آکواریوم

سرمای هوا از یک طرف و رفتن خورشید به پشت کوه ها از طرف دیگر خبر از این می داد که امروز هم نمی شود به سمت خانه رفت.از ساعت چهار عصر منتظر ماشین بودیم و تا کنون که ساعت شش بود هیچ وسیله ای که قوه محرکه داشته باشد از مقابل ما عبور نکرده بود. حساب کردم اگر امروز نروم و بخواهم فردا با سرویس های روستا بروم نمی ارزد. چون پنجشنبه شب به خانه می رسم و دوباره جمعه شب باید بازگردم.
به حمید اشاره کردم و او هم با سر تایید کرد و راه بازگشت را در پیش گرفتیم که نور چراغی را که از جلو دیدیم نوید بخش ما برای رفتن به خانه شد. پیکان وانتی بود به غایت مستهلک ولی همین برای ما نعمتی بسیار گرانقدر بود در این بیابان. هر دو بر پشت آن سوار شدیم و در گوشه ای پناه گرفتیم تا مگر از سرما در امان باشیم.
در حال منجمد شدن بودیم که به هم دلداری می دادیم که اگر تا پاسگاه را تحمل کنیم از آنجا به بعد ماشینی بهتر نصیبمان خواهد شد. پیچ و خم های جاده را پشت سر گذاشتیم و به دشت هموار منتهی به پاسگاه رسیده بودیم که به ناگاه ماشین متوقف شد. مانده بودیم که چه شده که پیرمرد راننده با لبخند ملیحی پیاده شد و گفت بنزین تمام کرده ام و تا پاسگاه را باید با هم پیاده برویم.
تا آمدم بگویم که آقای راننده حواست کجاست که بنزین نداری ، حمید جلویم را گرفت و گفت تنها راه نجات در پیاده رفتن تا پاسگاه است. با کمک دو نفری که در جلو نشسته بودند ماشین را به شانه خاکی جاده هدایت کردیم و پنج نفری پیاده در زیر ماه تابان به راه افتادیم. اوایل اعصابم خرد بود ولی با گذشت زمان ، چون پیاده در حرکت بودیم گرم شدم و نور ماه هم تقریباً همه جا را که سفید بود روشن کرده بود ،حالم بهتر شد .
برفی که روز قبل آمده بود همه جا را یک دست سفید کرده بود و نور ماه که فکر کنم به خاطر ما دوبرابر بیشتر می تابید تا نوک کوه ها را هم روشن کرده بود و همین موجب شده بود که همه در کنار هم هیچ احساس ترسی نداشته باشیم، در ضمن یکی از همراهان آقای راننده که او هم سن و سالی داشت در سکوت محضی که در آن راه می پیمودیم زد زیر آواز و به حق هم صدایی دلنشین داشت.
به پاسگاه که رسیدیم ساعت هشت شب شده بود. پیرمرد راننده و همراهانش به پمپ بنزین که کمی پایین تر بود رفتند تا بنزین تهیه کنند و دوباره همین مسیر را پیاده بازگردند. من و حمید هم به کنار جاده رفتیم و منتظر ماشین ماندیم. سرما از پاهایمان داشت به درون بدنمان رسوخ می کرد که بونکری رسید و حدود ساعت نه بود که سوار شدیم .به شهر که رسیدیم ساعت ده شب بود .
حمید گفت چون دیگر خیلی دیر شده بیا شب خانه ما بمان و فردا صبح حرکت کن ، گفتم نه همین امشب که حرکت کنم حداقل فردا صبح می رسم .دوباره رو به من کرد و گفت حداقل بیا تا با موتور سیکلت برادرم تا پلیس راه برسانمت.این را قبول کردم و تا خانه حمید رفتیم. مادرش تا مرا دید به اصرار دعوت کرد که حداقل چای و یک لقمه غذا بخورم و چون واقعاً گرسنه بودم و یک ساعت دیرتر هم برایم فرقی نداشت قبول کردم.
در حال تناول شام بودیم که تلویزیون در اخبار اعلام کرد که جاده هراز که به کل بسته است و محور فیروزکوه هم ترافیک سنگین دارد و به خاطر کولاک حرکت در آن کند است. به حمید نگاه کردم و گفتم اینجا که هوا صاف است مگر سیصد کیلومتر آن طرف تر چه خبر است. همین خبر باعث شد تا شب را میهمان حمیدشان باشم و با خانواده هم تماس گرفتم که این هفته هم نمی آیم .
شب موقع خواب جای مرا در اتاق پذیرایی انداختند ، آنقدر بزرگ بود که تنها در آن خوف می کردم و به هر بهانه ای بود حمید را راضی کردم که شب کنار من بخوابد. از همان ابتدای شب هم در فشار بودم ولی به خاطر اینکه سرویس بهداشتی خانه حمیدشان آن طرف حیاط بود و می بایست از حال که همه آنجا بودند بگذرم ، از سرش گذشتم و گفتم تا صبح می توانم تحمل کنم. تا سرم را روی بالش گذاشتم خستگی مهلتم نداد و در دم به خواب رفتم.
نمی دانم ساعت چند بود که با احساس غریبی که در زیر م دریافتم بیدار شدم. ابتدا نفهمیدم چه بود و چه اتفاقی افتاده بود ولی وقتی در جایم غلتیدم به عمق فاجعه پی بردم. بخش عمده ای از تشک زیرم خیس شده بود و من مانده بودم چه کنم. ای کاش همان ابتدای شب به حمید می گفتم و او را همراه خود می برد م. حالا با این فضاحت چه کنم.
عرق شرم بر جبینم نشسته بود و حتی توان اینکه حمید را بیدار کنم را هم نداشتم. تا به حال در چنین مخمصه ای گیر نیفتاده بودم و نمی دانستم چه کنم. چه بی آبرویی بزرگی ،خود حمید یک طرف که این قضیه را برای دیگر دوستان هم تعریف خواهد کرد و تا ابدالدهر سوژه خنده خواهم شد و از طرف دگر خانواده حمید چه در مورد من فکر خواهند کرد. وای چه بلای بزرگی بود که بر سر من بدبخت آمد.
آنقدر ترسیده و بهت زده بودم که هنوز از جایم بلند نشده بودم .کمی خودم را جمع و جور کردم و با هر خفتی بود بلند شدم و وقتی لحاف را کنار زدم تشک را در دریایی بیکران غرق دیدم. حتی فرش اطراف تشک هم خیس شده و این حجم، مرا شگفت زده کرده بود. تازه هنوز هم احساس رفتن به سرویس بهداشتی داشتم. حالا بر آن همه بدبختی ام مشکل کلیه هم اضافه شد که با این یکی چه کار کنم.
دل را به دریا زدم و حمید را صدا کردم. خدا خیرش دهد چنان در خواب سنگینی فرورفته بود که باید فریاد می زدم تا بیدار شود. در هر صورت با تکان های شدیدی بیدارش کردم. چشمانش را مالید و با همان حالت خواب آلودگی گفت، نصف شبی کابوس دیده ای که با این شدت مرا بیدار می کنی. گفتم حمید جان بلند شو که از کابوس هم دهشتناک تر است. بلایی خانمان برانداز بر سرم آمده است.
حمید وقتی به خودش آمد و مرا در آن وضعیت دید ابتدا کمی مکث کرد و بعد شروع کرد به خندیدن ، گفت به یاد کودکی ات افتاده ای و من با عصبانیت گفتم حالا وقت خندیدن نیست ،فکر چاره باش. کمی اطراف را بررسی کرد و بعد از مدت کوتاهی گفت ، مرد حسابی کل این فرش دوازده متری خیس شده است . سرم را پاین انداختم و چیزی نگفتم.
به پشتم زد و گفت بلند شو برو لباس هایت را عوض کن. با این وضعیت می چایی. نگاهی کردم و گفتم اینطور که نمی شود . داشتم گیج می شدم که باز خندید گفت آخر مرد حسابی این حجم آب که نصف اتاق را خیس کرده چگونه می تواند کار یک نفر پیزوری مثل تو باشد. بالای سرت را نگاه کن تا موضوع را بفهمی. وقتی به بالای سرم نگریستم و آکواریوم بزرگ را تا نیمه پر از آب دیدم همه چیز برایم روشن شد.
چشمان باز شد و همه جا را روشن می دیدم. از درون تاریکی محض به روشنایی آمده بودم و حس فردی را داشتم که از زیر خروار ها آوار به سلامت بیرون آورده شده است. آن موقع فهمیدم که حمید چراغ اتاق را روشن کرده است و خنده هایش را نیز پایانی نبود.

کشک

از ابتدای سال هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا درخرداد وقتی برای آخرین بار می خواهم به خانه برگردم با هواپیما بروم.امروز آخرین امتحان نوبت خرداد بود و من هم فردا عازم بودم تا این بار به صورتی اشرافی سفر کنم.
بلیط هواپیما را به همکاران نشان می دادم و با پز بسیار از هواپیما می گفتم. درست در نقطه اوج جوگیر شدن بودم که سید پرسید.چقدر طول می کشد تا برسی.گفتم حدود پنجاه دقیقه ،لبخندی زد و گفت اگه همش پنجاه دقیقه طول می کشد چرا اینهمه پول دادی، خوب پیاده برو!!خنده همکاران عیشمان را منقص کرد.
صبح با اشتیاق بیدار شدم و وسایلم را جمع کردم.کلاً می شد یک کیف سامسونت و یک کیف سفری.بیشتر وسایل را در مدرسه می گذاشتیم چون سال بعد استفاده می شد. سر ایستگاه آمدم،تا مینی بوس پر گشت و راه افتاد شد ساعت نه صبح،تا به شهری که فرودگاه داشت رسیدم ساعت یازده شده بود.
خاک و خل مان را تکاندیم و کمی آب به سروصورت زدیم وبه قول معروف کمی آراسته شدیم و در یک اقدام انتحاری ماشینی را دربست کردیم وبه سمت فرودگاه به راه افتادیم.وقتی رسیدم حدود یک ساعتی هنوز به پرواز وقت بود.
از ماشین که پیاده شدم خواستم وارد شوم که ناگهان پلیسی جلویم را گرفت و با لبخندی طرف دیگر را نشانم داد.چنان جو فرودگاه مرا گرفته بود ، از در خروجی داشتم وارد می شدم.خوب اولین باری بود که از این فرودگاه قصد پرواز داشتم.
از در که وارد شدم نوار نقاله را دیدم و سریع کیف سفری و سامسونت را روی آن گذاشتم.بعد از بازرسی بدنی وقتی آن طرف منتظر وسایلم شدم خبری نشد.ناگهان چراغ قرمز بالای دستگاه شروع کرد به چشمک زدن و درآن واحد یک عالمه پلیس دور و بر من جمع شدند.
ناگاه همه چیز به هم ریخت و دو سه تا از آنها سراغم آمدند و مودبانه ولی به اجبار مرا به اتاقی که در انتهای سالن بود هدایت کردند.ترسی همراه با تعجب مرا احاطه کرد و تنهایی در اتاق هم مزید بر علت شد.نمی دانم چه مدتی گذشت که افسر اصلی آمد و پشت سرش هم یک سرباز سامسونت مرا به داخل اتاق آورد.
لبخند افسر مقدار زیادی از وحشتم را کم کرد و موجب شد جرات کنم و بپرسم که چه شده است که اینطور به ناگاه مرا به اینجا آوردید.
افسر خنده ای کرد و گفت:پسرم چه کاره ای؟گفتم معلم هستم و می خواهم بروم خانه .پرسید محل خدمتت کجاست؟گفت فلان روستا از توابع فلان شهر.اشاره ای کرد و کیف سامسونت را آوردند و روی میز جلوی من باز کردند .
از من پرسید اینها چی هستند.نگاهی متعجبانه به آنها انداختم و گفتم چیزی نیست ،سه کیلو کشک.نگاه عاقل اندر صفیهی به من کرد و گفت:کجای دنیا کشک را اینجوری حمل و نقل می کنند که تو داری می بری.
راستش روز آخر خانم صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم این کشک ها را در کیسه ای به من داد و گفت اینها را برای مادرت کنار گذاشته بودم ،باید ببری.هرچه با خودم فکر کردم که آخر مگر می شود با کیسه به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شد.کلاس مان به هم می خورد .کلی پس انداز کرده بودم و اینهمه پز داده بودم .حالا به من نمی خندند که با کیسه ای وارد هواپیما شوم.بعد از کلی فکرکردن کشک های خشک شده را که به صورت مکعب مستطیل بودند را به طور کاملاً منظمی درون سامسونت چیدم و باقی وسایل را در کیف دیگر گذاشتم.
از سامسونت عکسی گرفتند تا به عنوان خاطره برای خودشان نگاه دارند و دوتا قالب هم من به آنها دادم تا بمکند و خوش باشند. آن صحنه ای را که روی میز در سامسونت را باز کردند و آن قطعه های کشک منظم کنار هم چیده شده درست عین فیلم های سینمایی گانگستری بود.تنها تفاوت کوچکش این بود که به جای پول های دسته بندی شده یا بسته های هروئین در کیف من پر بود از کشک.انهم چه کشک هایی!!!

غلط کردی

روستای جدید شرایط جدیدی داشت و اصلاً با روستای قبلی قابل قیاس نبود. هم از نظر جغرافیایی هم از نظر نژاد مردم ، من عادت داشتم به جاهای کوهستانی و هوایی نسبتاً سرد ،چشمانم عادت کرده بود به دیدن مناظری وسیع که دره ها و کوه ها آن را تشکیل می داد. ولی حالا بعد از انتقالی به روستایی آمده بودم که در دشت واقع بود و در اطراف چیز خاصی به جز مزرعه نمی شد دید. ضمناً مردمان اینجا از چند طایفه بودند و هر کدام لهجه ی خاص خودشان را داشتند.
در روستایی که قبلاً آنجا بودم آنقدر فاصله تا شهر زیاد و صعب العبور بود که بیتوته می کردم و برای خودم زندگی خاصی داشتم ولی حالا این روستای جدید با شهر فقط ده کیلومتر فاصله دارد و بدون دردسر می توانم در حدود بیست دقیقه از در خانه به مدرسه رسید. کجا رفتند روزهایی که اگر ماشین گیرم می آمد حدود هفت هشت ساعت طول می کشید تا از مدرسه به خانه برسم.
هفته اول را برای مرور مطالب سال قبل اختصاص دادم و بعد از گرفتن آزمون ورودی و بررسی نتایج آن دیدم که بچه ها خیلی ضعیف هستند و نیاز به کار زیادی دارند .به همین خاطر تصمیم گرفتم تا سطح کاری را به حداقل ممکن تنزل دهم تا این بندگان خدا هم چیزی از این درس ریاضی سر در بیاورند. امید داشتم تا حداقل نیمی از دانش آموزان را به حد قبولی برسانم.
در هفته دوم و در کلاس هفتم مبحث نسبتاً سنگین حل مسئله را شروع کردم .در جلسه اول فقط سه تا مسئله حل کردیم و این کندی به خاطر این بود که این بچه ها تا به حال نحوه صحیح برخورد با مسئله را نمی دانستند. و جالب این بود که وقتی با کمی راهنمایی خودشان حل می کردند باورشان نمی شد و کلی ذوق می کردند.
در جلسه بعد مسئله ی کتاب را برای آنها مشخص کردم تا روی آن فکر کنند و من هم شروع کردم به نوشتن صورت مسئله بر روی تخته، بحث و جدل ها شروع شد ، ابتدا پرت و پلا می گفتند و من هم اصلاً قبول نمی کردم فقط کمی راهنمایی کردم و تا حدی راه حل های بچه ها محدودتر شد. فقط مشکلی که داشتم این بود که روی هوا حرف می زدند و اصلاً نمی نوشتند.
تذکر دادم و گفتم راه حل های تان را بنویسید هرچند کوتاه و ساده باشد و خودم هم یکی از راهبرد های حل این مسئله را روی تخته نوشتم و با کمی محاسبه جواب را بدست آوردم. می خواستم برگردم و به بچه ها بگویم که خب حالا شما با روش دیگری همین مسئله را حل کنید و به همین جواب برسید. ولی نمی دانم چرا یک دفعه کلاس ساکت شد و نگاه بچه ها تغییر کرد.
تا خواستم چیزی بپرسم که یکی از بچه ها بلند شد و با همان لهجه خاص خودشان گفت: آقا اجازه غلط کردی. در صدم ثانیه فشارم رفت بالا و سرخ شدم و در آستانه انفجار بودم که تا حدی خودم را کنترل کردم و با عتاب به او گفتم این چه طور حرف زدن با دبیر تان است. مگر من تا به حال به شما بی احترامی کرده ام که اینگونه خطاب می کنید.
چند قدمی در کلاس راه رفتم و رو به همان دانش آموز کردم و گفتم برو بیرون. نگاه متعجّبانه ای کرد و گفت: آقا اجازه ، شما غلط کردی ما برویم بیرون. واقعاً داشت کفرم در می آمد از این همه بی ادبی این بچه ها ، تا به حال با اینگونه مشکلی برخورد نکرده بودم که اینقدر واضح توهین کنند. با عصبانیت شدید کنار میزش رفتم و داد زدم بیرون. همانطور متعجّبانه مرا می نگریست و از جایش بیرون می آمد و من پیش خودم فکر می کردم که چقدر وقیحانه و عادی نگاه می کند.
در همین بین یکی از بچه های آخر کلاس گفت :آقا اجازه چرا بیرونش می اندازی مگر چه کار کرده؟ شما غلط کردی و او فقط غلط شما را گفت، مگر خودتان نگفته بودید که در کلاس تان در مورد درس هر صحبتی آزاد است. خوب شما در حل مسئله غلط کردی و باید طول را بیست می نوشتی نه سی
آتش خشمم خوابید و تازه فهمیدم که کل ماجرا چیست. این بندگان خدا براساس زبان و لهجه شان اشتباه کردی را غلط کردی می گویند . کمی برایشان توضیح دادم که در زبان فارسی اینگونه گفتن زشت است و نباید استفاده کنید ، بگویید اشتباه کردی. نادرست نوشتی یا جوابتان غلط است.
باز یکی از بچه ها بلند شد و گفت :آقا اجازه یعنی همه اینها معنی غلط کردی می دهد. خنده ام گرفته بود و با هر زحمتی بود خودم را کنترل کردم وبا سر تایید کردیم. وقتی موضوع را در دفتر بین همکاران تعریف کردم همه از خنده ریسه رفتند و از آن به بعد تا کسی کاری را اشتباه انجام می داد با همان لهجه خاص بچه ها می گفتیم:
غلط کردی.

بز اخفش

به خاطر نبودن بلیط برای شب سیزدهم فروردین، مجبور شدم برای یازدهم فروردین بلیط قطار بگیرم .غروب یازدهم با یک عالمه دلخوری که چرا باید دو روز زودتر بروم ،از خانواده و به خصوص مادرم که همچون من دلگیر بود خداحافظی کردم و به سمت راه آهم به راه افتادم. تا مقصد در کوپه تنها بودم. چون صبح دوازدهم رسیدم و همه جا تعطیل بود تا بعد از ظهر معطل شدم تا بتوانم با یک ماشین به روستا بروم.
شب سیزدهم تک و تنها در خانه حال زیاد خوبی نداشتم. می دانستم فردا همه فامیل دور هم به سرخه حصار خواهند رفت و من در اینجا تنهای تنها هستم. در این شب نسبتاً سرد ،همدم من فقط یک رادیو بود و بس. تازه موجش را با هزار زحمت تنظیم کرده بودم که برق ها رفت و همه چیز در تاریکی غرق شد و من هم مجبور شدم هرطوری که هست بخوابم.
چون دیشب زود خوابیده بودم صبح خروس خون بیدار شدم .در خانه واقعاً حوصله ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم تا کوله پشتی را مهیا کنم و گشتی در تپه ها و کوه های اطراف بزنم. از خانه که بیرون رفتم، سکوت معناداری روستا را احاطه کرده بود. در مسیر حتی یک نفر آدم هم ندیدم. هیچ دیّاری در این دیار نبود.
تصمیم گرفتم همان تپه ی روبروی روستا را بالا بروم. هوا عالی بود و چشم انداز زیبا .بارندگی چند روز پیش همه چیز را زنده کرده بود. در مسیر عزمم را جزم کردم تا کوه مقابل را که خیلی بلند بود را صعود کنم تا ناهار را بالای آن صرف کنم.
شیب تند نفسم را گرفت و تقریباً در نیمه راه پشیمان شدم. اینگونه تصمیمات و اینگونه اتفاقات و اینگونه پشیمانی ها در زندگی من بسیار رخ می دهد .پس راه باریک و مال رویی را در شکافی از کوه دیدم که به پشت کوه می رفت. مسیرم را عوض کردم و این راه را در پیش گرفتم. شیبش ملایم بود ولی طولانی به نظر می رسید. در هر صورت وارد راه شدم و از میان شکاف دره گذشتم.
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به دشت فراخی که پشت کوه بود رسیدم . مرتعی بود وسیع و بسیار زیبا ، تک و توک درختی دیده می شد ، سبزی زمین چشم را نوازش می کرد ،حس خوبی به من دست داد. تپه ای مقابلم بود که مرا واداشت به بالایش بروم و همانجا اطراق کنم. وقتی به بالای تپه رسیدم آنقدر مناظر اطرافم زیبا بود که خواستم فریاد بزنم از این همه دلربایی طبیعت که ناگهان منظره ای عجیبی مقابلم سبز شد . هرطوری بود جلوی خودم را گرفتم و گرنه همان یک ذره آبرویی را که داشتم از دست می دادم.
فکر کنم همه ی اهالی روستا با هر وسیله ممکن به اینجا آمده بودند . غوغایی برپا بود. در بخش شرقی دشت هر گوشه را نگاه می کردم چند خانواده کنار هم جمع بودند و از دور می شد صدای خنده ی آنها را شنید. خجالت کشیدم وارد جمعیت شوم و همان بالای تپه جایی نشستم که از دیدشان پنهان باشم. سفره سیزده به در را پهن کردم که شامل یک روزنامه ،یک عدد کنسرو خاویار بادمجان و یک عدد نان .
در همین حین صدای فریادهای اهالی توجهم را به خودش جلب کرد. مانند دیده بان ها سینه خیز به بالای تپه رفتم تا ببینم چه خبر است. پشت بوته ای استتار کردم تا حتی در همین حالت دراز کش هم دیده نشوم. عده ی بسیاری از مردان و پسران در حال دویدن به این سو و آن سو بودند. و هر لحظه به جمعیتشان افزوده می شد. ابتدا فکر کردم بازی محلی انجام می دهند ولی وقتی بیشتر دقت کردم در هیاهوی شان خبری از بازی نبود.
دوربین شکاری را که همراه داشتم ،برداشتم تا بفهمم اصل قضیه چیست؟ صحنه ی جالبی بود. کل ملت به دنبال بزی می دویدند تا آن را بگیرند ولی هم سرعت و تغییر جهت های ناگهانی بز آنها را ناکام می گذاشت. جنگ و گریز آنها با این بز سیاه حدود یک ربعی طول کشید و در نهایت هم موفق نشدند و همه روی زمین ولو شدند.
این بز به واقع اخفش چقدر این مردمان را به تکاپو انداخت و از آن مهمتر چقدر موجب خنده و شادی آنها شد، درست است که شاید بخش عمده ای از گوشت ناهارشان فرار کرده بود ولی دل سیر خندیده بودند که این خنده خیلی بیشتر از آن گوشت برای آنها مفید تر است.
فرار جانانه بز به سمت دره ی مقابل و خنده ی از ته دل اهالی روستا بسیار دیدنی بود. تا جایی که امکان داشت با دوربین دنبالش کردم. رفت و در میان شیارهای دره گم شد. وقتی دوربین را کنار گذاشت و خواستم برگردم ناگهان تعداد زیادی از دانش آموزان که بالای سرم بودند، با هم گفتند: اجازه آقا سلام.
موقعیتم لو رفته بود . بچه ها کمینم را کشف کرده بودند. با اینکه تمام اصول استتار و اختفا را رعایت کرده بودم و پایین تر از یال بودم و حواسم هم به سایه بود و هیچ آتش و دودی هم برپا نکرده بودم. ولی هرچه بود کار این گشتی ها بهتر از من بود. هرچه اصرار کردند تا ناهار را به میان آنها بروم قبول نکردم و کوله را جمع کردم و به سمت روستا بازگشتم.
در راه به این فکر می کردم که شاید دیگر چنین سیزده بدری را تجربه کنم. چقدر هم خوش گذشت. دلم برای خانواده ام سوخت که حالا باید ترافیک سنگین و اعصاب خرد کن تهرانپارس را تحمل کنند در حالی که من در میان این همه زیبایی غوطه ورم.

سفر به ماه

از صبح که به مدرسه آمدیم.همه در تکاپو بودند.دبیران از یک طرف ،مدیر و معاون از طرف دیگر و تمامی دانش آموزان بسیج شده بودند و تمام درزها و گوشه های مدرسه را تمیز می کردند.غوغایی برپا بود.
تا نزدیکی های ظهر همه مشغول پاکسازی و مرتب کردن مدرسه بودیم.بچه ها بیشتر از ما ذوق داشتند.حوالی ساعت دوازده تقریباً کارها تمام شده بود و مدرسه از پاکیزگی می درخشید.همه خسته بودیم ولی این خستگی اصلاً بر ما تاثیری نداشت.
همه در حیاط مدرسه منتظر بودیم که از راه برسند.ساعت حدود یک بعداز ظهر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد و گفت دارند می آیند.همه آماده شدیم.سه تا ماشین با گرد و خاک رسیدند و عده ای از آنها پیاده شدند.
رییس اداره به همراه دو تن از معاونانشان.بخشدار به همراه روحانی روستا و تعدادی کت و شلوار پوش که نمی شناختم.بنا به رسم ادب ،سلام و احوال پرسی کردیم.همه ما به همراه بچه ها هرچه چشم انداختیم آن را ندیدیم.ناگهان نگران شدم که نکند آن را همراه خود نداشته باشند.ولی به خودم گفتم این همه آدم آمده اند برای آن،حتماً آورده اند.
رییس کلی سخنرانی کرد و در مورد تکنولوژِی و استفاده از آن در دنیای امروزه گفت. بعد از آن بخشدار میکروفن را گرفت و شروع کرد به سخنرانی ، نمی دانم اینها چقدر دوست دارند حرف بزنند ، کار اصلی را انجام دهید. در انتها هم روحانی روستا آمد و او هم کلی حرف زد که اصلاً گوش نمی دادیم . همه مخصوصاً بچه ها منتظر بودند و سر از پا نمی شناختند.
بعد از صحبت های آقایان ،رییس اداره به دونفری که در کنارش بود اشاره کرد و آنها به سمت یکی از ماشین ها رفتند.تمام چشمان ما و بچه ها داشت آنها را با دقت تعقیب می کرد.از دور که آن را در دستانشان دیدیم کلی ذوق کردیم.ما دبیران کمتر ولی بچه ها کاملاً از حرکاتشان مشهود بود.،مدیر به یکی از اهالی اشاره کرد و او آمد و گوسفندی را پیش پای آنها قربانی کرد و آنها پس از عبور از روی خون!! آن را بردند داخل دفتر.بچه ها به سمت پنجره دفتر هجوم بردند و ما هم با افتخار وارد دفتر شدیم.
آن دونفر مشغول وصل کردن آن بودند.و ما مبهوت کارهای آنان.برای اولین بار در مدرسه چشممان به جمال یک عدد کامپیوتر روشن شده بود.باور این مطلب که مدرسه ما کامپیوتر دارد تا مدتها برایمان سخت بود.در تخیلمان هم نمی گنجید. آمدن کامپیوتر به مدرسه برای ما برابری می کرد با پا گذاشتن نیل آرمسترانگ به کره ماه.
از آن روز به بعد کارمان شده بود کار با کامپیوتر.بعد از تعطیل شدن مدرسه کسی خانه نمی رفت و همه در کنار کامپیوتر بودیم.اولین متنی که از سیستم مدرسه پرینت گرفتیم خیلی برایمان تعجب آور بود.کاغذ سفید از یک طرف وارد می شد و با همان سرعت از طرف دیگر خارج می شد با نوشته هایی بسیار منظم و مرتب.
برای استفاده از کامپیوتر بین دبیران دعوا بود و هر کسی دوست داشت دکمه ای را بزند و با موس کاری انجام دهد. و از همه لذت بخش تر چاپ کردن بود. معاون پرورشی مدرسه دیگر خطاطی نمی کرد و همه شعارها و مطالبش را درشت چاپ می گرفت و کل مدرسه پر شده بود از نوشته های آقای معاون.
امتحانات ثلث دوم شروع شد و همه دوست داشتند سوالاتشان را تایپ کنند.ولی چون خیلی بلد نبودیم .فقط متن ها را می نوشتیم و خطکشی هایش را بعداً با خطکش و خودکار انجام می دادیم.تازه من که ریاضی بودم کارم بیشتر بود و باید شکل ها و فرمول ها را هم با دست می نوشتم.برگه امتحانی ریاضی شده بود آش شله قلم کار.صورت سوال چاپی و متن آن دست نویس و شکلش هم ناجور
وقتی اولین لیست نمرات را از کامپیوتر چاپ گرفتند همه انگشت به دهان بودیم، تمامی اسامی نوشته شده بود و فقط ما باید نمرات را می نوشتیم و این یعنی کار خسته کننده نوشتن لیست چقدر ساده شده بود.
آخر نوبت هم وقتی از اداره یک نفر آمد و نمرات را وارد سیستم کرد و کارنامه ها را چاپ گرفت گل از گل مدیر شکفت ،چون مقدار زیادی از کارهای نوشتنی اش کم شده بود و همین برایش کافی بود که دیگر در نمرات بچه ها اشتباهی رخ نمی دهد.
در آن زمان هرجا که می رفتیم به اینکه مدرسه ما کامپیوتر دارد فخر می فروختیم.از همان زمان بود که آمدن آن کامپیوتر معروف شد به سفر ما به کره ماه.چون مدرسه ما اولین مدرسه ای بود در کل شهرستان که قدم به دنیای دیجیتال نهاده بود.خیلی احساس دیجیتالی می کردیم.و هر چیزی را که می خواستیم بنویسیم تایپ می کردیم و چاپش می کردیم و خیلی هم لذت می بردیم.تازه از مدارس روستاهای اطراف هم می آمدند برای بازدید از کامپیوتر ما….

زندگی بدون توازن

از هر چهارده روز ،یازده روزش در روستا بودم ،در سکوت و آرامش ،در طبیعت با آن همه زیبایی هایش.یا صدای برگ ها را می شنیدم که با باد می رقصیدند و یا چهچه بلبلی و آواز پرنده ای،تنها صدایی که با محیط قرابت نداشت صدای تراکتورها بود که فریادکنان زمین را می خراشیدند.
تنها وسیله حمل و نقل، خودم بودم و خودم. روزانه حدود پنج یا شش کیلومتر فاصله بین روستا ها را طی می کردم.سوخت مصرفی ام انرژی های بیکرانی بود که از تماشای مناظر بدیع و دلنواز اطراف می گرفتم. در هوایی نفس می کشیدم که پرندگان و حیوانات و درختان و حتی مزرعه ها از آن تنفس می کردند.خود همین هوا پربود از انرژی.به راحتی حسش می کردم و برایم حکم پلوتونیم داشت.
عصر چهارشنبه، انتظار طاقت فرسا تا آمدن یک وسیله برای رفتن ،تحمل اضطراب سهمگین رسیدن یا نرسیدن به قطار ،یازده ساعت بودن در دل یک مار آهنین که بسیار پر سروصدا راه می رفت مواجهه با خیل عظیم آدمهایی که می خواستند سوار تنها اتوبوس واحد راه آهن به میدان امام حسین شوند درک کامل قوانین فشار در میان آن انبوه جمعیت درون اتوبوس.
تغییرات به قدری سریع بود که ذهنم توان پردازش آنها را در لحظه نداشت. فقط داده های خام را دریافت می کرد . این پالسها مسلسل وار به مغزم برخورد می کرد و فقط ثبت داده ها بود که در ذهنم رخ می داد .هنوز در همان اوایل خیابان ولی عصر بود م که صفحه آبی ویندوز ذهنم نمایان شد .خطا،آنهم خطای حافظه اصلی به گمانم نیم سوز شده بود.
در صف اتوبوس برقی مانند آدم های گیج فقط انسانهایی را نگاه می کردم که فکر کنم آنها هم برقی بودند. اگر کسی به من دقت می کرد باورش نمی شد که من اینجا زندگی می کنم و بارها از اینجا گذشته ام اینهمه آدم اینجا چه می کنند؟به دنبال چه هستند؟چرا اینقدر عجله دارند؟ چرا در پس لباس های مرتب و شیک شان خبری از چهره های پر از نشاط نیست؟ چرا اینجا هیچکس لبخند بر لب ندارد؟
در اتوبوس با فشار بر روی من بسته شد .فشار در را می شد تحمل کرد.ولی فشار این همه سوال را طاقت نداشتم.پالس های منفی همین یکی دو ساعت بخش عمده ای از ذخیره ی انرژی ای که داشتم را به هدر داد. واقعاً سردرگم شده بودم.کسی هم نبود که از او بپرسم.وقتی به خانه رسیدم تا عصر فقط خوابیدم تا کمی حالم بهتر شود.
دو روزی که وقت داشتم تا کمی خودم را با این محیط وفق دهم آنقدر زود تمام می شد که فرصتی برای تطبیق نمی ماند.همینکه در میان خانواده و کنار مادرم بودم بزرگترین تسکینم بود. بیرون نمی رفتم چون می دانستم باز به هم خواهم ریخت. واقعاً توازن از زندگی من رخت بربسته بود. پدرم می گفت بعد از دو هفته آمده ای و فقط در خانه ای کمی بیرون برو مانند دیگر جوانان هوایی عوض کن، گفتم پدر جان کدام هوا ؟ اینجا که هوایی نیست.
خودم هم از این بی توازنی خسته شده بودم.ذهن حقیرم قدرت پردازش دو موضوع کاملاً متفاوت را با هم نداشت و اکثر اوقات هنگ می کرد. نه می شد سی پی یو را ارتقا داد و نه تحمل افزایش رم را داشتم. مدلم هم آنقدر قدیمی و ضعیف بود که به هیچ عنوان نمی شد به آن دست زد.کوچک بودن هم خود دردسر بزرگی است.
در همین افکار غرق بودم که صدای کوبیدن بر پنجره مرا به خود آورد. وقتی پرده را کشیدم دیدم گنجشککی بی نوا بی دلیل بر شیشه پنجره می کوبد و به اطراف می نگرد، دلم برایش سوخت و فهمیدم که من در این تناقضات تنها نیستم و هستند موجوداتی که مانند من گیج شده اند. و اینجا چرا اینقدر گیج کننده است.

املا

 

همیشه نوبت خرداد را در مدرسه بیتوته می کردم. در کلاس کنار دفتر دو تا میز معلم را به هم می چسباندم و تخت می کردم و با اندک وسایل آبدار خانه برای خودم پخت و پز می کردم. شب ها تنهایی در مدرسه ای که چند صد متری از روستا فاصله داشت حال و هوای خاصی داشت. مخصوصاً شب های صاف که آسمان ستاره باران بود.

صبح زود از خواب بیدار شدم و سریع صبحانه را خوردم و همه چیز را منظم کردم و در اتاقم را هم قفل کردم و در دفتر منتظر آمدن دانش آموزان و همکاران بودم. ساعت از هشت گذشت و پرنده هم در مدرسه پر نمی زد. اصلاً اوضاع حالت عادی را نداشت. می دانستم امتحان امروز املا است ولی چرا هیچکس نیامده است.

نگاهی به برنامه امتحانی انداختم و تازه متوجه موضوع شدم . امروز اول و دوم امتحان نداشتند و فقط سوم راهنمایی ،امتحان املا داشت. ساعت شروع امتحان هم یازده بود. برایم عجیب بود که چرا امسال اینگونه برنامه امتحانی را ریخته اند . همیشه هر سه پایه یک امتحان داشتند.

بیکار بودم و داشتم رادیو گوش می کردم که داشت درباره موفقیت و پیشرفت صحبت می کرد .من هم تنها چیزی که دم دست داشتم برای پیشرفت برگه های امتحانی امروز بود .لیست را مقابلم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن نام و نام خانوادگی دانش آموزان. سال سوم راهنمایی حوزه نهایی بود و من هم منشی حوزه بودم و امتحان نهایی سوم راهنمایی در حد نوشتن شماره داوطلبی بود ولی این بار من نام دانش آموزان را هم با خط خوش نوشتم.

ساعت ده و نیم بود که سروکله بچه ها پیدا شد و چند دقیقه بعد هم همکاران آمدند. حوزه پر شد از بچه ها و مراقبان هم شروع کردن به توزیع برگه ها و من هم زیرچشمی دانش آموزان را زیر نظر داشتم تا واکنش آنها را ببینم و برایم جالب بود که تعجب می کردند. و با هم پچ پچ می کردند و برگه ها را به هم نشان می دادند.

نیمه اول سالن پسرها بودند و نیمه باقی آن دختر ها. آقای مدیر که رئیس حوزه هم بود مرا صدا زد و گفت ، برو وسط بایست و متن املا را بخوان. لبخندی زدم و گفتم من دبیر ریاضی هستم نه ادبیات ،او هم لبخندی زد و گفت با رشته ات کاری ندارم صدایت خوب بلند است. همیشه کلاس های اطراف کلاس شما از ریاضی بی نصیب نمی مانند.

درست وسط سالن ایستادم ، پسرها مقابلم بودند و دخترها پشت سرم، شروع کردن به خواندن متن املا، آرام و شیوا و رسا ، دوبار هم تکرار می کردم تا بچه ها عقب نیفتند. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یکی از دختران گفت عقب مانده است، تعجب کردم با این آرامی که من می خوانم چرا باید عقب بیفتد. مراقب مربوطه سراغش رفت و کاشف به عمل آمد که خودکار ش رنگ نمی داده، مراقب گفت مگر نگفتیم دو تا خودکار بیاورید .و دانش آموز در جواب گفت هر دو خودکارم رنگ نمی دهند.

وقتی املا تمام شد و برگه ها را جمع کردند، چند تن از دانش آموز دختر که از مدرسه بالا بودند سراغ من آمدند و کلی از من تشکر کردند. من مانده بودم که این تشکر برای چیست؟ چون حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شده بود علت را پرسیدم و جواب دانش آموزان بیشتر متعجبم کرد. آنها گفتند برای اولین بار در طول سال تحصیلی متن املا را درست شنیدند و فهمیدند و نوشتند.

بعد یکی از آنها رو به من کرد و گفت می شود متن اصلی را بیاورید تا ببینیم کجا ها را غلط نوشته ایم . من خودم در دوران دانش آموزیم اصلاً از این کارها نمی کردم و دوست نداشتم در مورد امتحانم چیزی بدانم تا زمانی که نمره اش را می فهمیدم. اصلاً این روحیه را نداشتم ، ولی مجالی نبود تا نظرم را به آنها بگویم وبه دفتر رفتم و دستم را درون پاکت بردم و یکی از برگه های متن املا را  گرفتم و به آنها دادم.

چند دقیقه ای نگذشته بود که دوان دوان به سمت دفتر آمدند و گریان مرا صدا کردند. همه تعجب و کمی وحشت زده شدیم. حدس می زدیم شاید اتفاقی افتاده و مشکلی برای یکی از دانش آموزان پیش آمده. مدیر هم غرغر می کرد که من صد دفعه گفتم حوزه دخترها و پسرها را از هم جدا کنید.

بیرون که رفتم دیدم برگه املا دستشان است و هق هق گریه می کنند و اصلاً نمی توانند حرف بزنند. کمی صبر کردم تا آرام شوند و همکاران هم برایشان آب آوردند. وقتی کمی نفس شان جا آمد ، برگه را به من نشان دادند و گفتند با این اوصاف املا تجدید هستیم.آقای مدیر که آنها را می شناخت با صدای بلند گفت: شما تجدید می شوید!! شاگرد اول های کلاس که با هم در بیست و پنج صدم رقابت دارند همه املا تجدید می شوند! امکان ندارد.

کمی جان گرفتند و یکی از آنها گفت آقا اجازه در این برگه خیلی از کلمات اشتباه نوشته شده ،ما مطمئن هستیم که در کتاب جور دیگری نوشته شده است. برگه را از آنها گرفتم و بعد از نگاه کوچکی زدم زیر خنده، اشتباهی به جای املای تقریری ،املای بیست غلطی را به آنها داده بودم. رفتم و از دفتر برگه املای تقریری را آوردم و دادم به آنها ، همانطور که می خندیدم وقتی به چهره ی بچه ها و همکاران نگاه کردم ، خنده ام که خشک شد هیچی، تازه یک لیوان آب هم خوردم تا کمی حالم جا آید.

املای بیست غلطی معمولاً برای دانش آموزانی که مشکل شنوایی دارند یا به هر دلیل نمی توانند خوب بنویسند است و همیشه در حوزه های امتحانی آن را در پاکت مجزا درون پاکت سوالات می گذارند ،ولی من نمی دانم چه کسی آن را از پاکت ش بیرون آورده بود .و گرنه من اینگونه جلوی همه ضایع نمی شدم. و آنجا فهمیدم خوش به حال پسرها که بعد از امتحان در صدم ثانیه منطقه را ترک می کنند.

چکمه

زمانی که هوا بارانی بود مدرسه رفتن ما آداب خاصی داشت. هر کدام یک جفت چکمه پلاستیکی که ارتفاع ساقش تا زیر زانو می رسید خریده بودیم ، شلوارها را درون جوراب می گذاشتیم و چکمه ها را می پوشیدیم و کفشها را در پلاستیک می گذاشتیم و همراه کیف دستمان می گرفتیم.و در مدرسه در کنار در ورودی چکمه هایی که کاملاً گِلی شده بود را درمی آوردیم و کفش ها را می پوشیدیم.
اوایل که این سیستم را کشف نکرده بودیم در روزهای بارانی با ظاهری بسیار آشفته و اعصابی خرد به مدرسه می رسدیم. گِل چسبناک و لغزنده بارها من و همکارانم را زمین زده بود و باعث شده بود حتی به مدرسه نرویم.ولی حالا که تجربه پیدا کردیم علاوه بر چکمه ،همیشه یک دست لباس بیرونی هم آماده داشتیم.
ماشا الله باران همچنان می بارید و همه خوشحال بودند ولی مدرسه رفتن ما با این شرایط کمی روی اعصاب بود ، نمی دانم چرا هیچ وقت با گِل کوچه ها و مسیر نتوانستم کنار بیایم و همیشه با غرغر می رفتم .تازه با چکمه و حواس کاملاً جمع همیشه شلوارم گلی می شد وباید در مدرسه با آب تمیز میکردم و نمی دانم چرا بقیه اینگونه نمی شدند.
آن روز اصلاً حوصله نداشتم ، باران هم به شدت می بارید.و از همه بدتر باید می رفتم روستای مجاور و این یعنی پیاده روی حدود پنج کیلومتر ، در روزهای عادی همیشه از این پیاده رفتن ها لذت می بردم دره ی نسبتاً عمیقی در میان راه بود که گذر آن و دیدن مناظری که با پیچ و خم رودخانه ساخته شده بود برایم لذت بخش بود.ولی در باران علاوه بر خیس شدن راه رفتن با چکمه هم سخت بود.
تنهابودم و حسین امروز با من کلاس نداشت و همین مزید بر علت شده بود که با اخم از خانه بیرون روم، آنقدر ناراحت وعصبانی بودم که وقتی از روستا خارج شدم تازه فهمیدم کفش هایم را همراه ندارم ، پیش خودم فکر کردم درست است مدرسه دخترانه است ولی الآن اصلاً حوصله ندارم در این باران برگردم و کفش هایم را بگیرم ، چاره ای نیست یک بار هم با چکمه پلاستیکی به کلاس بروم.
سرازیری دره بود که پایم لغزید و به زمین خوردم، راه رفتن با چکمه خیلی سخت است. به خاطر لاستیکی بودن پا در آن عرق می کند و همانجا هم لق می زند. تنها شانسی که آوردم این بود که دستهایم را حایل کردم و شلوارم از پشت زیاد با زمین تماس پیدا نکرد، وقتی از رودخانه گذشتم و ابتدای سربالایی رسیدم باران شدید تر شد و کاملاً مانند دوش حمام می آمد. به میانه های سربالایی رسیده بودم که از رو برو گله ی بزرگی آمد تا صبر کنم و آنها رد شوند و به بالای دره برسم کاملاً خیس شده بودم.
وقتی به مدرسه رسیدم اصلاً حال و اوضاع خوبی نداشتم. چکمه ها کاملاً گِلی ، شلوار که تقریباً گل باقالی شده بود ، کاپشن هم کاملاً خیس شده بود و حتی پیراهنم نیز خیس شده بود، آقای مدیر وقتی مرا با آن اوضاع دید یکی از بچه ها که خانه آنها کنار مدرسه بود را صدا کرد و او کاپشن مرا بد تا بگذارد کنار بخاری خشک شود تا حداقل در زمان بازگشت خیس برنگردم.وقتی در آبدار خانه شلوارم را با آب تمیز کردم بهتر نشد که هیچ بدتر هم شد.
چاره ای نبود با ان اوضاع کاملاً درهم و برهم وارد کلاس شدم.بچه ها خیلی با تعجب نگاهم می کردند، برایم سخت بود ولی کل داستان و پیاده آمدنم زیر باران را برایشان توضیح دادم و واقعاً دمشان گرم چنان عادی رفتار کردند که بعد از مدتی خودم هم فراموش کردم ظاهرم چگونه است وغرق در درس دادن شدم و بچه ها هم بدون هیچگونه حاشیه ای کارشان را انجام می دادند.
بچه ها داشتند کاردرکلاس حل می کردند و من هم انتهای کلاس ایستاده بودم که صدای در آمد وبلافاصله آقای مدیر به همراه چند نفر که همه کت و شلوار پوش بودند واردکلاس شدند.تاآمدم چیزی بپرسم آقای مدیر گفت از اداره آمده اند جهت بازدید ، از اداره کل استان آمده اند.من هم سلام کردم و آنها هم با روی باز جوابم را دادند.
نمی دانم چرا وقتی جلو آمدم تا با آنها دست بدهم چهره های بازشان تبدیل به چهره های گرفته همراه با اخم شد.یکی ازآنها رو به آقای مدیر کرد و گفت ایشان دبیر هستند؟ و آقای مدیر هم با سر تایید کرد و من هم که متعجب شده بودم گفتم بله دبیر ریاضی هستم و حالا هم بچه ها دارند کاردرکلاس حل می کنند.
سریع از کلاس خارج شدند و چند لحظه بعد آقای مدیر آمد و گفت با تو کاردارند.وقتی وارد دفتر شدم مانند مسلسل به باد انتقادم گرفتند طوری که حتی به صورت عصبانی سرم داد می زدند که این چه وضع معلمی است و چرا به اصول اولیه کارم توجه نمی کنم.چرا برای کارم ارزش قایل نیستم .این بار را باید توبیخی بگیرم تا اهمیت موضوع را درک کنم.
اوایل هیچ نمی فهمیدم و فقط آماج حملات آنها بودم . آنقدر تند و سریع و خشن بود که از فرط ناراحتی بغض کرده بودم و سرم را پایین انداختم . اینجا بود که تازه فهمیدم این همه سر و صدا برای چیست.البته حق هم داشتند و من هم قبول داشتم که اشتباه کرده ام، این سر و ضع اصلاً برای یک دبیر مناسب نبود ولی این همه داد و بیداد هم حقم نبود، چاره ای نداشتم.
کمی خودم را جمع و جور کردم و وقتی صحبتهایشان تمام شد و شروع کردن به نوشتن گزارش رو به آنها کردم و خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنند. کمی تعجب کردند ولی برگشتند و بیرون را نگاه کردند ، بعد توضیح دادم که من هفته ای سه روز آن روستا که حدود پنج کیلومتر با اینجا فاصله دارد کلاس دارم و دو روز هم اینجا کلاس دارم.به همین خاطر در آن روستا بیتوته کرده ام و باید این مسیر را در این دو روز بروم و برگردم. امروز هم باران سختی می بارید و مجبور بودم چکمه بپوشم. البته قبول دارم که اشتباه کرده ام و یادم رفته کفش هایم را بیاورم.تازه کل کاپشنم هم خیس شده که در خانه همسایه مدرسه در حال خشک شدن است.
وقتی آنها رفتند و مدیر دفتر گزارش را آورد و من خواندم هیچ خبری از توبیخی و تنبیه نبود. و این نشان می داد که کمی از مشکلات ما را در این منطقه دورافتاده فهمیده بودند. رو به من کرد و گفت آخر خوش شانسی هستی که کاری به کارت نداشتند و من هم گفتم بله خیلی خوش شانس هستم که در بدترین اوضاع بازدید کلاسم آمده اند.

بازگشت

بعد از حدود پنج ساعت کوه نوردی و تحلیل بخش عمده ای از قوای بدنی ام و از دست دادن مقداری زیادی آب ،تشنگی و گرسنگی بود که سراغم آمد.مهدی و حسین که انگار نه انگار ،ماشا الله قدرتشان آنقدر بالا بود که می توانستند با همین شرایط قله ای دیگر را نیز فتح کنند وخدا را شکر که در آن اطراف قله ی دیگری نبود.
حسین را صدا کردم تا کوله اش را بیاورد تا چیزی بخوریم.مهدی هم آمد و نشستیم و حسین سفره اش را پهن کرد.شش عدد خرما ،سه تا سیب حدود یک لیتر آب و یک نصف نان بربری.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم مرد مومن همه اینها ته دل مرا نمی گیرد چه برسد به یک سوم آن.نگاهی به من کرد گفت من از کجا می دانستم می خواهید اینجا بیایید.گفتید گشت وگذار می رویم و من هم اینها را جهت تنقلات آوردم.
با عصبانیت گفتم خوب بیشتر می آوردی.فکر من یکی را حداقل می کردی .شماها لاغر هستید و قوی من یکی صدکیلو را اینهمه راه کشانده ام تا اینجا حالا فقط دوتا خرما با یک سیب نصیبم بشود.فکر کنم برای برگشت باید هلیکوتر خبر کنید.من یکی که جانی برای راه رفتن ندارم.
در اوج فداکاری نفری یک خرما گرفتند و نصفه ای از یک سیب و برای من چهار تا خرما ماند و دو تاسیب.آرام آرام خوردم تا فکر کنم زیاداست ولی راستش هیچی نفهمیدم.در هر صورت غر غر کنان به دنبال آنها به راه افتادم.
واقعاً پایین آمدن از بالا رفتن سخت تر است. و برای من خیلی سخت تر .زانوهایم فشار زیادی را تحمل می کرد.مقداری که راه آمدیم مهدی گفت چند قدمی را برعکس بیا.نگاهی به او انداختم و گفتم جوک می گویی چطوری برعکس پایین بیایم.خودش چند قدمی رفت .با زحمت چند قدمی رفتم،خوب بود آن فشارسنگین اصلاً روی زانوها نبود ولی راه رفتن و دیدن مسیر سخت بود.مهدی گفت متناوب از این روش استفاده کن.روش خوبی بود و کمی فشار را کمتر می کرد .ولی یک بار برعکس که می آمدم روی شن ها سر خوردم و به شدت به زمین افتادم ، تنها کاری که کردم ایم بود که خودم را سمت راست پرت کردم و خطر بزرگی از کنار گوشم رد شد.سمت چپم دره ای بود عمیق و بسیار خوفناک.
با هر سختی ای که بود به پایین کوه رسیدیم.ذخیره اندک آبمان هم خیلی وقت بود تمام شده بود ،در مسیر هم هیچ چشمه ای نبود.تشنگی امانمان را بریده بود. در تمام طول عمرم اینقدر از تشنگی عذاب ندیده بودم.واقعاً طاقتمان تمام شده بود.
در دشت ،زیر آفتاب ، درست عین فیلم هایی که در بیابان گیر افتاده اند راه می رفتیم. هلاک از گرما و ناتوان از راه رفتن و دوربودن تا چادرها کاملاً ناامیدم کرده بود.یک جا نشستم و گفتم من دیگر نمی توانم.شما بروید و بعد به بچه ها بگویید بیایند دنبال من.هر دو برگشتند آثار خستگی و تشنگی در صورتهایشان نمایان بود ولی دم بر نمی آوردند.
زیر بغلم را گرفتند و گفتند چیزی نمانده چند قدم برویم می رسیم.درنگاه خسته آنها دنیا یی از محبت و وفا دیدم. خجالت کشیدم و خودم به راه ادامه دادم.غروب خورشید که پشت سرمان بود نورپردازی بسیار زیبایی را در جنگل مقابلمان ایجاد کرده بود.ولی توانی نبود که حتی نگاه کنیم.چه برسد به لذت!!
از دور دکل بزرگی که کنارش چادرها را برپا کرده بودیم دیدم و همین بسیار به من انرژی داد که خدا را شکر این بار نجات پیدا کردیم.ولی نمی دانم چرا هرچه به سمت آن می رفتیم، بیشتر از ما فاصله می گرفت .یاد کارتون نل افتادم که در خواب هرچه به سمت مادرش می دوید ، مادرش از او دورتر می شد.
وقتی به کنار چادرها رسیدیم من کاملاً افتادم و تا مدتی توان حرکت نداشتم.نمی دانم چقدرآب خوردم ولی این را به خاطر دارم که هرچه آب می خوردم تشنگی ام برطرف نمی شد. حسین و مهدی هم دست کمی از من نداشتند و وقتی دیدم که با بیست لیتری دارندآب می خورند فهمیدم که آنها هم در فشار بودند و دم برنمی آوردند.
کمی که حالمان جا آمد باقی بچه ها متعجبانه پرسیدند این همه مدت کجا بودیم و وقتی مهدی با دستش قله مقابل را نشانشان داد همه با نگاهی معنی دار به ما می نگریستند،فکر کنم باور نمی کردند ولی وقت حسین به آنها گفت که این اوضاع و احوال ما خودش سندی است برای صحت گفتارمان کمی با تردید تایید کردند.
شب دوم را با دو پتو خوابیدم تا سردم نشود، پیش خودم فکر می کردم کجا و برای چه کسی تعریف کنم که در وسط مرداد ماه با دو پتو خوابیدم تا مسخره ام نکنند. سرما زیاد آزارام نمی داد ولی درد پا ها و زانوانم این بار هم نگذاشت تا صبح خوب بخوابم تا کمی از خستگی این کوهپیمایی عجیب از تنم خارج شود.
بعدها که روی نقشه این قله را پیدا کردم، ارتفاعش درحدود ۲۹۰۰ متر بود و صعود ما بدون وسیله و حتی مواد غذایی لازم کاری بسیار اشتباه بود.تجربه ای شد که همیشه درهر کوه پیمایی چه کوتاه مدت و چه بلند مدت حداقل لوازم لازم را به همراه داشته باشیم.

صعود

درشب سردی که گذشت زیاد خوب نخوابیدم.یک پتو برای این هوا کم بود و تا صبح لرزیدم.هوا که روشن شد از چادر بیرون آمدم .روی تخته سنگی نشستم و منتظر طلوع خورشید ماندم.خرامان خرامان از پشت کوه ها چهره ی زیبایش را نمایان می کرد.منظره ای مسحور کننده بود.
تا بقیه بچه ها بیدار شدند و صبحانه آماده شد، ساعت به هشت رسیده بود.بعد از صبحانه مهدی پیشنهاد گردشی در منطقه را داد.فقط من و حسین موافقت کردیم و بعد از چند دقیقه به راه افتادیم.بعد از گذر از چند تپه به دشت فراخی رسیدیم. مرتعی بود بسیار زیبا در ارتفاعی بالا.هوا صاف بود وآفتاب سوزان.گرمای مرداد ماه سبزی سبزه ها را به زردی مبدل کرده بود ولی باز هم زیبا بود.چفیه ای را که به همراه داشتم به روی سرانداختم تا کمتر بسوزم.
به ابتدای کوه بلندی رسیدیم.مهدی گفت بیایید تا بالایش برویم. من یکی مخالفت کردم چون عظمتش زیاد بود و شیبش تند.ولی آن دو تصمیمشان را گرفتند و من هم مجبور شدم همراهش بروم.
مهدی و حسین هر دو ورزشکاران حرفه ای هستند و قدرت بدنی بالایی دارند.ماشا الله با سرعت خوبی می رفتند و من هم به دنبالشان آرام آرام در حرکت بودم.واقعیت امر این است که من مانند آنها ورزش نمی کنم.وزنم هم زیاد است و مجبورم آرام آرام راه بروم.مانند موتور دیزل هستم آرام می روم ولی مسافت زیادی راه می روم.به قول معروف آهسته و پیوسته می روم.
حدود دو ساعتی بود که در راه بودیم ومن کلی ازآنها عقب افتاده بودم.شیب تند کوه عرقم را در آورده بود و چفیه و لباسم خیس شده بودند.همین باعث شده بود که به شدت تشنه شوم.کوله دست حسین بود وآنها هم که از من خیلی جلوتر بودند.بلند صدایشان کردم و خواستم یک جا منتظر من بمانند.
یک ربع طول کشید تا به آنها رسیدم.نشسته بودند روی تخته سنگ بزرگی و از دیدن مناظر اطراف لذت می بردند.چند دقیقه ای ایستادم و چند جرعه ای آب نوشیدم .خواستم بیشتر بخورم که حسین نگذاشت و بطری آب را از من گرفت.گفت باید کم کم بخوری.
به راه افتادیم.باز هم مانند همیشه از من فاصله گرفتند.آفتاب سوزان و شیبی که هرچه جلوتر می رفتیم بیشتر می شد و قله ای که هرچه به آن نزدیک تر می شدیم دورتر می شد،خیلی خسته ام کرده بود.دهانم خشک شده بود ولبانم به هم می چسبید.
قدم برداشتن کار سختی شده بود و هر قدم را با یک دم و بازدم برمی داشتم.نمی دانم چرا سرم هم داشت گیج می رفت.می دانستم اگر بنشینم دیگر توان بلند شدن و راه رفتن نخواهم داشت.حسین و مهدی را هم نمی دیدم.به سختی به راهم ادامه می دادم و کمتر به بالا نگاه می کردم تا طولانی بودن راه باقی مانده بیشتر خسته ام نکند.
نفسم واقعاً به شماره افتاده بود و خشک بودن کامم هم مزید بر علت شده بود.نگاهی به آفتاب انداختم .درست در میانه آسمان مردانه پرتوافشانی می کرد.نگاهی به ساعت انداختم.دوازده و نیم بود واین یعنی درست چهار ساعت است که در زیر این آفتاب و سوزان و گرما دارم راه می روم.
دیگرتوانم تمام شده بود.سرعت حرکتم خیلی کم شده بود و به سمت صفر میل می کرد.پاهایم توانی نداشتند و فشار بسیاری را تحمل می کردند.دیگر داشتم مایوس می شدم و تصمیم گرفتم ادامه ندهم،توقف کردم .تا خواستم بنشینم صدای حسین آمد : بیا که چیزی نمانده.
شنیدن صدای حسین برایم قوت قلبی بود چون ازروی صدا فهمیدم فاصله ام با آنها کم است و مقصد نزدیک.به راهم ادامه دادم.وقتی به بالا نگاه می کردم آنها را می دیدم وقله هم که به نظر کمی نزدیک تر شده بود.
توانم به صفر رسیده بود و سرم هم گیج می رفت که ناگاه صدای حسین آمد که می گفت من اول شدم.و این یعنی تا قله راهی نیست.همه همتم را جمع کرد و با همان اندک توانی که داشتم به راه ادامه دادم.وقتی بالای قله رسیدم.تنها کاری که کردم این بود که نشستم.حسین و مهدی با نگرانی به من نگاه می کردند.حسین گفت چرا مثل گچ سفید شده ای .مهدی هم گفت لبانت چرا کبود شده.دستشان درد نکند چنان روحیه ای به من دادند که چشمانم سیاهی رفت و دراز به دراز افتادم.
قطرات آبی که روی صورتم می افتاد مرا کمی به خود آورد.یک جرعه آب خوردم و مهدی هم یک عدد خرما به من داد ،مدتی گذشت ومقداری از توان از دست رفته ام به من بازگشت.
به کمک آنها نشستم و چشمم که به اطراف افتاد همه چیز ازیادم رفت و غرق در مناظر اطراف شدم.انگار سوار هواپیما شده بودم.تا بینهایت را می شد دید. خط افق به راحتی قابل تشخیص بود.هیجان خاصی مرا فرا گرفت .به هر طرف که می نگریستم کلی منظره متفاوت می دیدم.از سرسبزی شمال گرفته تا کویرهای جنوب.از کوه های سربه فلک کشیده غرب گرفته تا دشت های فراخ شرق.