روز دهم

پدر بامدادن قبل از برخواستن ما به شهر رفته بود تا در تنهایی خود به دوران کودکی اش سر بزند. ما هم بعد از صرف صبحانه ای بسیار مقوی جانی دوباره یافتیم و به گلگشتی در بازار به همراه اهل و عیال پرداختیم. البته وقتی با نسوان قصد رفتن به بازار داشته باشیم اوضاع کمی تفاوت پیدا می کند و سرعت سیر مان بسیار کاهش می یابد.از آنها جدا شدم و برای مهیا کردن مقدمات ناهار به یک دکان مرغ فروشی رفتم و تا زمانی که مرغ تهیه شود با دکاندار در مورد این شهر به گفتگو پرداختم. زیاد راضی نبود و از پیشرفت نکردن شهرش می نالید. می گفت در اینجا هرکسی به جایی رسد یا به تبریز می رود یا به اردبیل، به همین خاطر است که شهر هنوز در سی چهل سال قبل مانده است. از دیدگاه او که رونق در کسب و کارش برای زندگی اش مهم است این پیشرفت نکردن شاید خوش نباشد ولی به نظر من که به عنوان یک رهگذر به این شهر می نگرم آرامشش را به از هر چیز دیگر می دانم که دیگر بلاد که پیشرفت کرده اند و در سرعت زندگی از خود نیز جامانده اند چه گلی به سر خودشان زده اند که اینجا نشده است.

از هوای خوب اینجا تعریف کردم و گفتم در بهشت می زیید و خود خبر ندارید. اکنون در دیگر نقاط این کشور همه در حال سوختن هستند و شما در اینجا حتی برای خنک شدن هیچ کاری نمی کنید،از بس هوا مطبوع است. لبخند تلخی زد و گفت زمستان خبر ما را بگیر که در دمای منفی سی درجه چگونه امرار معاش می کنیم .زمستانی که از آبان شروع می شود و تا اردیبهشت ادامه دارد و همه چیز منجمد می شود. شاید این شهر را همین انجماد عقب انداخته است.با نظرش موافق نبودم ولی با لبخند بدرودش گفتم.

همینکه از دکان بیرون آمدم و به سمت کنجی رفتم که اهل و عیال آنجا بودند، ناگاه مردی را دیدم که از دور با ولعی وصف ناشدنی به سمت من می آید و با لهجه ی شدید مازندرانی مرا صدا می زند، چنان «برار جان» می گفت که در ابتدا مات و مبهوت ماندم ، مرا در آغوش گرفت و با همان زبان مازنی زیبا چاق سلامتی  مفصلی کرد .تمام صحبت هایش را می فهمیدم ولی یارای پاسخ گویی با این زبان را نداشتم. سالهاست در میان آنها زندگی کرده ام و محبت هایشان را می شناسم.

وقتی کمی رخصت داد و آرام شد به او گفتم شاید که مرا با کسی اشتباه گرفته است. لبخندی زد و گفت عیالتان وقتی از من نشانی پرسید از لهجه اش فهمیدم اینجایی نیست و وقتی گفت از استراباد آمده اید چشمان برق زد که در این دیار غربت ،همشهری یافته ام. چنان با شور و شوق حرف می زد که دلم نمی آمد بگویم مازنی نیستم.سرم را پایین انداختم و گفتم که من در اصل اهل اینجا هستم ولی مدت درازی است که آنجا هستم.

به پشتم زد و گفت ایرادی نیست، اینجا و آنجا ندارد، همین که به یاد وطنم انداختی مرا بس است.در ادامه شروع کرد به نقل داستان زندگی اش که اهل شاهی نزدیک ساری است و برای اجباری به اینجا آمده بود و بعد هم کاری در این بلاد یافته و همینجا برای خود اهل و عیال به پا کرده است.ولی هنوز دل در گرو مازندران دارد و هرجا هر کسی را می بیند که از آن دیار آمده است همچون شمع بر گردش می چرخد و هوای وطن می کند.نشانی منزلش را داد و بسیار اصرار کرد که شام را میهمانش باشیم.دریا دلی از خصال مردم این بلاد است.

نزدیک ظهر به مکتب خانه بازگشتیم و پدر هم رسید ، خسته بود ولی چهره اش بسیار شاد می نمود.در گوشه ای نشست و شروع کرد از دیده هایش برای ما تعریف کردن.از کودکی به یاد داشت که همراه مادر به کنار رودخانه می آمد تا مادرش لباسها را بشوید و او در کنار رودخانه به بازی مشغول می شد. رودخانه و حتی حدود محلی را که به همراه مادرش می آمد را یافته بود ولی افسوس می خورد که از آن رود خروشان جز تلی از خاک باقی نمانده.

از بازاری به نام «بازار پله» تعریف کرد که در کودکی به همراه پدرش بسیار به آنجا رفته بود.این بازار همانی بود که ما هم در آن بودیم.حتی به ذهنش آنقدر فشار آورده بود تا بتواند دکان پدرش را هم به یاد آورد ولی باز افسوس خورد که آن را نیافته ولی همینکه در بازار قدم می زده کاملاً به حدود هفتاد سال پیش رفته بوده و خودش را کودکی شاد و چالاک تصور کرده بود.بدنش به خاطر این همه پیاده رفتن خسته بود ولی روحش چنان شاداب بود که تا به حال اینگونه ندیده بودمش.

تصمیم بر این شد که ناهار را در بیرون شهر و در دامان طبیعت تناول کنیم. چون شنیده بودیم که سراب را دهات هایی بسیار زیبا در اطراف باشد.جهاز ناهار را بر پشت مرکب گذاشتیم و از شهر بیرون شدیم.از هر که پرسیدیم همه ما را به سمت واحدی هدایت می کردند و آنقدر رفتیم تا به قصبه ای که
«رازلیق» نام داشت رسیدیم.باغات و مزارع پربارش نشان از حاصلخیزی زمینش می داد.گشتی در روستا و کوچه های باریکش زدیم و همین باعث شد که دوباره به یاد روزهای دور که در روستا بیتوته داشتم بیافتم. عبور احشام و صدای تراکتور مرا حدود بیست سالی به عقب برد و در خاطرات خود غوطه ور شدم.با دیدن جست و خیز کودکان به یاد دانش آموزانم در آن زمان افتادم .

هرچه در روستا گشتیم مکانی جهت جلوس نیافتیم و در بیرون در امتداد راه ،کنار جوی آبی که جهت آبیاری مزارع حفر شده بود بساط خود را گستردیم .وقتی زیر سایه درختان در آن هوای خنک و محیطی مصفا نشستم کاملاً  بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین را درک کردم. هوا آنقدر خوب بود که به هیچ عنوان نمی شد تصور کرد که در میانه تموز هستیم و آفتاب بسیار سوزان.

 بعد از تناول غذای نیمروز کمی در مزارع اطراف گردیدم و خدا را شاکر بودم که در اینجا کم آبی آنچنان که دیگر بلاد را در برگرفته نیست. ولی باز به فکر فرو رفتم که چرا هنوز بر رسوم گذشتگان و با حفر جوی ،آبرسانی می کنند که این بسیار موجب خسران است.در این افکار غوطه می خوردم که مرکبی را دیدم که بارش بسیار نامطبوع بود و می خواست آن را در جوی آب تخلیه کند.به سویش شتاب کردم و با عتاب گفتم که چه می کنی که این کار خلاف عرف است.

پیرمردی بود با کلاه سبز رنگ که نشان از سید بودنش می داد. لبخندی زد و با همان حال گفت پسرم نگران نباش که این فضولات را با شما کاری نیست ، جوی آب را نگریستم و انبوه فضولات را ، رو به او کردم و تا خواستم چیزی بگویم که همچون تکاوری سلحشور بر پشت مرکب پرید و با بیلی که داشت شروع به خالی کردن بار کرد.جریان آب را که دنبال کردم تازه به کنه گفته های پیرمرد فائق آمدم که درست در چند متری جوی آبی که ما کنارش بودیم شاخه ای جدا شد و از زیر راه به آنطرف که مزرعه ای بس وسیع بود رفت.

به همان مزرعه در آن طرف راه رفتم و در میان گیاهانی که به تصورم سیب زمینی بودند گلگشت می زدم که از دور ابهتش چشمانم را بهت زده کرد، همچون قلعه ای استوار  در میان دشتی هموار بود که به نظر هیچ راهی برای تسخیرش نمی شد یافت.سبلان را این قدر محکم و استوار ندیده بودم.

شب هنگام به مکتب بازگشتیم و این دومین شبی بود که در سراب سکنا گزیده بودیم. آب و هوای خوب و آرامش این شهر از یک طرف و احساس تعلق به خاطر آبا و اجداد از طرف دیگر ما را در این بلاد زمین گیر کرده بود. به قول پدر خروار خروار فقط استخوان از اجدادمان در این شهر دفن است.تصمیم بر آن بود که شب سوم را هم بمانیم که با اعتراض همراهان مواجه گشتم و قرار بر این شد که فردا صبح به ادامه راه بپردازیم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

87 + = 92