روز دوازدهم

صبح روز بعد مرکب را  که در این مدت همراهی جانانه ای با ما داشت را بررسی کلی نمودم و هیچ عیبی نیافتم که همین موجب آسودگی خاطر گردید و اردبیل را با خاطرات تلخ و شیرینش بدرود گفتیم و مسیر شمال را در پیش گرفتیم.هوا صاف بود ولی در رشته کوه هایی که در مقابلمان سر به فلک کشیده بودند اتفاقاتی در حال وقوع بود. ابرها در حال گذر از روی کوه بودند و همین نشان از این داشت که در ورای آنها خبری هست که اینگونه متلاطم می خروشند.

وارد راهی پر پیچ و خم و به نهایت زیبا شدیم، از حالت کوهستانی به آرامی به جنگل وارد می شدیم و گذر از پیچ جاده ها بر تعداد اشجار می افزود و مسیر را بیشتر به شمالی بودن نزدیک می کرد. در حیرت این مسیر زیبا بودیم که پدر گفت اینجا را حیران می نامند. واقعاً حیران بودیم از دیدن اینهمه زیبایی.هرچه پایین تر می آمدیم جنگل انبوه تر می شد و رنگ سبز بیشتر چشم را نوازش می داد.یک طرف مسیر را با موانعی مسدود کرده بودند. اینجا نیز جزو سرحدات کشور می بود و حراست از آن بسیار مهم می نمود.

در دل اینهمه زیبایی بودم ولی غمی در تنهایی خود با من می بود و آن رفتن از دیار آذربایجان بود.دیاری که در این مدت چند روز چنان به آن انس گرفته بودم که اصلاً دوست نمی داشتم آن را ترک گویم. زبان شیرین آذری را نیز که بعد از مدتهای مدید تکلم می کردم برایم بسیار با حلاوت بود.هرچند به سختی و با فشار سخن به ترکی می گفتم ولی دوست داشتم که همچنان با این زبان تکلم کنم. خود را آرام کردم که همه جای این میهن سرای من است و حالا هم به دامان گرم گیلانی های مهمان نواز خواهم رفت.

هوای خشک و خنک که در مدت این چند روز سفر در کوهستان را برایمان بسیار دلپذیر کرده بود مبدل به همان هوای شرجی ای گشت که به خاطر تعرق بسیار از آن گریزان بودم.آن ابرهایی  که صبح دیده بودم که در خروش بودند چنان در کنار هم فشرده آسمان را گرفته بودند که هیچ خبری از نور خورشید نبود .صدای بلند زنجره ها که با تمام قوا می نواختند در این جنگل انبوه چنان می پیچید که مجالی برای شنیدن دیگر اصوات نمی داد.

گذر از مسیر کوهستانی، زیبایی خود را داشت و ورود به جلگه خزر نیز زیبایی های خاصی داشت. به آستارا  که یکی از شهرهای سرحدات بود رسیدیم  و سلامی هم نثار خزر کردیم که یار دیرین ما بود و چند صباحی از او فاصله داشتیم.هوای گرم و شرجی و همچنین انبوهی از خلایق که هم به جهت خرید و هم به جهت دیدن دریا آمده بودند کاملاً تداعی کننده شمال برای ما بود.

به پیشنهاد همراهان به بازار آستارا رفتیم که در فراخی و تنوع کالا زبان زد بود.محوطه ای بسیار بزرگ که در آن دکانهای بسیار تعبیه شده بود که هر کدام کالاهایی بسیار داشت.از البسه گرفته تا اطعمه در این بازار همه چیز یافت می شد. همراهان در مدتی که در این بازار بودند چندی ابتیاع کردند ولی با توجه به قیمت اجناس تفاوتی که مد نظرشان بود را نیافتند و به این نتیجه رسیدند که همان بازار های بلاد خودمان مناسب تر است .شاید در گذشته خرید در این جا مرقون به صرفه بوده ولی حالا با وجود بازارهای محلی و هفتگی همه جا ارزش کالاها به یک نسبت است.

بازار مکانی نیست که مرا به خود جلب کند و بیشتر برایم دافعه دارد، به همین خاطر به همراه پدر و فرزند به دیدار خزر شتافتیم که کمی عصبانی به نظر می رسید. شاید هوای ابری و بادی که می وزید کمی پر تلاطمش کرده بود ولی وقتی به اطراف نگریستم کامل دانستم که علت اینهمه عصبانیتش چیست.همه جا پر بود از زباله و چقدر این منظره مشمئز کننده بود. هرکه هرچه با خود از تناول کردنی آورده بود باقی را در کنار ساحل رها کرده بود.من هم اگر می بودم از خشم برمی افروختم.

چو از آستارا خارج گشتیم باران این موهبت الهی که در لطافتش هیچ شکی نیست شروع به باریدن گرفت و چنان می بارید که انگار عقده های چندین ساله اش شکافته بود.گیلان را با باران آغاز کردیم که در اصل هم همین گونه است و این خطه که زیبایی هایی بی همتا دارد را همه جا با بارانش می شناسند. درختان سرسبز که می شد تشنگی آنها را فهمید چنان در زیر این باران غرق در شادی بودند که حرکاتشان به رقص می مانست.در میان این هیاهو و باران شدید در راه می گذشتیم و می دیدم این غوغا را

به اسالم رسیدیم و همانجا تصمیم گرفتیم که به جانب خلخال شویم. شنیده بودم که راهی که اسالم را به خلخال می رساند بسیار زیباست و همین تعریف و تمجیدها بود که مرا واداشت پا در این عرصه گذارم و ببینم آنچه شنیده بودم.

درختان تنومند که در زیر باران جلایی خاص یافته بودند چنان طراوتی را از خود تراوش می کردند که قابل وصف نبود.راه پر پیچ و خمی بود و هرچه بالاتر می رفتیم باران اندک می شد و مناظر زیباتر . پیچ های تند جاده را به آرامی پشت سر می گذاشتیم و هوا روشنتر می شد و از تعداد درختان کاسته می شد. باران دیگر مبدل به دانه های بسیار ریز شده بود که به سختی می شد دید ولی هوا بسیار خنک و مطبوع بود .همه در سکوت نظاره گر اینهمه زیبایی بودیم که گفتم اینجا حیران تر از آن حیران است.

نمی دانم چقدر در این پیچ و خم ها ارتفاع یافتیم ، ولی احساس می کردم که به ابرها که مادر این بارانند بسیار نزدیک شده ایم، در امتداد راهی که در مقابل داشتم نوری بسیار روشن می دیدم و هرچه به آن نزدیکتر می شدم بر شدتش افزون می شد، حس کردم در حال ورود به دنیایی دیگرم، همچون دریچه ای بود که به نور وارد می شد و وقتی به آن رسیدم دیگر هیچ ندیدم، نه درختی بود و نه بارانی و نه صدایی، همه چیز در سکوتی مطلق غرق بود ، احساس سبکی می کردم و تصور می کردم که چرخ های مرکب دیگر بر روی زمین نیست.فکر کنم از راه زمین به آسمان رسیده بودم.

آری در میان ابرها که خود در حرکت بودند طی طریق می کردم. هرچه در توان داشتم چشمانم را باز کردم تا شاید چیزی ببینم ولی همه جا پر بود از سپیدیهای پنبه گون که دوست داشتم کمی از آنها را با دست بگیرم.ولی هرچه دست را به سویشان دراز می کردم چیزی جز رطوبت حس نمی کردم.همراهان نیز در این غوطه وری با من شریک بودند و سکوتشان نشان می داد که در خیال خود بر روی این ابرهای نرم در حال غلطیدن هستند.

در همین حین باز نهیب پدر بود که مرا به زمین آورد .وقتی به چهره ی برافروخته اش نظر انداختم دانستم که او اصلاً در تخیلات غوطه ور نیست و در واقعیت به سر می برد ، هیچ دیده نمی شد و من به هر زحمتی بود با تنظیم بر روی خط سفید وسط راه با حداقل سرعت در حرکت بودم.کمی که بیشتر بر شرایط وقوف پیدا کردم بیشتر نگران و مضطرب گشتم ، چون در این راه پر پیچ و خم که هیچ هم دیده نمی شد طی مسیر آن هم با سرعتی بسیار اندک هم دشوار بود.بعد از مدتی که نسبتاً طولانی بود در کنار راه توقف کردم و وقتی پیاده شدم ناگهان تمام اجزای بدنم شروع به لرزیدن کرد و این لرزش در تمام همراهان نیز قابل مشاهده بود، هوا چون زمستان سرد بود و بادی که می وزید تا مغز استخوان را می آزرد. مه غلیظ که در واقع همان ابرها بودند چنان اطراف را در بر گرفته بودند که هیچ اطلاعی از موقعیت نداشتم و به همین خاطر چندقدمی جلو رفتم تا شاید چیزی ببینم که باد بخش کوچکی از ابرها را کنار زد و در مقابل دشت فراخی دیدم که بسیار پایین بود و همین ارتفاع خوفی در دلم افکند که چگونه با این شرایط ادامه مسیر خواهم داد.

آرام تر از قبل به راه افتادم و فقط با چشمانم به دنبال خط سفید بودم و همین معیاری شده بود برای هدایت مرکب، پدر که چشمانش کمی ضعیف بود و در اینجا هیچ نمی دید بسیار خوف داشت و فقط با اضطراب به اطراف می نگریست و بر من نهیب می زد، سکوت همراهان این بار دیگر نشان از تخیل نبود و آنها هم در خوفی عظیم غرق بودند ، هرچه بود با کم شدن ارتفاع و فاصله گرفتن از ابرها محدوده دیدمان بیشتر شد و همین موجب برقرای آرامش در بین ما گردید.

چو به غروب نزدیک بودیم خلخال را برای بیتوته مقصد قرار دادیم و به سمتش ادامه مسیر دادیم.جاده این بار زیبایی کوهستانی داشت و خبری از درخت و جنگل نبود، فقط من در حسرت ماندم که بخش عمده ای از این مسیر زیبا را به خاطر مه غلیظ ندیدم و در دل عهد بستم که باری دیگر حتما این مسیر را مجدداً طی خواهم کرد.

وقتی وارد خلخال شدیم باز آن حس دوست داشتنی به من بازگشت و دوباره سرخوش شدم که آذری تکلم خواهم کرد، خلخال را شهری کوچک که در میان کوه های سربه فلک کشیده محصور شده  یافتیم ، در همان ابتدا به دنبال اسکان بودیم که نشانی مکتب خانه ای را به ما دادند که در مرکز شهر واقع بود. مقابل در ورودی آن کمی شیب داشت و به همین خاطر تصمیم گرفت با قدرت بیشتری مرکب را به حرکت درآورم که در میانه راه صدای برخورد شدیدی از زیر مرکب شنیده شد و در پی آن صدای مرکب چنان عوض شد که تصور کردم خسارت بسیاری بر آن وارد گشته است.

صدای مرکب چنان بلند و گوش خراش گشته بود که با شرمساری آن را می راندم و از کنار هرکه می گذشتم با نگاهی خاص بر من می نگریست، مرکب های عظیمی که کارشان حمل و نقل بارهای وزین است اینگونه صدا ندارند که مرکب کوچک ما داشت، خدا را شکر در کنار مکتب خانه ای که به ما اختصاص دادند دکانی بود که مخصوص اصلاح همین عیب بود و بعد از جابه جایی جهت بیتوته در مکتب خانه  در طرفه العینی مرکب را به آنجا بردم.

صاحب آن جوانی بود بسیار خوشرو که وقتی وضعیت مرکب را دید با لبخندی گفت چه بلایی بر سر این زبان بسته آورده ای که اینگونه نعره می کشد، گفتم مرکب راهواری بود و هیچ مرا گزندی نرساند و هرچه کردم من بودم که بر او فشار بیشتر از توانش آوردم و او را به این روز انداختم. به زیر مرکب رفت بعد از مدتی تلاش آن قطعه را که موجبات این بلایا شده بود را بیرون آورد ، این مرکب در آوردگاه جنگ اگر می بود همچون ضربه ای بر او وارد نمی شد، آهن سخت چنان دریده شده بود که هیچ نمی شد شکل واقعی آنرا حدس زد. نگاه جوان به من پر بود از معناهایی که مجبورم کرد سر خم کنم به خاطر اینگونه راندم.

2 دیدگاه در “روز دوازدهم”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.