روز نهم

صبح روز بعد در مسیر  باختر به راه افتادیم و در کنار رود ارس راه می پیمودیم. در آن طرف ارس سواد بلادی بر ما ظاهر گشت که حس کنجکاوی را در من تحریک کرد که نامش را بدانم. به بلاد «سیه رود » که رسیدیم و در هنگامی که خواستیم مرکب را خوراکی دهیم و در همان حال که داشتم مرکب را جابه جا می کردم، خواستم از نگاهبان آنجا نام آن دیار پشت سرحد را بجویم که صدای مهیبی آمد.

چون حواسم در گرو سوال و دانستن نام آنجا بود از پشت  مرکب غافل شده بودم و کوفته بودم بر مرکبی که در آنجا متوقف بود.وقتی منطقه آسیب دیده از مرکب خودم را بررسی کردم خدا را شکر اتفاقی رخ نداده بود ولی آن مرکب دیگر که به حال قائم به آن تصادم کرده بودم در قسمت تحتانی اش مقداری فرورفتگی ایجاد شده بود. صاحبش آمد و تا اوضاع را دید همچون آتشی شعله گرفت ولی خود را کنترل کرد و چیزی نگفت، او را گفتم که خسارت هرچه باشد می پردازم و جای هیچ نگرانی نیست.از فرط عصبانیت سیگاری روشن کرد و بر گوشه لبانش گذاشت که فریاد همه برخواست که خاموش که سیگارت در این مکان موجبات آتش سوزی خواهد شد. مانده بود چگونه این عصبانیت را تخلیه کند.به کناری بردمش و از او پوزش بسیار خواستم و مبلغی که بسیار بیشتر از خسارتش بود بر کفش نهادم ، تا آن را دید آرام شد و با لبخندی مرا بدرقه کرد.در این روزگار واقعاً پول، درمان بسیاری از دردهاست.

برای رفتن به جانب سراب که مقصد بعدی ما بود دو راه در پیش داشتیم ، یکی از کلیبر که در امتداد رود ارس بود و طولانی تر و دومی مسیر ورزقان که از سرحدات فاصله می گرفت و نزدیکتر بود.پدر را به شور خواستم که او هم در این تصمیم گیری مرا یاری کند. خود در دل مسیر اول را بیشتر می پسندیدم چون همچنان در کنار ارس بودیم .پدر که اخمانش از زمان برخورد هنوز گشوده نشده بود گفت من می گویم باید از مسیر دوم که کوتاهتر است رویم و شما هرچه می خواهید بکنید.گفتم پدرجان درست مانند حاکمان حرف می زنی ، نظر خود را دیکته می کنی و در نهایت هم به خاطر عوام فریبی می گویی مختاری.باشد از مسیر ورزقان می رویم ولی کمی هم به فکر رعیت های خویش باش، همین موجب شد اخم های بگشاید و خنده ای بر لبانش جاری شود.

وقتی وارد مسیر دوم شدیم ،طبیعت ناگاه رخ عوض کرد و از آنهمه طراوت که کنار ارس دیده بودیم خبری نبود . هیچ درخت و حتی موجودی در میان این تپه های خشک دیده نمی شد. کمی جلوتر کوه بلندی خودنمایی کرد و به زبان بی زبانی به ما فهماند که زیبایی فقط به طراوت نیست به صلابت هم هست و ما هم با ارتفاع گرفتن و بالا رفتن و دیدن گستره بسیار زیاد و زیبای اطراف بر حرف هایش مهر تایید نهادیم.

راه آنقدر خلوت بود که به ندرت مرکبی از مقابلمان می گذشت و مدتها بود که هیچ مرکبی از ما سبقت نگرفته بود. سکوتی که در بین ما حکم فرما بود دلیلش دیدن کوه های سربه فلک کشیده و دره های عمیقی بود که از کنارشان گذر می کردیم. چقدر این چهره این منطقه برایم آشنا بود و گذر از تپه ها و دره ها و کنار کوه های ستبر برایم خاطره انگیز بود. کمی که دقت کردم یافتم چقدر اینجا شبیه مسیر روستا یی است که در آنجا خدمت می کردم و همین است که مناظر اطراف چشمانم را نوازش می دهد.تا خاروانا که شهر کوچکی در میانه راه بود همچنان غرق در سکوت فقط نظاره گر بودم و در خاطرات خود سیر می کردم که چقدر پیاده کوه و دشت و تپه ها را در می نوردیدم.

به ورزقان که رسیدیم موقع ظهر بود و چند مرغانه به همراه چند عدد نان ابتیاع کردیم جهت تناول ناهار و قصد کردیم که در مسیر مکانی را برای استراحت انتخاب کنیم که درختانی داشته باشد مصفا  و ما را در سایه خود از این آفتاب که همچنان با قدرت می تابید نجات دهد.کمی که از ورزقان بیرون رفتیم در کناره راه چند درختی را دیدیم که به نظر برای اتراق موقتی مناسب به نظر می آمد ولی مشکلی که بود نهرکوچکی بود که نمی شد با مرکب از آن گذشت و همین منصرفم کرده بود که باز پدر نهیبی زد و گفت همه گرسنه اند ، مگر در حال انتقال اسیران جنگی هستی که اینگونه بر ما سخت می گیری. خنده اطرافیان مرا  واداشت همانجا متوقف شوم.

وسایل و زیر انداز را به زیر درختان بردیم و در آن هوای آفتابی داغ که سوختن در آن امری عادی بود در زیر سایه این درختان سپیدار علاوه بر خنکی و مصفایی، بادی ملایم نیز وزیدن گرفت که بسیار فرح انگیز بود.تا طبخ املت توسط همراهان فرصتی بود که کمی در اطراف گشتی بزنم . مانند بسیاری از مناطقی که در آذربایجان دیده بودم همه جا زراعت بود و بیشتر هم گندم ،مزارع وسیع که همه به طور عجیبی آبیاری می شدند. چرخ های بزرگی که با لوله هایی به هم وصل بودند از میان مزارع می گذشتند و توسط آنها نباتات رویده از زمین سیراب می گشتند در روزگار ما که آب بسیار کم و گرانبهاست به نظر می رسد این وسایل عجیب جهت صرف کمتر آب مورد استفاده قرار گرفته است.

در زیر این درختان باصفا در حال تناول ناهار بودیم که خیل میهمانان به ما اضافه شد، به راحتی تعدادشان به پنجاه می رسید و اطعامشان برای ما با این بضاعت اندک غیر ممکن بود. هرچه گفتم که عذر به تقصیر دارم و نتوانم شما را سیر گردانم باز بیشتر نزدیک می شدند و فقط درحال جستجو و بو کردن بودند و فی الواقع به دنبال چیزی جهت خوردن می گشتند.کمی از مهربانی به دور شدم و با عتاب گفتم این نان ها ما پنج نفر را به زور سیر می کند ،چه انتظار دارید که بر شما عنایت کنم. حرف مرا نمی فهمیدند چون به زبان دیگری تکلم می کردند که بر من هم نا مفهوم بود.فقط خنده همراهیان چنان بلند شده بود که مرا واداشت کمی به خود بیایم.

چوپانشان وقتی همراه دوسگش به کنار ما رسید و با دو سوت همه را به زیر درختانی که آن طرفتر بودند هدایت کرد ، آرامش بر ما بازگشت. هرچه چوپان را که مردی میانسال بود به ناهار دعوت کردیم نپذیرفت و گفت خود همه چیز دارد، و رفت و بساطش را برای خود بگسترد. همه گوسفندان به کنار مزرعه رفتند و شروع به چرا کردند و سگان نیز به غایت محافظت می کردند.

آنقدر محیط آرام بود و هوا دلپذیر که اصلاً میل به رفتن نداشتم ولی چه فایده که راه تا سراب همچنان بسیار بود و زمان اندک.بعد از استراحتی بسیار کوتاه دوباره به راه افتادیم.در راه بودیم که کم بودن تردد نشان از این می د اد که در مسیر اصلی نیستیم و بعد از حدود ده فرسخ به مسیر اصلی رسیدیم و در آنجا بود که بر آرامشی که آن راه داشت غبطه خوردیم که در اینجا همه عجله داشتند و می خواستند هرچه زودتر به مقصد برسند.

به زرنق که شهری کوچک بود رسیدیم، جهت گرفت مقداری آب سرد به دکانی رفتم و از صاحب آن درباره ادامه مسیر پرسیدم، در همین حین چشمم به نبشته ای بر روی دیوار دکان افتاد که درمورد زرنق و تاریخ۶۰۰۰ ساله اش گفته بود .عدد ۶۰۰۰ بسیار بزرگ بود و نشان از قدمتی دیرینه برای این قصبه کوچک می داد.حتی مسجد جامعش نیز حدود۱۳۰۰سال قدمت دارد که بدین معنی است که حدود صدو اندی سال بعد از هجرت ساخته شده است.در عجب بودم که محلی اینچنین کوچک ، عقبه ای چنین سترگ دارد و چه بسیار جاهای بزرگی که هیچ از گذشته ندارند.در این فکر غوطه ور بودم که آیا گذشته می تواند ضمانتی برای داشتن آینده نیز باشد یا نه که صاحب دکان به من گفت که حتماً به تپه «دوزده باغیر» بروم.

با کمی کنکاش تپه را یافتم و تا آنجایی که ممکن بود با مرکب به بالایش رفتم. چنان ناهموار بود که انگار سالیان درازیست که کسی به اینجا نیامده است. مرکب بنده خدا با هر زحمتی بود ما را به بالای تپه برد و در کنار مکانهایی که بر رویش سقفی کوتاه تعبیه کرده بودند توقف کردیم. وقتی از نزدیک به درون آنها نگریستیم چیز خاصی به جز کندکاری بر روی زمین ندیدیم.در طرف مشرق آن برش هایی پله کانی بر تپه زده بودند که کاملاً مشهود بود که مربوط به باستانشناسان است ولی روییدن گیاهان و علفهای هرز نشان از این می دادکه این کاوش ها خود به تاریخ پیوسته اند.

به بالاترین نقطه تپه رفتم و در این خیال بودم که شش هزار سال پیش مردمانی که در این دیار سکنا داشتند چگونه زندگی می کردند. به چه چیزهایی فکر می کردند .آداب و رسومشان چگونه بوده،چه می خوردند و …

در این تامل می کردم که آنها چه مقدار با ما تفاوت داشتند. ما هم نوع بشریم و آنها هم که شش هزار سال پیش اینجا بودند هم نوع بشرند پس در کلیات باید یکسان باشیم ، ولی این جزئیات است که در طول تاریخ تغییر می کند و موجبات تغییرات بس شگرف در زندگی می شود.نمی دانم که آیا آنهایی که شش هزار سال بعد هم به اینجا می آیند با ما متفاوت هستند.

بعد از گذر از شش هزار سال به راهمان ادامه دادیم و به بلادی رسیدیم به نام مهربان و همین نام ما را بسیار خوش آمد و در ذهن این فکر را می پروراندیم که چقدر مردمان این دیار با مهر و محبت بوده اند که نام دیارشان نیز مهربان است.

حدود عصر بود که به دروازه های شهر سراب رسیدیم.پدر که در پوست خود نمی گنجید رو به من کرد و گفت به شهر آبا و اجدادی ات رسیده ای . اینجا زادبوم من است و تا شش سالگی هم در این شهر زندگی کرده ام.ما هم سر تعظیم در برابر این شهر فرود آوردیم و پا به دیاری گذاشتیم که گذشتگان آن با ما قرابتی داشتند.

پدر از شهر فقط رودخانه و بازار پله را به خاطر داشت و کامل در گذشته خود سیر می کرد و با ولعی وصف ناشدنی خاطراتی را که به یاد داشت بازگو می کرد.از میان شهر گذشتیم و مکتب خانه اصلی را یافتیم و بساط اطراق را برافراشتیم.فقط وقتی وارد اتاق  شدیم نبود هیچ وسیله که در این تابستان داغ خنکمان کند متعجبمان کرد.از دربان پرسیدم در صورت امکان اتاقی را به ما بدهید که جهاز سرمایش داشته باشد. لبخندی زد و گفت شب هنگام خبرت را خواهم گرفت.

پدر با تمام ذوقی که برای دیدن شهر داشت ولی بسیار خسته شده بود و طی مسافتی حدود هفتاد فرسخ او را کمی بی حال کرده بود و به همین خاطر گفت من امروز را استراحت می کنم و فردا صبح می روم و جویای گذشته ام خواهم شد.همراهان نیز در کنار پدر ماندند و من به تنهایی برای تهیه ملزومات شام و صبحانه به بازار رفتم.

خیابان مرکزی شهر که بازار هم در همان راستا بود تا مکتب خانه راه زیادی نبود. بعد از طی چند قدمی خود را در میانه بازار یافتم.حال و هوای بازار برایم بسیار دلنواز بود. بیشتر دکان ها همانند آنچه بود که خود در کودکی به یاد داشتم و بیشتر دکان داران نیز افرادی مسن بودند که با حوصله خاصی در حال فروش اجناس بودند.نمی دانم چه شد که در گوشه ای ایستادم و نظاره گر این مردم شدم که چه آرام و بی صدا در حال گذر بودند .

این بلاد که زادگاه پدرم بود مرا نیز به سالهای کودکی ام برد و با نگاه به اطراف تمام صحنه هایی که از دوران طفولیت به یاد داشتم را برایم مجسم کرد. بسیاری از بانوان چادر به سر داشتند مانند همان دورانی که من به دبستان می رفتم. دست فروشان که روی گاری هایی با چرخ هایی قرمز رنگ در حال کسب روزی برای زندگی محقر خود بودند درست مانند همان چرخهایی بود که مقابل مدرسه ام لبو می فروختند.

چقدر این شهر و این بازار و این خیابان را می شناسم. اینها را در گذشته بسیار دیده بودم. حتی مرکب هایی که مسافر جابه جا می کردند بیشتر همان نارنجی رنگ هایی بودند که هنوز با صلابت در حال حرکت بودند.وقتی به راه افتادم و به اطراف می نگریستم خود را کودکی دیدم که دست در دستان مادر نهاده بودم و چشمانم در تفنگ های پلاستیکی روبروی دکان اسباب فروشی  جا مانده بود.

صدای ضخیم و پر طنینی که می گفت:آلما بش مین تومن ، آلما آلتی مین تومن.(سیب پنج هزار تومان نخر شش هزار تومان)تنها صدایی بود که در این خیابان می شنیدم. هنوز در بعضی از دکان ها پاکت های کاغذی بود که وقتی چشمانم به آنها افتاد به نهایت غرق در کودکی شدم. چقدر این شهر و این بازار را دوست دارم .

آفتاب در حال غروب بود که نسیم بسیار خنکی وزیدن گرفت. خنکایش چنان بود که بدنم تاب نیاورد و اندکی لرزیدم. تاریخ امروز چهاردهم تیر ماه است و هوا در همه جا به غایت گرم، از بلاد استرآباد خبر رسیده بود که اینجا گرما غوغا می کند و هیچ چیز نمی تواند مجابش کند کمی کمتر داغ باشد. همه ما را توصیه می کردند که همانجا بمانید که بهشت برین همینجاست.

صدای اذان از گلدسته های مسجد به هوا خواست و در بین این نسیم خنک که جان را جلا می داد روح نیز جلا یافت. شب هنگام نیز بازار این شهر جلوه ای خاص خود را داشت ، بیشتر نورها سپید بود و همین سپیدی همه جا را روشن کرده بود. نمی دانم چقدر داشتم پیاده می رفتم که تقریباً دکانها تمام شد. در مسیر بازگشت دیدم که شهر  آرام آرام از تب و تاب افتاد و دکانها یکی پس از دیگری بستند و همان فروشندگان کهنسال آرام به سمت خانه هایشان رفتند ،بعضی ها هم با دوچرخه می رفتند که این دوچرخه های بیست و هشت چینی مرا به یاد عمویم انداخت که در آن روزگار از این دوچرخه ها داشت و ما را هم روی رکاب سوار می کرد.

تنها در سکوت خاصی که تقریباً داشت بر همه جا حکم می فرمود و در زیر نور ماه و هوایی که از خنکی به سردی گراییده بود گام بر می داشتم که به ناگاه به یاد آوردم که من برای تهیه آذوقه آمده ام و حالا هم که همه جا بسته است چه کنم. از دور پیرمردی را دیدم که داشت دکانش را می بست. به سمتش دویدم، تا مرا دید کمی نگران شد و اطرافش را نگریست.سلامی کردم و گفتم که دلیل دویدنم این بود که در را نبدید.

آنچه می خواستم او نداشت و مانده بودم که چه کنم ،ولی او با لحنی پر از مهر و محبت گفت : نگران نباش، همینجا بمان تا من بروم از دوستم که دکانش کمی بالاتر است بپرسم شاید او داشته باشد. ضمناً چای به اندازه یک استکان هنوز در ته کتری هست. آن را بریز و بنوش تا نفست جا آید.با شرمندگی گفتم شما چرا و بگذارید خود می روم. نگاهی انداخت و گفت خسته ای ، راست هم می گفت از زمان عصر تا کنون که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته در حال پیاده راه رفتن بودم.

تعارفش را رد کردم و از او خداحافظی کردم و خود به دنبال آن دکان رفتم. خوشبختانه آنچه مورد نظر من بود آنجا مهیا شد و دست پر به سمت مکتب خانه به راه افتادم و در راه به این می اندیشیدم که خدا را بسیار سپاس که هنوز انسانیت در این بلاد کورسویی می زند.

درست در کنار مکتب خانه ای که اطراق کرده بودیم، دکانی بود که لبنیات می فروخت.به آنجا شدم و جهت ناشتا سرشیر و عسل گرفتم که ظاهرشان چنان بود که انسان را وا می داشت همان موقع تناولشان کند ولی با هر خفتی بود بر میل شدید باطنی فایق آمدم و از ناخنک زدن به آنها پرهیز کردم.نگاهم به دبه های ماست افتاد و تصمیم گرفت برای شام مقداری هم ماست بگیرم. به ترکی گفتم که مقداری « یُئوت» بدهید.فروشنده لبخندی زد و گفت منظورتان «قاتق» است.اینجا بود که تازه فهمیدم که زبان ترکی هم برای خودش شاخه های گسترده ای دارد و هر مکان کلمات خاص خودش را دارد.

آنقدر خسته بودم که شب هنگام بعد از صرف شام هیچ نفهمیدم و به خواب عمیقی فرور رفتم ، خواب دیدم که در روستا هستم و برف بسیار باریده و من هم پیاده در میان آنهمه برف با لباسی اندک در حال منجمد شدن هستم. سرما در تمام بدنم نفوذ کرده بود و در حال لرزیدن بودم که از خواب بیدار گشتم و لی هنوز سرما در من بود. پنجره ها را بستم و با لحافی روی خود را پوشاندم تا کمی گرم شدم و وقتی به بقیه هم نگاه کردم همه در زیر لحاف ها خود را جمع کرده بودند. در تابستان که هوا اینگونه است در زمستان در این بلاد چه خبراست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.