روز یازدهم

دل رفتن نداشتم و اگر اصرار اغیار نبود چند صباحی در این دیار آرام می زیستم.صبح در هنگام خروج از شهر به خود قول دادم که در نزدیک ترین فرصتی که دست داد حتماً دوباره بازگردم و بیشتر در این وادی بمانم .در همان مبادی خروجی جهت خوراک دادن به مرکب توقف کردم که نبشته ای بر دیوار مرا به سوی خود خواند. در مورد کتیبه رازلیق بود که به خط میخی نگارش شده بوده و مربوط به هزاران سال پیش بود و تاسف خوردم که چرا در روز گذشته به آن برنخوردیم.

مقصد بعدی که تا آن حدود ده فرسخ راه بود سرعین بود که آب گرم هایش بسیار معروف و زبانزد خاص و عام می باشد ولی در شوری که  با همراهان گذاشتیم هیچکس مایل به رفتن به آب گرم نبود و به همین خاطر از میان شهر که بسیار شلوغ و پر ازدحام بود به سمت ویلا دره که کمی با شهر فاصله داشت گسیل گشتیم به امید دیدن مناظر طبیعی و آبشاری و غاری که وصفش را شنیده بودیم.

ولی بعد از رسیدن به آنجا دیدگان ما فقط شاهد بازاری بود مکاره با فروشندگانی که چنان عزم داشتند که به هر طریق ممکن محصول خود را بفروشند و با اصرار بسیار سخن گویند و همین موجبات رنجش من گردید و در ادامه نیز آنچه از آبشار و غار در ذهن داشتیم با واقعیت منافات داشت .بیشتر بر بازار تاکید بود که این هم هدف ما نبود. بازگشتیم و فقط در انتهای بازار مقداری چهل گیاه ابتیاع کردیم که به قول دکان دار فواید بسیار داشت.

از میان انبوه مردمان که بیشتر برای خرید آمده بودند تا تفرج به کناره شهر و به دنبال تپه آناهیتا رفتیم که گویند قدمتی کهن دارد و نامش نیز این قدمت را تایید می کرد. هیچ علایمی نبود تا ما را به آنجا هدایت کند و حتی از دکانداران اطراف هم می پرسیدیم هیچ نمی دانستند و برای ما تعجب آور بود که چطور ممکن است مکانی با این قدمت تاریخی ناشناس باشد.به هر ترفندی بود تپه را یافتیم ولی هیچ اثری از کهن بودن در آن نبود .در بالای تپه گودالی بود پر از زباله و بوی تعفنش بسیار آزار دهنده.از رهگذری پرسیدم که این گودال بهر چیست و او گفت در گذشته مخزن آب بوده و همین آب سردی بود بر من که در تصورم گودال را بسیار با قدمت تصور کرده بودم.

آنچه از سرعین می پنداشتیم در واقع ندیدم و شاید هم نرفتنمان به آب گرم که این بلاد به آن شهره بود موجب اینگونه تفکرات شده باشد.در هر صورت این یلاد را بسیار شلوغ با بازارهایی یافتیم که زیاد بر منوال ما که دیدن مناظر طبیعی یا مکان های تاریخی بود همخوانی نداشت. خداحافظی سردی با سرعین کردیم و به سمت اردبیل که مقصد بعدی بود به راه افتادیم.

مکتب خانه ای که جهت اسکان در اردبیل در اختیار ما گذاشتند با تمام مکاتبی که تا به حال مشاهده کرده بودیم تفاوت بسیار داشت. آنقدر فراخ بود که اگر کمی بی دقتی می کردی در آن گم می شدی. آنقدر اتاق داشت که در واقع بیشتر شبیه یک کاروانسرا بود تا مکتب خانه .اتاق ما هم در انتهای سالنی بود که آن هم در انتهای بنا بود.از عجایب این مکتب خانه محل بازی کودکان بود که در داخل تعبیه شده بود و فضایی بسیار بزرگ داشت و در آن پر بود از وسایل تفریح کودکان.از نگهبان علت را جویا شدم و گفت این مکتبخانه مخصوص کودکان ناشنوا است و ضمناً به خاطر برودت هوا در زمستان اینگونه طراحی شده است.

اتاق ما بسیار محقر ولی باصفا بود. پشت پنجره هایش درختانی بودند که با وزش با  می رقصیدند و نمایی زیبا و هم صدایی خوش و هوایی خنک نثار ما می کردند.

راهی بقعه شیخ صفی شدیم که معروف ترین و مهم ترین عمارت در اردبیل است.این بنا در دوران صفویه بنا شده و مکانی است جهت عبادت و همچنین مقبره خاندان شاه اسماعیل صفوی، بعد از درب اصلی حیاطی به شکل مستطیل است که طویل می باشد و با گل و ریحان بسیار زیبا آراسته شده است، وجود دو حوض آب صفایی خاص به این بخش داده بود.در پشت این باغ زیبا عمارت اصلی قرار دارد که  بسیار زیبا و باشکوه می باشد.وقتی وارد تالار اصلی شدیم نگاهمان از دیدن سیر نمی شد و کنده کاری ها و نقوش بسیار زیبا چشم را نوازش می داد.

بعد از تالار اصلی ،تالار چینی خانه بود که بسیار شگرف بر ما رخ نمود .تمام دیوارها تا سقف جایگاه هایی بود که برای قرار گرفتن ظروف چینی تعبیه شده بود و  در عجب بودم که در میان اینهمه کنده کاری هیچ کدام با دیگری شباهت نداشت و استادکاران این بخش با چه صبر و حوصله ای برای هر ظرف جایگاهی مخصوص آن مهیا کرده اند.ولی  افسوس و صد افسوس که از هزار و دویست ظرف چینی که در این تالار بوده است بیشتر از هزار تای آن در طول تاریخ به یغما رفته ، تعدادی را روس ها در جنگ برده اند و تعدادی را هم پادشاهان قاجار از کف داده اند.در نهایت تعداد چینی هایی که در این تالار بود به پنجاه هم نمی رسید.

گویند که فرشی بسیار بزرگ و زیبا کف سالن را مفروش کرده بود که آنهم از دست یغماگران در امان نبوده است .در سمت دیگر مقبره هایی بود که شیخ صفی و شاه عباس و خاندان آن در آنجا آرمیده بودند. این مکان که از بیرون همچون استوانه ای که بر بالایش گنبدی بود دیده می شد به سبب کاشی کاری منحصر به فردش که در آن کلمه الله بسیار به کار رفته است، گنبد الله الله نام دارد.

وقتی از بیرون به این بنا نظاره افکندم ابهت خاصی را در دل معنویتی بی همتا یافتم. با خود اندیشیدم که در روزگار گذشته چه مردان دریادلی در این مکان به عبادت برخواسته بودند و تمام عمر خویش را صرف  عبادت کرده بودند و چگونه توانسته بودند در کنار آن حکومت هم تشکیل دهند و به جنگ نیز بروند.به واقع می شد شیران روز و زاهدان شب را در میان آنها جست.

در پشت بنا حیاطی بود پر از سنگهای مزار، سکوت غریبی داشت و فضایش بسیار سنگین بود، غم غریبانه ای بر من مستولی شد که در ابتدا علت را نمی دانستم ولی وقتی در میان سنگ های مزار  حرکت کردم و دیدم که اینجا محل دفن شهدای جنگ چالدران است دانستم که مردانی در زیر این خاک مدفونند که مظلومانه در جنگی نا برابر کشته شده اند.جنگی که در آن نابرابری بیداد می کرد .هر کدام از این سنگ ها نشان از مردی بود که با تن خویش و با شمشیرش به جنگ تفنگ و توپ رفته بود و در این جنگ نابرابر جان باخته بود.این مکان شهید گاه نام گرفت و شاه عباس بعد از این شکست در ماتمی جانفرسا فرو رفت.

در بیرون بقعه به پیشنهاد همراهان جهت صرف بستنی که شاید کمی از غممان را بکاهد به جانب دیگر رفتیم که مسجدی که در کنج معبر بود توجه همه را به خود جلب کرد. سر در و مناره هایش زیبا بودند ولی چیزی که عجیب بود نامش بود که عالی قاپو بود، می دانستم در اصفهان عمارتی به این نام هست ولی تا به حال مسجد و محله ای به این نام نشنیده بودم.

از مسجد عالی قاپو به جانب شورابیل شدیم تا با دیدن این دریاچه کمی هم از طبیعت این شهر لذت ببریم. ولی چه سود که در میان خیل عظیمی از مرکب ها محاصره شدیم و بعد از گذشت زمانی طولانی و تقلایی بسیار توانستیم خلاصی یابیم.نمی دانم این همه خلایق از کجا آمده بودند و فکر می کردم که دیگر هیچ فردی در اردبیل نباید مانده باشد.با یاس تمام در راه بازگشت بودیم که مسیر را به طرف دیگر شورابیل یافتیم و به آن سمت شتافتیم.آنجا هم خیل مردم بود ولی توانستیم خود را به کنار دریاچه برسانیم.

به دنبال آب بندی می گشتم که موجب تجمع این همه آب شده است. از رهگذری پرسیدم که با لبخندی جواب داد که این دریاچه طبیعی است و حتی قدمت آن از دریاچه ارومیه نیز بیشتر است.در عجب ماندم که چگونه تصور می کردم که این نیز ساخته دست بشر است، مگر بشر می تواند اینگونه زیبایی را نیز با دست خود بسازد.

غروب آفتاب همیشه در کنار آب زیبایی خاص خود را دارد ولی اینجا همان ساخته های دست بشر این زیبایی را منقص کرده بود.آفتاب را که پهنه آسمان را سرخ فام کرده و در امتدادش بر روی آب دریاچه خط زرد زیبایی انداخته بود دنبال می کردم تا غروبش را در میان آب های آرام مشاهده کنم که در افق بناهایی بسیار ناهمگون این هارمونی را بر هم ریخت و آفتاب با آنهمه زیبایی و رنگ های دلپذیرش در پشت نابسامانی های بناهای ناهمگون غروب کرد .

من هنوز نمی دانم که در این بلاد ما چرا اینقدر مرکب هست و چرا اینقدر مردمان در عجله هستند.در تعجبم که مگر به تفرج نیامده اید و نمی خواهید آرامش یابید، پس این همه شتاب برای رفتن از بهر چیست؟این همه صدای نابهنجار را چگونه تحمل می کنید و چرا اینقدر بر دیگران عتاب می کنید.در بازگشت از شورابیل در دل این جمعیت بودم و تاسف می خوردم که چطور آرامش از زندگی ما رخت بربسته است و حتی در حال جستجوی آرامش نیز نا آرامیم.

گرسنگی و خستگی امانمان را بریده بود و همراهان نیز اعلام داشتند که این بار اصلاً آمادگی مهیا کردن غذا را ندارند.ما هم تصمیم گرفتیم تا غذا را بیرون تناول کنیم. پدر پیشنهادی به غایت عالی داد و آنهم صرف آش دوغ بود که غذای معروف این دیار است.به بازار شهر اندرون شدیم و بعد از گذر از چند دکان به غذاخوری رسیدیم که غذایش فقط آش دوغ بود. و چه نیکو که این غذا بسیار سریع آماده می شود. در حین تناول آش که به نهایت لذیذ بود نگاهم به  تصویر بسیار بزرگی که بر دیوار این غذاخوری بود تلاقی کرد و نکته عجیب هم این بود که این تصویر را در این شهر بسیار می دیدم، تمامی دکان ها این تصویر را به دیوار خود نصب کرده بودند .از پیرمرد صاحب غذاخوری که در حال هم زدن دیگ پر از آش بود پرسیدم که این تصویر از آن کیست ، او گفت  دایی است.من ماندم که چرا دایی ایشان در این شهر اینقدر معروف است و همه به آن ارادت دارند. پرسیدم داییتان به چکار مشغول است که اینهمه زبانزد خاص و عام است.لبخندش به خنده مبدل گشت و بعد از مدتی خود ر ا جمع و جور کرد و گفت دایی من نیست شهرتش دایی است و در ورزش سرآمد است.آنجا بود که دانستم این بلاد پهلوانانی دارد که بسیار مردم دار هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

69 − = 61