ماوریک

دستگاه معادلات خطی از آن سری درس هایی است که بیشتر بر تکنیک استوار است و روش حل آن هم چیز پیچیده ای نیست. ولی نمی دانم چرا اکثر دانش آموزان در حل کردن آن زیاد اشتباه می کنند. فکر می کنم بیشتر به خاطر این است که مفهوم را اصلاً درک نمی کنند و منظور از حل آن را نمی فهمند.

کتاب مثالی از دو خط زده و با رسم شکل مفهوم جواب دستگاه را رسانده ولی وقتی کمی فکر کردم ، تصمیم گرفتم کمی درس را برای بچه ها جذاب کنم. به همین خاطر همان مثال کتاب را به حرکت تانک دشمن و شلیک موشک «ماوریک» تشبیه کردم.

همین باعث شد گوش های بچه ها تیز شود و سراپا حواس شان به تخته باشد. کنار معادله خط اول نوشتم تانک و کنار معادله خط دوم نوشتم ماوریک. خط مربوط به تانک را رسم کرد و به بچه ها گفتم این مسیر حرکت تانک است، بعد پرسیدم به نظر شما موشک با این معادله کجا به تانک برخورد می کند؟

بچه شروع کردند به نظر دادن ، یکی گفت همان وسط می خورد و منفجرش می کند،آ ن یکی گفت نه آقا اجازه سرعت موشک بیشتر است و همان اوایل به تانک می خورد. در ما بین این همه نظر ، یکی از بچه ها گفت آقا اجازه خط ماوریک را رسم کنید تا جایی که برخورد می کند مشخص شود. خوشحال شدم که یکی جواب را به درستی گفت و همه بچه هم تصدیقش کردند.

خط مربوط به موشک را نیز رسم کرد و محل برخورد مشخص شد.وقتی مختصاتش را نوشتم، همه بچه ها هورا گفتند، تعجب کردم ،به همین خاطر یکی گفت خوب آقا اجازه زدیم ش برای همین هورا کشیدیم. همانجا به بچه ها گفتم منظور از حل دستگاه معادلات خطی که خواهم گفت پیدا کردن همین نقطه و مختصاتش است ولی بدون رسم شکل.

روش حذفی را توضیح دادم و مثال کتاب را روی تخته نوشتم تا بچه ها حل کنند. در همین حین یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه این خط ها فقط مسیر حرکت را نشان می دهند، سرعت تانک با موشک فرق می کند، شاید موشک زودتر از تانک عبور کند. کمی صبر کردم تا بچه ها مثال را حل کنند ، بعد توضیح دادم که من این را برای اینکه بهتر بفهمید گفتم و گرنه شلیک موشک و هدف گیری کاری خیلی پیچیده ای است.

باز هم از من پرسیدند که کمی توضیح دهم ، هرچه کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و درس را رها کردم و شروع کردم به توضیح در مورد موشک ماوریک.

ماوریک در اصل از سری موشک های هوا به سطح است که معمولاً روی هواپیماهای جنگنده سوار می شود البته در زمان جنگ تحمیلی متخصصان ما توانسته بودند آن را بر روی هلیکوپتر کبرا هم تعبیه کنند. این موشک مخصوص هدف های بزرگ مانند تانک و زره پوش و مخازن سوخت است .حتی برای هدف قرار دادن کشتی هم قابل استفاده است.

این موشک از طریق دوربین تلویزیونی که رویش قرار دارد توسط خلبان با توجه به کنتراست بالا بر روی هدف قفل می شود. و پس از شلیک توسط کاربر قابل هدایت نیست به همین خاطر هدف گیری با آن سخت و نیاز به مهارت بالا دارد. در زمان جنگ تحمیلی بسیاری از این موشک برای انهدام اهداف مهم توسط کبرا های هوانیروز استفاده شده که معروف ترین آن هدف قرار دادن رادار مهم بصره بود.

بچه ها چنان غرق در توضیحات من بودند که حتی یک نفرشان هم تکان نمی خورد.باز هم به این فکر فرو رفتم که چرا این حواس جمعی درباره درس اتفاق نمی افتد. تا خواستم دستگاه دوم را پای تخته بنویسم یکی از بچه ها پرسید کنتراست چیست؟ خیلی کوتاه توضیح دادم ،زیرا هنوز کلی کاردرکلاس مانده بود که باید حل می کردیم.

تا به بچه ها گفتم شروع کنید به حل این دستگاه باز یکی از بچه ها پرسید با آن دوربین روی موشک می شود انفجار را هم دید. باز خیلی کوتاه پاسخ دادم که خیر ،ماوریک از دسته موشک هایی است که زمانی که از هواپیما جدا می شود دیگر هدایتی روی آن نیست و به طرف هدف قفل شده می رود.

به هر زحمتی بود سه تا دستگاه در کلاس و در بین انبوهی از پرسش های بچه ها در مورد ماوریک حل کردیم که زنگ خورد و حدود چهار تا دستگاه دیگر ماند.درست بود کم حل کردیم ولی به زعم خودم تلاش کردم تا حداقل کمی در خاطرشان بماند.

بعد از تعطیلی مدرسه و در راه خانه تعدادی از بچه ها را دیدم که در مزرعه کنار مدرسه در حال سنگ پرانی بودند. کمی که دقت کردم دیدم چند قوطی حلبی روی دیوار کوتاه گلی انتهای مزرعه گذاشته بودند و در حال هدف گیری و پرتاب بودند. وقتی از کنارشان می گذشتم شنیدم که به هم می گفتند .کنتراستش کم است و ماوریک های ما هیچ کدام به هدف نمی خورد. باید قوطی های رنگی پیدا کنیم  تا ماوریک روی آن قفل کند.

جلسه بعدی اتفاق جالبی افتاد ، جلسه حل تمرین بود و باید دستگاه ها را حل می کردیم ، اولین دستگاه را پای تخته نوشتم و اولین اسم را خواندم تا بیاید حل کند.در راه وقتی می آمد به بچه ها گفت ، دعایم کنید تا ماوریک خوب روی هدف قفل کند. خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم را گرفتم. آمد و کاملاً درست حل کرد و موقع نشستن هم سینه اش را جلو داد آرام به بچه ها گفت زدمش ، کنتراستش خوب بود.مهارت خلبان را دیدید.

دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و همین باعث شد کلاس هم به هوا برود. در آن کلاس دستگاه معادلات خطی به ماوریک معروف شد و خدا را شکر تعداد اشتباهات بچه ها خیلی کمتر از کلاس های دیگر بود . ولی باز هم تعدادی بودند که خوب نتوانسته بودند ماوریک را روی هدف قفل کنند.

نمره

جمعیت کلاس ها سی نفر بود و بیشترشان هم شیطان و بازی گوش،کلاً مدرسه ای که هفده تا کلاس داشته باشد نظم در آن کمی سخت برقرار می شود.اولین سالی است که باید این مدرسه را تحمل می کردم و دلم خیلی برای مدرسه روستا که فقط سه کلاس داشت و جمعیت شان نیز کم بود تنگ شده بود.آخر سر با تمام تلاشی که کردم در دام این مدارس شهر گیر افتادم.

ماه مهر با هر سختی ای که بود گذشت و اولین امتحان ماهانه را از سه کلاسی که داشتم گرفتم.بعد از تصحیح اوراق سخت در تعجب فرو رفتم که چرا اینان اصلاً درس نمی خوانند، بچه های روستا با آن همه مشکلاتی که داشتند حداقل تا جایی که می توانستند حل می کردند و نمراتی که می گرفتند تا حدی قابل قبول بود.ولی در اینجا بیشتر از نیمی از دانش آموزان نمره زیر ده حتی نمره زیر پنج داشتند.

جلسه بعد وقتی به کلاس رفتم و اوراق را توزیع کردم به چهره هایشان که نگاه می کردم هیچ تغییری مبتنی بر تاسف یا ناراحتی در آنها نمی دیدم و همین بیشتر مرا عصبانی کرد،شروع کردم به داد و بیداد که چرا شما اینگونه هستید و هیچ اهمیتی برای درس و مدرسه قائل نیستید. با آنها اتمام حجت کردم که در امتحان بعدی حتماً برخوردی خواهم کرد که تا انتهای سال به خاطر داشته باشند.

آبان هم با همان سختی مهر گذشت و نوبت به امتحان دوم رسید .با هزار امید و آرزو شروع به تصحیح اوراق کردم ولی هرچه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر دستانم شل می شد به طوری که بعد از اتمام ورقه های یک کلاس دیگر دل و دماغی برای ادامه نداشتم. از ماه قبل بهتر که نشده بودند هیچ حتی نمرات هم کمتر شده بود .

دفتر مدیر مدرسه در طبقه سوم بود و من تا به حال یک بار هم به دفتر مدیر نرفته بودم، همه کارهایم در اتاق معاون انجام می شد ولی این بار در این موضوع همان آقای معاون مرا به دفتر مدیر ارجاع داد. وقتی وارد شدم جو دفتر مرا گرفت، بیشتر شبیه اتاق مدیرکل ها بود تا دفتر مدیر مدرسه، اندازه سه تا کلاس وسعت داشت و بر دیوارهایش کلی لوح تقدیر نصب بود.

موضوع را با مستندات کامل و مقایسه با آزمون قبلی به مدیر ارائه دادم. ابتدا تعجب کرد که چه طور تا به حال اینگونه مشکلی با این وسعت در این مدرسه نداشته و همین باعث تعجب بیشتر من شد. در هر صورت بعد از کمی گفتگو و بحث آقای مدیر از من خواست تا فرصتی به ایشان بدهم تا در این مورد فکری کند و راهکار مناسبی پیدا کند.

هفته بعد زنگ دوم بود که به کلاس من آمد و مرا به نمازخانه برد، تعداد زیادی از خانواده ها آمده بودند و آقای معاون هم داشت صحبت می کرد، فکر کردم جلسه انجمن اولیا مدرسه است به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای چه مرا به اینجا آورده اید. لبخند معنی داری زد و گفت اینان خانواده های همان دانش آموزانی هستند که شما لیست شان را به من دادید. حال برو هر چه می خواهی بگو.

وقتی پشت تریبون رفتم بیشتر از جمعیت زیاد شان، اخم هایی که به من کرده بودند مرا مضطرب می کرد به طوری که قادر نبودم حتی کلامی بیان کنم. با توکل به خدا شروع کردم به صحبت که قصد من اذیت و آزار شما و فرزندانتان نیست بلکه به دنبال راهی هستم تا بتوانم کمک شان کنم که در پایان سال از ریاضی بتوانند بدون مشکل عبور کنند.

جلسه سختی بود و بعد از حدود یک ربع صحبت ، خیس عرق شدم ، پدر یکی از دانش آموزان که همان صف اول نشسته بود از جیب کتش یک بسته دستمال جیبی درآورد و به من داد تا بتوانم کمی از عرق هایم را خشک کنم. فقط معنی لبخند ملیحش را نفهمیدم.

آذر ماه هم گذشت و دوباره نوبت به امتحان رسید.این بار با بی میلی سراغ برگه ها رفتم و آنها را تصحیح کردم ولی بر خلاف انتظار من هر چه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر امیدوار می شدم. آن جلسه تاثیر ش را گذاشته بود و حرکت رو به رشد بچه ها کاملاً مشهود بود. البته هنوز خیل عظیمی نمره زیر ده داشتند ولی آنها هم در حد خود تلاش کرده بودند و این نوید را به من می داد که در پایان سال مشکلاتم خیلی کمتر خواهد شد.

در بین دانش آموزان یکی بود که دو امتحان قبلی را زیر ده گرفته بود ولی امتحان آخری را چهارده شده بود، برگه اش را کنار گذاشتم تا در کلاس مفصل تشویقش کنم تا هم برای خودش عامل انگیزه باشد و هم برای دیگران سرمشق خوبی باشد.

بعد از توزیع برگه ها تصحیح شده در کلاس کمی تغییر در چهره ها مشاهده کردم که برایم نشانه خوبی بود، درست بود که هنوز خیلی ها بی خیال بودند ولی همین که تعدادی اخمهای شان در هم رفت برایم غنیمت بود. برگه آن دانش آموز را نگاه داشته بودم تا در انتها به او بدهم. او را صدا کردم و به پای تخته آوردم و در مقابل بچه ها برگه اش را دادم. کلی ذوق کرد و من هم گفتم برایش دست بزنند.

شروع کردم به صحبت که این دانش آموز توانسته است با تلاش و کوشش نمره اش را حدود هشت نمره ارتقا دهد و این یعنی  هیچ کاری غیرممکن نیست و اگر هر کس خودش بخواهد می تواند کاری را که فکر می کرده نمی تواند ، انجام دهد. در اوج صحبت هایم بودم که دست یکی بالا رفت .بلند شد و گفت آقا اجازه خوب اگر مادرت دبیر باشد نمره ات خوب می شود.

یکه خوردم و گفتم ولی بیشتر کار را خودش انجام داده است. و اصلاً از کجا معلوم مادرش دبیر ریاضی باشد تا بتواند کمکش کند. در همین حین خودش گفت آقا اجازه مادر ما دبیر ریاضی است. کمی اوضاع به هم ریخت ولی سعی کردم درستش کنم به همین خاطر توضیح دادم هرچند هم که مادر ایشان دبیر است ولی اصل کار را خودش انجام داده، خودش وقت گذاشته و کار کرده و یاد گرفته ،از او خواستم تا حرف هایم را تایید کند ولی با همان چهره معصومانه اش گفت آقا اجازه مادر ما فقط با ما کار می کند و گرنه ما اصلاً حوصله درس خواندن نداریم.

خنده بچه ها نشان از این داد که کنترل اوضاع از دستم خارج شده ، یکی از انتهای کلاس گفت اگر مادر او هم دبیر ریاضی بود حتماً نمره اش بهتر می شد، آن یکی گفت پدرش کارگر ساختمان است  و مادرش هم اصلاً سواد ندارد، معلوم است که نمره اش کم می شود.

مانده بودم چه بگویم و چه کار کنم؟ آمده بودم کار را درست کنم ولی با این اتفاقات همه چیز از دست رفته بود و حتی همان چند نفری هم که تلاش کرده بودند حالا انگیزه شان را از دست داده بودند.مستاصل مانده بودم که خود همین دانش آموز به دادم رسید. رو به بچه ها کرد و گفت که مادرش گفته همین یک بار کمکش می کند و از این به بعد خودش باید روی پای خودش بایستد. بخش عمده ای از صحبت های مرا به نقل از مادرش گفت و همین تا حدی هرچند اندک وضعیت را عادی کرد.

در آخر سال وضعیت خیلی با اول سال متفاوت بود و خیلی از بچه ها با نمره های متوسط ریاضی را قبول شده بودند و همین مرا راضی کرد که حداقل توانسته بودم کمی تغییر در این بچه ها ایجاد کنم ولی همین برایم تجربه شد که در مورد خانواده ها بیشتر تحقیق کنم.

روستای دوم

بعد از انتقالی به این شهر چند بار به قسمت آموزش اداره مراجعه کردم تا تکلیف دوازده ساعت دیگر مرا مشخص کنند .هربار محول می کردند به روز بعد.تا اینکه  در روز ۱۶ مهر ، مدرسه دوم من هم مشخص شد.روستایی در حدود هجده کیلومتری شهر.

در خانه نقشه را باز کردم و مکانش را یافتم .روستا در کوهپایه قرار داشت و این برای من بسیار شوق برانگیز بود، چون یادآور سالهای تدریس در روستای کوهستانی برایم بود. دوازده ساعت اول من در روستایی بود که در دشتی پهناور واقع بود و حالا این روستای دوم حداقل به کوهستان نزدیک تر بود.

صبح که بیدار شدم باران لطیفی می بارید و هوا هم تا حدی سرد شده بود.ساعت ده دقیقه به هفت خودم را به ایستگاه ماشین های روستا رساندم .از اولین نفری که در مورد روستا مورد نظرم پرسیدم خودش راننده همان مسیر بود.گفت سوار شو تا مسافر بگیرم و برویم.

باران شدیدتر شده بود و تنها در ماشین در انتظار نشسته بودم.ساعت به هفت و نیم رسید و خبری از مسافر نبود. پیش خودم فکر کردم اگر بیشتر منتظر بمانم دیر خواهد شد.راننده را صدا کردم و ماشین را دربست گرفتم تا به موقع به مدرسه برسم.

دو طرف جاده فرعی فقط مزرعه بود و خبری از تک درخت ها هم نبود. روستای اولی خیلی دورتر بود ولی در بین مزارعش حداقل چند درخت مشاهده می شد. همه جا سبز و با طراوت بود.شیشه را پایین آوردم تا بهتر ببینم . واقعاً هر جایی از طبیعت زیبایی خودش را دارد. کوهستان یک نوع و دشت هم نوعی دیگر و اینجا هم که کوهپایه است جور دیگری زیباست.هوای سرد و دانه های باران به صورت می خورد و از دیدن مناظر زیبا لذت می بردم.

وارد روستا شدیم ، بچه ها زیر باران و اکثراً بدون چتر پیاده در راه مدرسه بودند.باران خیسشان کرده بود ولی همچنان شاد و پرانرژی  به راهشان ادامه می دادند.از جلوی مدرسه ای که بچه ها داشتند واردش می شدند گذشتیم.به راننده گفتم :فکر کنم مدرسه را رد کردیم.با لبخندی گفت اینجا نیست ،روستای شما بالاتر است.خنده ام گرفت از جمله ی «روستای شما»،هیچی نشده صاحب روستا هم شدیم.

جلوی در مدرسه وقتی پیاده شدم ابتدا به سر در مدرسه نگاه کردم«دبیرستان ارشاد دوره اول متوسطه » وارد حیاط  بزرگ مدرسه که بیشتر از نیمی از آن با چمن سبز زیبایی پوشیده بود شدم ولی خبری از دانش آموزان نبود.زیر باران شروع کردم بررسی اطراف تا کمی موقعیت دستم بیاید. ابرهاپایین آمده بودند و نمی گذاشتند چیزی ببینم.فقط تا حدی که مزرعه های نزدیک دیده می شد به من مجال تماشا می دادند.

گفتم باشد،روز اول با من قایم باشک بازی می کنید. می دانم که این روبرو کوهی سترگ است و اطرافمان تپه های ریز و درشت.حالا شما عشوه می کنید و  نمی گذارید آنها خودشان را به من نشان دهند. صبر من زیاد است و دوستم باد حتماً به یاری ام خواهد آمد تا شماها را کمی پخش و پلا کند .

مدرسه ی دوطبقه ی نسبتاً بزرگی در سمت شمال حیاط قرار داشت. ابهتش مرا گرفت، پیش خود فکر کردم این مدرسه به این وسعت چقدر دانش آموز دارد و باید جمعیت ش زیاد باشد ولی چرا صدایی نمی آید و همه جا غرق در سکوت است. وقتی وارد سالن بزرگش شدم  ناخودآگاه به یاد دوقرن سکوت افتادم.انگار کسی در این مدرسه نبوده ونیست.آنقدر ساکت بود که کمی خوف کردم.

تابلو دفتر را دیدم و در زدم و وارد شدم.دفتری بزرگ که گوشه آن فردی پشت میزی داشت با رایانه کار می کرد.مدیر بود و بعد از معرفی و احوال پرسی و بررسی برنامه قرار شد به کلاس بروم.وارد کلاس شدم.کلاًهمه چیز این مدرسه به غایت فراخ بود.کلاسی بزرگ که سیزده دانش آموزی که با فاصله های زیاد روی تک صندلی نشسته بودند در آن چیزی به نظر نمی آمدند.

چون حدود دو هفته از شروع مدرسه گذشته بود سریع خود را معرفی کردم و درس را شروع کردم . بچه هایی پرانرژی بودند و کمتر تمرکز داشتند.بخش عمده ای از انرژی ام جهت منظم کردن آنها صرف شد.در حین کار زیرچشمی از پنجره بیرون را هم نگاه می کردم .ابرها هنوز مصر بودند که من چیزی نبینم.ولی من حوصله ام در این زمینه بسیار است.زیر لب به آنها گفتم تا ظهر هنوز خیلی مانده.

زنگ دوم بود که دوستانم رسیدند وآرام آرام  شروع کردند به انجام دادن کارشان.ابرها شروع به فرار کردند وپخش می شدند . کوچکترهایشان هم گاهی در جایی گیر می افتادند.پشت تپه ای یا در میان دره ای کوچک.در ابتدا تپه ها نمایان شدند، سرسبز و پردرخت.کوه ها هم خودشان رابه آرامی نشان دادند، همچنان سترگ و عظیم.زنگ تفریح دلم نیامد در دفتر بنشینم.به حیاط آمدم و شروع کردم به دیدن مناظر بدیع و زیبایی که در اطراف و در بین کوه ها و تپه ها به وجود آمده بود. لطافت هوا  و زیبایی بی نظیر مناظر، حتی بچه ها را هم سرذوق آورده بود و با دست ابرهای کوچکی را که پشت تپه ها گیر افتاده بودند به هم نشان می دادند.

بعد از حدود شانزده سال تدریس در بین کوه های سر به فلک کشیده و زندگی در روستایی که در میان آن همه زیبایی محصور بود حالا که به مرکز استان منتقل شده بودم هم وضعم بد نبود، در دو روستا تدریس می کردم که یکی در دشتی فراخ بود و این دومی هم در میان این جنگلها و تپه های زیبا.فکر کنم تا می توانم باید در همین روستا بمانم ،چون اصلاً مدرسه های شهر را دوست ندارم.

سعید

با تمام قوا داشت به درس گوش می داد ولی همچنان قطره های ریز اشک از کنار چشمانش سرازیر بود.مقاومت می کرد تا به هق هق نیفتد و در این میان هم نمی خواست درس را  متوجه نشود. شخصیتش نه اجازه می داد که واقعاً گریه کند و نه نسبت به درس بی خیال باشد.

همان ابتدا که وارد حیاط مدرسه شدم به سویم دوید و خبر از امتحان ثلثش را گرفت. اضطراب در چشمانش موج می زد.پاسخش را موکول کردم به کلاس و از همان زمان ورود به کلاس نگاه سنگینش را می توانستم احساس کنم.

کل کلاس  دوازده نفر بودند که سه نفر تجدید شده بودند. وقتی نمره ها را می خواندم زیرچشمی  واکنش آنها را زیر نظر داشتم.نکته جالب این بود که تعدادی از آنها که نمره قبولی گرفته بودند مثل حرکات بعد از گل فوتبال واکنش نشان می دادند، البته بی صدا!! وقتی نمره آنانی را که قبول نشده بودند را خواندم واکنش آنها هم جالب بود.انگار نه انگار و همچنان لبخند بر لبانشان جاری بود .یکی میانگین نوبت ۳ شده بود و دیگری کمی زحمت کشیده بود و ۵ گرفته بود.ولی حتی چین کوچکی هم بر روی صورتشان تشکیل نشد.

سعید آخرین نفر دفتر نمره بود .دل خواندن نمره اش را نداشتم.مستمر با کمی ارفاق ۱۰ شده بود ولی امتحان ثلث را ۸گرفته بود و این یعنی تجدید.وقتی نمره اش را خواندم همانطور که ایستاده بود ماند و چندلحظه ای فقط زل زد به من. جو کلاس برایش به قدری سنگین شد که توان نفس کشیدن  نداشت.من را هم در این بهت به درون خود برد.نمی خواست گریه کند و حتی سرش را هم روی میز نگذاشت .فقط مرا نگاه می کرد.ولی بعد از مدت کوتاهی فقط اشک های بی صدایش بود که کتاب ریاضی اش را تر می کرد.

بعد از خواندن نمره ها با بچه ها صحبت کردم تا عزمشان را جزم کنند برای ثلث دوم و این کمبودها و نقصان ها را جبران کنند .به آنها گفتم همه چیز را باید از دوباره شروع کرد تا به نتیجه رسید .به جرات تنها کسی که به تمام حرف هایم گوش می داد سعید بود. چشمانش گواه بر تصمیمی بود که گرفته بود.اشک هایش را پاک کرد فقط به من نگاه می کرد.

در دفتر مدرسه،لیست را به مدیر تحویل دادم و تا خواستم بنشینم مدیر کنارم آمد و در مورد وضعیت بد خانوادگی سعید توضیح داد.پدر و مادرش به شهر می رفتند و کارگر رستوران بودند و سعید همراه تنها مادربزرگش در خانه می بایست از خواهر شش ساله اش هم مراقبت کند.ضمناً در ایام تعطیل و تابستان خود نیز سر کار می رفت تا بتواند خرج مدرسه اش را تا حدی در بیاورد.حالم دگرگون شد .تمام زنگ تفریح در خودم بودم و با خودم کلنجار می رفتم. حتی یک لقمه صبحانه هم نخوردم.چنان درگیر سعید بودم که هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.

همه همکاران که به کلاس رفتند. به آقای مدیر گفتم این بار می خواهم تصمیم سختی بگیرم که با آن از ته دل موافق نیستم.ولی هرچه فکر می کنم چاره ای جز آن کار ندارم.سعید را بگو بیاید و از او تعهد بگیر که ثلث بعد نمره کمتر از ۱۲ نگیرد تا برایش کاری کنم.

سعید آمد و لرزان مقابل  آقای مدیر ایستاد. مدیر بر روی یک برگه کاغذ چیزهایی نوشت و به سعید داد و گفت آن را بلند بخواند و بعد امضا کند.سعید با صدای لرزان شروع کرد به خواندن:

اینجانب سعید ***** فرزند عباس دانش آموز کلاس دوم راهنمایی مدرسه *****تعهد می دهم که نمره ریاضی ثلث بعدی من از ۱۲ کمتر نباشد و گرنه هم مدیر و هم دبیر ریاضی می توانند هر اقدامی انجام دهند.

مات و مبهوت فقط ما را نگاه می کرد و مانده بود چه بگوید و چه بکند. مدتی در سکوت گذشت و بعد آقای مدیر گفت این برگه تعهد را امضا کن و در این مورد هم با هیچ کس حرف نزن تا دبیر ریاضی به خواهش من این ثلث تو  را قبول کند.فقط یادت باشد ثلث بعدی نباید کمتر از ۱۲ بشوی.

بر بهتش افزون شد و علاوه بر نداشتن قدرت تکلم یارای ایستادن هم نداشت و بر روی صندلی کنار دیوار ولو شد. باز هم اشک های همچون مرواریدش بود که از چشمان کوچکش می غلطید و می درخشید و پایین می آمد. حیران شده بود و پریشان ولی این بار از شوق ، می شد به راحتی از چهره و چشمانش فهمید.

نمره مستمرش را ۱۲ کردم و به او گفتم این دو نمره را از ثلث بعدی ات قرض می گیرم و به همین خاطر در تعهد نوشته شده که باید دوازده بگیری.میانگین ۱۲ با ۸ برابر با ۱۰ می شود و این یعنی قبولی، برو و تلاشت را دوچندان کن.

برگه تعهد را امضا کرد و تحویل مدیر داد و رو به من کرد و قول داد که ثلث بعد نمره ی بهتر از ۱۲ بگیرد .تشکر فراوان کرد و دوان به سمت آبخوری رفت و آبی به سرو صورتش زد و چند قدمی هم در حیاط راه رفت تا حالش بهتر شود و بعد به کلاس رفت.

مانده بودم که آیا کاری که انجام دادم درست بوده ؟آیا این با عدالت همخوان است؟آیا قانون را زیر پا گذاشته ام؟در شغل ما اینجا ها  بزنگاه است که گرفتن تصمیم درست در آن بسیار سخت است. فقط امیدوار بودم که در ثلث بعد نمره اش را جبران کند تا به هدفم رسیده باشم و واقعاً کمکش کرده باشم.

تجربه

حدود ساعت چهار و نیم بود که صدای رفتن بچه های کلاس کناری بچه های کلاس من را هم به جنب و جوش انداخت. تعداد بسیاری از آنها از روستاهای اطراف می آمدند و باید زود می رفتند که به تاریکی نخورند. هر چه سعی کردم تا تمرکز شان را جمع کنم ، نشد که نشد،هرچه فریاد داشتم در درونم بر سر همکارانم زدم که چقدر زود تعطیل کردند،مخصوصاً آقای مدیر. اصلاً اوضاع کلاس قابل کنترل نبود به همین خاطر من هم کلاس را تعطیل کردم.

از اینکه مدیر و باقی همکاران حتی برای خداحافظی هم مرا صدا نکردند و رفتند خیلی ناراحت شدم و از اینکه مرا با ماشین نبردند خیلی هم عصبانی بودم. هرچه با خود فکر می کردم که مگر کاری کرده ام که از دست من دلخور هستند ، عقلم به جایی قد نمی داد. وقتی از کلاس بیرون آمدم دانش آموزی را دیدم که قفل در دست منتظر من است. در را بست و قفل کرد و دوان دوان به سرعت از مدرسه دور شد و رفت.

به کنار جاده آمدم. ساعت یک ربع به پنج  شده بود و در خط افق ،خورشید بسیار زیبا داشت خداحافظی می کرد.مدتها غروب آفتاب را فقط در کوهستان دیده بودم، یا در میان دره ای گم می شد و یا پشت ستیغ کوهی مخفی می گشت و یا در میان ابرها غروب می کرد. به همین خاطر غروب خورشید در خط مستقیم افق بسیار برایم جالب بود.تنها فرق غروب خورشید در دشت و کوهستان این است که اینجا خورشید خیلی دورتر غروب می کند و در کوهستان به نظر رفتنش سریعتر است.به همین خاطر نمی دانم چه مدت محو در غروب خورشید بودم.

از ماشین خبری نبود ،طبق عادت گذشته پیاده به راه افتادم تا احتمالاً در مسیر ماشین برسد و سوار شوم.هوای دم غروب و تصویر بسیار زیبای خورشید در خط افق منظره ای بدیع و دلنواز ساخته بود که چشم از دیدنش سیر نمی شد.هوا کمی سرد بود ولی قابل تحمل و بوی خاکی که از مزارع شخم زده به مشام می رسید بسیار لذت بخش بود.در کنار خط افقی که آسمان و زمین را به دو قسمت تقسیم کرده بود از دوردست کوه های سربه فلک کشیده هم خودنمایی می کردند. با حسرت به آنها می نگریستم و خاطرات پیاده روی های مابین روستاهای کوهستانی در سال های گذشته در ذهنم نقش می بست.

صدای اذان که از دور دستها شنیده می شد پایان روز را خبر می داد و من در امتداد جاده ای که مستقیم بود هرچه نگاه می کردم خبری از ماشین نبود.آنقدر جاده های پرپیچ و خم کوهستانی را دیده بودم که مستقیم بودن این جاده تا حدی برایم غیرمنتظره بود.ساعت پنج و ربع شده بود و من همچنان در راستای جاده در حال رفتن بودم. نگاهی به پشت انداختم .نور کوچکی از دور سوسو می زد. خوشحال شدم که بالاخره ماشین رسید.کنار جاده ایستادم و دستم را بلند کردم. بدون کوچکترین تغییری در سرعتش از مقابلم گذشت و من فقط مات و مبهوت در راستای جاده با چشمانم دنبالش می کردم.

تاریکی هوا باعث شده بود که به سرعتم بیافزایم ، تقریباً بین حالت دو و پیاده روی بودم.تاریکی نگرانم نمی کرد ولی دیر رسیدن به خانه و نگرانی اهالی خانه بیشتر ذهنم را درگیر کرده بود.طبق محاسباتم شاید دو ساعت طول کشد تا به جاده اصلی برسم و از آنجا هم تا خانه حدود نیم ساعت راه است و این یعنی حدود ساعت هشت به خانه خواهم رسید .

ساعت یک ربع به شش شده بود و من هنوز در راه بودم. چندین ماشین آمدند ولی هیچکدام توقف نکردند و رفتند.از همه بدتر تا مرا می دیدند بر سرعتشان می افزودند و زوزه کشان از کنارم می گذشتند.تا جاده اصلی حدود ده کیلومتر راه بود و در این یک ساعت احتمالاً نیمی از راه را آمده بودم. زیپ کاپشن را کشیدم و عزمم را جزم کردم چون کاملاً مطمئن شده بودم که در این وادی هیچ کس به فکر من نیست و خودم باید بروم تا به مقصد برسم.همینکه این تصمیم را گرفتم بر تعداد ماشین های عبوری افزون شد ولی بر بی توجهی آنها افزون تر.

ساعت به شش رسید.دیگر به پشتم توجهی نمی کردم و هیچ نوری مرا به سمت خود نمی خواند،فقط هدفم رسیدن به جاده اصلی بود .ولی وقتی ماشینی چند متر جلوتر توقف کرد و شروع کرد به دنده عقب آمدن سمت من با تعجب ایستادم. در جلو باز شد و در آن تاریکی کسی به من گفت:آقا اجازه بفرمایید. کمی که دقت کردم ،احمدرضا بود که به همراه پدرش داشت به شهر می رفت.

وقتی سوار شدم بهت در چشمان پدر و خود احمدرضا به وضوح مشاهده می شد.تا سلام کردم ،پدر احمدرضا خیلی سریع جواب سلامم را داد و با چهره ای متعجب پرسید ،تا اینجا را پیاده آمدی؟بادی به غبغب انداختم و گفتم بله.من زیاد پیاده می روم و این مسیر برایم چیزی نیست.با عصبانیت گفت :کار خیلی اشتباهی کردی.خیلی بی کله گی کردی .از شما که اینهمه درس خواندی اینکار عجیب است.ما که بچه اینجا هستیم از این کارها نمی کنیم، حالا شما این موقع شب و در دل این تاریکی داری پیاده می روی .

مانده بودم که چه بگویم ،مگر کار خلافی کرده ام که اینگونه مرا توبیخ می کنید، مگر اینجا پیاده رفتن در جاده جرم است؟ می خواستم این سوالات را که در ذهنم بود بپرسم که باز با همان التهاب شروع کرد به صحبت کردن و هرچه جلو می رفتیم اوج عصبانیتش بیشتر می شد و صدایش بالاتر می رفت. مدتی در سکوت گذشت و همین کمی آرامش کرد. احمدرضا هم که در پشت فقط نظاره گر ما بود.

 آرام تر که شد رو به من کرد و  با لحنی متفاوت از قبل و این بار خیلی مهربانتر گفت:آقای دبیر جان،این جاده در روزش زیاد امنیت ندارد چه برسد به شب آن. دزدی در اینجا زیاد است ، حتی چندین مورد خفت گیری هم داشته ایم. اینجا هیچ کس در شب کسی را سوار نمی کند. چقدر موتورسوارهایی که در این مسیر گیر دزدان و راهزنان افتاده اند.مسیر مستقیم و فاصله از شهر و جاده اصلی و همچنین قومیت های مختلف این منطقه را کمی ناامن کرده.البته پاسگاه سر خط خیلی حواسش است ،ولی اینجا بین روستاها زیاد دعوا می شود و خیلی ها هم در کنار زمین هایشان کتک خورده اند.

ترس بر من مستولی گشت و پاهایم شروع به لرزیدن کرد.پیاده در آن تاریکی شب اصلاً خوف نداشتم ولی حالا با این چیزهایی که پدر احمدرضا تعریف کرد به عمق فاجعه پی بردم .حرف نمی زدم و همین طور فقط به جاده نگاه می کردم و می لرزیدم. در جاده اصلی و نزدیک شهر بودیم که فکر کنم فهمیدند که من به شدت ترسیده ام ، به همین خاطر پدر احمدرضا شروع کرد به صحبت از چیزهای مختلف و سعی داشت مرا هم به حرف بکشد.

بنده خدا مرا تا درب خانه رساند و کرایه هم نگرفت.فقط موقع خداحافظی با لبخند معنی داری گفت :آقای دبیر همه جا مانند هم نیست. بیشتر مراقب باش و از امروز تجربه کسب کن.من هم فقط با سر تایید کردم و به خودم نیز قول دادم که دیگر چنین کارهایی نکنم.

هرچه خدا بخواهد

آخرین فصل کتاب پایه هفتم آمار و احتمال است و معمولاً دانش آموزان این درس را خیلی خوب می فهمند و حل می کنند. با توجه به این موضوع خودم را آماده کردم که در این جلسه هر دو درس مربوط به احتمال را تدریس کنم تا کتاب تمام شود و علاوه بر اینکه خیالم راحت می شود ،دو جلسه آخر بماند برای مرور و رفع اشکال.

درس اول « احتمال یا اندازه گیری شانس » بود. در مورد صفر یا یک یا عددی بین صفر و یک بودن احتمال بچه ها مثال های خوبی می زدند. ولی محسن برای احتمال صفر مثالی زد که کمی جو کلاس را عوض کرد. او گفت احتمال اینکه من خدا را ببینم.

تا خواستم خودم را جمع و جور کنم و پاسخ مناسبی برایش پیدا کنم که یکی از بچه ها گفت آقا اجازه احتمالی را که حسین گفت صفر نیست. این یکی بیشتر تعجبم را برانگیخت و از او علت را جویا شدم. گفت ممکن است بمیرد و آن موقع خدا را ببیند.یکی دیگر از انتهای کلاس گفت که پدربزرگش گفته است که ما انسانها نمی توانیم خدا را ببینیم ،حتی اگر مرده باشیم،چون ما انسان هستم و او خدا، و انسان انسان را می بیند و نمی تواند خدا را ببیند.

کاملاً از مبحث احتمال خارج شده بودیم و داشتیم در فلسفه و حتی الهیات وارد می شدیم و نکته جالب این بود که بچه ها هم نظرات خوبی می دادند.در این بین فقط من بودم که نظر خاصی نداشتم و فقط گوش می کردم.در همین بین یکی هم از میز آخر بلند شد و گفت که آقا اجازه خدا در جهنم هم هست؟جواب دادم خدا همه جا هست.گفت آنجا چه می کند ؟مگر آنجا را نساخته برای عذاب گناه کاران؟خودش که گناه نکرده.

در واقع پاسخش را نمی توانستم به سادگی بدهم ،چون چیزی نداشتم که بگویم که در سطح این بچه ها باشد،سوالات بچه ها بیشتر و بیشتر می شد و نظم کلاس داشت از دستم خارج می شد که نهیبی زدم و گفتم که بچه ها اینها مربوط به درس دینی است.این سوالات را از دبیر دینی بپرسید و بگذارید تا درسم را ادامه دهم.من دبیر ریاضی هستم و باید این کتاب را درس بدهم.

نگاههای بچه ها نشان از این می داد که زیاد از پاسخم خرسند نیستند ، هرچه بود با کمی غرغر مشغول حل کردن باقی سوالات فعالیت شدند ،ولی محسن همچنان در فکر بود. نمی دانم چه در ذهنش می گذرد ولی هرچه هست نشان داد که با بقیه بچه ها خیلی فرق دارد ،نگاهش نسبت به اطرافش با بقیه خیلی متفاوت است .

درس دوم «احتمال و تجربه » بود. همه سکه  و تاسی را که جلسه قبل گفته بودم از کیف هایشان بیرون آوردند و شروع کردند به انجام آزمایش اول که بیست بار پرتاب سکه بود. برایم جالب بود که در این اوضاع هیچ کس به فکر شیطنت یا کار دیگر نبود. همه داشتند سکه پرتاب می کردند و چوب خط می زدند. انگار این کار برایشان خیلی جالب بود.

بعد از اتمام کار گفتم تا جدول هایتان را با دیگران مقایسه کنید.وقتی جدول های دیگران را می دیدند که با جدول آنها متفاوت است تعجب می کردند. یکی از بچه ها گفت آقا چرا جدول ها فرق دارد؟ما که همه بیست بار سکه انداختیم ،فقط چند نفر مساوی رو یا پشت آمده .مال من که سیزده تا رو آمده و هفت تا پشت.

توضیح دادم که احتمال ،تقریبی است و ما در پرتاب سکه انتظار داریم تقریباً در نصف حالت ها رو بیاید و در نصف حالت ها پشت . ولی این حالت ها دقیق نیستند.بعد جدول بزرگی روی تخته سیاه کشیدم و از بچه ها خواستم تا آمار جدولشان را بخوانند تا من بنویسم.

بچه ها یکایک می خواندند و من می نوشتم . در همین بین یکی از بچه ها گفت دوازده تا رو ،ده تا پشت که همه کلاس خندیدند و کناری اش با تشر به او گفت آقا معلم گفت بیست بار سکه را پرتاب کنیم ،چه جوری تو این عددها را به دست آورده ای؟همین موضوع باعث ضد تا مطمئن شوم که این بخش را بیشتر کلاس خوب فراگرفته اند.

کلاس بیست و پنج دانش آموز داشت و در کل پانصد آزمایش انجام شده بود و مجموعی که من داشتم ۲۴۱بار رو آمده بود ۲۵۹بار هم پشت آمده بود و همه بچه ها هم تصدیق کردند که دو عدد به نصف خیلی نزدیک هستند.

می خواستیم سوال مربوط به پرتاب ۳۰بار تاس را انجام دهیم که دیدم دست محسن بالاست، مطمئن بودم با از همان سوالات عجیب و غریب خواهد پرسید.همچنین می دانستم که این بار هم در پاسخش با مشکل روبرو خواهم شد ولی روا ندانستم که نگذارم سوالش را نپرسد.بلند شد و گفت :آقا اجازه اگر خدا بخواهد هر پانصد بار رو می آید.مگر می شود خدا چیزی را بخواهد و نشود؟

باز کلاس ساکت شد و این بار کسی نبود تا نظری بدهد و چشمان محسن  در تلاقی چشمانم بود تا جوابش را بدهم. مانده بودم چه پاسخ بدهم. جوابش را باید فیلسوفان می دادند که آیا چنین چیزی می شود؟ از فلسفه هیچ نمی دانستم و منطق را در حد منطق ریاضی بلد بودم. ناگاه به یاد عبارت «کن فیکون» افتادم .پیش خودم فکر کردم خدا اگر بگوید باش ، پس می شود . هیچ دلیل و علتی برای این بودن نمی خواهد.پس من در جواب محسن چه بگویم؟

تنها راهی را که برای فرار از این موقعیت یافتم این بود که به او گفتم این کار را در حالت طبیعی انجام می دهیم و هیچ شرطی را نمی گذاریم.در جواب گفت مگر در حالت طبیعی خدا نمی خواهد؟ گفتم، نه منظورم این نبود که خدا نمی خواهد ، خدا قوانینی در طبیعت و جهان برقرار کرده است که همه این کارها بر اساس این قوانین انجام می گیرد.

کمی مکث کرد و گفت :چند تا قانون در جهان هست. لبخندی زدم و گفتم نمی دانم چون بسیار زیاد است.شاید چندتایی از آنها را در علوم خوانده باشید. کمی فکر کرد و گفت آقا اجازه اهرم هم قانونش مربوط به خدا است .گفتم همه چیز ساخته خدا است.

در مورد جاذبه زمین و نیروی گرانش بین اجسام و کمی هم در مورد فضا و سیاهچاله ها که قدرت جاذبه بسیار زیادی دارند صحبت کردم و همه سروپا گوش بودند.محسن باز دوباره پرسید که آیا خداوند می تواند قوانینش را تغییر دهد یا عوض کند.مثلاً در هزار بار پرتاب سکه هر هزار بار رو بیاید؟گفت بله می تواند ولی به خاطر اینکه نظم جهان به هم نخورد این کار را نمی کند.

فهمیدم که از جواب من قانع نشد، چون واقعیت امر خودم هم قانع نشده بودم.هرچه بود محسن سکوت کرد و همین باعث شد که توانستیم فعالیت مربوط به تاس را نیز انجام دهیم.آنجا هم در جدول کلی احتمال ها به همان یک ششم نزدیک شد و درس تمام شد.

فردای آن روز از یکی از دوستان که الهیات درس می داد خواستم تا کتابی به من معرفی کند تا کمی در مورد فلسفه اطلاعات داشته باشم. و او نیز کتاب «لذات فلسفه» نوشته ویل دورانت را به من معرفی کرد. کتاب را خریدم و بعد از مطالعه آن سردردهایم شروع شد و افتاد در دام ویل دورانت و تاریخ تمدنش.

میلیون

هوا خیلی سرد شده بود و ابرها به سرعت داشتند خودشان را به سمت ما می رساندند. هر وقت از پنجره بیرون را نگاه می کردم بر نگرانی ام افزون می شد که خدا کند باران نیاید و گرنه تا خانه که در روستای مجاور است، چگونه پیاده بروم و سرما نخورم. تازه حدود سه چهار میلیون خرج کرده ام تا کمی حالم بهتر شود. واقعاً این آمپول های پنی سیلین یک میلیون و دویست خیلی درد داشت ،آنهم سه تا در سه روز

اوضاع از آنچه فکر می کردم بسیار متفاوت تر شد. در حدود دوساعت چنان برفی بارید که همه جا سپیدپوش شد و حتی دانه ای از آن نیز قصد آب شدن نداشت.ساعت دوازده و نیم که مدرسه تعطیل شد وقتی وارد حیاط مدرسه شدم برف تا ساق پاهایم می رسید .آنقدر در باریدن عجله داشت که انگار فقط وظیفه اش تخلیه کوله بار پر برفش در همین جا و همچنین زمین گیر کردن من بود.

باد هم که یار همشگی برف است به یاری اش شتافت و کولاکی به پا شد. همان مقابل در ورودی مدرسه ایستادم و به راهی که در برف و کولاک گم بود نگریستم و با خود اندیشیدم که اگر این مسافت حدود پنج کیلومتری را سالم به منزل برسم این بار حدود ده میلیون باید خرج کنم تا حالم خوب شود.

دانش آموزان همه خود را در چادرهایشان پیچیده بودند وبا سرعت به طرف خانه هایشان می رفتند .آقای مدیر هم درها را قفل کرد و یک تعارف خشک و خالی و خیلی سریع به من کرد تا به خانه شان بروم و بعد دوان دوان به سمت خانه خود که در نزدیکی مدرسه بود رفت.

در اوج ناامیدی بودم و در حال جفت و جور کردن شال و کلاهم بودم که صدایی مرا به خود خواند .گفت:آقای معلم، می دانم می خواهی به روستای مجاور بروی ،بیا باهم برویم.پیاده رفتن در این اوضاع هوا کار بسیار سختی است.حتماً مریض می شوی.

منبع صدا کمی با من فاصله داشت و کولاک باعث شده بود که نتوانم خوب ببینمش ، پیش خود فکر کردم خدا را شکر که در این وضعیت وسیله ای برای رفتن پیدا شد.بسیار شادمان خودم را به صدا رساندم ولی باز با منظره ای متفاوت مواجه شدم.

پیرمردی که مثل خیلی از پیرمردهای این منطقه کلاه سبزی به سر داشت بر روی الاغی که فکر کنم از نظر سن با راکبش برابری می کرد ،نشسته بود. ابتدا از دیدن این منظره جا خوردم ،فکر می کردنم که ماشینی در کار است  و همین مرا کمی مبهوت کرده بود، کمی که گذشت و به خودم آمدم ،گفتم پدر جان از کجا مرا دیدی و از کجا فهمیدی که من معلمم و از همه مهمتر چگونه دانستی که می خواهم به روستای مجاور بروم.لبخندی زد و گفت هوا سرد است سوار شو تا بقیه را در راه برایت بگویم.

هرچه انکار کردم ،اصرار کرد ، واقعیت امر خجالت می کشیدم پشت الاغ سوار شوم ،آنهم مقابل مدرسه ، دیگر داشت عصبانی می شد که به اطراف نگاه کردم و مطمئنم شده هیچ کس نیست ،آخرین تیر در ترکش را رها کردم و گفتم برای الاغتان سنگین هستم،دستم را گرفت در نهایت او بود که موفق شد و من هم بر ترکش نشستم. ولی همان ابتدا دانستم که این الاغ اصلاً از بودن من بر پشتش خشنود نیست.خود وزن خود را نمی توانم تحمل کنم چه برسد به این زبان بسته.

چندقدمی حرکت نکرده بودیم که صدای خنده هایی از اطراف توجهم را جلب کرد.مانده بودم این همه دانش آموز از کجا پیدایشان شد .مگر همین چند دقیقه پیش با سرعت برق به سمت خانه هایشان روانه نشده بودند.ضمناً زمانی که سوار شدم کسی در اطراف ما نبود.هرچه بود صحنه ای بس دهشتناک بود .معلم سوار بر خر ،بهترین موضوع برای دانش آموزان است و از آن بدتر اینکه دانش آموزان دختر باشند. فکر کنم تا سالها این موضوع نقل مجالس بچه ها باشد.فقط در فکر این بودم که فردا با چه رویی دوباره به سر کلاسشان بروم.

ناراحت و عصبانی در خودم بودم که پیرمرد گفت نگران نباش ، اینها بچه اند و تمام این کارهایشان از روی بچگی شان است.کمی که بگذرد همه چیز را فراموش می کنند.گفتم فکر نکنم اینهایی که من دیدم که در این برف و کولاک به جای رفتن به خانه ، ایستادند و نظاره گر من بودند به این سادگی ها هم فراموش کنند. لبخندی زد و گفت خب فراموش نکنند.مگر چه می شود؟

کلی برایش صغرا کبرا چیدم که ما معلمان خیلی باید حواسمان به خیلی چیزها باشد و قص علی هذا……باز هم لبخندی زد و گفت این همه گفتی ولی باز هم به نظر من چیز خاصی نیست ، اگر این طور است که من باید حدود هفتاد سال موجبات خنده دیگران باشم ولی میبینی که نیستم،اینها فرع زندگی است به فکر اصولش باش.

سرمای هوا و کولاک از یک طرف و سرعت بسیار پایین این الاغ هم از طرف دیگر و قضیه دانش آموزان همه دست به دست هم داده بود که اصلاً حالم خوب نباشد. ولی پیرمرد خیلی حالش خوب بود و در حال زمزمه کردن شعری بود، در حال خودش شاد و خرم بود که ناگاه به یادش افتاد تا پرسش هایی را که قبل از سوار شدنم از او پرسیده بودم را پاسخ دهد.

گفت زمینش در میان دره ای که در وسط دو روستا است واقع شده و بیشتر اوقات مرا دیده که پیاده در حال رفت و آمد هستم. از من کلی تعریف کرد و قربان صدقه ام رفت که چقدر برای درس دادن به بچه هایشان از این روستا به آن روستا می روم و برمی گردم و چقدر کار سختی دارم و…

حال خوبش با این همه تعریف هایی که  از من کرد بر من هم موثر افتاد و حالم را اندک اندک خوب کرد. در تمام مدتی که بر ترکش  سوار بودم این انرژی بسیار را در این کولاک سرد از او حس می کردم و من هم لبخند برلبانم شکفت.

پیرمرد به خواندن ترانه اش ادامه داد و بسیار دوست داشتم با او همراهی کنم ولی متاسفانه اصلاً متنش را نمی دانستم و اصلاً هم نمی فهمیدم چه می خواند فقط ریتم و اهنگش برایم بسیار عالی بود.نمی دانم چرا دوست نداشتم برسم و آرزو می کردم که پشت این پیرمرد و سوار بر این مرکب بمانم و از او و حال خوبش انرژی بگیرم.برف ها در این کولاک برایم همچون پرهایی بودند که در آسمان با این نوای دل انگیز پیرمرد در حال رقصیدن هستند.

وقتی به خانه رسیدم اصلاً احساس سرما نمی کردم و همان انرژی مثبت آن پیرمرد اندازه بیست سی میلیون واحد پنیسیلین مرا از سرما مصون نگاه داشته بود.

شب عید

نگاه اخم آلود نیما و تذکر به جایی که خانم داد مجبورم کرد تا جعبه ابزار را بیاورم و بیفتم به جان شیر ظرفشویی آشپزخانه که مدتی است چکه می کند.وقتی داشتم بازش می کردم نیما آمد و گفت:آفرین بابا!

از بعد ناهار که شروع به کار کردم تا ساعت پنج هر کار کردم درست نشد که نشد. مغزی را عوض کردم. کف چپ گرد را تراشیدم،ولی نشد. خسته ام کرده بود و کمی هم عصبی شده بودم. چون فردا عید بود و این اوضاع آشپزخانه اصلاً مناسب این زمان نبود.

با احوالی نامناسب بیرون زدم تا اگر جایی باز باشد چپ گرد بگیرم.هوای سرد و باران ریزی که می آمد اصلاً حال و هوای عید را نداشت.از مسیر کمربندی به بخش غربی  شهر که مرکز فروش شیرآلات بود رفتم .تقریباً همه مغازه ها بسته بودند و فقط یکی باز بود.آنهم فقط شیرآلات می فروخت نه وسایل یدکی.

در هر صورت این خرابی جزئی شیر خرج دستم گذاشت و مجبور شدم تا یک سری کامل بگیرم .البته این بار اهرمی گرفتم و جنس خوب تا کارآمد باشد.جعبه ی بزرگش را مانند کلاسر زیربغل زدم و تصمیم گرفتم از خیابان اصلی شهر تا میدان اصلی را پیاده بروم تا کمی حال و هوایم عوض شود.

وقتی وارد خیابان اصلی شدم فکر کردم تظاهرات است .پیاده روها اصلاً جایی برای عبور نبود. هر دو طرف را دست فروش ها اشغال کرده بودند.وارد جمعیت شدم و فقط به مردم و هیجانشان نگاه می کردم. بعد از مدتی کوتاه این هیجان هم در من حلول کرد و لبخندی بر لبانم جاری شد.

دیدن مردم با این همه شور و نشاط برایم خیلی جالب بود. اصرار کودکان برای خرید تخم مرغ رنگی و ماهی ، اصرار فروشندگان بر مرغوبیت کالاهایشان ، اصرار خریداران در گرفتن تخفیف و جدال آنها با فروشندگان محیط جالبی ایجاد کرده بود.  پوشیدن کفش جهت بررسی آن در کنار خیابان آن هم زیر باران  توجهم را جلب کرد ولی وقتی جلوتر رفتم، صحنه ای بس عجیب تر دیدم.مادری که به زور داشت پیراهن پسر دوازده سیزده ساله اش را درمی آورد تا لباس جدید را که می خواست برایش بخرد تنش کند و مقاومت جانانه پسربچه میخکوبم کرد. به طوری که نمی دانم چه مدت ایستادم و فقط آنها را تماشا می کردم.

کمی جلوتر صحنه دهشتناک تر شد ، این بار کودکی پنج شش ساله بود که داشت در برابر درآوردن شلوارش مقاومت می کرد و پدر همچنان مصر که حتماٌ باید همینجا شلوار نو را امتحان کنی. کار داشت به گریه زاری می رسید که سرعتم را زیاد کردم تا آنها را نبینم.

به ابتدای بازار که رسیدم جمعیت بیشتر شد.در میان این همه شور و غوغا، پیرمردی که خرگوشی در بغلش بود و دو تای دیگر در سبد داشت نگاهم را به سمتش خودش جلب کرد.ساکت نشسته بود و فقط به رهگذران می نگریست.در دل گفتم خدایا به چه فکر می کند؟ در این همه شلوغی و هیاهو ساکت نشسته و منتظر کیست؟چه کسی در این شب عید خرگوش می خرد؟نمی دانم چرا ذهنم رفت به داستان دختر کبریت فروش

آرامشش کمی آزار دهنده بود، زیر باران در حال خیس شدن بود و هیچ حرکتی هم نمی کرد فقط در حال نوازش خرگوشی بود که در دستانش نگاه داشته بود.تصمیم گرفتم کمکی کنم و کنارش رفتم و مبلغی به او دادم ، لبخندی زد و گفت قیمت خرگوش بیشتر است و من هم گفتم خرگوش نمی خواهم ،این پول مال خودت.

خشمگین شد و پول را به من پس داد و گفت مگر من گدا هستم که اینگونه پول می دهی؟اگر خرگوش می خواهی پولش را بده و یکی بخر، وگرنه برو و بگذار ما کاسبی کنیم.مانده بودم چه کنم؟ پول که نمی گیرد و این خرگوش هم به درد من نمی خورد ،کجای آپارتمان باید نگهداری اش کنم؟

وقتی از کنارش گذشتم دیگر هیچ نمی شنیدم و مانده بودم با این سوال بزرگ که چند نفر در این شهر و در این شب شاد نیستند؟ چرایش بیشتر آزارم می داد.باران هم بیشتر شده بود و کاملاً خیسم کرده بود ولی من بیشتر در افکارم غرق بودم.

سه تا

اذان صبح بود که کوله پشتی ام را برداشتم و از خانه بیرون زدم.از مسیر جاده تا روستای مجاور رفتم و از راه پشت مدرسه زدم به کوه. رشته کوه مرتفعی  که از شرق به غرب کشیده شده بود حایلی بود برای ابرها که اکثر اوقات پشت آن گیر می افتادند و نمی توانستند به این طرف بیایند. اینجا مرز بین البرز خشک و البرز مرطوب است.همیشه دوست داشتم بدانم آن طرف چه خبر است.

یک ساعتی طول کشید تا به بالای یال اصلی رسیدم. مناظر بسیار زیبا و فرح بخش بود. وقتی در امتداد یال می ایستادی یک طرف همه سرسبز بود ،طرف دیگر خشک و صخره ای.حتی می شد تفاوت را در آب و هوای دو طرف هم فهمید.آنجا بود که دانستم آن همه ابر که پشت این کوه گیر می افتند چگونه سخاوتمندانه آن طرف را سرسبز می کنند.مسیر یال را گرفتم و به سمت غرب به راه افتادم.

حرکت بر روی یال بسیار لذت بخش است. در ارتفاع ،گستره ی وسیعی را می توانی نظاره گر باشی آنهم دو طبیعت متضاد هم، یکی زرد و صخره ای و نسبتاً خشک و آن یکی سبز و مرطوب و شاداب .در سمت راستم جنگل بسیار زیبا و درختان در نهایت شادابی بودند.فقط راه می رفتم و از دیدن این همه صحنه های زیبا سیر نمی شدم.پیش خودم حساب کرده بودم که چهار ساعت بروم ،بعد اتراقی کنم و همین مسیر را نیز بازگردم. مناظر بدیع و دلفریب این طبیعت بیکران در مقابل چشمانم رژه می رفتند و احساس سبکی خاصی به من دست داده بود.

به جنگل رسیدم و همینطور که داشتم می رفتم صدای خش خشی را از پشت سرم شنیدم.در عرض چند صدم ثانیه آن حس خوبی که داشتم و از آن لذت می بردم بدل شد به ترسی جانکاه. از روستاییان درباره خرس در این منطقه زیاد شنیده بودم.

سریع کوله را زمین گذاشتم تا از داخل آن چاقویی را که به همراه داشتم بگیرم .جرات نداشتم برگردم و پشتم را ببینم.هرچه می گشتم نمی یافتم.هنوز داشتم می گشتم که احساس کردم دقیقاً پشت سرم است. دست پاچه شدم و چاقو هم پیدا نشد که نشد.لرزش اندامم کاملاً قابل مشاهده بود.

از صداهایی که می شنیدم دانستم که از یکی بیشتر اند و همین بیشتر بر ترسم افزود. صدایشان را از پشت سر می شنیدم و این صداها آنقدر نزدیک بودند که نفسم را به شماره انداخت.به هر زحمتی بود برگشتم.سه تا بودند و کاملاً گارد حمله گرفته بودند.مانند چوب، خشکم زد.انگار بختک به رویم افتاده بود.به سختی نفس می کشیدم.نمی دانم چه مدت در این حال ماندم.

دیگر توان ایستادن نداشتم.خواستم بنشینم که جلوتر آمدند و این یعنی حق نداری حرکت کنی.مانده بودم که چه کنم که صدای سوتی از دور دست شنیدم.سوت دوم بود که نفهمیدم این سه تا کجا غیبشان زد.

به روی زمین ولو شدم .دست و پاهایم کرخت شده بودند و حتی نمی توانستم بنشینم.در این اوضاع نابسامان بودم که سایه ای به رویم افتاد.تا خواستم بجنبم تا بفهمم این بار دیگر چه خبر است که با خنده گفت:آقا اجازه ،خیلی ترسیدی؟!!

سفره نان و پنیرش را پهن کرد و کمی در اطراف پرسه زد و با یک دسته تره کوهی آمد .چای را به راه کرد و چند لقمه ای  با همان پنیر و سبزی اش  با هم خوردیم.وقتی غذا را خوردم تازه جانی به بدنم آمده بود که باز سروکله آن سه تا پیدا شد.ولی این بار دیگر گارد حمله نداشتند و مهربانتر به نظر می رسیدند.برای هر کدام تکه نانی انداختم و آنها هم با فراغ بال شروع کردند به خوردن.

حمید گفت این سه تا اگر نباشند من در این کوه و دشت با این همه گوسفند هیچ کاری نمی توانم بکنم.سگ، عصای دست چوپان است.دوباره خواستم به آنها تکه نانی بدهم که حمید این بار نگذاشت و گفت اینها نباید زیاد اهلی شوند و فقط باید از دست من چیزی بخورند.

حمید از دانش آموزان سالهای قبل من بود که دیگر در دبیرستان ادامه تحصیل نداده بود و حالا برای خودش چوپان قابلی شده بود.چند کلامی هم صحبت شدیم بعد از خداحافظی ،مسیر بازگشت را در پیش گرفتم و جالب این بود که آن سه تا این بار به عنوان بادیگارد تا مسافتی مشایعتم کردند و وقتی مطمئن شدند که دیگر خطری برای گله ندارم ،برگشتند.

آخر خط

ساعت یک ربع مانده بود به هفت و من هم مانده بودم که چگونه عرض جاده ی چهاربانده را طی کنم.با زحمت فراوان از میان شتاب این همه ماشین گذشتم و به آن طرف جاده رسیدم.ابتدای راه فرعی ،چند ماشین توقف کرده بودند. از یکی از آنها پرسیدم  فلان آبادی کجاست و چگونه می توانم به آنجا بروم؟ گفت: باید اینجا منتظر بمانی تا ماشین خطی فلان روستا بیاید بعد سر خط فلان روستا پیاده شوی و اگر شانس بیاوری موتوری یا تراکتوری گیرت بیاید تا تو را به فلان آبادی برساند.آن طور که او گفت در واقع هیچ نفهمیدم.

ده دقیقه ای ایستادم و از ماشین خبری نبود. روز اول مهر بود و دیر رسیدن به مدرسه در این روز اصلاً جایز نبود. یکی از ماشین ها را دربست کردم و به سمت روستا به راه افتادم. سالیان دراز در روستاهای کوهستانی خدمت کرده بودم .چشمانم به کوه ها و دره ها  عادت کرده بود و همه زیبایی را در مرتفع بودن می دانستم. ولی امسال که به این شهر منتقل شدم دانستم که روستاهای این وادی بیشتر در دل دشت هستند تا کوهپایه. تا به حال روستایی در دشت و مکانی هموار را ندیده بودم. دو طرف جاده تا چشم کار می کرد مزرعه بود و تا افق هم ادامه داشت.

به قدری زیبا بود که کاملاً محو زیبایی های دشت شده بودم. تک درخت هایی که در میان مزرعه ها به تنهایی ایستاده بودند از دور سلام می رساندند و برگی تکان می دادند. اینجا زیاد خبری از اسب و الاغ نبود و روستاییان پشت وانت و یا با موتور سیکلت به سر زمین هایشان می رفتند.

از فرعی اصلی به فرعی فرعی داخل شدیم، از پل رودخانه ای که آه در بساطش نبود گذشتیم ، نمی دانم جاده بود که از میان مزارع راهش را می یافت و می گذشت یا مزارع بودند که با سخاوت راه را برایمان باز می کردند. پیچ و خم های جاده در میان این مزارع  پر بار همچون ماری بود که در علف زار راهش را می یافت.

 بعد از گذر از میان مزارع به روستا رسیدیم. وقتی به مقابل درب  مدرسه رسیدم هنوز بسته بود و کلی دانش آموز ابتدایی پشت در منتظر بودند. از یکی از آنها پرسیدم مدرسه راهنمایی کجاست که فقط با سر اشاره می کردند همینجاست.

از ماشین که پیاده شدم، بچه ها به سویم هجوم آوردند و همه می پرسیدند:آقا اجازه تو معلم مایی؟از پشت سر  چند دختر که فکر کنم کلاس اولی بودندفقط مرا می کشیدند تا به سمتشان برگردم. کاملا در بین بچه ها محاصره شده بودم، در همین زمان مدیر مدرسه ابتدایی با ماشینش رسید و هجوم همه به سمت ماشین مدیر سرازیر شد و اینگونه از دست این بچه های پرانرژی خلاصی یافتم.

وارد حیاط بزرگ مدرسه شدم ، هنوز از سرسبزی نشانی بود ، کل حیاط نه بتون ریزی بود و نه آسفالت، بچه های ابتدایی با شور و شوق خاصی صف تشکیل دادند و به کلاس رفتند و من هم منتظر بودم تا وارد مدرسه شوم که مدیر دبستان به کنارم آمد و طرف دیگر حیاط را نشان داد و گفت مدرسه شما آنجاست.

در برابر مدرسه ابتدایی که بسیار مستهلک بود این ساختمان مانند کلبه ای بود گلی. سه اتاق کوچک به عنوان کلاس داشت و اتاقی بسیار محقر به عنوان دفتر.بیرون مدرسه کسی نبود و فکر کردم شاید اشتباه آمده ام و نوبت عصر باید می آمدم .

در مدرسه باز بود و وقتی وارد شدم دانش آموزان را دیدم که در کلاس نشسته بودند و داشتند با هم چاق سلامتی می کردند. تا مرا دیدند با تعجب نگاهم کردند و گفتند آقا اجازه شما دبیر هستی؟با لبخند تایید کردم و به سمت دفتر رفتم که یکی گفت: آقای مدیر هنوز نیامده ، ساعت هشت شده بود و هنوز کسی نیامده بود.کلاس اول راهنمایی را جمع کردم و به کلاس رفتم.

بچه ها با تعجب نگاهم می کردند و همین باعث شد که از آنها بپرسم که چرا اینگونه مرا نظاره می کنید. یکی با ترس و لرز گفت که آقا اجازه بیشتر دبیر ها و خود آقای مدیر هم اینجا دیر می آیند.چون مدرسه تا شهر دور است دیر می رسند ما مانده ایم شما که ماشین ندارید چطور اول وقت اینجا بودید.

ساعت نه بود که مدیر به همراه همکاران رسیدند و آنها هم با دیدن من در کلاس بسیار تعجب کردند.زنگ دوم بود که یکی از همکاران به پشتم زد و گفت خسته نباشی که از روز اول درس می دهی! مانده بودم چه جوابش دهم که خودش خنده ای کرد و رفت.

در این شهری که تازه به آن منتقل شده ام ،کارم با روستایی تقریباً دور شروع شد . محرومیت را می شد از چهره بچه ها خواند. از همان چند سوال اول که از بچه ها پرسیدم فهمیدم که ضعیف اند.بسیار ضعیف و این امر کارم را بسیار سخت می کرد. امسال از آن سالهایی است که خیلی باید انرژی صرف کنم تا این بچه ها راه بیافتند.البته با وضعی که در مدیر و دیگر همکارانم دیدم واقعاً امسال سال سختی به نظر می رسید.

حدود ساعت یازده و نیم بود که با صدای در مدیر وارد کلاس شد و رو به من کرد که بیا برویم.گفتم هنوز تا آخر وقت مانده،لبخندی زد و گفت اگر با ما نیایی ماشین گیرت نمی آید و معطل می شوی.اینجا آخر خط است و ماشین نیست. نگاه معنا داری به او کردم و گفتم که مرا از راه دور نترسان که سال ها در مکانی بعید بوده ام.

آنها رفتند و من هم تا ساعت دوازده و ربع کلاس را ادامه دادم .کلاس که تمام شد ، یکی از بچه ها در مدرسه را قفل کرد و من هم به سمت ابتدای روستا به راه افتادم.وقتی به اول آبادی رسیدم تازه فهمیدم که آخر خط یعنی چه، واقعاً اینجا جاده تمام می شد و حتی راهی هم که تراکتور رو باشد هم نبود ،فقط مزرعه بود و مزرعه .

ساعت ها منتظر ماندم تا وانتی آمد و بارش را خالی کرد و مرا با خود به شهر برد ، وقتی به خانه رسیدم ساعت چهار بعد از ظهر شده بود. نگران بودم که هفته ای دو روز را چگونه به این روستا رفت و آمد کنم مخصوصاً هفته های بعد از ظهری.روزهای کاری ام در اینجا هم فاصله دارند و نمی توانم بیتوته کنم. آخر خط بودن چقدر سخت و مشکل است.