روز سوم

صبح ،گاه رفتن به مزار همه در مقابل درب خانه جمع بودند و هر کس سوی مرکب خویش روانه بود، چون گورستان این شهر چنان بعید است که رفتن و رسیدن به آن  ساعتی طول می انجامد.من هم به همراه اهل بیت سوی مرکب شدم که از دور صحنه ای دیدم که جگرم سوخت و دلم شکافت.صندوقخانه مرکب باز بود و اسباب آن بر زمین پخش گشته بود و این نشان از اتفاقی جانسوز می داد.

نزدیک شدیم و نگریستیم آنچه را سارق با صندوقخانه مرکب ما کرده بود، هرچه مفید فایده اش بود ربوده بود و هرچه نیازی نداشت به گوشه ای افکنده بود. در واقع ،گزیده برده بود کالا را.در دل دشنام بسیار به آن سارق دادم که هرآنچه برای سفر محیا کرده بودیم ربوده بود و ما مانده بودیم و تقریباً هیچ.بسیاری گرد ما جمع شدند و هرکس برای دلداری چیزی می گفت، یک می گفت خدا را شاکر باشید که مرکب را نبرده اند که اینجا بسیار اتفاق می افتد، آن دیگری می گفت مرکب مرا هم چند روز پیش همین جا به کل ربودند.

من در اوج ناراحتی و جمعیت اطرافم در اوج آسودگی ، انگار این گونه اتفاقات برایشان عادی شده و همین بیشتر مرا خشمگین می کرد که مگر این بادیه حساب و کتاب و عسس و  پاسبان ندارد؟ و چرا در میان این همه مرکب که در این جا هستند می بایست مرکب من اینچنین دچار خسران شود.

گفتند عسس خبر کنیم و پیگیر سارق شویم.در همین بین بود که یکی از درون جمعیت گفت مزار را فراموش نکنید که همین باعث شد همه شتابان بروند و ماندم تنهای تنها،آنقدر اعصابم به هم ریخته بود که قدرت تصمیم گیری نداشتم، پدر گفت صبر کنیم تا عسس آید ولی می دانستم که با آمدن عسس هم کاری از پیش نخواهد رفت به همین خاطر همه را گفتم که بر مرکب سوار شوند .

روانه گورستان شدیم تا بر مزار از دست رفته فاتحه ای نثار کنیم که  راه را  گم نمودیم و از هر که هم می جستیم، نشانی درست نمی داد.حدود دوساعت در راه بودیم  تا به مقصد رسیدیم.گورستان این شهر وادی ای بود بسیار وسیع و بی آب و علف و چنان خشک که خاکش غباری بود که برهوا می جست و همه جا را گرفته بود.کمی که بیشتر دقت کردم صحنه هایی بس موحش دیدم از این همه متوفا که در حال خاک سپاری بودند.در همان مدت اندکی که در آنجا بودیم به اندازه انگشتان دو دست  جنازه بود که تشییع و تدفین می شد و همه جا آکنده بود از غبار غم.

از آنچه بر مرکب و صندوقخانه اش گذشته بود به کلی فارغ شدم و نظاره گر مردمی بودم که چگونه عزیزشان را در دل خاک می سپارند و بعد از لختی می روند و انگار که هیچ نبوده و نیست.به یاد حکایت آن درویش افتادم که نعلین در پای نداشت و دیدگانش به شخصی افتاد که پای نداشت. شکر خدای به جا آوردم و سعی کردم از آنچه بر من گذشته بگذرم که زندگی محل گذر است.

در مسیر بازگشت از گورستان با همسفران شوری کردیم و بر آن شدیم که بدون هیچگونه صحبتی با اغیار ، عصر هنگام ،سفر را آغاز کنیم و ملزومات به سرقت رفته را به توالی در بازارهای وادی های پیش رو ابتیاع کنیم.در همین حین بود که در میانه ی یک چهارراه ماندیم ، در مقابل مرکبی که بار حمل می کرد با مرکبی که دوچرخ داشت برخوردی داشتند و سدمعبر کرده بودند. تا مسیر گشایش یافت و خواستم به حرکت درآیم که فریادی از جانب دیگر مرا به خود واداشت .با خشم بسیار نهیب زد که هان ای راکب ،توقف کن که حق حرکت نداری و مسیر بر تو مسدود است.

نگاهی انداختم ،عسسی بود  جوان که وظیفه اش سامان دادن به حرکت مرکب ها بود و چون به واقع صحیح می گفت علاوه بر اینکه به پیش نرفتم تا جایی که ممکن بود به عقب بازگشتم و چنان بر کارم اصرار ورزیدم و تا حد ممکن بازگشتم که باز با همان لحن بر من فریاد زد که،بس است دیگر ،این مقدار هم که نگفتم بازگردی. خدا را شکر در آن هوای گرم و زیر آفتاب داغ که فشار را بر اعصاب بیشتر می کند و در اوج خستگی اش لبخندی زد و من مسرور که موجبات لبخندی بر لبانش شدم.

عصر به ناگاه با اشارت پدر همه برخاستیم و در میان بهت تمامی نزدیکان همه را بدرود گفتیم و بدون بیان علت و مقصد از منزل آن مرحوم خارج شدیم .شاید گمان های بسیار بر رفتن ما بردند ولی هیچ بر ما سخت نیفتاد.

بعد از سالیان درازی که از این شهر هجرت کرده بودم ،جهت یادآوری خاطرات گذشته  از همان خیابان اصلی که از وسط شهر می گذشت گذشتم و با دیدن ابنیه و میادین و بازارها ،آنچه در  گذشته در من بود، زنده می گشت که در دوران جوانی چه گلگشتی می زدیم در این خیابانها و کتابفروشی ها و چقدر راه را پیاده می پیمودیم برای یافت مجلدی و یا دیدن داستانی.

حساب وقت و تاریکی را کردیم و جانب قزوین شدیم که نزدیکترین بلدی بود که می شد در آنجا اتراق نمود. در راه متعجبانه به اطراف می نگریستم و مانده بودم اینهمه مرکب با این همه شتاب جانب کجا می روند ؟آنقدر متعدد بودند که گاهی راه به آن فراخی به تنگ می آمد و حرکت ما متوقف می شد.ساعتی چند بدین منوال گذشت و کمی نگران شدیم که به موقع به قزوین نرسیم و جایی برای شب ماندن نیابیم.

علامت های بزرگی مسیری را نشان می داد  که «آزادراه »نامش بود. لختی اندیشیدم که این مسیر باید بهتر باشد چون آزاد است و حرکت در آن روان و می شود کمی زودتر از عشا به قزوین رسید. با  کندی بیش از حد که مجبور به آن بودیم به آن سمت گرویدیم.پلی بزرگ مقابلمان ظاهر گشت که حدس می زدم بعد از گذر از آن به آزاد راه خواهیم رسید و از این منجلاب رهایی خواهیم یافت.وقتی به بالای پل رسیدم صحنه ای بسیار عجیب در موازات افق که خورشید آن را به رنگ سرخ درآورده بود دیدم.

آزاد راه را دیدم که به نهایت در اسارت بود، قل و زنجیرهای فراوانی بر او بسته بودند و هیچ حرکتی در آن نمی دیدم. آنقدر مرکب بر دوشش سوار بودند که یارای هیچ کاری نداشت. نفسش به شماره افتاده بود. تا او را دیدم خواستم کمی او را از این همه ملال دور کنم که آه از نهادش برآمد و با گلویی پر از بغض رو به من کرد و گفت.

نگران نباش پسرم ، این همه را که اینجا می بینی بهر هیچ آمده اند و لختی جلوتر از تو جدا خواهند شد و راهی وادی شمال خواهند شد تا به خیال خود تفرجی کنند در کنار بحر خزر ،ولی نمی دانند که تا ساعت های متمادی در راهند و هیچ از سفر لذت نخواهند برد.

راستی گفتارش بعد از حدود یک فرسنگ که مسیر  به دوراهی رسید بر من حجت آمد و از آن به بعد بود که راه آزاد شد ولی همیشه گفته اند که آزادی را باید حدودی باشد و گرنه خود مخاطره ای می شود برا ی خودش. چنان از یمین و یسار با شتاب از من می گذشتند که کمی خوف بر من مستولی شد. در رساله قوانین مرکب رانی خوانده بودم که شتاب مجاز در چه حد است و من هم در همان حد در حال گذر بودم ولی نمی دانم چرا دیگران هیچ بر نوشته های این رساله اعتبار نمی کردند و با شتابی بس فراوانتر می گذشتند.

یکی از مهمترین قوانین که در آن رساله بر آن تاکید بسیار شده بود گذر از سمت یسار بود جهت گذشتن از مرکبی که در حال حرکت است، ولی نمی دانم چرا بسیاری از یمین می گذشتند در صورتی که من در میانه بودم و سرعتی برابر قانون داشتم . هرچه بود از این همه آزادی به ستوه آمدم و خسته و درمانده خود را در خیل مرکب هایی یافتم که چیزی جز رسیدن آنهم به هر قیمت برایشان معنایی نداشت.

از دور در کرانه راه ابنیه ای دیدم همچون کارونسرا بود. پیش خود گفتم لختی در این مکان بیاسیم و بعد ادامه مسیر دهم. کاروانسرا نبود و محلی بود که مرکب ها را خوراک می دادند . در کنارش هم راکبین و مسافران دمی می گرفتند در این وادی شتاب و عجله.

مرکب را خوراک لازم دادیم و خود نیز با همراهان آبی نوشیدیم و کمی از خستگی راه کاستیم. آماده حرکت بودیم که مرکبی مقابل ما توقف کرد که در آن زوجی بودند جوان به همراه کودک خردسالشان. مودبانه سلامی گفت و چیزهایی تعریف کرد که واقعیت هیچ نفهمیدم ولی در آخر دریافتم که او هم برای مرکبش خوراک نیاز دارد. بدو گفتم اینجا ابزارش نیست تا از این مایع مشتعل که خوراکی عجیب است برای این مرکب های پرشتاب برایتان استخراج کنم. لبخندی زد و گفت که چند متر آنطرف تر مخزن آن است و نیازی بر این تلاش نیست.

بر خودم خنده ام گرفت از این محملی که گفته بودم ولی هنوز هیچ نفهمیدم که چگونه او در کنار دریا از من طلب آب دارد. حیران بودم که پدر صدایم کرد و گفت که او خوراک مرکب از تو نمی جوید بلکه همیانش تهی گشته و بهای سوخت را از تو می طلبد تا به منزلش برسد. من تازه بر گفتار او فارغ آمدم و فهوای کلامش را دانستم و در حد رسیدن تا اولین منزل بهای سوختش را بپرداختم.

فقط مانده بودم که اینها چگونه آدمیانی هستند که عزم سفر می کنند ولی هیچ حساب و کتابی برای مخارجشان ندارند و چقدر اهمال کار اند که اینگونه با زن و فرزند خود را در مضیقه می اندازند. با پدر همین ها را گفتم که عتابی کرد و گفت بر حال مردم زود قضاوت ننما که شاید او را اتفاقی رخ داده و اینگونه مستاصل پی یافتن کمک است. حرف پدر به غایت صحت داشت و خود را از این قضاوت ناروا بیرون بردم.

صوت اذان مغرب از گلدسته های شهر به پاخواسته بود  که به قزوین رسیدیم.از همان ابتدا ابهت این شهر ما را گرفت ، میدانی بسیار وسیع در همان ابتدا ی شهر که در آن تمثالی از یک غافله شتر بود چشمانمان را به سمت خود برد و همانجا دانستیم که در وادی ای ورود کرده ایم که قدمت بسیار دارد و در دوران کهن مسیر جاده ابریشم بوده و چقدر کاروانها و تجار از این شهر عبور می کردند .

چون دبیر بودم و در هر شهر مکتب خانه هایی را جهت بیتوته دبیران مهیا کرده بودند با گشت و گذاری نسبتاً طولانی یکی از آنها را یافتیم و با بهایی هرچند اندک جهت گذراندن شب مکانی را در اختیار گرفتیم. مکتب خانه ای بزرگ بود که اتاق های بسیار داشت و مسافران بسیاری هم در هر کدام از اتاق ها بیتوته داشتند. بسیار شبیه همان کاروانسراها بود که  حجره حجره داشتند و مسافران شب را در آنها می گذراندن.

وسایل را البته هرآنچه مانده بود را به درون حجره آوردیم و اهل بیت غذایی بسیار ساده محیا نمودند و بعد از تناول آن آسایشی دل انگیز ما را فراگرفت. به درو دیوار که می نگریستم فقط به یاد روزهایی می افتادم که با چه شور و ذوقی  در این مکانها درس می دادم و با طالبان علم بحث و جدل می کردم و جبر می گفتم و احتمال می خواستم .

2 دیدگاه در “روز سوم”

  1. اینایی که از شما پول می خواستند توی مسیر شمال زیادند و شغل شون هم همینه عمدا زن و بچه هاشون رو با خودشون میارن ممنون از اینکه نوشتید ما راخوشحال می کنید اما از اینکه کلمات عربی به کار می برید خیلی ما رو خوش نمی آید

    1. سلام و سپاس
      در مورد آن ماشین به گمانم حق باشماست. در مورد نوع نگارش بیشتر سعی کردم به گونه سفرنامه های قدیمی باشد تا هم متفاوت باشد و شاید هم کمی جذاب.
      سپاس بیکران از اینکه دنبال می کنید و همچنین انتقاد درست بیان می فرمایید.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.