روز دوم

صبح روز ماقبل آدینه در شوال سنه اربعمائه و تسعه و ثلاثون که مطابقت داشت با تیر ماه سال هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی که هوا بی تاب گرما بود از استرآباد برفتیم و جانب تهران در پیش گرفتیم.

مسیر را از سمت طبرستان برگزیدیم ویک به یک از شهرها وقصبات آن گذر می کردیم.به دیار «ساری» که رسیدیم به یاد گذشته ام افتادم که چند صباحی در این شهر جهت کسب علم سکونت داشتم و روزگار به خوشی می گذرانیدم.به توصیه پدر به جاده فیروزکوه شدیم که به غایت زیبا بود.

در میانه راه تصمیم بر این شد که ناهار را در منطقه ای خوش آب و هوا و به دور از هیاهوی این همه شتاب تناول کنیم. در بلد «پل سپید» راهی فرعی یافتیم و آن را ادامه دادیم، چنان در کوه می پیچید که مرکب ما دیگر تاب این همه پیچش را نداشت.هرچه بالاتر می رفتیم زیبا تر ولی وهم انگیزتر می گشت و همین بر اشتیاق ما می افزود که باز هم پیش رویم.

دیگر داشتیم به کران آسمان می رسیدیم و همچون طیاره همه چیز را زیر پای خود خرد و کوچک می دیدم .در رفیع ترین نقطه کوه ،سواد دهی را از  دیار «سواد کوه»دیدیم و وقتی به آن رسیدیم چنان زیبایی اش ما را فراگرفت که کلاً از تناول غذا یادبردیم. نامش «آلاشت» بود و قریه ای بود در بالای ستیق کوه و هوایی بس خنک و دل انگیز داشت.

گشتی در آن زدیم و از دیدن زیبایی هایش لذت می بردیم که یکی از اهالی نشانی خانه ای را به ما داد و گفت تا اینجا آمدن و آن خانه را ندیدن روا نباشد و ما هم سمعاً و طاعتاً سوی آن منزل شدیم.خانه ای بود بسیار فراخ ، در دوطبقه با ایوانهایی زیبا و اتاق هایی متعدد که سقف همگی از چوب هایی بسیار سترگ مسقف گشته بود و ستونهایش همچون درختان انگار ریشه در خاک دوانیده بود.

می شد زندگی بسیار پر شوری را که در گذشته در این خانه بوده ،به راحتی حس کرد. حیاط فراخ شیب دار که در میان آن درخت بزرگی بود هنوز طنین فریادهای کودکانی که در آن می دویدند را در خود داشت، ایوان بالایی که در سایه آن درخت قرار داشت پر بود از نگاه آنهایی که از آنجا به دوردستها خیره می شدند و در فکر کارهای بزرگی بودند.

در بالای تپه ای که مشرف بر قریه بود ،گنبدی سپید رنگ دیدیم که ما رابه سوی خود فرا می خواند ، با گذر از پلکانی که نفسمان را به شماره انداخت به بالای آن رسیدیم،رصدخانه ای بود که هیچ از رصد در آن نبود ولی ما با چشمانی که به غایت باز شده بود در آن ارتفاع رصد می کردیم هرآنچه از زیبایی و وسعت و فراخی که دیدگان تاب دیدنش را داشت.

آفتاب به قوس نزولی اش رحل مکان کرده بود که تازه به یاد آوردیم به چه منظور اینجاییم و سریع در مسیر بازگشت بساط خود را در میان درختان بلندبالا گستردیم و سدجوعی مختصر کردیم و دوباره جانب تهران در پیش گرفتیم.هنوز به راه اصلی نرسیده بودیم که بهایمی که در  کنار راه بدون هیچ نگاهبانی در حال چرا بودند توجهمان را جلب کرد.آرام بودند وغرق در خودشان ،فارغ بودند از دنیای ما آدمیان ،چنان که یکی در میان راه به راحتی تمام نشسته و شاید هم خفته بود.و لی هرچه بودند پاکیزگی تن و اندامشان مثال زدنی بود ، این همه بهایم را در قریه های مختلف دیده بودم ولی هیچکدام به پاکیزگی اینان نبودند .پوست بدنشان چنان برقی می زد که انگار هر روز استحمام می کنند.به کل ،بهایم مودب و تمیزی بودند.

شب را در تهران گذراندیم و منزل مرحوم بیتوته داشتیم ، هرآنچه از بی تابی فرزندان و اطرافیان انتظار داشتیم ، چیز خاصی ندیدم و همین موجب شد در غور شوم که چقدر ما آدمیان فراموشکاریم ، هنوز چند روزی از خاکسپاری نگذشته واینجا هیچ خبری از نوحه و زاری نیست، زندگی در این شهر بزرگ چه ها که با آدمیان نکرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.