روز ششم

صبح بعد از صرف چاشت در ابتدا به رصد خانه مراغه  شدیم که بر بالای تپه ای مشرف به شهر بنا گشته بود.گنبدی دیدیم سپید رنگ و مشبک ،از بیرون ابهتی داشت ولی  وقتی درون آن شدیم فقط یک سری مجرا  مانند جوی آب که همه با آجرهای یکسان ساخته شده بودند و سکوهایی که فکر کنم محل نشستن و تدبر دانشمندان آن زمان بود یافتیم و این آن چیزی نبود که در ذهن از رصدخانه مراغه تصور داشتم. درون این گنبد باید بسیار آهسته با هم حرف می زدیم ، چون این گنبد دوار  صدا را بسیار می پیچانید و چندین بار آن را تکرار می کرد.

در محوطه بیرونی هم چیز خاصی نبود و فقط سنگ نبشته ای بود که با خواندن آن دانستم که تقریباً از اصل بنای رصد خانه که به سفارش خواجه نصیر الدین طوسی و به فرمان هولاکوخان مغول ساخته شده است به خاطر زلزله های سهمگین و همچنین بی مبالاتی حکام در نگهداری و ترمیم ، چیزی نمانده و همین بخش که زیر گنبد قرار دارد از برج اصلی به جای مانده است.

کمی پایین تر از تپه رصد خانه ،مکانهایی را دیدیم همچون غارهایی که در کوه های صخره ای وجود دارد. وقتی وارد آنها شدیم حدس زدیم که این دهلیزها توسط انسان حفر شده است و شاید هم مکان هایی بوده برای استراحت کارگران ساختمان رصدخانه و شاید هم محلی بوده جهت برگزاری مجمع ها و همایش های دانشمندان آن زمان.هرچه بود در حد خود عظمتی داشت ولی گذر زمان و بی مبالاتی ما انسانها تقریباً آن را به مخروبه هایی بدل کرده بود.

در راه بازگشت از رصد خانه متوجه موزه مراغه شدیم که بیشتر آثار آن مربوط به دوره ایلخانیان بود، از ظروف سفالین گرفته تا سکه و سلاح های رزم ،نشان از قدمت بسیار این شهر می داد که در دورانی مرکز حکومت ایلخانان مغول بوده و واقعاً اعجاب آور است که مغولان تا به کجا پیش آمده بودند و چنین شهرهایی را مرکز حکومت خود قرار داده بودند.در بیرون موزه هم مقبره شاعری بود به نام اوحدی مراغه ای که بنای آن در عین سادگی بسیار زیبا و پر صلابت بود.

وقتی دوباره به شهر بازگشتیم مرکب را در گوشه ای متوقف کردم و پدر را مامور کردیم تا فردی را بیابد و از او نشانی مکان های دیدنی شهر را جویا شود. او هم رفت و فردی هم سن و سالش را یافت و با او شروع به صحبت کرد، طولانی شد صحبتشان و همچنین خنده های مابین حرف هایشان برای ما که در آن طرف خیابان در مرکب نشسته بودیم جای تعجب بسیار داشت. در نهایت که حرفشان تمام شد آن پیرمرد همراه پدر به کنار مرکب آمد و با لبخندی به زبان شیرین آذری گفت بیشتر مواظب ابوی باشید که دری است گرانبها و ما هم گفته ایشان را تصدیق نمودیم. همچنین گفت که به جنوب مراغه و قصبات آنجا شوید که بسیار با صفاست و میوه بسیار دارد .از میوه ها بچینید و تناول کنید که بسیار قوت دارد، خجالت نکشید و حتماً این مهم را انجام دهید.

گفته های آن پیرمرد را اجابت کردیم و سمت جنوب را در پیش گرفتیم.در مسیر درختان تنومند و پربار که شهر را احاطه کرده بود کاملاً معنی «شهر باغ »را برایمان تداعی کرد.بعد از حدود یک فرسنگ به دهاتی بسیار با صفا رسیدیم که کاملاً با گفته های آن پیرمرد همخوانی داشت.در گذر از ده چشمانمان عجایبی دید در این وادی ، در کوچه های ده و راه اصلی که بسیار هم پر تردد بود در مقابل هر خانه درخت آلبالویی بود چنان پربار که کمر دو تا کرده بود از اینهمه بار و ثمره.

تا چشم کار می کرد همه جا پر بود از وفور میوه های روی درختان ، از ده خارج شدیم و تا جایی که راه بود رفتیم و لذت بردیم از دیدن اینهمه باغ های پردرخت و پربار در میان کوه ها و تپه ها.در مسیر بازگشت نتوانستیم جلوی کنجکاوی خود را بگیریم و  با دق البابی وارد یکی از این خانه های ده شدیم. زنی که در میانه ی حیاط در حال شستن البسه بود با رویی گشاده پذیرای ما شد،از او پرسیدم که چگونه در این قصبه این مقدار درخت پربار در راه و بیرون خانه و باغ است و با این همه کسی دست نمی زند، مگر می شود در خیابان چیزی مفید باشد و هیچکس را با آن کاری نباشد.

لبخندی زد و گفت در این بلاد هرکسی در مقابل بیتش درختی دارد و چون همه در مقابل بیتشان دارند پس همه دارند و فردی نیست که ندار باشد و همین موجب این است که شما درختان را اینقدر پربار می بینید.گفتم رهگذران چه؟آنها چرا نمی برند، باز لبخندی زد و گفت شما هم رهگذرید چرا نبردید ؟ مانده بودم که چه جواب دهم که کیسه ی کوچکی آورد و گفت بروید هرچه قدر دوست دارید بچینید و بشویید و بخورید، من در سپاس از این همه بزرگواریش قاصر بودم.

مقداری چیدیدم و در حال خداحافظی بودیم که با عتاب صدایمان کرد و گفت شرم نمی کنید. همین قدر گرفتید. اینها یک مشت هم نمی شود، لبخندی زدم و گفتم کفایت می کند، کیسه را گرفت و مقدار متنابهی به آن افزود و سپس بدرقه مان کرد. در خود می اندیشیدم که چرا در دیار ما اینگونه نیست و درختان در امان نیستند و حتی باغ ها در میان حصارها هستند و نگاهبان دارند، در دنیای چراهای ذهنم غوطه می خوردم که با صدای عیال به خود آمدم . چند تایی از آن آلبالوها را به من داد و وقتی میل کردم واقعاً به حرف آن پیرمرد رسیدم که چه بسیار قوت دارد.

وقتی به شهر بازگشتیم آفتاب درست در میانه آسمان بود و صدای اذان ظهر از گلدسته های مسجد به گوش می رسید، زیق وقت و نبود امکانات که در مکتب گذاشته بودیم ما را به این داشت که ناهار را در بیرون صرف کنیم . در میان بحث همراهان که چه تناول کنیم به رودخانه ای بس عریض که تقریباً در وسط شهر بود رسیدیم و این رودخانه آنچنان زیبا بود که ناهار از یادمان برفت.

در کناری مرکب را متوقف کردم و همه پیاده به کنار رود شتافتیم. نامش را یکی از دکان داران «صوفی چای »گفت .در بوستانی که در کنار رودخانه بود در حال تفرج بودیم که به گنبد غفاریه برخوردیم. البته نامش با خودش زیاد مطابق نبود ، چون گنبدی در کار نبود و چهارگوش بود، ولی در کنار رود و درختان سر به فلک کشیده بسیار زیبا رخ می نمود.

همراهان که خستگی را می شد در چهره شان دید در زیر درختان  نشسته بودند و داشتن کمی خستگی از تن به در می کردند که عیال مرا به پیش خود خواند و گفت دیگر مجالی نیست و همه گرسنه اند ، چاره ای بیاندیش که دیگر تاب این شرایط در ما نیست.هرچه چشم چرخواندم هیچ غذاخوری ندیدم و تا خواستم همه را ندا دهم که به سمت مرکب شویم ،درست در روبرویم دیزی سرایی را دیدم بسیار محقر.

دکان کوچکی بود که دوجوان آنجا را می گرداندند . به طبقه دوم آن که سقف کوتاهی داشت و من مجبور بودم کمر دوتا کنم رفتیم، در ابتدا گرما آزارمان می داد ولی وقتی پنجره اش را گشودم نسیمی خنک که بسیار فرح بخش بود وزید و حال و هوا را عوض کرد. وقتی دیزی ها را آوردند همان رنگ و لعابش مرا بس بود و آن هنگام که در کاسه ریخت دیگر نتوانستم جلوی خود را بگیرم و نانی بر آب زدم و خوردم و سوختم و با نگاه های خاص اطرافیان مواجه گشتم.

این آبگوشت به غایت لذیذ بود و همه از تناول آن حظی وافر بردیم و در خاطرمان به نیکی ماند. بعد از اینکه همه از تناول این غذای بسیار عالی متلذذ شدند و جان و قوت گرفتند به سمت مکتب خانه رفتیم تا وسایل را جمع و جور کنیم و به ادامه سفر بپردازیم.

در هنگام ورود ما به مکتبخانه همسایه بوشهری در حال رفتن بود و ما هم با او خداحافظی گرمی کردیم و آرزوی سلامت داشتیم. وقتی وارد اتاق شدم از لای در کاغذی افتاد و وقتی آن را خواندم نشانی کامل منزل همان بوشهری بود که برایمان گذاشته بود و من با دیدن این نوشته دانستم که اهالی جنوب واقعاً خون گرم و مهمان نوازند.

مراغه را که شهری به غایت نیکو یافتیه بودیم بدرود گفتیم و جانب ارومیه را در پیش گرفتیم.می بایست از میاندوآب و مهاباد می گذشتیم تا به ارومیه برسیم، چون آفتاب در گذرش به سمت غروب شتاب داشت ،ما هم کمی در حرکت شتاب کردیم و از کنار این دو شهر گذشتیم. در ادامه راه وقتی به لباس مردمان قصبه ها نگاه می کردیم تفاوت بسیار می دیدم و همین برایمان بسیار سوال داشت.

در ادامه مسیر بودیم که در انتخاب راه درست شک کردم و به کناری زدم و از یکی مسیر درست را به سوی ارومیه جویا شدم. همانقدر که نوع لباس و پوشش به کلی تغییر کرده بود گفتمانشان نیز بدل شده بود ، مانند همه جا به زبان ترکی سخن گفتیم و جوانک در پاسخ لبخندی زد و با لهجه ای کردی که بسیار بسیار دلنشین بود ما را راهنمایی کرد که این راه به بوکان است و اگر قصد ارومیه دارید مسیرتان طولانی تر می شود ، به مهاباد بازگردید و راه دوم را در پیش گیرید که شما را بلافصل به ارومیه خواهد رساند.

حدود سه یا چهار فرسنگ را بازگشتیم و راه دیگر اختیار کردیم .مسیر در ابتدا پر رفت و آمد بود و لی در ادامه خلوت شد و همین مجالی داد که من هم به عنوان هدایت کننده راکب کمی به اطراف نظاره کنم و از اینهمه زیبایی بی بهره نمانم.بعد از مدتی دریاچه ای در سمت یمین ظاهر شد که بسیار آب داشت و وسعتش هم کم نبود، فکر کردم به دریاچه ارومیه رسیده ایم ، پدر را پرسیدم و او هم با لبخندی که بسیار معنی داشت مرا فهماند که در اشتباهم. وقتی به ابتدای آن دریاچه رسیدیم با تعجب دیدم که با کوهی از خاک مسیر رود را بسته اند و این همه آب که پشت آن جمع شده است موجب تشکیل این دریاچه شده است .

بعد از گذر از چند پیچ صحنه ای در مقابلمان رخ نمود که همگی را در فکر فرو برد، فکری که پر بود از غم و اندوه، دنیایی بود پر از سپیدی ولی بسیار سیاه و دهشتناک ، تا چشم کار می کرد همه چیز خشک بود و خشک، در میان این همه سپیدی می شد به راحتی غبار سیاه غم را که بر بخش عمده ای از دریاچه گسترده شده بود دید.سکوت خاصی در میان ما حکم فرما بود و حتی نیما هم که کودکی بیش نبود از دیدن اینهمه خشکی  در سکوتی معنی دار فرو رفته بود.

هرچه به دریاچه نزدیک ترمی شدیم، غممان بیشتر می شد و هرچه در کنارش بیشتر راه می پیمودیم و هیچ اثری از آب نمی یافتیم خشممان افزون تر می گشت، که چگونه این بلای عظما را بر سر این دریاچه که نعمت بسیار دارد وارد کرده اند.در همین اثنا به یاد همان آب بندی افتادم که قبل از دریاچه دیده بودم، آنهمه آب آنهم در چند فرسخی دریاچه به چه معناست؟ مگر اینجا زندگی جاری نبود که جاری شدن مایه  حیات را از آن دریغ داشتند.آنقدر درگیر این تفکرات بودیم که نفهمیدیم کی به ارومیه رسیدیم.

ارومیه را شهری وسیع و در حال رشد دیدم، پل های سترگ  و راههای فراخ  بسیار در حال ساخت بود ، طوری که در همان آوان ورود گم گشتیم و بسیار پرس و جو کردیم تا راه درست را دوباره یافتیم.بعد از اینکه امور مربوط به محل اسکان را رتق و فتق کردیم و خیال را از این بابت آسوده ساختیم ، از پدر که در سالیان دور منزل همشیره اش در این شهر بود پرسیدم که محلی را بنما تا دریاچه را از نزدیک ببینیم و او هم بندر گلمانخانه را پیشنهاد داد.

در راه تعریف می کرد که در گذشته برای آمد شد به رضاییه(نام قدیم ارومیه)از تبریز باید با مرکب به بندر شرفخانه که در آنطرف بود می آمدی و در آنجا سوار بر کشتی می شدی و در این طرف در بندر گلمانخانه پیاده می گشتی، البته بعد از گذر زمان کشتی هایی را ساختند که توان حمل مرکب ها را داشت و می شد حتی با مرکب هم بر کشتی سوار شد.برایم جالب بود که سوار بر مرکب و مرکب هم بر پشت کشتی و کشتی هم بر پشت پهنه بی کران این دریاچه چه صحنه ی زیبایی را خلق می کرده است.

در راهی باریک هرچه می رفتیم هیچ سوادی از بندر نمی یافتیم ، از دور مکانی را دیدم که با دری  بسیار بزرگ شبیه به ابنیه ها تاریخی بود ، به آنجا رفتیم تا از چند و چون آن با خبر شویم، خبری که از بندر نبود که هیچ از دریاچه هم خبری نبود و تمام راههای منتهی به دریاچه هم مسدود بود ولی آنجا پر بود از وسایطی که جهت تفریح مردمان ساخته شده بود و من مانده بودم که با دیدن این منظره خشک دریاچه ای که روزگاری زیبایی خاص خودش را داشت چگونه می شود تفریح کرد.

به خاطر خستگی راه و برای رفع آن در گوشه ای از این بوستان زیلو را گستردیم و دمی آسودیم و چند جرعه ای چای و چند لقمه ای نان تناول کردیم. پدر از چند تن از باغبانان این بوستان در مورد بندر گلمانخانه پرسید ، وقتی به سمت ما باز می آمد چهره اش خبر از دردی سهمگین در درونش می داد.گفت دیگر خبری از بندر گلمانخانه نیست و سالهاست که هیچ کس از آنجا تردد ندارد و آنقدر خشک شده که تا یک فرسنگی آن هم آبی نیست.

درستی گفته هایشان را در نزدیکی بندر دانستیم، راه را بسته بودند و پرنده پر نمی زد و سکوت مرگباری همه جا را فراگرفته بود، در روزگاری نه چندان دور اینجا غوغایی بود از مسافران و ملوانان و کشتیبان ها و در آن زمان هیچ کس حتی در مخیله اش هم نمی توانست این روزگار را تصور کند.

در کنار راه اصلی مسیری یافتم که تا کناره دریاچه می رفت، کمی جلوتر رفتم و پشت نیزارهایی که تقریباً خشک شده بودند توقف کردم و همگی پای بر دریاچه گذاشتیم.چنان سپید بود که انگار برف باریده بود، چند قدمی را بر روی دریاچه خشک شده برداشتیم و در حسرت دیدن قطره ای آب ماندیم.تا چشم کار می کرد همینطور خشکی بود و برهوت، در همین اثنا مرکبی همچون مرکب ما مستقیماً وارد دریاچه شد و تا مسافتی تقریباً طولانی به درون دریاچه رفت. آنها در حال تفرج بودند و ما با دیدن آنها در حال تالم.با حالی ناخوش به شهر بازگشتیم و به مکتبخانه رفتیم و شب را با مرور دیده های تلخ امروزمان گذراندیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

44 − 43 =