روز چهارم

صبح آدینه به شهر شدیم تا از آنچه این شهر کهن دارد به فراخور زمان و توانمان دیدن کنیم.هوا بسیار مطبوع بود و شهر خلوت و همین موجب شد در آرامشی مثال زدنی در شهر به گردش بپردازیم. ابتدا به خیابانی رفتیم که کف آن بسیار عالی با سنگ های یکسان مفروش شده بود و بسیار پاکیزه بود. نامش را جویا شدیم که یکی از رهگذران با همان لهجه زیبای قزوینی  «سپه » نامیدش و گفت این اولین خیابان در ایران است. گفته اش برایمان بسیار عجب آورد و نگاهمان به این خیابان بسیار دقیق تر شد و بعد از مدتی به حق دانستیم که واقعاً این خیابان شایسته همان است که گفته اند. در انتهای خیابان و درست مقابلمان عمارت بسیار رفیعی بود که «عالی قاپو» نام داشت و به نظر مکانی می رسید که حاکمان در سال های دور در آن بر رعیت حکم میراندند.

کمی گذشتیم و به میدانی رسیدیم که کاملاً مشجر بود و صفایش زاید الوصف و هوایش بس خنک به سبب سایه اشجار.در طرف مقابل آن عمارتی را دیدیم چشم نواز و این بار قصد کردیم تا اندرون آن را نیزسیاحت کنیم. باغی بود پر طمطراق و در میان آن عمارتی بسیار زیبا که «چهل ستون» نام داشت البته به آن کلاه فرنگی نیز گفته می شد. از اهالی آنجا در مورد عمارت پرس و جویی کردیم و یکی از آنها با فراغ بال هرآنچه می خواستیم بر ما شرح داد.

قزوین را به تاریخ مربوط به دوره ساسانیان می دانند که به دستور شاپور رونق گرفت ولی اوج شکوه و عظمتش برمی گشت به زمان صفوی که شاه اسماعیل حدود پنجاه و هفت سال این شهر را پایتخت ایران کرد. وجود بناهایی اینچنین زیبا و عظیم بیشتر مربوط به همان دوران صفوی است. این عمارت، کاخ و محل زندگی شاه عباس بوده است.

تشکری وافر کردیم و قدم به درون عمارت گذاشتیم. آنچنان زیبا بود که همه غرق در تماشا بودیم و حظی می بردیم وافر.ولی وقتی از پلکان باریک آن بالا رفتیم و وارد طبقه فوقانی شدیم چشمانمان از دیدن چیزی که می دید باور نداشت. پنجره های مشبک که با الوان گونه گون ملون بود چنان عشوه گری می کرد که نور از لابلای آنها کف زمین را نیز رنگین کرده بود.تصور اینکه در سالهای دور در این مکان زیبا شاهان می زیستند و فرمان های مختلف می دادند که بسیاری برحسب جور بر رعیت بود کمی سخت و دور از ذهن می نمود.

در باغ هم که بسیار زیبا و مرتب بود گشتی زدیم و این عمارت بسیار زیبا را که همچین نگینی در میان شهر می درخشید بدرود گفتیم و جانب مسجد جامع قزوین شدیم. حیاط بسیار فراخش نشان از عظمت دینداری مردم این وادی می داد و استواری مناره هایش بیانگر استواری این مردمان در ایمانشان بود.چنان آرامشی داشت که دوست داشتم همانجا در میان همان حیاط بمانم.

زیر اشجاری که سایه هایش را ارزانی رهگذران کرده بود دمی بیاسودیم و از دیدن این همه عظمت که با وقاری خاص قرین بود لذت بردیم.ای کاش گاه اذان بود و شور و غوغای مردم را در این مسجد شاهد بودم و از آنان در اثنای ادای دوگانه طلب دعای خیر می کردم.

دیوار به دیوار مسجد منزلی بود بس زیبا که نتوانستیم از مقابلش بدون نظر به آن گذر کنیم . صدای زیبای برگ های درخت سپیدار ما را به سمت خود خواند، حوضی در میان حیاط و گلدانهای شمعدانی دورتادورش و عمارتی که هنوز بوی زندگی می داد، همه ما را مفتون کرده بود.کنار حوض نشستم و نظاره گر این خانه شدم که چه روزگارانی داشت و چه بسیار کودکانی که دور این حوض بازی می کردند و مادربزرگشان روی سکو کنار سماور چای می ریخت و اهل خانواده شاد کنار هم بودند و همه چیز در واقعیت محض بود و زندگی با تمام مشکلاتش با شادی قرین بود، نه مانند امروز که  « گر پیش منی چو بی منی در یمنی»

از آنجا سوی گرمابه ای شدیم که یک از کهن ترین و قدیمی ترین گرمابه های قزوین بود.آن را فردی به نام امیر گونه خان قاجار به دستور شاه عباس صفوی بنا کرده بود.با پله هایی مارپیچ به سربینه که مکانیست جهت آماده شدن برای استحمام وارد شدیم. شش گوش منظمی بود که در هر شش ضلع آن حجره ای بود و حوض زیبایی در میان که در مقابل هر حجره جویی بود که آبی بس خنک در آن جاری بود.

از سربینه با عبور از مدخلی تنگ و باریک به میاندر  می رسیم که در گذشته محلی بود برای صحبت و گپ و گفت و از آنجا راهی است به گرمخانه و خزینه که در آن مردمان به طهارت جسم می پرداختند.

عمارت حمام  مانند دیگر گرمابه ها کاملاً در زیرزمین بنا گردیده بود، مصالحش هم آجر بود و ساروج ، سقف های سربینه و گرمخانه گنبدی شکل بودند که در انتها منافذی داشت برای ورود نور خورشید و روشنایی ، و من در عجب بودم که شب هنگام چگونه این مکان وسیع را با شعله های اندک روشنایی می بخشیدند. فی الحال از مکانهایی که به زیر زمین می روند دلم به تنگ می آید و زین سبب بازدیدم را سرعت بخشیدم و به بیرون گرمابه شتافتم.

در شهر در حال گذر بودیم که در مقابل بنایی که در میان راه قرار داشت و نامش «دروازه تهران قدیم »بود توقف کردیم و لختی را به دیدن این بنا گذراندیم. می گویند این دروازه در گذشته در ابتدای راه قزوین به تهران بوده ولی حال که می نگرم این دروازه در میانه شهر واقع شده و دیگر پناهی برای غافله سالاران در برابر دزدان نیست و فقط از آن یک نام به جای مانده.

آفتاب نیمروزی چنان پرحرارت می تابید که مجالی برای ماندن در زیرش را نمی داد و خلایق چه انسان و دیگر موجودات همه پناه برده بودند به زیر سایه های اشجار. ما هم جهت آسایش به دنبال درختی می گشتیم تا طعام نیم روز خود را آنجا تناول کنیم.از هر که پرسیدیم همه یک نشانی گفتند و آن امامزاده شاهزاده حسین بود.

طوافی کردیم و سلامی نثار کردیم و به طرف دیگر امامزاده رفتیم که پر بود از اشجار بلند و تناور ، به زیر یکی اتراق کردیم و نسوان همراه به بازار مقابل امامزاده رفتند تا بخشی از ملزومات را که در سرقت از دست داده بودیم تهیه کنند.من هم همراه پسر به سمت گورستان که آنطرف تر بود رفتیم.

در میان تمام انسانهایی که در زیر این آفتاب سوزان  و در دل خاک آرمیده بودند ، مزار فردی که در دلاوری سرامد مردان بود مرا به سمت خود خواند.نامش عباس بود و شهرتش بابایی و در آن زمان که میهن با دشمنان در حال نبرد بود او یکی از بزرگ فرماندهان بود که از آسمان بر دشمن می تاخت و تار و مارشان می کرد و آسمان میهن عزیزمان را تا پای جان پاس می داشت.درود بر او و دیگر سربازان وطن که جان خود را فدای حفظ میهن عزیز کردند.

در زیر اشجار که سایگانشان واقعاً مامنی بود در برابر این آفتا ب سوزان لمیده بودم و نسیم بسیار فرح بخشی هم نوازشم می کرد و داشتم به دوردستها می نگریستم و فارغ بودم از همه چیز که ناگاه صدایی مرا به خود آورد. مرد جوانی بود که به همراه بانویی که به احتمال همسرش بود  ،بعد از سلامی سریع تعدادمان را پرسید.مانده بود در این مکان آنهم در این وقت روز این جوان آمار ما را جهت چه می خواهد.تا خواستم بپرسم از کیسه ای که همراه داشت چند بسته کوچک بیرون آورد و با لبخندی گفت ، نان و پنیر و سبزی نذری است به هر تعداد که می خواهید بردارید.واقعاً صدق و صفایشان به این طعام ساده چنان مزه دلپذیری بخشیده بود که قابل وصف نیست.

دو ساعت از نیمروز بگذشته بود که به جانب زنجان به راه افتادیم.این بار از راهی رفتیم که آزاد نبود ولی بسیار آرام و دلگشا بود،در اطراف راه تاکستان های بسیاری بود که همه در چنان نظمی به صف ایستاده بودند که انسان را به یاد قشون می انداخت. کمی که بیشتر دقت کردم دیدم که هنوز غوره دارند و چه بسیار زمان که مویز شوند.

راه صراط المستقیم بود و هموار و  در اطراف تا چشم کار می کرد مزارع  بودند و باغات و تاکستان، حدود سه ساعت در راه بودیم که وارد دشتی فراخ شدیم، چشمانمان در  این دشت وسیع گلگشت می کرد که ناگاه بنایی بسیار سترگ در میانه این دشت خودنمایی کرد.از فاصله ای بعید که اینگونه به نظر می رسید ،در نزدیکی چگونه خواهد بود؟ همچون دری گرانبها در میان الوان دشت می درخشید. عزم مان را جزم کردیم و سویش روانه شدیم.

هرچه نزدیک تر می شدیم عظیم تر می شد و وقتی به مقابلش رسیدیم عظمتش هوش از سرمان ببرد.قبل از ورود به این بنای بسیار زیبا که «گنبد سلطانیه» نام داشت به همراهان گفتم که سیاحت این بنا با این وسعت قوتی خواهد در حد رستم ،پس در زیر یکی از این درختان اتراقی کوتاه کنیم و چای و نانی تناول کنیم تا همتی داشته باشیم که تمامش را بتوانیم سیاحت کنیم.در همین حین نگاهی به نقشه انداختم و دریافتم که این گنبد در پنج فرسخی شرق زنجان واقع است ، پس راهی تا زنجان نمانده و می شود با فراغ بال در این عمارت به گشت و گذار پرداخت.

موافقت شد و چاشتی را در جوار این گنبد زیبا تناول کردیم و به سمت درب اصلی به راه افتادیم.وقتی به مقابل در رسیدیم از فضای تاریک درون که چیزی قابل مشاهده نبود نسیم خنکی وزید که حالمان را بسیار خوب کرد و انرژی بسیار به ما داد و وقتی داخل شدیم و به گنبد از درون نگریستیم واقعاً کلاه از سرمان افتاد و در بهت بودیم که چگونه در سالیان دور اینگونه و با این زیبایی و عظمت بنا ها را می ساختند و امروزه با این همه امکانات هیچ نمی سازند؟

درون عمارت پر بود از میله های فلزی که در هم کلاف شده بودند و فکر می کردم جهت حفظ و استحکام بناست ولی با توضیح یکی از دربانان دانستم که جهت مرمت بناست و حدود نیم قرن است که برپاست، باز هم تاملی کردم و اندیشیدم که پنجاه سال است که نتوانسته اند این بنا را به طور کامل مرمت کنند ولی خود بنا که در بین سنه ۷۰۲ تا ۷۱۲ هجری قمری به دستور سلطان محمد خدابنده (الجایتو) در سلطانیه که پایتخت آن زمان ایلخانان بوده است در مدت ده سال ساخته شده است.

بعد از حظ بسیاری که از دیدن تالار اصلی بردیم، به تربت خانه وارد شدیم و در نبشته ای که به دیوار نصب کرده بودند خواندیم که،اصل بنا را الجایتو برای انتقال پیکر پاک حضرت علی (ع) به سلطانیه ساخته بود و بعد از مواجهه با مخالفت علمای نجف و ناامیدی از انجام این کار مقداری از خاک مرقد مطهر ایشان را به سلطانیه منتقل کرده و در ساخت این قسمت از آن استفاده شده است و به همین علت آن را تربت خانه می گویند.

سردابه مکانی بود به واقع سرد که با چندین پله به زیر ساختمان می رفت .می گفتند که اینجا محل دفن الجایتو بوده است ولی یکی دیگر از نگاهبانان گفت که شایع شده بود که سلطان محمد خدابنده در اواخر عمر دوباره از اسلام روی گردانیده و طبق همان رسوم مغولان جنازه اش در کوه های اطراف در محلی نامعلوم دفن شده است و این خصلت تاریخ است که در بسیاری موارد افسانه ها نیز در آن نفوذ می کنند.

از راه پله ای که تا کنون به چشم ندیده بودم به طبقه فوقانی رفتیم، آنقدر در تودرتوی پله ها چرخیدیم که وقتی به بالا رسیدیم گنبد بر دور سرمان می چرخید.ایوانها با راهروهایی به هم متصل می شد و وقتی همه را دایره وار گذر کردیم شکل حاصل به احصاء من هشت تا بود  به قاعده یک هشت ضلعی منتظم و همانجا به خاطر سپردم که زین پس در مکتب خانه در درس اشکال منتظم این بنا را هم به عنوان مثال بیاورم.

در طرف دیگر با راه پله ای دیگر که بسیار تاریک بود و همچون قبلی پیچ در پیچ به پایین آمدیم که این بار برای همراهانم کمی دشوار آمد و با کمک توانستند از این دالان مخوف و تار به سلامت عبور کنند.وقتی به پایین رسیدیم خود را بیرون از بنا دیدیم و کمی افسوس خوردیم که ای کاش لختی بیشتر درون بنا بودیم و می دیدیم این همه عظمت که یکجا جمع گشته اند.

از بیرون وقتی مناره ها را نیز شمردم باز به عدد هشت رسیدم و این استفاده از عدد هشت برایم مسئله شد، هر که را یافتم و علت را جویا شدم هیچ نمی دانستند و خود نیز عاجز بودم، می دانستم که عدد هفت بسیار مقدس است در بین بسیاری از ادیان ولی عدد هشت مجاز از چیست؟با همین سوال از این گنبد لاجوردی بسیار زیبا وداع کردیم و به سمت زنجان به راه افتادیم.

برای بیتوته به مکتب خانه رفتیم و  وقتی متصدی آن با لسان شیرین آذری تکلم کرد ،روح و روانم را جلا داد و بعد از مدتهای مدیدی که از اصل خویش به دور بودم حال به سرزمینی وارد شده بودم که همه به زبان مادری ام سخن می گفتند و این مرا بسیار خشنود ساخت.

مشکلی که داشتم این بود که من فقط در زمان طفولیت در بین آنها بوده ام و از زمانی که چیزی فهمیده ام در وادی استرآباد زیست کرده ام و تمامی گفتار و شنیدارهایم به زبان فارسی بوده است ،حال چگونه می توانم به زبان ترکی تکلم کنم.دل را به دریا زدم و شروع کردم به صحبت و بسیار متعجب شدم که هنوز چقدر از این زبان شیرین را به یاد دارم و در نهادم همچنان هست. دست و پا شکسته منظور را رساندم و خدا را شکر این اولین ارتباط بسیار خوب افتاد و امیدوار شدم در ادامه بیشتر و بیشتر در این وادی پیشرفت کنم.

گفته بودند که زنجان را مکانی است بس شگرف به نام «رخشویخانه»، به زحمت آن را یافتیم و به دیدنش شتافتیم.بنایی بود مستطیل شکل که در آن با فاصله حدود یک متر از دیوارها جوی آبی در جریان بود، از نامش دریافتیم که مکانی است برای شست و شوی البسه ، از راهنمای بنا خواستیم کمی بر ما روشن نماید که به چه منظور این بنا ساخته شده است، گفت: در سنه هزار و سیصد و بیست هجری شمسی رئیس بلدیه ی آن زمان وقتی در گذر از کنار رودخانه و نهر های اطراف شهر می دید که زنان در هوایی سرد و با چه مشقتی در حال شست و شوی البسه هستند دستور داد تا مکانی را برای آنها تعبیه کنند تا از این سرمای زمهریر در امان باشند.

این بنا توسط بانوان اداره می شده و هیچ مردی حق دخول نداشته است، دارای دوبخش است که یکی شاه نشین نام دارد که محل استقرار رئیس رختشویخانه بوده و آنجا کاملاً بر محل شست و شو و تالار اصلی مسلط و در انتهای بخش رختشویخانه هم فضایی بود مربع شکل که برای محل بازی کودکانی که به همراه مادرشان آمده بودند محیا شده بود.احسنتی به این رئیس بلدیه گفتم که ناراحتی جمعیت نسوان بلدش را در زمستان نتابید و این گونه در پشت حمایت از آنان برخواست و در دل آرزو کردم که ای کاش امرای امروز هم اینگونه به فکر رعیت های خویش بودند. که ما کاری اینچنین سترگ و بی مانند از آنها نمی خواهیم فقط کمی به حال ما بیاندیشند برایمان کفایت است.

در گوشه ی این رختشویخانه پیری را دیدم درویش مسلک در سکوت خاصی در حال دوختن چارق بود، اطرافش هم پر بود از هنر دستش که در عین سادگی و بی آلایشی لبریز بود از هنر و زیبایی . چنان آرام سوزن می زد که انگار چرم  مومی بود در دستانش تا شکل بگیرد.نزدیک شدم و سلامی کردم و با صدایی به همان آرامی خودش جواب گرمی داد.کمی در باب هنرش گفت و  گو کردیم و دریافتم که در کارش خبره است و همچنین اطلاعات بسیاری هم از تاریخ دارد. همان عدد هشت که در گنبد سلطانیه برایم سوال بود پیش چشمم آمد و بدون درنگ از او علت را جویا شدم. با فراصتی مثال زدنی گفت: عدد هشت برگرفته از هشت در بهشت است که به ابواب البر معروف است و در گذشته بسیار بر آن معتقد بودند. سپاس بسیار گفتم و با آنچه بسیار دوست داشتم در کنارش باشم به خاطر زیق وقت بدرودش گفتم .

2 دیدگاه در “روز چهارم”

    1. سلام و سپاس
      بزرگواری می فرمایید و این بنده حقیر را شرمسار می سازید.
      انشالله اگر عمری باقی بود تا روز پانزدهم پیش خواهم رفت.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 + 3 =