روز چهاردهم(روز پایانی سفر)

صبح زود برخاستیم و بعد از صرف صبحانه ای به غایت مفصل که بسیار بر نیروی مان افزود بار و بنه را جمع کردیم و به نیت مقصد آخر که همان دیار خودمان بود به راه افتادیم.لاهیجان را بدون هیچ باز دیدی بدرود گفتیم و بنا گذاشتیم که در سفری مفصل گیلان را مورد کندو کاو قرار دهیم.

مسیری را که در کنار بحر خزر طی طریق می کرد بر گزیدیم و ما هم در آن به راه افتادیم. خوشبختانه به خاطر تعطیلی ،امروز از حجم مرکب ها به طور محسوسی کاسته شده بود و همین ما را بسیار نیکو آمد، و گرنه در فصل تابستان آنهم در خطه شمال مگر می شد روزی را با آرامش گذراند از دست این همه مرکب که فقط در راه هستند و دیگر هیچ

مسیر کنار بحر در خطه شما را به بلدی شبیه دانستم بسیار طویل ،خیابانی بسیار طولانی که در اطرافش ابنیه بسیار است و بیشتر هم مغازه و یا مکانی برای تفرج ، از همان لاهیجان که به راه افتادیم فقط بخش کوچکی از راه واقعاً به راه می مانست و در بقیه مسیر همچون خیابان طویلی بود که در راستای ساحل بحر خزر کشیده شده بود.

در این مسیر مبادی ورودی و خروجی شهر ها کاملاً نا معلوم بود. ندانستیم کی وارد چالوس شدیم و همینکه فکر کردیم از آن خارج شده ایم خود را در نوشهر یافتیم.مانده بودم این دو شهر را چه چیز از هم جدا ساخته که ما آن را رویت نکردیم.خطه شمال را اینگونه خصایل بسیار است.

نمی دانم درون چالوس بودیم یا نوشهر که به خاطر شلوغی مسیر را گم کردیم و همچون دور گردون بر دور خود می چرخیدیم.از هر کس هم که مسیر را جویا می شدیم چنان می گفت که انگار ما سالهاست در این شهر سکنا گزیده ایم و تمام کوچه و خیابان هایش را می شناسیم.مات مبهوت و کمی عصبی شده بودم و در میان خیل عظیمی از مرکب ها گیر افتاده بودم که پاکبانی را در حال جارو کشیدن کناره راه دیدم.مسیر خروج را از او پرسیدم و چنان راهنمایی ام کرد که تا کنون اینگونه نشنیده بودم. به من گفت سه تا به چپ بگرد و یکی به راست.همین راهنمایی ساده ولی پربار ما را از خیل آن همه مرکب خلاصی داد و دوباره به راه اصلی راه یافتیم.

رامسر را بسیار عجیب دیدم. خیابان هایی به واقع فراخ و بسیار زیبا داشت. همه مشجر بودند و نظم خاصی در آنها نمود داشت.درختان نخل که نماد جنوب است در این شهر بسیار به چشم می خورد که این هم جزو غرایب این وادی است.به مقابل هتل رامسر رفتیم که بسیار از آن شنیده بودم و واقعاً بسیار هم زیبا بود. عمارتی بس عظیم که میان خیل درختان سبز و با طراوت محصور بود.او را پیر ولی با صلابت دیدم که بسیار آرام در کنار این همه درخت و سبزه روزگار می گذراند.

هتل قدیم رامسر

آفتاب به میانه آسمان رسیده بود، همراهان نیز خسته و گرسنه و خود نیز بعد از حدود پنج ساعت هدایت مرکب در این راه ،خسته بودم، همین موجب شد که در بوستانی که در کنار بحر قرار داشت توقف کوتاهی جهت تجدید قوا و از آن مهم تر صرف ناهار داشته باشیم.هوا بسیار گرم بود و رطوبت هم بسیار و همین موجب شده بود که تمام هیکلم در تعرق خیس شده باشد. دو هفته در بلاد آذربایجان با آن هوای دلپذیرش اینگونه خیس شدن ها را فراموش کرده بودم.

بعد از صرف ناهار  دوباره به راه افتادیم و به سمت استرآباد که هنوز فرسنگ ها از آن فاصله داشتیم حرکت کردیم.هرچه در این راه مسافت می پیودیم به جای کوتاه شدن به نظرم طولانی تر می شد.اعدادی که فاصله های میان شهر ها را بیان می کرد به سرعتی اندک و زمانی طولانی اعدادش کاهش می یافت.هرچه بود تا بابلسر را یکنواخت رفتیم و در آنجا دوباره جهت استراحت و تجدید قوا توقف کردیم.

پاهایم به غایت خسته شده بود و چشمانم نیز دیگر سویش را از دست داده بود.تا به حال این همه مسیر به صورت یکنواخت مرکب را هدایت نکرده بودم و همین بر من بسیار فشار آورد.همان چند دقیقه ای که همه در کنار رودخانه به واقع وسیع بابلسر در حال تفرج بودند ، من بر روی نیمکتی کنار همان رود چشمانم را بستم و ندانستم که همان در دم به خواب رفته ام و حدود نیم ساعتی را در همان حال بوده ام و اطرفیانم نیز به خاطر همین کاری به کارم نداشتند.

چشمانم را که باز کردم آفتاب پهنه رودخانه را در محلی که به دریا می پیوست ،سرخ فام کرده بود.آنقدر تصویر زیبا بود که چند دقیقه در همان حال غرق در نظاره اش شدم و مانده بودم که چقدر زیبایی در این دنیا هست که چشمان و روح انسان را نوازش می دهد.

پل بابلسر

بعد از نوشیدن فنجانی چای در این محیط زیبا که نسیمی خنک آن را بسیار فرح بخش کرده بود دوباره به راه افتادیم و در امتداد بحر خزر به پیش می رفتیم.راه بسیار باریک و از آن مهم تر بسیار خلوت گشته بود و همین برایم بسیار جالب بود.هوا در گرگ و میش غروب بود که در مقابلم در خط افق لوله هایی بس عظیم دیدم که هم چون مناره بر زمین کوفته شده بودند. تعدادشان چهار بود و هرچه نزدیک تر می شدیم بر عظمت و ارتفاعشان افزون می شد.

وقتی از کنار این غول بی شاخ و دم گذر کردیم چنان مهابت ش ما را گرفت که همه انگشت به دهان بودیم. این بنای غول پیکر نیروگاه نام داشت و کارش تولید جریان کهربا بود که در روزگار ما همچون خونی است که در رگ های زندگی به همه حیات می رساند.

بهشهر را که پشت سر گذاشتیم حال و هوای وادی  خودمان کاملاً مشهود بود و نزدیکی به خان خود شور و شوقی خاص در ما برانگیخت. در این چند مدت که از خانه و کاشانه به دور بودیم چه صحنه ها و مناظر زیبایی دیدیم و چه ها که بر ما گذشت و هر چه بود بسیار نیکو بود و واقعاً سفر برای هر کس لازم و واجب است.

این سفر که دو هفته به طول انجامید را با خاطراتی بسیار پشت سر گذاشتیم و در نیمه تیر ماه سنه هزار و سیصد و نودو هفت خورشیدی به استرآباد درآمدیم.

والسلام

4 دیدگاه در “روز چهاردهم(روز پایانی سفر)”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 + 6 =