برف

نیمه اول دی ماه بود و هوا بسیار سرد و گرفته ،وقتی به سمت مدرسه می رفتم ابرها را می دیدم که خیلی با عجله داشتند می آمدند،فکر کنم کار خیلی واجبی داشتند که اینقدر سریع حرکت می کردند. وقتی وارد کلاس شدم مبصر با دستانی سیاه داشت بخاری را روشن می کرد .بخاری چکه ای.

بخاری چکه ای که در تمام منازل و مدارس اینجا از آن در فصل زمستان استفاده می شد مکانیزم زیاد پیچیده ای نداشت. از زیر منبع نفت لوله ای نازک خارج شده بود که در زیر آن کاسه ای کوچک بود که با لوله ی نازک دیگری به مخزن کوره که آن هم فقط یک استوانه فلزی بود وصل می شد.شیر تنظیم مقدار نفت هم درست بالای منبع نفت بود. سیستم چکه ای سرم های پزشکی در برابر این سیستم از جهت پیچیدگی مکانیزم اصلاً قابل قیاس نبود.

زنگ اول که گذشت هوا تاریک شد .فکر کنم دوستان آن ابرهایی که صبح دیده بودم آمده بودند تا به این ها در انجام ماموریتشان کمک کنند. مدیر وقتی وارد دفتر شد گفت :فکر کنم این هوا برف دارد.

اواسط زنگ دوم بود که وقتی از پنجره به بیرون نگاه انداختم صحت نظر مدیر را دیدم. آرام آرام برف ها روی زمین می افتادند و خیلی جالب اصلاً آب نمی شدند.قبلها وقتی در شهرمان برف می بارید بیشترشان آب می شدند و فقط کمی روی درخت ها می ماند که آن هم خیلی زود آب می شد.

ابتدای زنگ سوم وقتی با دیگر دبیران به حیاط مدرسه آمدیم در عین ناباوری همه جا سفید شده بود و شدت بارش هم بسیار بیشتر شده بود ولی در اینهمه غوغایی که برف داشت هیچ صدایی شنیده نمی شد و همه جا ساکت بود ،انگار برف ها اول روی صداها نشسته بودند و آنها را ساکت کرده بودند.

ظهر وقتی به سمت خانه حرکت می کردیم تقریباً کفشهایمان در برف فرو می رفت و همین باعث می شد تا ذوق کنیم. به یاد نداشتم که این مقدار برف را در این مدت بارش دیده باشم وقتی مدیر تعجب زایدالوصف مرا دید لبخندی زد و گفت این تازه اولش است.انشالله اگر تا شب ببارد می فهمی برف یعنی چه.

نوبت عصر در مدرسه پسرانه هر زنگ تفریح به کمک خط کش میزان برف را می سنجیدم و این حرکت  من برای دانش آموزان خیلی جالب بود. ساعت یک: ۱۰ سانتیمتر،     ساعت دو و نیم : ۱۲ سانتیمتر و. . . . . .عصر وقتی به همراه حسین به سمت خانه برمی گشتیم کاملاً برف وارد کفشهایمان می شد و کمی اذیت می کرد. یکی از همکاران گفت یا پوتین سربازی بپوشید یا چکمه، البته پوتین سربازی بهتر است و پاهایتان را هم گرم نگاه می دارد.

شب بیشتر اوقات به پشت پنجره می رفتم تا باریدن برف را زیر نور زرد رنگ  چراغ  سر کوچه نگاه کنم. همچنان می بارید و سفیدی را بیشتر می کرد.حسین که کنار بخاری بود با خنده ای پرسید مگر تا حالا برف ندیده ای که اینقدر ذوق زده به آن نگاه می کنی. من هم به شدت گفتم. ،نه ، تا به حال ندیده ام.

صبح با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم.فکر کردم حتماً سقف فروریخته ، تا خواستم از رختخواب بیدار شوم حسین گفت نترس چیزی نیست دارند برف های پشت بام را می روبند.وقتی از اتاق خارج شدم و به روی تراس آمدم منظره ای که مقابلم بود آنقدر زیبا بود که فقط ایستادم و دیدم.آنقدر ایستادم تا اینکه نعمت از پشت بام روبرویی صدایم کرد و گفت :ها چیه تا حالا اینقدر برف ندیدی.

ومن هم فقط با سر تایید کردم که ندیدم.

v039

مار کبری

کلاس ضعیفی بود.حتی ارزش مکانی و جدول ضرب هم بلد نبودند.تمام تلاشم را معطوف چهارعمل اصلی در اعداد حسابی کردم و از همه بیشتر بر روی جدول ضرب.هر روز با سخت گیری می پرسیدم و حتی روزهایی هم که نبودم با بچه های کلاس سومی هماهنگ کرده بودم که از آنها بپرسند و به من گزارش دهند.

آخرهای آبان بود و داشتم از بچه ها جدول ضرب می پرسیدم.اوضاع نسبت به اول سال خیلی بهتر شده بود.بچه ها نسبتاً خوب پاسخ می دادند،درست است که هم وقت گیر بود و هم انرژی زیادی از من می گرفت ولی خدا را شکر حداقل یکی از انبوه مشکلات درسی این بچه ها داشت برداشته می شد.

معمولاً این پرسش ها ابتدای زنگ بود و از هر دانش آموز فقط پنج تا می پرسیدم.به نفر پنجم که رسیدم هرچه می پرسیدم فقط مرا نگاه می کرد. شاگرد زرنگ کلاس بود و همیشه مثل فشنگ جواب می داد ،نمی دانم امروز چه بلایی به سرش آمده بود.وقتی به چهره اش نگاه کردم ترس بود که در چشمانش موج می زد ،کناری اش هم بهت زده فقط روبرو را نگاه می کرد. ناگهان کل کلاس ساکت شده بود.سکوتی که مرا به شک انداخت. ترس را در چهره تمام بچه ها دیدم.کمی جا خوردم.

فاطمه از ته کلاس دستانش را لرزان لرزان بالا برده بود و می خواست چیزی بگوید. اجازه دادم ولی نمی توانست بگوید و همین مرا هم بیشتر ترساند.همان وسط کلاس رو به بچه ها کردم و گفتم:چه خبره همه شما ساکت شدید. دفعات قبل بدون اجازه من هم حرف می زدید ولی حالا حتی اجازه هم داده ام ساکت هستید.

فاطمه با صدای نحیفی گفت: آقا اجازه مار کبری

خشکم زد. ترس تمام وجودم را گرفت .از کودکی حتی از دیدن مار در تلویزیون هم می ترسیدم..چون در وسط کلاس بودم فهمیدم پشت سرم است.جرات برگشتن نداشتم.وقتی به چشم های بچه ها نگاه می کردم ترسم بیشتر شده بود.مانده بودم چه کار کنم که به یاد آوردم در یکی از برنامه های تلویزیونی دیده بودم که مارها فقط اجسام متحرک را می بینند.پس تصمیم گرفتم تکان نخورم.

مدتی که نمی دانم چقدر بود گذشت وبعد از کلی کلنجار رفتن با خودم  تصمیم گرفتم بچرخم و پشت سرم را نگاه کنم.کنار در ورودی  ایستاده بود.قدی بلند داشت و مستقیم زل زده بود به چشمهای من.عصبانی بود وآماده بود تا حرکتی کنم و واکنشی نشان دهد.شدت خشم را می شد به راحتی از حالت چشمانش تشخیص داد.بسیار به خودم فشار آوردم و گفتم:بفرمایید.

با صدای بلندی گفت:« مار کبری هستم.این چه جور درس دادنه که بچه ما تو خونه از ترس شما تو خواب هم داره جدول ضرب جواب میده.آرامش از خونه ما رفته ،به من بی سواد میگه ازم جدول ضرب بپرس.آخه مرد مومن این جدول ضرب کجا بعداً به درد این بچه می خوره .بزرگ شد شوهرش ازش جدول ضرب می خواهد یا غذا و…..»

با تمام وجود سعی کردم و هر آنچه در چنته داشتم گذاشتم.قانع نشد که نشد.

نکته: در گویش این روستا.       مار=مادر ،        ماهار=مار

v038

ثبت نام

با آن شرایطی که سر جلسه داشتم اصلاْ امیدی به قبولی نداشتم و به همین خاطر پاهایم همراهی نمی کرد که به سمت کیوسک روزنامه فروشی بروم. آخر با کدامین دلیل و برهان به همه بگویم که باعث قبول نشدنم فش فش و سرما خوردگی است.ولی وقتی اسمم را در همان ردیف های اول یافتم چنان وجدی در من فوران یافت که غیرقابل وصف است.

در دانشگاه وقتی داشتم لیست مدارک را می نوشتم تا آنها را آماده کنم رسیدم به بخش مهم  شهریه.شهریه ثابت و متغیر جمعاً هشتاد و هفت هزار تومان بود و من هنوز حقوق نگرفته ام.زانو غم به بغل گرفته بودم که ناگاه حرف حسین یادم آمد که گفت می توانیم  از اداره مساعده بگیریم.

وقتی وارد اداره شدم سکوت بیش از حدش مرا به شک انداخت که اینجا چه خبر است.حتی یک نفر هم در راهرو ها نبود.سریع به سمت اتاق ریس رفتم تا قضیه را بگویم و درخواست مساعده کنم که به یاد آوردم سر برگه بیمه چه اتفاقی افتاد و به همین خاطر خود را آماده کردم تا سریع همان اول همه چیز را بگویم .وقتی مقابل در اتاقش رسیدم به جای اینکه خودش را ببینم عکس قاب شده اش را روی میز دیدم.

دیروز در یک صانحه رانندگی دار فانی را وداع گفته بود. وقتی این مطلب را منشی اش می گفت فقط صورتش جلوی چشمان بود که چقدر با من با محبت رفتار می کرد قبل از اینکه بداند چه کاری دارم. تقریباً تمام دوایر خالی بود و همه برای مراسم ختم رفته بودند.

روی صندلی کنار در خروجی نشستم و در فکر بودم که چه کنم؟پدرم که اینقدر پول ندارد. از کی قرض بگیرم،حسین بنده خدا که خودش هم مثل من است، دیدم نشستن دردی را از من دوا نمی کند و به خانه برگشتم.در خانه وقتی اوضاعم را دیدند که صدو هشتاد درجه با صبح فرق دارد علت را جویا شدند .تازه مادرم ذوق کرده بود که بچه اش دارد لیسانس می گیرد.

صبح روز ثبت نام حدود سی هزار تومان که پدرم از دوستش قرض گرفته بود تمام دارایی من بود که با آن به سمت دانشگاه حرکت کردم.اصلاً نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که چه پیش خواهد آمد و پنجاه و هفت هزار تومان باقی را چطور ردیف کنم.

مراحل کار در دانشگاه بر طبق روالش انجام می شد و آخرین مرحله هم دریافت شهریه بود. هر چه قدر به مرحله آخر نزدیکتر می شدم ضربان قلبم بیشتر می زد.تا اینکه نوبت من شد. مسئول آن بخش تا مرا دید پرسید، چقدر نقد ؟چقدر چک؟ماندم چه بگویم، وقتی توضیح داد کمی به خود آمدم و کمی هم خوشحال شدم چون طبق قانون دانشگاه می شد بخشی از شهریه را چک داد.

تازه داشتم جان می گرفتم که دوباره به این فکر افتادم که من حساب ندارم چه برسد به چک ، در این مانده بودم که این معضل را چگونه حل کنم که به این فکر افتادم برگردم و از دسته چک پدرم یک برگ بگیرم .به سرعت از دانشگاه در حال خارج شدن بودم  که سلامی مرا به سمت خودش جلب کرد.از دبیران شهر محل خدمتم بود که او هم در این دانشگاه قبول شده بود.تا اوضاع آشفته ام  را دید قضیه را پرسید و من هم مفصل توضیح دادم.

وقتی کار ثبت نامم تمام شد و برگه برنامه کلاس ها را به دستم دادند خیلی خوشحال شدم و تا پایان عمر چکی را که به خاطر یک سلام و همکار بودن، آن دوست عزیز به جای من داد را فراموش نخواهم کرد.اعتماد و حس همکاری اش برای من تا ابد ماند.

v037

هلیکوپتر

زنگ دوم کلاس دوم بودم.درس مختصات بود و خمیازه های بچه ها، نشان از بی حوصلگی آنها می داد.محمد (معروف به ممدجکی جان) اجازه گرفت و از کلاس بیرون رفت.داشتم درس می دادم که آرام آرام صدای هلیکوپتری نزدیک می شد.کمی که دقت کردم (بل ۲۱۶ جت رنجر توربو شافت) بود.در همان لحظات بود که ممدجکی جان از در ناگهان به داخل آمد و با چهره ای ترسان گفت: آقا اجازه یه پنکه خیلی بزرگ تو هوا داره راه میره.صدا بیشتر شد.همه بچه ها را سریع به بیرون بردم .هلیکوپتر در ارتفاعی پایین درحال گردش بود و همه بچه ها با دیدن آن حالتی بین ترس و شوق داشتند.به همه گفتم برایش دست تکان دهند و دست مریزاد به خلبان با ذوق  که از نزدیک مدرسه با ارتفاعی پایین عبور کرد.

در کلاس یک زنگ کامل در مورد هلیکوپتر و انواع آن و قدرت پرواز و چگونگی حرکت و کنترل آن صحبت کردم.حتی کمی تخصصی تر وارد شدم و گام کلی و گام سیکلی و شهپرها و روتور و. . . توضیح دادم.بچه ها پلک نمی زدند و با تمام قوا در حال گوش دادن بودند.آرام آرام جهت صحبت را به مسیریابی و نقشه خوانی کشاندم و مبحث را  وصل کردم به مختصات.

در پایان کلاس علی سوال عجیبی از من کرد.پرسید:آقا اجازه این هلی کوپتر ساخت کجاست؟جواب دادم آمریکا.کمی فکر کرد و گفت :آقا اجازه تو کلاس های آمریکا همه شاگرد اولند؟گفتم :نه .یک نفر شاگرد اول میشه و بقیه رتبه های بعدی را کسب می کنند.

آخر کلاس علی به سراغم آمد و گفت :اجازه اگه ما شاگرد اول بشیم می تونیم هلی کوپتر بسازیم؟گفتم:بله،حتماً می تونی ،تازه اش هم بهترش رو می تونی بسازی.چشمانش برقی زد و رفت.

آخر سال علی شاگرد اول شد .

سالها بعد که تنها در کوه های اطراف روستا در حال گشت و گذار بودم.علی را دیدم.بالای کوه در کنار تک درختی به همراه گوسفندانش نشسته بود و به آسمان می نگریست.بزرگ شده بود.به کنارش رفتم.تا مرا دید متعجبانه خیلی خوشحال شد.از چای و نانش خوردم و کمی باهم صحبت کردیم.پدرش بعد از سوم راهنمایی او را مجبور کرده بود چوپانی کند.چشمانش دیگر مانند گذشته برق نمی زد.از هلی کوپتر پرسید .چه جوابش می دادم؟آنهمه امید کودکانه حتی به سالی هم پایدار نماند.بحث را عوض کردم و ازش تعریف کردم تا شاید بتوانم اندکی امید را به او بازگردانم.

با دست پرنده ای را نشان داد و گفت : ای کاش می شد پرید.بدون هیچ چیزی،حتی بدون هلیکوپتر.

v036

خاور آرد

چهار ساعتی می شد که زیر ظل آفتاب کنار جاده منتظر ماشین بودم.برای دلخوشی هم شده یک الاغ هم از جلوی من رد نشد.البته چهار ساعت معطلی در این جا یک امر معمولی است.دفعه قبل  ساعت دوازده ظهر آمدم کنار جاده و تا شب ماشین نیامد و برگشتم  خانه و فردا صبح با مینی بوس روستا رفتم.

خوشبختانه هوای زیاد سرد نبود و نور خورشید که درست در وسط آسمان بود کمی گرمابخش بود به همین خاطر زیاد اذیت نشدم ،روی تخته سنگی بالای تپه ای که مشرف به جاده بود، نشسته بودم و به دوردست ها نگاه می کردم که ناگهان از دور دیدم گردوخاکی در حال نزدیک شدن است و این یعنی ماشینی می آید.سریع کیفم را گرفتم و به کنارجاده آمدم.

خاوری که مخصوص حمل آرد بود بعد از آخرین پیچ نمایان شد.خوشحال خود را آماده کردم تا با خیالی راحت به شهر بروم.خاور ایستاد و بعد از مدتی که گردوخاک ها خوابید با منظره ای عجیب مواجه شدم.جلوی خاور را که شمردم دقیقاً پنج نفر آدم روی هم نشسته بودند  واین یعنی فاجعه، یعنی جا نیست!

راننده تا مرا با آن قیافه دید لبخندی زد و گفت: برو پشت ،آرد ها را خالی کرده ایم.پیش خودم فکر کردم اگر با این ماشین نروم احتمالاً باید فردا بروم ،در صدم ثانیه حساب کتاب هایم را کردم و تصمیم نهایی را گرفتم و با هر زحمتی بود از بالای در پشتی سوار شدم.

پشت خاور چادر زده شده  بود و خبری از کیسه های آرد نبود ولی تمام کف و دیواره ها کاملاً پر بود از آرد و همین منظره جالبی ایجاد کرده بود،اتاقکی کاملاً سفید.ماشین که به راه افتاد از بین در عقب باد به داخل می وزید و آردها را در فضا به رقص می آورد و من غمبار از این رقص فقط شاهد آن بودم .به آردها گفتم تورا به خدا الآن شادی نفرمایید بگذارید من شوریده بخت پیاده شوم سپس به پایکوبی بپردازید ولی چنان غرق سماع بودند که فارغ از محیط خود شده بودند.

یک و نیم  ساعتی که پشت خاور بودم در حدود سی الی چهل سال پیر شدم.تمام موهای سر و صورتم به رنگ دندانهایم در آمد.این بار من بودم که موهایم را در آسیاب سفید کرده بودم.خودم را دلداری می دادم که وقتی به شهر رسیدم  در گوشه ای خودم را تمیز می کنم.آرد که دیگر غصه خوردن ندارد.فقط منتظر لحظه ای بودم که برسم و از دست این سپیدی ها خلاصی یابم.

به شهر رسیدیم.ماشین با ترمزی شدید توقف کرد. این بار دیگر در عقب را باز کردم و از ماشین پیاده شدم. موقع سوار شدن ارتفاع بالای در زیاد بود و می ترسیدم موقع پیاده شدن از آن ارتفاع پرت شوم.به همین خاطر به هر زحمتی بود در را باز کردم.وقتی از راننده خداحافظی کردم ومی خواستم سریع به گوشه ای بروم و خودم را بتکانم:

یک قطره آب به روی صورتم چکید.تا به آسمان نگاه کردم در کسری از ثانیه میلیون ها قطره به سمت زمین هجوم آوردند.زمانی برای تصمیم گیری یا فرار یا حتی عصبانیت نداشتم.باران رگباری از پیش خبر نمی دهد.جانانه و با هرانچه در چنته داشت شروع به باردین کرد.

سپیدی های ارد خمیرشده بودند و به تمام سر و صورت و لباسم چسبیده بودند .قیافه ای بسیار مضحک پیدا کرده بودم . آنقدر اوضاع فجیع بود که کاملاض در ان غرق بودم و در خود نبودم.رهگذران هم که فقط می خندیدند و می رفتند فقط یک پیرمرد راننده تاکسی به دادم رسید و مرا از مهلکه نجات داد.

v035

آقای رئیس

مدیر مدرسه فرم مخصوص بیمه را به من داد و گفت بعد از اینکه تکمیلش کردی خودت ببر اداره تا مهر و امضا شود.چهارشنبه صبح اول وقت به محل ایستگاه مینی بوسهای روستا رفتم تا در ماشینی که نوبت اول داشت جایی مناسب گیر بیاورم. همه جاها  پر بود و مجبور شدم با ماشین دوم بروم.ضمناً صندلی یک مانده با آخر نصیبم شد.باز هم جای شکرش باقی بود که سرپا نیستم.ممکن است دیر تر برسم ولی حداقل می رسم.

وارد اداره آموزش و پرورش شدم.فرم تعویض دفترچه بیمه را که پر کرده بودم ،در دستم بود ونمی دانستم کجا باید بروم.به طبقه دوم رفتم ،اواسط راهرو بودم که شخصی از پشت مرا صدا زد.برگشتم دیدم مردی کت و شلوار پوشیده خیلی مودبانه جلو آمد و سلام و احوالپرسی کردو مرا به طرف اتاقش برد.

تا وارد اتاقش شدیم تلفن روی میز زنگ زد و ایشان با معذرت خواهی بسیار مشغول صحبت کردن با تلفن شد.در همین حین هم صدای اذان بلند شد. از او اجازه خواستم و رفتم وضو گرفتم و به نماز خانه رفتم .چندی نگذشت که او هم آمد.تا مرا دید دستم را گرفت و خواست به صف اول ببرد که گفتم مسافر هستم و نمازم شکسته.همین صف آخر بهتر است.

از من پرسید از کجا آمده ام.وقتی گفتم از مرکز استان ، ناگهان احترام و اصرارش بیشتر شد.کار به جایی رسیده بود که دستم را داشت به شدت می کشید.دیگر دستم داشت از کتف جدا می شد که به هر طریقی بود راضی اش کردم که همینجا بنشینم.

نماز که تمام شد. بلند شد و در میان جمع گفت که مهمانی از مرکز داریم و می خواهیم در خدمتش باشیم.نفهمیدم یعنی چه.ولی وقتی صدایم کرد تازه فهمیدم که اوضاع از چه قرار است. چنان شکی به من وارد شده بود که در چند ثانیه اول اصلاً هیچ واکنشی نداشتم،طفره رفتم و جلو نرفتم.همه به من نگاه می کردند و من هم گیج و منگ از اوضاع به وجود آمده نظاره گر آنها بودم.هرکس که می خواست از نمازخانه بیرون رود سلام و احوالپرسی خاصی با من می کرد.

دو باره به اتاقش برگشتیم.چنان با من رفتار می کرد که خودم داشتم شک می کردم که داستان چیست؟چای  آوردند  و شروع کرد به گفتن مشکلات آموزش و پرورش شهرستان، هرچه می خواصتم بگویم که برای چه کاری امده ام مهلت نمی داد و یک ریز حرف می زد.

بعد ار اینکه فکر کنم از آن همه حرف زدن خسته شده بود رو به من کرد و گفت :امرتان را بفرمایید تا اقدام کنم.دست درون کیفم بردم و فرم دفترچه بیمه را مقابلش گذاشتم.فرم را نگاه کرد و متعجبانه به من نگریست.دو باره پرسید امرتان چیست؟گفتم بی زحمت این فرم را مهر و امضا کنید،دفترچه بیمه می خواهم بگیرم.گفت :ببخشید سمت شما چیست؟گفتم دبیرم.گفت دبیر کجا ؟گفتم:دبیر فلان روستا

صورتش مانند لبو سرخ شده بود و تقریباً چیزی نمانده بود که مانند کارتونها از گوشهایش دود بلند شود.اخمی کرد و با عتاب به من گفت:بروید اتاق معاون آقا ، بروید اتاق معاون

مانده بودم این تغییر ناگهانی و بسیار فاحش دلیلش چه بود ،من که از همان اول هم برای دفترچه بیمه آمده بودم.در هنگام خروج تازه چشمم به تابلو اتاق خورد که نوشته بود «اتاق رئیس اداره»

وقتی از در اداره خارج شدم خنده ام گرفته بود از اینهمه ظاهر بینی و چاپلوسی.کت شلوار و مقداری محاسن و یک کیف سامسونت چه می کند در این ادارات ما و چقدر دلم سوخت برای رئیس اداره که چه حساب و کتاب هایی کرده بود در باره فرستاده ی مرکز

v034

آزمون ورودی

روزها و هفته ها به سرعت در حال گذر بود و من هم آرام آرام داشتم به محیط جدید عادت می کردم. تا قبل از این همه چیز برایمان محیا بود از خانه گرفته تا مدرسه، از خورد و خوراک گرفته تا هزار چیز دیگر ، ولی اینجا همه چیز را باید خودمان محیا می کردیم.

هم من و هم حسین در آزمون کاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد ثبت نام کرده بودیم. من در رشته ریاضی شهری که در مابین شهر محل سکونتم و شهر محل کارم(منظور اداره آموزش و پرورش) و حسین در رشته علوم تجربی شهر محل سکونت من.همه چیز برعکس بود من باید به واحدی می رفتم که نزدیک محل سکونت حسین بود و حسین باید به واحدی می رفت که تا خانه ما پیاده ده دقیقه راه بود.

خیلی جدی شب ها درس می خواندیم. من جبر خطی کار می کردم و حسین هواشناسی .من ریاضیات عمومی و حسین زمین شناسی ،در هندسه قضیه ثابت می کردم و حسین در زیست شناسی فرضیه رد می کرد.من سینوس ایکس می پرسیدم و او کرموزوم  وای جواب می داد و با این تفاهمی که بین منابع مان بود ادامه دادیم تا روز امتحان.

جمعه صبح زود بیدار شدم و مدارک و مداد و مدادپاکن و مدادتراش را برداشتم و به سمت محل آزمون حرکت کردم.سرما خوردگی که از یکی دو روز قبل امان را بریده بود بهتر شده بود و فقط بینی ام کیپ بود و آبریزش داشتم. هر دو جیب کاپشن را پر کردم از دستمال کاغذی چون می دانستم سر جلسه امتحان بسیار به آنها نیاز پیدا خواهم کرد. این سینوزیت حالا حالا ها ما را رها نخواهد کرد.

شهری که واحد دانشگاه آزادی که رشته ریاضی را داشت تا خانه  ۴۵ کیلومتر فاصله داشت و تا روستا ی محل خدمتم ۱۰۰ کیلومتر فاصله داشت. در ایستگاه مینی بوس ها وقتی سوار ماشین شدم دیدم تمام افرادی که در مینی بوس هستند همه برای آزمون آمده اند.اینرا می شد از ظاهرشان به راحتی تشخیص داد.

در راه فکرم خیلی مشغول بود به جای اینکه استرس امتحان را داشته باشم. بیشتر نگران بعد آن بودم که اگر قبول شوم چه کار باید کنم و هزینه اش را چگونه جور کنم. از طرفی رفت و آمد  روستا و این همه بعد مسافت را چگونه طی کنم. در همین افکار بودم که راننده با صدای بلند پرسید اگر همه دانشگاه می روند پس مستقیم بروم دانشگاه و همه تایید کردند.

روبروی در اصلی دانشگاه چشمان از دیدن مناظری که روبرویم بود سیر نمی شد. کوه های پر از درختان که سر به فلک کشیده بودند درست مقابل دانشگاه بودند. این واحد دانشگاهی بیرون شهر بود و با شهر سه یا چهار کیلومتری فاصله داشت.مزارع اطراف هم چشم نواز بود مخصوصاً تک درخت هایی که در بین مرزهای مزارع وجود داشت.

کارت را به سینه چسباندم و وارد سالن اصلی شدیم. سالن درازی بود که در عرض چهار سری تک صندلی چیده بودند. تقریباً وسط های سالن شماره صندلی ام را یافتم و نشستم. روبرویم مردی میان سال بود و دست راستم جوانی که کاملاً می شد استرس را در چهره اش تشخیص داد و سمت چپم هم جوانی بود که فقط داشت اطراف را نگاه می کرد.پشت سرم هم خالی بود یعنی داوطلبش هنوز نیامده بود.

دفترچه ها توزیع شد و شروع کردم به پاسخ دادن. سوالات بد نبود و بیشترشان را بلد بودم و به همین خاطر غرق در محاسبات بودم .بعد از مدتی که سکوت همه جا را فرا گرفت آن آبریزش و کیپ شدن بینی ناگهانی سراغ آمد. شروع کردم به فش فش کردن و دانه دانه از آن دستمال کاغذی ها شروع کردم به استفاده.مدت کوتاهی گذشت که جیب سمت راستم خالی شد. نگران شدم که مبادا  با همین وضعیت مخزن دستمال کاغذی جیب سمت چپم هم تمام شود به همین خاطر کمی فش فش هایم بیشتر شد .

در خودم بودم و داشتم یکی از سوال های جبر خطی را حل می کردم که ناگهان مردی میانسالی که روبرویم بود بلند شد و در آن اوج سکوت سالن رو به سمت من کرد و با صدای بلند گفت: بسه دیگه ، اعصابم خورد شد، اصلاً نمی دانم چی دارم می نویسم. چقدر فش فش می کنی. چقدر می کشی بالا ، مگه می خواهی همه آنها را به یادگاری نگاه داری که مفرستی تو کله ات.بابا ما هم داریم امتحان می دهیم ما هم نیاز به سکوت داریم.تو را به خدا بسه.حداقل برو بیرون کلهم خالیش کن.

وقتی دیدم همه نگاه های سالن به سمت من است و این آقا هم اینطوری دارد سرکوفت به من می زند در آن واحد همه چیز برایم تار و تاریک شد.دیگر صدایی نمی شنیدم و کل سالن داشت به سمتم هجوم می آورد. احساس می کردم در حال فرو رفتن در زمین هستم و دیوارها به شدت دارند به سمتم حرکت می کنند.در حال خودم نبودم . فقط احساس کردم یکی زیر بغلم را گرفت و مرا به سمتی برد. مراقب بود که مرا به سمت دستشویی هدایت کرد.

آبی به سروصورت زدم و کمی حالم جا آمد.ولی رویش را نداشتم برگردم. در تردید بودم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و همین باعث شده بود کمی زمان بگذرد .عزمم را جزم کردم که در را باز کنم که در خودش باز شد. همان مراقب به دنبالم آمده بود ، فکر کنم شک کرده بود .نگاه های افرادی که از کنارش می گذشتم دقیقاً مانند گلوله های ضدهوایی بود که این بار زمینی شلیک می شد.

وقتی دوباره شروع کردم به خواندن سوالات هیچکدام دیگر برایم آشنا نبود و انگار اصلاً من ریاضی نمی دانستم و همین بر استرسم افزود . دیگر نمی توانستم حل کنم . کمی که گذشت حتی چشمانم هم قدرت خواندن صورت سوال را نداشت. آنقدر حالم بد بود که سرم را گذاشتم روی میز.پیش خودم فکر می کردم همه چیز تمام شده و هیچ امیدی نیست. از لای دستانم آب میوه و کیکی را که آورده بودند دیدم.

شروع کردم به خوردن آنها . چقدر تاثیر داشت. جان تازه ای یافتم و دوباره به سمت دفترچه رفتم .چیزهایی یادم می امد ولی قدرت حلش را نداشتم. کج دار و مریز تا پایان جلسه رفتم و وقتی بیرون امدم کاملاً اطمینان داشتم که باید صبر کنم تا سال آینده . چگونه به دیگران توضیح دهم که فش فش و سرماخوردگی مرا یک سال عقب انداخت.

v033

امتحان

شب به هر زحمتی بود سوالات را روی «مومی» نوشتم و تمام دقتم را به خرج دادم تا پاره نشود و اولین سوال خود را کاملاً منظم و تمیز آماده کردم.کار سختی بود.مومی برگه ای بسیار نازک بود و با قلم مخصوصش که نوکش یک گوی بسیار کوچک فلزی بود  نوشته می شد.وقتی روی مومی می نوشتی محل نوشتن تقریباً سوارخ می شد . وقتی کار تمام شد حسین مومی را  گرفت و آن را مقابل نور چراغ گرفت و خیلی جالب همه بخشهایی که نوشته شده بود کاملاً باز بود و نور از آن می گذشت.

صبح اول وقت خدمت مدیر رسیدم و سوالات را به او دادم تا تکثیر کند.به سمت کمدش رفت و یک جعبه چوبی آورد .ابعادش حدوداً اندازه یک برگه A4 بود و دو قسمت داشت.قسمت بالایی چهارچوبی بود که در زیر آن یک روسری حریر چسبانده شده بود و قسمت پایین ،تخته ای صاف بود که اطرافش سیاه شده بود.این دوقسمت توسط یک لولا به هم متصل شده بودند.در طرف مقابل لولا روی چهارچوب بالایی دسته ای هم تعبیه شده بود.

همراه این دستگاه یک سطل رنگ و یک قلمو درشت نقاشی آورد.مومی سوالات را از زیر با پونس به پشت روسری  کرد و یک بسته کاغذ آورد و قلمو را به من داد و گفت شروع کن.گفتم چه کار کنم؟ گفت تکثیر کن . وقتی معطل کردم غرولندی کرد و گفت  نمی دانم در تربیت معلم چی به شما یاد دادند؟ قلمو را از دستم گرفت و خودش شروع به کار کرد.

سیستم بسیار جالبی داشت.یک برگ کاغذ را روی تخته می گذاشت .سپس چهارچوب بالایی را می بست و قلمو را با رنگ مشکی آغشته می کرد و از بالا به روی پارچه روسری می کشید وقتی تمام پارچه آغشته شد در را باز کرد و خیلی جالب تمامی سوالات روی برگه چاپ شده بود.

رنگ از منافذی که روی مومی به خاطر نوشتن سوالات ایجاد شده بود می گذشت و روی کاغذ می ریخت و به این صورت سوالات چاپ می شد.کار را یادگرفتم و برای یک کلاس سی نفری یک سری سوالات در دوصفحه چاپ کردم. روی هم شصت بار رنگ زدم و کاغذ گذاشتم.وقتی کار تمام شد دستم هم درد گرفته بود.پیش خودم فکر کردم اگر قرار باشد برای هر امتحان هم زحمت مومی نوشتن که خودش کار سختی است و هم تکثیر و هم برگزاری و هم تصحیح آن بر گردن من باشد که تمام سال فقط باید به این کارها بپردازم.

کلاس خیلی کوچک بود و بچه ها همه سه نفری روی میزونیمکت ها نشسته بودند و اصلاً محیط مناسبی برای برگزاری امتحان نبود.یعنی نمی شد مراقب بود که از روی هم ننویسند و این یعنی امنیت امتحان مختل  است.داشتم فکر می کردم که چه کنم که مبصر کلاس گفت :آقا اجازه بریم بیرون امتحان بدیم . پیشنهاد خوبی بود ، هوا آفتابی بود و سرما هنوز آنچنان نشده بود که اذیت کند.فقط نگران این بودم که بچه ها روز زمین نوشتن برایشان سخت باشد.

همه دانش آموزان وسایل را گرفتند و بیرون رفتند و من هم روی میز برگه ها را به هم منگنه زدم تا همه چیز برای شروع امتحان آماده باشد.از درکلاس بیرون آمدم ولی در کمال ناباوری خبری از آنهمه بچه در حیاط مدرسه نبود.گیج شده بودم ، سی تا پسربچه کجا غیبشان زد؟شاید از مدرسه فرار کرده اند و این بیرون آمدن نقشه ای بوده برای فرار از امتحان.داشتم عصبانی می شدم که صدای مبصر آمد که آقا اجازه امتحان را کی شروع می کنید.

هرچه سرچرخاندم ندیدمش،با خنده ای گفت آقا اجازه ما اینجاییم بالای سرتان،روی پشت بام مدرسه . در آن واحد حالتم از عصبانیت به تعجب شدید تغییر کرد.پشت بام مگر جای امتحان دادن است.این همه بچه از کجا رفته اند بالای پشت بام و چرا مدیر جلوی آنها را نگرفته ؟ در ذهنم به دنبال پاسخ بودم که ناگهان مبصر از بالای پشت بام بر روی دیوار کناری آمد و با حرکتی در حد جکی چان پرید وسط حیاط.

مانده بودم چگونه به بالای پشت بام بروم که مبصر به عنوان یک راهنمای حرفه ای مرا وارد مسیر رفتن به پشت بام کرد. از کنار در ورودی حیاط به بالای بام انبار کاهی که مال همسایه بود رفتم و از آنجا بالای دیوار کناری حیاط رفتم و بعد از گذر از معبری باریک روی دیوار به پشت بام مدرسه رسیدم. همه منظم نشسته بودند و منتظر من بودند. برگه ها را توزیع کردم و بچه ها هم خیلی راحت چهار زانو نشسته بودند و داشتند می نوشتند.

کنار مدرسه دره ای بود کاملاً سرسبز و پر بود از درخت های گوناگون که به خاطر پاییز رنگارنگ شده بودند.پیش خودم فکر کردم برگزاری امتحان اینجا چقدر با صفا است و علاوه بر مراقبت چشمانم با دیدن این همه زیبایی طبیعت کمی خستگی در خواهد کرد. و این بود که اولین امتحانم بر روی پشت بام مدرسه برگزار شد.

v032

حکم

تا وارد دفتر شدم مواجه شدم با چهره ی متبسم مدیر و همکاران.پیش خودم گفتم باز چه بساطی برایم چیده اند که اینگونه لبخند زنان مرا نظاره می کنند. مدیر مرا کنار خودش نشاند و بی مقدمه گفت :حالا کی کباب می دهی؟ تا امد بپرسم چرا که ان یکی همکار گفت پس فردا خوبه همینجا تو مدرسه بعد از تعطیل شدن بچه ها اتشی به راه می اندازیم و کباب می خوریم.

مطمعن بودم که نقشه ای در کار است که مرا سرکیسه کنند و خودشان دلی از عذا در بیاورند.بی تفاوت گوشه ای نشستم و طوری وانمود کردم که انگار نه انگار که مدیر کاغذ کوچکی را مقابلم گذاشت..نصف اندازه یک کاغذ A4 بود.انرا برداشتم و وقتی نگاهم به سربرگش افتاد هیجان خاصی به من دست داد.

حکم کارگزینی بود.

۱۹-شرح حکم:    استخدام قطعی

بر اساس دستور العمل شماره ۲۱۰/۷۱۰/۱۰۰ وزارت متبوع مصوب سال ۷۲ و با توجه به مجوز شماره ۸۵۶/۴ مورخه ۲۱/۳/۷۵ از تاریخ ۱۵/۰۶/۷۵ به استخدام قطعی پذیرفته می شوید .حقوق و فوق العاده شغل و سایر مزایای مندرج در ردیف ۲۰ و ۲۱ این حکم پس از وضع کسور قانونی پرداخت می گردد.

نمی توانستم خوشحالی ام را مخفی کنم.به قول حسین نیشم تا بناگوشم باز شده بود و در دلم غوغایی بود.از امروز واقعاً دبیر بودم و دوران آزمایشی تمام شده بود .احساس خوبی داشتم واقعاً این یک ورق کاغذ باعث شده بود بیشتر احساس معلمی بکنم. در عوالم خودم بودم که مدیر زد به پشتم و گفت آقای دبیر رسمی خواهش می کنم بیشتر بچه های کلاستان را معطل نکنید و تشریف مبارکتان را ببرید.

با انرژی خاصی وارد کلاس شدم و سینه ام را جلو دادم و با صدای قرایی شروع به تدریس کردم.اولین تدریسم بود که در کسوت یک معلم رسمی و اصلی داشتم می کردم و این خیلی مزه می داد.کلاً وقتی هر چیزی رسمیت پیدا می کند کمی جدی تر می شود و من هم همانطور کمی که نه خیلی جدی شدم  و با قدرت درس را ادامه دادم.

زنگ تفریح به همکاران قول دادم که حتماً سور این حکم را بدهم.یکی از همکاران پرسید حالا حقوقت چقدر شده که ادعای سور دادن میدهی اول ببین زورت می رسد دو سه کیلو گوشت بخری یا باید پنیر بدهی.آنقدر در همان جمله استخدام قطعی ذوق مرگ شده بودم اصلاً به فکرم نرسیده بود که انتهای حکم را هم ببینم تا بفهمم حقوقم چقدر است. وقتی جلوی همکاران دو باره حکم را از کیفم درآوردم تا ببینم با خنده های آنها مواجه شدم.

انتهای حکم نوشته بود:

حقوق و فوق العاده ها جمعاً به مبلغ دویست و هشتاد و چهار هزارو چهارصد و چهل ریال(۲۸۴۴۴۰ریال)پس از وضع کسور قانونی از فصل :       ماده:   قابل پرداخت است.

وقتی همکاران مبلغ حکم را دیدند با کمی محاسبه ذهنی به من گفتند حدود بیست و سه یا بیست و چهار هزار تومان دستت را می گیرد.پس برای هفته بعد حداقل سه کیلو گوشت خوب بگیر تا کباب کنیم و بزنیم توی رگ .در پاسخ مدیر گفت با با به این بیچاره رحم کنید. این ها تا شش ماه که حقوق ندارند و حالا تازه دو ماه گذشته و این بنده خدا حتماض خرجی اش را از پدرش می گیرد. و واقعاً این جمله اخر را درست گفته بود.

آن روز تا اخر وقت فقط به این فکر می کردم که با ماهی بیست و چهار هزار تومان آیا می توان خرج های زندگی و رفت و آمد و هزینه های اینجا را پوشش دهم.از همه بدتر اینکه این چهار ماه باقی را چه کنم و چگونه از پدرم که او هم کارمند معمولی است و به زور هزینه ی زندگی اش را می گذراند پول بگیرم.

حسین راهی را به من پیشنهاد کرد و ان هم گرفتن مساعده بود .پیش خودم فکر کردم ماه بعد به اداره می روم و به بهانه نصف شدن این مدت درخواست مساعده می کنم. آخر آنها هم انسان هستند و ما را که در این نقطه دور افتاده خدمت می کنیم را درک می کنند.

شب موقع خواب تازه به یاد آزمون دانشگاه آزاد(کاردانی به کارشناسی) افتادم و تنم لرزید چون اگر قبول شوم هزینه آن با این حقوق جور در نمی آید و اگر هم قبول نشوم در نزدیکی ام دانشگاه دولتی ای نیست تا ادامه تحصیل دهم و همینجوری فوق دیپلم باید بمانم.

نه به امروز صبح که با دیدن این حکم آنقدر خوشحال شدم و نه به حالا که کاملاً ذهنم پریشان شد.توکل به خدا کردم و دیگر به آینده فکر نکردم و خوابیدم.

v031

دوری

هوا داشت آرام آرم سرد می شد و پاییز کاملاً خودنمایی می کرد.سرمای دیشب مجبورمان کرده بود هرچه لحاف داریم روی خودمان بیاندازیم .صبح اول وقت که بیدار شدیم،حسین گفت باید یواش یواش به فکر بخاری باشیم،یادم باشد هفته بعد از شهر یک بخاری بخریم و با مینی بوس بیاوریم به روستا.

وقتی از اتاق بیرون رفتم جمعیتی که در حیاط بودند متعجبم کرد.صحنه ی جالبی بود شاید بیست نفر می شدند ،همه زن و همه دبه ای در دست یا بر دوش.از همان بالا فهمیدم دبه ها پر شیر است و امروز در خانه نعمت خبری است.صغری دختر نعمت که دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بود را روی ایوان دیدم و از او پرسیدم امروز اینجا چه خبر است؟

صغری گفت: امروز شیرخانه نوبت ماست.از نگاهم فهمید که چیزی متوجه نشدم و توضیح داد که هر روز همه شیرها را خانه یک نفر می برند و آنجا را شیرخانه می نامند.باز هم منظورش را نفهمیدم . زن نعمت که از پایین نظاره گر ما بود گفت.چون میزان شیر هر خانه کم است و با آن نمی شود کره  و کشک و پنیر به مقدار مناسب درست کرد همسایه ها با هم قرار می گذارند تا هر روز تمام شیرها خانه یک نفر جمع شود تا مقدار آن به حدی باشد که درست کردن کره و پنیر و کشک بیارزد.

بعد از اینکه همه شیرها درون یک دیگ بزرگ که بر روی آتش هیزم بود ریخته شد همه ی آن جمعیت رفتند و زن نعمت بالا سر دیگ بود و با یک قاشق چوبی بزرگ داشت آن را به هم می زد تا جوش بیاید.آنطرف هم عمو نعمت یک تنه بزرگ درخت را که طولش حدود یک متر و نیم بود را داشت از انبار خارج می کرد.

به نعمت گفتم این کنده به این بزرگی حالا حالا نمی سوزد و باید چوب های ریزتری بیاوری.لبخندی زد و گفت این تنه درخت هیزم نیست «دوری» است.وقتی نزدیک تر شدم  تازه فهمیدم که راست می گوید.تنه درخت کاملاً از قطر دایره مقطع آن برش خرده بود و داخل آن هم کاملاً خالی بود.فقط در انتها یک روزنه داشت که با یک قطعه چوب کوچک مسدود شده بود.نعمت دو قطعه ناودانی را کنار هم گذاشت و دور تا دور آن را با طناب محکم بست ،طناب را خیلی فشار می داد .وقتی ازش پرسیدم چرا این قدر محکم می کشی ،گفت ماست را باید این تو ریخت پس باید هیچ جایش درز نداشته باشد.

در مدرسه منتظر بودم تا زنگ آخر بخورد و سریع به خانه برگردم و ببینم آن «دوری» چگونه کار می کند.وقتی رسیدم دیدم تمام آن دیگ بزرگ تبدیل به ماست شده و نعمت و زنش منتظر گرفتن  و خنک شدنش هستند.و این فرایند حداقل تا فردا صبح طول می کشد.خوشبختانه فردا  نوبت صبح  کلاس نداشتم و بهترین فرصت بود تا طرز کار این سیستم تولید لبنیات را از نزدیک ببینم.

آن تنه درخت را به صورت عمودی به یک ستون که در زمین فرورفته بود محکم کرده بودند و با سطل ماست را از دریچه ای که در بالا داشت درون آن ریختند.سپس یک چوب بلند را که انتهای آن یک بعلاوه با چوب تعبیه شده بود را داخلش قرار دادند و بالای آن را با در پوشی که وسطش حفره ای داشت پوشاندند به طوری که حدود نیم متری از چوب داخل آن بیرون زده بود.

نعمت رفت روی بشکه ای که پشت «دوری » بود و شروع کرد به صورت عمودی چوبی را که از حفره بیرون آمده بود بالا و پایین بردن.در همان حال هم توضیح می داد که با این کار ماست درون «دوری» زده می شود و بعد از مدتی کره آن جدا شده و در قسمت فوقانی قرار می گیرید.آرام ارام سرعت حرکتش هم بیشتر می شد و شدت حرکت ها هم بالاتر می رفت.

دیدم کار راحتی است و از نعمت سن و سالی گذشته بهتر است کمکش کنم.از او خواستم و او هم با لبخندی کار را تحویلم داد.پشت دوری ایستادم و چوب را بالا آوردم و دوباره به پایین فشردم.دو بار که انجام دادم انگار فشار درون دوری بیشتر شده باشد هم به سختی بالا می آمد و هم به سختی پایین می رفت.انگار به جای ماست سرب در آن ریخته بودند.به ده بار نکشید که دستانم جواب کرد و نعمت با همان لبخندش برگشت و به راحتی شروع کرد به دوری زدن و گفت این کار برای شما سخت است.

نمی دانم چقدر گذشت که روزنه پایین را باز کردند و مایعی که از آن خارج شد را در ظرف دیگری ریختند و با یک ملاقه با دسته ای بلند کره ها را از بالا جمع کردند.فکر کنم سه بار این کار انجام شد تا ماست ها به پایان رسید. دوغی که از روزنه خارج می شد بسیار لذیذ بود چهار لیوان از آن را خوردم.دوغ باقی مانده را نیز دوباره در دیگی بر روی آتش قرار دادند.

غروب بود که دیدم زیر راه پله کیسه ی بزرگی آویزان است و زیرش هم باز دیگی قرار دارد.از زن نعمت پرسیدم.گفت همان دوغ است که گذاشته ایم آبش برود تا قالب بزنیم  و بگذاری تا خشک شود.فردا صبح قالب های مکعب شکلی که بسیار مرتب بریده شده بودند روی پشت بام مقابل پهن بودتد و رویشان هم پارچه توری انداخته بودند تا حشرات روی آن نیایند.تازه انجا فهمیدم که اینها کشک هستند.

آن مایعی هم که در لگن زیری جمع شده بود را دوباره روی آتش قرار دادند تا بجوشد.یک ظهر تا شب جوشید تا به صورت خمیری سیاه رنگ درآمد که همان قره قروت بود.

v030