مدرسه پسرانه بود.چون مدرسه پسرانه هنوز مدیرش تعیین نشده بود و همان مدیر دخترانه سرپرست مدرسه بود.دو سه نفری می گفتند که در خواست مدیریت داده اند  و امروز فردا اداره جوابش را می دهد.

یکی از آنها گفت اگر من مدیر شوم مدرسه باید کاملاً منظم باشد،هم دانش آموزان  هم معلمان سر موقع بیاییند و سر موقع بروند ،همه هم باید ماهی یک بار امتحان بگیرند،با این گفته، پوزخندها و مسخره کردن های دیگر همکاران هم شروع شد،آن یکی می گفت داداش اینجا آخر دنیاست، مدرسه البرز نیست که اینجوری فرمان گرفتی و داری میری،از آن طرف هم یکی گفت:مگر می خواهی پادگان راه بی اندازی

نوبت همکار بعدی رسید و گفت: من با اینجور مسخره بازی ها کار ندارم. من اگر مدیر بشم اول باید حساب معلم ها را برسم ،چیه بعضی ها تیپ مثبت می زنند و لباس رو می اندازند و ریششان را بلند می کنند و. . .  معلم من باید شیش تیغه کنه و با شلوار لی بیاد مدرسه ،با این صحبت هم هجوم طعنه و متلک های دیگران آغاز شد.

صحبت این همکار کمی مرا به فکر برد ،بیشتر نشانی هایی که می داد به من می خورد ،ولی من اصلاً ادای بچه مثبت ها را در نمی آوردم،از اولی که یادم می آید همینجوری بودم، راستش از شلوار لی بدم می آید چون هیکلم چاق است زیاد به من نمی آید وپوشیدنش برای من اصلاً صورت خوشی ندارد.ولی وقته خنده ها و صحبت های بقیه را شنیدم خیالم راحت شد که اینها برای خنده این حرف ها را می زنند.

ساعت حدود هشت شب شده بود که همانی که می گفت اگر من مدیر شوم معلم هایم باید شلوار لی بپوشند گفت اینهمه مهمان دارید و خبری از شام نیست؟اضطراب من و حسین را فرا گرفت چون برای شام فقط یک کنسرو تن ماهی خریده بودیم و دو تا نان و اینها شش نفر بودند و با ما می شدیم هشت نفر،حسین تا خواست توضیح دهد یکی از همکاران گفت هرچه دارید بیاورید ما همه گرسنه ایم.

سفره ما شامل موارد زیر بود:

  1. یک تن ماهی ۲٫دو عدد نان ۳٫دو عدد تخم مرغ آب پز              ۴٫ یک قالب پنیر نصفه

۵٫مربای هویج               ۶٫دو عدد گوجه خرد شده            ۷٫یک بطری نوشابه که در آن آب بود

و این اولین میهمانی شامی بود که در روستا من و حسین میزبان آن بودیم.

بعد از این شام مفصل همه خداحافظی کردند و رفتند و من حسین هم در باره حرفهایشان کمی صحبت کردیم که چقدر خوب روی هوا حرف می زنند.این ها که به زور به این روستا آمده اند چطور می شود در خواست مدیریت بدهند.و بخواهند در اینجا تمام هفته را بمانند ،کمی به حرفهایشان خندیدیم و خوابیدیم.

صبح وقتی به مدرسه دخترانه رفتیم اتفاق جالبی افتاد، از اداره با یک ماشین لندرور آمده بودند جهت بازدید ، و در پایان بازدید هم ابلاغ مدیر مدرسه پسرانه را به مدیر جدید دادند.من و حسین کاملاً قفل کردیم ،شلوار لی، شد مدیر مدرسه پسرانه!!

v019

همکاران

زنگ تفریح دوم تا وارد دفتر شدم، دیدم دبیران بالای سر مدیر جمع شده اند و بحث شدیدی می کنند. روی یکی از صندلی ها  کنار حسین نشستم.سرو صدا زیاد بود و همه داشتند در مورد روزها و ساعت ها ی تدریسشان صحبت می کردند،رو به حسین کردم و گفتم اینجا چه خبره که حسین با اشاره گفت: هیس….

داشتم به این فکر می کردم که این همه دبیر برای امروز زیاد به نظر می رسد.مدرسه سه کلاس دارد و حداکثر سه دبیر و جمعیت آنها هشت ،نه نفری می شدند.کمی صدایشان بالا رفت و همین باعث شد کمی جو سنگین شود ،به حسین که نگاه می کردم  مانند خودم فقط با تعجب داشت آنها را نگاه می کرد.هرچه قدر آنها سروصدا داشتند ما در سکوت و بهت غرق بودیم.

ده دقیقه زنگ تفریح تمام شد و چون مدیر سرش خیلی شلوغ بود یادش رفت زنگ بزند ولی من و حسین بلند شدیم که به کلاس برویم که یکی از دبیران آن جمع با صدای بلند گفت: آقایان کجا تشریف می برند؟ ما هم با کمال ادب گفتیم می رویم کلاس چون ده دقیقه زنگ تفریح تمام شده.نگاهی خاصی به ما انداخت گفت :پس کی آش می خورید؟

من نگاهی به حسین انداختم و برگشتم و با قیافه ای حق به جانب گفتم: ببخشید کدام آش؟ما که هنوز خانه نرفته ایم تا ناهار درست کنیم.ضمناً قرار نیست امروز آش درست کنیم.در همین لحظه حسین با سقلمه ای محکم حالم را جای آورد.صدای خنده بلند آنها کل اتاق را گرفته ولی هنوز اصل ماجرا برایم جا نیفتاده بود.

همکار دیگری که سنش بیشتر بود گفت:آش پیش پای شما! گفتم:آش پشت پا شنیده بودم ولی پیش پا دیگر چیست؟ مدیر با خنده ای رو به همکاران کرد و گفت:بس است دیگر، زیاد سربه سر این همکاران تازه وارد نگذارید.هنوز از غم غربت بیرون نرفته اند.این گفته مدیر تازه مرا به  عمق ماجرا برد و سقلمه دوم حسین هم کاملاً همه چیز را برایم جا انداخت.

وقتی از دفتر بیرون آمدیم با چهره یرافروخته حسین برخوردم که از عصبانیت دندان به هم می سایید.گفت:مرد حسابی،سادگی هم حدی داره ،داشتند ما را مچل می کردند و تو خیلی مودبانه جواب می دادی؟ واقعاً نفهمیدی؟سرم را پایین انداختم ،چون جوابی نداشتم.آنها را دبیرانی پرتجربه می انگاریدم که باید از آنها تجربیات ارزنده شان کسب کنم ، تمام فکرم این بود ولی آنها جور دیگری بودند.
چند روزی از دستشان دلخور بودم و به زحمت فقط جواب سلامشان را می دادم. مدیر تا این برخوردهای مرا دید مرا کناری کشید و کلی برایم حرف زد که باید بزرگ شوم و دلم را دریا کنم و تحمل شوخی ها را داشته باشم و قس علی هذا…

v018