روز پنجم

شب را در هوایی بسیار خنک و دل انگیز سپری کردیم و بامداد که هوا سرخ فام گشته بود  و آغاز روزی دیگر را نوید می داد، جهت مهیا ساختن صبحانه به نانوایی نزدیک مکتب خانه رفتم و همانطور که در صف منتظر بودم چیزی دیدم که همچون آن هیچ جا ندیده بودم. کتابخانه ای پر از کتب مختلف در نانوایی بود که هر که می آمد و می خواست در انتظار نوبتش بماند کتابی را اخذ می کرد و دمی چند از خواندن صفحات آن متلذذ می شد ، متحیر مانده بودم که در این کشور که مردمانش هیچ رغبتی به خواندن کتاب ندارند و کتابخانه های با عظمتش تهی از خلایق است این نانوایی چگونه اینچنین کار شگرفی جهت اعتلای فرهنگ خلایق کرده است..

پیش رفتم و کتب را بررسی کردم و، از پیرمرد و دریا  همینگوی بود تا مسافرکوچولو اگزوپری، لبان خود می گزیدم که اینها اینجا چه می کنند و چقدر مردمان این وادی با کتاب انس دارند و این نشان از عجایبی می داد که کنهش برایم من حقیر نا معلوم بود.

از صاحب نانوایی خواستم تا مرا  کمی از این بهت بیرون آورده و بیان کند که چه طور به فکر این کار افتاده است. لبخندی زد و گفت که از کودکی خود بسیار مشتاق کتاب بوده است و همچنان مانوس است با  همان یار دیرینه اش.می گفت همینکه در بین این همه رهگذران یکی جَلد این مجلدات شد و چند صفحه ای ورق زند مرا کفایت است و همین حرف نشان از بزرگی روحش می داد.پرسیدم خود چه می خوانی ؟ گفت مدتی است در مثنوی غور کرده ام و در بیکرانیی دریای معانی اش دست و پا می زنم و چقدر خوش است این دست و پازدن.

وقتی دو عدد نان سنگک را به من داد و بهایش را دادم از من با همان زبان زیبای آذری تشکر کرد و برکت نثارم کرد و من هم با اشتیاق فراوان به آذری سپاس گفتم و بدرود . در خود اندیشیدم که چقدر انسانهایی فرهیخته هستند که در ظاهر هیچ نشانی ندارند و فقط باید پای صحبتشان نشست و حظی وافر برد از معلوماتشان.و وااسفاها که اینان چقدر کمند و آنان که هیچ ندارند چقدر بسیار.

از گذشتگان شنیده بودم که می گفتند سحر خیز باش تا کامروا شوی و همان داستان نانوایی مرا به این نتیجه رساند که واقعاً کامروایی دارد این صبح دل انگیز ، ولی وقتی به بازار زنجان رفتیم هیچ نشانی از این کامروایی نبود. بخش اعظمی از مغازه ها هنوز بسته بودند و سکوت خاصی در این بازار بزرگ و زیبا حکم فرما بود، علت را جویا شدیم و گفتند که ساعت ده به بعد دکان داران می آیند و ما هنوز یک ساعتی تا ده  فرصت داشتیم. بانوان همراه کمی غر زدند و قرار شد شهر را گشتی بزنیم تا زمان موعود فرا رسد.

زنجان را شهری دیدم بسیار فراخ  و دارای میدان هایی بسیار زیبا، میدان مرکزی شهر به چشمم بسیار آشنا آمد و انگار بسیار آن را دیده بودم، در فکر بودم که پدر گفت این همانجا ست که در روز عاشورا با جمعیت بسیار و نظم خاصی عزاداری می کنند و آنجا بود که دانستم ،زنجان  شهر شور و شعور حسینی است.

به بازار مراجعت نموده و  بسیار گشتیم و از الوان گوناگون اجناس و مواد خوراکی دیدگانمان بسی لذت برد و در اواخر به خاطر بزرگی و وسعتش دیگر خسته شدیم و قرار به خروج از بازار گذاشتیم ، مانند چند روز گذشته در بازار فقط به ابتیاع ملزوماتی که به سرقت رفته بود پرداختیم و هیچ کالایی به عنوان سوغات و رهاورد نگرفتیم.

زنجان را به مقصد میانه ترک کردیم  و  وارد راهی شدیم که از همان ابتدا زیبایی هایش خودنمایی می کرد، کمی جلوتر که رفتیم مسیر ماشین دودی در کنار راه مشخص شد و همین موجب شد که به یاد دوران کودکی بیافتم که تمام سفرهایمان با این مار دراز خوش خط خال بود که در میان کوه ها و از میان دره ها می لولید و به پیش می رفت.

بعد از حدود سه ساعت به نزدیکی های میانه رسیدیم و بعد از گذر پلی که خودش می توانست جزو ابنیه تاریخی باشد ، نهر کنار راه توجهمان را جلب کرد، سر مرکب را کج کردم و در میان راهی بس پر فراز نشیب افتادم و هرچه بود با تحمل صعب العبور بودن به کنار نهر رسیدیم.

هرچه با خود کلنجار رفتم نتوانستم کودک درونم را قانع کنم و پای افزار به در کردم و به درون آب شتافتم.به غایت خنک بود و فرح انگیز ، آنقدر از محاسنش گفتم که دیگر همراهان نیز همچون من با پای برهنه به آب زدند و لحظات خود را فرح بخش نمودند.

این رودخانه که قزل اوزن نام داشت در دامنه شرقی قافلانکوه بود و بستری بسیار عریض ولی کم عق دارد، به طوری که ارتفاع آب کمی بالاتر از مچ پا می باشد، کف آن پر بود از سنگ ریزه هایی که سالیان دراز با آب سیقل داده شده بودند و شکل ها و الوان متنوع و زیبایی داشتند، خنکی آب و زیبایی مناظر درون رودخانه و کوه های سر به فلک کشیده اطراف چنان ما را غرق در خود کرده بود که ادامه سفر را از یاد برده بودیم و اگر نهیب پدر نبود ساعت ها در آنجا می ماندیم.

وقتی به میانه رسیدیم نیمروز بود و گاه ناهار ، شهر را به دنبال آذوقه زیر پا گذاشتیم و در نهایت توانستیم آنچه را می خواستیم بیابیم، به کنار شهر رفتیم که تپه ای بود محل تفرج خلایق ولی هیچ کس نبود و در زیر درختان آنجا بساط استراحت به پا کردیم، هوا بسیار گرم بود و حتی نسیمی هم برگ درختان را به جنبش در نمی آورد  ولی آنچه درون مرا به جنبش درآورد زباله هایی بود که به وفور در اطراف می دیدیم و مانده بودم که چرا مردمان این بادیه اینگونه با محیط زندگی خود به نبرد می پردازند.

تا زمانی که طعام آماده شود با پدر در این مورد کمی گپ و گفت کردیم و او هم از این همه زباله رها شده می نالید و برایش جای بسیار سوال بود که در گذشته مردمان اینگونه نبوده اند و از زمان جوانی اش تعریف می کرد که بسیاری از مکان ها بسی پاکیزه تر از امروز بود و من همچنان در خود فرو می رفتم که زمان به پیش است و ما به پس و چرا؟جمله آخر پدر نیز بسیار دردناک بود که می گفت در سفرهایی که به اقصی نقاط این کشور داشته زین مناظر بسیار دیده و بسیار افسوس خورده.

عزیمت به مراغه را جهت بیتوته در آنجا هدف قرار دادیم و وسایل را جمع کردیم و رحل اقامت گزیدیم ولی هر آنچه در شهر می گشتیم تا را خروج به سمت مراغه را بیابیم همچون دایره دور خود می چرخیدیم.بیشتر مسیرهای میانه را یک طرفه یافتیم و همین موجبات گمراهی ما شد، در نهایت از یکی از رهگذران راه خروج از شهر را پرسیدیم که با عتاب به ما پاسخ گفت اینجا چه می کنید که درست در خلاف مسیر آنچه است که می خواهید. عذر تقصیر خواستیم و راهنمایی طلبیدیم ، با آن عصبانیت که با ما برخورد کرد منتظر جواب و مسیری دقیق بودیم ولی او هم رفت و بقال محل را آورد تا او مسیر را به ما گوید. و او هم آنقدر چپ و راست گفت که فکر کنم خودش هم در مسیرش گم می شد.

با جهدی فراگیر از میانه خروج یافتیم و به سمت بادیه ای به نام قره چمن به راه افتادیم، هرچقدر در بلد میانه سردرگمی داشتیم در مسیر حیرت از زیبایی بود که ما را در خود غرق می کرد، در قره چمن راهی فرعی بود که به سمت مراغه می رفت، در کنار همین سه راهی مسجد کوچکی بود و در کنار آن مسجد چند مغازه که پدر  به یکی از آنها رفت و بعد از مدتی با فطیر بازگشت، این فطیرهای لذیذ پدر را به دوران کودکی اش برد  و به یاد مادرش افتاد که چه بسیار از این فطیرها می پخت ، قطعه های فطیر را در دهان می گذاشت و چشمانش در افق محو می شد و مدتی به همین گونه در سکوت گذشت.

راهی که در پیش رو داشتیم به هشترود می رفت و از آنجا به مراغه می رسید، هرچه چشم کار می کرد مزارع بود و کشت و زرع ، وقتی به بالای تپه ای رسیدیم و چشم انداز گسترده اطراف را شاهد بودیم همه در وسعت این همه مزارع در عجب ماندیم .همیشه فکر می کردم استرآباد قطب فلاحت این سرزمین است ولی با دیدن این مناطق فهمیدم هستند جاهایی که کم از استرآباد ندارند.

رنگارنگی زمین های اطراف که نشان از کشت محصولات گوناگون می داد و همچنین تک درخت هایی که در میان این همه رنگ خودنمایی می کرد با آبی زیبای آسمان چنان مناظر بدیع و دلفریبی ساخته بود که همه در سکوت فقط نظاره گر بودیم، هوای بسیار خوب هم مزید بر علت شده بود و با تمام حواس در حال بردن حظی وافر بودیم.

به هشترود رسیدیم که بلدی بود در سراشیبی، میدان مرکزی اش درست در وسط دره بود و دو راه شمالی و جنوبی آن در دو طرف دره ، با همان شیبی که به شهر وارد می شدی می بایست همان شیب را سربالا برای خروج از شهر طی کنی،وقتی به میدان مرکزی رسیدیم تابلویی در سمت راستمان  همه را انگشت به دهان کرد، بر روی آن نبشته بود بقعه بایزید بسطامی.

چندین بار خود به بسطام و مزار بایزید رفته بودم و حتم داشتم که این بزرگوار در دیار شاهرود بوده ولی این نام در این بخش از کشور  چه ارتباطی می توانست داشته باشد، از چند نفر پرس وجو کردیم که هیچ نمی دانستند ، کمی به سمتش رفتیم و وقتی از شهر خارج شدیم از پیرمردی راه و مسافتش را جویا شدیم، با صدای نحیفی توضیح داد که اینجا به خاطر قرار گرفتن بین شرق صوفی پرور و غرب تمدن اسلامی محل ممر بزرگان صوفی بوده است و شاید این نام گذاری به خاطر شخصیت آن بزرگوار انجام شده است که چند صباحی را در این دیار گذرانده است.

مسیر را کمی سخت توصیف کرد ،درست است که حدود سه فرسخی بود ولی باید از آزاد راه می گذشتیم که خود آن کاری بود شاق چون آزادراه محلی برای دور زدن ندارد و باید فرسنگ ها رفت تا از آن خارج شد. به توصیه این پیر از ادامه مسیر منصرف گشتیم و به همان میدان مرکزی شهر بازگشتیم.ولی باز در مقابل میدان علامتی ما را به سمت خود خواند، قلعه ضحاک

آفتاب تا غروب فاصله نسبتاً بعیدی داشت و این نوید را می داد که هنوز وقت هست، از پیرمردی که در کنار خیابان با جرعه ای آب رفع عطش می کرد در مورد راه پرسیدیم و او هم با لبخندی بسیار ملیح ابتدا آبی تعارف کرد و سپس گفت حدود یک فرسنگ راه است و زیاد دور نیست، توصیه می کنم حتماً بروید و ببینید ولی پیاده نروید که سخت و دشوار است. مانده بودم او که ما را سوار بر مرکب می دید چگونه گفت که پیاده نروید.

به راه افتادیم و حدود یک فرسنگ رفته بودیم و هنوز خبری از راه فرعی ای که در پشت انبارهای آرد می بایست باشد ، نبود. فکر کنم معیار سنجش فرسنگ در این بلاد با بلاد ما متفاوت است. به قصبه ای رسیدیم و از جوانی که پشت بر مرکب دو چرخ مهارت خود را در هدایت آن روی یک چرخ به رخ دیگران می کشید مسیر را جویا شدیم و او هم گفت بسیار نزدیک است و همین ما را بیشتر نگران ساخت که شاید مسافت بعید است و اینان اینگونه قصد مزاح با ما دارند.

عاقبت به راه فرعی رسیدیم و وارد آن شدیم.از همان ابتدا ،زیبایی مسیر  ما را شگفت زده کرد، راهی باریک که درست از میان مزارع گندم که به غایت بلند و زرد شده بودند می گذشت . با بالای تپه که رسیدیم منظره مقابل از هرآنچه دیده بودیم زیبا تر بود، دشتی فراخ که قطعه قطعه شده بود و هر کدام رنگی خاص خود داشت .زرد و خاکستری و سبز و حتی قرمز.در دوردست ها هم کوه های صخره ای دیده می شد که حدس زدیم قلعه باید در همان حوالی باشد.

راه در میان مزارع پربار که هر کدام محصولی متفاوت داشت پیچ می خورد و بالا و پایین می رفت و ما را در پشت خود در این سرزمین پر بار به گشت و گذار می برد. محو بودیم در این همه زیبایی و طراوت ، گرمای هوا و آفتاب سوزان که همیشه ما را به زحمت می انداخت را به باد فراموشی سپرده بودیم و فقط در دریای بیکران طبیعت غرق بودیم.

به همان کوه های صخره ای رسیدیم و بعد از گذر چند پیچ ناگهان راه به پایان رسید ، چنین چیزی را تا کنون تجربه نکرده بودم که راه هم در جایی تمام شود، تصور من از راه خطی بود که بی انتها باشد و به مکان هایی متصل شود ولی این بار این راه ، راه به جایی نبرد، مایوس از مرکب پیاده گشتیم و چند متری را که پشت پیچی به صورت خاکی بود طی کردیم تا بفهمیم در نهایت این کنکاش چه نتیجه ای در بر خواهد داشت.

پشت پیچ که رسیدیم خشکمان زد و قادر به ادامه مسیر نبودیم، نه اینکه راه نباشد و نه به خاطر ترس از اتفاقی مهیب، صحنه ای وهم انگیز را مقابل دیدگان خود نظاره گر بودیم که هیچ چیز را یارای وصف آن نیست، دره ای به غایت عمیق که در انتهای آن رودخانه ای به نهایت زیبا و آنطرف هم دیواره ای که همچون لبه شمشیر برنده و در لبه این پرتگاه مخوف قلعه ای بسیار باشکوه.

در حسرت دو چیز آه از نهادم برخواست و روی تخته سنگی نشستم و فقط نظاره می کردم این قاب زیبا را که به جرات تا کنون این دیدگانم تجربه دیدنش را نداشت. یکی حسرت دوربین که اینجا به کمک آن می توانستم بخشی هرچند اندک از این همه زیبایی را ثبت کنم و افسوس که سارق ان را ربوده بود و دوم اینکه مقدمات محیا نیست تا این دره شگرف را عبور کنم و خود را به قلعه برسانم.

از پدر که در کوه پیمایی و کوهنوردی ید طولایی داشت پرسیدم برای گذر از  این دره و رسیدن به قلعه چقدر زمان لازم است و او گفت حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم ، و هرچه حساب کردم برای رفتن و دیدن و لذت بردن و بازگشتن وقتی نبود . با دلی پر از اندوه فقط به این منظره زیبا می نگریستم و در درون می گریستم که چگونه باید این همه زیبایی را ترک گویم .

این همه زیبایی و نرفتن به کنه آن و فقط قناعت کردن به دیدن از دور در دلم ماند و با باری سنگین از نرفتن مسیر بازگشت را در پیش گرفتیم.وقتی به هشترود رسیدیم و من فاصله را محاسبه کردم از سه فرسنگ هم بیشتر بود ولی رفتن و دیدنش به غایت ارزشمند بود، همانجا با همسفران عهد بربستیم که در تابستان سنه آتی  حتماً به هشترود آمده و شب را بیتوته کنیم و صبح علی الطلوع به سمت قلعه بشتابیم و تا غروب تمام زوایای آن را مورد کنکاش قرار دهیم.

آفتاب دیگر یارای تابیدن نداشت و در حال خروج از پهنه بیکران آسمان بود که به مراغه وارد شدیم.آنقدر خسته بودیم که فقط به دنبال مکتب خانه برای بیتوته بودیم و بعد از اینکه آن را یافتیم هیچ توانی در ما باقی نمانده بود که شب را به  گشت و گذار در شهر سپری کنیم، سور و سات شام که املت بود یه طرفه العینی مهیا شد و بعد از تناول طعام هرکسی در گوشه ای در خود خزید و خوابید.

در این بین فقط کسی که نبود نیما فرزندم بود که صدایش از حیاط مکتبخانه به گوش می رسید. بیرون رفتم تا ببینم این کودک چه می کند و او را در حال بازی با دو کودک دیگر دیدم که در نهایت شور شعف به دنبال توپی می دویدند و غریو بر سر هم می کشیدند . مانده بودم این  بچه از صبح تا به حال که ما در راه بودیم همه کار کرد و هرچه تحرک به یاد داشت از خود بروز داد و چگونه هنوز یارای بازی دارد و ما اینچنین توانمان به نقطه صفر نزدیک می شد.

در همین حین پدر آن کودکان به کنارم آمد و سلام و علیکی کرد و صحبت آغاز نمود.اهل  دیار بوشهر بود و  خونگرمی و مهربانی در صحبت هایش فوران می نمود. آنقدر زیبا با آن لهجه ی دلنشین بوشهری صحبت می کرد که فقط دوست داشتم شنونده باشم و حظ ببرم از این همه مهر و محبت و صفا.او هم دبیر بود و در مکتب خانه همت می کرد تا بار جهل را از دوش خلایق بردارد و  او هم از سختی این کار می گفت و تا حدی غیرممکن بودنش در این روزگار.

آنقدر او زیبا صحبت می کرد که تمام خستگی هایم را فراموش کردم و مدتی نسبتاً طولانی با هم گپ زدیم و از هر دری سخن گفتیم. هوای بسیار خنک که در این روزهای سال در کمتر جایی می شد یافت نیز مزید بر علت شده بود که حالمان بسیار خوب باشد، او از گرمای بسیار شهرش می گفت و من هم از نم بسیار شهرم می گفتم که همیشه در این روزها خیس عرق هستیم و آفتاب و سایه هم فرقی نمی کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

86 + = 87