روز هفتم

صبح گاه رفتن به شهر به جهت گشت و گذار، نگاهبان مکتبخانه پندی به جا ما را داد .او گفت به خاطر زیاد بود مرکب ها در این شهر، گذر از خیابان ها سخت است و وقت بسیار هدر خواهد رفت. بهتر است مرکب خود را همینجا بگذارید و با مراکب عمومی بروید.البته این ازدحام مرکب ها را در بیشتر شهرها شاهد بودیم و بسیار آزارمان داده بود ولی این پیشنهاد بسیار خوب بود.

گفته ی او را به جا آوردیم و بسی سود بردیم و با آرامش به گلگشت در شهر پرداختیم. ابتدا به کلیسای ترسایان که نامش حضرت مریم بود رفتیم.در حیاط آن هیچ کس نبود و فقط به دیدن ساختمان بیرونی کلیسا اکتفا کردیم ، در حسرت دیدن درونش بودیم که مردی میانسال نزدیکمان آمد و بسیار مهربانانه گفت اگر امری دارید درخدمتم. او را گفتم آیا می شود درون کلیسا را نیز دید، لبخندی زد و از درون همیانش مفتاحی بیرون آورد و گفت هرآنچه شما بفرمایید همان کنم.

در کنار ساختمان کلیسا برجی رفیع بود که فکر کنم محل ناقوس کلیسا بود، ولی وقتی در ورودی را گشود تازه دانستیم که عمارت کوچک و سنگی کلیسای اصلی است و این ساختمان با عظمت برای امروزه است که در روزهای یکشنبه آشوری های مقیم ارومیه در آنجا به عبادت خدای خویش می پردازند.

ضمناً آن مرد میانسال جعبه ای به دستمان داد که بر روی آن تکمه هایی بود که روی هر یک شماره ای نقش بسته بود و هر شماره مربوط به اتاقی بود و هرگاه آن تکمه را می فشردم فردی از درون آن جعبه کوچک در مورد آن بخش سخنانی می گفت.

کلیسا شامل چند اتاق بود که با مصالح سنگ و ساروج ساخته شده بودند، در دو اتاق که در همان ابتدا و مجاور در وردی بود مزار چند تن از بزرگانشان بود که روی آنها بارسم الخط آشوری چیزهایی در موردشان نبشته شده بود.سرسرای اصلی اش نسبتاً کوچک بود که در مقابلش محراب قرار داشت، و طبق گفته آن جعبه کوچک ورود به آنجا ممنوع بود و ما هم که تنها بازدید کنندگان کلیسا بودیم اطاعت کردیم و فقط از دور نظاره گر بودیم. البته خود ترسایان نیز اجازه ورود نداشتند و فقط روحانیانشان جهت مناجات اذن دخول داشتند.

دالا نهای تودرتویی ما را به بخش دیگری رساند که در گوشه های دیوار حفره هایی بود که محل غسل تعمید نوزادان بود، می شد صدای گریه کودکان را که در حال غسل شدن و تطهیر شدن بودند را با کمی تخیل شنید. در انتها نیز کنج خلوتی بود که کاملاً مشخص بود مکانی بود برای گفتگوی خصوصی با آفریدگار و چقدر انسانهای شریفی که در این مکان برای نوع بشر طلب خیر کردند.

درون کلیسا آرامش خاصی داشت و خوشبختانه تا انتهای بازدیدمان افراد دیگری نیامدند و ما بودیم و معنویتی که در این کلیسای ساده موج می زد. در هنگام خروج و زمان تحویل آن جعبه کوچک از آن مرد میانسال پرسیدم که آشوری ها چه فرقه ای از ترسایان هستند و ایشان با همان لبخندی که بر لب داشت گفت آشوریان قومی بودند که به مسیحیت گرایش پیدا کردند،فرقه نیستند . خداحافظی بسیار گرمی با ما کرد که در خاطرمان ماند.

از آنجا جانب بازار ارومیه شدیم و از یکی از صدها مدخلش وارد گشتیم. رونق در این اوضاع بد مالی تا حدی جریان داشت و بسیاری در حال گذر و عده ای هم در حال بیع بودند.آنقدر رنگهای گونه گون و زیبا  در این بازار چشمانمان را نوازش می داد که از حد ما بیرون بود.واقعاً در این بازار همه چیز یافت می شد . در راسته عطاران بوهای متفاوت و گاهی تند و گاهی نرم مشاممان را نیز نوازش می داد .

در مقابل یکی از حجره ها ،تنگ آبی را دیدم که درونش موجوداتی در حال شنا بودند، ابتدا فکر کردم ماهی هستند ولی وقتی نزدیک شدم سیاه رنگ بودند و به جای شنا وول می خوردند، از صاحب حجره پرسیدم اینان چیستند و او هم گفت زالو هستند و چند تا می خواهم، از زالو در طب سنتی زیاد شنیده و خوانده بودم ولی آن را از نزدیک ندیده بودم، این موجود خود نمی داند که چقدر برای بشریت مفید است و چه حکم های درمانی دارد و چقدر طرف دار دارد و از آن طرف هم نمی داند که چه بسیار از همین نوع بشر همچون او هستند ولی نه در جهت منفعتش بلکه بیشتر صفتش را دارند.

وقتی از بازار خارج شدیم در دستان پدر کیسه ای دیدم و او را گفتم که رهاوردی از بازار ارومیه ستانده ای ؟لبخندی زد و گفت صابون است، آنهم صابون مراغه.گفتمش صابون مراغه را از ارومیه می خری و خدا داند که چه چیز ارومیه را از شهر دیگری خواهی ستاند.خنده هایش ما را نیز به خنده واداشت.

ارومیه را به مقصد کندوان ترک کردیم و مسیری را گزیدیم که درست از میان دریاچه می گذشت.عجایب خلقتی بود ، راهی از میان دریا ،ولی وقتی واردش شدیم تا فرسنگ ها خبری از آب نبود و  همین ما را به این ظن انداخت که شاید همین راه که برخلاف خوی طبیعی این دریاچه را به دو نیم کرده است یکی از موجبات خشک شدن آن است.ولی حیف که نمی توانستیم صحت و سقم این مطلب را بیابیم.

مسیر کاملاً مستقیم بود و تا چشم کار می کرد در اطراف سپیدی های نمک، در دوردست ها سواد ابنیه ای را دیدیم که وقتی به آن رسیدیم پلی بود به غایت طویل و در زیر آن با تعجب بسیار آب دیدیم و همه غرق در شور و شعف شدیم که بالاخره اندک آبی در این دریاچه عظیم دیدم، فکر کردمی اگر لختی دیرتر به اینجا می آمدیم حتی همین مقدار اندک را نمی یافتیم و مغبون به بلاد خویش بازمی گشتیم.

به کناره ی آب که کاملاً ملیح بود رفتیم و من هم پاچگان به بالا دادم و وارد آبی شدم که می گفتند خواص درمانی بسیار دارد، گرم بود و در زیر آب کاملاً بلورهای نمک قابل مشاهده بود، عده ای هم به تمام قد وارد آب شده بودند و من مانده بودم که چگونه این ملح بسیار اعضا و جوارح شان را آزار نمی دهد.از افق مردی را دیدم که به سویم می آمد و وقتی نزدیک شد کاملاً متبلور بود ، و من اینجا متبلور شدن انسان را درک کردم، لبخندی با ملاحت بر من زد و برفت.

کمی صبر کردم تا ببینم آیا همین قسمت اندکی از پاهایم که در آب است متبلور می شود؟ ولی هیچ تبلوری در من رخ نداد و دانستم که مرد این وادی نیستم و حال آنانی را که متبلور می شوند را نخواهم دانست.کمی به اطراف خود نگریستم و بسیاری را دیدم که در آرزوی تبلور درون آب نشسته و بعضی ها هم خفته بودند. فقط پیرزن و پیرمردی را در گوشه ای از این سپیدی در کنار هم و زیر چتری که مرد نگاه داشته بود متبلور در عشق دیدم .

فقط در همان محدوده پل، آبی در دریاچه بود که آنهم با این شدت آفتاب که بر آن می تابید شتاب رفتن به سوی آسمان داشت و بخار بود که از روی دریاچه متصاعد می شد.از دریاچه گذشتیم ولی دلمان در آنجا ماند ، در غمی که این دریاچه در دلش داشت و می شد از ظواهرش وخامت اوضاعش را فهمید.درست بود که ساکت بود و ساکن ولی در درونش غوغایی برپا بود از اینهمه ندانم کاری ما انسانها که حتی به او هم رحم نکردیم و در نابودیش سهیم بودیم.نمی دانم آیا دیگر بستگانش همچون هامون و…. و دوستانش همچون تالاب انزلی و خلیج گرگان از دست ما جان به سلامت خواهند برد؟

بعد از گذر از روی دریاچه همچنان از کنارش در حال گذار بودیم و فقط سپیدی می دیدم و نمک ولی این تصاویر اصلاً ملیح نبود و بیشتر حکم نمک بر زخممان را داشت.به دیار اسکو رسیدیم که نان هایی معروف دارد، در کودکی به یاد داشتم که همراه پدر وقتی به خانه اقوام در تبریز می رفتیم در انبار خانه هایشان نانهای لواشی بود  بسیار نازک و بسان شیشه ترد. بر روی آن آبی می پاشیدند و درون پارچه می گذاشتند و لختی بعد چنان نرم و لذیذ می شد که از تناول آن سیر نمی شدیم.

گرسنگی بر ما بسیار فشار آورده بود و تصمیم گرفتیم که در گوشه ای کمی بیاساییم و غذای نیمروز را تناول کنیم.چون هیچ چیز مهیا نبود و سه ساعت هم از نیم روز گذشته بود، سراغ غذاخوری را گرفتیم و به گفته ی یکی از رهگذران به آنجا شدیم.آنقدر گرسنه بودیم که تنهای غذایش که کبابی با گوشت مرغ بود را خواستیم. من کمی نگران بودم که یک وعده غذا مرا سیر نخواهد کرد ولی کمی که تامل کردم به یاد آوردم که عیال همیشه نیمی از غذایش می ماند و همین برایم قوت قلبی بود.

کوزه های بسیار کوچکی که حاوی ماست بود آوردند و همه شروع به تناول کردیم. این ماست ها در همین کوزه ها سفالین کوچک مایه زده شده بودند و همین موجب گشته بود که بسیار لذیذ باشد، گاه آوردن غذا دیدگانمان که بسیار انتظار کشیده بود با صحنه ای مواجه گشت که کمتر در غذا خانه ها دیده بود، ظرفی به غایت طویل همراه با کبابی به همان درازا و مقدار متنابهی هم پلو ، پیش خود اندیشیدم که یا اینان بسیار سخاوتمندند که اینگونه غذا مهیا کرده اند و یا در پایان بسیار سکه از همیان ما خواهند ربود.

تا آنجا که محل داشتیم تناول کردیم ولی باز مقدار بسیاری از غذا ماند و تنها فردی که به نهایت میل کرده بود من بودم و بس، و مابقی غذا هم ماند برای شامگاه، در زمان حساب و کتاب واقعاً دانستم که مردمان این دیار بسیار با سخاوت هستند چونکه نیمی از این غذا در بلاد ما به دوبرابر این بها مهیا می گردد. این طعام با این مقدار در خاطرم برای همیشه ثبت گردید.

اسکو تا کندوان مسافتی بیش نبود و در نیمی از ساعت بدانجا رسیدیم.از دور که صخره های همچون کله قند را دیدیم تعجب و بهتمان شروع شد تا زمانی که به نزدیکی آن رفتیم به اوج خود رسید و وقتی داخل یکی از این خانه ها شدیم از هوش برفتیم از عجایبی که در نوع ساختمان این بناها مشاهده کردیم. واقعاً در شگفت بودیم که گذشتگان این مردم که در سالهای دور این مکان را برای زیستن انتخاب کرده بودند به معنای واقعی سختکوش بودند.چون کندن صخره آنهم به این وسعت و در این مکان صعب کار مردمانی است که امروزه کمتر می شود بدان سان دید.

پلکانها را تا جایی که ممکن بود بالا رفتیم و در هرگوشه خانه ای بود که همه در دل کوه بودند و مردمانی که از بلاد مختلف خود را بدین جا رسانده بودند غرق در تماشا، از خانه ها عجیب تر نوع طبیعت و ساختار صخره های این منطقه بود که در هیچ جای دیگر مانند آن را ندیده بودم.کوه هایی نوک تیز که مانند ستون هایی بر زمین کوفته شده بودند و همه تقریباً یکسان بودند و تفاوت اندکی می شد بینشان یافت.

به درون یکی از این خانه ها که دکانی بود برای فروش هنرهای دستی مردمان این دیار داخل شدیم و معماری درونش نیز همچون بیرونش زیبا و شگفت انگیز بود.در میان خانه ستونی بود که حاصل نتراشیدن بود و خود جنسی از کوه بود، طاقچه ها با ظرافتی خاص خود حکاکی شده بودند و همه جا آثار تیشه هایی که با چه مرارت ها این کوه را شکافته بود قابل مشاهده بود.

پیرمردی که در گوشه ای نشسته بود و در حال نوشیدن چای بود ما را نیز دعوت کرد که کنارش بر روی قالی کوچکی کمی بیاساییم و ما هم که از این همه صعود و نزول در میان این همه پله واقعاً خسته شده بودیم با کمال اشتیاق پذیرفتیم.او گفت در جوانی که اینجا خانه ی پدرش بود فقط یک اتاق کوچک بود برای زندگی و وقتی خودش تشکیل خانواده داده بود اتاق کناری را  حفر کرده بود و برای خودش مکانی آماده کرده بود برای زندگی مشترکش.همه جا برای آن که مکان زندگی داشته باشند می سازند ولی در این دیار برای داشتن مامن باید خراب کنند و همین وجه تمایز است که این مردمان را متفاوت کرده است.

همراهان چند قطعه ای به یادگار خریدند و ما هم که جانی تازه در پاهایمان جاری شده بود پیرمرد را بدرود گفتیم و به ادامه گشت و گذار در کندوان پرداختیم.کمی آنطرف تر مرد و زن میانسالی در مقابل خانه شان نشسته بودند و در حال تمیز کردن گل محمدی بودند، عطر آن چنان فضا را پر کرده بود که بی اختیار به سمتشان کشیده شدیم، با رویی باز سلام کردند و ما هم در میان آن همه گل علکیشان دادیم.از عسل هایشان بسیار تعریف کردند ولی به خاطر راه طولانی در پیش رو قصد خرید نداشتیم عذر خواستیم ، ولی از ما خواستند حداقل قدری بچشیم. من گفتم چو نمی خواهیم خریدن پس این چشیدن بی معنی است و ضمناً شما را ضرر و زیان باشد لبخندی زد و به هر کدام از ما اندکی عسل داد و گفت همینکه دهانتان شیرین شود بر ما بس است.و همین اندک مقدار کارگر افتاد و پدر  از او عسل خرید و آنجا دانستم که اینان در هنر تجارت هم سختکوش و حتی باهوش اند.

بعد از کندوان مسیر تبریز را در پیش گرفتیم و به سمت این شهر که مرکز این ایالت بود رهسپار شدیم.در همان مبادی ورودی در پشت خیل عظیمی از مرکب ها گرفتار آمدیم و همین موجب گشت تا در تصمیمی ناگهانی تبریز را رها کرده و به سمت جلفا رویم.حدود بیست و پنج فرسنگ راه در پیش داشتیم و امید داشتم تا قبل از غروب خورشید به آنجا برسیم.

صوفیان و مرند را پشت سرگذاشتیم و مسیر را به سمت جلفا در حال پیمودن بودیم. مناظر زیبا و بدیعی در مقابل چشمانمان رقم می خورد که همچونش را تا به حال نظاره نکرده بودیم.کوه های سربه فلک کشیده که انگار با روکش مخملی سبز رنگی تمام نقاطش را پوشانده بودند. آدمی دوست داشت از همین دور دستی بر پشت نرم این کوها بکشد و از لطافت آن لذت ببرد.کمی جلوتر رنگ کوه ها به قرمز بدل شد و شیب هایش هم تندتر شد.همچون ستون های عظیمی بودند که بر زمین سخت استوار گشته بودند.

آفتاب در حال رفتن به کرانه باختری بود و سرخ فام همه جا را به رنگ خویش درآورد و ما هم در مسیری که فقط ما بودیم و کمتر مرکبی در آن گذر می کرد در میان دشت فراخی که  با کوه هایی ملون محاط شده بود در حرکت بودیم. این تصویر را حتی در رویا هم نمی شد دید و همه در سکوت مطلق فقط نظاره گر اینهمه زیبایی و شکوه بودیم.

جلفا را بلادی دیدم که مطابق بود با هرآنچه من می خواستم.بسیار خلوت و آرام، کمتر مرکبی را در خیابان های شهر در حال تردد می دیدم و همین موجب شده بود که کل این بلاد را در آرامشی وصف ناپذیر مشاهده کنم.طبیعت و کوه هایش هم آنقدر متفاوت بود که دیدگان از نگاه به آنها سیر نمی گشت، فقط کمی هوا شرجی بود که آنهم به خاطر رود ارس بود.شب را در جلفا در مکتب خانه ای بیتوته کردیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

9 + 1 =