روز دهم

پدر بامدادن قبل از برخواستن ما به شهر رفته بود تا در تنهایی خود به دوران کودکی اش سر بزند. ما هم بعد از صرف صبحانه ای بسیار مقوی جانی دوباره یافتیم و به گلگشتی در بازار به همراه اهل و عیال پرداختیم. البته وقتی با نسوان قصد رفتن به بازار داشته باشیم اوضاع کمی تفاوت پیدا می کند و سرعت سیر مان بسیار کاهش می یابد.از آنها جدا شدم و برای مهیا کردن مقدمات ناهار به یک دکان مرغ فروشی رفتم و تا زمانی که مرغ تهیه شود با دکاندار در مورد این شهر به گفتگو پرداختم. زیاد راضی نبود و از پیشرفت نکردن شهرش می نالید. می گفت در اینجا هرکسی به جایی رسد یا به تبریز می رود یا به اردبیل، به همین خاطر است که شهر هنوز در سی چهل سال قبل مانده است. از دیدگاه او که رونق در کسب و کارش برای زندگی اش مهم است این پیشرفت نکردن شاید خوش نباشد ولی به نظر من که به عنوان یک رهگذر به این شهر می نگرم آرامشش را به از هر چیز دیگر می دانم که دیگر بلاد که پیشرفت کرده اند و در سرعت زندگی از خود نیز جامانده اند چه گلی به سر خودشان زده اند که اینجا نشده است.

از هوای خوب اینجا تعریف کردم و گفتم در بهشت می زیید و خود خبر ندارید. اکنون در دیگر نقاط این کشور همه در حال سوختن هستند و شما در اینجا حتی برای خنک شدن هیچ کاری نمی کنید،از بس هوا مطبوع است. لبخند تلخی زد و گفت زمستان خبر ما را بگیر که در دمای منفی سی درجه چگونه امرار معاش می کنیم .زمستانی که از آبان شروع می شود و تا اردیبهشت ادامه دارد و همه چیز منجمد می شود. شاید این شهر را همین انجماد عقب انداخته است.با نظرش موافق نبودم ولی با لبخند بدرودش گفتم.

همینکه از دکان بیرون آمدم و به سمت کنجی رفتم که اهل و عیال آنجا بودند، ناگاه مردی را دیدم که از دور با ولعی وصف ناشدنی به سمت من می آید و با لهجه ی شدید مازندرانی مرا صدا می زند، چنان «برار جان» می گفت که در ابتدا مات و مبهوت ماندم ، مرا در آغوش گرفت و با همان زبان مازنی زیبا چاق سلامتی  مفصلی کرد .تمام صحبت هایش را می فهمیدم ولی یارای پاسخ گویی با این زبان را نداشتم. سالهاست در میان آنها زندگی کرده ام و محبت هایشان را می شناسم.

وقتی کمی رخصت داد و آرام شد به او گفتم شاید که مرا با کسی اشتباه گرفته است. لبخندی زد و گفت عیالتان وقتی از من نشانی پرسید از لهجه اش فهمیدم اینجایی نیست و وقتی گفت از استراباد آمده اید چشمان برق زد که در این دیار غربت ،همشهری یافته ام. چنان با شور و شوق حرف می زد که دلم نمی آمد بگویم مازنی نیستم.سرم را پایین انداختم و گفتم که من در اصل اهل اینجا هستم ولی مدت درازی است که آنجا هستم.

به پشتم زد و گفت ایرادی نیست، اینجا و آنجا ندارد، همین که به یاد وطنم انداختی مرا بس است.در ادامه شروع کرد به نقل داستان زندگی اش که اهل شاهی نزدیک ساری است و برای اجباری به اینجا آمده بود و بعد هم کاری در این بلاد یافته و همینجا برای خود اهل و عیال به پا کرده است.ولی هنوز دل در گرو مازندران دارد و هرجا هر کسی را می بیند که از آن دیار آمده است همچون شمع بر گردش می چرخد و هوای وطن می کند.نشانی منزلش را داد و بسیار اصرار کرد که شام را میهمانش باشیم.دریا دلی از خصال مردم این بلاد است.

نزدیک ظهر به مکتب خانه بازگشتیم و پدر هم رسید ، خسته بود ولی چهره اش بسیار شاد می نمود.در گوشه ای نشست و شروع کرد از دیده هایش برای ما تعریف کردن.از کودکی به یاد داشت که همراه مادر به کنار رودخانه می آمد تا مادرش لباسها را بشوید و او در کنار رودخانه به بازی مشغول می شد. رودخانه و حتی حدود محلی را که به همراه مادرش می آمد را یافته بود ولی افسوس می خورد که از آن رود خروشان جز تلی از خاک باقی نمانده.

از بازاری به نام «بازار پله» تعریف کرد که در کودکی به همراه پدرش بسیار به آنجا رفته بود.این بازار همانی بود که ما هم در آن بودیم.حتی به ذهنش آنقدر فشار آورده بود تا بتواند دکان پدرش را هم به یاد آورد ولی باز افسوس خورد که آن را نیافته ولی همینکه در بازار قدم می زده کاملاً به حدود هفتاد سال پیش رفته بوده و خودش را کودکی شاد و چالاک تصور کرده بود.بدنش به خاطر این همه پیاده رفتن خسته بود ولی روحش چنان شاداب بود که تا به حال اینگونه ندیده بودمش.

تصمیم بر این شد که ناهار را در بیرون شهر و در دامان طبیعت تناول کنیم. چون شنیده بودیم که سراب را دهات هایی بسیار زیبا در اطراف باشد.جهاز ناهار را بر پشت مرکب گذاشتیم و از شهر بیرون شدیم.از هر که پرسیدیم همه ما را به سمت واحدی هدایت می کردند و آنقدر رفتیم تا به قصبه ای که
«رازلیق» نام داشت رسیدیم.باغات و مزارع پربارش نشان از حاصلخیزی زمینش می داد.گشتی در روستا و کوچه های باریکش زدیم و همین باعث شد که دوباره به یاد روزهای دور که در روستا بیتوته داشتم بیافتم. عبور احشام و صدای تراکتور مرا حدود بیست سالی به عقب برد و در خاطرات خود غوطه ور شدم.با دیدن جست و خیز کودکان به یاد دانش آموزانم در آن زمان افتادم .

هرچه در روستا گشتیم مکانی جهت جلوس نیافتیم و در بیرون در امتداد راه ،کنار جوی آبی که جهت آبیاری مزارع حفر شده بود بساط خود را گستردیم .وقتی زیر سایه درختان در آن هوای خنک و محیطی مصفا نشستم کاملاً  بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین را درک کردم. هوا آنقدر خوب بود که به هیچ عنوان نمی شد تصور کرد که در میانه تموز هستیم و آفتاب بسیار سوزان.

 بعد از تناول غذای نیمروز کمی در مزارع اطراف گردیدم و خدا را شاکر بودم که در اینجا کم آبی آنچنان که دیگر بلاد را در برگرفته نیست. ولی باز به فکر فرو رفتم که چرا هنوز بر رسوم گذشتگان و با حفر جوی ،آبرسانی می کنند که این بسیار موجب خسران است.در این افکار غوطه می خوردم که مرکبی را دیدم که بارش بسیار نامطبوع بود و می خواست آن را در جوی آب تخلیه کند.به سویش شتاب کردم و با عتاب گفتم که چه می کنی که این کار خلاف عرف است.

پیرمردی بود با کلاه سبز رنگ که نشان از سید بودنش می داد. لبخندی زد و با همان حال گفت پسرم نگران نباش که این فضولات را با شما کاری نیست ، جوی آب را نگریستم و انبوه فضولات را ، رو به او کردم و تا خواستم چیزی بگویم که همچون تکاوری سلحشور بر پشت مرکب پرید و با بیلی که داشت شروع به خالی کردن بار کرد.جریان آب را که دنبال کردم تازه به کنه گفته های پیرمرد فائق آمدم که درست در چند متری جوی آبی که ما کنارش بودیم شاخه ای جدا شد و از زیر راه به آنطرف که مزرعه ای بس وسیع بود رفت.

به همان مزرعه در آن طرف راه رفتم و در میان گیاهانی که به تصورم سیب زمینی بودند گلگشت می زدم که از دور ابهتش چشمانم را بهت زده کرد، همچون قلعه ای استوار  در میان دشتی هموار بود که به نظر هیچ راهی برای تسخیرش نمی شد یافت.سبلان را این قدر محکم و استوار ندیده بودم.

شب هنگام به مکتب بازگشتیم و این دومین شبی بود که در سراب سکنا گزیده بودیم. آب و هوای خوب و آرامش این شهر از یک طرف و احساس تعلق به خاطر آبا و اجداد از طرف دیگر ما را در این بلاد زمین گیر کرده بود. به قول پدر خروار خروار فقط استخوان از اجدادمان در این شهر دفن است.تصمیم بر آن بود که شب سوم را هم بمانیم که با اعتراض همراهان مواجه گشتم و قرار بر این شد که فردا صبح به ادامه راه بپردازیم .

روز نهم

صبح روز بعد در مسیر  باختر به راه افتادیم و در کنار رود ارس راه می پیمودیم. در آن طرف ارس سواد بلادی بر ما ظاهر گشت که حس کنجکاوی را در من تحریک کرد که نامش را بدانم. به بلاد «سیه رود » که رسیدیم و در هنگامی که خواستیم مرکب را خوراکی دهیم و در همان حال که داشتم مرکب را جابه جا می کردم، خواستم از نگاهبان آنجا نام آن دیار پشت سرحد را بجویم که صدای مهیبی آمد.

چون حواسم در گرو سوال و دانستن نام آنجا بود از پشت  مرکب غافل شده بودم و کوفته بودم بر مرکبی که در آنجا متوقف بود.وقتی منطقه آسیب دیده از مرکب خودم را بررسی کردم خدا را شکر اتفاقی رخ نداده بود ولی آن مرکب دیگر که به حال قائم به آن تصادم کرده بودم در قسمت تحتانی اش مقداری فرورفتگی ایجاد شده بود. صاحبش آمد و تا اوضاع را دید همچون آتشی شعله گرفت ولی خود را کنترل کرد و چیزی نگفت، او را گفتم که خسارت هرچه باشد می پردازم و جای هیچ نگرانی نیست.از فرط عصبانیت سیگاری روشن کرد و بر گوشه لبانش گذاشت که فریاد همه برخواست که خاموش که سیگارت در این مکان موجبات آتش سوزی خواهد شد. مانده بود چگونه این عصبانیت را تخلیه کند.به کناری بردمش و از او پوزش بسیار خواستم و مبلغی که بسیار بیشتر از خسارتش بود بر کفش نهادم ، تا آن را دید آرام شد و با لبخندی مرا بدرقه کرد.در این روزگار واقعاً پول، درمان بسیاری از دردهاست.

برای رفتن به جانب سراب که مقصد بعدی ما بود دو راه در پیش داشتیم ، یکی از کلیبر که در امتداد رود ارس بود و طولانی تر و دومی مسیر ورزقان که از سرحدات فاصله می گرفت و نزدیکتر بود.پدر را به شور خواستم که او هم در این تصمیم گیری مرا یاری کند. خود در دل مسیر اول را بیشتر می پسندیدم چون همچنان در کنار ارس بودیم .پدر که اخمانش از زمان برخورد هنوز گشوده نشده بود گفت من می گویم باید از مسیر دوم که کوتاهتر است رویم و شما هرچه می خواهید بکنید.گفتم پدرجان درست مانند حاکمان حرف می زنی ، نظر خود را دیکته می کنی و در نهایت هم به خاطر عوام فریبی می گویی مختاری.باشد از مسیر ورزقان می رویم ولی کمی هم به فکر رعیت های خویش باش، همین موجب شد اخم های بگشاید و خنده ای بر لبانش جاری شود.

وقتی وارد مسیر دوم شدیم ،طبیعت ناگاه رخ عوض کرد و از آنهمه طراوت که کنار ارس دیده بودیم خبری نبود . هیچ درخت و حتی موجودی در میان این تپه های خشک دیده نمی شد. کمی جلوتر کوه بلندی خودنمایی کرد و به زبان بی زبانی به ما فهماند که زیبایی فقط به طراوت نیست به صلابت هم هست و ما هم با ارتفاع گرفتن و بالا رفتن و دیدن گستره بسیار زیاد و زیبای اطراف بر حرف هایش مهر تایید نهادیم.

راه آنقدر خلوت بود که به ندرت مرکبی از مقابلمان می گذشت و مدتها بود که هیچ مرکبی از ما سبقت نگرفته بود. سکوتی که در بین ما حکم فرما بود دلیلش دیدن کوه های سربه فلک کشیده و دره های عمیقی بود که از کنارشان گذر می کردیم. چقدر این چهره این منطقه برایم آشنا بود و گذر از تپه ها و دره ها و کنار کوه های ستبر برایم خاطره انگیز بود. کمی که دقت کردم یافتم چقدر اینجا شبیه مسیر روستا یی است که در آنجا خدمت می کردم و همین است که مناظر اطراف چشمانم را نوازش می دهد.تا خاروانا که شهر کوچکی در میانه راه بود همچنان غرق در سکوت فقط نظاره گر بودم و در خاطرات خود سیر می کردم که چقدر پیاده کوه و دشت و تپه ها را در می نوردیدم.

به ورزقان که رسیدیم موقع ظهر بود و چند مرغانه به همراه چند عدد نان ابتیاع کردیم جهت تناول ناهار و قصد کردیم که در مسیر مکانی را برای استراحت انتخاب کنیم که درختانی داشته باشد مصفا  و ما را در سایه خود از این آفتاب که همچنان با قدرت می تابید نجات دهد.کمی که از ورزقان بیرون رفتیم در کناره راه چند درختی را دیدیم که به نظر برای اتراق موقتی مناسب به نظر می آمد ولی مشکلی که بود نهرکوچکی بود که نمی شد با مرکب از آن گذشت و همین منصرفم کرده بود که باز پدر نهیبی زد و گفت همه گرسنه اند ، مگر در حال انتقال اسیران جنگی هستی که اینگونه بر ما سخت می گیری. خنده اطرافیان مرا  واداشت همانجا متوقف شوم.

وسایل و زیر انداز را به زیر درختان بردیم و در آن هوای آفتابی داغ که سوختن در آن امری عادی بود در زیر سایه این درختان سپیدار علاوه بر خنکی و مصفایی، بادی ملایم نیز وزیدن گرفت که بسیار فرح انگیز بود.تا طبخ املت توسط همراهان فرصتی بود که کمی در اطراف گشتی بزنم . مانند بسیاری از مناطقی که در آذربایجان دیده بودم همه جا زراعت بود و بیشتر هم گندم ،مزارع وسیع که همه به طور عجیبی آبیاری می شدند. چرخ های بزرگی که با لوله هایی به هم وصل بودند از میان مزارع می گذشتند و توسط آنها نباتات رویده از زمین سیراب می گشتند در روزگار ما که آب بسیار کم و گرانبهاست به نظر می رسد این وسایل عجیب جهت صرف کمتر آب مورد استفاده قرار گرفته است.

در زیر این درختان باصفا در حال تناول ناهار بودیم که خیل میهمانان به ما اضافه شد، به راحتی تعدادشان به پنجاه می رسید و اطعامشان برای ما با این بضاعت اندک غیر ممکن بود. هرچه گفتم که عذر به تقصیر دارم و نتوانم شما را سیر گردانم باز بیشتر نزدیک می شدند و فقط درحال جستجو و بو کردن بودند و فی الواقع به دنبال چیزی جهت خوردن می گشتند.کمی از مهربانی به دور شدم و با عتاب گفتم این نان ها ما پنج نفر را به زور سیر می کند ،چه انتظار دارید که بر شما عنایت کنم. حرف مرا نمی فهمیدند چون به زبان دیگری تکلم می کردند که بر من هم نا مفهوم بود.فقط خنده همراهیان چنان بلند شده بود که مرا واداشت کمی به خود بیایم.

چوپانشان وقتی همراه دوسگش به کنار ما رسید و با دو سوت همه را به زیر درختانی که آن طرفتر بودند هدایت کرد ، آرامش بر ما بازگشت. هرچه چوپان را که مردی میانسال بود به ناهار دعوت کردیم نپذیرفت و گفت خود همه چیز دارد، و رفت و بساطش را برای خود بگسترد. همه گوسفندان به کنار مزرعه رفتند و شروع به چرا کردند و سگان نیز به غایت محافظت می کردند.

آنقدر محیط آرام بود و هوا دلپذیر که اصلاً میل به رفتن نداشتم ولی چه فایده که راه تا سراب همچنان بسیار بود و زمان اندک.بعد از استراحتی بسیار کوتاه دوباره به راه افتادیم.در راه بودیم که کم بودن تردد نشان از این می د اد که در مسیر اصلی نیستیم و بعد از حدود ده فرسخ به مسیر اصلی رسیدیم و در آنجا بود که بر آرامشی که آن راه داشت غبطه خوردیم که در اینجا همه عجله داشتند و می خواستند هرچه زودتر به مقصد برسند.

به زرنق که شهری کوچک بود رسیدیم، جهت گرفت مقداری آب سرد به دکانی رفتم و از صاحب آن درباره ادامه مسیر پرسیدم، در همین حین چشمم به نبشته ای بر روی دیوار دکان افتاد که درمورد زرنق و تاریخ۶۰۰۰ ساله اش گفته بود .عدد ۶۰۰۰ بسیار بزرگ بود و نشان از قدمتی دیرینه برای این قصبه کوچک می داد.حتی مسجد جامعش نیز حدود۱۳۰۰سال قدمت دارد که بدین معنی است که حدود صدو اندی سال بعد از هجرت ساخته شده است.در عجب بودم که محلی اینچنین کوچک ، عقبه ای چنین سترگ دارد و چه بسیار جاهای بزرگی که هیچ از گذشته ندارند.در این فکر غوطه ور بودم که آیا گذشته می تواند ضمانتی برای داشتن آینده نیز باشد یا نه که صاحب دکان به من گفت که حتماً به تپه «دوزده باغیر» بروم.

با کمی کنکاش تپه را یافتم و تا آنجایی که ممکن بود با مرکب به بالایش رفتم. چنان ناهموار بود که انگار سالیان درازیست که کسی به اینجا نیامده است. مرکب بنده خدا با هر زحمتی بود ما را به بالای تپه برد و در کنار مکانهایی که بر رویش سقفی کوتاه تعبیه کرده بودند توقف کردیم. وقتی از نزدیک به درون آنها نگریستیم چیز خاصی به جز کندکاری بر روی زمین ندیدیم.در طرف مشرق آن برش هایی پله کانی بر تپه زده بودند که کاملاً مشهود بود که مربوط به باستانشناسان است ولی روییدن گیاهان و علفهای هرز نشان از این می دادکه این کاوش ها خود به تاریخ پیوسته اند.

به بالاترین نقطه تپه رفتم و در این خیال بودم که شش هزار سال پیش مردمانی که در این دیار سکنا داشتند چگونه زندگی می کردند. به چه چیزهایی فکر می کردند .آداب و رسومشان چگونه بوده،چه می خوردند و …

در این تامل می کردم که آنها چه مقدار با ما تفاوت داشتند. ما هم نوع بشریم و آنها هم که شش هزار سال پیش اینجا بودند هم نوع بشرند پس در کلیات باید یکسان باشیم ، ولی این جزئیات است که در طول تاریخ تغییر می کند و موجبات تغییرات بس شگرف در زندگی می شود.نمی دانم که آیا آنهایی که شش هزار سال بعد هم به اینجا می آیند با ما متفاوت هستند.

بعد از گذر از شش هزار سال به راهمان ادامه دادیم و به بلادی رسیدیم به نام مهربان و همین نام ما را بسیار خوش آمد و در ذهن این فکر را می پروراندیم که چقدر مردمان این دیار با مهر و محبت بوده اند که نام دیارشان نیز مهربان است.

حدود عصر بود که به دروازه های شهر سراب رسیدیم.پدر که در پوست خود نمی گنجید رو به من کرد و گفت به شهر آبا و اجدادی ات رسیده ای . اینجا زادبوم من است و تا شش سالگی هم در این شهر زندگی کرده ام.ما هم سر تعظیم در برابر این شهر فرود آوردیم و پا به دیاری گذاشتیم که گذشتگان آن با ما قرابتی داشتند.

پدر از شهر فقط رودخانه و بازار پله را به خاطر داشت و کامل در گذشته خود سیر می کرد و با ولعی وصف ناشدنی خاطراتی را که به یاد داشت بازگو می کرد.از میان شهر گذشتیم و مکتب خانه اصلی را یافتیم و بساط اطراق را برافراشتیم.فقط وقتی وارد اتاق  شدیم نبود هیچ وسیله که در این تابستان داغ خنکمان کند متعجبمان کرد.از دربان پرسیدم در صورت امکان اتاقی را به ما بدهید که جهاز سرمایش داشته باشد. لبخندی زد و گفت شب هنگام خبرت را خواهم گرفت.

پدر با تمام ذوقی که برای دیدن شهر داشت ولی بسیار خسته شده بود و طی مسافتی حدود هفتاد فرسخ او را کمی بی حال کرده بود و به همین خاطر گفت من امروز را استراحت می کنم و فردا صبح می روم و جویای گذشته ام خواهم شد.همراهان نیز در کنار پدر ماندند و من به تنهایی برای تهیه ملزومات شام و صبحانه به بازار رفتم.

خیابان مرکزی شهر که بازار هم در همان راستا بود تا مکتب خانه راه زیادی نبود. بعد از طی چند قدمی خود را در میانه بازار یافتم.حال و هوای بازار برایم بسیار دلنواز بود. بیشتر دکان ها همانند آنچه بود که خود در کودکی به یاد داشتم و بیشتر دکان داران نیز افرادی مسن بودند که با حوصله خاصی در حال فروش اجناس بودند.نمی دانم چه شد که در گوشه ای ایستادم و نظاره گر این مردم شدم که چه آرام و بی صدا در حال گذر بودند .

این بلاد که زادگاه پدرم بود مرا نیز به سالهای کودکی ام برد و با نگاه به اطراف تمام صحنه هایی که از دوران طفولیت به یاد داشتم را برایم مجسم کرد. بسیاری از بانوان چادر به سر داشتند مانند همان دورانی که من به دبستان می رفتم. دست فروشان که روی گاری هایی با چرخ هایی قرمز رنگ در حال کسب روزی برای زندگی محقر خود بودند درست مانند همان چرخهایی بود که مقابل مدرسه ام لبو می فروختند.

چقدر این شهر و این بازار و این خیابان را می شناسم. اینها را در گذشته بسیار دیده بودم. حتی مرکب هایی که مسافر جابه جا می کردند بیشتر همان نارنجی رنگ هایی بودند که هنوز با صلابت در حال حرکت بودند.وقتی به راه افتادم و به اطراف می نگریستم خود را کودکی دیدم که دست در دستان مادر نهاده بودم و چشمانم در تفنگ های پلاستیکی روبروی دکان اسباب فروشی  جا مانده بود.

صدای ضخیم و پر طنینی که می گفت:آلما بش مین تومن ، آلما آلتی مین تومن.(سیب پنج هزار تومان نخر شش هزار تومان)تنها صدایی بود که در این خیابان می شنیدم. هنوز در بعضی از دکان ها پاکت های کاغذی بود که وقتی چشمانم به آنها افتاد به نهایت غرق در کودکی شدم. چقدر این شهر و این بازار را دوست دارم .

آفتاب در حال غروب بود که نسیم بسیار خنکی وزیدن گرفت. خنکایش چنان بود که بدنم تاب نیاورد و اندکی لرزیدم. تاریخ امروز چهاردهم تیر ماه است و هوا در همه جا به غایت گرم، از بلاد استرآباد خبر رسیده بود که اینجا گرما غوغا می کند و هیچ چیز نمی تواند مجابش کند کمی کمتر داغ باشد. همه ما را توصیه می کردند که همانجا بمانید که بهشت برین همینجاست.

صدای اذان از گلدسته های مسجد به هوا خواست و در بین این نسیم خنک که جان را جلا می داد روح نیز جلا یافت. شب هنگام نیز بازار این شهر جلوه ای خاص خود را داشت ، بیشتر نورها سپید بود و همین سپیدی همه جا را روشن کرده بود. نمی دانم چقدر داشتم پیاده می رفتم که تقریباً دکانها تمام شد. در مسیر بازگشت دیدم که شهر  آرام آرام از تب و تاب افتاد و دکانها یکی پس از دیگری بستند و همان فروشندگان کهنسال آرام به سمت خانه هایشان رفتند ،بعضی ها هم با دوچرخه می رفتند که این دوچرخه های بیست و هشت چینی مرا به یاد عمویم انداخت که در آن روزگار از این دوچرخه ها داشت و ما را هم روی رکاب سوار می کرد.

تنها در سکوت خاصی که تقریباً داشت بر همه جا حکم می فرمود و در زیر نور ماه و هوایی که از خنکی به سردی گراییده بود گام بر می داشتم که به ناگاه به یاد آوردم که من برای تهیه آذوقه آمده ام و حالا هم که همه جا بسته است چه کنم. از دور پیرمردی را دیدم که داشت دکانش را می بست. به سمتش دویدم، تا مرا دید کمی نگران شد و اطرافش را نگریست.سلامی کردم و گفتم که دلیل دویدنم این بود که در را نبدید.

آنچه می خواستم او نداشت و مانده بودم که چه کنم ،ولی او با لحنی پر از مهر و محبت گفت : نگران نباش، همینجا بمان تا من بروم از دوستم که دکانش کمی بالاتر است بپرسم شاید او داشته باشد. ضمناً چای به اندازه یک استکان هنوز در ته کتری هست. آن را بریز و بنوش تا نفست جا آید.با شرمندگی گفتم شما چرا و بگذارید خود می روم. نگاهی انداخت و گفت خسته ای ، راست هم می گفت از زمان عصر تا کنون که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته در حال پیاده راه رفتن بودم.

تعارفش را رد کردم و از او خداحافظی کردم و خود به دنبال آن دکان رفتم. خوشبختانه آنچه مورد نظر من بود آنجا مهیا شد و دست پر به سمت مکتب خانه به راه افتادم و در راه به این می اندیشیدم که خدا را بسیار سپاس که هنوز انسانیت در این بلاد کورسویی می زند.

درست در کنار مکتب خانه ای که اطراق کرده بودیم، دکانی بود که لبنیات می فروخت.به آنجا شدم و جهت ناشتا سرشیر و عسل گرفتم که ظاهرشان چنان بود که انسان را وا می داشت همان موقع تناولشان کند ولی با هر خفتی بود بر میل شدید باطنی فایق آمدم و از ناخنک زدن به آنها پرهیز کردم.نگاهم به دبه های ماست افتاد و تصمیم گرفت برای شام مقداری هم ماست بگیرم. به ترکی گفتم که مقداری « یُئوت» بدهید.فروشنده لبخندی زد و گفت منظورتان «قاتق» است.اینجا بود که تازه فهمیدم که زبان ترکی هم برای خودش شاخه های گسترده ای دارد و هر مکان کلمات خاص خودش را دارد.

آنقدر خسته بودم که شب هنگام بعد از صرف شام هیچ نفهمیدم و به خواب عمیقی فرور رفتم ، خواب دیدم که در روستا هستم و برف بسیار باریده و من هم پیاده در میان آنهمه برف با لباسی اندک در حال منجمد شدن هستم. سرما در تمام بدنم نفوذ کرده بود و در حال لرزیدن بودم که از خواب بیدار گشتم و لی هنوز سرما در من بود. پنجره ها را بستم و با لحافی روی خود را پوشاندم تا کمی گرم شدم و وقتی به بقیه هم نگاه کردم همه در زیر لحاف ها خود را جمع کرده بودند. در تابستان که هوا اینگونه است در زمستان در این بلاد چه خبراست.

روز هشتم

صبح قصد کردیم که در این وادی گل گشتی بزنیم و متنعّم شویم از اینهمه نعمت که در این دیار می بود. ابتدا به کنار رود ارس بشتافتیم و همه از دیدن چنین رود خروشانی بهت زده شدیم. در راه بسیار رود و نهر و رودخانه دیده بودیم که بسیار از آنها یا خشک شده بودند و یا باریکه ای بسیار اندک در آنها آب جاری بود، ان رودی هم که در میانه وسعت داشت عمق چندانی نداشت. در میان این خشکسالی که امان همه را بریده بود ارس چنان خروشان بود که از دیدنش سیر نمی شدیم.وجود گردابه های کوچک و بزرگ و موج های بسیار بر میان این رود نشان از عمق زیاد و جریان شدید آن می داد.

می دانستم که این رود مرز بلاد ما با بلاد کفر بود ، و آن طرف این رودخانه کشور دیگری است که با ما بسیار متفاوت است  و برایم بسیار سوال بود که چگونه سرحدّات موجبات این همه تغییر و تفاوت است.آنطرف رود به نظر روستایی می آمد که بسیار سرسبز بود و مهم خانه هایش بود که با سقف شیروانی اتحاد خاصی را نمایش می داد ولی وقتی به سمت خودمان نظر افکندم ساختمان هایی را دیدم که فقط از آنها تناقض می بارید و تفاوت.

بر راهی که بر کناره رود ارس بود برفتیم و کمی که از شهر دور شدیم ،کاروانسرائی در کنار راه دیدیم و به درونش داخل شدیم. بسیار زیبا و همچون دیگر جاها آرام بود، نام این کاروانسرا خواحه نظر بود که فردی بود ارمنی که برای استراحت قافله های و کاروانهایی که در این مسیر تردد می کردند آن را ساخته بود و حالا هم بعد از گذر از سالهای بسیار، مرمتش کرده بودند و جایگاهی بود برای تفرج مسافران.

از کنار حجره ها که می گذشتم در ذهنم تصور می کردم که در روزگاری دور چه بسیار کسانی که واقعاً خسته از راه می رسیدند و غبار از تن می زدودند و لختی در این مکان استراحت می کردند. واقعاً سفر را در همان زمان باید در همان زمان تعریف کرد وگرنه این روزها با مرکب ها که خود می روند و راه ها را کوتاه می کنند سفر چندان معنایی ندارد. در همین اثنا نگاهم به آسمان افتاد و طیاره ای را در حال گذار دیدم و فکر کردم که اگر مردمان آن روزگار را می گفتی که زمانی خواهد رسید که برای رفتن به حج فقط چند ساعتی باید در راه باشی حتماً می پنداشتند یا مجنونی یا عقل از کف داده ای.

در انتهای کاروانسرا و در یکی از حجره های نسبتاً فراخ آن دکانی تعبیه شده بود که پر بود از ظروف سفالین که با لعاب های رنگین بسیار زیبا به نظر می رسیدند. در ابتدا فقط ظروف بود ولی وقتی بیشتر گشتیم تندیس های بسیار کوچک و همچنین قاب های بسیار زیبایی هم بود که همه کار دست بود.صاحبش را خواستیم تا بهای آنها را بگوید و وقتی شنیدیم فهمیدیم ابتیاع آنها از توان ما خارج است و او هم فهمید و با لبخندی گفت چون هنر دست است اینچنین پربهاست.

مردی بسیار خوش قلب و خوش رو بود . کنارش نشستیم و شروع به تعریف ماجرای سفالگری اش کرد که در دوران اجباری که در لاله جین همدان بوده ،این هنر را آموخته و با جهدی وافر در آن مهارت یافته و امروز شاگردانی دارد و خدا را شکر کارش هم رونق داشت.می گفت آنقدر سفالگری کرده ام که پوست از دستانم رفته است و چندی پیش که برای سندی باید انگشت می زدم هیچ اثری از انگشتم برکاغذ ثبت نشد.

از محضرش بسیار سود جستیم و چند قطعه کوچک که در حد بزاعتمان بود به یادگار ابتیاع کردیم و او هم با رویی خوش کمی از بها کاست و یک لیوان بسیار زیبا را به عنوان هدیه به پسرم داد و او هم چنان با شور شعفی آن را گرفت و سپاس بسیار گفت.در موقع خداحافظی از او نام روستای آن طرف مرز را جویا شدم که با اندوه افسوس بسیار گفت این همان روستای گلستان است که معاهده ننگین گلستان در آن به امضا رسید و بخش های قفقاز و ارمنستان و نخجوان از کشور جدا گشت و در همان معاهده رود ارس به عنوان سرحدّات مشخص گردید.

از آنجا به جانب کلیسای سنت استپانوس شدیم و در کنار رود ارس همراه با پیچ و خم هایش مسیر می پیمودیم.بودن در کنار سرحدات و آن هم در فاصله ای به این نزدیکی برای همه جذاب بود و به طنز می گفتیم سری هم به آن طرف آب بزنیم و برای دیگران تعریف کنیم که ماهم به فرنگ رفته ایم و از سرحدات عبور کرده ایم.

برای رسیدن به کلیسا باید مسافتی را پیاده می پیمودیم و چون رو به بالا بود و هوا هم گرم فقط به دنبال سایه می گشتیم و از کنار می رفتیم. دیوارهای این مسیر نشان از قدمت و استحکامش می داد.وقتی به خود کلیسا رسیدیم در همان نگاه اول شکوه و عظمتش بر ما وقوف یافت و دانستیم که در زمان های دور  ترسایان این بلاد در به وجود آوردن این بنای باشکوه جهدی بسیار داشته اند.

نام کلیسا از استفانوس اولین شهید مسیحیان گرفته شده که بسیاری از کلیسا ها در نقاط مختلف اروپا چنین نامی دارند.درون کلیسا با سقفی رفیع که گنبدی شکل است خودنمایی می کند .در اطراف کلیسا به اتاق های کوچک و محقری برخوردیم که بی شک اتاق راهبان بوده که در این فضا به دور از امیال دنیوی در حال خودسازی بودند و می خواستند همچون قدیسان به اوج معنوی برسند. بسیاری از آنها تا آخر عمر خود از این محیط خارج نشدند و تمام هم شان را برای شناخت و خدمت خداوند گذاشتند.

وسعت و زیبایی این کلیسا که در دل کوه بود به همراه طبیعتش خاطره ی بس خوشگوار در ذهنمان به جا گذاشت و از همه جذاب تر واکنش نیما فرزندم بود که تا به حال اینهمه در مورد مسیحیت و کلیسا اطلاعات کسب نکرده بود. این دومین کلیسایی بود که می دید و البته من هم همچنین.

در مسیر بازگشت کلیسای دیگری در کنار جاده مشاهده کردیم که اصلاً با کلیسای سنت استپانوس قابل قیاس نبود. بسیار محقر و ساده بود و ساختمانی داشت متشکل از سنگ که کاملاً مشهود بود از اطراف جمع آوری شده است.درش بسته بود و از لای چوب های آن فقط محراب کوچکی دیده می شد. نام این کلیسا چوپان بود و محلی بود برای عبادات چوپانان که توسط دو برادر ساخته شده بود.

در نبشته ای که کنار کلیسا بود بیان شده بود که در آنطرف رود ارس هم همانند همین کلیسا ساخته شده بود که متاسفانه هرچه با چشم گردیدیم اثری از آن نیافتیم.شاید در جنگ یا زلزله ای ویران شده است. در فکر بودم که گذشتگان چقدر برای خدایان خود ارزش قایل بودند و به عبادت آنها می پرداختند. در میان این کوه های سر به فلک کشیده و در کنار این رود خروشان نیز از یاد خدا غافل نبودند.

صخره ی بسیار بزرگی در کنار کلیسا مرا به خود جذب کرد. بزرگی و عظمتش بسیار وهم انگیز بود ولی شکافی آن را کاملاً به دو نیم کرده بود.مانده بودم این شکاف چگونه ایجاد شده است. شاید صاعقه ای چنان بر پشت این صخره تازیانه وار کوفته است که اینگونه بر دو شق شده است.

وقت ناهار را بر آن شدیم که به تفرجگاهی به نام آسیاب خرابه برویم. همراهان صبح اول وقت ناهار را طبخ کرده بودند و فقط با گرفتن وسایل به سمت مقصد به راه افتادیم.این بار رود ارس را در سمت شرق تعقیب کردیم و در یکی از پیچ های بسیار تند وارد مسیری فرعی شدیم و بعد از طی حدود پنج فرسنگ از جلفا به مقصد رسیدیم.

هوا گرم بود و همه به دنبال سایه بودند جهت اطراق، خوشبختانه تعداد معدودی درخت که معلوم بود به تازگی غرس شده بودند برای مسافران  ممد آرامش بودند و ما هم در زیر یکی از آنها که خوشبختانه تختی هم داشت مستقر شدیم.جوی آبی از مقابلمان می گذشت که آبی به غایت خنک داشت و در این هوا بر آرامش مان بیافزود.یکی از خصلت های مناطق خشک و کوهستانی این است که وقتی از آفتاب دوری دما هوا هم به تعادل می رسد و هیچ احساس گرما نمی کنی و همین برای ما نعمتی بیکران بود.

در کنار رود نشسته بودم و گذر عمر می دیدم که نهیبی مرا به خود آورد، پدر بود که می گفت از گذر عمر بگذر و به تناول غذا که آنهم بخشی از عمر است برس.دم پختکی که در مقابلم بود چنان زیبا می نمود که به حتم بخش عمده ای از عمر می بود و نمی بایست از دستش داد. غرق در خوردن شدیم و بنا بر روایاتی این زمان در عمر ما محسوب نشد.

شکم سیر و باد خنک ملایمی که می وزید و جوی آب خنکی که می گذشت و این درختان زیبا که سایه خود را با هیچ منت بر سر ما نهاده بودند را فقط قیلوله ای کوتاه می بایست ولی تا خواستیم کمی در این فضا بخسبیم صدای مردی ما را از این دنیای زیبا بیرون راند و گفت کرایه تخت را جهت بیتوته بپردازید. تازه دانستم که ما مردمان هیچگاه بی منت بودن را از طبیعت نیاموخته ایم.

در فکر این بودم که وجه تسمیه این مکان به آسیاب خرابه چیست که کمی آن طرفتر بردیواری  نبشته ای بزرگ دیدم که مکان آسیاب را نشان می داد.به همراه پدر و فرزند به آنجا شدیم و باز هم با پرداخت وجهی به خاطر ورودیه به دیدن آسیاب رفتیم. به صحت کامل در حال کار کردن بود و سنگ بزرگی که بر روی سنگ بزرگتری بود به شدت می چرخید و آرد بیرون می ریخت.

تا خواستم بپرسم که چرا اینجا را آسیاب خرابه نامیده اید ،متصدی اش خود شروع به توضیح دادن کرد، به گمانم آنقدر که این سوال را پرسیده اند خود دانست که من هم خواهم پرسید و زین سبب پیشدستی کرد و پاسخ گفت.این آسیاب تا چهار سال پیش هم خراب بوده که به همت چند نفر مرمت شده است و به واقع گندم را آرد می کند و بسیاری از روستاهای اطراف گندم به اینجا می آورندو می توان این آسیاب را تنها آسیاب آبی فعال در این بلاد دانست.

وقت آن رسیده بود که به داخل دره و محل اصلی آبشار برویم. بسیاری را که در حال بازگشت بودند کاملاً خیس دیدم و دانستم که آنها برای خنک شدن دل به آب زده بودند و چه مفرح به نظر می رسیدند. از انتهای دره که با ما فاصله کمی داشت وارد مسیر گذر آب شدیم و چندقدمی بیشتر نرفته بودیم که بادی بسیار خنک بر سر و صورت ما وزید.

وقتی به محل اصلی رسیدیم با صحنه ای بسیار متفاوت با آنچه در بالا بود برخوردیم، آب از هر طرف در حال ریزش بود و سبزه ها همه با طراوت بودند و منظره ی بسیار دلپذیری تشکیل  داده بودند. کمی آنطرف تر که ریزش آب بیشتر بود و تا حدی به آبشار مانند شده بود . پدر که در پی ما بود با دیدن این مناظر گفت ما هم در دیار خود آبشاری مانند این داریم به نام باران کوه و من بسیار شنیده بودم از این مکان ولی تا به حال به چشم ندیده بودم.

من کفش ها را از پا بدر کردم و به میان آب رفتم .دیگر نمی شد آن را خنک نامید چون واقعاً سرد بود و سرمایش به استخوان می رسید ولی بسیار مفرح بود . همراهان نیز چو من را اینگونه دیدند همچو من به آب زدند و لذتی بسیار بردند.

پا در آبی سرد به سان زمهریر و چشمان نظاره گر این همه زیبایی و بودن در این محیط که بسیار وهم انگیز بود به همه حال خوبی داد که دوست نداشتیم آن را ترک گوییم ولی آفتاب به مغرب می رفت و می بایست بازمی گشتیم.در نگاه آخر که به دره انداختم دو سمت دره را در تضادی کامل دیدم ، یک طرف خشک بدون هیچ گونه روینده ای و به رنگ زرد و طرف دیگر سبز و با طراوت و زیبا، و این تناقضات طبیعت است که آن را  خاطره انگیز می کند.

زمانی که به ورودی جلفا رسیدیم ،پل آهنی ای که محل گذر ماشین دودی بود ما را به سوی خود خواند، از تنها سربازی که نگاهبان آنجا بود اجازه گرفتیم و به پل که راه آهن از روی آن می گذشت نزدیک شدیم. از کودکی این مسیر آهنی و مرکبی که بر رویش همچون مار راه می پیمود را دوست داشتم.آنقدر حواسم به پل بود که از اطراف غافل ماندم و صدای نیما بود که مرا به خود آورد و با دیدن تندیس سه نفر  خود نیز به دنبال پاسخ سوال نیما بودم.

در شهریور سنه هزار و سیصد و بیست هجری شمسی و در اوان جنگ جهانی دوم، سپاهیان بلاد روس جهت ورود به ایران و با توجه به وجود مانعی طبیعی که رود خروشان ارس بوده است می بایست از طریق این پل آهنی وارد خاک ایران می گشتند. این سه نفر که در آن زمان مرزبان بودند با دلاوری بسیار و همتی غیورانه و با مهماتی اندک دو روز تمام در برابر سپاه تا دندان مسلح روس مقاومت کردند .آنها به خاطر اشرافی که بر پل داشتند با جنگ و گریزهایی بسیار ماهرانه سپاه روس را مجبور به استفاده از توپخانه سنگین کردند و در نهایت جانشان را برای دفاعی جانانه برای میهن خویش نثار کردند.

نیروهای متخاصم که بعد از دو روز با این مقاومت دلیرانه پشت پل مانده بودند. به احترام این دلاورمردی، پیکر هر سه را در کنار پل با تشریفات نظامی به خاک سپردند و خودشان بر مزار آنها نبشتند:

آرامگاه ژاندارم شهید سرجوخه ملک محمد،شهید سیدمحمد راثی هاشمی،شهید عبدالله شهریاری که در شهریور ماه ۱۳۲۰ در راه انجام وظیفه در مقابل مهاجمین ایستادگی و به شهادت رسیده است.

حس غرور خاصی بر ما مستولی شد و واقعاً به داشتن چنین غیور مردانی که اینگونه حتی تحسین دشمن را هم برانگیخته اند می بالیدم.فاتحه ای به روح پاکشان نثار کردیم و سر تعظیم در برابر این همه غیرت و میهن پرستی سپردیم و در دل جایگاهی رفیع برای آنها ساختیم و تا ابد در یاد و ذهنمان خواهند ماند این بزرگان شهید.

چو جلفا را منطقه ای بکر و زیبا دیدیم ،تصمیم گرفتیم شب  دوم را هم در این وادی امن بگذرانیم. جلفا چون در سرحدات است بازارهایش بسیار معروف است و شب را برای بازدید از بازارها گذاشتیم.ولی آنچه دیدیم با آنچه شنیده بودیم تفاوت بسیار بود.رونقی در کار نبود و بسیاری از دکانها بسته بودند و تعداد افراد در حال گشت و گذار هم از تعداد انگشتان دو دست فراتر نمی رفت.علت را جویا شدیم و دانستیم که این بازارها معمولاً در روزهای پایانی هفته رونق می گیرند که مردم به خاطر تعطیلی به اینجا می آیند.ضمناً اوضاع روابط خارجی و همچنین قیمت ارز بلاد بیگانه هم بسیار مشوش است و همین موجب شده بسیاری از کالا ها در آن طرف سرحدات مانده باشد و به میهن وارد نشود.

همگان برای تجارت به جلفا می آیند و ما برای سیاحت آمده بودیم و جلفا نیز ما را خوب شناخته بود و زیبایی هایش را به ما رخ نمود و ما را به آنسو کشید و ما هم قدردان بودیم که اینچنین ما را با زیبایی هایش مرهون رحمت خویش قرار داد و اینگونه بازارهای مکاره را بر ما مسکوت گذاشت.

روز هفتم

صبح گاه رفتن به شهر به جهت گشت و گذار، نگاهبان مکتبخانه پندی به جا ما را داد .او گفت به خاطر زیاد بود مرکب ها در این شهر، گذر از خیابان ها سخت است و وقت بسیار هدر خواهد رفت. بهتر است مرکب خود را همینجا بگذارید و با مراکب عمومی بروید.البته این ازدحام مرکب ها را در بیشتر شهرها شاهد بودیم و بسیار آزارمان داده بود ولی این پیشنهاد بسیار خوب بود.

گفته ی او را به جا آوردیم و بسی سود بردیم و با آرامش به گلگشت در شهر پرداختیم. ابتدا به کلیسای ترسایان که نامش حضرت مریم بود رفتیم.در حیاط آن هیچ کس نبود و فقط به دیدن ساختمان بیرونی کلیسا اکتفا کردیم ، در حسرت دیدن درونش بودیم که مردی میانسال نزدیکمان آمد و بسیار مهربانانه گفت اگر امری دارید درخدمتم. او را گفتم آیا می شود درون کلیسا را نیز دید، لبخندی زد و از درون همیانش مفتاحی بیرون آورد و گفت هرآنچه شما بفرمایید همان کنم.

در کنار ساختمان کلیسا برجی رفیع بود که فکر کنم محل ناقوس کلیسا بود، ولی وقتی در ورودی را گشود تازه دانستیم که عمارت کوچک و سنگی کلیسای اصلی است و این ساختمان با عظمت برای امروزه است که در روزهای یکشنبه آشوری های مقیم ارومیه در آنجا به عبادت خدای خویش می پردازند.

ضمناً آن مرد میانسال جعبه ای به دستمان داد که بر روی آن تکمه هایی بود که روی هر یک شماره ای نقش بسته بود و هر شماره مربوط به اتاقی بود و هرگاه آن تکمه را می فشردم فردی از درون آن جعبه کوچک در مورد آن بخش سخنانی می گفت.

کلیسا شامل چند اتاق بود که با مصالح سنگ و ساروج ساخته شده بودند، در دو اتاق که در همان ابتدا و مجاور در وردی بود مزار چند تن از بزرگانشان بود که روی آنها بارسم الخط آشوری چیزهایی در موردشان نبشته شده بود.سرسرای اصلی اش نسبتاً کوچک بود که در مقابلش محراب قرار داشت، و طبق گفته آن جعبه کوچک ورود به آنجا ممنوع بود و ما هم که تنها بازدید کنندگان کلیسا بودیم اطاعت کردیم و فقط از دور نظاره گر بودیم. البته خود ترسایان نیز اجازه ورود نداشتند و فقط روحانیانشان جهت مناجات اذن دخول داشتند.

دالا نهای تودرتویی ما را به بخش دیگری رساند که در گوشه های دیوار حفره هایی بود که محل غسل تعمید نوزادان بود، می شد صدای گریه کودکان را که در حال غسل شدن و تطهیر شدن بودند را با کمی تخیل شنید. در انتها نیز کنج خلوتی بود که کاملاً مشخص بود مکانی بود برای گفتگوی خصوصی با آفریدگار و چقدر انسانهای شریفی که در این مکان برای نوع بشر طلب خیر کردند.

درون کلیسا آرامش خاصی داشت و خوشبختانه تا انتهای بازدیدمان افراد دیگری نیامدند و ما بودیم و معنویتی که در این کلیسای ساده موج می زد. در هنگام خروج و زمان تحویل آن جعبه کوچک از آن مرد میانسال پرسیدم که آشوری ها چه فرقه ای از ترسایان هستند و ایشان با همان لبخندی که بر لب داشت گفت آشوریان قومی بودند که به مسیحیت گرایش پیدا کردند،فرقه نیستند . خداحافظی بسیار گرمی با ما کرد که در خاطرمان ماند.

از آنجا جانب بازار ارومیه شدیم و از یکی از صدها مدخلش وارد گشتیم. رونق در این اوضاع بد مالی تا حدی جریان داشت و بسیاری در حال گذر و عده ای هم در حال بیع بودند.آنقدر رنگهای گونه گون و زیبا  در این بازار چشمانمان را نوازش می داد که از حد ما بیرون بود.واقعاً در این بازار همه چیز یافت می شد . در راسته عطاران بوهای متفاوت و گاهی تند و گاهی نرم مشاممان را نیز نوازش می داد .

در مقابل یکی از حجره ها ،تنگ آبی را دیدم که درونش موجوداتی در حال شنا بودند، ابتدا فکر کردم ماهی هستند ولی وقتی نزدیک شدم سیاه رنگ بودند و به جای شنا وول می خوردند، از صاحب حجره پرسیدم اینان چیستند و او هم گفت زالو هستند و چند تا می خواهم، از زالو در طب سنتی زیاد شنیده و خوانده بودم ولی آن را از نزدیک ندیده بودم، این موجود خود نمی داند که چقدر برای بشریت مفید است و چه حکم های درمانی دارد و چقدر طرف دار دارد و از آن طرف هم نمی داند که چه بسیار از همین نوع بشر همچون او هستند ولی نه در جهت منفعتش بلکه بیشتر صفتش را دارند.

وقتی از بازار خارج شدیم در دستان پدر کیسه ای دیدم و او را گفتم که رهاوردی از بازار ارومیه ستانده ای ؟لبخندی زد و گفت صابون است، آنهم صابون مراغه.گفتمش صابون مراغه را از ارومیه می خری و خدا داند که چه چیز ارومیه را از شهر دیگری خواهی ستاند.خنده هایش ما را نیز به خنده واداشت.

ارومیه را به مقصد کندوان ترک کردیم و مسیری را گزیدیم که درست از میان دریاچه می گذشت.عجایب خلقتی بود ، راهی از میان دریا ،ولی وقتی واردش شدیم تا فرسنگ ها خبری از آب نبود و  همین ما را به این ظن انداخت که شاید همین راه که برخلاف خوی طبیعی این دریاچه را به دو نیم کرده است یکی از موجبات خشک شدن آن است.ولی حیف که نمی توانستیم صحت و سقم این مطلب را بیابیم.

مسیر کاملاً مستقیم بود و تا چشم کار می کرد در اطراف سپیدی های نمک، در دوردست ها سواد ابنیه ای را دیدیم که وقتی به آن رسیدیم پلی بود به غایت طویل و در زیر آن با تعجب بسیار آب دیدیم و همه غرق در شور و شعف شدیم که بالاخره اندک آبی در این دریاچه عظیم دیدم، فکر کردمی اگر لختی دیرتر به اینجا می آمدیم حتی همین مقدار اندک را نمی یافتیم و مغبون به بلاد خویش بازمی گشتیم.

به کناره ی آب که کاملاً ملیح بود رفتیم و من هم پاچگان به بالا دادم و وارد آبی شدم که می گفتند خواص درمانی بسیار دارد، گرم بود و در زیر آب کاملاً بلورهای نمک قابل مشاهده بود، عده ای هم به تمام قد وارد آب شده بودند و من مانده بودم که چگونه این ملح بسیار اعضا و جوارح شان را آزار نمی دهد.از افق مردی را دیدم که به سویم می آمد و وقتی نزدیک شد کاملاً متبلور بود ، و من اینجا متبلور شدن انسان را درک کردم، لبخندی با ملاحت بر من زد و برفت.

کمی صبر کردم تا ببینم آیا همین قسمت اندکی از پاهایم که در آب است متبلور می شود؟ ولی هیچ تبلوری در من رخ نداد و دانستم که مرد این وادی نیستم و حال آنانی را که متبلور می شوند را نخواهم دانست.کمی به اطراف خود نگریستم و بسیاری را دیدم که در آرزوی تبلور درون آب نشسته و بعضی ها هم خفته بودند. فقط پیرزن و پیرمردی را در گوشه ای از این سپیدی در کنار هم و زیر چتری که مرد نگاه داشته بود متبلور در عشق دیدم .

فقط در همان محدوده پل، آبی در دریاچه بود که آنهم با این شدت آفتاب که بر آن می تابید شتاب رفتن به سوی آسمان داشت و بخار بود که از روی دریاچه متصاعد می شد.از دریاچه گذشتیم ولی دلمان در آنجا ماند ، در غمی که این دریاچه در دلش داشت و می شد از ظواهرش وخامت اوضاعش را فهمید.درست بود که ساکت بود و ساکن ولی در درونش غوغایی برپا بود از اینهمه ندانم کاری ما انسانها که حتی به او هم رحم نکردیم و در نابودیش سهیم بودیم.نمی دانم آیا دیگر بستگانش همچون هامون و…. و دوستانش همچون تالاب انزلی و خلیج گرگان از دست ما جان به سلامت خواهند برد؟

بعد از گذر از روی دریاچه همچنان از کنارش در حال گذار بودیم و فقط سپیدی می دیدم و نمک ولی این تصاویر اصلاً ملیح نبود و بیشتر حکم نمک بر زخممان را داشت.به دیار اسکو رسیدیم که نان هایی معروف دارد، در کودکی به یاد داشتم که همراه پدر وقتی به خانه اقوام در تبریز می رفتیم در انبار خانه هایشان نانهای لواشی بود  بسیار نازک و بسان شیشه ترد. بر روی آن آبی می پاشیدند و درون پارچه می گذاشتند و لختی بعد چنان نرم و لذیذ می شد که از تناول آن سیر نمی شدیم.

گرسنگی بر ما بسیار فشار آورده بود و تصمیم گرفتیم که در گوشه ای کمی بیاساییم و غذای نیمروز را تناول کنیم.چون هیچ چیز مهیا نبود و سه ساعت هم از نیم روز گذشته بود، سراغ غذاخوری را گرفتیم و به گفته ی یکی از رهگذران به آنجا شدیم.آنقدر گرسنه بودیم که تنهای غذایش که کبابی با گوشت مرغ بود را خواستیم. من کمی نگران بودم که یک وعده غذا مرا سیر نخواهد کرد ولی کمی که تامل کردم به یاد آوردم که عیال همیشه نیمی از غذایش می ماند و همین برایم قوت قلبی بود.

کوزه های بسیار کوچکی که حاوی ماست بود آوردند و همه شروع به تناول کردیم. این ماست ها در همین کوزه ها سفالین کوچک مایه زده شده بودند و همین موجب گشته بود که بسیار لذیذ باشد، گاه آوردن غذا دیدگانمان که بسیار انتظار کشیده بود با صحنه ای مواجه گشت که کمتر در غذا خانه ها دیده بود، ظرفی به غایت طویل همراه با کبابی به همان درازا و مقدار متنابهی هم پلو ، پیش خود اندیشیدم که یا اینان بسیار سخاوتمندند که اینگونه غذا مهیا کرده اند و یا در پایان بسیار سکه از همیان ما خواهند ربود.

تا آنجا که محل داشتیم تناول کردیم ولی باز مقدار بسیاری از غذا ماند و تنها فردی که به نهایت میل کرده بود من بودم و بس، و مابقی غذا هم ماند برای شامگاه، در زمان حساب و کتاب واقعاً دانستم که مردمان این دیار بسیار با سخاوت هستند چونکه نیمی از این غذا در بلاد ما به دوبرابر این بها مهیا می گردد. این طعام با این مقدار در خاطرم برای همیشه ثبت گردید.

اسکو تا کندوان مسافتی بیش نبود و در نیمی از ساعت بدانجا رسیدیم.از دور که صخره های همچون کله قند را دیدیم تعجب و بهتمان شروع شد تا زمانی که به نزدیکی آن رفتیم به اوج خود رسید و وقتی داخل یکی از این خانه ها شدیم از هوش برفتیم از عجایبی که در نوع ساختمان این بناها مشاهده کردیم. واقعاً در شگفت بودیم که گذشتگان این مردم که در سالهای دور این مکان را برای زیستن انتخاب کرده بودند به معنای واقعی سختکوش بودند.چون کندن صخره آنهم به این وسعت و در این مکان صعب کار مردمانی است که امروزه کمتر می شود بدان سان دید.

پلکانها را تا جایی که ممکن بود بالا رفتیم و در هرگوشه خانه ای بود که همه در دل کوه بودند و مردمانی که از بلاد مختلف خود را بدین جا رسانده بودند غرق در تماشا، از خانه ها عجیب تر نوع طبیعت و ساختار صخره های این منطقه بود که در هیچ جای دیگر مانند آن را ندیده بودم.کوه هایی نوک تیز که مانند ستون هایی بر زمین کوفته شده بودند و همه تقریباً یکسان بودند و تفاوت اندکی می شد بینشان یافت.

به درون یکی از این خانه ها که دکانی بود برای فروش هنرهای دستی مردمان این دیار داخل شدیم و معماری درونش نیز همچون بیرونش زیبا و شگفت انگیز بود.در میان خانه ستونی بود که حاصل نتراشیدن بود و خود جنسی از کوه بود، طاقچه ها با ظرافتی خاص خود حکاکی شده بودند و همه جا آثار تیشه هایی که با چه مرارت ها این کوه را شکافته بود قابل مشاهده بود.

پیرمردی که در گوشه ای نشسته بود و در حال نوشیدن چای بود ما را نیز دعوت کرد که کنارش بر روی قالی کوچکی کمی بیاساییم و ما هم که از این همه صعود و نزول در میان این همه پله واقعاً خسته شده بودیم با کمال اشتیاق پذیرفتیم.او گفت در جوانی که اینجا خانه ی پدرش بود فقط یک اتاق کوچک بود برای زندگی و وقتی خودش تشکیل خانواده داده بود اتاق کناری را  حفر کرده بود و برای خودش مکانی آماده کرده بود برای زندگی مشترکش.همه جا برای آن که مکان زندگی داشته باشند می سازند ولی در این دیار برای داشتن مامن باید خراب کنند و همین وجه تمایز است که این مردمان را متفاوت کرده است.

همراهان چند قطعه ای به یادگار خریدند و ما هم که جانی تازه در پاهایمان جاری شده بود پیرمرد را بدرود گفتیم و به ادامه گشت و گذار در کندوان پرداختیم.کمی آنطرف تر مرد و زن میانسالی در مقابل خانه شان نشسته بودند و در حال تمیز کردن گل محمدی بودند، عطر آن چنان فضا را پر کرده بود که بی اختیار به سمتشان کشیده شدیم، با رویی باز سلام کردند و ما هم در میان آن همه گل علکیشان دادیم.از عسل هایشان بسیار تعریف کردند ولی به خاطر راه طولانی در پیش رو قصد خرید نداشتیم عذر خواستیم ، ولی از ما خواستند حداقل قدری بچشیم. من گفتم چو نمی خواهیم خریدن پس این چشیدن بی معنی است و ضمناً شما را ضرر و زیان باشد لبخندی زد و به هر کدام از ما اندکی عسل داد و گفت همینکه دهانتان شیرین شود بر ما بس است.و همین اندک مقدار کارگر افتاد و پدر  از او عسل خرید و آنجا دانستم که اینان در هنر تجارت هم سختکوش و حتی باهوش اند.

بعد از کندوان مسیر تبریز را در پیش گرفتیم و به سمت این شهر که مرکز این ایالت بود رهسپار شدیم.در همان مبادی ورودی در پشت خیل عظیمی از مرکب ها گرفتار آمدیم و همین موجب گشت تا در تصمیمی ناگهانی تبریز را رها کرده و به سمت جلفا رویم.حدود بیست و پنج فرسنگ راه در پیش داشتیم و امید داشتم تا قبل از غروب خورشید به آنجا برسیم.

صوفیان و مرند را پشت سرگذاشتیم و مسیر را به سمت جلفا در حال پیمودن بودیم. مناظر زیبا و بدیعی در مقابل چشمانمان رقم می خورد که همچونش را تا به حال نظاره نکرده بودیم.کوه های سربه فلک کشیده که انگار با روکش مخملی سبز رنگی تمام نقاطش را پوشانده بودند. آدمی دوست داشت از همین دور دستی بر پشت نرم این کوها بکشد و از لطافت آن لذت ببرد.کمی جلوتر رنگ کوه ها به قرمز بدل شد و شیب هایش هم تندتر شد.همچون ستون های عظیمی بودند که بر زمین سخت استوار گشته بودند.

آفتاب در حال رفتن به کرانه باختری بود و سرخ فام همه جا را به رنگ خویش درآورد و ما هم در مسیری که فقط ما بودیم و کمتر مرکبی در آن گذر می کرد در میان دشت فراخی که  با کوه هایی ملون محاط شده بود در حرکت بودیم. این تصویر را حتی در رویا هم نمی شد دید و همه در سکوت مطلق فقط نظاره گر اینهمه زیبایی و شکوه بودیم.

جلفا را بلادی دیدم که مطابق بود با هرآنچه من می خواستم.بسیار خلوت و آرام، کمتر مرکبی را در خیابان های شهر در حال تردد می دیدم و همین موجب شده بود که کل این بلاد را در آرامشی وصف ناپذیر مشاهده کنم.طبیعت و کوه هایش هم آنقدر متفاوت بود که دیدگان از نگاه به آنها سیر نمی گشت، فقط کمی هوا شرجی بود که آنهم به خاطر رود ارس بود.شب را در جلفا در مکتب خانه ای بیتوته کردیم.

روز ششم

صبح بعد از صرف چاشت در ابتدا به رصد خانه مراغه  شدیم که بر بالای تپه ای مشرف به شهر بنا گشته بود.گنبدی دیدیم سپید رنگ و مشبک ،از بیرون ابهتی داشت ولی  وقتی درون آن شدیم فقط یک سری مجرا  مانند جوی آب که همه با آجرهای یکسان ساخته شده بودند و سکوهایی که فکر کنم محل نشستن و تدبر دانشمندان آن زمان بود یافتیم و این آن چیزی نبود که در ذهن از رصدخانه مراغه تصور داشتم. درون این گنبد باید بسیار آهسته با هم حرف می زدیم ، چون این گنبد دوار  صدا را بسیار می پیچانید و چندین بار آن را تکرار می کرد.

در محوطه بیرونی هم چیز خاصی نبود و فقط سنگ نبشته ای بود که با خواندن آن دانستم که تقریباً از اصل بنای رصد خانه که به سفارش خواجه نصیر الدین طوسی و به فرمان هولاکوخان مغول ساخته شده است به خاطر زلزله های سهمگین و همچنین بی مبالاتی حکام در نگهداری و ترمیم ، چیزی نمانده و همین بخش که زیر گنبد قرار دارد از برج اصلی به جای مانده است.

کمی پایین تر از تپه رصد خانه ،مکانهایی را دیدیم همچون غارهایی که در کوه های صخره ای وجود دارد. وقتی وارد آنها شدیم حدس زدیم که این دهلیزها توسط انسان حفر شده است و شاید هم مکان هایی بوده برای استراحت کارگران ساختمان رصدخانه و شاید هم محلی بوده جهت برگزاری مجمع ها و همایش های دانشمندان آن زمان.هرچه بود در حد خود عظمتی داشت ولی گذر زمان و بی مبالاتی ما انسانها تقریباً آن را به مخروبه هایی بدل کرده بود.

در راه بازگشت از رصد خانه متوجه موزه مراغه شدیم که بیشتر آثار آن مربوط به دوره ایلخانیان بود، از ظروف سفالین گرفته تا سکه و سلاح های رزم ،نشان از قدمت بسیار این شهر می داد که در دورانی مرکز حکومت ایلخانان مغول بوده و واقعاً اعجاب آور است که مغولان تا به کجا پیش آمده بودند و چنین شهرهایی را مرکز حکومت خود قرار داده بودند.در بیرون موزه هم مقبره شاعری بود به نام اوحدی مراغه ای که بنای آن در عین سادگی بسیار زیبا و پر صلابت بود.

وقتی دوباره به شهر بازگشتیم مرکب را در گوشه ای متوقف کردم و پدر را مامور کردیم تا فردی را بیابد و از او نشانی مکان های دیدنی شهر را جویا شود. او هم رفت و فردی هم سن و سالش را یافت و با او شروع به صحبت کرد، طولانی شد صحبتشان و همچنین خنده های مابین حرف هایشان برای ما که در آن طرف خیابان در مرکب نشسته بودیم جای تعجب بسیار داشت. در نهایت که حرفشان تمام شد آن پیرمرد همراه پدر به کنار مرکب آمد و با لبخندی به زبان شیرین آذری گفت بیشتر مواظب ابوی باشید که دری است گرانبها و ما هم گفته ایشان را تصدیق نمودیم. همچنین گفت که به جنوب مراغه و قصبات آنجا شوید که بسیار با صفاست و میوه بسیار دارد .از میوه ها بچینید و تناول کنید که بسیار قوت دارد، خجالت نکشید و حتماً این مهم را انجام دهید.

گفته های آن پیرمرد را اجابت کردیم و سمت جنوب را در پیش گرفتیم.در مسیر درختان تنومند و پربار که شهر را احاطه کرده بود کاملاً معنی «شهر باغ »را برایمان تداعی کرد.بعد از حدود یک فرسنگ به دهاتی بسیار با صفا رسیدیم که کاملاً با گفته های آن پیرمرد همخوانی داشت.در گذر از ده چشمانمان عجایبی دید در این وادی ، در کوچه های ده و راه اصلی که بسیار هم پر تردد بود در مقابل هر خانه درخت آلبالویی بود چنان پربار که کمر دو تا کرده بود از اینهمه بار و ثمره.

تا چشم کار می کرد همه جا پر بود از وفور میوه های روی درختان ، از ده خارج شدیم و تا جایی که راه بود رفتیم و لذت بردیم از دیدن اینهمه باغ های پردرخت و پربار در میان کوه ها و تپه ها.در مسیر بازگشت نتوانستیم جلوی کنجکاوی خود را بگیریم و  با دق البابی وارد یکی از این خانه های ده شدیم. زنی که در میانه ی حیاط در حال شستن البسه بود با رویی گشاده پذیرای ما شد،از او پرسیدم که چگونه در این قصبه این مقدار درخت پربار در راه و بیرون خانه و باغ است و با این همه کسی دست نمی زند، مگر می شود در خیابان چیزی مفید باشد و هیچکس را با آن کاری نباشد.

لبخندی زد و گفت در این بلاد هرکسی در مقابل بیتش درختی دارد و چون همه در مقابل بیتشان دارند پس همه دارند و فردی نیست که ندار باشد و همین موجب این است که شما درختان را اینقدر پربار می بینید.گفتم رهگذران چه؟آنها چرا نمی برند، باز لبخندی زد و گفت شما هم رهگذرید چرا نبردید ؟ مانده بودم که چه جواب دهم که کیسه ی کوچکی آورد و گفت بروید هرچه قدر دوست دارید بچینید و بشویید و بخورید، من در سپاس از این همه بزرگواریش قاصر بودم.

مقداری چیدیدم و در حال خداحافظی بودیم که با عتاب صدایمان کرد و گفت شرم نمی کنید. همین قدر گرفتید. اینها یک مشت هم نمی شود، لبخندی زدم و گفتم کفایت می کند، کیسه را گرفت و مقدار متنابهی به آن افزود و سپس بدرقه مان کرد. در خود می اندیشیدم که چرا در دیار ما اینگونه نیست و درختان در امان نیستند و حتی باغ ها در میان حصارها هستند و نگاهبان دارند، در دنیای چراهای ذهنم غوطه می خوردم که با صدای عیال به خود آمدم . چند تایی از آن آلبالوها را به من داد و وقتی میل کردم واقعاً به حرف آن پیرمرد رسیدم که چه بسیار قوت دارد.

وقتی به شهر بازگشتیم آفتاب درست در میانه آسمان بود و صدای اذان ظهر از گلدسته های مسجد به گوش می رسید، زیق وقت و نبود امکانات که در مکتب گذاشته بودیم ما را به این داشت که ناهار را در بیرون صرف کنیم . در میان بحث همراهان که چه تناول کنیم به رودخانه ای بس عریض که تقریباً در وسط شهر بود رسیدیم و این رودخانه آنچنان زیبا بود که ناهار از یادمان برفت.

در کناری مرکب را متوقف کردم و همه پیاده به کنار رود شتافتیم. نامش را یکی از دکان داران «صوفی چای »گفت .در بوستانی که در کنار رودخانه بود در حال تفرج بودیم که به گنبد غفاریه برخوردیم. البته نامش با خودش زیاد مطابق نبود ، چون گنبدی در کار نبود و چهارگوش بود، ولی در کنار رود و درختان سر به فلک کشیده بسیار زیبا رخ می نمود.

همراهان که خستگی را می شد در چهره شان دید در زیر درختان  نشسته بودند و داشتن کمی خستگی از تن به در می کردند که عیال مرا به پیش خود خواند و گفت دیگر مجالی نیست و همه گرسنه اند ، چاره ای بیاندیش که دیگر تاب این شرایط در ما نیست.هرچه چشم چرخواندم هیچ غذاخوری ندیدم و تا خواستم همه را ندا دهم که به سمت مرکب شویم ،درست در روبرویم دیزی سرایی را دیدم بسیار محقر.

دکان کوچکی بود که دوجوان آنجا را می گرداندند . به طبقه دوم آن که سقف کوتاهی داشت و من مجبور بودم کمر دوتا کنم رفتیم، در ابتدا گرما آزارمان می داد ولی وقتی پنجره اش را گشودم نسیمی خنک که بسیار فرح بخش بود وزید و حال و هوا را عوض کرد. وقتی دیزی ها را آوردند همان رنگ و لعابش مرا بس بود و آن هنگام که در کاسه ریخت دیگر نتوانستم جلوی خود را بگیرم و نانی بر آب زدم و خوردم و سوختم و با نگاه های خاص اطرافیان مواجه گشتم.

این آبگوشت به غایت لذیذ بود و همه از تناول آن حظی وافر بردیم و در خاطرمان به نیکی ماند. بعد از اینکه همه از تناول این غذای بسیار عالی متلذذ شدند و جان و قوت گرفتند به سمت مکتب خانه رفتیم تا وسایل را جمع و جور کنیم و به ادامه سفر بپردازیم.

در هنگام ورود ما به مکتبخانه همسایه بوشهری در حال رفتن بود و ما هم با او خداحافظی گرمی کردیم و آرزوی سلامت داشتیم. وقتی وارد اتاق شدم از لای در کاغذی افتاد و وقتی آن را خواندم نشانی کامل منزل همان بوشهری بود که برایمان گذاشته بود و من با دیدن این نوشته دانستم که اهالی جنوب واقعاً خون گرم و مهمان نوازند.

مراغه را که شهری به غایت نیکو یافتیه بودیم بدرود گفتیم و جانب ارومیه را در پیش گرفتیم.می بایست از میاندوآب و مهاباد می گذشتیم تا به ارومیه برسیم، چون آفتاب در گذرش به سمت غروب شتاب داشت ،ما هم کمی در حرکت شتاب کردیم و از کنار این دو شهر گذشتیم. در ادامه راه وقتی به لباس مردمان قصبه ها نگاه می کردیم تفاوت بسیار می دیدم و همین برایمان بسیار سوال داشت.

در ادامه مسیر بودیم که در انتخاب راه درست شک کردم و به کناری زدم و از یکی مسیر درست را به سوی ارومیه جویا شدم. همانقدر که نوع لباس و پوشش به کلی تغییر کرده بود گفتمانشان نیز بدل شده بود ، مانند همه جا به زبان ترکی سخن گفتیم و جوانک در پاسخ لبخندی زد و با لهجه ای کردی که بسیار بسیار دلنشین بود ما را راهنمایی کرد که این راه به بوکان است و اگر قصد ارومیه دارید مسیرتان طولانی تر می شود ، به مهاباد بازگردید و راه دوم را در پیش گیرید که شما را بلافصل به ارومیه خواهد رساند.

حدود سه یا چهار فرسنگ را بازگشتیم و راه دیگر اختیار کردیم .مسیر در ابتدا پر رفت و آمد بود و لی در ادامه خلوت شد و همین مجالی داد که من هم به عنوان هدایت کننده راکب کمی به اطراف نظاره کنم و از اینهمه زیبایی بی بهره نمانم.بعد از مدتی دریاچه ای در سمت یمین ظاهر شد که بسیار آب داشت و وسعتش هم کم نبود، فکر کردم به دریاچه ارومیه رسیده ایم ، پدر را پرسیدم و او هم با لبخندی که بسیار معنی داشت مرا فهماند که در اشتباهم. وقتی به ابتدای آن دریاچه رسیدیم با تعجب دیدم که با کوهی از خاک مسیر رود را بسته اند و این همه آب که پشت آن جمع شده است موجب تشکیل این دریاچه شده است .

بعد از گذر از چند پیچ صحنه ای در مقابلمان رخ نمود که همگی را در فکر فرو برد، فکری که پر بود از غم و اندوه، دنیایی بود پر از سپیدی ولی بسیار سیاه و دهشتناک ، تا چشم کار می کرد همه چیز خشک بود و خشک، در میان این همه سپیدی می شد به راحتی غبار سیاه غم را که بر بخش عمده ای از دریاچه گسترده شده بود دید.سکوت خاصی در میان ما حکم فرما بود و حتی نیما هم که کودکی بیش نبود از دیدن اینهمه خشکی  در سکوتی معنی دار فرو رفته بود.

هرچه به دریاچه نزدیک ترمی شدیم، غممان بیشتر می شد و هرچه در کنارش بیشتر راه می پیمودیم و هیچ اثری از آب نمی یافتیم خشممان افزون تر می گشت، که چگونه این بلای عظما را بر سر این دریاچه که نعمت بسیار دارد وارد کرده اند.در همین اثنا به یاد همان آب بندی افتادم که قبل از دریاچه دیده بودم، آنهمه آب آنهم در چند فرسخی دریاچه به چه معناست؟ مگر اینجا زندگی جاری نبود که جاری شدن مایه  حیات را از آن دریغ داشتند.آنقدر درگیر این تفکرات بودیم که نفهمیدیم کی به ارومیه رسیدیم.

ارومیه را شهری وسیع و در حال رشد دیدم، پل های سترگ  و راههای فراخ  بسیار در حال ساخت بود ، طوری که در همان آوان ورود گم گشتیم و بسیار پرس و جو کردیم تا راه درست را دوباره یافتیم.بعد از اینکه امور مربوط به محل اسکان را رتق و فتق کردیم و خیال را از این بابت آسوده ساختیم ، از پدر که در سالیان دور منزل همشیره اش در این شهر بود پرسیدم که محلی را بنما تا دریاچه را از نزدیک ببینیم و او هم بندر گلمانخانه را پیشنهاد داد.

در راه تعریف می کرد که در گذشته برای آمد شد به رضاییه(نام قدیم ارومیه)از تبریز باید با مرکب به بندر شرفخانه که در آنطرف بود می آمدی و در آنجا سوار بر کشتی می شدی و در این طرف در بندر گلمانخانه پیاده می گشتی، البته بعد از گذر زمان کشتی هایی را ساختند که توان حمل مرکب ها را داشت و می شد حتی با مرکب هم بر کشتی سوار شد.برایم جالب بود که سوار بر مرکب و مرکب هم بر پشت کشتی و کشتی هم بر پشت پهنه بی کران این دریاچه چه صحنه ی زیبایی را خلق می کرده است.

در راهی باریک هرچه می رفتیم هیچ سوادی از بندر نمی یافتیم ، از دور مکانی را دیدم که با دری  بسیار بزرگ شبیه به ابنیه ها تاریخی بود ، به آنجا رفتیم تا از چند و چون آن با خبر شویم، خبری که از بندر نبود که هیچ از دریاچه هم خبری نبود و تمام راههای منتهی به دریاچه هم مسدود بود ولی آنجا پر بود از وسایطی که جهت تفریح مردمان ساخته شده بود و من مانده بودم که با دیدن این منظره خشک دریاچه ای که روزگاری زیبایی خاص خودش را داشت چگونه می شود تفریح کرد.

به خاطر خستگی راه و برای رفع آن در گوشه ای از این بوستان زیلو را گستردیم و دمی آسودیم و چند جرعه ای چای و چند لقمه ای نان تناول کردیم. پدر از چند تن از باغبانان این بوستان در مورد بندر گلمانخانه پرسید ، وقتی به سمت ما باز می آمد چهره اش خبر از دردی سهمگین در درونش می داد.گفت دیگر خبری از بندر گلمانخانه نیست و سالهاست که هیچ کس از آنجا تردد ندارد و آنقدر خشک شده که تا یک فرسنگی آن هم آبی نیست.

درستی گفته هایشان را در نزدیکی بندر دانستیم، راه را بسته بودند و پرنده پر نمی زد و سکوت مرگباری همه جا را فراگرفته بود، در روزگاری نه چندان دور اینجا غوغایی بود از مسافران و ملوانان و کشتیبان ها و در آن زمان هیچ کس حتی در مخیله اش هم نمی توانست این روزگار را تصور کند.

در کنار راه اصلی مسیری یافتم که تا کناره دریاچه می رفت، کمی جلوتر رفتم و پشت نیزارهایی که تقریباً خشک شده بودند توقف کردم و همگی پای بر دریاچه گذاشتیم.چنان سپید بود که انگار برف باریده بود، چند قدمی را بر روی دریاچه خشک شده برداشتیم و در حسرت دیدن قطره ای آب ماندیم.تا چشم کار می کرد همینطور خشکی بود و برهوت، در همین اثنا مرکبی همچون مرکب ما مستقیماً وارد دریاچه شد و تا مسافتی تقریباً طولانی به درون دریاچه رفت. آنها در حال تفرج بودند و ما با دیدن آنها در حال تالم.با حالی ناخوش به شهر بازگشتیم و به مکتبخانه رفتیم و شب را با مرور دیده های تلخ امروزمان گذراندیم.

روز پنجم

شب را در هوایی بسیار خنک و دل انگیز سپری کردیم و بامداد که هوا سرخ فام گشته بود  و آغاز روزی دیگر را نوید می داد، جهت مهیا ساختن صبحانه به نانوایی نزدیک مکتب خانه رفتم و همانطور که در صف منتظر بودم چیزی دیدم که همچون آن هیچ جا ندیده بودم. کتابخانه ای پر از کتب مختلف در نانوایی بود که هر که می آمد و می خواست در انتظار نوبتش بماند کتابی را اخذ می کرد و دمی چند از خواندن صفحات آن متلذذ می شد ، متحیر مانده بودم که در این کشور که مردمانش هیچ رغبتی به خواندن کتاب ندارند و کتابخانه های با عظمتش تهی از خلایق است این نانوایی چگونه اینچنین کار شگرفی جهت اعتلای فرهنگ خلایق کرده است..

پیش رفتم و کتب را بررسی کردم و، از پیرمرد و دریا  همینگوی بود تا مسافرکوچولو اگزوپری، لبان خود می گزیدم که اینها اینجا چه می کنند و چقدر مردمان این وادی با کتاب انس دارند و این نشان از عجایبی می داد که کنهش برایم من حقیر نا معلوم بود.

از صاحب نانوایی خواستم تا مرا  کمی از این بهت بیرون آورده و بیان کند که چه طور به فکر این کار افتاده است. لبخندی زد و گفت که از کودکی خود بسیار مشتاق کتاب بوده است و همچنان مانوس است با  همان یار دیرینه اش.می گفت همینکه در بین این همه رهگذران یکی جَلد این مجلدات شد و چند صفحه ای ورق زند مرا کفایت است و همین حرف نشان از بزرگی روحش می داد.پرسیدم خود چه می خوانی ؟ گفت مدتی است در مثنوی غور کرده ام و در بیکرانیی دریای معانی اش دست و پا می زنم و چقدر خوش است این دست و پازدن.

وقتی دو عدد نان سنگک را به من داد و بهایش را دادم از من با همان زبان زیبای آذری تشکر کرد و برکت نثارم کرد و من هم با اشتیاق فراوان به آذری سپاس گفتم و بدرود . در خود اندیشیدم که چقدر انسانهایی فرهیخته هستند که در ظاهر هیچ نشانی ندارند و فقط باید پای صحبتشان نشست و حظی وافر برد از معلوماتشان.و وااسفاها که اینان چقدر کمند و آنان که هیچ ندارند چقدر بسیار.

از گذشتگان شنیده بودم که می گفتند سحر خیز باش تا کامروا شوی و همان داستان نانوایی مرا به این نتیجه رساند که واقعاً کامروایی دارد این صبح دل انگیز ، ولی وقتی به بازار زنجان رفتیم هیچ نشانی از این کامروایی نبود. بخش اعظمی از مغازه ها هنوز بسته بودند و سکوت خاصی در این بازار بزرگ و زیبا حکم فرما بود، علت را جویا شدیم و گفتند که ساعت ده به بعد دکان داران می آیند و ما هنوز یک ساعتی تا ده  فرصت داشتیم. بانوان همراه کمی غر زدند و قرار شد شهر را گشتی بزنیم تا زمان موعود فرا رسد.

زنجان را شهری دیدم بسیار فراخ  و دارای میدان هایی بسیار زیبا، میدان مرکزی شهر به چشمم بسیار آشنا آمد و انگار بسیار آن را دیده بودم، در فکر بودم که پدر گفت این همانجا ست که در روز عاشورا با جمعیت بسیار و نظم خاصی عزاداری می کنند و آنجا بود که دانستم ،زنجان  شهر شور و شعور حسینی است.

به بازار مراجعت نموده و  بسیار گشتیم و از الوان گوناگون اجناس و مواد خوراکی دیدگانمان بسی لذت برد و در اواخر به خاطر بزرگی و وسعتش دیگر خسته شدیم و قرار به خروج از بازار گذاشتیم ، مانند چند روز گذشته در بازار فقط به ابتیاع ملزوماتی که به سرقت رفته بود پرداختیم و هیچ کالایی به عنوان سوغات و رهاورد نگرفتیم.

زنجان را به مقصد میانه ترک کردیم  و  وارد راهی شدیم که از همان ابتدا زیبایی هایش خودنمایی می کرد، کمی جلوتر که رفتیم مسیر ماشین دودی در کنار راه مشخص شد و همین موجب شد که به یاد دوران کودکی بیافتم که تمام سفرهایمان با این مار دراز خوش خط خال بود که در میان کوه ها و از میان دره ها می لولید و به پیش می رفت.

بعد از حدود سه ساعت به نزدیکی های میانه رسیدیم و بعد از گذر پلی که خودش می توانست جزو ابنیه تاریخی باشد ، نهر کنار راه توجهمان را جلب کرد، سر مرکب را کج کردم و در میان راهی بس پر فراز نشیب افتادم و هرچه بود با تحمل صعب العبور بودن به کنار نهر رسیدیم.

هرچه با خود کلنجار رفتم نتوانستم کودک درونم را قانع کنم و پای افزار به در کردم و به درون آب شتافتم.به غایت خنک بود و فرح انگیز ، آنقدر از محاسنش گفتم که دیگر همراهان نیز همچون من با پای برهنه به آب زدند و لحظات خود را فرح بخش نمودند.

این رودخانه که قزل اوزن نام داشت در دامنه شرقی قافلانکوه بود و بستری بسیار عریض ولی کم عق دارد، به طوری که ارتفاع آب کمی بالاتر از مچ پا می باشد، کف آن پر بود از سنگ ریزه هایی که سالیان دراز با آب سیقل داده شده بودند و شکل ها و الوان متنوع و زیبایی داشتند، خنکی آب و زیبایی مناظر درون رودخانه و کوه های سر به فلک کشیده اطراف چنان ما را غرق در خود کرده بود که ادامه سفر را از یاد برده بودیم و اگر نهیب پدر نبود ساعت ها در آنجا می ماندیم.

وقتی به میانه رسیدیم نیمروز بود و گاه ناهار ، شهر را به دنبال آذوقه زیر پا گذاشتیم و در نهایت توانستیم آنچه را می خواستیم بیابیم، به کنار شهر رفتیم که تپه ای بود محل تفرج خلایق ولی هیچ کس نبود و در زیر درختان آنجا بساط استراحت به پا کردیم، هوا بسیار گرم بود و حتی نسیمی هم برگ درختان را به جنبش در نمی آورد  ولی آنچه درون مرا به جنبش درآورد زباله هایی بود که به وفور در اطراف می دیدیم و مانده بودم که چرا مردمان این بادیه اینگونه با محیط زندگی خود به نبرد می پردازند.

تا زمانی که طعام آماده شود با پدر در این مورد کمی گپ و گفت کردیم و او هم از این همه زباله رها شده می نالید و برایش جای بسیار سوال بود که در گذشته مردمان اینگونه نبوده اند و از زمان جوانی اش تعریف می کرد که بسیاری از مکان ها بسی پاکیزه تر از امروز بود و من همچنان در خود فرو می رفتم که زمان به پیش است و ما به پس و چرا؟جمله آخر پدر نیز بسیار دردناک بود که می گفت در سفرهایی که به اقصی نقاط این کشور داشته زین مناظر بسیار دیده و بسیار افسوس خورده.

عزیمت به مراغه را جهت بیتوته در آنجا هدف قرار دادیم و وسایل را جمع کردیم و رحل اقامت گزیدیم ولی هر آنچه در شهر می گشتیم تا را خروج به سمت مراغه را بیابیم همچون دایره دور خود می چرخیدیم.بیشتر مسیرهای میانه را یک طرفه یافتیم و همین موجبات گمراهی ما شد، در نهایت از یکی از رهگذران راه خروج از شهر را پرسیدیم که با عتاب به ما پاسخ گفت اینجا چه می کنید که درست در خلاف مسیر آنچه است که می خواهید. عذر تقصیر خواستیم و راهنمایی طلبیدیم ، با آن عصبانیت که با ما برخورد کرد منتظر جواب و مسیری دقیق بودیم ولی او هم رفت و بقال محل را آورد تا او مسیر را به ما گوید. و او هم آنقدر چپ و راست گفت که فکر کنم خودش هم در مسیرش گم می شد.

با جهدی فراگیر از میانه خروج یافتیم و به سمت بادیه ای به نام قره چمن به راه افتادیم، هرچقدر در بلد میانه سردرگمی داشتیم در مسیر حیرت از زیبایی بود که ما را در خود غرق می کرد، در قره چمن راهی فرعی بود که به سمت مراغه می رفت، در کنار همین سه راهی مسجد کوچکی بود و در کنار آن مسجد چند مغازه که پدر  به یکی از آنها رفت و بعد از مدتی با فطیر بازگشت، این فطیرهای لذیذ پدر را به دوران کودکی اش برد  و به یاد مادرش افتاد که چه بسیار از این فطیرها می پخت ، قطعه های فطیر را در دهان می گذاشت و چشمانش در افق محو می شد و مدتی به همین گونه در سکوت گذشت.

راهی که در پیش رو داشتیم به هشترود می رفت و از آنجا به مراغه می رسید، هرچه چشم کار می کرد مزارع بود و کشت و زرع ، وقتی به بالای تپه ای رسیدیم و چشم انداز گسترده اطراف را شاهد بودیم همه در وسعت این همه مزارع در عجب ماندیم .همیشه فکر می کردم استرآباد قطب فلاحت این سرزمین است ولی با دیدن این مناطق فهمیدم هستند جاهایی که کم از استرآباد ندارند.

رنگارنگی زمین های اطراف که نشان از کشت محصولات گوناگون می داد و همچنین تک درخت هایی که در میان این همه رنگ خودنمایی می کرد با آبی زیبای آسمان چنان مناظر بدیع و دلفریبی ساخته بود که همه در سکوت فقط نظاره گر بودیم، هوای بسیار خوب هم مزید بر علت شده بود و با تمام حواس در حال بردن حظی وافر بودیم.

به هشترود رسیدیم که بلدی بود در سراشیبی، میدان مرکزی اش درست در وسط دره بود و دو راه شمالی و جنوبی آن در دو طرف دره ، با همان شیبی که به شهر وارد می شدی می بایست همان شیب را سربالا برای خروج از شهر طی کنی،وقتی به میدان مرکزی رسیدیم تابلویی در سمت راستمان  همه را انگشت به دهان کرد، بر روی آن نبشته بود بقعه بایزید بسطامی.

چندین بار خود به بسطام و مزار بایزید رفته بودم و حتم داشتم که این بزرگوار در دیار شاهرود بوده ولی این نام در این بخش از کشور  چه ارتباطی می توانست داشته باشد، از چند نفر پرس وجو کردیم که هیچ نمی دانستند ، کمی به سمتش رفتیم و وقتی از شهر خارج شدیم از پیرمردی راه و مسافتش را جویا شدیم، با صدای نحیفی توضیح داد که اینجا به خاطر قرار گرفتن بین شرق صوفی پرور و غرب تمدن اسلامی محل ممر بزرگان صوفی بوده است و شاید این نام گذاری به خاطر شخصیت آن بزرگوار انجام شده است که چند صباحی را در این دیار گذرانده است.

مسیر را کمی سخت توصیف کرد ،درست است که حدود سه فرسخی بود ولی باید از آزاد راه می گذشتیم که خود آن کاری بود شاق چون آزادراه محلی برای دور زدن ندارد و باید فرسنگ ها رفت تا از آن خارج شد. به توصیه این پیر از ادامه مسیر منصرف گشتیم و به همان میدان مرکزی شهر بازگشتیم.ولی باز در مقابل میدان علامتی ما را به سمت خود خواند، قلعه ضحاک

آفتاب تا غروب فاصله نسبتاً بعیدی داشت و این نوید را می داد که هنوز وقت هست، از پیرمردی که در کنار خیابان با جرعه ای آب رفع عطش می کرد در مورد راه پرسیدیم و او هم با لبخندی بسیار ملیح ابتدا آبی تعارف کرد و سپس گفت حدود یک فرسنگ راه است و زیاد دور نیست، توصیه می کنم حتماً بروید و ببینید ولی پیاده نروید که سخت و دشوار است. مانده بودم او که ما را سوار بر مرکب می دید چگونه گفت که پیاده نروید.

به راه افتادیم و حدود یک فرسنگ رفته بودیم و هنوز خبری از راه فرعی ای که در پشت انبارهای آرد می بایست باشد ، نبود. فکر کنم معیار سنجش فرسنگ در این بلاد با بلاد ما متفاوت است. به قصبه ای رسیدیم و از جوانی که پشت بر مرکب دو چرخ مهارت خود را در هدایت آن روی یک چرخ به رخ دیگران می کشید مسیر را جویا شدیم و او هم گفت بسیار نزدیک است و همین ما را بیشتر نگران ساخت که شاید مسافت بعید است و اینان اینگونه قصد مزاح با ما دارند.

عاقبت به راه فرعی رسیدیم و وارد آن شدیم.از همان ابتدا ،زیبایی مسیر  ما را شگفت زده کرد، راهی باریک که درست از میان مزارع گندم که به غایت بلند و زرد شده بودند می گذشت . با بالای تپه که رسیدیم منظره مقابل از هرآنچه دیده بودیم زیبا تر بود، دشتی فراخ که قطعه قطعه شده بود و هر کدام رنگی خاص خود داشت .زرد و خاکستری و سبز و حتی قرمز.در دوردست ها هم کوه های صخره ای دیده می شد که حدس زدیم قلعه باید در همان حوالی باشد.

راه در میان مزارع پربار که هر کدام محصولی متفاوت داشت پیچ می خورد و بالا و پایین می رفت و ما را در پشت خود در این سرزمین پر بار به گشت و گذار می برد. محو بودیم در این همه زیبایی و طراوت ، گرمای هوا و آفتاب سوزان که همیشه ما را به زحمت می انداخت را به باد فراموشی سپرده بودیم و فقط در دریای بیکران طبیعت غرق بودیم.

به همان کوه های صخره ای رسیدیم و بعد از گذر چند پیچ ناگهان راه به پایان رسید ، چنین چیزی را تا کنون تجربه نکرده بودم که راه هم در جایی تمام شود، تصور من از راه خطی بود که بی انتها باشد و به مکان هایی متصل شود ولی این بار این راه ، راه به جایی نبرد، مایوس از مرکب پیاده گشتیم و چند متری را که پشت پیچی به صورت خاکی بود طی کردیم تا بفهمیم در نهایت این کنکاش چه نتیجه ای در بر خواهد داشت.

پشت پیچ که رسیدیم خشکمان زد و قادر به ادامه مسیر نبودیم، نه اینکه راه نباشد و نه به خاطر ترس از اتفاقی مهیب، صحنه ای وهم انگیز را مقابل دیدگان خود نظاره گر بودیم که هیچ چیز را یارای وصف آن نیست، دره ای به غایت عمیق که در انتهای آن رودخانه ای به نهایت زیبا و آنطرف هم دیواره ای که همچون لبه شمشیر برنده و در لبه این پرتگاه مخوف قلعه ای بسیار باشکوه.

در حسرت دو چیز آه از نهادم برخواست و روی تخته سنگی نشستم و فقط نظاره می کردم این قاب زیبا را که به جرات تا کنون این دیدگانم تجربه دیدنش را نداشت. یکی حسرت دوربین که اینجا به کمک آن می توانستم بخشی هرچند اندک از این همه زیبایی را ثبت کنم و افسوس که سارق ان را ربوده بود و دوم اینکه مقدمات محیا نیست تا این دره شگرف را عبور کنم و خود را به قلعه برسانم.

از پدر که در کوه پیمایی و کوهنوردی ید طولایی داشت پرسیدم برای گذر از  این دره و رسیدن به قلعه چقدر زمان لازم است و او گفت حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم ، و هرچه حساب کردم برای رفتن و دیدن و لذت بردن و بازگشتن وقتی نبود . با دلی پر از اندوه فقط به این منظره زیبا می نگریستم و در درون می گریستم که چگونه باید این همه زیبایی را ترک گویم .

این همه زیبایی و نرفتن به کنه آن و فقط قناعت کردن به دیدن از دور در دلم ماند و با باری سنگین از نرفتن مسیر بازگشت را در پیش گرفتیم.وقتی به هشترود رسیدیم و من فاصله را محاسبه کردم از سه فرسنگ هم بیشتر بود ولی رفتن و دیدنش به غایت ارزشمند بود، همانجا با همسفران عهد بربستیم که در تابستان سنه آتی  حتماً به هشترود آمده و شب را بیتوته کنیم و صبح علی الطلوع به سمت قلعه بشتابیم و تا غروب تمام زوایای آن را مورد کنکاش قرار دهیم.

آفتاب دیگر یارای تابیدن نداشت و در حال خروج از پهنه بیکران آسمان بود که به مراغه وارد شدیم.آنقدر خسته بودیم که فقط به دنبال مکتب خانه برای بیتوته بودیم و بعد از اینکه آن را یافتیم هیچ توانی در ما باقی نمانده بود که شب را به  گشت و گذار در شهر سپری کنیم، سور و سات شام که املت بود یه طرفه العینی مهیا شد و بعد از تناول طعام هرکسی در گوشه ای در خود خزید و خوابید.

در این بین فقط کسی که نبود نیما فرزندم بود که صدایش از حیاط مکتبخانه به گوش می رسید. بیرون رفتم تا ببینم این کودک چه می کند و او را در حال بازی با دو کودک دیگر دیدم که در نهایت شور شعف به دنبال توپی می دویدند و غریو بر سر هم می کشیدند . مانده بودم این  بچه از صبح تا به حال که ما در راه بودیم همه کار کرد و هرچه تحرک به یاد داشت از خود بروز داد و چگونه هنوز یارای بازی دارد و ما اینچنین توانمان به نقطه صفر نزدیک می شد.

در همین حین پدر آن کودکان به کنارم آمد و سلام و علیکی کرد و صحبت آغاز نمود.اهل  دیار بوشهر بود و  خونگرمی و مهربانی در صحبت هایش فوران می نمود. آنقدر زیبا با آن لهجه ی دلنشین بوشهری صحبت می کرد که فقط دوست داشتم شنونده باشم و حظ ببرم از این همه مهر و محبت و صفا.او هم دبیر بود و در مکتب خانه همت می کرد تا بار جهل را از دوش خلایق بردارد و  او هم از سختی این کار می گفت و تا حدی غیرممکن بودنش در این روزگار.

آنقدر او زیبا صحبت می کرد که تمام خستگی هایم را فراموش کردم و مدتی نسبتاً طولانی با هم گپ زدیم و از هر دری سخن گفتیم. هوای بسیار خنک که در این روزهای سال در کمتر جایی می شد یافت نیز مزید بر علت شده بود که حالمان بسیار خوب باشد، او از گرمای بسیار شهرش می گفت و من هم از نم بسیار شهرم می گفتم که همیشه در این روزها خیس عرق هستیم و آفتاب و سایه هم فرقی نمی کند.

روز چهارم

صبح آدینه به شهر شدیم تا از آنچه این شهر کهن دارد به فراخور زمان و توانمان دیدن کنیم.هوا بسیار مطبوع بود و شهر خلوت و همین موجب شد در آرامشی مثال زدنی در شهر به گردش بپردازیم. ابتدا به خیابانی رفتیم که کف آن بسیار عالی با سنگ های یکسان مفروش شده بود و بسیار پاکیزه بود. نامش را جویا شدیم که یکی از رهگذران با همان لهجه زیبای قزوینی  «سپه » نامیدش و گفت این اولین خیابان در ایران است. گفته اش برایمان بسیار عجب آورد و نگاهمان به این خیابان بسیار دقیق تر شد و بعد از مدتی به حق دانستیم که واقعاً این خیابان شایسته همان است که گفته اند. در انتهای خیابان و درست مقابلمان عمارت بسیار رفیعی بود که «عالی قاپو» نام داشت و به نظر مکانی می رسید که حاکمان در سال های دور در آن بر رعیت حکم میراندند.

کمی گذشتیم و به میدانی رسیدیم که کاملاً مشجر بود و صفایش زاید الوصف و هوایش بس خنک به سبب سایه اشجار.در طرف مقابل آن عمارتی را دیدیم چشم نواز و این بار قصد کردیم تا اندرون آن را نیزسیاحت کنیم. باغی بود پر طمطراق و در میان آن عمارتی بسیار زیبا که «چهل ستون» نام داشت البته به آن کلاه فرنگی نیز گفته می شد. از اهالی آنجا در مورد عمارت پرس و جویی کردیم و یکی از آنها با فراغ بال هرآنچه می خواستیم بر ما شرح داد.

قزوین را به تاریخ مربوط به دوره ساسانیان می دانند که به دستور شاپور رونق گرفت ولی اوج شکوه و عظمتش برمی گشت به زمان صفوی که شاه اسماعیل حدود پنجاه و هفت سال این شهر را پایتخت ایران کرد. وجود بناهایی اینچنین زیبا و عظیم بیشتر مربوط به همان دوران صفوی است. این عمارت، کاخ و محل زندگی شاه عباس بوده است.

تشکری وافر کردیم و قدم به درون عمارت گذاشتیم. آنچنان زیبا بود که همه غرق در تماشا بودیم و حظی می بردیم وافر.ولی وقتی از پلکان باریک آن بالا رفتیم و وارد طبقه فوقانی شدیم چشمانمان از دیدن چیزی که می دید باور نداشت. پنجره های مشبک که با الوان گونه گون ملون بود چنان عشوه گری می کرد که نور از لابلای آنها کف زمین را نیز رنگین کرده بود.تصور اینکه در سالهای دور در این مکان زیبا شاهان می زیستند و فرمان های مختلف می دادند که بسیاری برحسب جور بر رعیت بود کمی سخت و دور از ذهن می نمود.

در باغ هم که بسیار زیبا و مرتب بود گشتی زدیم و این عمارت بسیار زیبا را که همچین نگینی در میان شهر می درخشید بدرود گفتیم و جانب مسجد جامع قزوین شدیم. حیاط بسیار فراخش نشان از عظمت دینداری مردم این وادی می داد و استواری مناره هایش بیانگر استواری این مردمان در ایمانشان بود.چنان آرامشی داشت که دوست داشتم همانجا در میان همان حیاط بمانم.

زیر اشجاری که سایه هایش را ارزانی رهگذران کرده بود دمی بیاسودیم و از دیدن این همه عظمت که با وقاری خاص قرین بود لذت بردیم.ای کاش گاه اذان بود و شور و غوغای مردم را در این مسجد شاهد بودم و از آنان در اثنای ادای دوگانه طلب دعای خیر می کردم.

دیوار به دیوار مسجد منزلی بود بس زیبا که نتوانستیم از مقابلش بدون نظر به آن گذر کنیم . صدای زیبای برگ های درخت سپیدار ما را به سمت خود خواند، حوضی در میان حیاط و گلدانهای شمعدانی دورتادورش و عمارتی که هنوز بوی زندگی می داد، همه ما را مفتون کرده بود.کنار حوض نشستم و نظاره گر این خانه شدم که چه روزگارانی داشت و چه بسیار کودکانی که دور این حوض بازی می کردند و مادربزرگشان روی سکو کنار سماور چای می ریخت و اهل خانواده شاد کنار هم بودند و همه چیز در واقعیت محض بود و زندگی با تمام مشکلاتش با شادی قرین بود، نه مانند امروز که  « گر پیش منی چو بی منی در یمنی»

از آنجا سوی گرمابه ای شدیم که یک از کهن ترین و قدیمی ترین گرمابه های قزوین بود.آن را فردی به نام امیر گونه خان قاجار به دستور شاه عباس صفوی بنا کرده بود.با پله هایی مارپیچ به سربینه که مکانیست جهت آماده شدن برای استحمام وارد شدیم. شش گوش منظمی بود که در هر شش ضلع آن حجره ای بود و حوض زیبایی در میان که در مقابل هر حجره جویی بود که آبی بس خنک در آن جاری بود.

از سربینه با عبور از مدخلی تنگ و باریک به میاندر  می رسیم که در گذشته محلی بود برای صحبت و گپ و گفت و از آنجا راهی است به گرمخانه و خزینه که در آن مردمان به طهارت جسم می پرداختند.

عمارت حمام  مانند دیگر گرمابه ها کاملاً در زیرزمین بنا گردیده بود، مصالحش هم آجر بود و ساروج ، سقف های سربینه و گرمخانه گنبدی شکل بودند که در انتها منافذی داشت برای ورود نور خورشید و روشنایی ، و من در عجب بودم که شب هنگام چگونه این مکان وسیع را با شعله های اندک روشنایی می بخشیدند. فی الحال از مکانهایی که به زیر زمین می روند دلم به تنگ می آید و زین سبب بازدیدم را سرعت بخشیدم و به بیرون گرمابه شتافتم.

در شهر در حال گذر بودیم که در مقابل بنایی که در میان راه قرار داشت و نامش «دروازه تهران قدیم »بود توقف کردیم و لختی را به دیدن این بنا گذراندیم. می گویند این دروازه در گذشته در ابتدای راه قزوین به تهران بوده ولی حال که می نگرم این دروازه در میانه شهر واقع شده و دیگر پناهی برای غافله سالاران در برابر دزدان نیست و فقط از آن یک نام به جای مانده.

آفتاب نیمروزی چنان پرحرارت می تابید که مجالی برای ماندن در زیرش را نمی داد و خلایق چه انسان و دیگر موجودات همه پناه برده بودند به زیر سایه های اشجار. ما هم جهت آسایش به دنبال درختی می گشتیم تا طعام نیم روز خود را آنجا تناول کنیم.از هر که پرسیدیم همه یک نشانی گفتند و آن امامزاده شاهزاده حسین بود.

طوافی کردیم و سلامی نثار کردیم و به طرف دیگر امامزاده رفتیم که پر بود از اشجار بلند و تناور ، به زیر یکی اتراق کردیم و نسوان همراه به بازار مقابل امامزاده رفتند تا بخشی از ملزومات را که در سرقت از دست داده بودیم تهیه کنند.من هم همراه پسر به سمت گورستان که آنطرف تر بود رفتیم.

در میان تمام انسانهایی که در زیر این آفتاب سوزان  و در دل خاک آرمیده بودند ، مزار فردی که در دلاوری سرامد مردان بود مرا به سمت خود خواند.نامش عباس بود و شهرتش بابایی و در آن زمان که میهن با دشمنان در حال نبرد بود او یکی از بزرگ فرماندهان بود که از آسمان بر دشمن می تاخت و تار و مارشان می کرد و آسمان میهن عزیزمان را تا پای جان پاس می داشت.درود بر او و دیگر سربازان وطن که جان خود را فدای حفظ میهن عزیز کردند.

در زیر اشجار که سایگانشان واقعاً مامنی بود در برابر این آفتا ب سوزان لمیده بودم و نسیم بسیار فرح بخشی هم نوازشم می کرد و داشتم به دوردستها می نگریستم و فارغ بودم از همه چیز که ناگاه صدایی مرا به خود آورد. مرد جوانی بود که به همراه بانویی که به احتمال همسرش بود  ،بعد از سلامی سریع تعدادمان را پرسید.مانده بود در این مکان آنهم در این وقت روز این جوان آمار ما را جهت چه می خواهد.تا خواستم بپرسم از کیسه ای که همراه داشت چند بسته کوچک بیرون آورد و با لبخندی گفت ، نان و پنیر و سبزی نذری است به هر تعداد که می خواهید بردارید.واقعاً صدق و صفایشان به این طعام ساده چنان مزه دلپذیری بخشیده بود که قابل وصف نیست.

دو ساعت از نیمروز بگذشته بود که به جانب زنجان به راه افتادیم.این بار از راهی رفتیم که آزاد نبود ولی بسیار آرام و دلگشا بود،در اطراف راه تاکستان های بسیاری بود که همه در چنان نظمی به صف ایستاده بودند که انسان را به یاد قشون می انداخت. کمی که بیشتر دقت کردم دیدم که هنوز غوره دارند و چه بسیار زمان که مویز شوند.

راه صراط المستقیم بود و هموار و  در اطراف تا چشم کار می کرد مزارع  بودند و باغات و تاکستان، حدود سه ساعت در راه بودیم که وارد دشتی فراخ شدیم، چشمانمان در  این دشت وسیع گلگشت می کرد که ناگاه بنایی بسیار سترگ در میانه این دشت خودنمایی کرد.از فاصله ای بعید که اینگونه به نظر می رسید ،در نزدیکی چگونه خواهد بود؟ همچون دری گرانبها در میان الوان دشت می درخشید. عزم مان را جزم کردیم و سویش روانه شدیم.

هرچه نزدیک تر می شدیم عظیم تر می شد و وقتی به مقابلش رسیدیم عظمتش هوش از سرمان ببرد.قبل از ورود به این بنای بسیار زیبا که «گنبد سلطانیه» نام داشت به همراهان گفتم که سیاحت این بنا با این وسعت قوتی خواهد در حد رستم ،پس در زیر یکی از این درختان اتراقی کوتاه کنیم و چای و نانی تناول کنیم تا همتی داشته باشیم که تمامش را بتوانیم سیاحت کنیم.در همین حین نگاهی به نقشه انداختم و دریافتم که این گنبد در پنج فرسخی شرق زنجان واقع است ، پس راهی تا زنجان نمانده و می شود با فراغ بال در این عمارت به گشت و گذار پرداخت.

موافقت شد و چاشتی را در جوار این گنبد زیبا تناول کردیم و به سمت درب اصلی به راه افتادیم.وقتی به مقابل در رسیدیم از فضای تاریک درون که چیزی قابل مشاهده نبود نسیم خنکی وزید که حالمان را بسیار خوب کرد و انرژی بسیار به ما داد و وقتی داخل شدیم و به گنبد از درون نگریستیم واقعاً کلاه از سرمان افتاد و در بهت بودیم که چگونه در سالیان دور اینگونه و با این زیبایی و عظمت بنا ها را می ساختند و امروزه با این همه امکانات هیچ نمی سازند؟

درون عمارت پر بود از میله های فلزی که در هم کلاف شده بودند و فکر می کردم جهت حفظ و استحکام بناست ولی با توضیح یکی از دربانان دانستم که جهت مرمت بناست و حدود نیم قرن است که برپاست، باز هم تاملی کردم و اندیشیدم که پنجاه سال است که نتوانسته اند این بنا را به طور کامل مرمت کنند ولی خود بنا که در بین سنه ۷۰۲ تا ۷۱۲ هجری قمری به دستور سلطان محمد خدابنده (الجایتو) در سلطانیه که پایتخت آن زمان ایلخانان بوده است در مدت ده سال ساخته شده است.

بعد از حظ بسیاری که از دیدن تالار اصلی بردیم، به تربت خانه وارد شدیم و در نبشته ای که به دیوار نصب کرده بودند خواندیم که،اصل بنا را الجایتو برای انتقال پیکر پاک حضرت علی (ع) به سلطانیه ساخته بود و بعد از مواجهه با مخالفت علمای نجف و ناامیدی از انجام این کار مقداری از خاک مرقد مطهر ایشان را به سلطانیه منتقل کرده و در ساخت این قسمت از آن استفاده شده است و به همین علت آن را تربت خانه می گویند.

سردابه مکانی بود به واقع سرد که با چندین پله به زیر ساختمان می رفت .می گفتند که اینجا محل دفن الجایتو بوده است ولی یکی دیگر از نگاهبانان گفت که شایع شده بود که سلطان محمد خدابنده در اواخر عمر دوباره از اسلام روی گردانیده و طبق همان رسوم مغولان جنازه اش در کوه های اطراف در محلی نامعلوم دفن شده است و این خصلت تاریخ است که در بسیاری موارد افسانه ها نیز در آن نفوذ می کنند.

از راه پله ای که تا کنون به چشم ندیده بودم به طبقه فوقانی رفتیم، آنقدر در تودرتوی پله ها چرخیدیم که وقتی به بالا رسیدیم گنبد بر دور سرمان می چرخید.ایوانها با راهروهایی به هم متصل می شد و وقتی همه را دایره وار گذر کردیم شکل حاصل به احصاء من هشت تا بود  به قاعده یک هشت ضلعی منتظم و همانجا به خاطر سپردم که زین پس در مکتب خانه در درس اشکال منتظم این بنا را هم به عنوان مثال بیاورم.

در طرف دیگر با راه پله ای دیگر که بسیار تاریک بود و همچون قبلی پیچ در پیچ به پایین آمدیم که این بار برای همراهانم کمی دشوار آمد و با کمک توانستند از این دالان مخوف و تار به سلامت عبور کنند.وقتی به پایین رسیدیم خود را بیرون از بنا دیدیم و کمی افسوس خوردیم که ای کاش لختی بیشتر درون بنا بودیم و می دیدیم این همه عظمت که یکجا جمع گشته اند.

از بیرون وقتی مناره ها را نیز شمردم باز به عدد هشت رسیدم و این استفاده از عدد هشت برایم مسئله شد، هر که را یافتم و علت را جویا شدم هیچ نمی دانستند و خود نیز عاجز بودم، می دانستم که عدد هفت بسیار مقدس است در بین بسیاری از ادیان ولی عدد هشت مجاز از چیست؟با همین سوال از این گنبد لاجوردی بسیار زیبا وداع کردیم و به سمت زنجان به راه افتادیم.

برای بیتوته به مکتب خانه رفتیم و  وقتی متصدی آن با لسان شیرین آذری تکلم کرد ،روح و روانم را جلا داد و بعد از مدتهای مدیدی که از اصل خویش به دور بودم حال به سرزمینی وارد شده بودم که همه به زبان مادری ام سخن می گفتند و این مرا بسیار خشنود ساخت.

مشکلی که داشتم این بود که من فقط در زمان طفولیت در بین آنها بوده ام و از زمانی که چیزی فهمیده ام در وادی استرآباد زیست کرده ام و تمامی گفتار و شنیدارهایم به زبان فارسی بوده است ،حال چگونه می توانم به زبان ترکی تکلم کنم.دل را به دریا زدم و شروع کردم به صحبت و بسیار متعجب شدم که هنوز چقدر از این زبان شیرین را به یاد دارم و در نهادم همچنان هست. دست و پا شکسته منظور را رساندم و خدا را شکر این اولین ارتباط بسیار خوب افتاد و امیدوار شدم در ادامه بیشتر و بیشتر در این وادی پیشرفت کنم.

گفته بودند که زنجان را مکانی است بس شگرف به نام «رخشویخانه»، به زحمت آن را یافتیم و به دیدنش شتافتیم.بنایی بود مستطیل شکل که در آن با فاصله حدود یک متر از دیوارها جوی آبی در جریان بود، از نامش دریافتیم که مکانی است برای شست و شوی البسه ، از راهنمای بنا خواستیم کمی بر ما روشن نماید که به چه منظور این بنا ساخته شده است، گفت: در سنه هزار و سیصد و بیست هجری شمسی رئیس بلدیه ی آن زمان وقتی در گذر از کنار رودخانه و نهر های اطراف شهر می دید که زنان در هوایی سرد و با چه مشقتی در حال شست و شوی البسه هستند دستور داد تا مکانی را برای آنها تعبیه کنند تا از این سرمای زمهریر در امان باشند.

این بنا توسط بانوان اداره می شده و هیچ مردی حق دخول نداشته است، دارای دوبخش است که یکی شاه نشین نام دارد که محل استقرار رئیس رختشویخانه بوده و آنجا کاملاً بر محل شست و شو و تالار اصلی مسلط و در انتهای بخش رختشویخانه هم فضایی بود مربع شکل که برای محل بازی کودکانی که به همراه مادرشان آمده بودند محیا شده بود.احسنتی به این رئیس بلدیه گفتم که ناراحتی جمعیت نسوان بلدش را در زمستان نتابید و این گونه در پشت حمایت از آنان برخواست و در دل آرزو کردم که ای کاش امرای امروز هم اینگونه به فکر رعیت های خویش بودند. که ما کاری اینچنین سترگ و بی مانند از آنها نمی خواهیم فقط کمی به حال ما بیاندیشند برایمان کفایت است.

در گوشه ی این رختشویخانه پیری را دیدم درویش مسلک در سکوت خاصی در حال دوختن چارق بود، اطرافش هم پر بود از هنر دستش که در عین سادگی و بی آلایشی لبریز بود از هنر و زیبایی . چنان آرام سوزن می زد که انگار چرم  مومی بود در دستانش تا شکل بگیرد.نزدیک شدم و سلامی کردم و با صدایی به همان آرامی خودش جواب گرمی داد.کمی در باب هنرش گفت و  گو کردیم و دریافتم که در کارش خبره است و همچنین اطلاعات بسیاری هم از تاریخ دارد. همان عدد هشت که در گنبد سلطانیه برایم سوال بود پیش چشمم آمد و بدون درنگ از او علت را جویا شدم. با فراصتی مثال زدنی گفت: عدد هشت برگرفته از هشت در بهشت است که به ابواب البر معروف است و در گذشته بسیار بر آن معتقد بودند. سپاس بسیار گفتم و با آنچه بسیار دوست داشتم در کنارش باشم به خاطر زیق وقت بدرودش گفتم .

روز سوم

صبح ،گاه رفتن به مزار همه در مقابل درب خانه جمع بودند و هر کس سوی مرکب خویش روانه بود، چون گورستان این شهر چنان بعید است که رفتن و رسیدن به آن  ساعتی طول می انجامد.من هم به همراه اهل بیت سوی مرکب شدم که از دور صحنه ای دیدم که جگرم سوخت و دلم شکافت.صندوقخانه مرکب باز بود و اسباب آن بر زمین پخش گشته بود و این نشان از اتفاقی جانسوز می داد.

نزدیک شدیم و نگریستیم آنچه را سارق با صندوقخانه مرکب ما کرده بود، هرچه مفید فایده اش بود ربوده بود و هرچه نیازی نداشت به گوشه ای افکنده بود. در واقع ،گزیده برده بود کالا را.در دل دشنام بسیار به آن سارق دادم که هرآنچه برای سفر محیا کرده بودیم ربوده بود و ما مانده بودیم و تقریباً هیچ.بسیاری گرد ما جمع شدند و هرکس برای دلداری چیزی می گفت، یک می گفت خدا را شاکر باشید که مرکب را نبرده اند که اینجا بسیار اتفاق می افتد، آن دیگری می گفت مرکب مرا هم چند روز پیش همین جا به کل ربودند.

من در اوج ناراحتی و جمعیت اطرافم در اوج آسودگی ، انگار این گونه اتفاقات برایشان عادی شده و همین بیشتر مرا خشمگین می کرد که مگر این بادیه حساب و کتاب و عسس و  پاسبان ندارد؟ و چرا در میان این همه مرکب که در این جا هستند می بایست مرکب من اینچنین دچار خسران شود.

گفتند عسس خبر کنیم و پیگیر سارق شویم.در همین بین بود که یکی از درون جمعیت گفت مزار را فراموش نکنید که همین باعث شد همه شتابان بروند و ماندم تنهای تنها،آنقدر اعصابم به هم ریخته بود که قدرت تصمیم گیری نداشتم، پدر گفت صبر کنیم تا عسس آید ولی می دانستم که با آمدن عسس هم کاری از پیش نخواهد رفت به همین خاطر همه را گفتم که بر مرکب سوار شوند .

روانه گورستان شدیم تا بر مزار از دست رفته فاتحه ای نثار کنیم که  راه را  گم نمودیم و از هر که هم می جستیم، نشانی درست نمی داد.حدود دوساعت در راه بودیم  تا به مقصد رسیدیم.گورستان این شهر وادی ای بود بسیار وسیع و بی آب و علف و چنان خشک که خاکش غباری بود که برهوا می جست و همه جا را گرفته بود.کمی که بیشتر دقت کردم صحنه هایی بس موحش دیدم از این همه متوفا که در حال خاک سپاری بودند.در همان مدت اندکی که در آنجا بودیم به اندازه انگشتان دو دست  جنازه بود که تشییع و تدفین می شد و همه جا آکنده بود از غبار غم.

از آنچه بر مرکب و صندوقخانه اش گذشته بود به کلی فارغ شدم و نظاره گر مردمی بودم که چگونه عزیزشان را در دل خاک می سپارند و بعد از لختی می روند و انگار که هیچ نبوده و نیست.به یاد حکایت آن درویش افتادم که نعلین در پای نداشت و دیدگانش به شخصی افتاد که پای نداشت. شکر خدای به جا آوردم و سعی کردم از آنچه بر من گذشته بگذرم که زندگی محل گذر است.

در مسیر بازگشت از گورستان با همسفران شوری کردیم و بر آن شدیم که بدون هیچگونه صحبتی با اغیار ، عصر هنگام ،سفر را آغاز کنیم و ملزومات به سرقت رفته را به توالی در بازارهای وادی های پیش رو ابتیاع کنیم.در همین حین بود که در میانه ی یک چهارراه ماندیم ، در مقابل مرکبی که بار حمل می کرد با مرکبی که دوچرخ داشت برخوردی داشتند و سدمعبر کرده بودند. تا مسیر گشایش یافت و خواستم به حرکت درآیم که فریادی از جانب دیگر مرا به خود واداشت .با خشم بسیار نهیب زد که هان ای راکب ،توقف کن که حق حرکت نداری و مسیر بر تو مسدود است.

نگاهی انداختم ،عسسی بود  جوان که وظیفه اش سامان دادن به حرکت مرکب ها بود و چون به واقع صحیح می گفت علاوه بر اینکه به پیش نرفتم تا جایی که ممکن بود به عقب بازگشتم و چنان بر کارم اصرار ورزیدم و تا حد ممکن بازگشتم که باز با همان لحن بر من فریاد زد که،بس است دیگر ،این مقدار هم که نگفتم بازگردی. خدا را شکر در آن هوای گرم و زیر آفتاب داغ که فشار را بر اعصاب بیشتر می کند و در اوج خستگی اش لبخندی زد و من مسرور که موجبات لبخندی بر لبانش شدم.

عصر به ناگاه با اشارت پدر همه برخاستیم و در میان بهت تمامی نزدیکان همه را بدرود گفتیم و بدون بیان علت و مقصد از منزل آن مرحوم خارج شدیم .شاید گمان های بسیار بر رفتن ما بردند ولی هیچ بر ما سخت نیفتاد.

بعد از سالیان درازی که از این شهر هجرت کرده بودم ،جهت یادآوری خاطرات گذشته  از همان خیابان اصلی که از وسط شهر می گذشت گذشتم و با دیدن ابنیه و میادین و بازارها ،آنچه در  گذشته در من بود، زنده می گشت که در دوران جوانی چه گلگشتی می زدیم در این خیابانها و کتابفروشی ها و چقدر راه را پیاده می پیمودیم برای یافت مجلدی و یا دیدن داستانی.

حساب وقت و تاریکی را کردیم و جانب قزوین شدیم که نزدیکترین بلدی بود که می شد در آنجا اتراق نمود. در راه متعجبانه به اطراف می نگریستم و مانده بودم اینهمه مرکب با این همه شتاب جانب کجا می روند ؟آنقدر متعدد بودند که گاهی راه به آن فراخی به تنگ می آمد و حرکت ما متوقف می شد.ساعتی چند بدین منوال گذشت و کمی نگران شدیم که به موقع به قزوین نرسیم و جایی برای شب ماندن نیابیم.

علامت های بزرگی مسیری را نشان می داد  که «آزادراه »نامش بود. لختی اندیشیدم که این مسیر باید بهتر باشد چون آزاد است و حرکت در آن روان و می شود کمی زودتر از عشا به قزوین رسید. با  کندی بیش از حد که مجبور به آن بودیم به آن سمت گرویدیم.پلی بزرگ مقابلمان ظاهر گشت که حدس می زدم بعد از گذر از آن به آزاد راه خواهیم رسید و از این منجلاب رهایی خواهیم یافت.وقتی به بالای پل رسیدم صحنه ای بسیار عجیب در موازات افق که خورشید آن را به رنگ سرخ درآورده بود دیدم.

آزاد راه را دیدم که به نهایت در اسارت بود، قل و زنجیرهای فراوانی بر او بسته بودند و هیچ حرکتی در آن نمی دیدم. آنقدر مرکب بر دوشش سوار بودند که یارای هیچ کاری نداشت. نفسش به شماره افتاده بود. تا او را دیدم خواستم کمی او را از این همه ملال دور کنم که آه از نهادش برآمد و با گلویی پر از بغض رو به من کرد و گفت.

نگران نباش پسرم ، این همه را که اینجا می بینی بهر هیچ آمده اند و لختی جلوتر از تو جدا خواهند شد و راهی وادی شمال خواهند شد تا به خیال خود تفرجی کنند در کنار بحر خزر ،ولی نمی دانند که تا ساعت های متمادی در راهند و هیچ از سفر لذت نخواهند برد.

راستی گفتارش بعد از حدود یک فرسنگ که مسیر  به دوراهی رسید بر من حجت آمد و از آن به بعد بود که راه آزاد شد ولی همیشه گفته اند که آزادی را باید حدودی باشد و گرنه خود مخاطره ای می شود برا ی خودش. چنان از یمین و یسار با شتاب از من می گذشتند که کمی خوف بر من مستولی شد. در رساله قوانین مرکب رانی خوانده بودم که شتاب مجاز در چه حد است و من هم در همان حد در حال گذر بودم ولی نمی دانم چرا دیگران هیچ بر نوشته های این رساله اعتبار نمی کردند و با شتابی بس فراوانتر می گذشتند.

یکی از مهمترین قوانین که در آن رساله بر آن تاکید بسیار شده بود گذر از سمت یسار بود جهت گذشتن از مرکبی که در حال حرکت است، ولی نمی دانم چرا بسیاری از یمین می گذشتند در صورتی که من در میانه بودم و سرعتی برابر قانون داشتم . هرچه بود از این همه آزادی به ستوه آمدم و خسته و درمانده خود را در خیل مرکب هایی یافتم که چیزی جز رسیدن آنهم به هر قیمت برایشان معنایی نداشت.

از دور در کرانه راه ابنیه ای دیدم همچون کارونسرا بود. پیش خود گفتم لختی در این مکان بیاسیم و بعد ادامه مسیر دهم. کاروانسرا نبود و محلی بود که مرکب ها را خوراک می دادند . در کنارش هم راکبین و مسافران دمی می گرفتند در این وادی شتاب و عجله.

مرکب را خوراک لازم دادیم و خود نیز با همراهان آبی نوشیدیم و کمی از خستگی راه کاستیم. آماده حرکت بودیم که مرکبی مقابل ما توقف کرد که در آن زوجی بودند جوان به همراه کودک خردسالشان. مودبانه سلامی گفت و چیزهایی تعریف کرد که واقعیت هیچ نفهمیدم ولی در آخر دریافتم که او هم برای مرکبش خوراک نیاز دارد. بدو گفتم اینجا ابزارش نیست تا از این مایع مشتعل که خوراکی عجیب است برای این مرکب های پرشتاب برایتان استخراج کنم. لبخندی زد و گفت که چند متر آنطرف تر مخزن آن است و نیازی بر این تلاش نیست.

بر خودم خنده ام گرفت از این محملی که گفته بودم ولی هنوز هیچ نفهمیدم که چگونه او در کنار دریا از من طلب آب دارد. حیران بودم که پدر صدایم کرد و گفت که او خوراک مرکب از تو نمی جوید بلکه همیانش تهی گشته و بهای سوخت را از تو می طلبد تا به منزلش برسد. من تازه بر گفتار او فارغ آمدم و فهوای کلامش را دانستم و در حد رسیدن تا اولین منزل بهای سوختش را بپرداختم.

فقط مانده بودم که اینها چگونه آدمیانی هستند که عزم سفر می کنند ولی هیچ حساب و کتابی برای مخارجشان ندارند و چقدر اهمال کار اند که اینگونه با زن و فرزند خود را در مضیقه می اندازند. با پدر همین ها را گفتم که عتابی کرد و گفت بر حال مردم زود قضاوت ننما که شاید او را اتفاقی رخ داده و اینگونه مستاصل پی یافتن کمک است. حرف پدر به غایت صحت داشت و خود را از این قضاوت ناروا بیرون بردم.

صوت اذان مغرب از گلدسته های شهر به پاخواسته بود  که به قزوین رسیدیم.از همان ابتدا ابهت این شهر ما را گرفت ، میدانی بسیار وسیع در همان ابتدا ی شهر که در آن تمثالی از یک غافله شتر بود چشمانمان را به سمت خود برد و همانجا دانستیم که در وادی ای ورود کرده ایم که قدمت بسیار دارد و در دوران کهن مسیر جاده ابریشم بوده و چقدر کاروانها و تجار از این شهر عبور می کردند .

چون دبیر بودم و در هر شهر مکتب خانه هایی را جهت بیتوته دبیران مهیا کرده بودند با گشت و گذاری نسبتاً طولانی یکی از آنها را یافتیم و با بهایی هرچند اندک جهت گذراندن شب مکانی را در اختیار گرفتیم. مکتب خانه ای بزرگ بود که اتاق های بسیار داشت و مسافران بسیاری هم در هر کدام از اتاق ها بیتوته داشتند. بسیار شبیه همان کاروانسراها بود که  حجره حجره داشتند و مسافران شب را در آنها می گذراندن.

وسایل را البته هرآنچه مانده بود را به درون حجره آوردیم و اهل بیت غذایی بسیار ساده محیا نمودند و بعد از تناول آن آسایشی دل انگیز ما را فراگرفت. به درو دیوار که می نگریستم فقط به یاد روزهایی می افتادم که با چه شور و ذوقی  در این مکانها درس می دادم و با طالبان علم بحث و جدل می کردم و جبر می گفتم و احتمال می خواستم .

روز دوم

صبح روز ماقبل آدینه در شوال سنه اربعمائه و تسعه و ثلاثون که مطابقت داشت با تیر ماه سال هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی که هوا بی تاب گرما بود از استرآباد برفتیم و جانب تهران در پیش گرفتیم.

مسیر را از سمت طبرستان برگزیدیم ویک به یک از شهرها وقصبات آن گذر می کردیم.به دیار «ساری» که رسیدیم به یاد گذشته ام افتادم که چند صباحی در این شهر جهت کسب علم سکونت داشتم و روزگار به خوشی می گذرانیدم.به توصیه پدر به جاده فیروزکوه شدیم که به غایت زیبا بود.

در میانه راه تصمیم بر این شد که ناهار را در منطقه ای خوش آب و هوا و به دور از هیاهوی این همه شتاب تناول کنیم. در بلد «پل سپید» راهی فرعی یافتیم و آن را ادامه دادیم، چنان در کوه می پیچید که مرکب ما دیگر تاب این همه پیچش را نداشت.هرچه بالاتر می رفتیم زیبا تر ولی وهم انگیزتر می گشت و همین بر اشتیاق ما می افزود که باز هم پیش رویم.

دیگر داشتیم به کران آسمان می رسیدیم و همچون طیاره همه چیز را زیر پای خود خرد و کوچک می دیدم .در رفیع ترین نقطه کوه ،سواد دهی را از  دیار «سواد کوه»دیدیم و وقتی به آن رسیدیم چنان زیبایی اش ما را فراگرفت که کلاً از تناول غذا یادبردیم. نامش «آلاشت» بود و قریه ای بود در بالای ستیق کوه و هوایی بس خنک و دل انگیز داشت.

گشتی در آن زدیم و از دیدن زیبایی هایش لذت می بردیم که یکی از اهالی نشانی خانه ای را به ما داد و گفت تا اینجا آمدن و آن خانه را ندیدن روا نباشد و ما هم سمعاً و طاعتاً سوی آن منزل شدیم.خانه ای بود بسیار فراخ ، در دوطبقه با ایوانهایی زیبا و اتاق هایی متعدد که سقف همگی از چوب هایی بسیار سترگ مسقف گشته بود و ستونهایش همچون درختان انگار ریشه در خاک دوانیده بود.

می شد زندگی بسیار پر شوری را که در گذشته در این خانه بوده ،به راحتی حس کرد. حیاط فراخ شیب دار که در میان آن درخت بزرگی بود هنوز طنین فریادهای کودکانی که در آن می دویدند را در خود داشت، ایوان بالایی که در سایه آن درخت قرار داشت پر بود از نگاه آنهایی که از آنجا به دوردستها خیره می شدند و در فکر کارهای بزرگی بودند.

در بالای تپه ای که مشرف بر قریه بود ،گنبدی سپید رنگ دیدیم که ما رابه سوی خود فرا می خواند ، با گذر از پلکانی که نفسمان را به شماره انداخت به بالای آن رسیدیم،رصدخانه ای بود که هیچ از رصد در آن نبود ولی ما با چشمانی که به غایت باز شده بود در آن ارتفاع رصد می کردیم هرآنچه از زیبایی و وسعت و فراخی که دیدگان تاب دیدنش را داشت.

آفتاب به قوس نزولی اش رحل مکان کرده بود که تازه به یاد آوردیم به چه منظور اینجاییم و سریع در مسیر بازگشت بساط خود را در میان درختان بلندبالا گستردیم و سدجوعی مختصر کردیم و دوباره جانب تهران در پیش گرفتیم.هنوز به راه اصلی نرسیده بودیم که بهایمی که در  کنار راه بدون هیچ نگاهبانی در حال چرا بودند توجهمان را جلب کرد.آرام بودند وغرق در خودشان ،فارغ بودند از دنیای ما آدمیان ،چنان که یکی در میان راه به راحتی تمام نشسته و شاید هم خفته بود.و لی هرچه بودند پاکیزگی تن و اندامشان مثال زدنی بود ، این همه بهایم را در قریه های مختلف دیده بودم ولی هیچکدام به پاکیزگی اینان نبودند .پوست بدنشان چنان برقی می زد که انگار هر روز استحمام می کنند.به کل ،بهایم مودب و تمیزی بودند.

شب را در تهران گذراندیم و منزل مرحوم بیتوته داشتیم ، هرآنچه از بی تابی فرزندان و اطرافیان انتظار داشتیم ، چیز خاصی ندیدم و همین موجب شد در غور شوم که چقدر ما آدمیان فراموشکاریم ، هنوز چند روزی از خاکسپاری نگذشته واینجا هیچ خبری از نوحه و زاری نیست، زندگی در این شهر بزرگ چه ها که با آدمیان نکرده است.

روز نخست

چنین گوید معلم روستا که من مردی دبیر پیشه بودم و از جمله مدرسان درس حساب در مکتب خانه های استرآباد ،به کار معلمی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مباشرت نموده و در حدود بیست و اندی سال در آن شغل مشغول بودمی.

دوره سالانه مکتب به پایان رسیده بود و گاه فراغت فصل تموز پیش آمده بود ،کارم در این ایام با رایانه بود. همی هرچه می گشتم آنچه را که آرامم کند نمی یافتم، مانده بود این سه ماه اخیر را در این بیکاری و بی عاری چگونه گذران کنم و از این همه بطالت به چه ترفندی خود را برهانم.

شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت  چند خواهی خوردن و خوابیدن و سوزاندن عمر گرانمایه و اینهمه وقت پشت رایانه گذراندن، چقدر به عالم مجاز باشی  که اگر به اصلش باشی پسندیده تر است.من در جواب گفتم که این رایانه بی هیچ منت ،بسیار بر دانش و آگاهی می افزاید  و حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند و فکر را مشغول سازد.جواب داد که بیخودی و بیهوشی و بودن در مجاز که واقعیت نیست ،به صلاح نباشد. حکیم نتوان گفت آنکه مردم را به مجاز رهنمون باشد ، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را در واقعیت به افزاید .گفتم که من این را از کجا آرم، گفت جوینده یابنده است و به دوردست ها اشارت کرد و دیگر سخن نگفت.

چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود بر من کار کرد و با خود گفتم که از خواب نوشین بیدار شدم باید از خواب عالم مجاز هم بیدار گردم. اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم ،فرح و عافیت نیابم.

فردای آن روز خبری رسید اندوهناک که یکی از قربا در وادی تهران به دیار باقی شتافته و لازم آمده است جهت ابراز همدردی با نزدیکان آن مرحوم و مراسم خاک سپاری عازم بلاد تهران شویم. همین سفر اخروی را بهانه آغاز  سفری دنیوی  کردیم جهت سیاحت در دیار آبا و اجدادی، شاید تلنگری باشد برای بهترنگریستن به حیات و دنیای اطرافمان که وقت زندگی زیق است و مرگ بسیار نزدیک.

غافله ما متشکل بود از من و همسر و تنها پسرم به همراه ابوی و همشیره که جمعاً پنج نفر بودیم و مرکب ما هم وسیله ی نقلیه ای بود که خود یکی از عجایب خلقت در صنع این بلاد به شمار می رفت ، و در این زمان «پراید »ش می نامیدند که بسی داستانها و افسانه در موردش در  افواه مردم جاری بود.

مهیا کردن مقدمات سفر خودچنان بود که یک روز تمام را از من گرفت،هرچند که این اولین سفر سیاحتی بودولی  تا حدی پیش بینی های لازم را کردهبودم.زین جهت در ابتدا به تیمار مرکب پرداختم که در همان ابتدا چنان خرجی بر دستمگذاشت که تا حدی در تصمیم مرا سست گردانید ولی دل به دریا زده و هیچ خللی بر تصمیم وارد نکردم.