تکلیف

تکلیف یکی از بخش های مهم در آموزش ریاضی است و تاکید بسیار بر آن شده است. تثبیت یادگیری و همچنین عمق دادن به مفاهیم ریاضی با تکلیف انجام می شود،به همین خاطر در دوره تربیت معلم در مورد تعیین تکلیف درست و مناسب و همچنین پیگیری آن بسیار به ما توصیه شده بود.یکی از جملاتی که در کلاس روش تدریس زیاد می شنیدیم این بود:«آخرین مرحله آموزش که بسیار مهم هم هست انجام تکالیف توسط دانش آموز است.»

با تمام دانش آموزانم اتمام حجت کرده بودم که خط قرمز کلاس های من انجام تکلیف است و قصور از آن را به هیچ وجه قبول نمی کنم.پیش خودم حساب کرده بودم که از همین ابتدا این بخش را محکم بگیرم و روی آن سخت گیری کنم می توانم به بچه ها در یادگیری ریاضی بیشتر کمک کنم.

زنگ اول با کلاس دوم داشتم و این جلسه هم حل تمرین بود.خیلی جدی وارد کلاس شدم و خیلی محکم حضور و غیاب کردم و بدون هیچ صحبتی بلند شدم تا بروم و تکالیف بچه ها را بررسی کنم.در همین حین محسن از جایش بلند شد و آمد کنار تخته سیاه، احساس کردم می خواهد به سمت من بیاید ولی چون خجالتی بود همانجا ایستاده بود.

به مقابلش رفتم و به او گفتم ،بفرمایید .لکنت زبانش چند برابر شد و نمی توانست حرف بزند،در همان گفتن آقا اجازه ،مانده بود که رو به او کردم و گفتم حتماً تمرین هایت را ننوشته ای و حالا آمده ای عذر و بهانه بیاوری تا کارت را توجیه کنی.من هیچ دلیلی برای ننوشتن تمرین را قبول نمی کنم. خودت با پای خودت آمده ای بیرون ،پس همین جا بمان تا تکالیف بچه ها را بررسی کنم.بهت زده فقط مرا نگاه می کرد.

تکالیف کل کلاس را به دقت بررسی کردم ، همه نوشته بودند .من ماندم و محسن که البته جزو بچه های خوب و منضبط کلاس بود.برای خودم هم جای تعجب داشت که چرا این بار تکالیفش را انجام نداده است.کمی فکر کردم که با او چه کنم،یا باید می بخشیدم و یا باید از کلاس اخراجش می کردم.اگر می بخشیدم اولین باری بود که این کار را می کردم و می ترسیدم همین باعث شود که از جلسه بعد تعداد دانش آموزانی که تمرین حل نکرده اند بیشتر شود. پس مجبور بودم همان قانون اصلی را اجرا کنم و علی رغم میل باطنی او را از کلاس اخراج کنم.

رفتم سراغش، سرش پایین بود و دست راستش کاملاً مشت شده بود.دلیل ننوشتن تمرینش را پرسیدم و کمی هم دعوایش کردم.آمد بگوید اجازه … ،چون زبانش می گرفت طول کشید و من هم با عصبانیت سرش داد زدم که تو که دانش آموز زرنگی هستی چرا ننوشتی؟چاره ای ندارم و مجبورم از کلاس اخراجت کنم.

محسن شخصیت خاصی داشت. مهربان بود و زودرنج، شاید لکنت زبانش کمی او را اینگونه کرده بود. همیشه حواسم به این موضوع بود که نگذارم لکنت زبانش باعث شود که خجالت بکشد و همیشه برای حل کردن و توضیح دادن به او بیشتر از دیگران زمان می دادم.و همیشه هم او میتوانست کارش را به درستی انجام دهد.

ولی امروز فرق می کرد و او تکلیفش را ننوشته بود ،به همین خاطر کمی تند با او رفتار کردم.پیش خودم فکر می کردم که این یک بار باید سخت برخورد کنم تا یاد بگیرد که دیگر تکرار نکند.همه اینها دست به دست هم داد تا محسن چشمانش پر اشک شد و خیلی آرام شروع کرد به گریه کردن.

وقتی او را در این اوضاع دیدم ،خیلی ناراحت شدم ،شاید نباید با این شدت و حدت با او برخورد می کردم.کمی از رفتارم با او پشیمان شدم و روی صندلی نشستم و شروع کردم به نصیحت بچه ها که کارهایتان را درست انجام دهید و من به خاطر شما اینقدر سخت گیری می کنم .شماها باید نظم و دقت را در کارهایتان از همین نوجوانی یاد بگیرید.

 در همین حین دیدم محسن رفت از زیر میزش دفترش را برداشت و گذاشت روی میز من،مانده بودم این حرکت او به چه معناست؟وقتی دفترش را باز کردم و دیدم که تمارین در نهایت دقت و تمیزی انجام شده است،جا خوردم و فقط به چشمان اشک بار محسن نگاه می کردم.کلاس هم در سکوت عجیبی فرو رفته بود.

تا خواستم علت را از او جویا شوم،دست راستش را که محکم مشت کرده بود ،به روی میز آورد و وقتی باز کرد انگشتر عقیق بسیار زیبایی در دستش بود. آن را به روی دفترش گذاشت و رفت کنار در کلاس ایستاد و سرش را هم پایین انداخت و همچنان اشکهایش آرام می ریخت.همه چیز برایم عجیب بود.علامت سوال های زیادی در ذهنم شکل گرفت که می بایست حتماً جوابش را همین حالا پیدا کنم. رو به محسن کردم و با لحنی آرام تر پرسیدم جریان چیست؟  

هنوز سرش پایین بود که مبصر از انتهای کلاس اجازه گرفت .با سر اشاره کردم نه، چون منتظر پاسخ محسن بودم.کمی در سکوت محض گذشت که دوباره مبصر بلند شد و گفت آقا اجازه در مورد محسن می خواهم بگویم.اجازه دادم.گفت: محسن چند روزی به همراه خانواده اش مشهد بوده و دیشب رسیده .آقا اجازه او می خواست انگشتر را به شما بدهد.

دنیا داشت دور سرم می چرخید و نفس هایم به شماره افتاده بود و همه چیز برایم تیره و تار شده بود. پاهایم یارای ایستادن نداشت و می لرزید.به زحمت خودم را به صندلی رساندم و روی آن نشستم. از خودم بدم آمده بود ،از رفتارم متنفر شده بودم و نمی دانستم چه کار باید کنم.چقدر زود قضاوت کرده بودم و حتی مهلتی نداده بودم که محسن چیزی بگوید.

وای بر من که دل این دانش آموز را بدون هیچ گناهی شکسته بودم.او آمده بود سوغات سفرش را با مهربانی به من هدیه کند و من آن رفتار خشونت بار را با او داشتم.آنقدر ناراحت بودم که زبانم بند آمده بود.بچه ها هم فهمیده بودند که زیاد وضعم خوب نیست و به همین خاطر سکوت مطلق همه جا را فرا گرفته بود.سکوتی که وزنی برابر چندین تن داشت که همه را بر روی دوشم احساس می کردم.

نمی توانستم به محسن نگاه کنم.حتی رویش را نداشتم به بچه های کلاس نگاه کنم. اشتباه بزرگی کرده بودم و باید تا دیر نشده راهی برای جبران آن می یافتم.البته جبران که نمی شد ولی باید کاری می کردم تا کمی وضع بهتر شود.کمی خودم را جمع و جور کردم و به هر سختی ای که بود بلند شدم و کنار محسن رفتم و در جلوی دانش آموزان رسماً از محسن معذرت خواهی کردم.

کار خیلی خیلی سختی بود، ولی حداقل کاری بود که می توانستم انجام دهم.وقتی به محسن نگاه کردم برق خاصی در چشمان اشک بارش دیدم که کمی دلگرمم کرد .صورتش از حالت ناراحتی و پریشانی به حالت  بهت و تعجب تغییر یافت و باز دوباره فقط مرا نگاه می کرد.

با اشاره ای به او گفتم بنشیند و دفترش را هم جلویش گذاشتم و شروع کردم به نوشتن صورت تمرین ها روی تخته تا بچه ها آنها را حل کنند. یک به یک صدا می کردم و آنها هم حل می کردند.جالب این بود که هر کدام که اشتباه حل می کرد،از من معذرت می خواست و اشتباهش را با راهنمایی من تصحیح می کرد.

همانطور که بچه ها پایه تخته می آمدند  و فکر می کردند تا مسئله را حل کنند من هم فکر می کردم با این کار جلوی بچه ها خرد شده ام، ولی چاره ای هم نداشتم.نمی شد به راحتی از کنار این اشتباه بزرگ گذشت .باید تا حدی دل شکسته محسن را بدست می آوردم.پیش خودم فکر می کردم روزهای بعد این بچه ها از سر و کولم بالا می روند و دیگر حرف هایم برایشان اندازه ارزن هم ارزش ندارد،ولی از همان روز ،کل بچه های کلاس یک جور دیگری شدند و هیچ اتفاق ناخوشایندی هم تا پایان سال رخ نداد.

پل

چهارشنبه که با آن شرایط به خانه آمدم، دانستم که بزرگ ترین مشکل من رفت و آمد است،دوری راه و صعب العبور بودنش یک طرف، نبود ماشین طرف دیگر.باید برنامه رفت و آمدم را با مینی بوس های روستا هماهنگ کنم.شاید در زمان برگشت بشود گذری ماشین پیدا کرد ولی در زمان رفت امکانش نیست.

صبح ها از آزادشهر به وامنان ماشینی نمی رفت و اولین مینی بوس ساعت دو بعد از ظهر به سمت روستا حرکت می کرد.تازه اگر جایی هم برای نشستن یافت می شد.به همین خاطر جمعه ساعت یازده صبح از گرگان به راه افتادم تا بتوانم به مینی بوس ساعت دو بعداز ظهر روستا برسم.زمان دانش آموزی ام  همیشه از جمعه هایی که شنبه اش صبح باید به مدرسه می رفتم متنفر بودم،چه برسد به حالا که باید همان روز جمعه حرکت کنم .

یک ربع به دو  به ایستگاه مینی بوس های وامنان که درست مقابل خیابان شنبه بازار بود رسیدم.خوشبختانه این بار صندلی ردیف دوم و کنار پنجره نصیبم شد و برایم جالب بود که راس ساعت دو ماشین حرکت کرد. پیش خودم گفتم خدا را شکر از این طرف معطلی کمتر است و با آرامش به سمت روستا خواهم رفت.در همین حین ناگهان مینی بوس داخل کوچه ای پیچید و مقابل در خانه توقف کرد و اهالی خانه شروع کردند به بار زدن گونی های نان خشک روی سقف مینی بوس. درست یک ربع اینجا معطل شدیم.بعد از گذر از این کوچه وارد کوچه ای دیگر شدیم و جلو در خانه ای منتظر ماندیم تا پیرزن مسافر، ناهارش را تمام کند. بعد از آن هم هرچه کوچه پس کوچه در آزادشهر بود را دور زدیم.

حدود ساعت سه عصر وارد جاده شدیم که یک دفعه یکی از مسافران گفت که فکر کنم حاجی فلانی هم می خواست بیاید،سر ماشین دوباره کج شد و وقتی به جلو خانه ی حاجی فلانی رسیدیم با چشمانی خواب آلود و پیر جامه جلو در آمد و گفت امروز حوصله ندارم شاید فردا بیایم.خشم تمام وجودم را فرا گرفته بود که چرا اینها اصلاً برای وقت دیگران اهمیت قائل نمی شوند، ولی چون هیچ کس را نمی شناختم نمی توانستم خشمم را بروز دهم.

خدا را شکر حدود ده پانزده کیلومتر از شهر فاصله گرفتیم و مطمئن شدم که واقعاً به راه افتاده ایم.به اولین روستا که نوده نام داشت رسیدیم. مینی بوس در میدان وسط روستا توقف کرد و دو نفری پیاده شدند،همه ی شیشه های سمت شاگرد هم باز شد. پیش خودم گفتم دوباره چه خبر است و چه مراسمی برپاست.

کنار جاده شیر آبی بود و آن دو نفر شروع کردند به پر کردن لیوان ها و مسافران هم از شیشه های باز لیوان ها را می گرفتند و . . . . پس اینجا مراسم رفع تشنگی برگزار می شد و تقریباً همه مینی بوس به استثنای من آب نوشیدند.هر قدر هم به من تعارف کردند قبول نکردم.داشتم در ذهنم محاسبه می کردم که ما هنوز چیزی از مسیر را طی نکرده ایم که مسافران این قدر تشنه شده اند، ولی وقتی ساعت را نگاه کردم که حدود سه و نیم بود به آنها حق دادم چون یک ساعت و نیم است که در این هوای گرم داخل ماشین نشسته اند.

رنگارنگی درختان در ابتدای پاییز در کنار رودخانه ای که مارپیچ از هرکجا که دوست داشت گذر می کرد منظره ی بسیار زیبایی را خلق کرده بود که چشمانم کاملاً غرق در آن بود.شالیزار های پلکانی که مانند سر بچه های ابتدایی از ته تراشیده شده بودند در کنار تک درخت هایی که کنار مرزهای این زمین ها بود مرا به یاد صحنه ی اذان تلویزیون انداخت. فقط تنها تفاوتش آن بود که در آنجا منظره شالیزارهای پلکانی در زمان پرآبی آنها بود و اینجا همه خشک بودند.

پیچ و خم های جاده ما را به هر طرف که می خواست می برد و مصرف پلاستیک فریزرها هم شروع شد ولی چون این بار کنار پنجره بودم کمی شیشه را باز کردم و از هوای خنک کوهستان بهره می بردم و ذهنم همراه چشمانم در میان کوها و تپه ها در حال گشت و گذار بود.

درست روبروی اولین پاسگاه مسیر که کنار پلی بود و از روی رودخانه می گذشت توقف کردیم.این پل به «غزنوی» شهرت داشت که نام روستایی بود که در کنارش واقع بود. چند نفر پیاده شدند و به سمت پاسگاه رفتند و راننده هم ماشین را خاموش کرد.همین امر مرا به شک انداخت که مگر چقدر معطل خواهیم شد که راننده ماشین را خاموش کرد.کمی جرات به خرج دادم و پیش راننده رفتم و موضوع را پرسیدم.جوابش دهشتناک بود.

این چند نفر رفتند تا جواز سلاحشان را بگیرند و این کار هم حدود یک ساعت شاید هم بیشتر طول می کشید، نکته بسیار مهمی که برایم جالب بود آرامش بقیه مسافران بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و انگار معطلی برایشان چیز عادی ای است. وقتی سر جایم نشستم ساعت را نگاه کردم ،حدود ساعت چهار و ربع بود، چند دقیقه گذشت که دیدم چند تا از مسافران پیاده شدند و روی تخته سنگ های کنار جاده نشستند.تصمیم خوبی بود،من هم پیاده شدم.

هوا عالی بود ،کوه های این منطقه بسیار بلند و با شیبی تند بودند.در جغرافیا خوانده بودم که این تیزی نشان از جوانی این رشته کوها است.چشمانم فقط در حال ضبط این تصاویر زیبا بود که پل کنار پاسگاه که جاده از رویش می گذشت توجهم را جلب کرد و شروع کردم به وارسی آن ، به یکی از مسافرین سپردم که من اطراف پل هستم و اگر ماشین راه افتاد مرا جا نگذارند. او هم با لبخندی گفت برو حالا حالا ها اینجا هستیم.

از روی پل که ابتدا و انتهایش قوسی در حدود نود درجه داشت گذشتم.وقتی به آن طرف پل رسیدم و کمی از آن فاصله گرفتم ابهتش مرا گرفت.حس کنجکاوی ام مرا تحریک که به زیر پل بروم.ولی پشیمان شدم و به کنار ماشین برگشتم و از آنجا کمی به سمت رودخانه رفتم تا درست روبروی پل قرار بگیرم.چقدر سازه این پل برایم آشنا بود، شروع کردم به فکر کردن که شبیه اینگونه سازه را کجا دیده ام که ناگهان چشمان برق زد.این پل درست مانند «پل ورسک» است .هرچه بیشتر دقت می کردم تعجبم بیشتر می شد.مگر می شود دو تا پل عین هم باشند.ولی واقعاً مانند هم بودند.فقط این یکی چند سایز کوچکتر بود.

در مسافرت های مکرر با قطار به تهران از همان دوران کودکی پل ورسک برایم جذابیت خاصی داشت.وقتی کوچکتر بودم و قطار روز به سمت تهران می رفت تقریباً تمام مسیر کنار پنجره بودم و بیرون را نگاه می کردم و حتی شیشه را پایین می کشیدم و سرم را هم بیرون می بردم و همیشه پدرم به خاطر این کارم دعوای مفصلی با من می کرد . حتی وقتی قطار، شب رو هم بود تا زمانی که به پل ورسک برسیم بیدار می ماندم تا آن را ببینم.

در ادامه مسیر فقط به پل فکر می کردم و شباهت بسیار آن به پل ورسک. وقتی به روستا رسیدیم ساعت حدود شش بود و خستگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. علاوه بر آن به خاطر مسیر حدود بیست کیلومتری جاده که آسفالت نبود، تمام سرو هیکلم گردو خاکی شده بود .پیش خودم احساس سواران قدیم را داشتم که بعد از فرسنگ ها تاختن به مقصد رسیده است.وقتی به سمت خانه در حرکت بودم فقط امیدوار بودم  چای  دایی نعمت هنوز برقرار باشد.

خیلی دور خیلی نزدیک

یکی از نکات فرهنگی که همین ابتدا کارم در روستا توجهم را به خودش جلب کرد،سلام کردن اهالی بود.امکان نداشت از کنارت بگذرند و سلامی نکنند.تقریباً که نه ،تحقیقاً همه سلام می کردند و همین برایم بسیار جالب بود.چقدر خوب که همه به هم سلام می کنند و این انرژِی مثبت را به اشتراک می گذارند.

مدتی طول کشید تا ما هم بتوانیم در سلام کردن قبل از سلام آنها تبحر پیدا کنیم.تعیین فاصله در زمان سلام کردن بسیار مهم بود، اگر فاصله زیاد بود و سلام می کردی اتفاقی رخ نمی داد و اگر این فاصله نزدیک می شد فرصت نمی کردی و سلام را نثارت می کردند.تعیین فاصله برایم بسیار مشکل بود ولی هرچه بود با سعی و تلاش وافر آن را آموختم.

وقتی توانستم در سلام کردن پیش دستی کنم ،جواب سلام های این روستاییان بسیار پر انرژی تر از سلام هایشان بود.همیشه با لبخند جواب گرمی به سلام می دادند. اگر پیرمرد بود امکان نداشت پشت بند جواب سلام دعایت هم نکنند.بیشتر دعایشان این بود: خیر از جوانیت ببینی،پیرشی الهی و….

نکته دیگر در مورد سلام کردن درون خانه ها بود و این را در همان چند روزی که در خانه آقای مدیر مهمان بودم فهمیدم. ما معمولاً در همان اولین باری که وارد اتاق می شویم سلام و احوال پرسی می کنیم ولی در اینجا هر باری که از در وارد می شوند سلام می کنند و چقدر این خوب است.نشان از فرهنگ بالای این مردمان می رساند که همواره به دنبال سلام و سلامتی هستند.

آقا نعمت یا مادر یا صغری هر وقت با ما کاری داشتند ، همیشه اولین کلام سلام بود .حتی یک بار به آقا نعمت که چندین بار به اتاق ما آمده بود و هر بار هم سلامی کرده بود ،گفتیم که به خدا ما شرمنده می شویم که اینقدر شما سلام می دهید.همان یک بار برای ما کفایت است. چشمی گفت و بیرون رفت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که باز صدای در آمد و آقا نعمت وارد شد و همان ابتدا سلام گفت و در ادامه ما را به چای دعوت کرد.به حسین گفت این بزرگواران به این سلام های زیبا خو گرفته اند،بگذار ما هم به این خوی پسندیده اقتدا کنیم.

اینجا همه از احوال هم خبر دارند و به فکر کمک به هم هستند و واقعاً سلامشان سلامتی می آورد. اینجا به معنی واقعی سلام می کنند و همه این عادت پسندیده را دارند.اینجا سلام ها هیچ طمعی پشتش نیست ،اینجا سلام ها همچون برگ های سبز درختان با طراوت و تازه هستند.این رسم پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت و درگذر از  کوچه های روستا صوت سلام بود که به وفور شنیده می شد و فضا را پر می کرد.

سلام کردن ها در کوچه ها یا در خانه به صورت تکی بود و به قول حسین تک تیرانداز بودند ولی وقتی وارد حیاط مدرسه می شدیم کاملاً حالت رگباری به خود می گرفت. هنگام ورود به مدرسه کاملاً آماج سلام های سریع بچه ها بودیم،آنقدر هم دقیق شلیک می کردند که همه به ما اصابت می کرد .و ما هم از این گلوله باران خوشحال بودیم. ای کاش همیشه در نقطه وسط هدف اینگونه شلیک ها باشیم که فقط انرژی و زندگی و صمیمیت نصیب ما می کند.

بعد از یک هفته پر تلاطم در وامنان ،استراحت و در کنار خانواده بودن واقعاً معنی اصلی خودش را می داد.خانواده بزرگترین و اصیل ترین گنجینه ای است که هرکسی باید قدر آن را بداند ،وقتی از آن دور هستی می فهمی چه دُر گران بهایی است.

پنجشنبه صبح حدود ساعت ده به طور خودجوش از مادر پرسیدم چه چیزهایی برای خانه نیاز دارد تا به بیرون بروم و آنها را از بازار نعلبندان تهیه کنم.از کودکی این بازار را خیلی دوست داشتم.بسیار رنگارنگ بود و پر تکاپو ،به راحتی می شد زنده بودن آن را حس کرد.نعلبندان نمادی است از زندگی و پویایی شهر گرگان.

تصمیم گرفت از خانه تا نعلبندان را پیاده بروم.حدود بیست دقیقه راه بود و هوای خوب هم مزید بر علت شد. وقتی پیاده به راه افتادم به اولین نفری که رسیدم سلام بلندی کردم.نگاهی متعجبانه انداخت و رفت. منتظر جواب بودم ولی اتفاقی نیفتاد. به نفر دوم که رسیدم دوباره سلام کردم،نگاهی غضبناک به من کرد و گفت:چه کار داری؟پول می خواهی؟برو آقاجان!

مانده بودم چرا اینها جواب سلام نمی دهند؟ حداقل اگر جواب نمی دهند ،ما را با عتابشان بدرقه نکنند.از دور پیرمردی را دیدم که آرام ،آرام داشت به سمت من می آمد.خودم را جمع و جور کردم و وقتی به فاصله مناسب رسید با لبخندی سلام ملایمی نثارش کردم. منتظر جواب سلام و دعای خیرش بودم، نگاهی به من انداخت و زیر لب غرغری کرد و رفت.

طرز برخورد این سه نفر،مخصوصاً پیرمردی که می بایست مهربان باشد، شوکی بر من وارد کرد و از دنیایی که در آن بودم خارج شدم .در هفته ای که گذشت، وقتی در کوچه های روستا راه می رفتم کارم سلام کردن و جواب سلام دادن بود. آنقدر اینکار برایم تکرار شده بود که اینجا هم طبق همان روال داشتم سلام می کردم.ولی حیف که اینجا کسی حال سلام کردن ندارد که هیچ ،حوصله علیک گفتن هم ندارد.

 شهر مانند همیشه شلوغ بود و آدم های زیادی با سرعت می آمدند و می رفتند. کسی هم با کسی کاری نداشت.بعد از یک هفته که در روستا با  آرامش و در دل طبیعت بودم، ناگهان خود را در دل یک عالمه ماشین و آدم  دیدم و تازه فهمیدم که اینجا چقدر با روستا فرق دارد.هرآنچه در روستا آرامش بود و طمأنینه ، اینجا شتاب است و عجله

تناقض های ذهنم  که داشت به سمت بینهایت میل می کرد آزارم می داد.وارد بازار نعلبندان که شدم کمی وضع بهتر شد،حداقل سلام و علیک خشک و خالی ای بین فروشنده و خریدار رد و بدل می شد که قابل تامل بود.حداقل به این بهانه چندتا سلام کردم و چند تا علیک شنیدم ولی این علیک ها کجا و علیک هایی که در روستا می شنیدم کجا؟

شاید شناختن و یا نسبت داشتن در روستا عامل اصلی این سلام و احوالپرسی ها باشد ولی آنها که با من هیچ خویشاوندی ای نداشتند ،پس چه طور مرا هم با سلامشان میهمان می کردند. این سلام ها از دل بزرگ و با سخاوت شان بود که واقعاً هم بر دل می نشست.

 از حالا باید یاد بگیرم که این تناقضات زندگی بین شهر و روستا را تحمل کنم.امکانات موجود در شهر باعث می شود که همه به هم خیلی نزدیک باشند،خیلی سریع به هم برسند و حتی خیلی سریعتر با وسایلی مانند تلفن از هم باخبر شوند، ولی نمی دانم چرا خیلی دور هستند. ولی در روستا که هیچ امکاناتی نیست ،حتی تلفن هم نیست ، چقدر اینها به هم نزدیک هستند.

وامنان برای من خیلی دور  ولی خیلی هم نزدیک بود.

تا خانه

صبح به همراه همکاران که حالا دیگر دوستان جدیدم بودند،به راه افتادیم. مدرسه کاشیدار کمی پایین تر از همانجایی بود که دیشب در ان شرایط بسیار سخت و هولناک منتظر ماشین بودم.از آنها خداحافظی گرمی کردم و به وامنان دعوتشان کردم تا شبی را هم آنجا در کنار هم باشیم.

کنار خانه ای کاملاً  گلی و تا حدی مخروبه که بعدها فهمیدم خانه « کل ممد» است دو تا مینی بوس که یکی آبی و دیگری هم سفید با خطوطی آبی بود ایستاده بودند.گام هایم را بلندتر و سریع تر کردم تا دیگر از این مینی بوس ها جا نمانم و با اولین ماشین خیلی زود به آزادشهر بروم.

از ساعت هفت و نیم تا حدود ساعت هشت صبح ،مینی بوس با آن همه مسافر هنوز حرکت نکرده بود ، آقای راننده حتی ماشین را روشن هم نکرده بود و اقدامی هم برای آن نمی کرد.مانده بودم حالا که پر است و باقی هم با مینی بوس بعدی می توانند بیایند چرا حرکت نمی کند.وقتی بعد از حدود یک ساعت معطلی به راه افتاد تازه معنی پر بودن را فهمیدم.شانس آورده بودم که جایی برای نشستن پیدا کرده بودم.تقریباً برابر افرادی که نشسته بودند ،باقی مسافران در راهرو کیپ هم سرپا ایستاده بودند.

فکر نمی کنم سرعت سیر ما در این جاده خاکی بیشتر از چهل و پنج کیلومتر بر ساعت باشد.نیروی گریز از مرکزی که سر هر پیچ بر من وارد می شد آنقدر زیاد بود که بر اصول فیزیک هم شک کردم. با این سرعت کم چرا اینقدر این نیرو زیاد است ؟ همه ی اینها یک طرف هوای داخل مینی بوس داستانی دگر برای خود داشت.

همه جای ماشین را که نگاه می کردی روزنه ای بود و از همان جا گرد و غبار مستقیم وارد ماشین می شد.هوای داخل مینی بوس کاملاً شبیه قهوه خانه هایی بود که در فیلم ها دیده بودم که از دود جایی را نمی شد دید.آرام آرام ورود این غبار را به بینی ام احساس کردم و شروع کرده به سرفه و عطسه کردن.پیرمردی که کنارم نشسته بود پرسید چه شده پسرم؟گفتم گرد و خاک وارد حلقم شده.نگاهی  به من انداخت و گفت بیا جای من بنشین اینجا چون سایه است گرد و خاک ندارد ،تو در آفتاب  هستی و آنجا پر گرد خاک است.در آن شرایط و  اوضاع فقط نگاهش کردم!

در همین حین دیدم چیزی از همان جلو دارد بین مسافران دست به دست می شود.وقتی به من رسید دیدم بسته کیسه فریزر است.به یاد ماشین شاهرود در آن روزی افتادم که آمده بودم تا موقعیت وامنان را بدانم.ولی این بار کمی نگران شدم چون تعداد مسافران خیلی بیشتر و به تبع آن موارد خاص هم بیشتر است.واقعاً حس بویایی که همیشه به تیز بودنش فخر می فروختم اینجا باعث مشکلات عدیده ای برایم می شد.چون همان پیچ بعدی پیرمرد کنار دستی ام حالش منقلب شد.

یک ساعتی که در راه بودیم فقط به این فکر می کردم که چند روز و چند سال باید اینگونه رفت آمد کنم؟آیا روزی را خواهم دید که اینجا هم آسفالت شده باشد و بتوان با اتوبوسی تمیز رفت و آمد کرد. غرق در افکار بی سرو ته ام بودم که صدای پیرمرد مرا به خود آورد.ابتدا ترسیدم ،حدس زدم شاید باز هم می خواهد منقلب شود، ولی نه ، فقط  اشاره کرد که پیاده شو.اطراف را که نگاه کردم بیابان برهوت بود و اصلاً بک خانه هم نبود، اینجا که شهر نیست پس چرا پیاده شویم.

وقتی پیاده شدم چشمم به چشمه ای افتاد که در کنارش تک درختی بود. آنقدر منظره زیبایی بود که چند لحظه ای همه چیز را فراموش کردم و محو منظره شدم.ولی وقتی بیشتر دقت کردم دیدم همه مسافران مینی بوس در حال تکاندن خود هستند و سپس آبی به سر و صورت خود می زنند. من هم کار های آنها را تقلید کرد و وقتی با آن آب خنک دست و رویم را شستم چنان به حال آمدم که تمام مشکلات تا آن لحظه را فراموش کردم.

این چشمه مکان غبار روبی مسافرانی بود که از روستا به سمت شهر می رفتند ،برایم خیلی جالب بود که در نیمه راه همه پیاده شدند و تمام مراسم را تمام و کمال انجام دادند. چند کیلومتر بعد به جاده آسفالت رسیدیم و سرعت سیر ما افزایش یافت ،البته این افزایش فکر کنم تا حد هفتاد کیلومتر بر ساعت بود.پیچ های جاده خیلی تند بود و همین باعث می شد فشار بیشتری از نیروی گریز مرکز را تحمل کنم.ولی تحمل انقلابات مسافران در این پیچ های تند بسیار دشوارتر بود.

وقتی به شهر رسیدیم ساعت شده بود یازده .حساب کردم من ساعت هفت و نیم سوار مینی بوس شده بودم و سه ساعت و نیم طول کشید تا به شهر برسم. هفتاد تومان کرایه را دادم و پیاده شدم.درست بود که کنار چشمه خودم را تکانده بودم ولی اوضاع نابسامان ظاهری ام را می شد از نگاه رهگذران فهمید. وقتی به میدان مرکزی شهر رسیدم ، دیدم در مسجد جامع باز است.به قسمت وضوخانه اش رفتم و وقتی قیافه ام را در آینه دیدم نمی دانستم بخندم یا بگریم.

به ایستگاه مینی بوس هایی رفتم که به برای گرگان سرویس داشت. برعکس صبح اینجا هیچکس نبود و من اولین مسافری بودم که سوار شدم.کارم شده بود شمردن صندلی های خالی ،هوای تا حدی گرم و وضعیت من همه دست به دست هم داده بودند که اعصابم کاملاً در حد خاک شیر باشد.ساعت دوازده ظهر مینی بوس به سمت گرگان به راه افتاد .

خدا را شکر این جاده دیگر مستقیم بود و پیش خودم گفتم با این همه بلایی که سرم آمده حداقل اینجا کمی راحت باشم. ولی بعد از حدود بیست کیلومتر ماجرای این مینی بوس هم شروع شد .هر چند کیلومتر به چند کیلومتر توقف می کرد و مسافر سوار پیاده می کرد.صد رحمت به اتوبوس واحد.

وقتی رسیدم خانه ساعت 2 بود .مادرم تا اوضاعم را دید بعد از چاق سلامتی و گریه و . . . ، محترمانه مرا به سمت حمام هدایت کرد.

کاشیدار

هفته اول با تمام پستی و بلندی هایش گذشت و سه شنبه شد و زنگ آخر رسید و زمان بازگشت به خانه.از همان صبح  کیفم را همراهم آورده بودم تا عصر که مدرسه تعطیل شد یک راست برگردم،واقعاً دلم برای خانه و خانواده ام تنگ شده بود. زنگ آخر به صدا درآمد و با ذوق و شوق فراوان از همکاران خداحافظی کردم و همان مقابل در مدرسه ایستادم تا ماشینی بیاید و مرا با خود به خانه ببرد.

مدیر آخرین نفری بود که از مدرسه خارج شد و تا مرا آنجا دید آمد کنارم ،لبخندی که به لب داشت خبر از چیزهای مشکوکی می داد.دستی به پشتم زد و گفت:پسرم ،اینجا ماشین گیر نمی آوری ،باید بروی ابتدای روستا.ضمناً در این موقع ماشینی به سمت شهر نمی رود،شاید غروب بعد از اذان، حاج محسن برای پر کردن کپسول های خالی گاز به شهر برود .بیا برویم تا از حاج محسن بپرسم ،اگر می رود همان جا بمان تا با او به شهر بروی وگرنه باید صبر کنی و فردا صبح با مینی بوس های روستا عازم شهر شوی.

فردا صبح ! چشمانم شروع کرد به  چرخیدن،کلی خودم را آماده کرده بودم که حداقل شب در خانه خودمان در کنار خانواده ام  باشم.با ناامیدی همراهش به راه افتادم.حاج محسن روی سکوی مغازه اش روی یک صندلی زنگ زده نشسته بود و فقط نظاره گر عبور و مرور رهگذران بود. از نوع نشستن او معلوم بود که امروز مشتری زیادی نداشته است.گوش هایم را تیز کردم تا شاید خبر خوشی بشنوم ،ولی انگار امروز روز من نبود.

وقتی از آنها خداحافظی کردم آنقدر حالم بد بود که به جای مسیر خانه به سمت مخالف آن به راه افتادم و وقتی به خود آمدم، خود را ابتدای روستا دیدم.ایستادم و به امتداد جاده خاکی که به درون دره ای می رفت خیره شدم.آن طرف دره، روستایی بود که روز اولی که به اینجا آمدم با خدابخش تا آنجا را پیاده رفته بودم،همینجا بود که بارقه ای از امید در ذهنم روشن شد و پیاده به سمت روستای کاشیدار به راه افتادم که شاید آنجا ماشینی گیرم بیاید.

پیاده روی در کوهستان با آن فراز و نشیب هایش و گذر از دره ای بسیار زیبا حال و هوایم را کمی بهتر کرد.چند دقیقه ای روی پل رودخانه ایستادم و به مناظر اطراف که واقعاً مانند تابلوهایی بسیار زیبا بودند خیره شدم.غروب آفتاب رنگ آمیزی خاصی را در طبیعت به نمایش گذاشته بود.کلاً همه چیز داشت سرخ می شد.

سرازیری ها خوب بود ولی وقتی به سربالایی رسیدم تازه فهمیدم که هنوز آن طور که خدابخش می گفت آماده نشده ام،چون هنوز چند قدمی نرفته بودم که به نفس نفس افتادم،هرطور بود خودم را به بالای مسیر میان بر رساندم و از میان مزارع که شخم خورده بود به کنار مزار روستا رسیدم و بعد از پریدن از روی دیوار گلی کوتاه به ابتدای جاده رسیدم.

ساعت حدود شش شده بود و هنوز خبری از ماشین نبود،تاریک شدن هوا بسیار نگرانم کرد و مانده بودم که اگر ماشین نیاید چه طور در دل این تاریکی به وامنان برگردم.هرچه زمان می گذشت نگرانی ام به خوف تبدیل می شد .نهایت آن زمانی بود که یکی از اهالی تا مرا دید با لبخندی  گفت :دیگر ماشین نمی آید.

شب شده بود و در آنهمه تاریکی کنار جاده مانده بودم و تازه به یاد آوردم که دوطرف جاده هم گورستان است و همین باعث شد پاهایم شروع به لرزیدن کند.تا به امروز در چنین مخمصه ای گیر نکرده بودم.به خودم لعن می فرستادم که این چه کاری بود که کردم ،برمی گشتم خانه و فردا صبح مثل آدمیزاد با مینی بوس به شهر می رفتم.نه توان ماندن داشتم و نه توان بازگشت به وامنان در این تاریکی محض.

چنان مستاصل مانده بودم که نمی دانستم چه کار باید کنم.حدود نیم ساعت در آن اوضاع دهشتناک بودم.نگرانی از اینکه چه پیش خواهد آمد و ترس از گورستان تماماً مرا در گردابی عمیق فرو برده بود که نمی توانستم از آن نجات یابم.کاملاً مایوس و ناامید فکرم به سمت چیزهایی رفت که داشت مرا به نابودی می کشاند.

صدای پیرمردی که از کنارم آمد همچون طنابی بود که به آن چنگ زدم و محکم آنرا گرفتم تا از این ورطه هولناک نجات یابم.با لحن آرامی گفت پسرم حالا دیگر ماشین نمی آید، بیا تا خانه برویم و فردا صبح با سرویس های روستا به شهر برو. آنقدر شرایطم سخت و نفس گیر بود که چاره ای جز قبول کردن نداشتم .ولی باز این نگرانی سراغم آمد که چگونه شب را در خانه ای که صاحبش را اصلاً نمی شناسم بگذرانم.

همین تعلل من باعث شد که او هم کمی به فکر فرو برود. در شرایط خیلی بدی بودم و باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب می کردم. خودم را قانع کردم که شب را در خانه این پیرمرد بگذرانم ،چون ماندن در کنار جاده آنهم در این تاریکی و در میان قبرستان غیر ممکن بود.

می خواستم به او بگویم که باشد امشب مزاحمتان می شوم که پیش دستی کرد و گفت باشد ،اگر رویت نمی شود خانه ما بیایی اشکال ندارد،می دانم برایت سخت است ،پس بیا تا تو را تا خانه همکارانت ببرم که فکر کنم آنجا راحت تر باشی. این گفته پیرمرد چشمانم را باز کرد و نفسی کشیدم و واقعاً حس نجات پیدا کردن را داشتم.فقط برایم سوال بود که از کجا فهمید که من معلم هستم ؟

به قسمت پایین روستای کاشیدار رفتیم وبعد از گذر از چند کوچه و پس کوچه به خانه معلمان رسیدیم.پیرمرد ،صاحبخانه را صدا کرد و صاحبخانه هم خبر را به معلمان رساند و یکی از معلم ها آمد. خدا خیرش دهد چنان گرم سلام و احوالپرسی کرد که بخش عمده ای از مشکلاتم را فراموش کردم و تا حدی به آرامش رسیدم.

پنج نفر بودند و همه با رویی گشاده با من احوالپرسی کردند.آنقدر مهربان بودند که همان چند دقیقه اول من هم احساس راحتی کردم.واقعاً بودن در کنار همکاران آنهم بعد از کلی ترس و اضطراب و سختی ،بسیار حس خوبی داشت.هر پنج نفر معلم ابتدایی بودند و هر کدام هم چند سالی بود که در کاشیدار ساکن بودند.

شام خیلی جالبی داشتند. یک قابلمه که پر بود از گوجه های ریز شده که در حال جوشیدن  بود، بعد از اینکه کمی غلیظ شد یک عدد تن ماهی به آن اضافه کردند و بعد از چند دقیقه همان را وسط سفره آوردند.آنقدر گرسنه بودم که همین غذای ساده چنان به من چسبید که تا مدتها مزه و خاطره اش از ذهنم پاک نمی شد.

بعد از شام وقتی پای صحبت هایشان نشستم و آنها هم از خاطراتشان می گفتند دانستم که معلمی در این روستاها واقعاً چقدر سخت و دشوار است. مخصوصاً معلم ابتدایی که همه روزها تا پنجشنبه را هم باید باشد و فقط یک جمعه را می تواند در کنار خانواده اش باشد.

در بین صحبتهایشان یکی از آرزوهایی که داشتند برایم قابل تامل بود،آرزو داشتند که روزی برسد که فقط با یک کورس تاکسی به مدرسه برسند .و این موضوع سالهای متمادی هم برای من آرزو شد.

اضافه کار

از همان صبح که در مدرسه دخترانه ،مدیر مدرسه پسرانه مشخص شد، اضطراب عجیبی پیدا کردم،آنقدر که واقعاً زنگ آخر هیچ نفهمیدم که چه درس دادم.تمام فکرم شده بود صحبت های دیشب این آقای مدیر و هرچه بیشتر در فکر فرو می رفتم نگرانی ام به شکلی کاملاً تصاعدی بیشتر می شد.پیش خودم تحلیل کردم که حتی اگر حرف هایش را شوخی هم در نظر بگیرم. از این به بعد در مدرسه پسرانه فقط باید شوخی هایشان را تحمل کنم.و اگر هم جدی باشد که جنگ در می گیرد و من اصلاً تاب هیچ کدامشان را ندارم.

وقتی زنگ خانه خورد ،اصلاً دوست نداشتم از مدرسه بیرون روم.فکرم همچنان مشغول بود . حسین مرا به خودم آورد و گفت:چیزی نیست بیا برویم،زیاد در فکر حرف های دیشب نباش.وقتی به او نگاه کردم و در ادامه دیگر همکاران را هم بررسی کردم تنها کسی که شلوار فاستونی با تعداد متنابهی پیله داشت من بودم و دیگران  یا شلوارشان لی بود و یا راسته.واقعاً نمی دانم چرا اینقدر این چیزهای جزئی برایم اینقدر سهمگین شده بود.

در راه به سمت مدرسه پسرانه حسین حرف هایی می زد که اصلاً نمی شنیدم.تازه به یاد آوردم که این آقای مدیر همان همکار عصبانی روز دوم مدرسه بود که چنان بر سرم داد کشید که در جا خشکم زد.همین فکر باعث شد که همانجا هم خشکم بزند. پاهایم اصلاً قدرت حرکت نداشت و اگر حسین نبود ساعتها در همانجا می ایستادم.فکر اینکه او مدیر مدرسه باشد و هر روز بخواهی با او روبرو شوی بسیار آزارم می داد.نه ماه تمام می بایست شرایطی را تحمل کنم که از توانم خارج بود.

با ترس و لرز وارد مدرسه پسرانه شدم.حسین زودتر از من وارد دفتر شد . آقای مدیر پشت میز مدیریتش نشسته بود و تا وقتی ما را دید لبخندی بر لبانش شکفت که معنی بسیاری داشت.هرچه می خواستم راهی بیابم که وارد دفتر نشوم ممکن نبود ،سرم را پایین انداختم و با سلامی وارد شدم.فقط من بودم و حسین و آقای مدیر ،سلامم را علیک داد و بعد از چند لحظه سکوت که در دفتر حاکم بود، رو به من کرد و گفت :دیدی گذر پوست به دبّاغخانه هم می افتد.الکن شده بودم و توانایی پاسخ دادن نداشتم.

کمی که گذشت دوباره رو به من کرد و گفت ،نگران نباش ،شوخی کردم .با این حال و روزی که در تو می بینم اصلاً جنبه شوخی نداری و چیزی نمانده پس بی افتی. واقعاً هم جنبه شوخی نداشتم و ندارم . در این گونه مواقع یا کاملاً عصبانی و برافروخته می شوم،یا چنان ناراحت می شوم که همه چیز از چهره ام کاملاً هویدا می گردد.

زنگ اول کلاس رفتم و با توجه به اتفاقاتی که در همان بدو ورود رخ داده بود زیاد حواسم به کلاس نبود و به همین خاطر اولین اشتباهم را در حل یکی از تمارین انجام دادم. ولی جالب این بود که تا خودم نفهمیدم هیچ کدام از بچه ها هم متوجه نشده بودند. در هر صورت سریع اصلاحش کردم و کمی دقتم را بالا بردم تا دیگر از این اتفاق ها در کلاسهایم رخ ندهد.

زنگ تفریح همان کنار در ورودی روی صندلی نشستم .مدرسه سه کلاسه فقط سه دبیر دارد که من بودم و حسین و یکی دیگر از همکاران که دبیر حرفه و فن بود.آنها با هم و با مدیر صحبت می کردند ولی من اصلاً وارد بحث نمی شدم و ساکت در همان گوشه نشسته بودم.در حال خودم بودم که ناگاه آقای مدیر دوباره مرا خطاب قرار داد.

به من می گفت اضافه کار می خواهی ؟قرار است کلاس اول راهنمایی را به خاطر تعداد زیادشان دو تا کلاس کنیم و همین باعث می شود پنج ساعت اضافه کار به شما تعلق بگیرد .ضمناً ما دبیر هنر هم نداریم و چهار ساعت هم هنر به شما می دهم و با این اوصاف می شود نه ساعت اضافه کار.برنامه ات هم چهار روز می شود .خوب است دیگر ،نیامده پولدار هم شدی!

اصلاً از گفته هایش چیزی  متوجه نشدم،اضافه کار چیست ؟هنر را مگر من که دبیر ریاضی هستم باید تدریس کنم؟پولدار شدن به چه معنی است؟ من که هنوز حتی از استخدام قطعی ام مطمئن نیستم. این چیزها دیگر چیست که این آقای مدیر تازه به مدیریت رسیده به من می گوید؟

سرم را پایین انداختم و شروع کردم به فکر کردن ،کمی که به ذهنم فشار آوردم به یادم آمد که پدرم گاهی اوقات بعدازظهرها دیر به خانه می آمد و همیشه مادر می گفت که اضافه کاری دارد،پس یعنی باید بیشتر در مدرسه بمانم و کار بیشتری انجام دهم،ولی باز این سوال برایم پیش آمد که مگر می شود بیشتر از زمان مدرسه بچه ها را در کلاس نگاه داشت؟

در خودم بودم که باز با نهیب آقای مدیر به خودم آمدم، از همان لبخندهای ملیحش بر لب داشت و رو به من کرد و گفت،آقای دبیر تازه کار ، می بینم دوباره سیستم هایت دچار اختلال شده اند و گیج می زنی، انگار تا به امروز اصلاً در آموزش و پرورش نبوده ای و هیچ چیزی از وضعیت مدرسه نمی دانی.می خواستم حرف هایش را تایید کنم که خودش پیش دستی کرد و گفت آنقدر ناشی و تازه کار هستی که همه چیز را باید برایت توضیح دهم.

آقای محترم دبیر ریاضی !،شما بیست و چهار ساعت موظفی داری یعنی باید برای گرفتن حقوق از آموزش و پرورش در هفته بیست و چهار ساعت تدریس کنی ،اگر کلاسی بیشتر برای تدریس بگیری می شود اضافه کار و پولش را جدا گانه به شما می دهند.یعنی هم حقوق می گیری و هم مبلغی به عنوان حق التدریس برای ساعت های اضافه ات می گیری.متوجه شدی؟

تایید کردم و باز به فکر فرو رفتم ،دوباره مرا صدا زد و گفت باز چه شده که در فکر فرورفتی؟گفتم چیزی نیست داشتم حساب می کردم که من بیست و چهار ساعت نداشتم و بیست و شش ساعت دارم ،پس آن دو ساعت هم اضافه کار می شود و در این صورت مجموع اضافه کاری هایم می شود یازده ساعت .کمی اخم کرد و گفت نیامده برای من اضافه کارهایش را حساب می کند.شیطان می گوید به خاطر این همه ساعت ساعت گفتنش برنامه اش را تا پنجشنبه بکشانم تا حالش جا بیاید.

تا این را گفت ،بلند شدم و به سویش رفتم و گفتم اضافه کار نمی خواهم و خواهش می کنم تا همان چهارشنبه باشد تا حداقل آخر هفته ها بتوانم به خانه بروم.نگاهی معنی دار به من انداخت و بعد به صندلی اش تکیه داد و گفت باشد فقط به شرط اینکه اولین اضافه کاری ات را ریختند یک سور پرمایه به ما بدهی!قبول کردم و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.

در خانه وقتی با حسین در مورد اضافه کار صحبت می کردم او هم گفت که به خاطر اضافه شدن کلاس او هم چهار ساعت علوم و دو ساعت هنر اضافه کار دارد. حسین می گفت انشالله این پول اضافه کار خرج رفت و آمد مان را درآورد.این گفته حسین مرا دوباره به فکر فرو برد که چند سال می بایست این دوری و این راه سخت را تحمل کنم؟

برنامه کاری من در اولین سال خدمت بدین صورت شد سه کلاس در مدرسه دخترانه که جمعاً می شود سیزده ساعت در روزهای شنبه و یکشنبه و دو شنبه و جالب این بود که یکشنبه فقط برای یک تک ساعت باید به مدرسه می رفتم. و همچنین چهار کلاس در مدرسه پسرانه که جمعاً می شود بیست و دو ساعت در روزهای شنبه و یک شنبه و دوشنبه و سه شنبه.

خدا را شکر می کردم که می توانستم حداقل سه روز را در خانه باشم و همین برایم خیلی خیلی خوب بود.

مدیر مدرسه پسرانه

زندگی با حسین کمی سخت ولی خیلی خوب بود.کلاً هرجا نظم حاکم شود و همه چیز سرجایش باشد امورات کمی به سختی ولی خیلی خوب می گذرد.فقط گاهی اوقات رعایت قوانین کمی دشوار می شود.مثلاً امروز که بعد از دو نوبت تدریس خسته و کوفته به خانه رسیدم تنها چیزی که می توانست کمی آرامم کند،چای بود که متاسفانه طبق قوانین خانه ما فقط می بایست روزی یک بار آن هم صبح ها تهیه شود.

تصمیم گرفتم خبری به سماور خانه آقا نعمت بزنم ،از در اتاق خارج شده بودم که با هجوم یاالله عده ای که صدایشان نشان می داد تعدادشان هم زیاد است مواجه شدم،همکاران گرانقدر بودند که آمده بودند خبر ما آش خورها را بگیرند.اولش با اخم جواب سلام شان را دادم و سرم را پایین انداختم و یک راست رفتم پیش نعمت،چایش را خورده بود ،سماورش هم هیچ بخاری نداشت.

مغموم برگشتم داخل اتاق و یک گوشه کز کردم و نشستم،حسین با آنها صحبت می کرد و من ساکت بودم.هنوز از آن برخوردشان در مدرسه کمی دلگیر بودم.آن روز چنان با اخم و توپ پر آمده بودند که انگار من مقصر به هم خوردن برنامه آنها شده بودم.مخصوصاً آن آقای خیلی عصبانی. در این افکارم بودم که همان آقای عصبانی رو به ما کرد و گفت:مهمانانتان را با چایی پذیرایی نمی کنید؟

اشاره حسین یعنی کتری را روی گاز بگذار،با اکراه به سمت کتری رفتم ولی ته دلم خوشحال بودم،چون حداقل آمدن این همکاران مرا به چایی که خیلی هوس کرده بودم می رساند. کتری را پر آب کردم و گذاشتم روی پیک نیکی که کنار اتاق بود.در همان حال که منتظر جوش آمدن آب کتری بودم، یکی از همکاران به کنارم آمد و از محل زندگی و تربیت معلم و . . . صحبت پیش کشید تا من هم کمی از آن حالت خارج شوم.فکر کنم فهمیده بود که هنوز ناراحت هستم.

همکاران هر کدام از خود و جایی که آمده بودند و سابقه شان و خاطراتشان صحبت می کردند. در این بین فقط دو تن از همکاران باعث تعجب من شدند ،چون آنها متاهل بودند و با خانواده در روستا بیتوته می کردند، ابتدا به نظرم زندگی با زن و بچه در این روستا خیلی سخت آمد ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم اهالی این روستا همه در حال زندگی هستند و شکایتی هم ندارند.پس زندگی در هرجا مشخصات و مختصات خودش را دارد.باید قواعدش را رعایت کنی تا سخت بودنش کمتر شود.

بعد از صرف چای بحثی که بین همکاران خیلی جدی مطرح شد و من حسین فقط شنونده بودیم،مدیر مدرسه پسرانه بود.چون مدرسه پسرانه هنوز مدیرش تعیین نشده بود و همان مدیر مدرسه دخترانه سرپرست مدرسه بود.آنجا فهمیدم که آقای مدیر در اصل مدیر دخترانه است و این چند روز برای کمک به مدرسه پسرانه می آمده.

 دو سه نفری می گفتند که در خواست مدیریت داده اند و امروز و فردا اداره جوابش را می دهد. یکی از آنها گفت اگر من مدیر شوم ،مدرسه باید کاملاً منظم باشد،هم دانش آموزان، هم معلمان سر موقع بیایند و سر موقع بروند ،همه هم باید ماهی یک بار امتحان بگیرند.با این گفته پوزخندها و مسخره کردن های دیگر همکاران هم شروع شد،آن یکی می گفت داداش اینجا آخر دنیاست، مدرسه البرز نیست که اینجوری فرمان گرفتی و داری میری،از آن طرف هم یکی گفت:مگر می خواهی پادگان راه بی اندازی؟

نوبت همکار بعدی رسید و گفت: من با اینجور مسخره بازی ها کار ندارم. من اگر مدیر شوم، اول باید حساب بعضی معلم ها را برسم ،چیه بعضی ها تیپ مثبت می زنند و لباس رو می اندازند و ریششان را بلند می کنند و. . .  معلم من باید شیش تیغه کند و با شلوار لی بیاید مدرسه ،همین صحبت باعث شد که دیگران هم نظراتی دهند که در جای خودش جالب و پر معنی بود.

صحبت این همکار و به تبع آن دیگر همکاران ،کمی مرا به فکر فرو برد ،بیشتر نشانی هایی که می دادند به من می خورد ،ولی من اصلاً ادای بچه مثبت ها را در نمی آوردم،از اولی که یادم می آید همینجوری بودم، راستش از شلوار لی بدم می آید. چون هیکلم چاق است زیاد به من نمی آید و پوشیدنش برای من اصلاً صورت خوشی ندارد.

ضمناً رو انداختن پیراهن مگر چه عیبی دارد که اینها اینقدر روی آن حساس شده اند.مگر من به نوع پوشش آنها کاری دارم؟تا به حال هم نشنیده بودم که کسی را به خاطر ریش و سبیل ظاهرش مورد انتقاد قرار دهند، خوب هر کسی سلیقه و عقایدی دارد.من از زمانی که به یاد دارم محاسنم را نگاه می داشتم.ایرادش کجاست؟نمی دانم.

فقط حسین را نگاه می کردم و او هم فقط مرا می نگریست.جو تا حدی سنگین شده بود و بیشتر این وزن دوباره بر دوش من بود.می خواستم چیزی بگویم ولی نمی توانستم به همین خاطر به حسین اشاره کردم که تو چیزی بگو ،او هم مانند من کاملاً بهت زده مانده بود .ولی وقتی خنده ها شروع شد و صحبت به سمت دیگری رفت تا حدی خیالم راحت شد که اینها برای مزاح و شوخی این حرف ها را می زدند.ولی شوخی هایشان هم بی مزه بود.

ساعت حدود هشت شب شده بود که همانی که می گفت اگر من مدیر شوم ،معلم هایم باید شلوار لی بپوشند گفت اینهمه مهمان دارید و خبری از شام نیست؟اضطراب من و حسین را فرا گرفت چون برای شام فقط یک کنسرو تن ماهی خریده بودیم و دو تا نان و اینها شش نفر بودند و با ما می شدیم هشت نفر،حسین تا خواست توضیح دهد یکی از همکاران گفت :هرچه دارید بیاورید، ما همه گرسنه ایم.

سفره ما شامل موارد زیر بود:

1. یک عدد تن ماهی  2.دو عدد نان   3.دو عدد تخم مرغ که آب پز کردیم    4. یک قالب پنیر نصفه

5.مربای هویج     6.دو عدد گوجه فرنگی خرد شده    7.یک بطری نوشابه که در آن آب بود

و این اولین میهمانی شامی بود که در روستا من و حسین میزبان آن بودیم.

بعد از این شام مفصل ،همه خداحافظی کردند و رفتند و من حسین هم درباره حرفهایشان کمی صحبت کردیم که چقدر خوب روی هوا حرف می زنند.این ها که به زور به این روستا آمده اند چطور می شود  درخواست مدیریت بدهند و بخواهند در اینجا تمام هفته را بمانند ،البته من گفتم که هشتاد درصد شوخی ها جدی است و اینان در لفافه حرف هایشان را زدند،کمی به حرفهایشان خندیدیم و خوابیدیم.

صبح وقتی به مدرسه دخترانه رفتیم اتفاق جالبی افتاد، از اداره با یک ماشین لندرور آمده بودند جهت بازدید ، و در پایان بازدید هم ابلاغ مدیر مدرسه پسرانه را به مدیر جدید دادند.من و حسین کاملاً غافل گیر شدیم ،شلوار لی، شد مدیر مدرسه پسرانه!! حسین که هیچ، هم شلوار لی می پوشید و هم شش تیغه بود،من چه خاکی بر سرم کنم تا پایان سال؟

هم اتاقی

اولین صبحی بود که تنها بیدار شدم و خودم به سمت مدرسه به راه افتادم.برای رفتن به مدرسه دخترانه که در بالای روستا قرار داشت، باز از همان کوچه زرگران و آن شیب مهیبش گذشتم.هوا آنقدر خوب بود که دوست داشتم بیشتر در مسیر باشم و از دیدن مناظر زیبا و بدیع طبیعت که هرچه بالاتر می رفتم زیباتر می شد، بیشتر لذت ببرم.

زنگ تفریح دوم بود که وقتی وارد دفتر شدم از تعجب خشکم زد،دیدن حسین در مدرسه چنان مرا ذوق زده کرد که بلافاصله در آغوش گرفتمش.دیدن یکی از دوستان تربیت معلم آن هم اینجا برای من حکم معجزه را داشت.نزدیک بود اشکم جاری شود ولی با هر زحمتی بود جلوی خودم را گرفتم . حسین دبیر علوم تجربی بود و دو سال در تربیت معلم با هم بودیم.

آنقدر شور و شعف داشتم که هم حسین و هم دیگر همکاران مرا به آرامش دعوت کردند ،ولی آنها نمی دانستند که حسین برایم در اینجا که تنها و بی کس هستم همچون لشکری است که می توانم به او دلگرم باشم.اصلاً دوست نداشتم از کنارش جدا شوم ،حتی وقتی می خواستم به کلاس بروم آنقدر صبر کردم تا همراه او از دفتر خارج شدم.

وقتی مدرسه تعطیل شد ،حسین را به همراه خود بردم و به او پیشنهاد کردم تا با من هم اتاق شود.نگاهی به من کرد و گفت :مگر خانه هم داری؟ لبخندی زدم و با سر تایید کردم ولی درونم پر از آشوب و نگرانی بود که آیا آقا نعمت قبول می کند حسین با من هم اتاق شود یا خیر؟سعی کردم به روی خودم نیاورم و به سمت خانه به راه افتادیم.

تا وارد حیاط شدیم مادر که در حال شستن ظرف ها در کنار حوض بود ،ما را دید و با لبخندی گفت: خدا را شکر که رفیق پیدا کردی،تنهایی خیلی سخته،دونفری خیلی بهتره.تا خواستم موضوع را با مادر در میان بگذارم با سرش تایید کرد و همین شد که من و حسین شدیم هم اتاق .

حسین در تربیت معلم فردی بسیار فعال بود و در بیشتر مسابقات علمی و فرهنگی و حتی ورزشی هم جزو نفرات اول بود،درسش هم خیلی خوب بود و همیشه جزو افراد برتر کلاسشان بود.ضمناً از نظر شخصیتی خیلی منظم و با آداب بود،لباسش همیشه آراسته و به قول معروف اتوی شلوارش هندوانه را قاچ می کرد.به نظم و انضباط در بین دانشجویان شهره بود.

حسین اهل همین آزادشهر بود و اصالتش هم بر می گشت به یکی از روستاهای همین شهر ولی از همان دوران کودکی ساکن شهر بود. ارتباطش با روستا و تجربیاتش از زندگی در روستا برای من که هیچ نمی دانستم بسیار مفید بود.واقعاً اگر حسین نبود مدتها طول می کشید تا بتوانم خودم را با این شرایط سخت سازگار کنم.

 همینکه با هم وارد اتاق شدیم به گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت چرا ظرف های کثیف اینجاست ؟مگر دیشب آنها را نشسته ای؟گفتم حالا باشد عصر می شویم، کیفش را زمین گذاشت و سینی را به پایین برد تا بشوید و من فقط مات و مبهوت نظاره گر بودم.وقتی بازگشت ،رو به من کرد و گفت :اصل زندگی ،پاکیزگی است و بیشتر باید حواست به این موضوع باشد.با سر تایید کردم و همانجا دانستم که حسین نیامده  ،شد رئیس اتاق.

حسین خیلی منظم و مقرراتی بود. همه کارهایش باید به موقع انجام می شد.اتاق باید بسیار منظم و پاکیزه می بود و هر چیزی سر جای خودش قرار می گرفت.زمان صبحانه و ناهار و شام کاملاً مشخص و از همه مهم تر زمان خواب .اوایل تحمل این شرایط کمی سخت بود ،من بی نظم نبودم ولی نظم حسین خیلی شدید بود.در هر صورت با هم کنار آمدیم ،البته بهتر است بگویم من کنار آمدم و روال تا حدی عادی شد.

ناهار چهارتا تخم مرغ را نیمرو کردیم و با نان تازه ای که مادر پخته بود خوردیم.بعد از اتمام ناهار من شروع کردم به جمع کردن سفره و حسین هم رفت سر کیفش و مسواک و نخ دندان را برداشت و رفت پایین کنار شیر آب.وقتی برگشت به طعنه به او گفتم آقا جان مسواک را زمان خواب می زنند، نه حالا.لبخندی زد و آماده شد برای رفتن به مدرسه .سکوتش معنی دار بود و بعدها دانستم که مسواک و نخ دندان ملزوماتی هستند که هیچ گاه از حسین جدا نمی شوند.

بعد از ظهر در مدرسه پسرانه هم خدا را شکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت .حسین چنان با قدرت شروع کرد که من هم تا حدی جا خوردم،از همان روز اول جدی بود و کارش هم بسیار منظم.همان ابتدا از بچه ها آزمون ورودی گرفت تا بداند سطح کلاس کجاست و همین کل بچه ها را بهت زده کرده بود.من هم وقتی او را در این هیبت دیدم سعی کردم که من هم کارم نظم بیشتری داشته باشد.

شام را قرار شد من درست کنم. تنها ماده اولیه که در خانه بود سیب زمینی بود و تخم مرغ ،با توجه به تجربه شب گذشته این بار تصمیم گرفتم کتلت سیب زمینی درست کنم.پیش خودم فکر کردم که هرچه باشد کار با سیب زمینی آب پز راحت تر از خام است! سیب زمینی آپ پز شده را با یک عدد لیوان در ظرف له کردم، کمی که گذشت نمی دانم چرا مثل آدامس کش می آمدند. نمک و تخم مرغ را اضافه کردم  و خوب به هم زدم.

یک مقدار برداشتم تا خواستم آن را مانند کتلت های مادرم به شکل دایره یا بیضی درآورم،چنان به دستانم چسبیدند که حتی از هم جدا کردن دستانم کار سختی شده بود.کمی فکر کردم و یادم آمد که دیده بودم مادرم همیشه دستش را کمی خیس می کرد.با همان دستان به کنار حوض رفتم و دستم را شستم و کاسه ای را پر از آب کردم .

این بار دستانم را خیس کردم و نچسبید و پیش خودم گفتم که چقدر خوب بلد شدم ،یکی را با دستم به شکل یک بیضی درآوردم  در این کار دقت زیادی به کار بردم تا همه جایش یک نواخت شود، سپس با دقت و کمی ترس آن را در تابه ای که روغنش کاملاً داغ شده بود انداختم.چند تا دیگر هم درست کردم و منظم در تابه گذاشتم..زمانی که کتلت ها در حال سرخ شدن بودند با افتخار به حسین گفتم :ببین ریاضی چه می کنه؟همه با هم همنهشت هستند.

حسین خندید و گفت:اگر توانستی آنها را برگردانی بعدش پز بده.به سراغ اولین کتلت رفتم و خواستم آن را برگردانم،چنان چسبیده بود که اگر تابه را هم برعکس می کردم نمی افتاد،به سراغ دومی رفتم ،از اولی محکمتر چسبیده بود.نمی دانم اینها سیب زمینی بودند یا چسب دوقلو

حسین با خنده معنی داری آمد و همه را به هم زد و در نهایت شام پوره سیب زمینی خوردیم. از آن روز قرار شد که پخت و پز با حسین باشد و شست و شو با من.اوایلش خوب بود ولی آنقدر حسین به ظرف های شسته شده ایراد گرفت که مجبور شدم هرجوری شده آشپزی کنم. و در این زمینه استعدادم شکوفا شد و برای خودم آشپزی قابل شدم.

زندگی با نعمت

دستانم در دستان بزرگ و زمختش گم بود.چنان فشار داد که دردم گرفت ولی نمی دانم چرا این درد ،حس خوبی داشت. سختی هایی را که کشیده بود به راحتی می شد از چین و چروک های صورتش فهمید.در نگاهش می شد معنی واقعی زندگی را دید.چیزی جز تلاش و کوشش برای فراهم آوردن معاش خانه و خانواده در او نمی توانستی بیابی،خود را غرق در خدمت کرده بود و محنت و سختی ها را به جان می خرید. ولی با تمام این مشکلات، لبخند از روی لبانش محو نمی شد.آرامش خاصی داشت که نشان از دل بسیار فراخش می داد.

 همین چند دقیقه ای که در کنارش بودم انرژی بسیاری از او گرفتم و خودم را برای بردن وسایل آماده کردم.وسایل را به کمک چند تا از دانش آموزان بار تریلر تراکتور همسایه ی آقای مدیر کرده بودیم و من زودتر آمده بودم تا مقدمات را آماده کنم.ولی آقا نعمت همه کارها را کرده بود و با لبخندی مرا به سمت اتاق راهنمایی کرد.

اتاق را فرش کردند و وسایل را یک به یک به کمک بچه ها آوردیم .وقتی همه وسایل منتقل و تا حدی جابه جا شد، آقای مدیر و بچه ها خداحافظی کردند و رفتند و من ماندم تنهای تنها در اتاقی که دیوارهایش با گل اندود بود و سقفش با تنه های درخت پوشیده شده و پنجره ای به سمت کوچه  داشت، که هر کار کردم باز نشد.خود اتاق حس بدی نداشت ولی تنهایی برایم خیلی سخت بود.

در گوشه ای نشستم و به اتاق نگاه می کردم و در ذهنم به روزهای بعد و این زندگی جدید فکر می کردم.دیگر مادرم نبود تا همه چیز را آماده کند.همینکه به یاد مادر و خانواده ام افتاد بغض گلویم را گرفت ولی هر طور بود جلوی خودم را گرفتم.

در خودم بودم که صدای در آمد و پشت سرش دختر ریزنقشی وارد اتاق شد و با خجالت سلام کرد و گفت بابا نعمت با شما کار دارد.بعدها دانستم اسمش صغری است.پیش خودم فکر می کردم هنوز هیچی نشده آقا نعمت با من کار دارد!خدا به خیر کند.

به روی ایوان که رسیدم سفره عصرانه پهن بود.نعمت مرا کنار خودش نشاند و مادر(زن نعمت را از آن روز به بعد مادر صدا می کردم) هم از آن طرف چایی برایم ریخت .به سختی و خجالت بسیار چای را نوشیدم.آقا نعمت که زین پس صاحبخانه ام بود محکم پشتم زد و گفت یک لقمه خیار و گوجه بخور تا سرحال شوی.

خجالت می کشیدم ،مخصوصاً به خاطر مادر و صغری که در کنار سفره بودند.آنها شروع کردند به خوردن و من هم در دودلی مانده بودم که بخورم یا نه؟ کمی به سفره و محتویات آن نگاه کردم. گوچه خیارهایی که از تازگی و طراوت سرشار بودند با نان محلی که بویش واقعاً مست کننده بود را مگر می شد نخورد. کمی مدارا کردم و جلوی خودم را گرفتم و بیشتر از سه یا چهار لقمه نخوردم.

 مدتی سکوت بین ما حکم فرما بود که آقا نعمت خودش شروع کرد به صحبت.اولین بحثش در مورد کرایه بود. ماهی پنج هزارتومان را پیشنهاد داد و خودش هم قبول کرد ،واقعیت امر تا آن زمان حتی پایم به بنگاه باز نشده بود و مراحل کار را نمی دانستم.ولی بعد از مدتی فهمیدم اینجا همین قولی که داده شد سند است و نیاز به هیچ نوشته ای نیست.این صداقت و وفای به عهد را کمتر می شود در شهر یافت و این یکی از خصوصیات بارز این مردمان است، راستی و درستی

در ادامه در مورد شرایط زندگی در خانه صحبت کرد.اوایلش فکر کردم چون در کنار خانواده هستم حق ندارم از اتاق بیرون بیاییم و این چقدر سخت بود، ولی وقتی آقا نعمت صحبت کرد تا حدی خیالم راحت شد. خیلی ساده با همان گویش محلی گفت که از امروز به بعد من هم در حکم یکی از پسرهایش هستم و اینجا خانواده من است.به قدری راحت صحبت می کرد که از حالت نگرانی و حتی خجالت آرام آرام خارج شدم.

نکته بعدی در مورد پخت و پز و غذا بود که  در این مورد من نظر دادم که اگر امکان داشته باشد مستقل باشم و خودم برای خودم غذا بپزم. البته به سختی قبول کرد ولی در انتها باز گفت هر وقت نتوانستی چیزی بپزییا وقت نداشتی ، بیا این ور با هم یک چیزی پیدا می شود که بخوریم.

به اتاق بازگشتم و این بار دیگر ان حس تنهایی و غربت زیاد آزارم نمی داد،صحبت های آقا نعمت و همچنین بودن در کنار این خانواده تا حدی وضعیت را برایم قابل تحمل کرد. خودم را مشغول چینش وسایل کردم و چندی نگذشت که هوا آرام آرام تاریک شد.

برای شام گاز پیک نیکی را آوردم و چند تا از سیب زمینی هایی را که آقای مدیر برایم فرستاده بود را برداشتم و بردم پایین کنار شیر شستم .وقتی بالا می آمدم نعمت در حال رسیدگی به دو تا گاوی بود که در گوشه حیاط بسته بودند.زیرچشمی مرا نگاهی کرد و به کارش ادامه داد.

سیب زمینی ها را پوست کردم و خلال کردم  و دوباره به پایین رفتم و کنار شیر که این بار آبش قطع شده بود با دبه های آنجا آب کشیدم و به اتاق برگشتم.پیش خودم فکر می کرد چقدر زندگی سخت شده ،برای هر کار کوچکی باید این همه مسافت را طی کنم، زمستان را چه خاکی بر سرم کنم.

ماهی تابه را روی گاز گذاشتم و روغن را در آن ریختم و تمام سیب زمینی ها را هم درون آن خالی کردم.چند دقیقه بعد تا خواستم به هم بزنم ،همه به تابه چسبیده بودند،به یاد دارم مادرم هر وقت سیب زمینی سرخ می کرد اصلاً این اتفاق رخ نمی داد،در هر صورت اوضاع  اصلاً خوب نبود.بعد از کلی سروکله زدن با سیب زمینی ها که نصفشان سوخته بود و نصفش هم نپخته ،و همه تکه تکه شده،خواستم شامم را بخورم که تازه یادم آمد نان ندارم.رویش را هم نداشتم که از صاحبخانه نان بگیرم، به همین خاطر شروع کردم به خوردن  خالی سیب زمینی های سرخ شده که بیش از نیمی از آن هم قابل خوردن نبود.

مثلاً شام خورده بودم ولی هنوز گرسنه بودم و پیش خودم فکر می کردم چه روزهایی در پیش دارم و چقدر باید گرسنگی بکشم .در همین لحظه صدای در آمد تا خواستم بلند شوم ، آقا نعمت وارد شد با سینی ای به دست که روی آن یک بشقاب پلو بود و یک کاسه ماست و یک کاسه خورشت و برشی نان.با لبخند گفت :تمام شرایطی که گذاشتیم از فردا .بیا این شام را بخور که می دانم از چیزی که پخته ای سیر نشده ای.

آن شام لذیذ را هیچ وقت فراموش نمی کنم.واقعاً این خانه نعمت دارد و نعمت است که همه مشکلات را حل می کند.چقدر این مرد حواسش به من بود و همین شد بزرگترین پشت و پناهم در این روستا.واقعاً این خانه بهترین خانه برای من در این روستا بود و بزرگترین شانس زندگی ام هم آشنایی با نعمت و خانواده اش بود.

تمام آن افکار منفی که در ذهنم بود با این فکر که از این به بعد با نعمت زندگی خواهم کرد از ذهنم زدوده شد.فقط مانده بود دلتنگی خانواده که هیچ راهی برای ارتباط با آنها نبود و باید تا چهارشنبه صبر می کردم تا به خانه بازگردم.

به دنبال خانه

دو روزی که در خانه ی آقای مدیر بودم خیلی سخت گذشت.اتاقی را به من داده بودند که نصفش پر شده بود از وسایلم و با تمام مهمان نوازی های شان باز هم راحت نبودم، فکر می کردم در این ایام مزاحمشان هستم .سخت ترین کار بیرون رفتن بود که باید چندین بار یا الله می گفتم تا خانواده ی آقای مدیر داخل خانه شوند و من بیرون روم.همین بسیار سخت بود و گاهی هم مشکلاتی به وجود می آمد که کار را به جاهای باریک می کشاند.

بعد از مدرسه به همراه آقای مدیر رفتیم برای یافتن خانه، همیشه در ذهنم بنگاه های معاملات ملکی را برای این کار تصور می کردم ولی  اینجا جور دیگری بود. در همان کوچه های روستا آقای مدیر از اهالی پرس و جو می کرد و اطلاعات لازم را به دست می آورد.همان ابتدا سه پیشنهاد به او شد و با هم برای دیدن موقعیت خانه ها به راه افتادیم.

اولین خانه ،در محله «قلعه بالا»  بود،شیب تند کوچه زرگران که واقعاً نفس گیر بود را پشت سر گذاشتیم و به جایی رسیدیم که راه به دو قسمت جدا می شد ، اتاقی بود در طبقه دوم ،تمیز بود و کوچک و تقریباً مناسب برای زندگی کوچک من ،صاحبخانه هم نبود و همین به نظر خیلی خوب می آمد، ولی آقای مدیر اصلاً راضی نشد، دلیلش را بعدها فهمیدیم ، روبروی خانه ، آن طرف کوچه منزلی بود که خانواده ای عیالوار در آن زندگی می کردند و اصلاً جایز نبود جوانی مجرد مقابل آنجا خانه داشته باشد.

دومین خانه  کمی بالاتر ،کنار ساختمان بهداری بود ، کاملاً گلی بود ،ولی مزیتی که داشت این بود کنار شیر آب کوچه بود و پر کردن و حمل ظرف های بیست لیتری آب زیاد سخت نبود، یکی از مواردی که آقای مدیر به من گوش زد کرده بود کم آبی و قطع آب روستا بود و باید دو یا سه تا بیست لیتری هم برای ذخیره آب می خریدم.ولی اینجا را نیز مدیر نپذیرفت، این بار دیگر علت را جویا شدم. صاحبخانه پیرمردی بود که اهل قره قروت بود!

در این مدت حدود پنج خانه را دیدیم که آقای مدیر هیچکدام را برای من نپسندید.ناامید و پریشان باز به خانه ی آقای مدیر بازگشتیم. این بار دیگر لب به سخن گشودم و عقده دلم را پیش آقای مدیر گشودم. بعد از اینکه حرفهایم تمام شد، لبخندی زد و گفت نگران نباش اولاً اصلاً مزاحم نیستی و در این چند روز شده ای عضو خانواده ما و ضمناً فردا حتماً برایت خانه ای مناسب پیدا خواهم کرد.این صحبت های آقای مدیر خیلی آرامم کرد.

موقع خواب می ترسیدم امشب هم مانند شب های گذشته بر من سخت بگذرد ،ولی تا سرم را بر روی بالش گذاشتم دیگر هیچ نفهمیدم.صحبت های آقای مدیر که پر بود از مهربانی و صفا و صمیمیت همچون دارویی آرامبخش بر من اثر کرد و تا صبح خوابی بسیار خوب کردم.واقعاً این مردمان روستا چقدر دریا دل و بزرگوارند .

فردا بعد از مدرسه باز هم مانند دیروز به همراه آقای مدیر جهت یافتن خانه به داخل روستا رفتیم. تقریباً میانه های روستا بود که با پیرمردی روبرو شدیم ، آقای مدیر سلام و علیکی کرد و من هم با او احوالپرسی مختصری کردم.آقای مدیر از او پرسید خانه ای برای اجاره داری؟با سر تایید کرد و به دنبالش به راه افتادیم.

از مقابل کوچه حمام گذشتیم و به ابتدای کوچه زرگران رسیدیم.وقتی داخل کوچه شد آه از نهادم برآمد که هر روز باید این شیب کوچه را بالا بروم و پایین بیایم.شیبی که در حدود چهل و پنج درجه بود.ولی خوشبختانه چند قدمی بالاتر نرفته بودیم که فهمیدم همین اولین خانه ،خانه ی اوست.

برای وارد شدن به حیاط خبری از در نبود و از داخل دالانی گذشتیم. حیاط کوچکی بود که گوشه آن حوضی بود که از ظرف های کنار آن فهمیدم محل شستشو است. بخش عمده حیاط پر بود از پهن گاو که نشان از چیز خوبی نمی داد.  طبقه هم کف تشکیل شده بود از یک انباری و دو تا در چوبی که طویله بودند.

این حیاط بین دو همسایه مشترک بود و از گوشه ی آن راهی بود به ساختمان مجاور که آقا غلامعلی  و خانواده اش در آن سکونت داشتند.طرف دیگر این حیاط نیز یک ساختمان کوچک دو طبقه بود که بالایش انبار بود و زیرش هم طویله ی گاو های آقا غلامعلی. تمام ساختمانها با خشت و گل بود و ستونهایش هم تنه درخت سپیدار.

بوی مشمئز کننده حیوانات و فضولاتشان محیط را پر کرده بود و تا حدی آزارم می داد.همان داخل حیاط به خودم گفتم این مورد هم حتماً رد می شود، ولی با اشاره مدیر به سمت طبقه بالا هدایت شدم.راه پله برای رسیدن به طبقه بالا حالتی کاملاً عجیب داشت.از دالان کنار طویله و در اندازه ای حدود یک متر دریک متر ،سه تا پله به بالا رفتیم و به سمت راست چرخیدیم. آقای مدیر سریع رفت ، من هم تا به بالای پله چهارم رسیدم سرم محکم به جای سفتی خورد ،صدای مهیبی کرد و سرم شروع کرد به چرخیدن.

برگشتم و روی همان پله نشستم، آقای مدیر با لبخندی آمد و گفت یادم رفت بگویم مواظب سرت باش اینجا را باید کاملاً دولا شوی تا رد شوی.کاملاً تا کمر خم شدم و بعد از گذر از مربعی به ابعاد نیم متر که مانند سوراخی بود به کمک مدیر به ایوان طبقه دوم رسیدم.پیش خودم می گفتم برجک های دیده بانی این گونه راه پله ندارند.

طبقه دوم تشکیل شده بود از یک ایوان بزرگ که یک طرف آن چهارتا اتاق بود با درهای چوبی و طرف دیگرش هم مشرف به حیاط و اصلاً هم از نرده خبری نبود.در انتهای ایوان هم یک زن همراه دختر کوچکش کنار سماور نشسته بودند و تا ما را دیدند بلند شدند و سلام گرمی کردند.

صاحبخانه که نعمت نام داشت اولین اتاق را که دقیقاً روبروی همان محل بالا آمدن از راه پله بود را به ما نشان داد.آنقدر اوضاع و احوالم به هم ریخته و پریشان بود که اصلاً به داخل اتاق دقت نمی کردم و منتظر بودم با آقای مدیر برویم تا جای دیگری را ببینیم. با تعارف نعمت کنار سماور نشستیم  و آن خانم هم برایمان چای ریخت ، منتظر سرد شدن چایی بودم که گوشهایم تیز شد ، آقای مدیر داشت در مورد قیمت اجاره صحبت می کرد و به قول معروف داشت چانه می زد.

اصلاً نمی توانستم زندگی در چنین محیطی را تصور کنم.، حیاط که محل گاو و گوسفندان است، طبقه زیرین کاملاً طویله است و اتاقی که باید در آن زندگی کنم کاملاً چسبیده است به اتاق های صاحبخانه، مگر می شود در دل یک خانواده مستاجر باشی؟هیچ جا چنین چیزی نیست و مستاجر باید از صاحبخانه جدا باشد. تا خواستم به آقای مدیر بگویم که اینجا به درد من نمی خورد،آنها به تفاهم رسیده بودند و در حال هماهنگی برای آوردن وسایل بودند.

آه از نهادم بلند شد و هرچه تلاش می کردم تا بتوانم ذهن در هم پیچیده خود را در این شرایط خاص باز کنم ،نمی شد و همانطور مات و مبهوت فقط نظاره گر آقای مدیر و آقا نعمت بودم.