روز هشتم

صبح قصد کردیم که در این وادی گل گشتی بزنیم و متنعّم شویم از اینهمه نعمت که در این دیار می بود. ابتدا به کنار رود ارس بشتافتیم و همه از دیدن چنین رود خروشانی بهت زده شدیم. در راه بسیار رود و نهر و رودخانه دیده بودیم که بسیار از آنها یا خشک شده بودند و یا باریکه ای بسیار اندک در آنها آب جاری بود، ان رودی هم که در میانه وسعت داشت عمق چندانی نداشت. در میان این خشکسالی که امان همه را بریده بود ارس چنان خروشان بود که از دیدنش سیر نمی شدیم.وجود گردابه های کوچک و بزرگ و موج های بسیار بر میان این رود نشان از عمق زیاد و جریان شدید آن می داد.

می دانستم که این رود مرز بلاد ما با بلاد کفر بود ، و آن طرف این رودخانه کشور دیگری است که با ما بسیار متفاوت است  و برایم بسیار سوال بود که چگونه سرحدّات موجبات این همه تغییر و تفاوت است.آنطرف رود به نظر روستایی می آمد که بسیار سرسبز بود و مهم خانه هایش بود که با سقف شیروانی اتحاد خاصی را نمایش می داد ولی وقتی به سمت خودمان نظر افکندم ساختمان هایی را دیدم که فقط از آنها تناقض می بارید و تفاوت.

بر راهی که بر کناره رود ارس بود برفتیم و کمی که از شهر دور شدیم ،کاروانسرائی در کنار راه دیدیم و به درونش داخل شدیم. بسیار زیبا و همچون دیگر جاها آرام بود، نام این کاروانسرا خواحه نظر بود که فردی بود ارمنی که برای استراحت قافله های و کاروانهایی که در این مسیر تردد می کردند آن را ساخته بود و حالا هم بعد از گذر از سالهای بسیار، مرمتش کرده بودند و جایگاهی بود برای تفرج مسافران.

از کنار حجره ها که می گذشتم در ذهنم تصور می کردم که در روزگاری دور چه بسیار کسانی که واقعاً خسته از راه می رسیدند و غبار از تن می زدودند و لختی در این مکان استراحت می کردند. واقعاً سفر را در همان زمان باید در همان زمان تعریف کرد وگرنه این روزها با مرکب ها که خود می روند و راه ها را کوتاه می کنند سفر چندان معنایی ندارد. در همین اثنا نگاهم به آسمان افتاد و طیاره ای را در حال گذار دیدم و فکر کردم که اگر مردمان آن روزگار را می گفتی که زمانی خواهد رسید که برای رفتن به حج فقط چند ساعتی باید در راه باشی حتماً می پنداشتند یا مجنونی یا عقل از کف داده ای.

در انتهای کاروانسرا و در یکی از حجره های نسبتاً فراخ آن دکانی تعبیه شده بود که پر بود از ظروف سفالین که با لعاب های رنگین بسیار زیبا به نظر می رسیدند. در ابتدا فقط ظروف بود ولی وقتی بیشتر گشتیم تندیس های بسیار کوچک و همچنین قاب های بسیار زیبایی هم بود که همه کار دست بود.صاحبش را خواستیم تا بهای آنها را بگوید و وقتی شنیدیم فهمیدیم ابتیاع آنها از توان ما خارج است و او هم فهمید و با لبخندی گفت چون هنر دست است اینچنین پربهاست.

مردی بسیار خوش قلب و خوش رو بود . کنارش نشستیم و شروع به تعریف ماجرای سفالگری اش کرد که در دوران اجباری که در لاله جین همدان بوده ،این هنر را آموخته و با جهدی وافر در آن مهارت یافته و امروز شاگردانی دارد و خدا را شکر کارش هم رونق داشت.می گفت آنقدر سفالگری کرده ام که پوست از دستانم رفته است و چندی پیش که برای سندی باید انگشت می زدم هیچ اثری از انگشتم برکاغذ ثبت نشد.

از محضرش بسیار سود جستیم و چند قطعه کوچک که در حد بزاعتمان بود به یادگار ابتیاع کردیم و او هم با رویی خوش کمی از بها کاست و یک لیوان بسیار زیبا را به عنوان هدیه به پسرم داد و او هم چنان با شور شعفی آن را گرفت و سپاس بسیار گفت.در موقع خداحافظی از او نام روستای آن طرف مرز را جویا شدم که با اندوه افسوس بسیار گفت این همان روستای گلستان است که معاهده ننگین گلستان در آن به امضا رسید و بخش های قفقاز و ارمنستان و نخجوان از کشور جدا گشت و در همان معاهده رود ارس به عنوان سرحدّات مشخص گردید.

از آنجا به جانب کلیسای سنت استپانوس شدیم و در کنار رود ارس همراه با پیچ و خم هایش مسیر می پیمودیم.بودن در کنار سرحدات و آن هم در فاصله ای به این نزدیکی برای همه جذاب بود و به طنز می گفتیم سری هم به آن طرف آب بزنیم و برای دیگران تعریف کنیم که ماهم به فرنگ رفته ایم و از سرحدات عبور کرده ایم.

برای رسیدن به کلیسا باید مسافتی را پیاده می پیمودیم و چون رو به بالا بود و هوا هم گرم فقط به دنبال سایه می گشتیم و از کنار می رفتیم. دیوارهای این مسیر نشان از قدمت و استحکامش می داد.وقتی به خود کلیسا رسیدیم در همان نگاه اول شکوه و عظمتش بر ما وقوف یافت و دانستیم که در زمان های دور  ترسایان این بلاد در به وجود آوردن این بنای باشکوه جهدی بسیار داشته اند.

نام کلیسا از استفانوس اولین شهید مسیحیان گرفته شده که بسیاری از کلیسا ها در نقاط مختلف اروپا چنین نامی دارند.درون کلیسا با سقفی رفیع که گنبدی شکل است خودنمایی می کند .در اطراف کلیسا به اتاق های کوچک و محقری برخوردیم که بی شک اتاق راهبان بوده که در این فضا به دور از امیال دنیوی در حال خودسازی بودند و می خواستند همچون قدیسان به اوج معنوی برسند. بسیاری از آنها تا آخر عمر خود از این محیط خارج نشدند و تمام هم شان را برای شناخت و خدمت خداوند گذاشتند.

وسعت و زیبایی این کلیسا که در دل کوه بود به همراه طبیعتش خاطره ی بس خوشگوار در ذهنمان به جا گذاشت و از همه جذاب تر واکنش نیما فرزندم بود که تا به حال اینهمه در مورد مسیحیت و کلیسا اطلاعات کسب نکرده بود. این دومین کلیسایی بود که می دید و البته من هم همچنین.

در مسیر بازگشت کلیسای دیگری در کنار جاده مشاهده کردیم که اصلاً با کلیسای سنت استپانوس قابل قیاس نبود. بسیار محقر و ساده بود و ساختمانی داشت متشکل از سنگ که کاملاً مشهود بود از اطراف جمع آوری شده است.درش بسته بود و از لای چوب های آن فقط محراب کوچکی دیده می شد. نام این کلیسا چوپان بود و محلی بود برای عبادات چوپانان که توسط دو برادر ساخته شده بود.

در نبشته ای که کنار کلیسا بود بیان شده بود که در آنطرف رود ارس هم همانند همین کلیسا ساخته شده بود که متاسفانه هرچه با چشم گردیدیم اثری از آن نیافتیم.شاید در جنگ یا زلزله ای ویران شده است. در فکر بودم که گذشتگان چقدر برای خدایان خود ارزش قایل بودند و به عبادت آنها می پرداختند. در میان این کوه های سر به فلک کشیده و در کنار این رود خروشان نیز از یاد خدا غافل نبودند.

صخره ی بسیار بزرگی در کنار کلیسا مرا به خود جذب کرد. بزرگی و عظمتش بسیار وهم انگیز بود ولی شکافی آن را کاملاً به دو نیم کرده بود.مانده بودم این شکاف چگونه ایجاد شده است. شاید صاعقه ای چنان بر پشت این صخره تازیانه وار کوفته است که اینگونه بر دو شق شده است.

وقت ناهار را بر آن شدیم که به تفرجگاهی به نام آسیاب خرابه برویم. همراهان صبح اول وقت ناهار را طبخ کرده بودند و فقط با گرفتن وسایل به سمت مقصد به راه افتادیم.این بار رود ارس را در سمت شرق تعقیب کردیم و در یکی از پیچ های بسیار تند وارد مسیری فرعی شدیم و بعد از طی حدود پنج فرسنگ از جلفا به مقصد رسیدیم.

هوا گرم بود و همه به دنبال سایه بودند جهت اطراق، خوشبختانه تعداد معدودی درخت که معلوم بود به تازگی غرس شده بودند برای مسافران  ممد آرامش بودند و ما هم در زیر یکی از آنها که خوشبختانه تختی هم داشت مستقر شدیم.جوی آبی از مقابلمان می گذشت که آبی به غایت خنک داشت و در این هوا بر آرامش مان بیافزود.یکی از خصلت های مناطق خشک و کوهستانی این است که وقتی از آفتاب دوری دما هوا هم به تعادل می رسد و هیچ احساس گرما نمی کنی و همین برای ما نعمتی بیکران بود.

در کنار رود نشسته بودم و گذر عمر می دیدم که نهیبی مرا به خود آورد، پدر بود که می گفت از گذر عمر بگذر و به تناول غذا که آنهم بخشی از عمر است برس.دم پختکی که در مقابلم بود چنان زیبا می نمود که به حتم بخش عمده ای از عمر می بود و نمی بایست از دستش داد. غرق در خوردن شدیم و بنا بر روایاتی این زمان در عمر ما محسوب نشد.

شکم سیر و باد خنک ملایمی که می وزید و جوی آب خنکی که می گذشت و این درختان زیبا که سایه خود را با هیچ منت بر سر ما نهاده بودند را فقط قیلوله ای کوتاه می بایست ولی تا خواستیم کمی در این فضا بخسبیم صدای مردی ما را از این دنیای زیبا بیرون راند و گفت کرایه تخت را جهت بیتوته بپردازید. تازه دانستم که ما مردمان هیچگاه بی منت بودن را از طبیعت نیاموخته ایم.

در فکر این بودم که وجه تسمیه این مکان به آسیاب خرابه چیست که کمی آن طرفتر بردیواری  نبشته ای بزرگ دیدم که مکان آسیاب را نشان می داد.به همراه پدر و فرزند به آنجا شدیم و باز هم با پرداخت وجهی به خاطر ورودیه به دیدن آسیاب رفتیم. به صحت کامل در حال کار کردن بود و سنگ بزرگی که بر روی سنگ بزرگتری بود به شدت می چرخید و آرد بیرون می ریخت.

تا خواستم بپرسم که چرا اینجا را آسیاب خرابه نامیده اید ،متصدی اش خود شروع به توضیح دادن کرد، به گمانم آنقدر که این سوال را پرسیده اند خود دانست که من هم خواهم پرسید و زین سبب پیشدستی کرد و پاسخ گفت.این آسیاب تا چهار سال پیش هم خراب بوده که به همت چند نفر مرمت شده است و به واقع گندم را آرد می کند و بسیاری از روستاهای اطراف گندم به اینجا می آورندو می توان این آسیاب را تنها آسیاب آبی فعال در این بلاد دانست.

وقت آن رسیده بود که به داخل دره و محل اصلی آبشار برویم. بسیاری را که در حال بازگشت بودند کاملاً خیس دیدم و دانستم که آنها برای خنک شدن دل به آب زده بودند و چه مفرح به نظر می رسیدند. از انتهای دره که با ما فاصله کمی داشت وارد مسیر گذر آب شدیم و چندقدمی بیشتر نرفته بودیم که بادی بسیار خنک بر سر و صورت ما وزید.

وقتی به محل اصلی رسیدیم با صحنه ای بسیار متفاوت با آنچه در بالا بود برخوردیم، آب از هر طرف در حال ریزش بود و سبزه ها همه با طراوت بودند و منظره ی بسیار دلپذیری تشکیل  داده بودند. کمی آنطرف تر که ریزش آب بیشتر بود و تا حدی به آبشار مانند شده بود . پدر که در پی ما بود با دیدن این مناظر گفت ما هم در دیار خود آبشاری مانند این داریم به نام باران کوه و من بسیار شنیده بودم از این مکان ولی تا به حال به چشم ندیده بودم.

من کفش ها را از پا بدر کردم و به میان آب رفتم .دیگر نمی شد آن را خنک نامید چون واقعاً سرد بود و سرمایش به استخوان می رسید ولی بسیار مفرح بود . همراهان نیز چو من را اینگونه دیدند همچو من به آب زدند و لذتی بسیار بردند.

پا در آبی سرد به سان زمهریر و چشمان نظاره گر این همه زیبایی و بودن در این محیط که بسیار وهم انگیز بود به همه حال خوبی داد که دوست نداشتیم آن را ترک گوییم ولی آفتاب به مغرب می رفت و می بایست بازمی گشتیم.در نگاه آخر که به دره انداختم دو سمت دره را در تضادی کامل دیدم ، یک طرف خشک بدون هیچ گونه روینده ای و به رنگ زرد و طرف دیگر سبز و با طراوت و زیبا، و این تناقضات طبیعت است که آن را  خاطره انگیز می کند.

زمانی که به ورودی جلفا رسیدیم ،پل آهنی ای که محل گذر ماشین دودی بود ما را به سوی خود خواند، از تنها سربازی که نگاهبان آنجا بود اجازه گرفتیم و به پل که راه آهن از روی آن می گذشت نزدیک شدیم. از کودکی این مسیر آهنی و مرکبی که بر رویش همچون مار راه می پیمود را دوست داشتم.آنقدر حواسم به پل بود که از اطراف غافل ماندم و صدای نیما بود که مرا به خود آورد و با دیدن تندیس سه نفر  خود نیز به دنبال پاسخ سوال نیما بودم.

در شهریور سنه هزار و سیصد و بیست هجری شمسی و در اوان جنگ جهانی دوم، سپاهیان بلاد روس جهت ورود به ایران و با توجه به وجود مانعی طبیعی که رود خروشان ارس بوده است می بایست از طریق این پل آهنی وارد خاک ایران می گشتند. این سه نفر که در آن زمان مرزبان بودند با دلاوری بسیار و همتی غیورانه و با مهماتی اندک دو روز تمام در برابر سپاه تا دندان مسلح روس مقاومت کردند .آنها به خاطر اشرافی که بر پل داشتند با جنگ و گریزهایی بسیار ماهرانه سپاه روس را مجبور به استفاده از توپخانه سنگین کردند و در نهایت جانشان را برای دفاعی جانانه برای میهن خویش نثار کردند.

نیروهای متخاصم که بعد از دو روز با این مقاومت دلیرانه پشت پل مانده بودند. به احترام این دلاورمردی، پیکر هر سه را در کنار پل با تشریفات نظامی به خاک سپردند و خودشان بر مزار آنها نبشتند:

آرامگاه ژاندارم شهید سرجوخه ملک محمد،شهید سیدمحمد راثی هاشمی،شهید عبدالله شهریاری که در شهریور ماه ۱۳۲۰ در راه انجام وظیفه در مقابل مهاجمین ایستادگی و به شهادت رسیده است.

حس غرور خاصی بر ما مستولی شد و واقعاً به داشتن چنین غیور مردانی که اینگونه حتی تحسین دشمن را هم برانگیخته اند می بالیدم.فاتحه ای به روح پاکشان نثار کردیم و سر تعظیم در برابر این همه غیرت و میهن پرستی سپردیم و در دل جایگاهی رفیع برای آنها ساختیم و تا ابد در یاد و ذهنمان خواهند ماند این بزرگان شهید.

چو جلفا را منطقه ای بکر و زیبا دیدیم ،تصمیم گرفتیم شب  دوم را هم در این وادی امن بگذرانیم. جلفا چون در سرحدات است بازارهایش بسیار معروف است و شب را برای بازدید از بازارها گذاشتیم.ولی آنچه دیدیم با آنچه شنیده بودیم تفاوت بسیار بود.رونقی در کار نبود و بسیاری از دکانها بسته بودند و تعداد افراد در حال گشت و گذار هم از تعداد انگشتان دو دست فراتر نمی رفت.علت را جویا شدیم و دانستیم که این بازارها معمولاً در روزهای پایانی هفته رونق می گیرند که مردم به خاطر تعطیلی به اینجا می آیند.ضمناً اوضاع روابط خارجی و همچنین قیمت ارز بلاد بیگانه هم بسیار مشوش است و همین موجب شده بسیاری از کالا ها در آن طرف سرحدات مانده باشد و به میهن وارد نشود.

همگان برای تجارت به جلفا می آیند و ما برای سیاحت آمده بودیم و جلفا نیز ما را خوب شناخته بود و زیبایی هایش را به ما رخ نمود و ما را به آنسو کشید و ما هم قدردان بودیم که اینچنین ما را با زیبایی هایش مرهون رحمت خویش قرار داد و اینگونه بازارهای مکاره را بر ما مسکوت گذاشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + 4 =