آقای رئیس

به پیشنهاد پدر این بار با کت و شلوار به سمت روستا به راه افتادم.چندین بار این نکته را پدر به من گوشزد کرده بود که دبیر باید ظاهرش آراسته و منظم و مرتب باشد.بهترین لباس را هم برای مرد ،کت و شلوار می دانست.من هم به شخصه زیاد این نوع پوشش را دوست نداشتم ولی اصرار پدر این بار بسیار بیشتر بود.

در مسیر فقط مواظب بودم که کت و شلوارم کثیف نشود.در مینی بوس از گرگان تا آزادشهر که مشکلی نبود ولی در مینی بوس حاج منصور  در نهایت به این نتیجه رسیدم که کت را دستم بگیرم.خدا خدا هم می کردم که باران نگیرد .کت کاپشن نیست که کلاهش را سرکنی و به زیر باران بروی.خیس که می شوی هیچ ،کت هم خراب می شود.

از همان لحظه ای که وارد مدرسه شدم نگاه بچه ها جور دیگر شده بود، حتی آقای مدیر هم یک نگاه سر تا پایی به من انداخت و با لبخندی گفت، حالا بیشتر شبیه یک دبیر رسمی شدی.احساس می کردم بچه ها سر کلاس ساکت تر اند و بیشتر به درس گوش می دهند .شاید چون برای اولین بار مرا در این لباس دیده بودند چنین واکنشی نشان می دادند.

خدا را شکر باران نیامد ولی سرد بودن هوا باز مرا به همان نتیجه پوشیدن کاپشن رساند.کت و شلوار را باید زمانی پوشید که در شهر کلاس داشته باشی و با یک کورس تاکسی به مدرسه بررسی ،نه من که فرسنگ ها از خانه و خانواده  دور هستم.در بهترین حالت پوشیدن کت و شلوار برای بعد از عید می تواند خوب باشد.

روز سه شنبه مدیر مدرسه فرم مخصوص بیمه را به من داد و گفت بعد از اینکه تکمیلش کردی خودت ببر اداره تا مهر و امضا شود.بعد هم تحویل حسابداری بده .این کار را حتماً انجام بده ، فقط تا آخر هفته فرصت دارد و اگر انجام ندهی دفترچه خدمات درمانی برایت صادر نمی شود و در آینده کلی دردسر برایت درست می شود.

چهارشنبه صبح اول وقت به محل ایستگاه مینی بوسهای روستا رفتم تا در ماشینی که نوبت اول داشت جایی مناسب گیر بیاورم. همه جاها  پر بود و مجبور شدم با ماشین دوم بروم.درست است که حدود نیم ساعت بعد از حرکت ماشین اول به راه افتاد و همچنین صندلی یکی مانده با آخر نصیبم شد که شیشه پنجره اش شکسته بود ، ولی باز هم جای شکرش باقی بود که سرپا نیستم.

وارد اداره آموزش و پرورش شدم.بعد از همان روز اول که ابلاغم را گرفته بودم این دومین باری بود که وارد این ساختمان می شدم.فرم درون کیفم بود، و فقط به دنبال تابلو حسابداری می گشتم.در طبقه اول چیزی ندیدم وبه طبقه دوم رفتم. اواسط راهرو بودم که شخصی از پشت سر گفت، بفرمایید آقا .هرچه اطراف را نگاه کردم کسی جز من در آنجا نبود .برگشتم دیدم مردی لاغر اندام که حدود چهل یا پنجاه سالش بود، خیلی مودبانه جلو آمد و سلام و احوالپرسی  گرمی با من کرد و مرا به طرف اتاقش برد.

همان اول فهمیدم که این بنده خدا مرا با کسی اشتباه گرفته است .ولی هیچ مجالی برای گفتن به من نمی داد و یک ریز صحبت می کرد.به زور مرا به اتاقش برد.تا وارد شدیم تلفن روی میز زنگ زد و ایشان با معذرت خواهی بسیار مشغول صحبت کردن با تلفن شد.هنوز صحبتشان شروع نشده بود که گفت مهمان عزیزی دارم و بعداً تماس بگیرید.در همین حین هم صدای اذان بلند شد. با لبخند معنی داری رو به من کرد و گفت :اول نماز بعد کار، بفرمایید تا شما را تا وضوخانه راهنمایی کنم. نمی گذاشت چیزی بگویم و مرا با دست به بیرون اتاق به سمت وضوخانه برد.

وقتی وارد نماز خانه شدم رفتم در گوشه ای بنشینم که باز به سمت من آمد و دستم را گرفت و می خواست به صف اول ببرد.مقاومت کردم و گفتم مسافر هستم و نمازم شکسته است. لبخندی زد و گفت می دانم از گرگان آمده اید.پس حداقل صف دوم را مزین فرمایید.این جمله آخریش کمی نگرانم کرد.بلند شدم که به او بگویم که مرا اشتباه گرفته اید که موذن قدقامت الصلاه را گفت.

آنقدر نگران و مضطرب بودم که اصلاً نفهمیدم چگونه نماز خواندم .فکر کنم نماز دوم را اشتباهی کامل خواندم که همین باعث شد بعد از نماز نفر کناردستی نگاهی متعجبانه به من بیاندازد.نماز که تمام شد. بلند شد و در میان جمع گفت که مهمانی از مرکز داریم و می خواهیم در خدمتش باشیم.هر همکاری اگر نکته ای دارد در کاغذی برای من بنویسد.

نفهمیدم چه شد،ولی وقتی صدایم کرد تازه به عمق فاجعه پی بردم. چنان شوکی به من وارد شده بود که در چند ثانیه اول اصلاً هیچ واکنشی نداشتم،طفره رفتم و جلو نرفتم.همه به من نگاه می کردند و من هم گیج و منگ از اوضاع به وجود آمده نظاره گر آنها بودم.هرکس که می خواست از نمازخانه بیرون رود سلام و احوالپرسی خاصی با من می کرد.می خواستم همانجا به آن آقا بگویم که من فقط آمده ام که فرم بیمه را تحویل دهم.ولی باز نگذاشت و مرا دوباره به سمت اتاقش هدایت کرد.

آنقدر با من رسمی برخورد می کرد که آرام آرام تعجبم داشت به ترس بدل می گشت.کلی از مشکلات آموزش و پرورش شهرستان و نبود امکانات و کمبود نیرو و  … برایم گفت و من هم فقط هاج و واج داشتم نگاهش می کردم.

بعد از اینکه فکر کنم از آن همه حرف زدن خسته شده بود رو به من کرد و گفت : حداقل لیست این مشکلات را بنویسید،تا در زمان تنظیم صورت جلسه چیزی از قلم نیفتد.من هم مبهوت در کیف را باز کردم و فرم بیمه خدمات درمانی را مقابلش روی میز گذاشتم.بعد رو به ایشان کردم و گفتم فکر کنم باید مهر و امضا کنید.

لبخندی زد و گفت :خوب همه چیز را از قبل آماده کرده اید،پس اجازه بدهید آن را بخوانم .وقتی فرم را در دستش گرفت و سربرگ را دید.نگاه معنی داری به من کرد و گفت ، امرتان را بفرمایید تا اقدام کنم. گفتم بی زحمت این فرم را مهر و امضا کنید،دفترچه بیمه می خواهم بگیرم.گفته اند این هفته آخرین مهلت آن است.

رنگش عوض شده بود و نفسش هم به شماره افتاده بود، دوباره رو به من کرد و گفت :ببخشید سمت شما چیست؟ من هم با لبخندی گفتم دبیرم.گفت دبیر کجا ؟گفتم:دبیر وامنان ،صورتش مانند لبو سرخ شده بود و تقریباً چیزی نمانده بود که مانند کارتونها از گوشهایش دود بلند شود.اخمی کرد و با عتاب به من گفت:شما آمده اید فرم دفترچه بیمه را تحویل دهید. چرا از همان اول نگفتید.

من هم در جوابش گفتم که خودتان فرصت ندادید من حرف بزنم ،می خواستم بگویم که مرا اشتباهی گرفته اید ولی مجال ندادید.آنقدر غرق در صحبت ها و بیان مشکلاتتان بودید که برای من فرصتی برای بیان نبود.با عصبانیت تمام به من گفت:بروید اتاق معاون آقا ، بروید اتاق معاون!!!!

هرچه فکر می کردم خودم را گناهکار نمی توانستم فرض کنم. چون من برای فرم دفترچه بیمه آمده بودم و حالا هم همان فرم دستم است. این آقا اشتباه کرده و حتی مجالی هم به من نداده تا خودم را معرفی کنم.نکته جالب این بود که وقتی از اتاق خارج شدم  تازه چشمم به تابلو اتاق خورد که نوشته بود «اتاق رئیس اداره»

وقتی از در اداره خارج شدم خنده ام گرفته بود از اینهمه ظاهر بینی و چاپلوسی.کت وشلوار و مقداری محاسن و یک کیف سامسونت ،چقدر راحت این آقای رئیس را دچار اشتباه کرده بود .دلم برایش سوخت  که چه حساب و کتاب هایی کرده بود درباره فرستاده ی مرکز

آزمون ورودی

بعد از آن داستان مفصل پر کردن فرم ثبت نام ،آرام آرام به زمان آزمون نزدیک می شدیم. کارت ورود به جلسه حسین آمده بود، ولی هنوز از کارت من خبری نبود. اصلاً امیدی نداشتم که کارت بیاید ولی به اصرا ر حسین شب ها تا حدی که توان داشتم با او همراه می شدم و مطالعه می کردم. واقعاً در مطالعه فرسنگ ها با حسین فاصله داشتم.

من جبر خطی کار می کردم و حسین هواشناسی می خواند .من ریاضیات عمومی حل می کردم  و حسین زمین شناسی را بررسی می کرد ، من در هندسه قضیه ثابت می کردم و حسین در زیست شناسی فرضیه رد می کرد.من سینوس ایکس می پرسیدم و او کرموزوم  وای جواب می داد و  واقعاً که رشته هایمان به هم  چقدر مرتبط بود.

یک هفته مانده به آزمون وقتی به خانه رفتم، خواهرم پاکتی را به من داد و  وقتی بازش کردم کارت ورود به جلسه بود .امیدی که کور سویی می زد حالا به واقعیت مبدل شده بود ،آمدن کارت را به فال نیک گرفتم ، وقتی مشخصات روی کارت را بررسی کردم خدا را شکر همه اطلاعاتش درست بود و هفته بعد جمعه می بایست جهت امتحان به علی آباد می رفتم.

با اینکه مطالعات زیادی نداشتم ولی این یک هفته آخری را جانانه وقت گذاشتم.هر روز بعد از مدرسه تا پاسی از شب مشغول مطالعه بودم.با این همه سخت کوشی منتظر یک خدا قوت از حسین بودم که به جای آن مرا مواخذه کرد که مطالعه باید منظم و پیوسته باشد، خواندن درس ها شب امتحان همانند ب کمپلکس است و تاثیری موقتی دارد.من هم در جوابش فقط لبخند ملیحی می زدم.

جمعه صبح زود بیدار شدم، مادر مانند همیشه زودتر از من بیدار شده بود و صبحانه ای مفصل آماده کرده بود.بعد از صرف صبحانه ، مدارک و مداد و مدادپاکن و مدادتراش را برداشتم و با دعای مادر به سمت محل آزمون حرکت کردم.سرما خوردگی که از یکی دو روز قبل امان را بریده بود ،بهتر شده بود و فقط کمی آبریزش بینی داشتم. به همین خاطر هر دو جیب کاپشن را پر از دستمال کاغذی کردم. می دانستم سر جلسه امتحان بسیار به آنها نیاز پیدا خواهم کرد. این سینوزیت حالا حالا ها ما را رها نخواهد کرد.

علی آباد  شهری بود مابین گرکان و آزادشهر، تقریباً در وسط راه قرار داشت.برای همین به همان ایستگاه مینی بوس هایی رفتم که همیشه از آنجا به آزادشهر می رفتم و این بار سوار مینی بوس علی آباد شدم. وقتی روی صندلی آخر نشستم و نگاهی به مسافران انداختم دیدم همه  تقریباً هم سن من هستند ، حدس زدم همه اینها جهت آزمون به علی آباد می روند.

در راه فکرم خیلی مشغول بود.به جای اینکه استرس امتحان را داشته باشم،بیشتر نگران بعد آن بودم که اگر قبول شوم چه کار باید کنم و هزینه اش را چگونه جور کنم. رفت و آمد را چه کنم.جمعه که باید به روستا بروم،چهارشنبه از روستا برگردم،باز هم پنجشنبه جمعه دانشگاه بروم.اگر جمعه کلاسم طوری باشد که به سرویس روستا نرسم چه کنم؟ در همین افکار بودم که راننده با صدای بلند پرسید اگر همه دانشگاه می روند پس مستقیم بروم آنجا و وقتی همه تایید کردند ،فهمیدم حدسم درست بوده.

وقتی به دانشگاه رسیدیم و مقابل سر در آن ایستادم، منظره کوه های سر به فلک کشیده که خیلی هم نزدیک بودند توجه مرا به خود جلب کرد.تمامشان پوشیده از درخت بودند و همین برایم جالب بود.دانشگاه در بیرون شهر قرار داشت و اطرافش هم پر بود از مزارع ، چشمانم از دیدن این مناظر زیبا که تلفیقی از کوه و دشت بود سیر نمی شد.از همین دور با تک درخت هایی که در بین مزارع بودند و وظیفه آنها دادن سایه به کشاورزان در زمان استراحت بود، خوش و بشی کردم.

دانشگاه یک ساختمان سه طبقه بود .وقتی چشم چرخاندم  فقط همین ساختمان بود و بس. تصور یک ساختمان چند طبقه در دشتی که پر بود از مزارع  مرا باز به تخیل برد، دلم برای تنهایی اش سوخت .هیچ ساختمانی در اطرافش نبود تا همدمش باشد .ایستاده بودم و داشتم درختان جوانی را که معلوم بود تازه کاشته شده اند را نگاه می کردم ،می خواستم سر صحبت را باز کنم که صدای بلندگو  مرا به سمت سالن اصلی خواند.

کارت را به سینه چسباندم و وارد سالن اصلی شدم. سالن نسبتاً طویلی بود که در عرض آن چهار سری  تک صندلی چیده بودند.با یک حساب سرانگشتی در سالن این طبقه هشتاد نفر آزمون می دادند. تقریباً وسط های سالن شماره صندلی ام را یافتم و نشستم. مقابلم مردی میان سال بود و دست راستم جوانی که کاملاً می شد استرس را در چهره اش تشخیص داد و سمت چپم هم جوانی بود که فقط داشت اطراف را نگاه می کرد.پشت سرم هم خالی بود، یعنی داوطلبش هنوز نیامده بود.

دفترچه ها توزیع شد و شروع کردم به پاسخ دادن. سوالات بد نبود و بیشترشان را بلد بودم و به همین خاطر غرق در محاسبات بودم .بعد از مدتی که سکوت همه جا را فرا گرفت آن آبریزش بینی دوباره به سراغم آمد. شروع کردم به فش فش کردن ،سکوت مطلقی که حاکم بود باعث شد بیشتر از دستمال کاغذی استفاده کنم.مدت کوتاهی گذشت که جیب سمت راستم خالی شد. نگران شدم که مبادا  با همین وضعیت مخزن دستمال کاغذی جیب سمت چپم هم تمام شود، به همین خاطر کمی فش فش هایم بیشتر شد .

در خودم بودم و داشتم یکی از سوال های جبر خطی را حل می کردم که ناگهان مردی میانسالی که روبرویم بود بلند شد و در آن اوج سکوت سالن رو به سمت من کرد و با صدایی بلند گفت: بسه دیگه ، اعصابم خرد شد، اصلاً نمی دانم چی دارم می نویسم. چقدر فش فش می کنی. چقدر دماغت را میکشی بالا ،بابا ما هم داریم امتحان می دهیم، ما هم نیاز به سکوت داریم.تو را به خدا بسه.حداقل برو بیرون یک آبی به دست و صورتت بزن  تا هم خودت راحت شوی و هم من و هم این بندگان خدا که دارند امتحان می دهند.

وقتی دیدم همه نگاه های سالن به سمت من است و این آقا هم اینطوری دارد سرکوفت به من می زند در آن واحد همه چیز برایم تیره و تار شد.دیگر صدایی نمی شنیدم واحساس می کردم  کل سالن دارد به سمتم هجوم می آورد. خود را  در حال فرو رفتن در زمین می دیدم و دیوارها به شدت داشتند به سمتم حرکت می کردند.در حال خودم نبودم . فقط احساس کردم یکی زیر بغلم را گرفت و مرا بلند کرد.حرکت پاهایم اصلاً در اختیارم نبود و وقتی از مقابل نگاه های معنی دار داوطلبان می گذشتم حالم بدتر می شد.

نفر دوم هم به کمک من آمد و دوتا مراقب آزمون همچون بهیاران زمان جنگ مرا از این جبهه سهمگین که فقط تیر و ترکشش به من اصابت می کرد نجات دادند و مرا تا دستشویی مشایعت کردند.آبی به سروصورت زدم و کمی حالم جا آمد.ولی رویش را نداشتم برگردم. در تردید بودم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و همین باعث شده بود کمی زمان بگذرد .عزمم را جزم کردم که برگردم و وقتی می خواستم در را باز کنم که ناگهان در خودش باز شد. یکی از همان مراقبین بود . فکر کنم تمام این زمان را همانجا پشت در ایستاده و منتظر من بود. شاید هم شک کرده بود که می خواهم کاری کنم.

وقتی دوباره شروع کردم به خواندن سوالات هیچکدام دیگر برایم آشنا نبودند و انگار اصلاً من ریاضی نمی دانستم و همین بر استرسم افزود . دیگر نمی توانستم حل کنم . کمی که گذشت حتی چشمانم هم قدرت خواندن صورت سوال را نداشت. آنقدر حالم بد بود که سرم را گذاشتم روی میز.پیش خودم فکر می کردم همه چیز تمام شده و هیچ امیدی نیست. درست در همین زمان امداد غیبی رسید و کیک و آب میوه ها را توزیع کردند. نفس عمیقی کشیدم و با آرامش شروع کردم به خوردن آنها.

چقدر تاثیر داشت.جان تازه ای یافتم و دوباره به سمت دفترچه رفتم .چیزهایی یادم می آمد ولی قدرت حل کردنش را نداشتم. کج دار و مریز تا پایان جلسه رفتم .هرچه زمان بیشتر جلو می رفت حل کردن های من هم بهتر پیشرفت می کرد.ولی حیف که زمان به سر رسید و تعداد نسبتاً قابل توجهی از سوالات ماند.

امید زیادی به قبول شدن نداشتم و بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بودکه  چگونه به دیگران توضیح دهم که فش فش باعث شد امتحان را خوب ندهم.حسین را کجای دلم بگذارم که مطمئناً برخوردی شدید با من خواهد داشت.

امتحان

شب به هر زحمتی بود سوالات را روی «مومی» نوشتم و تمام دقتم را به خرج دادم تا پاره نشود ، می خواستم اولین امتحانم در برگه ای بسیار تمیز و مرتب باشد. کار سختی بود،مومی یک برگه ی بسیار نازک بود و با قلم مخصوصش که نوکش یک گوی بسیار کوچک فلزی داشت باید نوشته می شد.وقتی روی مومی می نوشتی محل نوشتن تقریباً سوارخ می شد و همین منفذ در زمان چاپ محل عبور جوهر بود.آقای مدیر کاملاً برایم توضیح داده بود.

 وقتی کار تمام شد ،واقعاً خسته بودم.خوشبختانه این اولین تجربه ام در مومی نویسی خیلی خوب به سرانجام رسیده بود.حسین برگه مومی را گرفت و آن را مقابل نور چراغ قرار داد و خیلی جالب همه بخشهایی که نوشته شده بود کاملاً باز بود و نور از آن می گذشت.

صبح اول وقت خدمت مدیر رسیدم و سوالات را به او دادم تا تکثیر کند.به سمت کمدش رفت و یک جعبه چوبی آورد .ابعادش حدوداً اندازه یک برگه A4 بود و دو قسمت داشت.قسمت بالایی چارچوبی بود که در زیر آن یک روسری حریر چسبانده شده بود و قسمت پایین تخته ای صاف بود که اطرافش سیاه شده بود.این دوقسمت توسط یک لولا به هم متصل شده بودند.در طرف مقابل لولا روی چهارچوب بالایی دسته ای هم تعبیه شده بود.

همراه این دستگاه یک سطل رنگ و یک قلمو درشت نقاشی هم آورد.مومی سوالات را با پونس به پشت روسری در زیر چارچوب بالایی نصب کرد و یک بسته کاغذ آورد و قلم مو را به من داد و گفت شروع کن.نگاهی متعجبانه کردم  وگفتم چه کار کنم؟ گفت تکثیر کن . وقتی معطل کردم ،غرولندی کرد و گفت  نمی دانم در تربیت معلم چی به شما یاد دادند؟ قلم مو را از دستم گرفت و خودش شروع به کار کرد.

سیستم بسیار جالبی بود.یک برگ کاغذ را روی تخته می گذاشت .سپس چارچوب بالایی را می بست و قلم مو را با رنگ مشکی آغشته می کرد و از بالا به پایین روی پارچه روسری می کشید وقتی تمام پارچه آغشته شد چارچوب بالایی را باز کرد و خیلی جالب تمامی سوالات روی برگه چاپ شده بود.

رنگ از منافذی که روی مومی به خاطر نوشتن سوالات ایجاد شده بود می گذشت و روی کاغذ می ریخت و به این صورت سوالات چاپ می شد.کار را یادگرفتم و برای یک کلاس سی نفری یک سری سوالات در دوصفحه تکثیر کردم. روی هم شصت بار رنگ زدم و کاغذ گذاشتم.وقتی کار تمام شد دستم هم درد گرفته بود.پیش خودم فکر کردم اگر قرار باشد برای هر امتحان هم مومی نوشتن که خودش کار سختی است و هم تکثیر و هم برگزاری و هم تصحیح آن بر گردن من باشد که تمام سال فقط باید به این کارها بپردازم.

کلاس خیلی کوچک بود و بچه ها همه سه نفری روی میزونیمکت ها نشسته بودند و اصلاً محیط مناسبی برای برگزاری امتحان نبود.یعنی نمی شد مراقب بود که از روی هم ننویسند و این یعنی امنیت امتحان مختل شده است.در تربیت معلم به ما تاکید کرده بودند که سنجش بخش مهمی از فرآیند آموزش است و بسیار باید در مورد آن دقت کنیم. هم در طراحی هم در اجرا و هم در تحلیل بعد از اجرا.

داشتم فکر می کردم که چه کنم و چه راهی پیدا کنم تا صحت امتحان تا حدی رعایت شود،که مبصر کلاس گفت :آقا اجازه بریم بیرون امتحان بدیم . پیشنهاد خوبی بود ،کمی فکر کردم و به این موضوع رسیدم که نشستن و نوشتن برای بچه ها در حیاط که خاکی بود بسیار سخت است ، درست است که می توانم فاصله ها را مطمئن کنم ولی شرایط فیزیکی برای امتحان دادن در آن حالت مناسب نبود.

 هوا آفتابی بیرون و همچنان دمای مطبوع هوا که نه سرد بود و نه گرم ، عواملی شد که برای اولین بار امتحان را در این شرایط برگزار کنم.هنوز نگران نوع نشستن و نوشتن بچه ها بودم ولی وقتی گفتم همه برای امتحان بیرون بروند ،حتی یک نفر هم اعتراض نکرد.

همه دانش آموزان وسایل را گرفتند و بیرون رفتند و من هم روی میز برگه ها را به هم منگنه زدم تا همه چیز برای شروع امتحان آماده باشد.از در کلاس بیرون آمدم ولی در کمال ناباوری خبری از بچه ها در حیاط مدرسه نبود.گیج شده بودم ، سی تا پسربچه کجا غیبشان زد؟شاید از مدرسه فرار کرده اند و این بیرون آمدن نقشه ای بوده برای فرار از امتحان.چقدر ساده گول این فسقلی های زرنگ را خوردم.

مدتی طول کشید تا بتوانم بر اعصابم که به شدت برافروخته شده بود مسلط شوم و به سمت دفتر مدرسه به راه افتادم تا موضوع را باآقای مدیر درمیان بگذارم. هنوز یک قدم از در کلاس فاصله نگرفته بودم که باز این فکر به ذهنم خطور کرد که حالا این آقای مدیر چه فکری در مورد من می کند و مرا چقدر دست و پا چلفتی فرض می کند.در این دنیای مشوش بودم  که ناگهان صدای مبصر آمد که، آقا اجازه امتحان را کی شروع می کنید؟

هرچه سرچرخاندم ندیدمش،حیاط مدرسه خالی بود و هیچ جنبنده ای در آن نبود ، فکر کردم دچار  خیالات و اوهام شده ام .کمی تمرکز کردم و تصمیم گرفتم که هرچه بادا باد ، موضوع را به مدیر بگویم.هنوز قدمی برنداشته بودم که باز همان صدا آمد که آقا اجازه چرا امتحان را شروع نمی کنید. این بار آنقدر این صدا واضح بود که دچار وحشت شدم.همینطور اطراف را نگاه می کردم و هیچ خبری نبود.دوباره همان صدا این بار با خنده گفت: آقا اجازه ما اینجاییم ،بالای سرتان،روی پشت بام مدرسه  

در آن واحد حالتم از سرگردانی و حیرت  به بهت و تعجب تغییر کرد.وقتی بالای سرم را نگاه کردم، مبصر تا کمر خم شده بود و لبخندی بر لب فقط مرا نگاه می کرد.پیش خود فکر کردم پشت بام مگر جای امتحان دادن است؟این همه بچه از کجا رفته اند بالای پشت بام و چرا مدیر جلوی آنها را نگرفته ؟ در ذهنم به دنبال پاسخ بودم که ناگهان مبصر از بالای پشت بام بر روی دیوار کناری آمد و با حرکتی در حد جکی چان پرید وسط حیاط.

مانده بودم چگونه به بالای پشت بام بروم که مبصر به عنوان یک راهنمای حرفه ای مرا وارد مسیر رفتن به پشت بام کرد. از کنار در ورودی حیاط به بالای بام انبار کاهی که مربوط به همسایه بود رفتم و از آنجا بالای دیوار کناری حیاط رفتم و بعد از گذر از معبری باریک روی دیوار به پشت بام مدرسه رسیدم. مسیرش چیزی در حد یک عملیات عبور کماندویی بود و در همه جا با ترس قدم برمی داشتم ولی جوری وانمود کردم که انگار خیلی عادی بالا آمده ام.

وقتی به بچه ها رسیدم همه سلام بلندی کردند .بعد از جواب سلام نگاهی به آنها انداختم ،همه منظم روی کاهگل کاملاً صاف پشت بام نشسته بودند و منتظر من بودند تا امتحان را شروع کنم.برایم جالب بود که کاملاً خودجوش و بدون اینکه من نظری بدهم فاصله ها را رعایت کرده بودند. برگه ها را توزیع کردم و بچه ها هم خیلی راحت چهار زانو نشسته بودند و داشتند می نوشتند.

صحنه ای که مقابل چشامنم بود با هیچ کدام از آموزه های تربیت معلم مطابقت نداشت. هیچ جا به ما نگفته بودند که می شود در پشت بام هم امتحان گرفت .ولی وقتی به بچه ها نگاه می کردم خیلی عادی نشسته بودند و داشتند حل می کردند.پس بدین نتیجه رسیدم که در این مدرسه پشت بام حکم سالن امتحانات را دارد و بچه ها حتماً زیاد اینجا امتحان داده اند.

کنار مدرسه دره ای بود کاملاً سرسبز و پر بود از درخت های گوناگون که به خاطر پاییز رنگارنگ شده بودند.پیش خودم فکر کردم برگزاری امتحان اینجا چقدر با صفا است و علاوه بر مراقبت ،چشمانم با دیدن این همه زیبایی طبیعت کمی هم خستگی در خواهد کرد. و این بود که اولین امتحانم بر روی پشت بام مدرسه برگزار شد.

حکم

تا وارد دفتر شدم با چهره ی متبسم مدیر و همکاران دیگر مواجه شدم .حتی آقای مدیر به پیشوازم آمد.پیش خودم گفتم باز چه بساطی برایم چیده اند که اینگونه لبخند زنان مرا نظاره می کنند و حتی به استقبالم می آیند. مدیر مرا کنار خودش نشاند و بی مقدمه گفت :حالا کی کباب می دهی؟ تا آمدم بپرسم چرا ،که آن یکی همکار گفت ،پس فردا خوبه ،همینجا تو مدرسه بعد از تعطیل شدن بچه ها آتشی به راه می اندازیم و کبابی جانانه درست می کنیم.

مطمئن بودم که نقشه ای در کار است که مرا دوباره ملعبه خود  کنند.بی تفاوت گوشه ای نشستم و طوری وانمود کردم که انگار نه انگار ، خسته شده بودم از این رفتار آنان.اخم آلود در خود بودم که آقای  مدیر کاغذ کوچکی را مقابلم گذاشت. نصف اندازه یک کاغذ A4 بود.آنرا برداشتم و وقتی نگاهم به سربرگش افتاد هیجان خاصی به من دست داد.در همان لحظه ،شور و غوغایی مثال زدنی در درونم به پا خاست.

بعد از مدتها انتظار ، این کاغذ که شاید کوچک به نظر می رسید ولی برایم بسیار مهم بود ،به دستم رسید.این کاغذ یعنی واقعاً معلمم و همین رسمیت حس خیلی خوبی به من می داد.بله این حکم کارگزینی استخدام قطعی بود که اکنون در دستانم قرار داشت.سریع شروع کردم به خواندن مفاد آن.

19-شرح حکم:    استخدام قطعی

      بر اساس دستور العمل شماره 210/710/100 وزارت متبوع مصوب سال 72 و با توجه به مجوز شماره 856/4 مورخه 21/3/75 از تاریخ 15/06/75 به استخدام قطعی پذیرفته می شوید .حقوق و فوق العاده شغل و سایر مزایای مندرج در ردیف 20 و 21 این حکم پس از وضع کسور قانونی پرداخت می گردد.

نمی توانستم خوشحالی ام را مخفی کنم.به قول حسین نیشم تا بناگوشم باز شده بود.همه چیز مدرسه برایم خیلی پررنگ تر به نظر می رسید.پشتم را صاف کردم و به قول معروف سینه را جلو دادم و نفس بلندی کشیدم و خود را برای سی سال تدریس آماده کردم. در عوالم خودم بودم که مدیر زد به پشتم و گفت آقای دبیر رسمی خواهش می کنم بیشتر بچه های کلاستان را معطل نکنید و تشریف مبارکتان را به کلاس ببرید.

با انرژی خاصی وارد کلاس شدم و با صدای قرایی شروع به تدریس کردم.اولین تدریسم بود که در کسوت یک معلم رسمی و اصلی داشتم ارائه می کردم و این خیلی مزه می داد.کلاً وقتی هر چیزی رسمیت پیدا می کند کمی جدی تر می شود و من هم کمی ، البته نه ، خیلی جدی شدم  و با قدرت درس را ادامه دادم. واقعاً این  تدریس چسبید و با همان انرژی کلاس را ترک کردم.

زنگ تفریح به همکاران قول دادم که حتماً سور این حکم را خواهم داد.یکی از همکاران پرسید حالا حقوقت چقدر شده که می خواهی سور بدهی، اول ببین زورت می رسد دو سه کیلو گوشت بخری یا باید نان وپنیر مهمانمان کنی؟آنقدر در همان جمله استخدام قطعی ذوق مرگ شده بودم  که اصلاً به فکرم نرسیده بود که انتهای حکم را هم ببینم تا بفهمم حقوقم چقدر است. وقتی جلوی همکاران دوباره حکم را از کیفم درآوردم تا ببینم، با خنده های آنها مواجه شدم.

انتهای حکم نوشته بود:

         حقوق و فوق العاده ها جمعاً به مبلغ دویست و هشتاد و چهار هزارو چهارصد و چهل ریال(284440ریال)پس از وضع کسور قانونی از فصل :       ماده:   قابل پرداخت است.

وقتی همکاران مبلغ حکم را دیدند با کمی محاسبه ذهنی به من گفتند حدود بیست و سه یا بیست و چهار هزار تومان دستت را می گیرد.پس برای هفته بعد حداقل سه کیلو گوشت خوب بگیر تا کباب کنیم و بزنیم توی رگ .در پاسخ آنها مدیر گفت ، به این بیچاره رحم کنید. این ها تا شش ماه که حقوق ندارند و حالا تازه دو ماه گذشته و این بنده خدا حتماً خرجی اش را از پدرش می گیرد. و واقعاً این جمله آخر برایم خیلی سنگین بود.

درست در اوج شعف آمدن حکم، این صحبت آقای مدیر کمی مکدرم کرد.یعنی چه تا شش ماه حقوق نداریم.از زمان تربیت معلم به یاد ندارم از پدرم پول گرفته باشم. حالا هم تمام پس اندازی که داشتم خرج شد و رویش را هم ندارم از پدرم کمک بگیرم. پدر که کارمندی ساده ای بود در همان حالت عادی زندگی دچار بحران مالی بود و اگر همراهی و برنامه ریزی مادر نبود مشکلات بسیاری به وجود می آمد.

در خانه با حسین در مورد حکم و حقوق بسیار صحبت کردیم.اولین و مهمترین سوال برای من این بود که آیا با ماهی بیست هزار تومان می شود زندگی در این شرایط را چرخاند. بخش عمده ای از حقوق که برای کرایه رفت وآمد هزینه می شود.خورد و خوراک اینجا هم هست و همچنین اجاره خانه که البته این آخری مبلغ چندانی نبود.هر چه بود با حسین به این نتیجه رسیدیم که باید مدیریت بسیار دقیقی روی هزینه ها داشته باشیم.

برای این شش ماه بی حقوق بودن هم خیلی فکر کردیم و آخر هم راهی به ذهنم رسید و آن گرفتن مساعده از اداره بود. به یاد داشتم که پدر گاهی اوقات اواسط ماه مبلغی را از اداره مساعده می گرفت و این مبلغ در آخر ماه از حقوقش کسر می شد. چاره ای نبود فقط امیدوار بودم این قانون در اداره آموزش و پرورش هم برقرار باشد.

همه چیز خوب بود و پیش بینی ها تا حدی متعادل پیش می رفت که شب موقع خواب ناگهان به یاد آزمون دانشگاه آزاد(کاردانی به کارشناسی) افتادم . تنم لرزید و از اضطراب بلند شدم و نشستم.هرچقدر حساب کتاب می کردم برای شهریه دانشگاه آزاد فکرم به جایی قد نمی داد.حسین رو به من کرد گفت چه شده به یاد دانشگاه آزاد افتادی. از اینکه ذهنم را خوانده بود تعجب کردم .با همان لحن آرامش گفت بخواب همه چیز جور می شود.

نه به امروز صبح که با دیدن این حکم آنقدر خوشحال شدم که نمی دانستم چه کار می کنم و نه به حالا که کاملاً ذهنم پریشان است.شهریه دانشگاه آزاد ترمی حدود هشتادهزار تومان است و این یعنی از هر ماه حدود سه یا چهار هزار تومان برایم باقی می ماند.هرچه به این ذهن حقیرم فشار می آوردم که راهی پیدا کند بیشتر مضطرب می شدم.

حسین که معلوم بود از دست من کلافه شده ، با کمی عصبانیت گفت بگیر بخواب ،حالا مگر قبول شده ای که این قدر نگرانی. مردم همه چیزشان را می فروشند و به هر دری می زنند تا ادامه تحصیل بدهند. حالا تو حقوق ثابتی داری و از این موضوع می ترسی.نگران نباش همه چیز را زمان حل می کند.فقط ادامه تحصیل را بیخیال نشو.

صحبت های حسین کمی آرامم کرد .راست می گفت من که حالا دیگر دبیر رسمی هستم و حقوقم هم برقرار است پس باید نگرانی ام کمتر باشد.ذهنم را بیشتر به سمت رسمی شدن بردم تاآن احساس خوشی بیشتر به من برگردد.کمی هم تخیل کردم که سی سال بعد کجا و در چه شرایطی بازنشسته خواهم شد.حتما در گرگان هستم و خانواده ای دارم و…… ولی باز نگران شدم که بعد از بازنشستگی چه کنم؟طبق محاسباتم در سن چهل و هشت سالگی بازنشست خواهم شد و این سن برای این اتفاق بزرگ، خیلی کم است.می خواستم دوباره بنشینم ،ولی مطمئن بودم که اگر این نگرانی را به حسین می گفتم با نزدیک ترین وسیله ای که دم دستش بود بر سرم می کوفت.

دوری

هوا داشت آرام آرم سرد می گشت و می شد به راحتی صدای رسیدن زمستان را شنید. سرمای دیشب مجبورمان کرده بود هرچه لحاف داریم روی خودمان بیاندازیم .صبح اول وقت که بیدار شدیم،حسین گفت باید یواش یواش به فکر بخاری باشیم،یادم باشد هفته بعد از شهر یک بخاری چکه ای خوب بخریم و با مینی بوس بیاوریم به روستا.

وقتی برای شستن دست و صورت از اتاق بیرون رفتم جمعیتی که در حیاط بودند متعجبم کرد.صحنه ی جالبی بود، حدوداً بیست نفر خانم که همه دبه یا دیگی بردست یا روی شانه داشتند، در حیاط جمع بودند.از همان بالا با دیدن رنگ سفید درون ظرف ها دانستم که اینها همه شیر آورده اند.پیش خود گفتم امروز در خانه نعمت چه خبراست؟

صغری که روی ایوان بود و مرا متعجب دیده بود،گفت: امروز شیرخانه نوبت ماست.از نگاهم فهمید که چیزی متوجه نشدم و توضیح داد که هر روز همه شیرها را خانه یک نفر می برند و آنجا را شیرخانه می نامند.مانده بودم چرا هر کسی شیر خودش را نگاه نمی دارد و همه به یک جا می برند؟

مادر که از پایین نظاره گر من بود. گفت:مقدار شیر هر خانه کم است و با آن نمی شود کره  و کشک و پنیر به مقدار مناسب درست کرد ،همسایه ها با هم قرار می گذارند تا هر روز تمام شیرها ،خانه یک نفر جمع شود تا مقدار آن به حدی باشد که درست کردن کره و پنیر و کشک بیارزد.و تازه حالا فهمیدم که این اجتماع یا همان شیرخانه ،یک شرکت تعاونی کوچک تولید محصولات لبنی است.

بعد از اینکه همه شیرها درون یک دیگ بزرگ که بر روی آتش بود ریخته شد ،همه ی آن جمعیت رفتند و فقط مادر بالا سر دیگ ماند و با یک قاشق چوبی بزرگ شروع که به هم زدن آن.آقا نعمت هم یک تنه بزرگ درخت را که طولش حدود یک متر و نیم بود را به زحمت داشت از انبار خارج می کرد.

به آقا نعمت گفتم این کنده به این بزرگی حالا حالا نمی سوزد و باید چوب های ریزتری بیاورید.لبخندی زد و گفت این تنه درخت ،هیزم نیست.«دوری» است.وقتی نزدیک تر شدم  تازه فهمیدم که راست می گوید.اصلاً شبیه هیزم نبود،تنه درخت کاملاً از قطر دایره مقطع آن برش خرده بود و داخل آن هم کاملاً خالی بود.فقط در انتها یک روزنه داشت که با یک قطعه چوب کوچک مسدود شده بود.

آقانعمت دو قطعه ناودانی را کنار هم گذاشت و دور تا دور آن را با طناب محکم بست ،طناب را خیلی فشار می داد .وقتی ازش پرسیدم چرا این قدر محکم می کشی ،گفت ماست را باید این تو ریخت، پس باید هیچ جایش درز نداشته باشد.باز هم برایم سوال شد که ماست را در همان دیگ هم می شود درست کرد، نیازی به این سازه نسبتاً بلند ندارد.

در مدرسه منتظر بودم تا زنگ آخر بخورد و سریع به خانه برگردم و ببینم آن «دوری» چیست وچگونه کار می کند.غروب وقتی وارد حیاط خانه شدم،هیچکس نبود.آتش خاموش بود ،دیگ بزرگ هم کمی آنطرف تر روی زمین قرار داشت و کل آن با ملحفه و پتو پوشیده شده بود. ناراحت از اینکه نتوانستم ببینم آن « دوری» چگونه کار می کند به اتاق رفتم.چند دقیقه بعد مادر به دنبالم آمد تا برای صرف چای خدمتشان برسم.

در هنگام صرف چای آن هم در هوایی نسبتاً سرد که بسیار هم لذت بخش بود، فهمیدم که هنوز کار شیر و ماست تمام نشده و اصل کار برای فردا است. آن دیگ بزرگ باید تبدیل به ماست شود و آقانعمت و مادر منتظر گرفتن  و خنک شدنش هستند. این فرایند حداقل تا فردا صبح طول می کشد.خوشبختانه فردا  نوبت صبح  کلاس نداشتم و بهترین فرصت بود تا طرز کار این سیستم تولید لبنیات را از نزدیک ببینم.

آن تنه درخت را به صورت عمودی به یک ستون که در زمین فرورفته بود محکم کردند و با سطل ماست را از دریچه ای که در بالا داشت درون آن ریختند.سپس یک چوب بلند را که انتهای آن حالت یک (+) را داشت ، داخلش قرار دادند و بالای آن را با در پوشی که وسطش حفره ای داشت پوشاندند به طوری که سر آن بسته شد و فقط دسته آن چوب بیرون قرار گرفت.

آقا نعمت رفت روی بشکه ای که پشت «دوری » بود .رو به من کرد و گفت :حالا دوری زدن را ببین.منتظر بودم که ضرباتی به این ستون استوانه ای بزند ولی او شروع کرد به صورت عمودی چوبی را که از حفره بیرون آمده بود بالا و پایین بردن.در همان حال هم توضیح می داد که با این کار ماست درون «دوری» زده می شود و بعد از مدتی کره آن جدا شده و در قسمت فوقانی قرار می گیرید.حرکات بالا و پایین رفتن دستان آقا نعمت بسیار منظم بود و سرعتی ثابت داشت.

دیدم کار راحتی است و ضمناً از آقا نعمت هم سن و سالی گذشته است.پس بهترین کار کمک کردن است.جلو رفتم و گفتم آقا نعمت شما خسته شده ای بگذارید این کار را من انجام دهم.نگاهی انداخت و گفت آماده ای؟ لبخندی زدم و گفتم که بالا و پایین بردن این چوب که آماده بودن نمی خواهد. من امروز بعدازظهری هستم و تا ظهر می توانم برایتان دوری بزنم.نمی دانم چرا هم آقا نعمت و هم مادر و حتی آقا غلامعلی همسایه که روی پشت بام مقابل ایستاده بود با لبخندی معنی دار  به من نگاه می کردند.

آقا نعمت از روی بشکه پایین آمد و با لحن خاصی گفت بفرما این دوری و این هم شما، ببینم چند مرده حلاجی .به زحمت از بشکه ای که زیاد هم موقعیتش مستحکم نبود بالا رفتم . پشت دوری ایستادم و چوب را به نهایت بالا آوردم و دوباره به پایین فشردم.درست همانند همان کاری که آقا نعمت انجام می داد.بار دوم نمی دانم چرا اینقدر سخت بالا آمد و خیلی سخت تر هم پایین رفت.مگر درون دوری چیزی جز ماست هم هست که اینقدر دارد سفت می شود؟

نمی دانم بار سوم یا چهارم بود که این چوب اصلاً بالا نمی آمد. انگار درون این دوری پر از گچ بود که هر چه می گذشت سفت تر می شد.به هر زحمت بود با صرف نیرویی بسیار به کار ادامه دادم. چند دقیقه نگذشته بود که کار را شروع کرده بودم ولی به شدت خسته شده بودم،خیلی ناجور بود اگر همین حالا اعلام می کردم که چقدر این کار سخت است.هرچه بیشتر دوری را می زدم ، انسجام محتویاتش بیشتر می شد و کار سختر می گشت.نمی دانم این مولکول های ماست چرا این قدر چسبنده شده بودند.

دیگر در دستانم قوتی باقی نمانده بود و حتی یارای بالا کشیدن چوب را هم نداشتم.هرچه تقلا می کردم بالا نمی آمد. آقا نعمت با لبخندی پیش من آمد و گفت بفرمایید پایین. گفتم آماده هستید یا نه، شما توجه نکردید. خجل و شرمسار پایین آمدم و او چوب را گرفت و آن را به سان کاه بالا آورد و محکم به پایین برد.چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد. آقا نعمت خیلی راحت داشت این کار را انجام می داد. وقتی تعجب مرا دید.گفت اولاً این کار لم خاصی دارد و ثانیاً ما به این کارها عادت داریم،برای شما سخت است.

هنوز دستانم درد می کرد که مادر با آوردن یک چای حالم را خیلی بهتر کرد.پیش خودم فکر می کردم که این مردمان روستا چقدر قوی هستند.مطمعنم که این کارها از عهده خیلی ها در شهر بر نمی آید.به آقا نعمت گفتم که در تلویزیون دیده بودم که با مشک این کار را انجام می دهند.او هم در همان حالی که به قول خودش داشت دوری می زد گفت هر منطقه شیوه و روش خودش را دارد. بیشتر عشایر با مشک کره می گیرند.

بعد از مدت زمانی که خود آقا نعمت حسابش دستش بود. درپوش بالایی را برداشتند و کره هایی را که رنگشان بسیار زیبا بود را جمع کرده و در ظرفی گذاشتند.سپس آن روزنه پایین را باز کردد و تمام محتویات دوری را نیز در دیگ بزرگی ریختند.سه بار این کار انجام شد تا از همه ماست ،کره گرفته شود.آن دیگ پر از دوغ را نیز روی اجاق گذاشتند و آقا نعمت شروع کرد به ریختن هیزم زیر آن.

مادر هم پارچی آورد و آن را پر دوغ کرد و یک لیوان از آن را به من داد. در تمام عمرم دوغ به این لذیذی نخورده بودم.فکر کنم چهار لیوان نوشیدم که مادر تقاضای مرا برای بار پنجم رد کرد و گفت ، پسرم زیاد نخور،هرچیزی حتی اگر دوا هم باشد زیاد خوردنش سم است. مادر راست می گفت ولی گذشتن از این دوغ خوش مزه برای من کاری بسیار صعب و دشوار بود.

غروب که از مدرسه بازگشتم، دیدم زیر راه پله کیسه ی بزرگی آویزان است و زیرش هم باز دیگی قرار دارد.از مادر  که کنار شیر در حال شستن ظرف ها بود پرسیدم این دیگر چیست؟گفت همان دوغ است که جوشانده ایم و حالاگذاشته ایم آبش برود تا قالب بزنیم  و بگذاریم تا خشک شود.فردا صبح قالب های مکعب شکلی که بسیار مرتب بریده شده بودند روی پشت بام مقابل پهن بودند و رویشان هم پارچه توری انداخته بودند تا حشرات روی آن نیایند.تازه آنجا فهمیدم که اینها کشک هستند.مادر تکه ای را به من داد که باز هم به غایت لذیذ بود ولی چه فایده که باید به همان تکه قناعت می کردم،باز هم کاری صعب و دشوار.

آن مایعی هم که در لگن زیری جمع شده بود را دوباره روی آتش قرار دادند تا بجوشد.یک ظهر تا شب جوشید تا به صورت خمیری سیاه رنگ درآمد که همان قره قروت بود.نمی دانم خوشبختانه یا بدبختانه از این یکی زیاد خوشم نیامد، مزه ای ترش داشت که نپسندیدم.مادر با لبخندی گفت، خدا را شکر چیزی هم هست که تو دوست نداری!!!

عیادت

عیسی نیامده رفت. آنقدر آتش سوزی هولناک بود که عیسی را حدود سه هفته خانه نشین کرد.هنوز شروع به کارش را از مدرسه نفرستاده بودند که نامه مرخصی استعلاجی اش آمد.به قول آقای مدیر شروعش موکول شد به شروعی دیگر

اصل همکاری و از آن مهمتر همسایگی حکم می کرد که به عیادتش بروم.ولی مشکل این بود که هیچکس حتی  آقای مدیر هم نشانی خانه اش را نمی دانست.به حسین گفتم تو که آزادشهری هستی می توانی با کمی پرس و جو نشانی خانه عیسی را پیدا کنی. چهارشنبه که با سرویس های روستا می آیم شهر ،هماهنگ کنیم و به عیادت عیسی برویم.

تنها اطلاعاتی که حسین یافته بود، این بود که تنها مسافرخانه شهر را پدر عیسی اداره می کند.و همین اولین سرنخ ما بود برای یافتن خانه عیسی.پیشنهاد دادم یک جعبه شیرینی بگیریم که دست خالی نباشیم که با مخالفت شدیدحسین مواجه شدم. گفت آدمی که دچار سوختگی شده، آنهم با درجه حاد ، نیاز به شیرینی دارد؟ شیرینی چه ویتامینی می خواهد به بدن او بدهد.بهتر است برایش میوه بگیریم.گفتم منظورت آب میوه است؟باز اخمی کرد و گفت آب میوه که طبیعی نیست.

دو کیلو سیب و دو کیلو پرتقال و سه چهار تا موز و یک کیلو خیار و یک کیلو هم نارنگی جدا کردم و گذاشتم تا مغازه دار آنها را بکشد و حساب کند.می خواستم پولش را بدهم که حسین آمد ، جلویش را گرفتم و گفتم که اصلاً نمی شود، خودم حساب می کنم.درست است که من اهل این شهر نیستم ولی بگذار این بار من مهمانت کنم.

دست بر روی سینه ام گذاشت و با قدرت زیادی که داشت مرا کنار زد و شروع کرد به کم کردن میوه ها. کل خیار ها را که خالی کرد، از روی سیب ها و پرتقال ها چند تایی برداشت و کل میوه ها شد سه بخش :کمی سیب ، چندتا پرتقال و چندتا هم موز، بعد رو به من کرد و گفت خرید خانه نیامده ای که ،می خواهی عیادت بیمار بروی، حالا برو حساب کن.

با حسین وارد مسافرخانه شدیم و مقابل پیشخوان ایستادیم. پیرمردی با موهای کاملاً سپید بر روی صندلی آنطرف پیشخوان کاملاً خوابیده بود. واقعیت امر من تا کنون هتل یا مسافرخانه نرفته بودم و برایم این مکان هم جالب و هم جدید بود،در فیلم ها دیده بودم که روی پیشخوان هتل ها زنگی هست که با آن متصدی را صدا می کنند، هرچه بر روی میز گشتم چیزی نبود .وقتی حسین چند بار محکم به روی میز کوبید و آن پیرمرد هم دست پاچه بیدار شد فهمیدم که اینجا خودمیز همان زنگ است.

در جواب سلام ما آن پیرمرد گفت شناسنامه ، حسین خواست تا چیزی بگوید، باز آن پیرمرد گفت بدون شناسنامه امکان ندارد، این بار من گفتم آقا ما برای گرفتن اتاق نیامده ایم ،می خواهیم نشانی از شما بپرسیم.در صدم ثانیه برآشفت و گفت این موقع که نزدیک ظهر است آمده اید و مرا از خواب بیدار کرده اید و فقط می خواهید نشانی بپرسید، خب از (تعاونی یک) که کنار مسافرخانه است می پرسیدید، یا از دکان بقالی که کمی آنطرف تر است می پرسیدید. چرا مردم آزاری می کنید؟

آنقدر سریع ما را آماج کلمات تند خود قرار داد که مهارتی همچون نئو فیلم ماتریکس می باید داشته باشیم تا بتوانیم از اصابت آنها جان سالم به در ببریم.در بین این رگبارش ، و درست زمانی که می خواست نفس بگیرد ، حسین خیلی سریع پرسید خانه عیسی کجاست؟همین باعث شد که پیرمرد ساکت بماند.کمی ما را نگاه کرد و گفت ،کدام عیسی، حسین گفت پسر صاحب مسافرخانه، همانکه چند روز پیش خانه اش در وامنان دچار آتش سوزی شد.ما از دوستانش هستیم.

بنده خدا دست و پایش را گم کرد و کلی از ما عذرخواهی کرد، در عرض چند ثانیه اخلاق و رفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرد. نشانی را به ما داد و از ما خواست در مورد خوابیدنش چیزی به عیسی و پدرش نگوییم.نشانی خیلی جالب بود، جنب اداره برق ،داخل کوچه ،در آبی، و اداره برق درست آنطرف شهر بود، تقریباً باید به همانجایی می رفتیم که از مینی بوس پیاده شده بودم.برای یافتن خانه عیسی دوبار طول آزادشهر را طی کردم.

جنب اداره برق کوچه ای بود بس طویل ، وارد آن شدیم و به دنبال در آبی می گشتیم، من آن را یافتم و با شوق و ذوق فراوان حسین را صدا زدم، وقتی به موقعیت حسین نگاه کردم ، او هم مقابل دری ایستاده بود که رنگش آبی بود.آخر این چه نوع آدرسی بود که آن پیرمرد به ما داد، وقتی به کل کوچه نگاه کردیم ،شاید حدود یک سوم درها رنگش آبی بود.

چاره ای نبود از همان اولین در آبی شروع کردیم به زنگ زدن ، درهایی که ایفون داشت زیاد سخت نبود، ولی آن بندگانی که باید تا دم در می آمدند کمی ما را دچار خجالت می کرد.به میانه های کوچه رسیده بودیم که حسین نگاهی به من کرد و گفت ما چرا اینقدر احمقانه رفتار می کنیم.خوب ازیکی بپرسیم خانه عیسی کجاست؟من زنگ یکی از درهای آبی را که چند قدم بالاتر بود را زدم.دختر کوچکی به مقابل در آمد. بعد از سلام پرسیدم که خانه عیسی کجاست، نگاهی معصومانه کرد و گفت ، همان عیسی که سوخت، لبخند زدم و گفتم آری او هم لبخند زد و گفت همینجاست، عیسی برادر من است.

خدا را شکر این کار عظیم یافتن خانه عیسی به پایان رسید.حسین را صدا کردم و به آن دختر گفتم برو و به عیسی بگو دوستانت از وامنان آمده اند.دوان دوان رفت و بعد از چند دقیقه مادر عیسی آمد و ما را با رویی خوش به داخل خانه دعوت کرد.حیاط بزرگ و مشجر و حوضی پر آب، نمایی زیبا به این خانه قدیمی داده بود.

عیس بنده خدا روی تخت خوابیده بود و نمی توانست زیاد حرکت کند.درد زیادی نداشت ولی پانسمان ها آنقدر زیاد بود که تقریباً هر دو تا پایش را تا زانو پوشانده بود. وضع ظاهری اش زیاد خوب نبود ولی همین که درد نداشت برایش قابل تحمل بود.کلی خوش  و بش کردیم و همین باعث شد کمی حال و هوایش عوض شود.

کمی که وضعیت عادی تر شد ، حسین رو به عیسی کرد و گفت چه شد که خانه آتش گرفت؟ چه کاری کردی که این اتفاق رخ داد. عیسی لبخند تلخی زد و گفت یادم نیاورید که حتی یادآوری آن هم دردناک است. اصرار حسین باعث شد که توضیح دهد که چه پیش آمده است. علت اصلی آتش سوزی این بوده که او علاءالدین را در حالی که روشن بوده ،نفت ریخته است و همین باعث شده که ناگهان آتش زیاد شده و او هم دست و پایش را گم کرده  و ده لیتری نفت از دستش افتاده و کف اتاق شعله ور شده است.

هم من هم حسین نگاهی به او انداختیم وگفتیم، خدا به شما رحم کرده که هنوز زنده هستی، با این اوصاف که گفتی و آن ده لیتری نفت که خالی شده خیلی شانس آورده ای که فقط پاهایت دچار سوختگی شده است.اگر سر و صورتت می سوخت کارت با کرام الکاتبین بود.او هم نگاهی به ما انداخت و گفت خیلی ممنون که به من روحیه دادید، آمده اید عیادت یا اینکه قبض روحم کنید. همینکه دیگران روزی  چندین بار مرا مورد عنایت قرار می دهند برایم بس است.خنده ای کردیم و همین باعث شد که دوباره جو تلطیف شود.

چیزی نگشت که مادربزرگ عیس با سینی چای وارد شد.چهره ای بسیار مهربان داشت و بسیار گشاده رو با ما خوش و بش کرد . و رفت کنار عیسی روی تخت نشست و رو به ما کرد و گفت بفرمایید چایی.لیوان هایی که چای در آنها بود به غایت بزرگ بودند، هم در سطح قاعده و هم در ارتفاع، لیوان های دسته دار معمولی که محک نام دارند حدود یک چهارم لیتر گنجایش دارند ولی این لیوانها به راحتی بیش از نیم لیتر ظرفیت داشتند.

حسین که همان اول گفت چای نمی خورد و خودش را راحت کرد.اولی را که خوردم چسبید، دومی را که آوردند به هر زحمتی بود نوشیدم، ولی باور کردن خوردن سومی برایم غیر ممکن بود.نگاه آن پیرزن مهربان که سه بار زحمت کشیده بود و رفته بود و آمده بود را نمی توانستم برتابم .با تمام قوا نوشیدم و چند جرعه آخر قند به گلویم پرید و چند تا سرفه زدم.

همین باعث شد که مادربزرگ بگوید چای سرد بوده و قند پریده گلو ی آقا مدیر، یکی دیگر که داغ است برایش می آورم تا حالش جا بیاید.فقط به حسین وعیسی نگاه می کردم و آنها هم موزیانه لبخندهایی معنی دار نثارم می کردند.

آتش سوزی

آنقدر حسین در گوشم خواند که آخر مجاب شدم که منابع آزمون کاردانی به کارشناسی را تهیه کنم و من هم در کنار حسین شروع کردم به درس خواندن. البته کار سخت و دشواری بود، مخصوصاً آن روزهایی که دو شیفت بودم، واقعاً نایی برای مطالعه آنهم ریاضی و در حد آماده شدن برای آزمون را نداشتم. البته با آن وضع فرم مخدوش و پاره ام ،امید چندانی هم به صدور کارت ورود به جلسه نداشتم.چه به رسد به آزمون و قبولی در آن

حسین در کارش بسیار جدی بود.می گفت حتماً باید قبول شود و تازه این هدف اولش است وتا جایی که بتواند این راه را ادامه خواهد داد.من هم که او را می دیدم چاره ای جز همراهی با او نداشتم.حسین یک برنامه کاملاً مدون برای مطالعه داشت و طبق آن پیش می رفت و من هم برای خودم برنامه ای تهیه کرده بودم ولی نمی دانم چرا همیشه از برنامه ام عقب بودم،یک بار هم به حسین گفتم که باور کند خواندن ریاضی خیلی خیلی سخت است.

در یکی از این شبها که من داشتم ریاضیات عمومی لیتهلد را می خواندم و تمریناتش را حل می کردم و حسین هم داشت زمین شناسی می خواند،ناگهان صدای داد و بیدادی از بیرون آمد. فکر کردیم شاید همسایه است و در حال صدا کردن کسی است ولی وقت برای بار دوم صدا را شنیدیم،کمک می خواست ، هم من و هم حسین سریع به سمت ایوان دویدیم تا ببینیم چه خبر است.

وقتی به روی ایوان رسیدیم صحنه ای بس دهشتناک مقابلمان مشاهده کردیم، زبانه های آتش از خانه ی مقابل به آسمان می رفت.اتاق عیسی در حال سوختن بود و این سرو صدا از درون اتاق او می آمد. معلوم بود که او در اتاق حبس شده و این آتش به شدت او را هراسان کرده .

آنقدر اوضاع فجیع بود که در همان حال، مات مبهوت فقط نظاره گر بودم.قدرت تصمیم گیری نداشتم و اگر حسین نهیبی به من نزده بود ،همچون چوبی خشک شده از جایم تکان نمی خوردم. سریع از راه پشت بام به مقابل اتاق عیسی رسیدیم، حالا که نزدیک شده بودیم به عمق فاجعه بیشتر پی بردیم. کل چارچوب در ورودی کاملاً در آتش بود و عیسی هم از داخل اتاق با تمام قوا فریاد می زد و کمک می خواست.

هیچ راهی برای جلو رفتن و باز کردن در نبود، لهیب آتش که هر لحظه بر قدرتش اضافه می شد ، ما را به عقب می راند.در همین حین آقا نعمت چند تا گونی کنفی که کاملاً خیس شده بود آورد و به ما داد و گفت سعی کنید از آتش جلو در کم کنید.من هم می روم با سطل آب می آورم.شروع کردیم که کوبیدن این گونی های خیس بر روی آتش ولی آنقدر حرارت زیاد بود که نمی توانستیم نزدیک شویم و همین کار را بسیار سخت کرده بود.

حسین رو به من کرد و گفت ،این جوری نمی شود، برو  و همسایگان را خبر کن. من و نعمت تا تو کمک بیاوری تا جایی که بتوانیم خاموش می کنیم.اولین سطل آب را آقانعمت آورد و بر روی آتش ریخت ،ولی هیچ تغییری در اوضاع به وجود نیامد.من هم سریع پایین آمدم و وقتی وارد حیاط خانه شدم، یکه خوردم ،حیاط پر بود از اهالی روستا.چند نفری بالا آمدند و شروع کردند به کمک کردن برای خاموش کردن حریق،آتش نشانی با آن همه امکاناتش این سرعت در رسیدن نیرو را باید آرزو کند.

همه در حال آب پاشی بودند و آتش جلو خانه تا حدی اطفا شده بود ولی سقف  همچنان شعله ور بود.چند تن از اهالی شروع کردند به کوبیدن در تا باز شود.نمی دانم چه مشکلی بود که در باز  نمی شد.در کنار در ورودی چشمم به یک گاز پیک نیک افتاد. پیش خودم فکر کردم اگر منفجر شود فاجعه ای بسیار ناگوار به بار خواهد آورد.سریع رفتم و پارچه ای را خیس کردم و با سرعت از کنار در رد شدم و گاز را گرفتم و به پشت خانه پرت کردم.خدا را شکر به خیر گذشت.در صورتی که با پارچه خیس گرفته بودم ولی دستم به شدت سوخت.

با کمک اهالی در زمانی نسبتاً کوتاهی آتش فروکش کرد و عیسی را از اتاق پر از دود با حال نزار بیرون آوردند.او را به اتاق خودمان بردیم.ظاهرش نشان می داد که به غایت ترسیده است.البته همه ترسیده بودیم و این نکته باعث شده بود که سکوت خاصی بین ما حکم فرما شود.عیسی  هنوز در شوک حادثه بود و چیزی نمی گفت .فقط مات و مبهوت ما را نگاه می کرد.

چند دقیقه ای به این منوال گذشت که تازه متوجه اصل ماجرا شدیم.شلوار عیسی که یک گرم کن بود ذوب شده بود و به بخش هایی از پاهایش چسبیده بود.وقتی بیشتر دقت کردیم بخش هایی هم از ساق پاهایش نیز سوخته بود.فکر کنم خود او هم تازه متوجه سوختگی هایش شد و ناگهان شروع کرد به داد و بیداد که سوختم و سوختم و …

چنان بیتابی می کرد که نمی توانستیم کنترلش کنیم .به هر زحمتی بود او را خواباندیم تا شاید کمی وضعش بهتر شود. به چند ثانیه نکشید که ناگهان نشست و باز شروع کرد به آه و ناله.چیزی به ذهنمان نمی رسید که بتوانیم کمکش کنیم.آه و ناله هایش بسیار سوزناک بود .من پیشنهاد کردم که او را به شهر ببریم.البته این موقع شب ماشین از کجا پیدا کنیم.در حال بحث بودیم که آقا نعمت همراه بهیار روستا وارد شد.

با ورود بهیار آه وناله های عیسی هم کم شد، فکر کنم با دیدن لباس سفید پزشکی، او هم کمی آرام شد ،همه در گوشه ای از اتاق منتظر بودیم تا ببینیم چه اتفاقی برای عیسی افتاده و چقدر دچار سوختگی شده است.وقتی بهیار داشت وسایلش را آماده می کرد به این فکر کردم که چقدر امور امدادی در اینجا به سرعت انجام می شود. به دقیقه نکشید که مردم جهت کمک جمع شدند و حالا هم بهیار که بالای سر بیمار است.

اصل سوختگی عیسی کشاله های رانش بود که شلوار سوخته و ذوب شده کاملاً به آنها چسبیده بود.خوشبختانه بدن و سرو صورتش دچار سوختگی نشده بود.سیاه و دودی شده بود ولی بیشتر همین پاهایش بود که سوخته بود.بهیار از ما خواست تاشلوارش را  از پایش در آوریم تا او بتواند محل سوختگی را شستشو دهد.

تا خواستیم شلوار را از پایش دربیاوریم ، فریادش بر آسمان رفت و نگذاشت.گفتم هنوز که به جاهای سوخته شده نرسیده ایم.ولی نمی گذاشت،از ما اصرا و از او انکار.در گوشش گفتم :مگر نمی خواهی دردت کمتر شود پس بگذار کارمان را بکنیم.با همان آه ناله هایی که می کرد ،آرام در گوشم گفت خجالت می کشم. حق هم داشت چون بهیار ،خانم بود.

وقتی خانم بهیار داشت زخم ها و سوختگی های پایش شستشو می داد وآن را پانسمان می کرد، بنده خدا عیسی از شرم و خجالت دم بر نمی آورد و کاملاً سرخ شده بود.خدا را شکر سوختگی ها آنچنان عمیق نبود ،بیشتر همان بخش هایی از شلوارش که ذوب شده بودند و به پایش چسبیده بودند  او را ذیت می کرد.در هر صورت زخم ها پانسمان موقت شد و قرار شد صبح اول وقت با اولین مینی بوس به شهر منتقل شود.

خدا را شکر به خاطر اینکه زود فهمیده بودیم ، دود آتش که بسیار هم کشنده است زیاد وارد ریه های عیسی نشده بود .ضمناً به خاطر اینکه به منتها الیه اتاق رفته بود صورتش هم زیاد دچار سوختگی نشده بود.ولی در همان قسمت های پا که دچار سوختگی شده بود، درد زیادی داشت.

مسکن هایی که تزریق کرده بودند اصلاً جواب نداده بود و عیسی فقط  آه وناله می کرد و درد می کشید.شب بسیار بد و سختی بود و تا صبح تقریباً هیچ کداممان نخوابیدیم. یا ناله می کرد، یا سرفه می کرد یا گریه می کرد.اصلاً حالش خوب نبود و همین بسیار نگرانمان کرده بود.

صبح اول وقت آقا نعمت رفت سراغ مینی بوس و ماهم شروع کردیم به آماده کردن عیسی. از اتاقش توانسته بودیم یک شلوار پیدا کنیم ولی چگونه می توانستیم آن را به تنش کنیم. کل ران هایش سوخته و پانسمان شده بود.با این وضعش هم نمی شد که بیرون رود.فکری به ذهنم رسید و پاچه های شلوارش را از درزش پاره کردم.با سختی شلوا را پوشید و بعد ،از پایین با کش، مچ و زیر زانویش را بستم.ظاهر عیسی تا حدی عجیب و خنده دار شده بود ولی چاره ای نبود.

اولین مینی بوس آمد جلوی در خانه، همسایگان همه آمده بودند و می خواستند کمک کنند. حتی یکی از همسایگان، چند لقمه نان و پنیر  داخل نایلون گذاشته بود و به عیسی داد تا در راه میل کند تا دچار ضعف نشود. عیسی به همراه حسین سوار شدند و رفتند.

آتش سوزی دیشب و سوختن عیسی خیلی برایم سخت بود ولی اینهمه کمک و یاری و در فکر دیگران بودن که این روستاییان دارند  برایم مرهمی بود بس موثر.

ادامه تحصیل

حسین امروز نیامده بود و همین مرا بسیار نگران کرده بود، چون نیامدن برای او که مظهر نظم و انضباط است غیرممکن بود.هیچ وسیله ی ارتباطی هم نبود که از او خبر بگیرم.وقتی از مدرسه به خانه آمدم حتی آقا نعمت هم از نبودن حسین متعجب شده بود.ناهار را که یک عدد تخم مرغ آب پز بود را با نصف نان بیات دیشب میل  کردم و بی حوصله  به سمت مدرسه بالا به راه افتادم.

زنگ تفریح دوم وقتی وارد دفتر شدم ،حسین درست مقابلم بود.اول تعجب کردم ولی وقتی به خود آمدم خوشحال شدم که او را صحیح و سالم می بینم. به او گفتم که نیامدنش آنهم بی خبر  موجب نگرانی ام شده است.این بار نوبت او بود که با تعجب مرا نگاه کند.لبخندی زد و گفت نگران نباش دنبال کار خیری بودم.

تا این را گفت گل از گل آقای مدیر شکفت و گفت پس انشالله می روی قاطی مرغ ها،می خواست بادا  بادا  را شروع کند که حسین خیلی جدی گفت ، اصلاً هم اینطور نیست و این کار خیر با آن چیزی که شما در ذهن دارید متفاوت است. امروز صبح رفتم از اداره پست دفترچه دانشگاه گرفتم، کار خیر اصلی ادامه تحصیلات است.

آقای مدیر هم لبخندی زد و گفت :آهان حالا فهمیدم قصد ازدواج ندارید، می خواهید ادامه تحصیل دهید. بله ادامه تحصیل خیلی مهم است ، فقط مواظب باشید خواستگارهایتان از دست نروند و آخر سر، بی کلاه بمانید.هم من و هم حسین تمام این حرف ها را بر حسب شوخی و مزاح گذاشتیم و هر دو تصمیم گرفتیم فقط سکوت کنیم.

همین که به خانه رسیدیم، حسین از درون کیفش دو تا پاکت بیرون آورد و یکی را به من داد، آرم دانشگاه آزاد روی پاکت ها به قدری بزرگ بود که نیمی از فضای آن را اشغال کرده بود،داشتم پاکت را بررسی می کردم که حسین گفت، در طول راه و داخل مینی بوس کل دفترچه را خوانده ام.برای ادامه تحصیل تا لیسانس چاره ای جز دانشگاه آزاد نداریم .

حسین در ادامه گفت:نکته جالبش این است که برای رشته من که علوم تجربی هستم فقط گرگان کاردانی به کارشناسی دارد و برای تو که رشته ریاضی هستی فقط علی آباد هست و بس.هردو خنده مان گرفت که من که ساکن گرگان هستم باید علی آباد بروم و حسین که ساکن آزادشهر است باید به محل سکونت من که گرگان است برود.

بعد از کلی خندیدن وقتی بیشتر فکر کردم ، مشکلات بیشتری برایم مکشوف گشت.اولین مشکل همین وامنان بود، چطور می توانستم هم وامنان باشم و هم در دانشگاه درس بخوانم.چهار روز اول هفته که اینجایم، تازه معمولاً چهارشنبه عصر به خانه می رسم و جمعه صبح هم باید راه بیفتم تا به مینی بوس روستا برسم. حسین گفت زیاد نگران نباش ،این رشته ها مخصوص دبیران است وکلاس ها پنج شنبه ، جمعه است. کمی فکر کردم  وبه او گفتم شاید تو بتوانی  ولی برای من ممکن نیست.

مسئله دوم شهریه دانشگاه است.حقوق تربیت معلم هفت هزار و پانصد تومان بود و حقوق استخدام رسمی هم به زحمت به بیست هزار تومان می رسید، ولی در دفترچه شهریه ثابت و متغیر روی هم حدود هشتاد هزار تومان می شد.یعنی می بایست کل پول حقوق چهار ماه را برای یک ترم شهریه می دادیم.پس برای رفت و آمد و بیتوته چه کنیم؟باز حسین گفت نگران نباش همه چیز درست می شود.

خبر بدتر هم این است که آزمون در آذر ماه بود و  در صورت قبولی کلاس ها هم از دی ماه شروع می شد و به ما هم گفته بودند که شش ماه اول حقوق به ما پرداخت نمی شود و به صورت کلی بعد از عید می دهند.پس اگر یک در هزار هم قبول شدیم پول ثبت نام را از کجا خواهیم آورد.

اعصابم کلی به هم ریخته بود، نه به آن خنده اول و نه به حالا، به حسین با عتاب گفتم برای من چرا گرفتی ؟ چگونه می توانم در طول یک هفته خودم را سه بخش کنم یکی در وامنان ، یکی در گرگان و یکی هم در علی آباد.با این اوصاف اگر هم بتوانم ،هفت روز در هفته برایم کم است و حداقل یک روز باید به هفته ام اضافه کنم.

لبخندی زد و گفت ،پس می خواهی همین فوق دیپلم بمانی، همه دارند به پیشرفت و بالا رفتن فکر می کنند و تو در فکر درجا زدن هستی.اگر هم سخت باشد ارزشش را دارد، بدون زحمت و تلاش نمی توان به جایی رسید. باید کمی هم سختی کشید تا پخته شد. از حرف هایش هیچ نفهمیدم چون در ذهنم محصور افکار و موانع خود بودم.

اصرار حسین باعث شد که حداقل برای شرکت در آزمون  رضایت دهم.فرم ها را جلوی خودم گذاشتم و با بی رغبتی و اکراه شروع کردم به پر کردن آن، نام و نام و خانوادگی و شماره شناسنامه و….    گرم نوشتن و علامت زدن بودم که صدای در آمد و صغری با سلام وارد شد و گفت چای آماده است.همین اتفاق باعث شد که حواسم پرت شود و در قسمت جنسیت خانم را تیک بزنم.

آنقدر اعصابم به هم ریخت که بر سر حسین فریاد زدم و او وقتی اشتباهم را دید به جای اینکه چیزی بگوید زد زیر خنده و آنقدر خندید که روی زمین ولو شد.عصبانیت من و خنده های حسین فضایی بسیار درهم و برهم ایجاد کرده بود .نه من می توانستم خشمم را کنترل کنم و نه حسین خنده اش را.اگر آقا نعمت نیامده بود حتماً دعوایی رخ می داد.

نوشیدن چای هم من ،هم حسین را کمی آرام کرد و وقتی حسین قضیه را سر سفره عصرانه تعریف کرد ،همه خندیدند، داشت فشارم بالا می رفت که آقا نعمت همه را ساکت کرد و گفت اشکال ندارد، اشتباه شده است.همه اشتباه می کنند،بیایید فکر کنیم تا شاید بتوان راه حلی پیدا کرد.صغری گفت من پاک کن جوهری دارم .خودکار را هم پاک می کند.

هر چه قدر تقلا کردیم بخش عمده ای از برگه آبی شد ولی  علامت ضربدر داخل چهار خانه پاک نشد که نشد.حسین پیشنهاد دیگری داد، از صغری خواست تا مداد تراش را بیاورد.من به همراه بقیه نگاهی متعجبانه به او دوختیم ، مگر با مدادتراش پاک می کنند.می خواستم چیزی بگویم که حسین شروع کرد با چاقویی که در سفره بود تیغ مداد تراش را باز کردن.

آرام آرام شروع کرد به تراشیدن داخل کادر ، مدتی گذشت و هیچ اتفاق نیفتاد، از او خواستم تا این کار را به من بسپارد، مخالفت کرد و  گفت این کار ظرافت می خواهد که تو نداری.داشتم عصبانی می شدم که تیغ را به من سپرد و فقط گفت مراقب باش.من هم شروع کردم به تراشیدن. کار خوب پیش می رفت و علامت داخل کادر آرام آرام داشت محو می شد .

پاک شدن علامت خوشحالم کرد و خواستم کار را به نهایت درست انجام دهم که ناگاه تیغ عمق بیشتری را برید و برگه فرم در آن قسمت پاره شد.وقتی برگه فرم را جلو صورتم گرفتم از آن گوشه ای که فرم پاره شد بود حسین را که اخم کرده بود را دیدم.وضع از حالت بغرنج به حالت بحرانی مبدل شده بود.

رو به حسین کردم و گفتم اشکال ندارد ، رفتم شهر دوباره دفترچه می گیرم و با دقت پر می کنم. وقتی حسین گفت که این دو تا را هم به زور گیر آورده و ضمناً پس فردا آخرین مهلت ارسال است،خشکم زد.مات و مبهوت فقط نظاره گر حسین بودم.

بعد از شام ، که کمی آرام شده بودیم ،حسین فرم مرا گرفت و قسمت مرد را علامت زد و آن قسمت پاره شده را با چسب نواری با دقت بسیار بالایی چسباند وباقی را پر کرد و دانشگاه آزاد اسلامی واحد علی آباد کتول را برایم انتخاب کرد و داخل پاکت گذاشت.گفت،هر دو را فردا صبح به راننده مینی بوس می دهم تا رسید به شهر برایمان پست کند.

من هم با نا امیدی گفتم باشد، فرم مخدوش و پاره شده مرا هم پست کند، شاید آن فردی که می خواهد مرا در آزمون ثبت نام کند دلش برایم بسوزد و فرم مرا هم قبول کند.

مثبت یا منفی

زنگ دوم کلاس دوم بودم و داشتم مقدمات بحث اعداد صحیح را شروع می کردم.این مبحث از اهمیت زیادی برخوردار است و بیشتر بخش های محاسباتی ریاضی که در سالهای بعد دانش آموزان می خوانند پایه و اساسش اینجا شکل می گیرد.بیشتر بر مفهوم تاکید داشتم و برای شروع از دماسنج استفاده کردم.بچه ها همه ساکت فقط مرا نگاه می کردند و از نگاهشان به راحتی می شد تعجب را فهمید که دماسنج چه ربطی به ریاضی دارد.

در اوج کار بودم و تمرکز بچه ها صد در صد بود.می خواستم مبحث اصلی را شروع کنم که ناگهان در کلاس باز شد و همه توجه ها به آن سمت رفت. آفتاب درست ,وسط در  ورودی کلاس بود و همین باعث شد تا اصلاً نتوانم چهره ی فردی را که داشت وارد می شد را ببینم. تصویرش کاملاً ضد نور بود و هیچ راهی برای تشخیص چهره نبود.ضمناً آفتاب چنان چشم را می زد که حتی نگاه کردن به سمت در کار سختی بود.

نوع و سرعت و چگونگی ورودش  نشان می داد که از همکاران نیست .زیرا نه در زد و نه اجازه گرفت و با همان سرعت ثابتی که داشت ،وارد کلاس شد.ابتدا حدس زدم که دانش آموز است ولی در کلاس نه کسی غایب بود و نه کسی هم اجازه بیرون رفتن گرفته بود.

هرچه بود خیلی عصبانی شدم،تمام مقدمه چینی هایم برای شروع بحث کاملاً به باد هوا رفت و حواس بچه ها کاملاً پرت شد.کلی از دماسنج گفته بودم و در مورد صفر که چه خاصیتی دارد توضیح داده بودم و تازه می خواستم اعداد منفی را معرفی کنم.اخمی کردم و به سمتش رفتم تا با نهیبی او را به بیرون کلاس هدایت کنم.

در آن تصویر سیاه ضد نورش فقط توانستم قد و قواره اش را تشخیص دهم.کوتاه بود ولی نسبت به بچه ها تنومندتر به نظر می رسید.همین موضوع که دانش آموز نیست کمی نگرانم کرد،پس چه کسی است که اینگونه بی محابا وارد کلاس شده است و هیچ هم نمی گوید.شاید از اولیای دانش آموزان است.پس مدیر ومعاون کجایند؟

وقتی جلو تر آمد و از شعاع  تابش  نور فاصله گرفت،درست به وسط کلاس و مقابل تخته سیاه رسیده بود. وقتی چهره اش  مشخص شد نه تنها من، بلکه کل بچه های کلاس یکه خوردند و فضا در سکوتی عمیق و عجیب غرق  شد.نمی دانستم چه کار باید کنم.حتی در نگاه بچه ها علاوه بر تعجب ،ترس هم موج می زد.آنها هم مانند من مانده بودند در این اوضاع غریب.

 پیرمردی بود با موهایی کاملاً آشفته و سرو وضعی بسیار ژنده و چهره ای کاملاً سیاه . هیبت عجیب و تا حدی وحشتناک داشت ،کوتاه به نظر آمدن قدش به خاطر انحنای کمرش بود که تا حد 70درجه می رسید.در یک دستش چوبدستی ای بود که هیچ بخش راستی در آن نمی شد دید  و در دست چپش هم یک پیت حلبی که دسته ای با طناب داشت.

مقابلم ایستاد و به زحمت سرش را بالا آورد و چند لحظه ای فقط نگاهم کرد.نگاهش با وضعیت ظاهری اش کاملاً متفاوت بود.آن همه خشونت در سر و وضعش ،آن همه ناهماهنگی در پیکرش و این همه معصومیت در نگاهش، تضادی عمیق ایجاد کرده بود.نمی دانستم چه کنم ، این پیرمرد که مرا به یاد گوژ پشت نتردام انداخت، اینجا وسط کلاس من چه می کند؟آیا راه را به اشتباه آمده یا شاید هم کمک می خواهد.

پیش خود گفتم حتماً سائلی است و آمده تا کمکی بگیرد تا بتواند بخش کوچکی از زندگی امروزش را با آن بگذراند.تا خواستم از جیبم پولی را دربیاورم و به او بدهم پشتش را به من کرد و همانطور آرام که آمده بود آرام به سمت در بازگشت .باز هم در نور فرو رفت ،فقط اینبار هرچه می رفت کوچک تر می شد و نور بیشتر او را در آغوش می گرفت.

وقتی از  کلاس خارج شد،پچ پچ بچه ها شروع شد و از میان گفته هاشان فهمیدم او را در این روستا «براتعلی» می نامند.داستان های عجیبی در مورد او در روستا شایع شده که از او شخصیتی غریب ساخته است. به یک روایت او عاشق شده بوده و وقتی از سربازی بازگشته عشقش را از دست رفته دیده و همین باعث شده که کلاً همه چیز را رها کند.

برای اینکه کمی حال و هوایم عوض شود و نفسی بگیرم تا ادامه درس را بتوانم بگویم ،من هم از کلاس بیرون رفتم و خودم را در معرض تابش نور آفتاب در حال غروب و هوای خنک عصرگاهی قرار دادم.خنده حسین و مدیر و باقی همکاران نگاهم را به سوی آنها کشاند و کمی که بیشتر فکر کردم پیش خود گفتم این موقع چرا همه دبیران در حیاط هستند و چرا می خندند؟

حسین جلو آمد و با همان حالت خنده گفت:خیلی ترسیدی ،براتعلی که آزارش به مورچه هم نمی رسد پس چرا اینقدر رنگ از صورتت پریده.همکاران دوره ام کردند و فقط می خندیدند. من هم مات و مبهوت فقط از میان آنها به سمت در حیاط مدرسه نگاه می کردم که آن پیرمرد آرام آرام داشت از مدرسه بیرون می رفت.

این آرامش با آنچه از زندگی او می توان حدس زد اصلاً هماهنگی نداشت .تضادی به تمام معنی می شد در او یافت .زندگی ای به غایت صعب و سخت،و رفتاری بسیار آرام.حتی در راه رفتن هم عجله نداشت و با طمانینه خاصی قدم برمی داشت.درون پیت حلبی اش هم چیزی نبود ،هیچ نداشت،چه در ظاهر و چه در باطن.فقط مملو بود ازچیزهایی که دیگران نمی دانستند .

این پیرمرد ،با آن ظاهر خشن ولی سکوت عجیبش خیلی ذهنم را مشغول کرد ، به همین خاطر کاملاً فراموش کردم که از دست همکاران عصبانی شوم که باعث شده بودند او ناگهانی وارد کلاس من شود. این شوخی خیلی تلخ تر از آن است که به ظاهر دیده می شود.روزگار چه بر سر این مرد آورده است که او اینچنین شده و چگونه امرار معاش می کند و زندگی اش چگونه است؟ذهنم پر بود از سوالهای بی جواب.

وقتی به کلاس برگشتم نه من آن حال و هوای اولیه برای تدریس را داشتم و نه بچه ها آن نظم و انضباط اولیه،کمی خودم را جمع و جور کردم و درس را ادامه دادم. مثبت و منفی، خوب و بد، زشت و زیبا، چرا این قدر ما دو قطبی به همه چیز نگاه می کنیم؟ مگر می شود فردی کاملاً منفی باشد؟و یا می شود انسانی رایافت که تماماً مثبت باشد؟

فقط در ریاضی می توان گفت که یا منفی یا مثبت و اگر هیچ کدام نبود ، صفر.در واقعیت و مخصوصاً در باره انسان ها این قوانین اصلاً صدق نمی کند.مخصوصاً صفر، یعنی بی علامت ، یعنی خنثی، یعنی …

وقتی به قسمت قیاس بین دو عدد صحیح رسیدم و از بچه ها علت بزرگتری یا کوچکتری را می پرسیدم بی اختیار باز به یاد براتعلی می افتادم و به این فکر می کردم که چرا انسانهایی مانند او همیشه باید پشت دهانه بزرگتری باشند.یعنی چرا جایگاهشان همیشه و تا ابد باید در قسمت کوچکتری باشد؟چرا حداقل کوچکتر یامساوی(≥) نیستند؟

ابرهای سیاه

هوای خوب باعث شد که این بار نیز تصمیم بگیرم تا کاشیدار پیاده بروم ،تا شاید کنار کلبه کل ممد ماشینی گیر بیاورم و به خانه برگردم.امروز فقط نوبت صبح کلاس داشتم و امیدوارم این زمان در حدود پنج شش ساعت یاری ام کند تا بتوانم وسیله ای برای رفتن پیدا کنم.

آفتاب در وسط آسمان چنان می درخشید که انوار پر از مهرش را می شد در این هوای پاییزی با جان و دل حس کرد.گرمایی مطلوب داشت که با نسیم خنکی که می وزید معجونی ساخته بود که انسان را در آرامشی عمیق فرو می برد. گستره وسیعی که در مناظر اطراف ،قابل رویت بود همه چیز را تمام و کمال کرده بود.در این محیط زیبا طی کردن مسیر در دل طبیعت کاری بسیار لذت بخش بود.

به کنار درخت سنجدی رسیدم ،هنوز چند دانه ای در بخش فوقانی اش میوه داشت که رسیدن به آن برای من غیرممکن بود.همانطور که داشتم درخت را بررسی می کردم نگاهم در راستای غرب به توده ای عظیم از ابرهای سیاه افتاد .کمی محاسبه کردم و حدس زدم که حداقل یک ساعت طول می کشد تا آن ابرها به اینجا برسند .و من در این مدت انشالله رفته ام.

وقتی سرازیری تند دره را شروع به پایین رفتن کردم. باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت. آنچنان پرقدرت می دمید که انگار می خواست کون و مکان را از بیخ و بن برکند.به هر زحمت بود شیب تند را با سختی طی کردم و به پل روی رودخانه رسیدم. وقتی از روی پل نظاره گر غرب شدم چیزی دیدم که باورش برایم سخت بود.ابرهای سیاه رسیده بودند و داشتند بساطشان را برای کارشان در منطقه پهن می کردند.

کمی نگاهشان کردم و در دل به آنها گفتم،خواهش می کنم کمی درنگ کنید تا من حداقل به کاشیدار برسم.در خودم بودم که با صدای تندری که در دوردست ها بود فهمیدم که باید سریع تر به راه افتم.مسیر میانبر را انتخاب کردم و هرچه در توان داشتم صرف کردم و در نهایت سرعت به بالای دره رسیدم .

چیزی تا کلبه کل ممد نمانده بود . وقتی به آسمان نگاه کردم خوف کردم.ابرهای سیاه با سرعتی مثال زدنی داشتند پخش می شدند و هر لحظه هم بر غلظتشان افزوده می شد.دیگر خبری از خورشید و حتی کورسویی از شعاع نورش هم نبود. ساعت حدود یک بود ولی انگار پنج غروب است.باد هم همچنان می وزید.انگار همه آنها عجله داشتند تا باریدن را آغاز کنند. التماسشان کردم تا چند دقیقه ای به من وقت دهند تا به کلبه کل ممد برسم.

پیش خودم داشتم فکر می کردم که دم این ابرها گرم که تقاضای مرا پذیرفتند و گذاشتند من به کلبه برسم .واقعاً از خیس شدن بدم می آمد.تصور اینکه اینجا و در این شرایط زیر باران باشی ،بعد باید حدود صدوپنجاه کیلومتر را هم طی کنی تا به خانه برسی دهشتناک بود.

سرم را بلند کردم تا حداقل یک تشکر خشک و خالی کرده باشم که اولین قطره درست بر پیشانی ام نشست.چند ثانیه نشد  که رگبارشان شروع شد. چنان باران می بارید که انگار آسمان شرحه شرحه شده بود.از این رفتار ابرهای سیاه شوکه شده بودم.اوایل شروع کردم به دویدن تا شاید بتوانم خودم را از این مهلکه نجات دهم .ولی چنان در کارشان سنگ تمام گذاشتند که همان چند دقیقه اول کاملاً خیس شدم.

وقتی به کنار کلبه کل ممد رسیدم ،سرم و بخش های بسیاری از کاپشن نازکی که بر تن داشتم خیس شده بود. از همه بدتر وضعیت کفش ها و پاچه های شلوارم بود که کاملاً گِلی شده بودند. کنار کلبه جایی بسیار کوچک بود که تا حدی مسقف شده بود و می شد در آن پناه گرفت.کمی که آرام شدم به ابرها نگاهی اخم آلود انداختم و این بار با صدای بلند گفتم.مگر من از شما خواهش نکرده بودم. خوب این چند دقیقه آخر را هم به من نگون بخت فرصت می دادید.چیزی از شما که کم نمی شد؟ابرهای سیاه عجول!!

از همان چیزی که خوفش را داشتم، سرم آمد.کاملاً خیس و گِلی بودم و اصلاً شرایط ظاهری و حتی روانی خوبی هم نداشتم.تازه مگر در این باران سیل آسا ماشین می آید که من با آن بروم.پس باید آنقدر صبر کنم تا بند آید و به وامنان بازگردم.و اگر بند نیاید چه کنم؟ باز شب و گورستان و …..

درونم غوغایی بود و نگران از اینکه چه پیش خواهد آمد. کمی خودم را آرام کردم که چاره ای نیست امشب هم مهمان دوستان معلم کاشیداری خواهم بود.ولی با این وضع که خیلی بد است.مگر در کنار شیر آب حیاطشان کل شلوار و کفشهایم را بشویم.

در افکار خودم بودم که صدای بوقی چنان مرا ترساند که فقط توانایی نگاه کردن به آن را داشتم.نیسانی آبی که درست در مقابلم ایستاده بود.چهره راننده برایم آشنا بود ولی دو نفری که در کنارش نشسته بودند را اصلاً نمی شناختم.همانطور که داشتم خیره به آنها نگاه می کردم ،دوباره با صدای بوق دیگری به خود آمدم. اشاره راننده که مرا می خواند را فهمیدم و به سمتش رفتم.

سلامی کرد و گفت مگر شهر نمی روی پس زود سوار شو.ذوق زده شده بودم که ماشین  خودش آمده بود تا مرا به شهر ببرد.ولی وقتی کمی بیشتر دقت کردم جایی نبود که بنشینم.اشاره های همراهان راننده به پشت بود و آنجا تازه فهمیدم که محل استقرار من پشت وانت است.

جایی برای تامل نبود.باران هم نمی توانست مرا از رفتن به شهر باز دارد. ولی وقتی به پشت ماشین رسیدم کمی تعلل کردم.پشت وانت پر بود از کپسول های گاز و تقریبا جایی برای من نبود.بوق سوم اخطار آخر بود و باید تصمیم خود را می گرفتم.بالا رفتم و به هر زحمتی بود روی کپسولها نشستم.زنگ هایی که به لباس هایم می چسبید را چه کنم؟لباسهایم شده بود معجونی از رنگ های زرد تیره و قهوه ای روشن.

باران  همچنان می بارید و باد هم در کنارش هرچه در توان داشت می دمید ، حرکت ماشین و دست اندازها و پیچ های تند جاده، چنان شرایطی را برایم خلق کرده بودند که تاب تحملش را نداشتم.ولی وقتی سرما به جانم رفت و به مغز استخوانم رسید ،همه این ها را فراموش کردم و فقط می لرزیدم.در حدود چند ساعت دما آنقدر پایین آمده بود که دستانم بر روی نرده های کنار وانت در حال خشک شدن بود.

وقتی رو به جلو می نشستم جایم محکم بود ولی باد و باران مستقیم به صورتم می خورد. قطرات باران همچون سوزنهایی شده بودند که بر پوست صورتم نفوذ می کردند.وقتی هم برمی گشتم تا پشت به باد باشم، کپسولهای غلطان بودند که نمی گذاشتند آرامش داشته باشم.سردم بود و نمی توانستم لرزش بدنم را کنترل کنم.بید مجنون در مقابل من در این شرایط هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

وقتی به پمپ بنزین تیل آباد رسیدیم و ماشین متوقف شد.سریع از پشت وانت پیاده شدم. چون هرچه با خود کلنجار رفتم تحمل این شرایط در جاده آسفالت که سرعت سیر ماشین بیشتر می شد را نداشتم.به سمت راننده که داشت سوخت به ماشین می زد رفتم تا علاوه بر دادن کرایه تشکر هم بکنم.تا مرا با آن وضع و شرایط دید گفت دیگر نمی خواهد پشت بروی ،بیا جلو بنشین .با این وضع حتماً مریض می شوی.

تحمل فشار داخل کابین جلو بسیار برایم راحت تر بود از آن شرایط پشت وانت.ولی مانده بودم آقای راننده چگونه می توانست دنده را تعویض کند.کمی خجالت می کشیدم که باعث زحمتشان شده بودم و پیش خودم می گفتم ای کاش همان تیل آباد از آنها جدا می شدم.ولی وقتی به چهره شان نگاه می انداختم آنقدر آرام بودند که مرا نیز تا حدی آرام کردند.

بعد از طی بیشتر مسیر و در زمانی که به آزادشهر نزدیک شدیم تازه یادم آمد که آقای راننده حاج محسن است. همانی که هفته قبل نتوانسته بودم با او به شهر بروم.وقتی از او خداحافظی کردم ،هرچه اصرار کردم تا کرایه بگیرد ،نگرفت و گفت این بار مهمان ما باش و زین پس کرایه بده.خدا را شکر که سرما نخوردی ،اگر تا شهر پشت بودی حتمی به سختی مریض می شدی.

وقتی به خانه رسیدم فقط خوابیدم و فردا صبح اول وقت کارم به درمانگاه کشید و حدود یک ساعت زیر سرم بودم و یک عدد پنی سیلین یک میلیون دویست با درد بسیار بسیار زیاد به من تزریق کردند با دو تا آمپول دیگر که نمی دانم چه بود.ضمناً دو تا یک میلیون دویست هم برای فردا بود و پس فردا.چقدر این پنیسیلین ها درد دارد.همه چیز در این دنیا پیشرفت کرده به جز این آمپول ها

روی تخت درمانگاه بیحال افتاده بودم .داشتم به اتفاقات روز گذشته فکر می کردم که به یاد صحبت حاج محسن افتادم .اگر تا شهر پشت وانت بودم حالا حتماً در بیمارستان و در بخش سی سی یو بستری بودم.باز هم حاج محسن ،دستش درد نکند که نگذاشت کارم به بیمارستان بکشد و تقریباً همه چیز  به همین درمانگاه ختم شد.