کارتن

اوضاع اتاق اصلاً خوب نبود. آنقدر درهم برهم بود که هرکس از بیرون می آمد فکر می کرد جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده است. به کمک حسین و حمید شروع کردیم به جمع آوری وسایل، کتاب ها و جزوه ها زیر پنجره جمع شد و لباس ها روی یک سری میخ که کنار در ورودی اتاق بود آویزان شد .ظرف و ظروف هم که کنار بخاری چکه ای ،تل انبار شده بود . لحاف و تشک ها هم که تقریباً یک سوم اتاق را گرفته بود.
بعد از حدود یک ساعت جمع آوری وقتی دوباره به اتاق نگاه کردیم تفاوت چندانی مشاهده نکردیم. و همین باعث شد بی انگیزه و خسته، گوشه ای کز کنیم. اوضاع و احوال مان زیاد خوب نبود که زن صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم صدایمان زد و همه را به خوردن چای و عصرانه دعوت کرد. همین موجب شد تا کمی در احوالات ما تغییراتی ایجاد شود.
چای داغ روی سماور نفتی به همراه نان های محلی که رویشان چنان براق و نارنجی رنگ بود به همراه پنیری که در پوست گوسفند نگهداری می شد و بسیار خشک و شور و چرب و در عین حال لذیذ بود در کنار حلوای گردویی ،امکان نداشت که حال کسی را عوض نکند.
در حین خوردن این عصرانه مفصل قضیه را با مادر در میان گذاشتیم و او هم کمی فکر کرد و پیشنهاد بسیار عالی ای به ما داد. او گفت بهتر است چند تا کارتن خالی که محکم هستند بیاورید و بسیاری از وسایل تان را در آن جای دهید تا اتاق تان مرتب تر به نظر آید.
فکر خیلی خوبی بود . ولی کارتن خالی از کجا گیر می آوردیم که حسین گفت نگران نباشید در مدرسه فراوان است. حسین راست می گفت مدرسه از ابتدای امسال تحت پوشش تغذیه مدارس قرار گرفته بود و کلی مواد خوراکی از قبیل خشکبار و بیسکویت و کلوچه و شیر و… بین دانش آموزان توزیع می شد و انبار مدرسه پر شده بود از کارتن خالی های آن به طوری که چند وقت پیش مدیر بخش اعظمی از آنها را سوزاند.
فردا موضوع را با مدیر مدرسه در جریان گذاشتیم و او هم قبول کرد چندتایی از کارتن خالی ها را ببریم. زنگ آخر به همراه حسین به انبار که آن طرف حیاط مدرسه بود رفتیم و بعد از بررسی کارتن ها پنج تا که مربوط به کلوچه های «کام »بود را برداشتیم و به دفتر آوردیم. واقعاً این کلوچه های «کام» چقدر خوشمزه بودند و با چای بسیار میچسبیدند.
سه تا از کارتن ها را من گرفتم و دو تا باقی را حسین برداشت. ارتفاع کارتن ها زیاد بود و به سختی جلوی خودم را می دیدم ولی وزن کم شان جبران مافات بود. تا خواستیم از در حیاط خارج شویم که آقای معاون صدایمان کرد و از ما خواست به دفتر برویم. به حسین گفتم چیزی جا گذاشته ای که او هم با سر اشاره کرد نه!
وقتی وارد دفتر شدیم آقای معاون یکی یکی کارتن ها را گرفت و کاملاً بازشان کرد و به صورت کتابی درآورد . نگاه معنی داری به او انداختم و گفتم آقای مهندس ما خودمان هم می توانستیم این کار را بکنیم ولی ما این کارتن ها را برای جا ظرفی می خواهیم و باید محکم باشد این طور که شما همه چسب هایش را جدا کردی که به درد ما نمی خورد.
لبخندی زد و از کمد پشت سرش چسب پهن را برداشت و به حسین داد و گفت این هم برای محکم کاری کارتن ها. حسین هم در جواب گفت آخر این چه کاری است که دوباره کاری کنیم. الآن کارتن ها را باز کنیم و در خانه دوباره آنها را چسب بزنیم.
آقای معاون رو به ما کرد و گفت درون این کارتن ها چیست؟ من هم با خنده ای گفتم خوب معلوم است خالی است و هیچ ندارد. آقای معاون دوباره پرسید این کارتن ها برای چیست ؟ حسین گفت سوالات عجیبی می کنی معلوم است تغذیه مدرسه. در آخر آقای معاون رو به ما کرد و گفت شما می دانید که در این کارتن های تغذیه چیزی نیست و خالی است ،ولی دانش آموزان و روستاییانی که شما را در مسیر می بینند که از این موضوع مطلع نیستند آنها فکر می کنند شما پنج تا کارتن تغذیه را به خانه خود برده اید و این اصلاً صورت خوشی ندارد.
واقعاً تجربه حرف اول را می زند و ما اصلاً به این بخش موضوع فکر نکرده بودیم. جالب این بود که در حیاط مدرسه وقتی داشتیم بیرون می رفتیم یکی از دانش آموزان سوم راهنمایی آمد و گفت آقا اجازه چرا تغذیه ها را در انبار خالی نکردید و بردید دفتر خالی کردید؟ مگر انبار جا ندارد و ما اینجا بیشتر و بیشتر به تیز بینی آقای معاون پی بردیم.

عروسی

همیشه جمعه ها ساعت هشت شب بلیط قطار داشتم ولی این بار برای جمعه هشت صبح بلیط گرفتم که همین موجب اعتراض مادرم شد و به من گفت :آخر پسر جان تو که هر دو هفته یک بار چهارشنبه صبح میرسی و جمعه غروب می روی و ما تو را زیاد نمی بینیم این بار چرا زودتر می روی؟ لبخندی زدم و گفتم عروسی حسین است و باید بروم . لبخندی زد و گفت انشاالله نوبت خودت که من به خاطر ادامه نیافتن بحث در مورد این موضوع سریع موقعیت را ترک کردم.
حسین بچه قائم شهر بود و حدود دو سالی بود که به عنوان دبیر ادبیات فارسی دبیرستان پیش ما بود. در یک مدرسه نبودیم ولی از وقتی آمده بود همخانه ما بود. خیلی خونسرد و آرام بود و زیاد به اطراف و حتی خودش توجهی نداشت ، به همین خاطر لقبش را سیمرغ شلخته گذاشتیم. هر وقت شام نوبت او بود همه خوشحال بودیم چون ماکارونی هایش در حد تیم ملی اعلا بود.
از پارسال عقد کرده بود و کلّاً در هوا سیر می کرد. ابراهیم لقبش را عوض کرده بود و گذاشته بود سیمرغ همیشه پرنده. همیشه با یک روز تاخیر می آمد و به بهانه ای زودتر هم می رفت. برادر خانمش دکتر بود و همیشه برای غیبت هایش بهانه های خوبی داشت. دکتر که مدیر دبیرستان بود هر وقت برگه گواهی پزشکی را می دید می گفت عزیز دل برادر من خودم دکترم ،گواهی نمی خواهد ،من هم این دوران را گذرانده ام. که حسین همیشه در جوابش می گفت باشد آقای دکتر دامپزشک
صبح ساعت هشت با قطار به راه افتادم و تا خود قائم شهر که خانه حسین آنجا بود چشم از مسیر بر نداشتم، بارها و بارها این مسیر را با قطار اما شب طی کرده بودم و از دیدن مناظر زیبای آن محروم بودم. از همان ابتدای حرکت دوربین زنیط در دست بیرون کوپه و کنار پنجره بودم. و تا قائم شهر دو حلقه سی و شش تایی را مصرف کردم.
کوپه که شش نفره بود علاوه بر من یک خانواده پنج نفره هم بودند و چون من تقریباً همه مسیر را بیرون بودم، آنها فکر می کردند که من به خاطر آنها که راحت باشند بیرون هستم و البته کمی هم این دلیل واقعیت داشت. به همین خاطر از صبحانه و ناهار و میان وعده بسیار مرا مورد عنایت قرار دادند.
ساعت سه عصر بود که در ایستگاه قائم شهر پیاده شدم . من همیشه این مسیر را تا گرگان می رفتم و اولین بار بود که در این ایستگاه پیاده می شدم. ابتدا به سرویس بهداشتی رفتم و تا خودم را در آینه دیدم جا خوردم. چیزی نمانده بود که کاملاً حاجی فیروز شوم. بعد از شستوشوی کامل تازه شبیه آدمیزاد شدم.
قرار بود دیگر همکاران که دعوت بودند با ماشین دکتر (مدیر مدرسه) بیایند و من هم در ایستگاه منتظر آنها بودم. ساعت از پنج گذشته بود و هنوز خبری از آنها نبود. باران شدیدی شروع به باریدن گرفت .تک و تنها در سالن انتظار ایستگاه از پشت پنجره شاهد باریدن باران بر روی ریل های قطار بودم که صدای بوق ممتد از طرف دیگر ایستگاه توجه مرا طرف جلب کرد.
دکتر به همراه دیگر همکاران بود. جلو که دو نفر بودند و عقب هم سه نفر و من مانده بودم که کجا بنشینم. قرار شد من و سید حمید جلو بنشینیم و باقی با هر زحمتی بود خودشان را عقب جا دادند. تا خانه حسین فقط غرغر عقب نشینان بود که می گفتند آدم چاق همیشه و همه جا دردسر ساز است. و من هم با لبخند می گفتم حسودی هیکل ام را می کنید.
مراسم بسیار خوبی بود و پذیرایی هم عالی بود و غذای شان نظیر نداشت . به نظر من مهمترین قسمت مراسم عروسی شام آن است که باید مفصل باشد که در اینجا خوشبختانه به نهایت مفصل بود و نکته جالب اینکه باران تا انتهای مراسم همچنان می بارید.
وقتی داشتیم از حسین خداحافظی می کردیم در خوشحالی غرق بود و لبخند از لبانش به هیچ وجه نمی رفت. ابراهیم کمی سر به سرش گذاشت و گفت یک کم خجالت بکش و مرد باش. از همین اول یک کم اخم کن و گربه را … ولی حسین با همان خنده های معروفش به ابراهیم کفت : ول کن بابا از دل من خبر نداری من خوشحالم از اینکه این باران تا آخر مراسم بارید.
من گفتم مرد مومن مگر تو شمال باران چیز عجیبی است که برایش خوشحالی ؟.اینجا که سال به دوازده ما باران می بارد. گفت :نه، در روستا ما این رسم شده که هر کس نصب اش اصل باشد روز عروسی اش باران می آید . پدرم و همه عموهایم تعریف کرده اند که روز عروسیشان باران آمده و امروز هم پشتم زدند که دست مریزاد که فامیل را رو سفید کردی. کم مانده روی سر همه ما شاخ سبز شود.
قرار بر این بود که ما همه با ماشین دکتر برگردیم و شب هم خانه دکتر بمانیم و صبح اول وقت با سرویس به روستا برویم. تا راه افتادیم ساعت یازده شده بود و طبق تخمین مان حدود ساعت دو و نیم یا سه نیمه شب به خانه دکتر می رسیدیم .دکتر آنقدر تند آمد که وقتی به سی کیلومتری شهر مقصد رسیدیم ساعت یک و نیم بود و ما همه در سکوت محض بودیم.

پنج شیر

کولاک برف بیداد می کرد. هوا ی گرگ و میش غروب بود و تاریکی آرام آرام داشت می رسید. پیاده بودم و تنها و ابتدای راه پنج کیلومتری و گذری صعب از دره ای وهم انگیز .بارش برف و سپیدی اطراف کمی دلگرمم می کرد که تاریکی به نهایت نباشد.
به عمیق ترین نقطه دره که رسیدم، کولاک شدیدتر شده بود و هوا هم تاریک تر.تا بیش از چندقدمی خود نمی دیدم.امیدم به سپیدی های برف به نامیدی تبدیل شده بود و نور چراغ قوه ام نیز دیگر سویی نداشت.برف مانند سوزن به پوست صورتم ضربه می زد. یخ زدن گونه ها را آرام آرام داشتم احساس می کردم.
کمی ترس به سراغم آمد که نکند جایی سر بخورم و پای چپم که قبلاً پیچ خورده بود دوباره پیچ بخورد و همینجا زمین گیر شوم.آهسته داشتم می رفتم که ناگهان در چند متری مقابل نوری ضعیف دیدم.به هر زحمتی بود سرم را بالا آوردم و دیدم که چند نفر که کاملاً صورتشان را پوشیده بودند مقابلم قرار دارند. محاصره ام کردند.ترس بر من غالب شده بود که ناگهان به فکر چاقوی درون جیبم افتادم .در جیبم چاقو ضامن دار را در دست گرفتم ولی بیرون نیاوردم.
شاید حدود سی ثانیه فقط به هم نگاه می کردیم و سکوت ما بود و هیاهوی باد و کولاک.ناگهان یکی از آنها گفت:آقا اجازه اینجا چه می کنید؟ آنهم این موقع ! تعجب کردم و بعد فهمیدم بچه های دبیرستانی هستند که دارند به خانه برمی گردند.
آنها در دوره راهنمایی دانش آموز خود من در روستای مجاور بودند، ولی چون روستای آنها دبیرستان نداشت مجبور بودند مانند من ،ولی در خلاف جهت پیاده به مدرسه بروند و بیایند.بعد از سلام و احوال پرسی هر پنج نفر در آن هوا مرا همراهی کردند تا به ابتدای روستا رسیدم.آنان بیش از نیمی از راه را آمده بودند وفقط به خاطر من، هر پنج نفر برگشتند تا مرا برسانند.
وقتی به ابتدای روستا رسیدیم آنها از من خداحافظی کردند و با تنها فانوسی که داشتند مجداداً به سمت روستای خودشان به راه افتادند.دور شدن آنان در آن کولاک و در آن تاریکی هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود.اگر نبودند و مرا نمی رساندند شاید اتفاقات دیگری می افتاد .
از آن به بعد نام آن دره را پیش خودم ،«دره پنج شیر» گذاشتم.از آن پنج شیر یکی در دانشگاه تبریز قبول شد و از سال قبل دبیر روستای خودشان شده است.دبیری که دیگر نیاز ندارد مانند من پیاده برود و بیاید.هر وقت می بینمش خبر شیران دیگر را می گیرم که همگی چوپان قابلی شده بودند و گلگشت می زنند در کوه و دشت.

آب

کم آبی یکی از بزرگترین مشکلات روستابود.صبح یک ساعت و عصر هم یک ساعت آب داشتیم .سه چهارتا بیست لیتری که مخصوص ذخیره کردن آب بود را صبح قبل از رفتن به مدرسه پر می کردیم و تا فردا صبح تقریباً کفایت می کرد.
ساعت شش و نیم صبح هر کار کردم نتوانستم یخ لوله را باز کنم .کلی گونی دور لوله پیچیده بودیم ولی هوا به قدری سرد شده بود که همه چیز یخ زده بود.یک کتری آب جوش هم خرجش کردم ،باز نشد که نشد.
دوشیفت مدرسه بودم.وقتی با حسین به خانه رسیدیم تازه یادم آمد که آب نداریم.کل موجودی ما پنج شش لیتر بود.به حسین گفتم با همین مقدار یک جوری گذران می کنیم.اخمی کرد و رفت.
حدود ساعت نه شب ذخیره آب تمام شد و ما هم نیاز مبرم داشتیم. همسایه ها همه خواب بودند و نمی شد از آنها آب گرفت.تصمیم گرفتیم به مدرسه برویم و از منبع مدرسه آب بیاوریم.چاره ای نداشتیم چون نیازمان خیلی مبرم بود.تشنگی را می شد تحمل کرد ولی چیز دیگر را که آنهم به آب نیاز دارد را نه!
دو راه داشتیم: اول ، جاده که خیلی طولانی بود.دوم،راه میان بر ،که از داخل مزار روستا می گذشت.سرمای هوا ،یخ زدن زمین ،تاریک بودن وشرایط خاص ما که زمان برایمان خیلی مهم بود مجبورمان کرد که راه دوم را انتخاب کنیم. راستش می ترسیدم. حق بدهید که در تاریکی شب از میان قبرها گذشتن سخت است.البته چون حسین همراهم بود قوت قلب بود،صدایم در نیامد و راه افتادیم.
در راه هیچ نمی گفتیم و فقط با سرعت در حرکت بودیم.رفت خوب بود ،چون باری نداشتیم و با سرعت به مدرسه رسیدیم .خدا خدا می کردیم که شیر منبع یخ نزده باشد ولی اتفاقی که افتاده بود برخلاف نظر ما بود.حسین از قبل فکر اینجا را کرده بود و کبریت با خودش آورده بود.زیر شیر منبع آتشی برپا کردیم و بعد از نیم ساعت توانستیم بیست لیتری ها را پر کنیم.
برگشت خیلی سخت تر بود ،چون هر کدام یک بیست لیتری پر از آب دستمان بود و مسیر بازگشت هم سربالایی بود. سرعت مان خیلی کم بود و من هم هر از چند گاهی بیست لیتری را زمین می گذاشتم تا کمی خستگی بگیرم. مشکل دیگر ،حسین بود که مثل قرقی می رفت و فقط باید صدایش می کردم و از او می خواستم آرام تر حرکت کند.
هرچه به حسین گفتم از جاده برویم قبول نکرد و با آن شرایط وارد قبرستان شدیم.شروع کردم به چرند و پرند گفتن با صدای بلند تا حواسم پرت شود.از یه توپ دارم قلقلیه شروع کردم و اواخر رسیدم به منت خدای را عزووجل. حسین هم که فهمیده بود ترسیده ام ، خیلی سربه سرم گذاشت.می گفت زیاد سروصدا نکن این بندگان خدا بیدار می شوند و پایت را می گیرند و آن وقت از من هم کاری بر نمی آید.خودت اگر خواب باشی و یکی از رویت رد شود و سروصدا کند چه میکنی؟
شوخی خوبی نبود.در هر صورت کمی به سرعتم افزودم ولی بیست لیتری واقعاً سنگین بود و نفسم را گرفته بود. حسین را صدا زدم و گفتم چند لحظه صبر کنم تا نفسی بگیرم.بیست لیتری را زمین گذاشتم . بعد از مدت کوتاهی بیست لیتری را گرفتم ولی تا خواستم حرکت کنم احساس کردم پایم به جایی گیر کرده.هر کار کردم نتوانستم حرکت کنم. نمی دانم لرزیدنم از ترس بود یا از سرما .حرف های حسین در ذهنم تداعی شد و تخیلاتم به شدت فعال شد . فریادی زدم و بیست لیتری را پرت کردم و خودم هم زمین خوردم.
حسین به صدم ثانیه نکشیده رسید بالای سرم ،نگاهی کرد و گفت چقدر گفتم این همه سروصدا راه نینداز این بندگان خدا خوابند ،حالا هم که پایت را گرفته اند، بگذار کمی با آنها صحبت کنم شاید رهایت کنند.از ترس به رعشه افتاده بودم و اصلاً هیچ چیز نمی فهمیدم. حسین تا اوضاع مرا دید سریع پایم را آزاد کرد و زیر لب با غرغر گفت از بچه شهری سوسول بیشتر از این انتظار نمیره، بیست لیتر آب را حیف کردی ،آنهم تو این شرایط.پایت به ریشه گیر کرده بود آقای دبیر ریاضی!
آن روز تا صبح خوابم نبرد و هر کار می کردم از دست این تخیلاتم در امان نبود. چشمانم را که می بستم صحنه های عجیبی در ذهنم نقش می بست.

تازه کار (۲)

 

باد شدیدی بلند شده بود و از سمت غرب هم ابرهای سیاه در حال حمله به سمت ما بودند و این نوید از خبر خوبی می داد ، باران این رحمت الهی که مدتی بود خودش را از این مردم و منطقه دریغ کرده بود خواهد بارید. البته انشاالله

در مسیر خانه باد گرد و خاک جانانه ای به پا کرده بود و همین باز هم برای این همکار تازه کار ما مسئله شده بود و فقط غر می زد  که ،کی می رسیم؟ و ابراهیم هم بیشتر حرص می خورد.وقتی جلوی خانه رسیدیم ایستاد و فقط اطراف را نگاه می کرد و اولین چیزی که پرسید در مورد خرابه های کنار خانه بود.

حمید شروع کرد به توضیح و تفصیل که این مکان در سالهای دور حمام روستا بوده و به صورت خزینه ای هم بوده و اینها هم باقیمانده گنبدهای آجری آنهاست. بعد این دوستمان پرسید حمام یعنی چه مگر هر خانه حمام ندارد.اینجا بود که ابراهیم عصبانی شد و محکم زد پشتش و گفت و برو تو بچه سوسول

محیط خانه که برای ما عادی بود برایش بسیار تعجب برانگیز بود و فقط در حال سوال کردن بود. کمی از آن بهت و ترسش ریخته بود و در شرایط فعلی کمی آرامتر به نظر می رسید ولی سوالهایش دیگر داشت به حد کلافه شدن می رسید.

هنوز یک ساعتی از رسیدنمان نگذشته بود که باران شروع شد و طراوتش همه جه را گرفت. همه رفتیم روی ایوان تا باران را نگاه کنیم . زمین و درختان چنان تشنه بودند که آب را در همان هوا می گرفتند.خوشبختانه رگباری نبود و خیلی آرام می بارید و همین امیدوارمان کرد که حداقل تا فردا صبح ببارد و تشنگان این منطقه را سیراب کند.

شام حمید املت بسیار لذیذی درست کرده بود که همه از خوردن آن لذت بسیار بردیم و من فقط تنها ایرادی که به آن گرفتم کم بودن آن بود ،چون واقعیتش من کاملاً سیر نشده بودم.حمید هم با طعنه ای به من گفت اگر یک شانه درست می کردم خوب بود، تا خواستم جواب بدهم ابراهیم پرید وسط حرفم و گفت خوب بنده خدا دست خودش که نیست این هیکل صد کیلویی سوخت می خواهد.

در همین حین همکار تازه کار از حسین نشانی دستشویی را پرسید و با راهنمایی ها حسین بیرون رفت ولی بعد از مدت کوتاهی برگشت و با تعجب بسیار گفت این توالت که در ندارد . به او گفتم حتماً باد برده الآن می آیم برایت درست می کنم.وقتی با هم کنار توالت رسیدیم حدسم درست بود باد پارچه گونی که برای در استفاده می شد را کاملاً به روی سقف برده بود.

آفتابه آب را از منبع پر کردم و به دستش دادم و به شوخی گفتم موفق باشی برادر. وقتی داشتم برمی گشتم ملتمسانه گفت اینجا می مانی تا من کارم را انجام دهم.خندیدم و گفتم نگران نباش کسی نمی آید .اینجا تا اولین خانه یک باغ فاصله است.ولی در نگاهش چیز دیگری دیدم و  فهمیدم که واقعاٌ نیاز به کمک دارد. قبول کردم و …

حمید تازه جاها را انداخته بود که ما صحبتمان با این آقای تازه کار گل کرده بود. اهل مرکز استان همجوار بود و تا به حال حتی یک روستا را نیز از نزدیک ندیده بود.فقط در شهر به مدرسه رفته بود و در همان شهر خودش هم دانشگاه قبول شده بود.کمی که نگاهش کردم به یاد روزهای اول خودم افتادم که چقدر همه چیز برایم عجیب و متفاوت بود.

بچه ها شروع کردن از موقعیت روستا برایش تعریف کردن . بیشتر جنبه های سخت و مشکلش را می گفتند و هرچه جلوتر می رفتند رنگ بیشتری از رخسار این بنده خدا می پرید.حمید گفت حدود یک ماه بعد همه اینجا را سفید خواهی دید .آنقدر برف می آید که راه بسته می شود و مجبور می شوی اینجا مدتها بمانی.ابراهیم از رفتن برق و یخ زدن آب و نبودن نفت وخیلی از این چیزها گفت  حسین تا می خواست شروع کند من گفتم .زیاد نگران نباش همه اینها می گذرد.

وقتی صحبت به حمام و خرابه های کنار خانه رسید حمید نامرد شیطنتی کرد و گفت این حمام جن زیاد دارد ولی خدا را شکر از نوع خوبشان هست.همکار تازه کار ما دیگر به لرزه افتاد بود که با عتاب به بچه گفتم بس است دیگر این خزعبلات چیست که می گویید کجا ما در این سه چهارسالی که در این خانه هستیم از این چیزها دیده ایم.

فکر کنم شب را خوب نخوابیده بود چون صبح که بیدار شدیم اصلاً چهره اش سرحال نشان نمی داد.صبحانه هم نخورد و با همان اوضاع پریشان به سمت مدرسه به راه افتادیم.باران دیشب بسیار خوب باریده بود و همه چیز تره و تازه بود. ما که فقط نفس عمیق می کشیدیم و از دیدن مناظر زیبا و تمیز اطراف لذت می بردیم ولی این همکار تازه کار بنده خدا درگیر گل و شل خیابان بود و نمی توانست راه برود.

ما که برایمان عادی بود ولی او که پاچه های شلوارش گلی شده بود برایش غیر قابل تحمل بود.وقتی به مدرسه رسیدیم کلی جلوی شیرآب حیاط مدرسه وقت صرف کرد تا شلوارش را تمیز کند والبته تا زانو کاملاًخیسش کرده بود.و سردی هوا هم باعث شده بود که به خاطر خیس بودن شلوارش به لرزه بی افتد.و فکر کنم از روز اول کاری اش اصلاً خاطره خوبی برایش نماند.ورودی بهمن بودن همین مشکلات را هم دارد.

همان یک هفته مهمان ما بود و وقتی رفت دیگر نیامد و بعدها فهمیدیم آنقدر به این در و آن در زده بود و البته آشنایان زیادی هم داشت و در همان شهر خودش و نزدیک خانه اش مشغول کار شده بود و ما هنوز بعد از سالها در دل این مشکلات چه زیبا زندگی و تحمل می کردیم!!

تازه کار(۱)

من و حسین و حمید و ابراهیم ردیف کنار هم روی پله مغازه ای که بسته بود نشسته بودیم و منتظر رسیدن ماشین حاج منصور بودیم.عصر جمعه همینجوری دلگیر هست و در این شرایط خیلی بدتر،از ساعت دوازده ظهر تا حالا که دو بعداز ظهر است معطل بودیم و هنوز مینی بوس روستا نرسیده بود.
از همان دور که دیدیمش توجهمان را به خودش جلب کرد. لاغر اندام بود ولی کت و شلواری بسیار آراسته به تن داشت و عینک دودی اش هم که به قول حمید همه را کشته بود.سر ایستگاه که همه مسافران روستا بودند این فرد با این شمایل کاملاً متمایز بود.
نمی دانم چرا یک راست به سمت ما آمد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت من دبیر جدید مدرسه روستا هستم و به جای آقای فلانی آمده ام. با رویی باز پذیرایش شدیم و بعد از اینکه فهمید ما هم همه دبیر هستیم گل از گلش شکفت.
پرسید ماشین روستا کدام است و حسین هم با لبخندی گفت بنشین تا حاجی بیایید، شب برسیم روستا شاهکار کردیم.کمی نگران شد و گفت من می روم تا امشب را در مسافرخانه بمانم و فردا صبح اول وقت خودم را به مدرسه می رسانم.تا این را گفت همه شروع کردیم به خندیدن و من روی شانه هایش زدم و گفتم بیا بنشین کنار ما که برای رفتن به مدرسه روستا همین حاج منصور است و بس و تا فردا عصر هیچ خبری از ماشین نیست.
از صورتش می توانستیم به راحتی تبدیل شدن نگرانی به ترس را ببینیم.موقع نشستن ابراهیم جایی برای این همکار تازه کار باز کرد تا او هم بنشیند ولی هرچه تعارف کردیم قبول نکرد و در نهایت با اصرار ما یک برگه کاغذ از کیف سامسونتی که همراه داشت درآورد و روی پله گذاشت و روی آن نشست.با دیدن این صحنه ما بودیم که با تعجب به هم نگاه می کردیم و نگران می شدیم.
مینی بوس حاج منصور رسید و حمله مسافران به آن ، قبل از اینکه کسی سوار شود نصف ماشین که پر بود و این جمعیت هم نشان می داد که جایی برای ما نخواهد بود ولی باز هم کَرم حاج منصور که همیشه ردیف آخر را برای ما معلم ها نگاه می داشت.البته فکر کنم که یک دختر و یک پسرش دانش آموز ما بودند، ربطی به این موضوع نداشت.
به هر زحمتی بود از بین مسافرانی که سرپا در وسط ماشین ایستاده بودند گذشتیم و در جای همیشگی نشستیم ، بعد از جابه جایی تازه فهمیدیم که همکار تازه وارد ما سوار نشده است. حسین سرش را از شیشه بیرون برد و گفت آقای دبیر سوار شو ، وقت حرکته، خیلی مودبانه گفت خیر این ماشین جا ندارد با بعدی می آیم.حسین که خونش به جوش آمده بود غرغر کنان باز از میان آنهمه آدم پایین رفت و خیلی مودبانه یقه اش را گرفت و به زور بین خودمان جایش داد.
با هر زحمتی بود پنج نفری خودمان را روی چهارصندلی آخر جا دادیم ولی از همان ابتدای حرکت ماشین حرکات این همکار جدید توجه همه را به خودش جلب کرد. فقط مواظب بود جایی از لباسش کثیف نشود و زیر لب هم غر می زد ، بعد از حدود یک ساعت در جاده پر پیچ و خم با لحنی طلبکارانه پرسید نمی رسیم؟ و حمید هم با همان لحن گفت داداش بنشین تازه اول راه است.
وقتی وارد جاده خاکی شدیم داستان اصلی شروع شد ، ما که برایمان عادی شده بود و میزان گرد و غبار و ریزگردهایی که داخل ماشین پراکنده بود حدود بیست برابر وضعت استاندارد بود.با دستمال جلوی دهان و بینی اش را گرفته بود و با دست دیگرش فقط کت و شلوارش را می تکاند. آنقدر این کار را انجام داد که یکی از روستاییان برگشت و با خنده ای گفت داداش بگذار برسیم روستا کنار ایستگاه شیر آبی هست آنجا یکدفعه خودت را بشور.
بعد از پیچ های خطرناک بزغاله وقتی به صورتش نگاه کردم دیگر به مرز بهت رسیده بود و رنگ از رخسارش پریده بود.بعد از حدود یک ربع فقط پرسید چندتا از این دره های عمیق هنوز هست و ما همه هم صدا گفتیم: خیلی
وقتی در ابتدای روستا پیاده شدیم هم از نظر ظاهری و هم از نظر لباس با آن فردی که دو ساعت قبل در شهر دیدیم متفاوت بود.ایستاده بود کنار مینی بوس و تکان نمی خورد و فقط با چشمان باز که حتی پلک هم نمی زد فقط به اطراف نگاه می کرد.
حمید جلو رفت و دستش را گرفت و به سمت خانه به راه افتادیم.در بین راه ابراهیم هم فقط غرلند می کرد و می گفت باز باید این یکی را هم بزرگ کنیم.

دیزل

با هزار بدبختی توانستم برای بیست و نهم بلیط قطار بگیرم .آنقدر راه آهن شلوغ بود که حدود دو یا سه ساعتی بود که در صف بودم و جالب ترین نکته این بود که هرفردی که در جلو یا پشتم بودند مقصدی کاملاً مجزا از هم داشتند یکی آخرین نقطه شمال غرب و دیگری خوزستان و آن یکی هم که تسبیح به دست بود برای مشهد.هرکسی می خواست ساعت تحویل سال نو را در جایی که دوست داشت بگذراند.
هفته آخر را برای اولین بار با آسودگی می گذراندم چون بلیط برگشت را گرفته بودم . دیگر نگران هیچ چیز نبودم. و به همین خاطر تا روز آخر که بیست و هشتم بود در مدرسه حاضر بودم.غروب که به سمت خانه می رفتم تمام روستاییان با تعجب به من نگاه می کردند و حتی یکی از آنها پرسید ، آقای دبیر شما عید خانه نمی روید؟ و من هم با لبخندی گفتم : بله می روم،برای فردا بلیط دارم.
فردا صبح با مینی بوس روستا که مملو از مسافر بود مواجه شدم و اگر کَرم حاج منصور نبود معلوم نبود کی به شهر برسم.هیچ جایی در ماشین نبود حتی برای ایستادن، به همین خاطر حدود دو ساعت در محدوده حاج منصور راننده و در نشستم.محدوده ای بسیار باریک که نیمی از بدنم هم در هوا بود و با فشار به در و حاج منصور می توانستم تعادلم را حفظ کنم.وقتی پیاده شدم قسمت چپ بدنم کاملاً بی حس بود.
در شهر غوغایی بر پا بود و نمی شد از پیاده رو ها هم گذشت. هر دو طرف دست فروشان بودند و فقط راه باریکی در وسط بود که اصلاً گنجایش این همه تردد را نداشت.شور شوق مردم برای خریدن ملزومات عید واقعاً دیدنی بودو در این حین خوشحالی بدون وصف کودکان دیدنی تر.
حدود سه چهار ساعت تا زمان حرکت قطار مانده بود که خسته و کوفته به ایستگاه رسیدم و از مامور آنجا خواهش کردم تا درب نمازخانه را باز کند تا کمی آنجا استراحت کنم. از ساعت شش صبح که بیدار شدم و از روستا به راه افتادم تا حالا که ساعت پنج عصر است حدود ۱۵۰کیلومتر را طی کرده ام . از روستا به شهر و از آنجا به مرکز استان که ایستگاه قطار آنجاست.
نمی دانم چطور شد که به خواب رفتم و با صدای بلندگو ایستگاه که می گفت قطار مسافربری آماده حرکت است بیدار شدم.سریع خودم را جمع و جور کردم و دوان دوان به سمت قطار رفتم . وقتی به جلو در واگن رسیدم مامور داشت در را می بست و با غرلندی گفت چقدر ما گفتیم که کمی زودتر بیایید تا خودتان در آسایش باشید و من وقت نداشتم که بگویم از حدود چهار ساعت قبل در ایستگاه هستم.
شماره بلیطم نشان می داد جایگاه من در واگنی است که درست پشت دیزل قرار داردو وقتی به آنجا رسیدم فهمیدم اولین کوپه هم باید بروم و این یعنی تا خود تهران صدای دیزل را باید تحمل کنم.هر سه همراه دیگرم در کوپه پیرمرد بودند و همان ابتدای شب خوابیدند و من هم که به خاطر خوابی که در نماز خانه ایستگاه کرده بودم بیدار مانده بودم.
حوصله ام سر رفت و به راه رو آمدم و پنجره مقابلم را پایین کشیدم . هوای دلپذیر بهاری که کمی هم سرد بود در بیرون بسیار فرح انگیز بود .تاریکی شب مجال زیادی نمی داد تا چشمانم هم از دیدن مناظر زیبای بیرون لذت ببرد. به همین خاطر سرم را بیرون بردم تا حداقل روبرو را که با نور قوی لکوموتیو تا حدی روشن بود را ببینم.قطار با سروصدایی زیاد و با نوری قوی دل تاریکی را می شکافت و به جلو می رفت.
به خاطر سردی هوا زیاد نمی توانستم سرم را بیرون نگاه دارم و هر از چندی به داخل برمی گشتم. تازه از ایستگاهی که در دل جنگل بود به راه افتاده بودیم و من منتظر این بودم که وارد کوهستان شویم ، چون بخش کوهستانی مسیر واقعاً زیبا بود.تا می خواستم سرم را از پنجره بیرون ببرم که صدای مهیبی همراه تکان نسبتاً شدیدی آمد. وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم با کمال تعجب دیدم که دیزل در ابتدای قطار نیست و چند متری جلوتر با همان شدت و حدت قبل در حال ادامه مسیر است.
خیلی ترسیدم و نمی دانستم چه کار باید بکنم.نبودن دیزل یعنی نبودن نیروی کشش و همچنین نبودن ترمز ،قبلاً شنیده بودم که اگر قطار فرار کند و سرعتش زیاد شود حتماً در یکی از پیچ های مسیر از ریل خارج خواهد شد.ولی نمی دانم چرا قطار خیلی سریع از سرعتش کم شد و تقریباً در حال توقف بود.پیش خودم فکر کردم که سریع بروم و رئیس و مامورین قطار را مطلع کنم.می خواستم کمی دهقان فداکار شوم ولی تا آمدم به خودم بجنبم همه ماموران قطار رسیدند و اولین کارشان این بود که مرا به داخل کوپه خودم هدایت کردند.
هرچه قدر خواستم سرجایم بنشینم نشد و این حس کنجکاوی مرا به بیرون کشاند.درست بود دیزل از قطار جدا شده بود. ولی وقتی من بیرون آمدم دیزل برگشته بود و ماموران داشتند اتصالات را به هم وصل می کردند. از یکی از آنها پرسیدم چرا بعد از جدا شدن دیزل قطار توقف کرد .و آنجا فهمیدم که سیستم ترمز قطار به صورتی است که اگر هر واگن جدا شود ترمز های بادی قفل می شوند و واگن را متوقف می کنند. و احیاناً اگر چنین هم نشد در ابتدا و انتهای هر واگن چرخی مانند سکان کشتی است که با چرخاندن آن عمل ترمز انجام می گیرد.
بعد از حدود یک ساعت معطلی قطار دوباره شروع به حرکت کرد و در همین حین رئیس قطار پیش من آمد و از من پرسید هنگام جدا شدن دیزل من همینجا بودم و من هم کل ماجرا را برای شرح دادم و او هم همانجا از روی شرح من صورتجلسه اش را تنظیم کرد و در زیر آن را هم من یک امضایی انداختم و برایم خیلی جذاب بود که من هم شاهد این واقعه بودم.
چندکیلومتری نگذشته بود که دوباره همان اتفاق رخ داد و از صحبت ماموران فهمیدم که میله تعادل دیزل شکسته و همین باعث می شود که این اتفاق رخ دهد. صبح شده بود و ما هنوز از ارتفاعات نگذشته بودیم و در ایستگاه کوچکی منتظر دیزل از مرکز بودیم.
دیزل جدید آمد و آنرا به جلوی قطار وصل کردند و دیزل قبلی را هم بردند و بستند به انتهای قطار و دوباره به راه افتادیم .قرار بود ساعت هفت صبح تهران باشیم و حالا هم که ساعت هفت صبح بود هنوز به گرمسار نرسیده بودیم.و درست لحظه حرکت از ایستگاه گرمسار سال نو تحویل شد و  اولین تجربه تحویل سال بیرون خانه برای من رقم خورد و از همه بیشتر نگرانی خانواده ام بودم که الآن چقدر نگران من هستند.
در راه تا تهران فقط به این فکر می کردم که چقدر ذوق شوق داشتند افرادی که در صف بلیط قطار بودند برای اینکه ساعت تحویل کنار عزیزانشان باشند و یا در مکانی خاص و مقدس باشند و این دیزل هم مرا در ساعت تحویل سال وسط این بیایان لم یزرع در میان افرادی که اصلاً نمی شناسمشان قرار داده است.
سال نو مبارک

خانه تکانی

هفته آخر اسفند ماه بود و بچه ها با غرغر به مدرسه می آمدند و هرچه به روزهای پایانی بیشتر نزدیک می شدیم غرغر آنها به اندازه غایبانشان بیشتر می شد. بیست و ششم اسفند امتحان گذاشته بودم تا قبل از عید درس ها را جمع بندی کنم،معمولاً آخر اسفند امتحان می گیرم و با تعطیلات بچه ها کاری ندارم.
صبح که به مدرسه رفتم فقط من بودم و آقای مدیر و بچه هایی که در چهره هایشان نگاه هایی با معانی خاص بود. من هم با لبخندی به استقبالشان رفتم . وقتی وارد دفتر شدم دیدم چند تا از مادران بچه ها آمده اند و تا مرا دیدندهمه با لحنی تندشروع به صحبت کردند .
مدیر آنها را آرام کرد و در نهایت فهمیدم که من باعث شده ام که نیروهای کار خانه برای خانه تکانی کم شوند و همین موجب شکایت خانواده ها شده است.آقای مدیر مرا به کناری کشید و گفت نمی خواهد امتحان بگیری بگذار بچه ها بروند و به خانواده هایشان کمک کنند. ولی من مقاومت کردم و گفتم که حرفم پیش بچه ها نباید دوتا شود.
همه کلاس ها را تجمیع کردیم و به کمک آقای مدیر امتحان در صحت و سلامت کامل برگزار شد. آخرین نفری که برگه را به من داد شاگرد اول کلاس بود و موقع رفتن از من پرسید آقا اجازه مگر شما به مادرتان کمک نمی کنید ؟ نگاهش کردم و تا خواستم چیزی بگویم،زیر لب گفت انشالله کارت دوبرابر شود و از کلاس خارج شد.فکر کنم او هم نقشه مرا فهمیده بود.
غروب به هر زحمتی بود خودم را به شهر رساندم و سوار قطار شدم.برعکس چیزی که تصور می کردم زیاد شلوغ نبود و در کوپه ما فقط دو نفر بودیم و تا تهران هم کسی نیامد.ساعت شش صبح ایستگاه راه آهن پیاده شدم و مانند اکثر اوقات تا میدان گمرک پیاده رفتم تا کله پاچه ای بزنم.در هوای سرد چیزی را نمی شناسم که به غیر از کله و پاچه انرژی زا باشد.
به خانه که رسیدم فقط رفتم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم ،مادر سفره ناهار را چیده بود.به اوضاع و احوال خانه که نگاهی انداختم فهمیدم که نقشه ام کارگر افتاده و تمام خانه حتی شیشه های پنجره ها و حمام دستشویی هم تمیز شده اند و کاری برای من نمانده است.بعد از غذا پشت رایانه رفتم تا بعد از پانزده روز گشتی در اینترنت بزنم آن هم با سرعت پنجاه و شش کیلو بایت برثانیه .
هنوز صفحه یاهو باز نشده بود که مادرم با یک چای که کنارش هم بیسکوییت بود وارد اتاق شد و شروع کرد به تعریف و تمجید از من و من هم فهمیدم یعنی چه، ولی پیش خودم فکر کردم جایی نمانده ،ولی سخت در اشتباه بودم.مادر با سر به بالکن اشاره کرد و تازه من به عمق فاجعه پی بردم.بالکن با عرض سه متر و طولی حدود هفت یا هشت متر ، که پر بود از وسایل و گلدان و…..
تخلیه بالکن خودش پروژه ای بس عظیم بود .شستن و مرتب کردنش جای خود دارد.شروع کردم به جابه جایی وسایل به داخل اتاق .مادرم پارچه بزرگی را در اتاق پهن کرده بود تا وسایل را روی آن بگذارم . مگر تمامی داشت این وسایل در هر صورت هرچه بود تمام شد و با شیلنگ آب افتادم به جان بالکن، حتی دیوارهاش را هم شستم .واقعاً به عمق آلودگی هوا پی بردم چون از همه جا فقط آب سیاه راه گرفته بود.
می خواستم آرام بالای دیوار مشترک بالکن ما و همسایه که زیاد هم بلند نبود را تمیز کنم که به ناگاه چشمم به بالکن آنها افتاد. آنقدر کثیف بود که انگار ده سال است کسی آنجا نرفته است.آنقدر خاک نشسته بود که رنگ همه جا کاملاً تیره و تار بود.آثاری هم از آتشی که روز چهارشنبه آخر سال داشته اند مانده بود و کاملاً مشخص بود که در حد سوزاندن چند برگ کاغذ و در نهایت کارتن خالی بوده است.
پیش خودم فکر کردم که واقعاً دستمریزاد به خودم که با همتی قابل ستایش بالکن خودمان را مانند دسته گل تمیز کرده ام. واقعاً چقدر زشت است کسی به فکر تمیزی نباشد! شروع کردم به برگرداندن وسایل که پدر هم به کمکم آمد و شروع کرد به تفکیک .شاید یک سوم وسایل دورریختنی بود که خودش انبوهی شده بود.
همه جای بالکن تمیز شد و با چندین بار رفتن و برگشتن از طبقه چهارم برای حمل وسایل دور ریختنی کار به اتمام رسید و من خسته و کوفته منتظر چای بودم که مادرم صدا زد که شام آماده است و اینجا بود که حس قهرمانی به من دست داد که ساعت ها در خدمت خانواده خویش است.
شب وقتی خوابیدم داشتم به این فکر می کردم که چقدر نقشه کشیدم و چقدر تا روز آخر در روستا ماندم تا از زیر کار خانه تکانی فرار کنم ولی در نهایت یکی از سخت ترین بخش ها نصیبم شد.ولی اشکالی ندارد حداقل تا مدتها می توانم از تبعات آن سود ببرم.در همین فکر ها بودم که صداهای مهیبی از بیرون می آمد و وقتی نگاه کردم دیدم طوفانی به پا شده و باد باسرعت بسیار در حال وزیدن است.
پیش خودم فکر کردم خدا هم دارد خانه تکانی می کند و این باد انشالله این آلودگی را هم با خود ببرد.باران هم اگر ببارد که بسیار عالی است و هوا طراوتی بهارانه می یابد.با همین افکار به خواب رفتم .
صبح وقتی بیدار شدم و کنار پنجره رفتم با دیدن مناظر روبرویم کاملاً مفهوم طراوت و تمیزی و شادابی را با گوشت و پوستم درک کردم.و این درک تاثیراتش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. باد و طوفان دیشب هرآنچه در بالکن همسایه بود را به بالکن ما ریخته بود و تمام زحمات چندین ساعته دیروز مرا به فنا داده بود.
وقتی دوباره داشتم بالکن را می شستم فقط نگاه دانش آموزان و غرغر کردنشان و نفرین همان شاگرد اولی که آخرین برگه را داد جلوی چشمم بود .فکر کنم آه همه آنها اینبار بدجوری من تنبل تن پرور را گرفته بود.

کچل

باران شدیدی می بارید و همه جا خیس و کوچه ها ی روستا هم گِلی و راه رفتن در این شرایط بسیار سخت.تازه از مینی بوس حاج منصور پیاده شده بودم و پیش خودم فکر می کردم چه طور خودم را به خانه برسانم به طوری که کمتر خیس شوم و کفش و شلوارم هم زیاد گِلی نشود.
همه روستاییان با چکمه و خیلی راحت در راه بودند و من فقط مانده بودم که چه طور در میان این همه گِل ولای مسیر مناسبی پیدا کنم. داشتم با احتیاط از گوشه دیوار رد می شدم که تراکتوری از مقابل آمد .سریع تصمیم گرفتم تا به من نرسیده و کل هیکلم را گِلی نکرده به کوچه ای که چند متر جلوتر است بروم.گام هایم را تندتر کردم و خوشبختانه به کوچه رسیدم و وارد آن شدم ولی همان ابتدای کوچه پایم روی ورودی یکی از خانه که سیمان شده بود سر خورد .
نمی دانم چه طور شد که سریع کیفم را زیرم گذاشتم و روی آن افتادم.شلوارم زیاد کثیف نشده بود ولی کیفم که مشکی بود حالا رنگش تقریباً قهوه ای شده بود.به هر زحمتی بود بلند شدم و چون کاملاً خیس شده بودم و شلوار و کیف هم کثیف شده بود بیخیال شدم و از همان وسط گِل و لای ها به سمت خانه رفتم.
وقتی زن صاحب خانه مرا با آن اوضاع دید سریع مرا به اتاق خودشان برد تا حداقل سرما نخورم و خودش رفت و سریع بخاری اتاق مرا روشن کرد.کاپشن را در آوردم و کنار بخاری آویزان کردم تا خشک شود ولی اوضاع شلوارم خیلی بد بود و حتی نمی توانستم بنشینم، همان کنار بخاری ایستاده کمی گرم شدم.کیف را هم که همان بیرون کنار در گذاشته بودم.
بعد از حدود ده دقیقه به اتاق خودم رفتم و سریع لباسم را عوض کردم و تا خواستم آنها را بشویم که باز هم زن صاحبخانه آمد و کیفم را که تمیز شده بود تحویلم داد و لباسهایم را گرفت و رفت. واقعیت امر خجالت می کشیدم از اینهمه مهربانی این روستاییان عزیز.
باران همچنان می بارید و اصلاً قصد بند آمدن نداشت.پیش خودم فکر می کردم که آخر پاییز باریدن این نعمت برای کشاورزان خیلی مفید است و زمین را پربار می کند. از پشت پنجره به کنار بخاری آمدم تا ببینم اوضاع شام مفصلم چه طور است. با چنگال به درون سیب زمینی ها زدم .هنوز کمی مانده بود کاملاً پخته شود .ولی فکر کنم دو تا تخم مرغ ها پخته بودند.
داشتم مقدمات شام را آماده می کردم که صدای در آمد .می دانستم صاحب خانه است و تعارفشان کردم به داخل، زن صاحبخانه با دخترش که دانش آموزم بود وارد اتاق شدند و لباسهایم را آوردند که در اتاق پهن کنم تا خشک شوند ، چون تنها لباسی بود که در این زمان داشتم.
آنها را به شام تعارف کردم ، قبول نکردند و دخترش که کاغذ و قلمی در دست داشت به مادرش اشاره ای کرد و زن صاحبخانه رو به من کرد و گفت اسم پدرت چیست؟ من که از تعجب مانده بودم چه بگویم بعد از کمی تعلل پرسیدم نام پدر مرا برای چه می خواهید ؟ زن صاحبخانه با لبخندی گفت که صغری می خواهد اسم را روی کاغذ بنویسد تا شاید این باران چند روزه بند بیاید.
من مانده بودم بین اسم پدرم و باران و بند آمدنش.فکر کنم از قیافه ام فهمید که نفهمیدم و شروع که به توضیح دادن که دو روز است باران پی در پی می بارد و نمی توانند به سر زمین بروند و این باران زیاد محصولشان را خراب می کند و حالا به آفتاب نیاز دارند .علاوه بر آن گوسفندان دو روزی است چرا نرفته اند و با کاه و نان خشک چقدر می شود شکمشان را سیر کرد.
گفتم همه اینها درست با اسم پدر من چه کار دارید. با لبخندی گفت از قدیم گفته اند اگر اسم چهل تا کچل را روی کاغذ بنویسی و زیر باران بگذاری بند خواهد آمد. اول سال که وسایلت را آورده بودی پدرت را دیده ابودم ،پس اسمش را بگو.مانده بودم چه طور این پیرزن را از دست این خرافات نجات دهم، برای همین کلی از آب و هوا برایش گفتم، از پرفشار کم فشار و ابرهای استراتوس و کومولوس و….
بعد از مدت کوتاهی پرید وسط حرفم و گفت از این چیزها سر در نمی آورم سریع اسم پدرت را بگو تا زودتر این چهل نفر را ردیف کنیم.چاره ای نداشتم اسم پدرم را به عنوان کچل لیست بندآوری باران به او گفتم و دخترش هم نوشت و رفتند. و من ماندم و کچلی پدرم و باران!

کتک

با عصبانیت تمام وارد کلاس شدم و حتی جواب سلام بچه ها را ندادم.از دستشان دلم خون بود،سه ماه سرکلاسشان جان کنده بودم و آنها هم در جواب همه کارهایم در امتحان نمراتی عجیب و غریب گرفته بودند.شروع کردم به دادو بیداد و سرکوفت زدن.

برگه ها را از داخل کیف درآوردم و شروع کردن به خواندن اسمشان و وارد کردن نمرات در دفتر نمره، نصفشان زیر ده شده بودند و بعضی ها هم حتی به پنج نرسیده بودند.با غضب به آنهایی که زیر ده گرفته بودند گفتم تا در کنار تخته سیاه بایستند تا تکلیفشان را روشن کنم.

کلاس در سکوت محض بود و از چهره متعجب بچه ها می شد فهمید که از من انتظار چنین واکنشی نداشتند،من هم آنقدر عصبانی بودم که به هیچ چیز توجه نمی کردم، وقتی گفتم نمرات مدرسه بالا با شما زمین تا آسمان فرق می کند ، یک نفر از آخر کلاس آرام گفت ،آقا اجازه دخترها خرخوان هستند، و همین باعث شد عصبانیت من دو چندان شود.

برگشتم و به آنها گفتم کم خواندن خودتان را فراموش کرده اید، چقدر من این سوال ها را در کلاس کار کردم، چند جلسه بعداز ظهرها کلاس آمدید و چقدر نمونه سوال به شما دادم، شما ها حتی لای کتاب و دفترتان را هم برای امتحان باز نکردید.

امروز دیگر باید شما را به مدیر بسپارم تا او با همان روش همیشگی اش به شما نشان دهد درس خواندن و نخواندن چه فرقی با هم دارند، در چشمان بچه هایی که پای تخته بودند می شد التماس را دید ولی غرورشان اجازه بیانش را نمی داد.

از کلاس بیرون آمدم و به دفتر رفتم تا آقای مدیر را خبر کنم تا به حسابشان رسیدگی کند، آقای معاون که هیکل درشتی داشت و بیشتر اوقات روی صندلی نشسته بود به من گفت آقای مدیر رفته اند، چه کارش داری؟ گفتم این بچه ها در امتحان افتضاح نمره گرفته اند باید آقای مدیر کمی آنها را متوجه خطایشان کند.

بدون اینکه بلند شود با تکانی که به صندلی چرخ دارش داد به کنار فایل رسید  و از درونش یک کابل برق که بیشتر اوقات در دست مدیر دیده بودم را گرفت و به من داد و گفت خودت ادبشان کن، اینها فقط این زبان را می شناسند.کابل را دست آقای مدیر زیاد دیده بودم و چندین بار هم شاهد استفاده اش بوده ام ولی در این دوسالی که از خدمتم گذشته بود تا به حال خودم استفاده نکرده بودم.

وقتی وارد کلاس شدم و بچه ها مرا در آن وضعیت و کابل به دست دیدند همه جا خوردند، ترس عجیب و همه گیری در کلاس حکم فرما شد تا حدی که خودم هم خوف کردم.ولی پیش خودم فکر کردم باید کاری کنم تا این بچه ها کمی به درس جدی تر شوند.

اولین نفری که پای تخته استاده بود سیدمجید بود، دانش آموزی با جثه ای نحیف که در طول سال صدایش هم را نشنیده بودم، درسش اصلاً خوب نبود و هیچ تلاشی هم برای برون رفت از این وضعش نمی کرد ، همیشه ساکت بود و این سکوتش کار دستش داده بود.

رو به سید مجید کردم و با صدای بلندی پرسیدم چند شدی؟ با صدایی لرزان و آغشته با بغض گفت هفت ، گفتم دستت را بالا بیاور که به ازای هر نیم نمره تا ده یکی باید کف دستت بزنم، این را که گفتم محسن که سه شده بود چسبید به دیوار و صورتش مثل گچ سفید شد.بند گان خدا همه ترسیده بودند و تا به حال مرا در این هیبت ندیده بودند.

هرچه اصرار کردم که سیدمجید دستش را بالا بیاورد امتناع می کرد، نمی توانستم در چشمانش نگاه کنم ولی از آن طرف هم نمی توانستم کوتاه بیایم پیش خودم فکر می کردم اگر الآن این کار نکنم دیگر حنایم پیششان رنگی نخواهد داشت.حتی دستش را هم گرفتم تا باز کند ولی با چنان قدرتی دستش را بسته بود که نمی شد کار ی کرد.

در نهایت نمی دانم چه شد که دستم بالا رفت و با کابل ضربه ای هولناک بر پشتش زدم .فریادش آه از نهادم بلند کرد ، هرچه قدر سعی کرد گریه نکند نشد و در مقابل من و تمام بچه ها بغش ترکید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و همانجا روی زمین نشست.

حالم اصلاً خوب نبود ، نفسم به شماره افتاده بود و به شدت از کارم پشیمان بودم، وقتی هق هق گریه هایش را به همراه لرزش شدید شانه هایش می دیدم منقلب شدم و من هم بغض گلویم را فشرد، که مگر من که هستم که دست به این کار ناروا زدم.فشار زیادی بر خودم احساس می کردم و دیگر تاب تحمل نداشتم.

به سرعت از کلاس بیرون آمدم و مستقیم رفتم در دفتر و در را پشت سرم بستم و در همان صندلی کنار در نشستم و شروع کردم به گریه کردن.مانند بچه ها هرچه می کردم نمی توانستم جلو خودم را بگیرم و اشک ها همچنان با شتاب از دیدگان بیرون می آمدند.آقای معاون تا مرا در آن حال دید جهدی فراوان کرد و بلند شد و به سمت من آمد و جویای احوالم شد.

فکر می کرد خبر بدی به من داده اند ولی بعد از مدت کوتاهی خودش گفت تلفن که اینجاست و از صبح تا به حال هم زنگی نخورده پس چه بلایی سر تو آمده که به این روز افتاده ای. فقط توانستم بگویم که سیدمجید را زدم.به کلاس رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و رو به من کرد و گفت: بچه سوسول تهرانی ،آدم برای گریه دانش آموز خودش را به این روز می اندازد.همینجا بنشین تا من حساب همه شان را برسم.

در همان حال جلویش را گرفتم و گفتم نیازی نیست، درس نخواند که نخواند حق نداری اذیتشان کنی.نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت از تو یک معلم به درد بخور در نمی آید ،در ا بست و رفت و همه بچه ها را به حیاط مدرسه فرستاد.

حالم که بهتر شد آبی به صورتم زدم و به حیاط مدرسه رفتم و سید مجید را که غرق در بازی فوتبال بود صدا کردم.از او خواستم بیشتر به فکر درس هایش باشد تا من مجبور به چنین کارهایی نشوم. با لبخندی که نشان از بزرگ دلی کودکانه اش بود گفت آقا اجازه چشم و رفت به دنبال توپ

و این اولین و آخرین باری بود که من چنین اشتباه سهمگینی در کارم انجام دادم.