روز سیزدهم

پگاه صبح جهت مهیا نمودن اسباب چاشت  در هوایی بسیار مطبوع پیاده به شهر اندرون گشتم و به دنبال دکان نانوایی بودم. شهر هنوز بیدار نشده بود و به تکاپو نیفتاده بود، پیرمردانی را می دیدم که در این صبح زود درب دکانها می گشودند و زمین را آب و جارو می کردند و مرا در عجب بردند که چرا جوانان اینگونه نیستند و در این پگاه زیبای صبحگاهی برای شروع کار بیدار نشده اند.

در انتهای کوچه ای که به میدانی ختم می شد دکان نانوایی بود و سنگک می پخت، در صف منتظر همی ماندم تا نوبت من شود که جوانی با چشمانی خواب آلوده سر رسید و با عجله بسیار جلو رفت و بدون رعایت صف نان خواست، شاطر نگاهی به جوان انداخت و گفت همه چیز به نوبت و جوان غرلندکنان به انتهای صف مراجعت نمود . شاطرها با هم بحثی را گشودند که برایم بسی جالب بود، آنها می گفتند نمی دانند که چرا مردم فقط در صف نانوایی سنگک اینقدر عجله دارند و در صف نانوایی لواش یا بربری اینگونه نیستند، پیرمردی جواب داد که اینها کودکان روغن نباتی هستند و زود وا می روند ،ماییم که با روغن حیوانی (ساری یاق) بزرگ شده ایم و صبرمان زیاد است.این جواب پیرمرد پر بیراه هم نبود و در واقع که خوراک حتی بر اخلاق هم موثر است.

از دکان کناری که فروشنده آن هم پیرمردی بود با پشتی دوتا تقاضای کره کردم ، نگاهی انداخت و گفت پسرم ندارم ولی مقدار کره محلی برای صبحانه خود آورده ام ، بیا همان را به تو بدهم. خجالت زده گفتم که نمی خواهم ،اخمی کرد  و همان مقدار اندک را در پاکتی پیچید و به من داد و حتی بهایش را هم از من نگرفت، مزه آن کره به همراه مربایی که از او خریدم هیچگاه فراموش نخواهم کرد که مزه مردانگی و مروت می داد.نمی دانم چرا اینقدر این پیرمردهای گاهی بدخو را دوست می دارم.

در برگشت از خلخال مسیر دیگری در پیش گرفتیم و این بار به سمت پونل رفتیم. مسیر باز هم به غایت زیبا بود و همه غرق در دیدن این زیبایی ها بودیم . می اندیشیدم که احتمالاً دوباره باید به بالای ستیغ کوه ها برویم و از میان ابرها عبور کنیم و باز همان اتفاقات دیروز را تکرار خواهیم کرد.ولی هرچه می رفتیم از کوه ها فاصله می گرفتیم و این امر مرا بسیار متعجب می ساخت.

به قصبه ی کوچکی رسیدیم که بسیار خلوت بود و در شیب دره ای قرار داشت. از اولین نفر که نفس نفس زنان به بالا می آمد ادامه سیر را جویا شدیم که با نگاه خاص او مواجه گشتیم و همان در دم دانستیم که راه به اشتباه آمده ایم.آنقدر غرق در تماشای طبیعت بودیم که به علایم راه توجه نکرده بودیم. دور زدیم و دوباره راهی را که طی کرده بودیم بازگشتیم. در کل حدود ده فرسنگی را بیهوده طی کرده بودیم . ولی وقتی بیشتر فکر می کنم آنچنان نیز بیهوده نبود و بخشی از طبیعت این دیار را نیز دیدیم.

پیچ و خم های راه شروع شد و آرام آرام به ابرها که از دیروز بالای همین رشته کوه ها جا خوش کرده بودند رسیدیم، اینبار گذر از آنها زیاد طول نکشید و وقتی به آن طرف رسیدیم طراوت گیلان بعد از باران دیروز دلبری می کرد. در چندین جا توقف کردیم تا بتوانیم بهتر این زیبایی ها را ببینیم.در یکی از همین توقف ها بود که وقتی به اطراف نگریستم چیزی کمتر از بهشت تصور نکردم. ابرها ای که بالای سر ما  در حال رفت و آمد بودند را می شد با دست ها گرفت.درون دره پر بود از انواع گیاهان سبز و با طراوت و در کنار آنها روستایی بسیار کوچک با خانه هایی بسیار زیبا که سقف هایشان رنگ های متنوعی داشت. در آن طرف هم چند گاو سپید و سیاه تنومند در حال چرا بودند و در طرف دیگر درختان در حال بازی با ابرهایی که در بینشان بودند.

کمی پایین تر خلایق بسیاری را در تکاپو دیدم ،از مرکب های بزرگ و لباسهایشان می شد فهمید که در حال ساخت ابنیه ای بس عظیم هستند .حس کنجکاوی وادارم کرد تا از یکی از آنها بپرسم و در پاسخ شنیدم که اینان در حال ساخت آب بندی بسیار سترگ بر روی رودی هستند که از دل جنگل می گذرد.هرچه چشم چرخاندم اثری از آن آب بند نبود و وقتی از تونلی که از میان کوه می گذشت عبور کردم خود را در دشتی هموار یافتم که مطمئناً در آن نمی شد آب بند ساخت. با سوال بزرگی در ذهنم که اینهمه افراد ادوات در کجا این آب بند بزرگ را ساخته اند به پونل رسید.

بر اساس شوری که دیشب در خلخال داشتیم تصمیم بر این شد که گیلان را در سفر بعدی مورد کندو کاو قرار دهیم، مدت سفر ی که در آن بودیم طولانی شده بود و همین کمی خستگی بر ما تحمیل کرده بود.به همین خاطر فقط یک شب آنهم در طول مسیر را در این خطه بیتوته خواهیم کرد.

به فومن رسیدیم که عطر کلوچه هایش از همه طرف می تراوید.آنقدر رنگارنگ و زیبا بودند که حتی قبل از تناولشان با دیدنشان نیز حظ بسیار بردیم.چند ساعتی از نیمه روز گذشته بود و گرسنگی فشار می آورد . مرغ بریانی از دکانی ابتیاع کردیم و به پیشنهاد پدر به سمت جنگل قلعه رودخان رفتیم.در همان ابتدا برخوردیم به خیل عظیمی از مرکب ها که راه را بند آورده بودند .کمی عصبانی گشتم که اینهمه مردم در این روز میان هفته و آنهم در این ساعت مگر بیکارند که به  تفرج می روندو ما را هم اسیر و عبیر خود کرده اند.

کمی جلو رفتیم و به روستای کوچکی که کنار جاده بود رسیدیم، ناگاه آن همه مرکب به کناره ای رفتند و راه فراخ شد، مانده بودم که چه اتفاقی افتاده که نبشته ای بر دیوار ما را آگاه ساخت که در این روستای کوچک ،بزرگی فوت نموده که اینها همه خیل دوستارانش هستند که بحر نثار فاتحه ای به اینجا آمده اند. و اینجا بود که دانستم بزرگی مرد به بزرگی یا کوچکی محل زندگی اش ارتباطی ندارد.

در زیر سایه درختان انبوه این جنگل زیبا و در کنار نهری که صدایش آرامش بخش جان ها بود طعامی را که حدود سه یا چهارساعت از موقع مقرر تناولش گذشته بود بخوردیم. پدر که سالها قبل به قلعه رودخان رفته بود بسیار از زیبایی های آنجا برایمان تعریف کرد و همین باعث شد که با اصرار بیش اندازه همراهان من هم مجاب شوم که تا اینجا که آمده ایم تا قلعه هم برویم.

هوا بسیار خوب بود ولی بارندگی شدید دیروز موجب شده بود که نم هوا بسیار زیاد باشد و همان چندقدم اول مسیر، عرق ریختن های من آغاز گردید.مسیر بسیار زیبای و مفرحی بود، راه را به کل آماده کرده بودند و بسیاری نیز در رفت و آمد بودند ولی همین رطوبت و تعریق چنان مرا در خود غرق کرد که در همین ابتدای مسیر تقریباً خیس شده بودم.غرلند می کردم که حالا وقت اینجا نبود و می بایست به سمت رشت می رفتیم تا جایی برای اسکان بگیریم.ضمناً با تناول اینهمه غذا این راهپیمایی اصلاً برای بدن مضر است.همراهان که خوب مرا می شناختند فقط سکوت می کردند و به راهشان ادامه می دادند.

حدود یک ساعت بود که در راه بودیم، خسته نبودم ولی این تعرق زیاد که کاملاً مرا از سر تا پا خیس کرده بود آزارم می داد. هرچقدر من غر می زدم اطرافیان از دیدن و بودن در اینهمه زیبایی به به و چه چه می کردند و از دیدن این مناظر زیبا تعریف می کردند.در همین حین زنی را در مقابل خود دیدم که بسیار عصبانی در حال بازگشت بود، غرغر کنان می آمد و حدس زدم که او هم حتماً دچار مشکل من است ، وقتی با آنهمه عصبانیت از کنارم گذشت مرا به فکر فرو برد که من هم اکنون همچون او هستم و چون در خود هستم زیاد از وضع بیرونم خبر ندارم و چقدر با این اوصاف از بیرون غیرقابل تحمل هستم.به همین خاطر زبان در قفا کشیدم و سعی کردم تا عادی باشم.

همه تقریباً خسته شده بودیم و نایی برای ادامه مسیر نداشتیم که به مقصد رسیدیم و همان برج و باروها را که از بیرون قلعه دیدم ،غرق در عظمتشان شدیم  و همه چیز را فراموش کردیم. وقتی وارد قلعه شدیم همه در حیرت فرو رفتیم که این بنا با این وسعت و عظمت چگونه بر بالای این یال و در میان اینهمه انبوهی درخت و مسیر صعب العبور ساخته شده است.درون قلعه نیز پر بود از پله که دور تا دور آن را فرا می گرفت. بسیاری از خلایق که با رنجی بسیار به اینجا رسیده بودند زیر لب می گفتند که تحمل مصایب راهش ارزش داشت بر دیدن اینهمه عظمت.طی کردن پله ها و رسیدن به بخش های شرقی و غربی  خودش چالشی بود سهمگین. ارتفاع بعضی از پله ها به حدود یک متر می رسید و  گذر از آنها بسیار سخت بود و بر من سوال بود که در گذشته چگونه نگاهبانان از این پله ها آنهم روزی چندین بار گذر می کردند ، شاید با نسل ما متفاوت بوده اند و اندام هایشان علاوه بر قدرت ،درازای بیشتری هم داشته است.

بعد از سیاحت بخش شرقی به سمت غرب شتافتیم که آب انباری داشت بس مخوف، جرات کرده و به درون آن رفتیم، تاریک بود و نمور و صدای جریان پر شتاب آب، هولناک بود. وقتی به انتهای آن رسیدیم چنان آبی در زیر حوضچه آن جریان داشت که اگر گاوی صدمنی درونش سقوط می کرد در آنی به زیر کشیده می شد و نابود می گشت.با همان خوفی که به درون رفتیم آرام از آنجا خارج گشتیم و وقتی نور خورشید به صورتمان تابید همچو افرادی که انگار سالها در سیاهچاله بودند جلوی چشمانمان را گرفتیم.

ساختمان این بنا از آجرهایی بسیار بزرگتر از آجر های عصر ما و ضمناً به شکلی مربع ساخته شده بود و تهیه این همه آجر و حمل آن تا این مکان غیرممکن به نظر می رسید، پس در آن زمان چگونه توانسته اند اینهمه مصالح و مخصوصاً آجر ها را به این مکان بیاورند .پاسخ سوالم را در گفتگوی دو تن که مطمئناً در این زمینه صاحب نظر بودند یافتم. در همان زمان ساخت این قلعه کوره آجر پزی در همین مکان ایجاد کرده بودند و آجر ها را در همین مکان می ساختند و می پختند. این پاسخ ،منطقی به نظر می رسید و لی آیا اینجا خاک رس هم یافت می شود؟هرچه گوش فرادادم پاسخ این سوال نیافتم و خجلت هم کشیدم تا بپرسم.به یاد آن داستان افتادم که ندانستن عیب است ، نه نپرسیدن، بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم، به خود آمدم و عزمم را جزم کردم که بپرسم که افسوس آنها دیگر نبودند و در میان این خیل خلایق یافتنشان مقدور نبود.

با نشاطی افزون ولی البسه ای تا نهایت خیس در مسیر بازگشت قرار گرفتیم، همانقدر که در رفت عبوس بودم و ترش رو در بازگشت گشاده رو بودم و خندان و همین همراهانم را کمی آزرد که چگونه باید تو را با این احوال به شدت متغیرت تحمل کرد و من هم در جواب گفتم که این اخلاق در من نهادینه شده و از خودم نیز کاری بر نمی آید، که پدر نهیبی زد و گفت که باید تغییر کنی که زن و فرزند از دستت در امان باشند.اخمی کردم و گفتم آنچنان بر من می تازید که انگار از قوم مغول هستم و صبح تا شب بر خانواده و دیگران می تازم، سالی یک بار آنهم در این شرایط این اتفاق رخ می دهد و در اکثر اوقات مردی هستم آرام و در خدمت خانواده، خنده همگان را نمی دانم بر صحت حرفهایم بدانیم یا نقض آن.

وقتی به کنار مرکب رسیدیم مجبور شدم تا هرآنچه بر تن دارم به درآورم که با این شرایط نمی توانستم ادامه دهم. وقتی لباسهایم را در کیسه گذاشتم به راحتی یک من فقط وزن آبی بود که در آنها جمع شده بود.قلعه رودخان و فومن را با یادی خوش پشت سر گذاشتیم و جانب رشت را گرفتیم که در آنجا بیتوته کنیم، در همان مبادی ورودی شهر  به چنان ازدحامی برخوردیم که حرکت در آن از لاک پشت هم کند تر بود. اینجا را بسیار شلوغ تر از آن یافتیم که می پنداشتیم و به هر زحمتی بود بعد از حدود یک ساعت از میان آن گریختیم.

به آستانه اشرفیه که رسیدیم هنگام مغرب شده بود و بانگ اذان به گوش می رسید.هر چه در این شهر کوچک به دنبال محل اسکان گشتیم نیافتیم و بعد از طی مسافتی که چندین بار هم به خاطر ناآشنایی از آن گذشته بودیم به مرکز مکتب خانه هایش رسیدیم که هیچ کس نبود و فقط نشانی مکتب خانه ای دیگر بر رو دیوار آن نقش بسته بود.آن جا را نیز با مکافات یافتیم و هرچه بر درش کوفتیم پاسخی نیافتیم. با آنکه بسیار عصبانی بودم ولی آستانه را شهری زیبا دیدم هرچند شب بود .واقعاً گیلان خود یک سفر پر پیمانه لازم دارد.

جانب لاهیجان شدیم و آنجا نیز مکتب خانه ای جهت اسکان نیافتیم.آرام آرام شهر داشت در خواب خود فرو می رفت و ما هنوز جایی برای خفتن نداشتیم. این شهرهای حاشیه دریای خزر که پذیرای میهمانان بسیارند در این فصل سال را نمی شد با شهرهای دیگر مقایسه کرد.این آخرین شب سفر چگونه صبح خواهد شد برایم معضلی بود حل نشدنی.خواستیم به کاروانسراهای شهر که محل اقامت مسافرین است برویم که مردی ما را به سمت «بیت معلم» راهنمایی کرد، آنجا مکانی است جهت اسکان دبیران به غیر از مکتبخانه ها، با شوق فراوان وارد شدم ولی وقتی دانستم اینجا نیز پر است از مسافران، مستاصل مانده بودم که صاحب آنجا گفت بنایی داریم که در انتهای حیاط عمارت واقع است. اگر می خواهید آنجا را جهت گذراندن شب بگزینید.

چاره نداشتم و با اکراه پذیرفتم، صاحب آنجا تا اکراه مرا دید علت را جویا شد و وقتی گفتم که خانواده به همراه دارم و مکان نامناسب و…  دیگر نگذاشت ادامه دهم ، گفت آنجا مخصوص بزرگان است و مردم عادی را آنجا کاری نیست. ما را امر کرده اند که تا ساعت ده شب آنجا را به کسی اجاره ندهیم و حالا بخت با شما یار بوده که آنجا نصیب شما شده است.حرف هایش را وقتی باور کردم که بهایش را پرداختم ،حدود چهاربرابر بیشتر از جاهای دیگر بود.

وقتی به آن عمارت در گوشه حیاط وارد شدیم همه در عجب ماندیم از اینهمه اسباب و اساسی که در این بیت بود. واقعاً بزرگان حتی در سفرهایشان نیز با ما تفاوت بسیار دارند.چنان همه چیز مهیا بود که احساس سفر نداشتیم و انگار در منزل خود ،بلکه بهتر از آن سکونت گزیده بودیم. و در اینجا معنی واقعی عدالت را دانستم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 80 = 83