روز چهاردهم(روز پایانی سفر)

صبح زود برخاستیم و بعد از صرف صبحانه ای به غایت مفصل که بسیار بر نیروی مان افزود بار و بنه را جمع کردیم و به نیت مقصد آخر که همان دیار خودمان بود به راه افتادیم.لاهیجان را بدون هیچ باز دیدی بدرود گفتیم و بنا گذاشتیم که در سفری مفصل گیلان را مورد کندو کاو قرار دهیم.

مسیری را که در کنار بحر خزر طی طریق می کرد بر گزیدیم و ما هم در آن به راه افتادیم. خوشبختانه به خاطر تعطیلی ،امروز از حجم مرکب ها به طور محسوسی کاسته شده بود و همین ما را بسیار نیکو آمد، و گرنه در فصل تابستان آنهم در خطه شمال مگر می شد روزی را با آرامش گذراند از دست این همه مرکب که فقط در راه هستند و دیگر هیچ

مسیر کنار بحر در خطه شما را به بلدی شبیه دانستم بسیار طویل ،خیابانی بسیار طولانی که در اطرافش ابنیه بسیار است و بیشتر هم مغازه و یا مکانی برای تفرج ، از همان لاهیجان که به راه افتادیم فقط بخش کوچکی از راه واقعاً به راه می مانست و در بقیه مسیر همچون خیابان طویلی بود که در راستای ساحل بحر خزر کشیده شده بود.

در این مسیر مبادی ورودی و خروجی شهر ها کاملاً نا معلوم بود. ندانستیم کی وارد چالوس شدیم و همینکه فکر کردیم از آن خارج شده ایم خود را در نوشهر یافتیم.مانده بودم این دو شهر را چه چیز از هم جدا ساخته که ما آن را رویت نکردیم.خطه شمال را اینگونه خصایل بسیار است.

نمی دانم درون چالوس بودیم یا نوشهر که به خاطر شلوغی مسیر را گم کردیم و همچون دور گردون بر دور خود می چرخیدیم.از هر کس هم که مسیر را جویا می شدیم چنان می گفت که انگار ما سالهاست در این شهر سکنا گزیده ایم و تمام کوچه و خیابان هایش را می شناسیم.مات مبهوت و کمی عصبی شده بودم و در میان خیل عظیمی از مرکب ها گیر افتاده بودم که پاکبانی را در حال جارو کشیدن کناره راه دیدم.مسیر خروج را از او پرسیدم و چنان راهنمایی ام کرد که تا کنون اینگونه نشنیده بودم. به من گفت سه تا به چپ بگرد و یکی به راست.همین راهنمایی ساده ولی پربار ما را از خیل آن همه مرکب خلاصی داد و دوباره به راه اصلی راه یافتیم.

رامسر را بسیار عجیب دیدم. خیابان هایی به واقع فراخ و بسیار زیبا داشت. همه مشجر بودند و نظم خاصی در آنها نمود داشت.درختان نخل که نماد جنوب است در این شهر بسیار به چشم می خورد که این هم جزو غرایب این وادی است.به مقابل هتل رامسر رفتیم که بسیار از آن شنیده بودم و واقعاً بسیار هم زیبا بود. عمارتی بس عظیم که میان خیل درختان سبز و با طراوت محصور بود.او را پیر ولی با صلابت دیدم که بسیار آرام در کنار این همه درخت و سبزه روزگار می گذراند.

هتل قدیم رامسر

آفتاب به میانه آسمان رسیده بود، همراهان نیز خسته و گرسنه و خود نیز بعد از حدود پنج ساعت هدایت مرکب در این راه ،خسته بودم، همین موجب شد که در بوستانی که در کنار بحر قرار داشت توقف کوتاهی جهت تجدید قوا و از آن مهم تر صرف ناهار داشته باشیم.هوا بسیار گرم بود و رطوبت هم بسیار و همین موجب شده بود که تمام هیکلم در تعرق خیس شده باشد. دو هفته در بلاد آذربایجان با آن هوای دلپذیرش اینگونه خیس شدن ها را فراموش کرده بودم.

بعد از صرف ناهار  دوباره به راه افتادیم و به سمت استرآباد که هنوز فرسنگ ها از آن فاصله داشتیم حرکت کردیم.هرچه در این راه مسافت می پیودیم به جای کوتاه شدن به نظرم طولانی تر می شد.اعدادی که فاصله های میان شهر ها را بیان می کرد به سرعتی اندک و زمانی طولانی اعدادش کاهش می یافت.هرچه بود تا بابلسر را یکنواخت رفتیم و در آنجا دوباره جهت استراحت و تجدید قوا توقف کردیم.

پاهایم به غایت خسته شده بود و چشمانم نیز دیگر سویش را از دست داده بود.تا به حال این همه مسیر به صورت یکنواخت مرکب را هدایت نکرده بودم و همین بر من بسیار فشار آورد.همان چند دقیقه ای که همه در کنار رودخانه به واقع وسیع بابلسر در حال تفرج بودند ، من بر روی نیمکتی کنار همان رود چشمانم را بستم و ندانستم که همان در دم به خواب رفته ام و حدود نیم ساعتی را در همان حال بوده ام و اطرفیانم نیز به خاطر همین کاری به کارم نداشتند.

چشمانم را که باز کردم آفتاب پهنه رودخانه را در محلی که به دریا می پیوست ،سرخ فام کرده بود.آنقدر تصویر زیبا بود که چند دقیقه در همان حال غرق در نظاره اش شدم و مانده بودم که چقدر زیبایی در این دنیا هست که چشمان و روح انسان را نوازش می دهد.

پل بابلسر

بعد از نوشیدن فنجانی چای در این محیط زیبا که نسیمی خنک آن را بسیار فرح بخش کرده بود دوباره به راه افتادیم و در امتداد بحر خزر به پیش می رفتیم.راه بسیار باریک و از آن مهم تر بسیار خلوت گشته بود و همین برایم بسیار جالب بود.هوا در گرگ و میش غروب بود که در مقابلم در خط افق لوله هایی بس عظیم دیدم که هم چون مناره بر زمین کوفته شده بودند. تعدادشان چهار بود و هرچه نزدیک تر می شدیم بر عظمت و ارتفاعشان افزون می شد.

وقتی از کنار این غول بی شاخ و دم گذر کردیم چنان مهابت ش ما را گرفت که همه انگشت به دهان بودیم. این بنای غول پیکر نیروگاه نام داشت و کارش تولید جریان کهربا بود که در روزگار ما همچون خونی است که در رگ های زندگی به همه حیات می رساند.

بهشهر را که پشت سر گذاشتیم حال و هوای وادی  خودمان کاملاً مشهود بود و نزدیکی به خان خود شور و شوقی خاص در ما برانگیخت. در این چند مدت که از خانه و کاشانه به دور بودیم چه صحنه ها و مناظر زیبایی دیدیم و چه ها که بر ما گذشت و هر چه بود بسیار نیکو بود و واقعاً سفر برای هر کس لازم و واجب است.

این سفر که دو هفته به طول انجامید را با خاطراتی بسیار پشت سر گذاشتیم و در نیمه تیر ماه سنه هزار و سیصد و نودو هفت خورشیدی به استرآباد درآمدیم.

والسلام

روز سیزدهم

پگاه صبح جهت مهیا نمودن اسباب چاشت  در هوایی بسیار مطبوع پیاده به شهر اندرون گشتم و به دنبال دکان نانوایی بودم. شهر هنوز بیدار نشده بود و به تکاپو نیفتاده بود، پیرمردانی را می دیدم که در این صبح زود درب دکانها می گشودند و زمین را آب و جارو می کردند و مرا در عجب بردند که چرا جوانان اینگونه نیستند و در این پگاه زیبای صبحگاهی برای شروع کار بیدار نشده اند.

در انتهای کوچه ای که به میدانی ختم می شد دکان نانوایی بود و سنگک می پخت، در صف منتظر همی ماندم تا نوبت من شود که جوانی با چشمانی خواب آلوده سر رسید و با عجله بسیار جلو رفت و بدون رعایت صف نان خواست، شاطر نگاهی به جوان انداخت و گفت همه چیز به نوبت و جوان غرلندکنان به انتهای صف مراجعت نمود . شاطرها با هم بحثی را گشودند که برایم بسی جالب بود، آنها می گفتند نمی دانند که چرا مردم فقط در صف نانوایی سنگک اینقدر عجله دارند و در صف نانوایی لواش یا بربری اینگونه نیستند، پیرمردی جواب داد که اینها کودکان روغن نباتی هستند و زود وا می روند ،ماییم که با روغن حیوانی (ساری یاق) بزرگ شده ایم و صبرمان زیاد است.این جواب پیرمرد پر بیراه هم نبود و در واقع که خوراک حتی بر اخلاق هم موثر است.

از دکان کناری که فروشنده آن هم پیرمردی بود با پشتی دوتا تقاضای کره کردم ، نگاهی انداخت و گفت پسرم ندارم ولی مقدار کره محلی برای صبحانه خود آورده ام ، بیا همان را به تو بدهم. خجالت زده گفتم که نمی خواهم ،اخمی کرد  و همان مقدار اندک را در پاکتی پیچید و به من داد و حتی بهایش را هم از من نگرفت، مزه آن کره به همراه مربایی که از او خریدم هیچگاه فراموش نخواهم کرد که مزه مردانگی و مروت می داد.نمی دانم چرا اینقدر این پیرمردهای گاهی بدخو را دوست می دارم.

در برگشت از خلخال مسیر دیگری در پیش گرفتیم و این بار به سمت پونل رفتیم. مسیر باز هم به غایت زیبا بود و همه غرق در دیدن این زیبایی ها بودیم . می اندیشیدم که احتمالاً دوباره باید به بالای ستیغ کوه ها برویم و از میان ابرها عبور کنیم و باز همان اتفاقات دیروز را تکرار خواهیم کرد.ولی هرچه می رفتیم از کوه ها فاصله می گرفتیم و این امر مرا بسیار متعجب می ساخت.

به قصبه ی کوچکی رسیدیم که بسیار خلوت بود و در شیب دره ای قرار داشت. از اولین نفر که نفس نفس زنان به بالا می آمد ادامه سیر را جویا شدیم که با نگاه خاص او مواجه گشتیم و همان در دم دانستیم که راه به اشتباه آمده ایم.آنقدر غرق در تماشای طبیعت بودیم که به علایم راه توجه نکرده بودیم. دور زدیم و دوباره راهی را که طی کرده بودیم بازگشتیم. در کل حدود ده فرسنگی را بیهوده طی کرده بودیم . ولی وقتی بیشتر فکر می کنم آنچنان نیز بیهوده نبود و بخشی از طبیعت این دیار را نیز دیدیم.

پیچ و خم های راه شروع شد و آرام آرام به ابرها که از دیروز بالای همین رشته کوه ها جا خوش کرده بودند رسیدیم، اینبار گذر از آنها زیاد طول نکشید و وقتی به آن طرف رسیدیم طراوت گیلان بعد از باران دیروز دلبری می کرد. در چندین جا توقف کردیم تا بتوانیم بهتر این زیبایی ها را ببینیم.در یکی از همین توقف ها بود که وقتی به اطراف نگریستم چیزی کمتر از بهشت تصور نکردم. ابرها ای که بالای سر ما  در حال رفت و آمد بودند را می شد با دست ها گرفت.درون دره پر بود از انواع گیاهان سبز و با طراوت و در کنار آنها روستایی بسیار کوچک با خانه هایی بسیار زیبا که سقف هایشان رنگ های متنوعی داشت. در آن طرف هم چند گاو سپید و سیاه تنومند در حال چرا بودند و در طرف دیگر درختان در حال بازی با ابرهایی که در بینشان بودند.

کمی پایین تر خلایق بسیاری را در تکاپو دیدم ،از مرکب های بزرگ و لباسهایشان می شد فهمید که در حال ساخت ابنیه ای بس عظیم هستند .حس کنجکاوی وادارم کرد تا از یکی از آنها بپرسم و در پاسخ شنیدم که اینان در حال ساخت آب بندی بسیار سترگ بر روی رودی هستند که از دل جنگل می گذرد.هرچه چشم چرخاندم اثری از آن آب بند نبود و وقتی از تونلی که از میان کوه می گذشت عبور کردم خود را در دشتی هموار یافتم که مطمئناً در آن نمی شد آب بند ساخت. با سوال بزرگی در ذهنم که اینهمه افراد ادوات در کجا این آب بند بزرگ را ساخته اند به پونل رسید.

بر اساس شوری که دیشب در خلخال داشتیم تصمیم بر این شد که گیلان را در سفر بعدی مورد کندو کاو قرار دهیم، مدت سفر ی که در آن بودیم طولانی شده بود و همین کمی خستگی بر ما تحمیل کرده بود.به همین خاطر فقط یک شب آنهم در طول مسیر را در این خطه بیتوته خواهیم کرد.

به فومن رسیدیم که عطر کلوچه هایش از همه طرف می تراوید.آنقدر رنگارنگ و زیبا بودند که حتی قبل از تناولشان با دیدنشان نیز حظ بسیار بردیم.چند ساعتی از نیمه روز گذشته بود و گرسنگی فشار می آورد . مرغ بریانی از دکانی ابتیاع کردیم و به پیشنهاد پدر به سمت جنگل قلعه رودخان رفتیم.در همان ابتدا برخوردیم به خیل عظیمی از مرکب ها که راه را بند آورده بودند .کمی عصبانی گشتم که اینهمه مردم در این روز میان هفته و آنهم در این ساعت مگر بیکارند که به  تفرج می روندو ما را هم اسیر و عبیر خود کرده اند.

کمی جلو رفتیم و به روستای کوچکی که کنار جاده بود رسیدیم، ناگاه آن همه مرکب به کناره ای رفتند و راه فراخ شد، مانده بودم که چه اتفاقی افتاده که نبشته ای بر دیوار ما را آگاه ساخت که در این روستای کوچک ،بزرگی فوت نموده که اینها همه خیل دوستارانش هستند که بحر نثار فاتحه ای به اینجا آمده اند. و اینجا بود که دانستم بزرگی مرد به بزرگی یا کوچکی محل زندگی اش ارتباطی ندارد.

در زیر سایه درختان انبوه این جنگل زیبا و در کنار نهری که صدایش آرامش بخش جان ها بود طعامی را که حدود سه یا چهارساعت از موقع مقرر تناولش گذشته بود بخوردیم. پدر که سالها قبل به قلعه رودخان رفته بود بسیار از زیبایی های آنجا برایمان تعریف کرد و همین باعث شد که با اصرار بیش اندازه همراهان من هم مجاب شوم که تا اینجا که آمده ایم تا قلعه هم برویم.

هوا بسیار خوب بود ولی بارندگی شدید دیروز موجب شده بود که نم هوا بسیار زیاد باشد و همان چندقدم اول مسیر، عرق ریختن های من آغاز گردید.مسیر بسیار زیبای و مفرحی بود، راه را به کل آماده کرده بودند و بسیاری نیز در رفت و آمد بودند ولی همین رطوبت و تعریق چنان مرا در خود غرق کرد که در همین ابتدای مسیر تقریباً خیس شده بودم.غرلند می کردم که حالا وقت اینجا نبود و می بایست به سمت رشت می رفتیم تا جایی برای اسکان بگیریم.ضمناً با تناول اینهمه غذا این راهپیمایی اصلاً برای بدن مضر است.همراهان که خوب مرا می شناختند فقط سکوت می کردند و به راهشان ادامه می دادند.

حدود یک ساعت بود که در راه بودیم، خسته نبودم ولی این تعرق زیاد که کاملاً مرا از سر تا پا خیس کرده بود آزارم می داد. هرچقدر من غر می زدم اطرافیان از دیدن و بودن در اینهمه زیبایی به به و چه چه می کردند و از دیدن این مناظر زیبا تعریف می کردند.در همین حین زنی را در مقابل خود دیدم که بسیار عصبانی در حال بازگشت بود، غرغر کنان می آمد و حدس زدم که او هم حتماً دچار مشکل من است ، وقتی با آنهمه عصبانیت از کنارم گذشت مرا به فکر فرو برد که من هم اکنون همچون او هستم و چون در خود هستم زیاد از وضع بیرونم خبر ندارم و چقدر با این اوصاف از بیرون غیرقابل تحمل هستم.به همین خاطر زبان در قفا کشیدم و سعی کردم تا عادی باشم.

همه تقریباً خسته شده بودیم و نایی برای ادامه مسیر نداشتیم که به مقصد رسیدیم و همان برج و باروها را که از بیرون قلعه دیدم ،غرق در عظمتشان شدیم  و همه چیز را فراموش کردیم. وقتی وارد قلعه شدیم همه در حیرت فرو رفتیم که این بنا با این وسعت و عظمت چگونه بر بالای این یال و در میان اینهمه انبوهی درخت و مسیر صعب العبور ساخته شده است.درون قلعه نیز پر بود از پله که دور تا دور آن را فرا می گرفت. بسیاری از خلایق که با رنجی بسیار به اینجا رسیده بودند زیر لب می گفتند که تحمل مصایب راهش ارزش داشت بر دیدن اینهمه عظمت.طی کردن پله ها و رسیدن به بخش های شرقی و غربی  خودش چالشی بود سهمگین. ارتفاع بعضی از پله ها به حدود یک متر می رسید و  گذر از آنها بسیار سخت بود و بر من سوال بود که در گذشته چگونه نگاهبانان از این پله ها آنهم روزی چندین بار گذر می کردند ، شاید با نسل ما متفاوت بوده اند و اندام هایشان علاوه بر قدرت ،درازای بیشتری هم داشته است.

بعد از سیاحت بخش شرقی به سمت غرب شتافتیم که آب انباری داشت بس مخوف، جرات کرده و به درون آن رفتیم، تاریک بود و نمور و صدای جریان پر شتاب آب، هولناک بود. وقتی به انتهای آن رسیدیم چنان آبی در زیر حوضچه آن جریان داشت که اگر گاوی صدمنی درونش سقوط می کرد در آنی به زیر کشیده می شد و نابود می گشت.با همان خوفی که به درون رفتیم آرام از آنجا خارج گشتیم و وقتی نور خورشید به صورتمان تابید همچو افرادی که انگار سالها در سیاهچاله بودند جلوی چشمانمان را گرفتیم.

ساختمان این بنا از آجرهایی بسیار بزرگتر از آجر های عصر ما و ضمناً به شکلی مربع ساخته شده بود و تهیه این همه آجر و حمل آن تا این مکان غیرممکن به نظر می رسید، پس در آن زمان چگونه توانسته اند اینهمه مصالح و مخصوصاً آجر ها را به این مکان بیاورند .پاسخ سوالم را در گفتگوی دو تن که مطمئناً در این زمینه صاحب نظر بودند یافتم. در همان زمان ساخت این قلعه کوره آجر پزی در همین مکان ایجاد کرده بودند و آجر ها را در همین مکان می ساختند و می پختند. این پاسخ ،منطقی به نظر می رسید و لی آیا اینجا خاک رس هم یافت می شود؟هرچه گوش فرادادم پاسخ این سوال نیافتم و خجلت هم کشیدم تا بپرسم.به یاد آن داستان افتادم که ندانستن عیب است ، نه نپرسیدن، بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم، به خود آمدم و عزمم را جزم کردم که بپرسم که افسوس آنها دیگر نبودند و در میان این خیل خلایق یافتنشان مقدور نبود.

با نشاطی افزون ولی البسه ای تا نهایت خیس در مسیر بازگشت قرار گرفتیم، همانقدر که در رفت عبوس بودم و ترش رو در بازگشت گشاده رو بودم و خندان و همین همراهانم را کمی آزرد که چگونه باید تو را با این احوال به شدت متغیرت تحمل کرد و من هم در جواب گفتم که این اخلاق در من نهادینه شده و از خودم نیز کاری بر نمی آید، که پدر نهیبی زد و گفت که باید تغییر کنی که زن و فرزند از دستت در امان باشند.اخمی کردم و گفتم آنچنان بر من می تازید که انگار از قوم مغول هستم و صبح تا شب بر خانواده و دیگران می تازم، سالی یک بار آنهم در این شرایط این اتفاق رخ می دهد و در اکثر اوقات مردی هستم آرام و در خدمت خانواده، خنده همگان را نمی دانم بر صحت حرفهایم بدانیم یا نقض آن.

وقتی به کنار مرکب رسیدیم مجبور شدم تا هرآنچه بر تن دارم به درآورم که با این شرایط نمی توانستم ادامه دهم. وقتی لباسهایم را در کیسه گذاشتم به راحتی یک من فقط وزن آبی بود که در آنها جمع شده بود.قلعه رودخان و فومن را با یادی خوش پشت سر گذاشتیم و جانب رشت را گرفتیم که در آنجا بیتوته کنیم، در همان مبادی ورودی شهر  به چنان ازدحامی برخوردیم که حرکت در آن از لاک پشت هم کند تر بود. اینجا را بسیار شلوغ تر از آن یافتیم که می پنداشتیم و به هر زحمتی بود بعد از حدود یک ساعت از میان آن گریختیم.

به آستانه اشرفیه که رسیدیم هنگام مغرب شده بود و بانگ اذان به گوش می رسید.هر چه در این شهر کوچک به دنبال محل اسکان گشتیم نیافتیم و بعد از طی مسافتی که چندین بار هم به خاطر ناآشنایی از آن گذشته بودیم به مرکز مکتب خانه هایش رسیدیم که هیچ کس نبود و فقط نشانی مکتب خانه ای دیگر بر رو دیوار آن نقش بسته بود.آن جا را نیز با مکافات یافتیم و هرچه بر درش کوفتیم پاسخی نیافتیم. با آنکه بسیار عصبانی بودم ولی آستانه را شهری زیبا دیدم هرچند شب بود .واقعاً گیلان خود یک سفر پر پیمانه لازم دارد.

جانب لاهیجان شدیم و آنجا نیز مکتب خانه ای جهت اسکان نیافتیم.آرام آرام شهر داشت در خواب خود فرو می رفت و ما هنوز جایی برای خفتن نداشتیم. این شهرهای حاشیه دریای خزر که پذیرای میهمانان بسیارند در این فصل سال را نمی شد با شهرهای دیگر مقایسه کرد.این آخرین شب سفر چگونه صبح خواهد شد برایم معضلی بود حل نشدنی.خواستیم به کاروانسراهای شهر که محل اقامت مسافرین است برویم که مردی ما را به سمت «بیت معلم» راهنمایی کرد، آنجا مکانی است جهت اسکان دبیران به غیر از مکتبخانه ها، با شوق فراوان وارد شدم ولی وقتی دانستم اینجا نیز پر است از مسافران، مستاصل مانده بودم که صاحب آنجا گفت بنایی داریم که در انتهای حیاط عمارت واقع است. اگر می خواهید آنجا را جهت گذراندن شب بگزینید.

چاره نداشتم و با اکراه پذیرفتم، صاحب آنجا تا اکراه مرا دید علت را جویا شد و وقتی گفتم که خانواده به همراه دارم و مکان نامناسب و…  دیگر نگذاشت ادامه دهم ، گفت آنجا مخصوص بزرگان است و مردم عادی را آنجا کاری نیست. ما را امر کرده اند که تا ساعت ده شب آنجا را به کسی اجاره ندهیم و حالا بخت با شما یار بوده که آنجا نصیب شما شده است.حرف هایش را وقتی باور کردم که بهایش را پرداختم ،حدود چهاربرابر بیشتر از جاهای دیگر بود.

وقتی به آن عمارت در گوشه حیاط وارد شدیم همه در عجب ماندیم از اینهمه اسباب و اساسی که در این بیت بود. واقعاً بزرگان حتی در سفرهایشان نیز با ما تفاوت بسیار دارند.چنان همه چیز مهیا بود که احساس سفر نداشتیم و انگار در منزل خود ،بلکه بهتر از آن سکونت گزیده بودیم. و در اینجا معنی واقعی عدالت را دانستم .

روز دوازدهم

صبح روز بعد مرکب را  که در این مدت همراهی جانانه ای با ما داشت را بررسی کلی نمودم و هیچ عیبی نیافتم که همین موجب آسودگی خاطر گردید و اردبیل را با خاطرات تلخ و شیرینش بدرود گفتیم و مسیر شمال را در پیش گرفتیم.هوا صاف بود ولی در رشته کوه هایی که در مقابلمان سر به فلک کشیده بودند اتفاقاتی در حال وقوع بود. ابرها در حال گذر از روی کوه بودند و همین نشان از این داشت که در ورای آنها خبری هست که اینگونه متلاطم می خروشند.

وارد راهی پر پیچ و خم و به نهایت زیبا شدیم، از حالت کوهستانی به آرامی به جنگل وارد می شدیم و گذر از پیچ جاده ها بر تعداد اشجار می افزود و مسیر را بیشتر به شمالی بودن نزدیک می کرد. در حیرت این مسیر زیبا بودیم که پدر گفت اینجا را حیران می نامند. واقعاً حیران بودیم از دیدن اینهمه زیبایی.هرچه پایین تر می آمدیم جنگل انبوه تر می شد و رنگ سبز بیشتر چشم را نوازش می داد.یک طرف مسیر را با موانعی مسدود کرده بودند. اینجا نیز جزو سرحدات کشور می بود و حراست از آن بسیار مهم می نمود.

در دل اینهمه زیبایی بودم ولی غمی در تنهایی خود با من می بود و آن رفتن از دیار آذربایجان بود.دیاری که در این مدت چند روز چنان به آن انس گرفته بودم که اصلاً دوست نمی داشتم آن را ترک گویم. زبان شیرین آذری را نیز که بعد از مدتهای مدید تکلم می کردم برایم بسیار با حلاوت بود.هرچند به سختی و با فشار سخن به ترکی می گفتم ولی دوست داشتم که همچنان با این زبان تکلم کنم. خود را آرام کردم که همه جای این میهن سرای من است و حالا هم به دامان گرم گیلانی های مهمان نواز خواهم رفت.

هوای خشک و خنک که در مدت این چند روز سفر در کوهستان را برایمان بسیار دلپذیر کرده بود مبدل به همان هوای شرجی ای گشت که به خاطر تعرق بسیار از آن گریزان بودم.آن ابرهایی  که صبح دیده بودم که در خروش بودند چنان در کنار هم فشرده آسمان را گرفته بودند که هیچ خبری از نور خورشید نبود .صدای بلند زنجره ها که با تمام قوا می نواختند در این جنگل انبوه چنان می پیچید که مجالی برای شنیدن دیگر اصوات نمی داد.

گذر از مسیر کوهستانی، زیبایی خود را داشت و ورود به جلگه خزر نیز زیبایی های خاصی داشت. به آستارا  که یکی از شهرهای سرحدات بود رسیدیم  و سلامی هم نثار خزر کردیم که یار دیرین ما بود و چند صباحی از او فاصله داشتیم.هوای گرم و شرجی و همچنین انبوهی از خلایق که هم به جهت خرید و هم به جهت دیدن دریا آمده بودند کاملاً تداعی کننده شمال برای ما بود.

به پیشنهاد همراهان به بازار آستارا رفتیم که در فراخی و تنوع کالا زبان زد بود.محوطه ای بسیار بزرگ که در آن دکانهای بسیار تعبیه شده بود که هر کدام کالاهایی بسیار داشت.از البسه گرفته تا اطعمه در این بازار همه چیز یافت می شد. همراهان در مدتی که در این بازار بودند چندی ابتیاع کردند ولی با توجه به قیمت اجناس تفاوتی که مد نظرشان بود را نیافتند و به این نتیجه رسیدند که همان بازار های بلاد خودمان مناسب تر است .شاید در گذشته خرید در این جا مرقون به صرفه بوده ولی حالا با وجود بازارهای محلی و هفتگی همه جا ارزش کالاها به یک نسبت است.

بازار مکانی نیست که مرا به خود جلب کند و بیشتر برایم دافعه دارد، به همین خاطر به همراه پدر و فرزند به دیدار خزر شتافتیم که کمی عصبانی به نظر می رسید. شاید هوای ابری و بادی که می وزید کمی پر تلاطمش کرده بود ولی وقتی به اطراف نگریستم کامل دانستم که علت اینهمه عصبانیتش چیست.همه جا پر بود از زباله و چقدر این منظره مشمئز کننده بود. هرکه هرچه با خود از تناول کردنی آورده بود باقی را در کنار ساحل رها کرده بود.من هم اگر می بودم از خشم برمی افروختم.

چو از آستارا خارج گشتیم باران این موهبت الهی که در لطافتش هیچ شکی نیست شروع به باریدن گرفت و چنان می بارید که انگار عقده های چندین ساله اش شکافته بود.گیلان را با باران آغاز کردیم که در اصل هم همین گونه است و این خطه که زیبایی هایی بی همتا دارد را همه جا با بارانش می شناسند. درختان سرسبز که می شد تشنگی آنها را فهمید چنان در زیر این باران غرق در شادی بودند که حرکاتشان به رقص می مانست.در میان این هیاهو و باران شدید در راه می گذشتیم و می دیدم این غوغا را

به اسالم رسیدیم و همانجا تصمیم گرفتیم که به جانب خلخال شویم. شنیده بودم که راهی که اسالم را به خلخال می رساند بسیار زیباست و همین تعریف و تمجیدها بود که مرا واداشت پا در این عرصه گذارم و ببینم آنچه شنیده بودم.

درختان تنومند که در زیر باران جلایی خاص یافته بودند چنان طراوتی را از خود تراوش می کردند که قابل وصف نبود.راه پر پیچ و خمی بود و هرچه بالاتر می رفتیم باران اندک می شد و مناظر زیباتر . پیچ های تند جاده را به آرامی پشت سر می گذاشتیم و هوا روشنتر می شد و از تعداد درختان کاسته می شد. باران دیگر مبدل به دانه های بسیار ریز شده بود که به سختی می شد دید ولی هوا بسیار خنک و مطبوع بود .همه در سکوت نظاره گر اینهمه زیبایی بودیم که گفتم اینجا حیران تر از آن حیران است.

نمی دانم چقدر در این پیچ و خم ها ارتفاع یافتیم ، ولی احساس می کردم که به ابرها که مادر این بارانند بسیار نزدیک شده ایم، در امتداد راهی که در مقابل داشتم نوری بسیار روشن می دیدم و هرچه به آن نزدیکتر می شدم بر شدتش افزون می شد، حس کردم در حال ورود به دنیایی دیگرم، همچون دریچه ای بود که به نور وارد می شد و وقتی به آن رسیدم دیگر هیچ ندیدم، نه درختی بود و نه بارانی و نه صدایی، همه چیز در سکوتی مطلق غرق بود ، احساس سبکی می کردم و تصور می کردم که چرخ های مرکب دیگر بر روی زمین نیست.فکر کنم از راه زمین به آسمان رسیده بودم.

آری در میان ابرها که خود در حرکت بودند طی طریق می کردم. هرچه در توان داشتم چشمانم را باز کردم تا شاید چیزی ببینم ولی همه جا پر بود از سپیدیهای پنبه گون که دوست داشتم کمی از آنها را با دست بگیرم.ولی هرچه دست را به سویشان دراز می کردم چیزی جز رطوبت حس نمی کردم.همراهان نیز در این غوطه وری با من شریک بودند و سکوتشان نشان می داد که در خیال خود بر روی این ابرهای نرم در حال غلطیدن هستند.

در همین حین باز نهیب پدر بود که مرا به زمین آورد .وقتی به چهره ی برافروخته اش نظر انداختم دانستم که او اصلاً در تخیلات غوطه ور نیست و در واقعیت به سر می برد ، هیچ دیده نمی شد و من به هر زحمتی بود با تنظیم بر روی خط سفید وسط راه با حداقل سرعت در حرکت بودم.کمی که بیشتر بر شرایط وقوف پیدا کردم بیشتر نگران و مضطرب گشتم ، چون در این راه پر پیچ و خم که هیچ هم دیده نمی شد طی مسیر آن هم با سرعتی بسیار اندک هم دشوار بود.بعد از مدتی که نسبتاً طولانی بود در کنار راه توقف کردم و وقتی پیاده شدم ناگهان تمام اجزای بدنم شروع به لرزیدن کرد و این لرزش در تمام همراهان نیز قابل مشاهده بود، هوا چون زمستان سرد بود و بادی که می وزید تا مغز استخوان را می آزرد. مه غلیظ که در واقع همان ابرها بودند چنان اطراف را در بر گرفته بودند که هیچ اطلاعی از موقعیت نداشتم و به همین خاطر چندقدمی جلو رفتم تا شاید چیزی ببینم که باد بخش کوچکی از ابرها را کنار زد و در مقابل دشت فراخی دیدم که بسیار پایین بود و همین ارتفاع خوفی در دلم افکند که چگونه با این شرایط ادامه مسیر خواهم داد.

آرام تر از قبل به راه افتادم و فقط با چشمانم به دنبال خط سفید بودم و همین معیاری شده بود برای هدایت مرکب، پدر که چشمانش کمی ضعیف بود و در اینجا هیچ نمی دید بسیار خوف داشت و فقط با اضطراب به اطراف می نگریست و بر من نهیب می زد، سکوت همراهان این بار دیگر نشان از تخیل نبود و آنها هم در خوفی عظیم غرق بودند ، هرچه بود با کم شدن ارتفاع و فاصله گرفتن از ابرها محدوده دیدمان بیشتر شد و همین موجب برقرای آرامش در بین ما گردید.

چو به غروب نزدیک بودیم خلخال را برای بیتوته مقصد قرار دادیم و به سمتش ادامه مسیر دادیم.جاده این بار زیبایی کوهستانی داشت و خبری از درخت و جنگل نبود، فقط من در حسرت ماندم که بخش عمده ای از این مسیر زیبا را به خاطر مه غلیظ ندیدم و در دل عهد بستم که باری دیگر حتما این مسیر را مجدداً طی خواهم کرد.

وقتی وارد خلخال شدیم باز آن حس دوست داشتنی به من بازگشت و دوباره سرخوش شدم که آذری تکلم خواهم کرد، خلخال را شهری کوچک که در میان کوه های سربه فلک کشیده محصور شده  یافتیم ، در همان ابتدا به دنبال اسکان بودیم که نشانی مکتب خانه ای را به ما دادند که در مرکز شهر واقع بود. مقابل در ورودی آن کمی شیب داشت و به همین خاطر تصمیم گرفت با قدرت بیشتری مرکب را به حرکت درآورم که در میانه راه صدای برخورد شدیدی از زیر مرکب شنیده شد و در پی آن صدای مرکب چنان عوض شد که تصور کردم خسارت بسیاری بر آن وارد گشته است.

صدای مرکب چنان بلند و گوش خراش گشته بود که با شرمساری آن را می راندم و از کنار هرکه می گذشتم با نگاهی خاص بر من می نگریست، مرکب های عظیمی که کارشان حمل و نقل بارهای وزین است اینگونه صدا ندارند که مرکب کوچک ما داشت، خدا را شکر در کنار مکتب خانه ای که به ما اختصاص دادند دکانی بود که مخصوص اصلاح همین عیب بود و بعد از جابه جایی جهت بیتوته در مکتب خانه  در طرفه العینی مرکب را به آنجا بردم.

صاحب آن جوانی بود بسیار خوشرو که وقتی وضعیت مرکب را دید با لبخندی گفت چه بلایی بر سر این زبان بسته آورده ای که اینگونه نعره می کشد، گفتم مرکب راهواری بود و هیچ مرا گزندی نرساند و هرچه کردم من بودم که بر او فشار بیشتر از توانش آوردم و او را به این روز انداختم. به زیر مرکب رفت بعد از مدتی تلاش آن قطعه را که موجبات این بلایا شده بود را بیرون آورد ، این مرکب در آوردگاه جنگ اگر می بود همچون ضربه ای بر او وارد نمی شد، آهن سخت چنان دریده شده بود که هیچ نمی شد شکل واقعی آنرا حدس زد. نگاه جوان به من پر بود از معناهایی که مجبورم کرد سر خم کنم به خاطر اینگونه راندم.

روز یازدهم

دل رفتن نداشتم و اگر اصرار اغیار نبود چند صباحی در این دیار آرام می زیستم.صبح در هنگام خروج از شهر به خود قول دادم که در نزدیک ترین فرصتی که دست داد حتماً دوباره بازگردم و بیشتر در این وادی بمانم .در همان مبادی خروجی جهت خوراک دادن به مرکب توقف کردم که نبشته ای بر دیوار مرا به سوی خود خواند. در مورد کتیبه رازلیق بود که به خط میخی نگارش شده بوده و مربوط به هزاران سال پیش بود و تاسف خوردم که چرا در روز گذشته به آن برنخوردیم.

مقصد بعدی که تا آن حدود ده فرسخ راه بود سرعین بود که آب گرم هایش بسیار معروف و زبانزد خاص و عام می باشد ولی در شوری که  با همراهان گذاشتیم هیچکس مایل به رفتن به آب گرم نبود و به همین خاطر از میان شهر که بسیار شلوغ و پر ازدحام بود به سمت ویلا دره که کمی با شهر فاصله داشت گسیل گشتیم به امید دیدن مناظر طبیعی و آبشاری و غاری که وصفش را شنیده بودیم.

ولی بعد از رسیدن به آنجا دیدگان ما فقط شاهد بازاری بود مکاره با فروشندگانی که چنان عزم داشتند که به هر طریق ممکن محصول خود را بفروشند و با اصرار بسیار سخن گویند و همین موجبات رنجش من گردید و در ادامه نیز آنچه از آبشار و غار در ذهن داشتیم با واقعیت منافات داشت .بیشتر بر بازار تاکید بود که این هم هدف ما نبود. بازگشتیم و فقط در انتهای بازار مقداری چهل گیاه ابتیاع کردیم که به قول دکان دار فواید بسیار داشت.

از میان انبوه مردمان که بیشتر برای خرید آمده بودند تا تفرج به کناره شهر و به دنبال تپه آناهیتا رفتیم که گویند قدمتی کهن دارد و نامش نیز این قدمت را تایید می کرد. هیچ علایمی نبود تا ما را به آنجا هدایت کند و حتی از دکانداران اطراف هم می پرسیدیم هیچ نمی دانستند و برای ما تعجب آور بود که چطور ممکن است مکانی با این قدمت تاریخی ناشناس باشد.به هر ترفندی بود تپه را یافتیم ولی هیچ اثری از کهن بودن در آن نبود .در بالای تپه گودالی بود پر از زباله و بوی تعفنش بسیار آزار دهنده.از رهگذری پرسیدم که این گودال بهر چیست و او گفت در گذشته مخزن آب بوده و همین آب سردی بود بر من که در تصورم گودال را بسیار با قدمت تصور کرده بودم.

آنچه از سرعین می پنداشتیم در واقع ندیدم و شاید هم نرفتنمان به آب گرم که این بلاد به آن شهره بود موجب اینگونه تفکرات شده باشد.در هر صورت این یلاد را بسیار شلوغ با بازارهایی یافتیم که زیاد بر منوال ما که دیدن مناظر طبیعی یا مکان های تاریخی بود همخوانی نداشت. خداحافظی سردی با سرعین کردیم و به سمت اردبیل که مقصد بعدی بود به راه افتادیم.

مکتب خانه ای که جهت اسکان در اردبیل در اختیار ما گذاشتند با تمام مکاتبی که تا به حال مشاهده کرده بودیم تفاوت بسیار داشت. آنقدر فراخ بود که اگر کمی بی دقتی می کردی در آن گم می شدی. آنقدر اتاق داشت که در واقع بیشتر شبیه یک کاروانسرا بود تا مکتب خانه .اتاق ما هم در انتهای سالنی بود که آن هم در انتهای بنا بود.از عجایب این مکتب خانه محل بازی کودکان بود که در داخل تعبیه شده بود و فضایی بسیار بزرگ داشت و در آن پر بود از وسایل تفریح کودکان.از نگهبان علت را جویا شدم و گفت این مکتبخانه مخصوص کودکان ناشنوا است و ضمناً به خاطر برودت هوا در زمستان اینگونه طراحی شده است.

اتاق ما بسیار محقر ولی باصفا بود. پشت پنجره هایش درختانی بودند که با وزش با  می رقصیدند و نمایی زیبا و هم صدایی خوش و هوایی خنک نثار ما می کردند.

راهی بقعه شیخ صفی شدیم که معروف ترین و مهم ترین عمارت در اردبیل است.این بنا در دوران صفویه بنا شده و مکانی است جهت عبادت و همچنین مقبره خاندان شاه اسماعیل صفوی، بعد از درب اصلی حیاطی به شکل مستطیل است که طویل می باشد و با گل و ریحان بسیار زیبا آراسته شده است، وجود دو حوض آب صفایی خاص به این بخش داده بود.در پشت این باغ زیبا عمارت اصلی قرار دارد که  بسیار زیبا و باشکوه می باشد.وقتی وارد تالار اصلی شدیم نگاهمان از دیدن سیر نمی شد و کنده کاری ها و نقوش بسیار زیبا چشم را نوازش می داد.

بعد از تالار اصلی ،تالار چینی خانه بود که بسیار شگرف بر ما رخ نمود .تمام دیوارها تا سقف جایگاه هایی بود که برای قرار گرفتن ظروف چینی تعبیه شده بود و  در عجب بودم که در میان اینهمه کنده کاری هیچ کدام با دیگری شباهت نداشت و استادکاران این بخش با چه صبر و حوصله ای برای هر ظرف جایگاهی مخصوص آن مهیا کرده اند.ولی  افسوس و صد افسوس که از هزار و دویست ظرف چینی که در این تالار بوده است بیشتر از هزار تای آن در طول تاریخ به یغما رفته ، تعدادی را روس ها در جنگ برده اند و تعدادی را هم پادشاهان قاجار از کف داده اند.در نهایت تعداد چینی هایی که در این تالار بود به پنجاه هم نمی رسید.

گویند که فرشی بسیار بزرگ و زیبا کف سالن را مفروش کرده بود که آنهم از دست یغماگران در امان نبوده است .در سمت دیگر مقبره هایی بود که شیخ صفی و شاه عباس و خاندان آن در آنجا آرمیده بودند. این مکان که از بیرون همچون استوانه ای که بر بالایش گنبدی بود دیده می شد به سبب کاشی کاری منحصر به فردش که در آن کلمه الله بسیار به کار رفته است، گنبد الله الله نام دارد.

وقتی از بیرون به این بنا نظاره افکندم ابهت خاصی را در دل معنویتی بی همتا یافتم. با خود اندیشیدم که در روزگار گذشته چه مردان دریادلی در این مکان به عبادت برخواسته بودند و تمام عمر خویش را صرف  عبادت کرده بودند و چگونه توانسته بودند در کنار آن حکومت هم تشکیل دهند و به جنگ نیز بروند.به واقع می شد شیران روز و زاهدان شب را در میان آنها جست.

در پشت بنا حیاطی بود پر از سنگهای مزار، سکوت غریبی داشت و فضایش بسیار سنگین بود، غم غریبانه ای بر من مستولی شد که در ابتدا علت را نمی دانستم ولی وقتی در میان سنگ های مزار  حرکت کردم و دیدم که اینجا محل دفن شهدای جنگ چالدران است دانستم که مردانی در زیر این خاک مدفونند که مظلومانه در جنگی نا برابر کشته شده اند.جنگی که در آن نابرابری بیداد می کرد .هر کدام از این سنگ ها نشان از مردی بود که با تن خویش و با شمشیرش به جنگ تفنگ و توپ رفته بود و در این جنگ نابرابر جان باخته بود.این مکان شهید گاه نام گرفت و شاه عباس بعد از این شکست در ماتمی جانفرسا فرو رفت.

در بیرون بقعه به پیشنهاد همراهان جهت صرف بستنی که شاید کمی از غممان را بکاهد به جانب دیگر رفتیم که مسجدی که در کنج معبر بود توجه همه را به خود جلب کرد. سر در و مناره هایش زیبا بودند ولی چیزی که عجیب بود نامش بود که عالی قاپو بود، می دانستم در اصفهان عمارتی به این نام هست ولی تا به حال مسجد و محله ای به این نام نشنیده بودم.

از مسجد عالی قاپو به جانب شورابیل شدیم تا با دیدن این دریاچه کمی هم از طبیعت این شهر لذت ببریم. ولی چه سود که در میان خیل عظیمی از مرکب ها محاصره شدیم و بعد از گذشت زمانی طولانی و تقلایی بسیار توانستیم خلاصی یابیم.نمی دانم این همه خلایق از کجا آمده بودند و فکر می کردم که دیگر هیچ فردی در اردبیل نباید مانده باشد.با یاس تمام در راه بازگشت بودیم که مسیر را به طرف دیگر شورابیل یافتیم و به آن سمت شتافتیم.آنجا هم خیل مردم بود ولی توانستیم خود را به کنار دریاچه برسانیم.

به دنبال آب بندی می گشتم که موجب تجمع این همه آب شده است. از رهگذری پرسیدم که با لبخندی جواب داد که این دریاچه طبیعی است و حتی قدمت آن از دریاچه ارومیه نیز بیشتر است.در عجب ماندم که چگونه تصور می کردم که این نیز ساخته دست بشر است، مگر بشر می تواند اینگونه زیبایی را نیز با دست خود بسازد.

غروب آفتاب همیشه در کنار آب زیبایی خاص خود را دارد ولی اینجا همان ساخته های دست بشر این زیبایی را منقص کرده بود.آفتاب را که پهنه آسمان را سرخ فام کرده و در امتدادش بر روی آب دریاچه خط زرد زیبایی انداخته بود دنبال می کردم تا غروبش را در میان آب های آرام مشاهده کنم که در افق بناهایی بسیار ناهمگون این هارمونی را بر هم ریخت و آفتاب با آنهمه زیبایی و رنگ های دلپذیرش در پشت نابسامانی های بناهای ناهمگون غروب کرد .

من هنوز نمی دانم که در این بلاد ما چرا اینقدر مرکب هست و چرا اینقدر مردمان در عجله هستند.در تعجبم که مگر به تفرج نیامده اید و نمی خواهید آرامش یابید، پس این همه شتاب برای رفتن از بهر چیست؟این همه صدای نابهنجار را چگونه تحمل می کنید و چرا اینقدر بر دیگران عتاب می کنید.در بازگشت از شورابیل در دل این جمعیت بودم و تاسف می خوردم که چطور آرامش از زندگی ما رخت بربسته است و حتی در حال جستجوی آرامش نیز نا آرامیم.

گرسنگی و خستگی امانمان را بریده بود و همراهان نیز اعلام داشتند که این بار اصلاً آمادگی مهیا کردن غذا را ندارند.ما هم تصمیم گرفتیم تا غذا را بیرون تناول کنیم. پدر پیشنهادی به غایت عالی داد و آنهم صرف آش دوغ بود که غذای معروف این دیار است.به بازار شهر اندرون شدیم و بعد از گذر از چند دکان به غذاخوری رسیدیم که غذایش فقط آش دوغ بود. و چه نیکو که این غذا بسیار سریع آماده می شود. در حین تناول آش که به نهایت لذیذ بود نگاهم به  تصویر بسیار بزرگی که بر دیوار این غذاخوری بود تلاقی کرد و نکته عجیب هم این بود که این تصویر را در این شهر بسیار می دیدم، تمامی دکان ها این تصویر را به دیوار خود نصب کرده بودند .از پیرمرد صاحب غذاخوری که در حال هم زدن دیگ پر از آش بود پرسیدم که این تصویر از آن کیست ، او گفت  دایی است.من ماندم که چرا دایی ایشان در این شهر اینقدر معروف است و همه به آن ارادت دارند. پرسیدم داییتان به چکار مشغول است که اینهمه زبانزد خاص و عام است.لبخندش به خنده مبدل گشت و بعد از مدتی خود ر ا جمع و جور کرد و گفت دایی من نیست شهرتش دایی است و در ورزش سرآمد است.آنجا بود که دانستم این بلاد پهلوانانی دارد که بسیار مردم دار هستند.

روز دهم

پدر بامدادن قبل از برخواستن ما به شهر رفته بود تا در تنهایی خود به دوران کودکی اش سر بزند. ما هم بعد از صرف صبحانه ای بسیار مقوی جانی دوباره یافتیم و به گلگشتی در بازار به همراه اهل و عیال پرداختیم. البته وقتی با نسوان قصد رفتن به بازار داشته باشیم اوضاع کمی تفاوت پیدا می کند و سرعت سیر مان بسیار کاهش می یابد.از آنها جدا شدم و برای مهیا کردن مقدمات ناهار به یک دکان مرغ فروشی رفتم و تا زمانی که مرغ تهیه شود با دکاندار در مورد این شهر به گفتگو پرداختم. زیاد راضی نبود و از پیشرفت نکردن شهرش می نالید. می گفت در اینجا هرکسی به جایی رسد یا به تبریز می رود یا به اردبیل، به همین خاطر است که شهر هنوز در سی چهل سال قبل مانده است. از دیدگاه او که رونق در کسب و کارش برای زندگی اش مهم است این پیشرفت نکردن شاید خوش نباشد ولی به نظر من که به عنوان یک رهگذر به این شهر می نگرم آرامشش را به از هر چیز دیگر می دانم که دیگر بلاد که پیشرفت کرده اند و در سرعت زندگی از خود نیز جامانده اند چه گلی به سر خودشان زده اند که اینجا نشده است.

از هوای خوب اینجا تعریف کردم و گفتم در بهشت می زیید و خود خبر ندارید. اکنون در دیگر نقاط این کشور همه در حال سوختن هستند و شما در اینجا حتی برای خنک شدن هیچ کاری نمی کنید،از بس هوا مطبوع است. لبخند تلخی زد و گفت زمستان خبر ما را بگیر که در دمای منفی سی درجه چگونه امرار معاش می کنیم .زمستانی که از آبان شروع می شود و تا اردیبهشت ادامه دارد و همه چیز منجمد می شود. شاید این شهر را همین انجماد عقب انداخته است.با نظرش موافق نبودم ولی با لبخند بدرودش گفتم.

همینکه از دکان بیرون آمدم و به سمت کنجی رفتم که اهل و عیال آنجا بودند، ناگاه مردی را دیدم که از دور با ولعی وصف ناشدنی به سمت من می آید و با لهجه ی شدید مازندرانی مرا صدا می زند، چنان «برار جان» می گفت که در ابتدا مات و مبهوت ماندم ، مرا در آغوش گرفت و با همان زبان مازنی زیبا چاق سلامتی  مفصلی کرد .تمام صحبت هایش را می فهمیدم ولی یارای پاسخ گویی با این زبان را نداشتم. سالهاست در میان آنها زندگی کرده ام و محبت هایشان را می شناسم.

وقتی کمی رخصت داد و آرام شد به او گفتم شاید که مرا با کسی اشتباه گرفته است. لبخندی زد و گفت عیالتان وقتی از من نشانی پرسید از لهجه اش فهمیدم اینجایی نیست و وقتی گفت از استراباد آمده اید چشمان برق زد که در این دیار غربت ،همشهری یافته ام. چنان با شور و شوق حرف می زد که دلم نمی آمد بگویم مازنی نیستم.سرم را پایین انداختم و گفتم که من در اصل اهل اینجا هستم ولی مدت درازی است که آنجا هستم.

به پشتم زد و گفت ایرادی نیست، اینجا و آنجا ندارد، همین که به یاد وطنم انداختی مرا بس است.در ادامه شروع کرد به نقل داستان زندگی اش که اهل شاهی نزدیک ساری است و برای اجباری به اینجا آمده بود و بعد هم کاری در این بلاد یافته و همینجا برای خود اهل و عیال به پا کرده است.ولی هنوز دل در گرو مازندران دارد و هرجا هر کسی را می بیند که از آن دیار آمده است همچون شمع بر گردش می چرخد و هوای وطن می کند.نشانی منزلش را داد و بسیار اصرار کرد که شام را میهمانش باشیم.دریا دلی از خصال مردم این بلاد است.

نزدیک ظهر به مکتب خانه بازگشتیم و پدر هم رسید ، خسته بود ولی چهره اش بسیار شاد می نمود.در گوشه ای نشست و شروع کرد از دیده هایش برای ما تعریف کردن.از کودکی به یاد داشت که همراه مادر به کنار رودخانه می آمد تا مادرش لباسها را بشوید و او در کنار رودخانه به بازی مشغول می شد. رودخانه و حتی حدود محلی را که به همراه مادرش می آمد را یافته بود ولی افسوس می خورد که از آن رود خروشان جز تلی از خاک باقی نمانده.

از بازاری به نام «بازار پله» تعریف کرد که در کودکی به همراه پدرش بسیار به آنجا رفته بود.این بازار همانی بود که ما هم در آن بودیم.حتی به ذهنش آنقدر فشار آورده بود تا بتواند دکان پدرش را هم به یاد آورد ولی باز افسوس خورد که آن را نیافته ولی همینکه در بازار قدم می زده کاملاً به حدود هفتاد سال پیش رفته بوده و خودش را کودکی شاد و چالاک تصور کرده بود.بدنش به خاطر این همه پیاده رفتن خسته بود ولی روحش چنان شاداب بود که تا به حال اینگونه ندیده بودمش.

تصمیم بر این شد که ناهار را در بیرون شهر و در دامان طبیعت تناول کنیم. چون شنیده بودیم که سراب را دهات هایی بسیار زیبا در اطراف باشد.جهاز ناهار را بر پشت مرکب گذاشتیم و از شهر بیرون شدیم.از هر که پرسیدیم همه ما را به سمت واحدی هدایت می کردند و آنقدر رفتیم تا به قصبه ای که
«رازلیق» نام داشت رسیدیم.باغات و مزارع پربارش نشان از حاصلخیزی زمینش می داد.گشتی در روستا و کوچه های باریکش زدیم و همین باعث شد که دوباره به یاد روزهای دور که در روستا بیتوته داشتم بیافتم. عبور احشام و صدای تراکتور مرا حدود بیست سالی به عقب برد و در خاطرات خود غوطه ور شدم.با دیدن جست و خیز کودکان به یاد دانش آموزانم در آن زمان افتادم .

هرچه در روستا گشتیم مکانی جهت جلوس نیافتیم و در بیرون در امتداد راه ،کنار جوی آبی که جهت آبیاری مزارع حفر شده بود بساط خود را گستردیم .وقتی زیر سایه درختان در آن هوای خنک و محیطی مصفا نشستم کاملاً  بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین را درک کردم. هوا آنقدر خوب بود که به هیچ عنوان نمی شد تصور کرد که در میانه تموز هستیم و آفتاب بسیار سوزان.

 بعد از تناول غذای نیمروز کمی در مزارع اطراف گردیدم و خدا را شاکر بودم که در اینجا کم آبی آنچنان که دیگر بلاد را در برگرفته نیست. ولی باز به فکر فرو رفتم که چرا هنوز بر رسوم گذشتگان و با حفر جوی ،آبرسانی می کنند که این بسیار موجب خسران است.در این افکار غوطه می خوردم که مرکبی را دیدم که بارش بسیار نامطبوع بود و می خواست آن را در جوی آب تخلیه کند.به سویش شتاب کردم و با عتاب گفتم که چه می کنی که این کار خلاف عرف است.

پیرمردی بود با کلاه سبز رنگ که نشان از سید بودنش می داد. لبخندی زد و با همان حال گفت پسرم نگران نباش که این فضولات را با شما کاری نیست ، جوی آب را نگریستم و انبوه فضولات را ، رو به او کردم و تا خواستم چیزی بگویم که همچون تکاوری سلحشور بر پشت مرکب پرید و با بیلی که داشت شروع به خالی کردن بار کرد.جریان آب را که دنبال کردم تازه به کنه گفته های پیرمرد فائق آمدم که درست در چند متری جوی آبی که ما کنارش بودیم شاخه ای جدا شد و از زیر راه به آنطرف که مزرعه ای بس وسیع بود رفت.

به همان مزرعه در آن طرف راه رفتم و در میان گیاهانی که به تصورم سیب زمینی بودند گلگشت می زدم که از دور ابهتش چشمانم را بهت زده کرد، همچون قلعه ای استوار  در میان دشتی هموار بود که به نظر هیچ راهی برای تسخیرش نمی شد یافت.سبلان را این قدر محکم و استوار ندیده بودم.

شب هنگام به مکتب بازگشتیم و این دومین شبی بود که در سراب سکنا گزیده بودیم. آب و هوای خوب و آرامش این شهر از یک طرف و احساس تعلق به خاطر آبا و اجداد از طرف دیگر ما را در این بلاد زمین گیر کرده بود. به قول پدر خروار خروار فقط استخوان از اجدادمان در این شهر دفن است.تصمیم بر آن بود که شب سوم را هم بمانیم که با اعتراض همراهان مواجه گشتم و قرار بر این شد که فردا صبح به ادامه راه بپردازیم .

روز نهم

صبح روز بعد در مسیر  باختر به راه افتادیم و در کنار رود ارس راه می پیمودیم. در آن طرف ارس سواد بلادی بر ما ظاهر گشت که حس کنجکاوی را در من تحریک کرد که نامش را بدانم. به بلاد «سیه رود » که رسیدیم و در هنگامی که خواستیم مرکب را خوراکی دهیم و در همان حال که داشتم مرکب را جابه جا می کردم، خواستم از نگاهبان آنجا نام آن دیار پشت سرحد را بجویم که صدای مهیبی آمد.

چون حواسم در گرو سوال و دانستن نام آنجا بود از پشت  مرکب غافل شده بودم و کوفته بودم بر مرکبی که در آنجا متوقف بود.وقتی منطقه آسیب دیده از مرکب خودم را بررسی کردم خدا را شکر اتفاقی رخ نداده بود ولی آن مرکب دیگر که به حال قائم به آن تصادم کرده بودم در قسمت تحتانی اش مقداری فرورفتگی ایجاد شده بود. صاحبش آمد و تا اوضاع را دید همچون آتشی شعله گرفت ولی خود را کنترل کرد و چیزی نگفت، او را گفتم که خسارت هرچه باشد می پردازم و جای هیچ نگرانی نیست.از فرط عصبانیت سیگاری روشن کرد و بر گوشه لبانش گذاشت که فریاد همه برخواست که خاموش که سیگارت در این مکان موجبات آتش سوزی خواهد شد. مانده بود چگونه این عصبانیت را تخلیه کند.به کناری بردمش و از او پوزش بسیار خواستم و مبلغی که بسیار بیشتر از خسارتش بود بر کفش نهادم ، تا آن را دید آرام شد و با لبخندی مرا بدرقه کرد.در این روزگار واقعاً پول، درمان بسیاری از دردهاست.

برای رفتن به جانب سراب که مقصد بعدی ما بود دو راه در پیش داشتیم ، یکی از کلیبر که در امتداد رود ارس بود و طولانی تر و دومی مسیر ورزقان که از سرحدات فاصله می گرفت و نزدیکتر بود.پدر را به شور خواستم که او هم در این تصمیم گیری مرا یاری کند. خود در دل مسیر اول را بیشتر می پسندیدم چون همچنان در کنار ارس بودیم .پدر که اخمانش از زمان برخورد هنوز گشوده نشده بود گفت من می گویم باید از مسیر دوم که کوتاهتر است رویم و شما هرچه می خواهید بکنید.گفتم پدرجان درست مانند حاکمان حرف می زنی ، نظر خود را دیکته می کنی و در نهایت هم به خاطر عوام فریبی می گویی مختاری.باشد از مسیر ورزقان می رویم ولی کمی هم به فکر رعیت های خویش باش، همین موجب شد اخم های بگشاید و خنده ای بر لبانش جاری شود.

وقتی وارد مسیر دوم شدیم ،طبیعت ناگاه رخ عوض کرد و از آنهمه طراوت که کنار ارس دیده بودیم خبری نبود . هیچ درخت و حتی موجودی در میان این تپه های خشک دیده نمی شد. کمی جلوتر کوه بلندی خودنمایی کرد و به زبان بی زبانی به ما فهماند که زیبایی فقط به طراوت نیست به صلابت هم هست و ما هم با ارتفاع گرفتن و بالا رفتن و دیدن گستره بسیار زیاد و زیبای اطراف بر حرف هایش مهر تایید نهادیم.

راه آنقدر خلوت بود که به ندرت مرکبی از مقابلمان می گذشت و مدتها بود که هیچ مرکبی از ما سبقت نگرفته بود. سکوتی که در بین ما حکم فرما بود دلیلش دیدن کوه های سربه فلک کشیده و دره های عمیقی بود که از کنارشان گذر می کردیم. چقدر این چهره این منطقه برایم آشنا بود و گذر از تپه ها و دره ها و کنار کوه های ستبر برایم خاطره انگیز بود. کمی که دقت کردم یافتم چقدر اینجا شبیه مسیر روستا یی است که در آنجا خدمت می کردم و همین است که مناظر اطراف چشمانم را نوازش می دهد.تا خاروانا که شهر کوچکی در میانه راه بود همچنان غرق در سکوت فقط نظاره گر بودم و در خاطرات خود سیر می کردم که چقدر پیاده کوه و دشت و تپه ها را در می نوردیدم.

به ورزقان که رسیدیم موقع ظهر بود و چند مرغانه به همراه چند عدد نان ابتیاع کردیم جهت تناول ناهار و قصد کردیم که در مسیر مکانی را برای استراحت انتخاب کنیم که درختانی داشته باشد مصفا  و ما را در سایه خود از این آفتاب که همچنان با قدرت می تابید نجات دهد.کمی که از ورزقان بیرون رفتیم در کناره راه چند درختی را دیدیم که به نظر برای اتراق موقتی مناسب به نظر می آمد ولی مشکلی که بود نهرکوچکی بود که نمی شد با مرکب از آن گذشت و همین منصرفم کرده بود که باز پدر نهیبی زد و گفت همه گرسنه اند ، مگر در حال انتقال اسیران جنگی هستی که اینگونه بر ما سخت می گیری. خنده اطرافیان مرا  واداشت همانجا متوقف شوم.

وسایل و زیر انداز را به زیر درختان بردیم و در آن هوای آفتابی داغ که سوختن در آن امری عادی بود در زیر سایه این درختان سپیدار علاوه بر خنکی و مصفایی، بادی ملایم نیز وزیدن گرفت که بسیار فرح انگیز بود.تا طبخ املت توسط همراهان فرصتی بود که کمی در اطراف گشتی بزنم . مانند بسیاری از مناطقی که در آذربایجان دیده بودم همه جا زراعت بود و بیشتر هم گندم ،مزارع وسیع که همه به طور عجیبی آبیاری می شدند. چرخ های بزرگی که با لوله هایی به هم وصل بودند از میان مزارع می گذشتند و توسط آنها نباتات رویده از زمین سیراب می گشتند در روزگار ما که آب بسیار کم و گرانبهاست به نظر می رسد این وسایل عجیب جهت صرف کمتر آب مورد استفاده قرار گرفته است.

در زیر این درختان باصفا در حال تناول ناهار بودیم که خیل میهمانان به ما اضافه شد، به راحتی تعدادشان به پنجاه می رسید و اطعامشان برای ما با این بضاعت اندک غیر ممکن بود. هرچه گفتم که عذر به تقصیر دارم و نتوانم شما را سیر گردانم باز بیشتر نزدیک می شدند و فقط درحال جستجو و بو کردن بودند و فی الواقع به دنبال چیزی جهت خوردن می گشتند.کمی از مهربانی به دور شدم و با عتاب گفتم این نان ها ما پنج نفر را به زور سیر می کند ،چه انتظار دارید که بر شما عنایت کنم. حرف مرا نمی فهمیدند چون به زبان دیگری تکلم می کردند که بر من هم نا مفهوم بود.فقط خنده همراهیان چنان بلند شده بود که مرا واداشت کمی به خود بیایم.

چوپانشان وقتی همراه دوسگش به کنار ما رسید و با دو سوت همه را به زیر درختانی که آن طرفتر بودند هدایت کرد ، آرامش بر ما بازگشت. هرچه چوپان را که مردی میانسال بود به ناهار دعوت کردیم نپذیرفت و گفت خود همه چیز دارد، و رفت و بساطش را برای خود بگسترد. همه گوسفندان به کنار مزرعه رفتند و شروع به چرا کردند و سگان نیز به غایت محافظت می کردند.

آنقدر محیط آرام بود و هوا دلپذیر که اصلاً میل به رفتن نداشتم ولی چه فایده که راه تا سراب همچنان بسیار بود و زمان اندک.بعد از استراحتی بسیار کوتاه دوباره به راه افتادیم.در راه بودیم که کم بودن تردد نشان از این می د اد که در مسیر اصلی نیستیم و بعد از حدود ده فرسخ به مسیر اصلی رسیدیم و در آنجا بود که بر آرامشی که آن راه داشت غبطه خوردیم که در اینجا همه عجله داشتند و می خواستند هرچه زودتر به مقصد برسند.

به زرنق که شهری کوچک بود رسیدیم، جهت گرفت مقداری آب سرد به دکانی رفتم و از صاحب آن درباره ادامه مسیر پرسیدم، در همین حین چشمم به نبشته ای بر روی دیوار دکان افتاد که درمورد زرنق و تاریخ۶۰۰۰ ساله اش گفته بود .عدد ۶۰۰۰ بسیار بزرگ بود و نشان از قدمتی دیرینه برای این قصبه کوچک می داد.حتی مسجد جامعش نیز حدود۱۳۰۰سال قدمت دارد که بدین معنی است که حدود صدو اندی سال بعد از هجرت ساخته شده است.در عجب بودم که محلی اینچنین کوچک ، عقبه ای چنین سترگ دارد و چه بسیار جاهای بزرگی که هیچ از گذشته ندارند.در این فکر غوطه ور بودم که آیا گذشته می تواند ضمانتی برای داشتن آینده نیز باشد یا نه که صاحب دکان به من گفت که حتماً به تپه «دوزده باغیر» بروم.

با کمی کنکاش تپه را یافتم و تا آنجایی که ممکن بود با مرکب به بالایش رفتم. چنان ناهموار بود که انگار سالیان درازیست که کسی به اینجا نیامده است. مرکب بنده خدا با هر زحمتی بود ما را به بالای تپه برد و در کنار مکانهایی که بر رویش سقفی کوتاه تعبیه کرده بودند توقف کردیم. وقتی از نزدیک به درون آنها نگریستیم چیز خاصی به جز کندکاری بر روی زمین ندیدیم.در طرف مشرق آن برش هایی پله کانی بر تپه زده بودند که کاملاً مشهود بود که مربوط به باستانشناسان است ولی روییدن گیاهان و علفهای هرز نشان از این می دادکه این کاوش ها خود به تاریخ پیوسته اند.

به بالاترین نقطه تپه رفتم و در این خیال بودم که شش هزار سال پیش مردمانی که در این دیار سکنا داشتند چگونه زندگی می کردند. به چه چیزهایی فکر می کردند .آداب و رسومشان چگونه بوده،چه می خوردند و …

در این تامل می کردم که آنها چه مقدار با ما تفاوت داشتند. ما هم نوع بشریم و آنها هم که شش هزار سال پیش اینجا بودند هم نوع بشرند پس در کلیات باید یکسان باشیم ، ولی این جزئیات است که در طول تاریخ تغییر می کند و موجبات تغییرات بس شگرف در زندگی می شود.نمی دانم که آیا آنهایی که شش هزار سال بعد هم به اینجا می آیند با ما متفاوت هستند.

بعد از گذر از شش هزار سال به راهمان ادامه دادیم و به بلادی رسیدیم به نام مهربان و همین نام ما را بسیار خوش آمد و در ذهن این فکر را می پروراندیم که چقدر مردمان این دیار با مهر و محبت بوده اند که نام دیارشان نیز مهربان است.

حدود عصر بود که به دروازه های شهر سراب رسیدیم.پدر که در پوست خود نمی گنجید رو به من کرد و گفت به شهر آبا و اجدادی ات رسیده ای . اینجا زادبوم من است و تا شش سالگی هم در این شهر زندگی کرده ام.ما هم سر تعظیم در برابر این شهر فرود آوردیم و پا به دیاری گذاشتیم که گذشتگان آن با ما قرابتی داشتند.

پدر از شهر فقط رودخانه و بازار پله را به خاطر داشت و کامل در گذشته خود سیر می کرد و با ولعی وصف ناشدنی خاطراتی را که به یاد داشت بازگو می کرد.از میان شهر گذشتیم و مکتب خانه اصلی را یافتیم و بساط اطراق را برافراشتیم.فقط وقتی وارد اتاق  شدیم نبود هیچ وسیله که در این تابستان داغ خنکمان کند متعجبمان کرد.از دربان پرسیدم در صورت امکان اتاقی را به ما بدهید که جهاز سرمایش داشته باشد. لبخندی زد و گفت شب هنگام خبرت را خواهم گرفت.

پدر با تمام ذوقی که برای دیدن شهر داشت ولی بسیار خسته شده بود و طی مسافتی حدود هفتاد فرسخ او را کمی بی حال کرده بود و به همین خاطر گفت من امروز را استراحت می کنم و فردا صبح می روم و جویای گذشته ام خواهم شد.همراهان نیز در کنار پدر ماندند و من به تنهایی برای تهیه ملزومات شام و صبحانه به بازار رفتم.

خیابان مرکزی شهر که بازار هم در همان راستا بود تا مکتب خانه راه زیادی نبود. بعد از طی چند قدمی خود را در میانه بازار یافتم.حال و هوای بازار برایم بسیار دلنواز بود. بیشتر دکان ها همانند آنچه بود که خود در کودکی به یاد داشتم و بیشتر دکان داران نیز افرادی مسن بودند که با حوصله خاصی در حال فروش اجناس بودند.نمی دانم چه شد که در گوشه ای ایستادم و نظاره گر این مردم شدم که چه آرام و بی صدا در حال گذر بودند .

این بلاد که زادگاه پدرم بود مرا نیز به سالهای کودکی ام برد و با نگاه به اطراف تمام صحنه هایی که از دوران طفولیت به یاد داشتم را برایم مجسم کرد. بسیاری از بانوان چادر به سر داشتند مانند همان دورانی که من به دبستان می رفتم. دست فروشان که روی گاری هایی با چرخ هایی قرمز رنگ در حال کسب روزی برای زندگی محقر خود بودند درست مانند همان چرخهایی بود که مقابل مدرسه ام لبو می فروختند.

چقدر این شهر و این بازار و این خیابان را می شناسم. اینها را در گذشته بسیار دیده بودم. حتی مرکب هایی که مسافر جابه جا می کردند بیشتر همان نارنجی رنگ هایی بودند که هنوز با صلابت در حال حرکت بودند.وقتی به راه افتادم و به اطراف می نگریستم خود را کودکی دیدم که دست در دستان مادر نهاده بودم و چشمانم در تفنگ های پلاستیکی روبروی دکان اسباب فروشی  جا مانده بود.

صدای ضخیم و پر طنینی که می گفت:آلما بش مین تومن ، آلما آلتی مین تومن.(سیب پنج هزار تومان نخر شش هزار تومان)تنها صدایی بود که در این خیابان می شنیدم. هنوز در بعضی از دکان ها پاکت های کاغذی بود که وقتی چشمانم به آنها افتاد به نهایت غرق در کودکی شدم. چقدر این شهر و این بازار را دوست دارم .

آفتاب در حال غروب بود که نسیم بسیار خنکی وزیدن گرفت. خنکایش چنان بود که بدنم تاب نیاورد و اندکی لرزیدم. تاریخ امروز چهاردهم تیر ماه است و هوا در همه جا به غایت گرم، از بلاد استرآباد خبر رسیده بود که اینجا گرما غوغا می کند و هیچ چیز نمی تواند مجابش کند کمی کمتر داغ باشد. همه ما را توصیه می کردند که همانجا بمانید که بهشت برین همینجاست.

صدای اذان از گلدسته های مسجد به هوا خواست و در بین این نسیم خنک که جان را جلا می داد روح نیز جلا یافت. شب هنگام نیز بازار این شهر جلوه ای خاص خود را داشت ، بیشتر نورها سپید بود و همین سپیدی همه جا را روشن کرده بود. نمی دانم چقدر داشتم پیاده می رفتم که تقریباً دکانها تمام شد. در مسیر بازگشت دیدم که شهر  آرام آرام از تب و تاب افتاد و دکانها یکی پس از دیگری بستند و همان فروشندگان کهنسال آرام به سمت خانه هایشان رفتند ،بعضی ها هم با دوچرخه می رفتند که این دوچرخه های بیست و هشت چینی مرا به یاد عمویم انداخت که در آن روزگار از این دوچرخه ها داشت و ما را هم روی رکاب سوار می کرد.

تنها در سکوت خاصی که تقریباً داشت بر همه جا حکم می فرمود و در زیر نور ماه و هوایی که از خنکی به سردی گراییده بود گام بر می داشتم که به ناگاه به یاد آوردم که من برای تهیه آذوقه آمده ام و حالا هم که همه جا بسته است چه کنم. از دور پیرمردی را دیدم که داشت دکانش را می بست. به سمتش دویدم، تا مرا دید کمی نگران شد و اطرافش را نگریست.سلامی کردم و گفتم که دلیل دویدنم این بود که در را نبدید.

آنچه می خواستم او نداشت و مانده بودم که چه کنم ،ولی او با لحنی پر از مهر و محبت گفت : نگران نباش، همینجا بمان تا من بروم از دوستم که دکانش کمی بالاتر است بپرسم شاید او داشته باشد. ضمناً چای به اندازه یک استکان هنوز در ته کتری هست. آن را بریز و بنوش تا نفست جا آید.با شرمندگی گفتم شما چرا و بگذارید خود می روم. نگاهی انداخت و گفت خسته ای ، راست هم می گفت از زمان عصر تا کنون که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته در حال پیاده راه رفتن بودم.

تعارفش را رد کردم و از او خداحافظی کردم و خود به دنبال آن دکان رفتم. خوشبختانه آنچه مورد نظر من بود آنجا مهیا شد و دست پر به سمت مکتب خانه به راه افتادم و در راه به این می اندیشیدم که خدا را بسیار سپاس که هنوز انسانیت در این بلاد کورسویی می زند.

درست در کنار مکتب خانه ای که اطراق کرده بودیم، دکانی بود که لبنیات می فروخت.به آنجا شدم و جهت ناشتا سرشیر و عسل گرفتم که ظاهرشان چنان بود که انسان را وا می داشت همان موقع تناولشان کند ولی با هر خفتی بود بر میل شدید باطنی فایق آمدم و از ناخنک زدن به آنها پرهیز کردم.نگاهم به دبه های ماست افتاد و تصمیم گرفت برای شام مقداری هم ماست بگیرم. به ترکی گفتم که مقداری « یُئوت» بدهید.فروشنده لبخندی زد و گفت منظورتان «قاتق» است.اینجا بود که تازه فهمیدم که زبان ترکی هم برای خودش شاخه های گسترده ای دارد و هر مکان کلمات خاص خودش را دارد.

آنقدر خسته بودم که شب هنگام بعد از صرف شام هیچ نفهمیدم و به خواب عمیقی فرور رفتم ، خواب دیدم که در روستا هستم و برف بسیار باریده و من هم پیاده در میان آنهمه برف با لباسی اندک در حال منجمد شدن هستم. سرما در تمام بدنم نفوذ کرده بود و در حال لرزیدن بودم که از خواب بیدار گشتم و لی هنوز سرما در من بود. پنجره ها را بستم و با لحافی روی خود را پوشاندم تا کمی گرم شدم و وقتی به بقیه هم نگاه کردم همه در زیر لحاف ها خود را جمع کرده بودند. در تابستان که هوا اینگونه است در زمستان در این بلاد چه خبراست.

روز هشتم

صبح قصد کردیم که در این وادی گل گشتی بزنیم و متنعّم شویم از اینهمه نعمت که در این دیار می بود. ابتدا به کنار رود ارس بشتافتیم و همه از دیدن چنین رود خروشانی بهت زده شدیم. در راه بسیار رود و نهر و رودخانه دیده بودیم که بسیار از آنها یا خشک شده بودند و یا باریکه ای بسیار اندک در آنها آب جاری بود، ان رودی هم که در میانه وسعت داشت عمق چندانی نداشت. در میان این خشکسالی که امان همه را بریده بود ارس چنان خروشان بود که از دیدنش سیر نمی شدیم.وجود گردابه های کوچک و بزرگ و موج های بسیار بر میان این رود نشان از عمق زیاد و جریان شدید آن می داد.

می دانستم که این رود مرز بلاد ما با بلاد کفر بود ، و آن طرف این رودخانه کشور دیگری است که با ما بسیار متفاوت است  و برایم بسیار سوال بود که چگونه سرحدّات موجبات این همه تغییر و تفاوت است.آنطرف رود به نظر روستایی می آمد که بسیار سرسبز بود و مهم خانه هایش بود که با سقف شیروانی اتحاد خاصی را نمایش می داد ولی وقتی به سمت خودمان نظر افکندم ساختمان هایی را دیدم که فقط از آنها تناقض می بارید و تفاوت.

بر راهی که بر کناره رود ارس بود برفتیم و کمی که از شهر دور شدیم ،کاروانسرائی در کنار راه دیدیم و به درونش داخل شدیم. بسیار زیبا و همچون دیگر جاها آرام بود، نام این کاروانسرا خواحه نظر بود که فردی بود ارمنی که برای استراحت قافله های و کاروانهایی که در این مسیر تردد می کردند آن را ساخته بود و حالا هم بعد از گذر از سالهای بسیار، مرمتش کرده بودند و جایگاهی بود برای تفرج مسافران.

از کنار حجره ها که می گذشتم در ذهنم تصور می کردم که در روزگاری دور چه بسیار کسانی که واقعاً خسته از راه می رسیدند و غبار از تن می زدودند و لختی در این مکان استراحت می کردند. واقعاً سفر را در همان زمان باید در همان زمان تعریف کرد وگرنه این روزها با مرکب ها که خود می روند و راه ها را کوتاه می کنند سفر چندان معنایی ندارد. در همین اثنا نگاهم به آسمان افتاد و طیاره ای را در حال گذار دیدم و فکر کردم که اگر مردمان آن روزگار را می گفتی که زمانی خواهد رسید که برای رفتن به حج فقط چند ساعتی باید در راه باشی حتماً می پنداشتند یا مجنونی یا عقل از کف داده ای.

در انتهای کاروانسرا و در یکی از حجره های نسبتاً فراخ آن دکانی تعبیه شده بود که پر بود از ظروف سفالین که با لعاب های رنگین بسیار زیبا به نظر می رسیدند. در ابتدا فقط ظروف بود ولی وقتی بیشتر گشتیم تندیس های بسیار کوچک و همچنین قاب های بسیار زیبایی هم بود که همه کار دست بود.صاحبش را خواستیم تا بهای آنها را بگوید و وقتی شنیدیم فهمیدیم ابتیاع آنها از توان ما خارج است و او هم فهمید و با لبخندی گفت چون هنر دست است اینچنین پربهاست.

مردی بسیار خوش قلب و خوش رو بود . کنارش نشستیم و شروع به تعریف ماجرای سفالگری اش کرد که در دوران اجباری که در لاله جین همدان بوده ،این هنر را آموخته و با جهدی وافر در آن مهارت یافته و امروز شاگردانی دارد و خدا را شکر کارش هم رونق داشت.می گفت آنقدر سفالگری کرده ام که پوست از دستانم رفته است و چندی پیش که برای سندی باید انگشت می زدم هیچ اثری از انگشتم برکاغذ ثبت نشد.

از محضرش بسیار سود جستیم و چند قطعه کوچک که در حد بزاعتمان بود به یادگار ابتیاع کردیم و او هم با رویی خوش کمی از بها کاست و یک لیوان بسیار زیبا را به عنوان هدیه به پسرم داد و او هم چنان با شور شعفی آن را گرفت و سپاس بسیار گفت.در موقع خداحافظی از او نام روستای آن طرف مرز را جویا شدم که با اندوه افسوس بسیار گفت این همان روستای گلستان است که معاهده ننگین گلستان در آن به امضا رسید و بخش های قفقاز و ارمنستان و نخجوان از کشور جدا گشت و در همان معاهده رود ارس به عنوان سرحدّات مشخص گردید.

از آنجا به جانب کلیسای سنت استپانوس شدیم و در کنار رود ارس همراه با پیچ و خم هایش مسیر می پیمودیم.بودن در کنار سرحدات و آن هم در فاصله ای به این نزدیکی برای همه جذاب بود و به طنز می گفتیم سری هم به آن طرف آب بزنیم و برای دیگران تعریف کنیم که ماهم به فرنگ رفته ایم و از سرحدات عبور کرده ایم.

برای رسیدن به کلیسا باید مسافتی را پیاده می پیمودیم و چون رو به بالا بود و هوا هم گرم فقط به دنبال سایه می گشتیم و از کنار می رفتیم. دیوارهای این مسیر نشان از قدمت و استحکامش می داد.وقتی به خود کلیسا رسیدیم در همان نگاه اول شکوه و عظمتش بر ما وقوف یافت و دانستیم که در زمان های دور  ترسایان این بلاد در به وجود آوردن این بنای باشکوه جهدی بسیار داشته اند.

نام کلیسا از استفانوس اولین شهید مسیحیان گرفته شده که بسیاری از کلیسا ها در نقاط مختلف اروپا چنین نامی دارند.درون کلیسا با سقفی رفیع که گنبدی شکل است خودنمایی می کند .در اطراف کلیسا به اتاق های کوچک و محقری برخوردیم که بی شک اتاق راهبان بوده که در این فضا به دور از امیال دنیوی در حال خودسازی بودند و می خواستند همچون قدیسان به اوج معنوی برسند. بسیاری از آنها تا آخر عمر خود از این محیط خارج نشدند و تمام هم شان را برای شناخت و خدمت خداوند گذاشتند.

وسعت و زیبایی این کلیسا که در دل کوه بود به همراه طبیعتش خاطره ی بس خوشگوار در ذهنمان به جا گذاشت و از همه جذاب تر واکنش نیما فرزندم بود که تا به حال اینهمه در مورد مسیحیت و کلیسا اطلاعات کسب نکرده بود. این دومین کلیسایی بود که می دید و البته من هم همچنین.

در مسیر بازگشت کلیسای دیگری در کنار جاده مشاهده کردیم که اصلاً با کلیسای سنت استپانوس قابل قیاس نبود. بسیار محقر و ساده بود و ساختمانی داشت متشکل از سنگ که کاملاً مشهود بود از اطراف جمع آوری شده است.درش بسته بود و از لای چوب های آن فقط محراب کوچکی دیده می شد. نام این کلیسا چوپان بود و محلی بود برای عبادات چوپانان که توسط دو برادر ساخته شده بود.

در نبشته ای که کنار کلیسا بود بیان شده بود که در آنطرف رود ارس هم همانند همین کلیسا ساخته شده بود که متاسفانه هرچه با چشم گردیدیم اثری از آن نیافتیم.شاید در جنگ یا زلزله ای ویران شده است. در فکر بودم که گذشتگان چقدر برای خدایان خود ارزش قایل بودند و به عبادت آنها می پرداختند. در میان این کوه های سر به فلک کشیده و در کنار این رود خروشان نیز از یاد خدا غافل نبودند.

صخره ی بسیار بزرگی در کنار کلیسا مرا به خود جذب کرد. بزرگی و عظمتش بسیار وهم انگیز بود ولی شکافی آن را کاملاً به دو نیم کرده بود.مانده بودم این شکاف چگونه ایجاد شده است. شاید صاعقه ای چنان بر پشت این صخره تازیانه وار کوفته است که اینگونه بر دو شق شده است.

وقت ناهار را بر آن شدیم که به تفرجگاهی به نام آسیاب خرابه برویم. همراهان صبح اول وقت ناهار را طبخ کرده بودند و فقط با گرفتن وسایل به سمت مقصد به راه افتادیم.این بار رود ارس را در سمت شرق تعقیب کردیم و در یکی از پیچ های بسیار تند وارد مسیری فرعی شدیم و بعد از طی حدود پنج فرسنگ از جلفا به مقصد رسیدیم.

هوا گرم بود و همه به دنبال سایه بودند جهت اطراق، خوشبختانه تعداد معدودی درخت که معلوم بود به تازگی غرس شده بودند برای مسافران  ممد آرامش بودند و ما هم در زیر یکی از آنها که خوشبختانه تختی هم داشت مستقر شدیم.جوی آبی از مقابلمان می گذشت که آبی به غایت خنک داشت و در این هوا بر آرامش مان بیافزود.یکی از خصلت های مناطق خشک و کوهستانی این است که وقتی از آفتاب دوری دما هوا هم به تعادل می رسد و هیچ احساس گرما نمی کنی و همین برای ما نعمتی بیکران بود.

در کنار رود نشسته بودم و گذر عمر می دیدم که نهیبی مرا به خود آورد، پدر بود که می گفت از گذر عمر بگذر و به تناول غذا که آنهم بخشی از عمر است برس.دم پختکی که در مقابلم بود چنان زیبا می نمود که به حتم بخش عمده ای از عمر می بود و نمی بایست از دستش داد. غرق در خوردن شدیم و بنا بر روایاتی این زمان در عمر ما محسوب نشد.

شکم سیر و باد خنک ملایمی که می وزید و جوی آب خنکی که می گذشت و این درختان زیبا که سایه خود را با هیچ منت بر سر ما نهاده بودند را فقط قیلوله ای کوتاه می بایست ولی تا خواستیم کمی در این فضا بخسبیم صدای مردی ما را از این دنیای زیبا بیرون راند و گفت کرایه تخت را جهت بیتوته بپردازید. تازه دانستم که ما مردمان هیچگاه بی منت بودن را از طبیعت نیاموخته ایم.

در فکر این بودم که وجه تسمیه این مکان به آسیاب خرابه چیست که کمی آن طرفتر بردیواری  نبشته ای بزرگ دیدم که مکان آسیاب را نشان می داد.به همراه پدر و فرزند به آنجا شدیم و باز هم با پرداخت وجهی به خاطر ورودیه به دیدن آسیاب رفتیم. به صحت کامل در حال کار کردن بود و سنگ بزرگی که بر روی سنگ بزرگتری بود به شدت می چرخید و آرد بیرون می ریخت.

تا خواستم بپرسم که چرا اینجا را آسیاب خرابه نامیده اید ،متصدی اش خود شروع به توضیح دادن کرد، به گمانم آنقدر که این سوال را پرسیده اند خود دانست که من هم خواهم پرسید و زین سبب پیشدستی کرد و پاسخ گفت.این آسیاب تا چهار سال پیش هم خراب بوده که به همت چند نفر مرمت شده است و به واقع گندم را آرد می کند و بسیاری از روستاهای اطراف گندم به اینجا می آورندو می توان این آسیاب را تنها آسیاب آبی فعال در این بلاد دانست.

وقت آن رسیده بود که به داخل دره و محل اصلی آبشار برویم. بسیاری را که در حال بازگشت بودند کاملاً خیس دیدم و دانستم که آنها برای خنک شدن دل به آب زده بودند و چه مفرح به نظر می رسیدند. از انتهای دره که با ما فاصله کمی داشت وارد مسیر گذر آب شدیم و چندقدمی بیشتر نرفته بودیم که بادی بسیار خنک بر سر و صورت ما وزید.

وقتی به محل اصلی رسیدیم با صحنه ای بسیار متفاوت با آنچه در بالا بود برخوردیم، آب از هر طرف در حال ریزش بود و سبزه ها همه با طراوت بودند و منظره ی بسیار دلپذیری تشکیل  داده بودند. کمی آنطرف تر که ریزش آب بیشتر بود و تا حدی به آبشار مانند شده بود . پدر که در پی ما بود با دیدن این مناظر گفت ما هم در دیار خود آبشاری مانند این داریم به نام باران کوه و من بسیار شنیده بودم از این مکان ولی تا به حال به چشم ندیده بودم.

من کفش ها را از پا بدر کردم و به میان آب رفتم .دیگر نمی شد آن را خنک نامید چون واقعاً سرد بود و سرمایش به استخوان می رسید ولی بسیار مفرح بود . همراهان نیز چو من را اینگونه دیدند همچو من به آب زدند و لذتی بسیار بردند.

پا در آبی سرد به سان زمهریر و چشمان نظاره گر این همه زیبایی و بودن در این محیط که بسیار وهم انگیز بود به همه حال خوبی داد که دوست نداشتیم آن را ترک گوییم ولی آفتاب به مغرب می رفت و می بایست بازمی گشتیم.در نگاه آخر که به دره انداختم دو سمت دره را در تضادی کامل دیدم ، یک طرف خشک بدون هیچ گونه روینده ای و به رنگ زرد و طرف دیگر سبز و با طراوت و زیبا، و این تناقضات طبیعت است که آن را  خاطره انگیز می کند.

زمانی که به ورودی جلفا رسیدیم ،پل آهنی ای که محل گذر ماشین دودی بود ما را به سوی خود خواند، از تنها سربازی که نگاهبان آنجا بود اجازه گرفتیم و به پل که راه آهن از روی آن می گذشت نزدیک شدیم. از کودکی این مسیر آهنی و مرکبی که بر رویش همچون مار راه می پیمود را دوست داشتم.آنقدر حواسم به پل بود که از اطراف غافل ماندم و صدای نیما بود که مرا به خود آورد و با دیدن تندیس سه نفر  خود نیز به دنبال پاسخ سوال نیما بودم.

در شهریور سنه هزار و سیصد و بیست هجری شمسی و در اوان جنگ جهانی دوم، سپاهیان بلاد روس جهت ورود به ایران و با توجه به وجود مانعی طبیعی که رود خروشان ارس بوده است می بایست از طریق این پل آهنی وارد خاک ایران می گشتند. این سه نفر که در آن زمان مرزبان بودند با دلاوری بسیار و همتی غیورانه و با مهماتی اندک دو روز تمام در برابر سپاه تا دندان مسلح روس مقاومت کردند .آنها به خاطر اشرافی که بر پل داشتند با جنگ و گریزهایی بسیار ماهرانه سپاه روس را مجبور به استفاده از توپخانه سنگین کردند و در نهایت جانشان را برای دفاعی جانانه برای میهن خویش نثار کردند.

نیروهای متخاصم که بعد از دو روز با این مقاومت دلیرانه پشت پل مانده بودند. به احترام این دلاورمردی، پیکر هر سه را در کنار پل با تشریفات نظامی به خاک سپردند و خودشان بر مزار آنها نبشتند:

آرامگاه ژاندارم شهید سرجوخه ملک محمد،شهید سیدمحمد راثی هاشمی،شهید عبدالله شهریاری که در شهریور ماه ۱۳۲۰ در راه انجام وظیفه در مقابل مهاجمین ایستادگی و به شهادت رسیده است.

حس غرور خاصی بر ما مستولی شد و واقعاً به داشتن چنین غیور مردانی که اینگونه حتی تحسین دشمن را هم برانگیخته اند می بالیدم.فاتحه ای به روح پاکشان نثار کردیم و سر تعظیم در برابر این همه غیرت و میهن پرستی سپردیم و در دل جایگاهی رفیع برای آنها ساختیم و تا ابد در یاد و ذهنمان خواهند ماند این بزرگان شهید.

چو جلفا را منطقه ای بکر و زیبا دیدیم ،تصمیم گرفتیم شب  دوم را هم در این وادی امن بگذرانیم. جلفا چون در سرحدات است بازارهایش بسیار معروف است و شب را برای بازدید از بازارها گذاشتیم.ولی آنچه دیدیم با آنچه شنیده بودیم تفاوت بسیار بود.رونقی در کار نبود و بسیاری از دکانها بسته بودند و تعداد افراد در حال گشت و گذار هم از تعداد انگشتان دو دست فراتر نمی رفت.علت را جویا شدیم و دانستیم که این بازارها معمولاً در روزهای پایانی هفته رونق می گیرند که مردم به خاطر تعطیلی به اینجا می آیند.ضمناً اوضاع روابط خارجی و همچنین قیمت ارز بلاد بیگانه هم بسیار مشوش است و همین موجب شده بسیاری از کالا ها در آن طرف سرحدات مانده باشد و به میهن وارد نشود.

همگان برای تجارت به جلفا می آیند و ما برای سیاحت آمده بودیم و جلفا نیز ما را خوب شناخته بود و زیبایی هایش را به ما رخ نمود و ما را به آنسو کشید و ما هم قدردان بودیم که اینچنین ما را با زیبایی هایش مرهون رحمت خویش قرار داد و اینگونه بازارهای مکاره را بر ما مسکوت گذاشت.

روز هفتم

صبح گاه رفتن به شهر به جهت گشت و گذار، نگاهبان مکتبخانه پندی به جا ما را داد .او گفت به خاطر زیاد بود مرکب ها در این شهر، گذر از خیابان ها سخت است و وقت بسیار هدر خواهد رفت. بهتر است مرکب خود را همینجا بگذارید و با مراکب عمومی بروید.البته این ازدحام مرکب ها را در بیشتر شهرها شاهد بودیم و بسیار آزارمان داده بود ولی این پیشنهاد بسیار خوب بود.

گفته ی او را به جا آوردیم و بسی سود بردیم و با آرامش به گلگشت در شهر پرداختیم. ابتدا به کلیسای ترسایان که نامش حضرت مریم بود رفتیم.در حیاط آن هیچ کس نبود و فقط به دیدن ساختمان بیرونی کلیسا اکتفا کردیم ، در حسرت دیدن درونش بودیم که مردی میانسال نزدیکمان آمد و بسیار مهربانانه گفت اگر امری دارید درخدمتم. او را گفتم آیا می شود درون کلیسا را نیز دید، لبخندی زد و از درون همیانش مفتاحی بیرون آورد و گفت هرآنچه شما بفرمایید همان کنم.

در کنار ساختمان کلیسا برجی رفیع بود که فکر کنم محل ناقوس کلیسا بود، ولی وقتی در ورودی را گشود تازه دانستیم که عمارت کوچک و سنگی کلیسای اصلی است و این ساختمان با عظمت برای امروزه است که در روزهای یکشنبه آشوری های مقیم ارومیه در آنجا به عبادت خدای خویش می پردازند.

ضمناً آن مرد میانسال جعبه ای به دستمان داد که بر روی آن تکمه هایی بود که روی هر یک شماره ای نقش بسته بود و هر شماره مربوط به اتاقی بود و هرگاه آن تکمه را می فشردم فردی از درون آن جعبه کوچک در مورد آن بخش سخنانی می گفت.

کلیسا شامل چند اتاق بود که با مصالح سنگ و ساروج ساخته شده بودند، در دو اتاق که در همان ابتدا و مجاور در وردی بود مزار چند تن از بزرگانشان بود که روی آنها بارسم الخط آشوری چیزهایی در موردشان نبشته شده بود.سرسرای اصلی اش نسبتاً کوچک بود که در مقابلش محراب قرار داشت، و طبق گفته آن جعبه کوچک ورود به آنجا ممنوع بود و ما هم که تنها بازدید کنندگان کلیسا بودیم اطاعت کردیم و فقط از دور نظاره گر بودیم. البته خود ترسایان نیز اجازه ورود نداشتند و فقط روحانیانشان جهت مناجات اذن دخول داشتند.

دالا نهای تودرتویی ما را به بخش دیگری رساند که در گوشه های دیوار حفره هایی بود که محل غسل تعمید نوزادان بود، می شد صدای گریه کودکان را که در حال غسل شدن و تطهیر شدن بودند را با کمی تخیل شنید. در انتها نیز کنج خلوتی بود که کاملاً مشخص بود مکانی بود برای گفتگوی خصوصی با آفریدگار و چقدر انسانهای شریفی که در این مکان برای نوع بشر طلب خیر کردند.

درون کلیسا آرامش خاصی داشت و خوشبختانه تا انتهای بازدیدمان افراد دیگری نیامدند و ما بودیم و معنویتی که در این کلیسای ساده موج می زد. در هنگام خروج و زمان تحویل آن جعبه کوچک از آن مرد میانسال پرسیدم که آشوری ها چه فرقه ای از ترسایان هستند و ایشان با همان لبخندی که بر لب داشت گفت آشوریان قومی بودند که به مسیحیت گرایش پیدا کردند،فرقه نیستند . خداحافظی بسیار گرمی با ما کرد که در خاطرمان ماند.

از آنجا جانب بازار ارومیه شدیم و از یکی از صدها مدخلش وارد گشتیم. رونق در این اوضاع بد مالی تا حدی جریان داشت و بسیاری در حال گذر و عده ای هم در حال بیع بودند.آنقدر رنگهای گونه گون و زیبا  در این بازار چشمانمان را نوازش می داد که از حد ما بیرون بود.واقعاً در این بازار همه چیز یافت می شد . در راسته عطاران بوهای متفاوت و گاهی تند و گاهی نرم مشاممان را نیز نوازش می داد .

در مقابل یکی از حجره ها ،تنگ آبی را دیدم که درونش موجوداتی در حال شنا بودند، ابتدا فکر کردم ماهی هستند ولی وقتی نزدیک شدم سیاه رنگ بودند و به جای شنا وول می خوردند، از صاحب حجره پرسیدم اینان چیستند و او هم گفت زالو هستند و چند تا می خواهم، از زالو در طب سنتی زیاد شنیده و خوانده بودم ولی آن را از نزدیک ندیده بودم، این موجود خود نمی داند که چقدر برای بشریت مفید است و چه حکم های درمانی دارد و چقدر طرف دار دارد و از آن طرف هم نمی داند که چه بسیار از همین نوع بشر همچون او هستند ولی نه در جهت منفعتش بلکه بیشتر صفتش را دارند.

وقتی از بازار خارج شدیم در دستان پدر کیسه ای دیدم و او را گفتم که رهاوردی از بازار ارومیه ستانده ای ؟لبخندی زد و گفت صابون است، آنهم صابون مراغه.گفتمش صابون مراغه را از ارومیه می خری و خدا داند که چه چیز ارومیه را از شهر دیگری خواهی ستاند.خنده هایش ما را نیز به خنده واداشت.

ارومیه را به مقصد کندوان ترک کردیم و مسیری را گزیدیم که درست از میان دریاچه می گذشت.عجایب خلقتی بود ، راهی از میان دریا ،ولی وقتی واردش شدیم تا فرسنگ ها خبری از آب نبود و  همین ما را به این ظن انداخت که شاید همین راه که برخلاف خوی طبیعی این دریاچه را به دو نیم کرده است یکی از موجبات خشک شدن آن است.ولی حیف که نمی توانستیم صحت و سقم این مطلب را بیابیم.

مسیر کاملاً مستقیم بود و تا چشم کار می کرد در اطراف سپیدی های نمک، در دوردست ها سواد ابنیه ای را دیدیم که وقتی به آن رسیدیم پلی بود به غایت طویل و در زیر آن با تعجب بسیار آب دیدیم و همه غرق در شور و شعف شدیم که بالاخره اندک آبی در این دریاچه عظیم دیدم، فکر کردمی اگر لختی دیرتر به اینجا می آمدیم حتی همین مقدار اندک را نمی یافتیم و مغبون به بلاد خویش بازمی گشتیم.

به کناره ی آب که کاملاً ملیح بود رفتیم و من هم پاچگان به بالا دادم و وارد آبی شدم که می گفتند خواص درمانی بسیار دارد، گرم بود و در زیر آب کاملاً بلورهای نمک قابل مشاهده بود، عده ای هم به تمام قد وارد آب شده بودند و من مانده بودم که چگونه این ملح بسیار اعضا و جوارح شان را آزار نمی دهد.از افق مردی را دیدم که به سویم می آمد و وقتی نزدیک شد کاملاً متبلور بود ، و من اینجا متبلور شدن انسان را درک کردم، لبخندی با ملاحت بر من زد و برفت.

کمی صبر کردم تا ببینم آیا همین قسمت اندکی از پاهایم که در آب است متبلور می شود؟ ولی هیچ تبلوری در من رخ نداد و دانستم که مرد این وادی نیستم و حال آنانی را که متبلور می شوند را نخواهم دانست.کمی به اطراف خود نگریستم و بسیاری را دیدم که در آرزوی تبلور درون آب نشسته و بعضی ها هم خفته بودند. فقط پیرزن و پیرمردی را در گوشه ای از این سپیدی در کنار هم و زیر چتری که مرد نگاه داشته بود متبلور در عشق دیدم .

فقط در همان محدوده پل، آبی در دریاچه بود که آنهم با این شدت آفتاب که بر آن می تابید شتاب رفتن به سوی آسمان داشت و بخار بود که از روی دریاچه متصاعد می شد.از دریاچه گذشتیم ولی دلمان در آنجا ماند ، در غمی که این دریاچه در دلش داشت و می شد از ظواهرش وخامت اوضاعش را فهمید.درست بود که ساکت بود و ساکن ولی در درونش غوغایی برپا بود از اینهمه ندانم کاری ما انسانها که حتی به او هم رحم نکردیم و در نابودیش سهیم بودیم.نمی دانم آیا دیگر بستگانش همچون هامون و…. و دوستانش همچون تالاب انزلی و خلیج گرگان از دست ما جان به سلامت خواهند برد؟

بعد از گذر از روی دریاچه همچنان از کنارش در حال گذار بودیم و فقط سپیدی می دیدم و نمک ولی این تصاویر اصلاً ملیح نبود و بیشتر حکم نمک بر زخممان را داشت.به دیار اسکو رسیدیم که نان هایی معروف دارد، در کودکی به یاد داشتم که همراه پدر وقتی به خانه اقوام در تبریز می رفتیم در انبار خانه هایشان نانهای لواشی بود  بسیار نازک و بسان شیشه ترد. بر روی آن آبی می پاشیدند و درون پارچه می گذاشتند و لختی بعد چنان نرم و لذیذ می شد که از تناول آن سیر نمی شدیم.

گرسنگی بر ما بسیار فشار آورده بود و تصمیم گرفتیم که در گوشه ای کمی بیاساییم و غذای نیمروز را تناول کنیم.چون هیچ چیز مهیا نبود و سه ساعت هم از نیم روز گذشته بود، سراغ غذاخوری را گرفتیم و به گفته ی یکی از رهگذران به آنجا شدیم.آنقدر گرسنه بودیم که تنهای غذایش که کبابی با گوشت مرغ بود را خواستیم. من کمی نگران بودم که یک وعده غذا مرا سیر نخواهد کرد ولی کمی که تامل کردم به یاد آوردم که عیال همیشه نیمی از غذایش می ماند و همین برایم قوت قلبی بود.

کوزه های بسیار کوچکی که حاوی ماست بود آوردند و همه شروع به تناول کردیم. این ماست ها در همین کوزه ها سفالین کوچک مایه زده شده بودند و همین موجب گشته بود که بسیار لذیذ باشد، گاه آوردن غذا دیدگانمان که بسیار انتظار کشیده بود با صحنه ای مواجه گشت که کمتر در غذا خانه ها دیده بود، ظرفی به غایت طویل همراه با کبابی به همان درازا و مقدار متنابهی هم پلو ، پیش خود اندیشیدم که یا اینان بسیار سخاوتمندند که اینگونه غذا مهیا کرده اند و یا در پایان بسیار سکه از همیان ما خواهند ربود.

تا آنجا که محل داشتیم تناول کردیم ولی باز مقدار بسیاری از غذا ماند و تنها فردی که به نهایت میل کرده بود من بودم و بس، و مابقی غذا هم ماند برای شامگاه، در زمان حساب و کتاب واقعاً دانستم که مردمان این دیار بسیار با سخاوت هستند چونکه نیمی از این غذا در بلاد ما به دوبرابر این بها مهیا می گردد. این طعام با این مقدار در خاطرم برای همیشه ثبت گردید.

اسکو تا کندوان مسافتی بیش نبود و در نیمی از ساعت بدانجا رسیدیم.از دور که صخره های همچون کله قند را دیدیم تعجب و بهتمان شروع شد تا زمانی که به نزدیکی آن رفتیم به اوج خود رسید و وقتی داخل یکی از این خانه ها شدیم از هوش برفتیم از عجایبی که در نوع ساختمان این بناها مشاهده کردیم. واقعاً در شگفت بودیم که گذشتگان این مردم که در سالهای دور این مکان را برای زیستن انتخاب کرده بودند به معنای واقعی سختکوش بودند.چون کندن صخره آنهم به این وسعت و در این مکان صعب کار مردمانی است که امروزه کمتر می شود بدان سان دید.

پلکانها را تا جایی که ممکن بود بالا رفتیم و در هرگوشه خانه ای بود که همه در دل کوه بودند و مردمانی که از بلاد مختلف خود را بدین جا رسانده بودند غرق در تماشا، از خانه ها عجیب تر نوع طبیعت و ساختار صخره های این منطقه بود که در هیچ جای دیگر مانند آن را ندیده بودم.کوه هایی نوک تیز که مانند ستون هایی بر زمین کوفته شده بودند و همه تقریباً یکسان بودند و تفاوت اندکی می شد بینشان یافت.

به درون یکی از این خانه ها که دکانی بود برای فروش هنرهای دستی مردمان این دیار داخل شدیم و معماری درونش نیز همچون بیرونش زیبا و شگفت انگیز بود.در میان خانه ستونی بود که حاصل نتراشیدن بود و خود جنسی از کوه بود، طاقچه ها با ظرافتی خاص خود حکاکی شده بودند و همه جا آثار تیشه هایی که با چه مرارت ها این کوه را شکافته بود قابل مشاهده بود.

پیرمردی که در گوشه ای نشسته بود و در حال نوشیدن چای بود ما را نیز دعوت کرد که کنارش بر روی قالی کوچکی کمی بیاساییم و ما هم که از این همه صعود و نزول در میان این همه پله واقعاً خسته شده بودیم با کمال اشتیاق پذیرفتیم.او گفت در جوانی که اینجا خانه ی پدرش بود فقط یک اتاق کوچک بود برای زندگی و وقتی خودش تشکیل خانواده داده بود اتاق کناری را  حفر کرده بود و برای خودش مکانی آماده کرده بود برای زندگی مشترکش.همه جا برای آن که مکان زندگی داشته باشند می سازند ولی در این دیار برای داشتن مامن باید خراب کنند و همین وجه تمایز است که این مردمان را متفاوت کرده است.

همراهان چند قطعه ای به یادگار خریدند و ما هم که جانی تازه در پاهایمان جاری شده بود پیرمرد را بدرود گفتیم و به ادامه گشت و گذار در کندوان پرداختیم.کمی آنطرف تر مرد و زن میانسالی در مقابل خانه شان نشسته بودند و در حال تمیز کردن گل محمدی بودند، عطر آن چنان فضا را پر کرده بود که بی اختیار به سمتشان کشیده شدیم، با رویی باز سلام کردند و ما هم در میان آن همه گل علکیشان دادیم.از عسل هایشان بسیار تعریف کردند ولی به خاطر راه طولانی در پیش رو قصد خرید نداشتیم عذر خواستیم ، ولی از ما خواستند حداقل قدری بچشیم. من گفتم چو نمی خواهیم خریدن پس این چشیدن بی معنی است و ضمناً شما را ضرر و زیان باشد لبخندی زد و به هر کدام از ما اندکی عسل داد و گفت همینکه دهانتان شیرین شود بر ما بس است.و همین اندک مقدار کارگر افتاد و پدر  از او عسل خرید و آنجا دانستم که اینان در هنر تجارت هم سختکوش و حتی باهوش اند.

بعد از کندوان مسیر تبریز را در پیش گرفتیم و به سمت این شهر که مرکز این ایالت بود رهسپار شدیم.در همان مبادی ورودی در پشت خیل عظیمی از مرکب ها گرفتار آمدیم و همین موجب گشت تا در تصمیمی ناگهانی تبریز را رها کرده و به سمت جلفا رویم.حدود بیست و پنج فرسنگ راه در پیش داشتیم و امید داشتم تا قبل از غروب خورشید به آنجا برسیم.

صوفیان و مرند را پشت سرگذاشتیم و مسیر را به سمت جلفا در حال پیمودن بودیم. مناظر زیبا و بدیعی در مقابل چشمانمان رقم می خورد که همچونش را تا به حال نظاره نکرده بودیم.کوه های سربه فلک کشیده که انگار با روکش مخملی سبز رنگی تمام نقاطش را پوشانده بودند. آدمی دوست داشت از همین دور دستی بر پشت نرم این کوها بکشد و از لطافت آن لذت ببرد.کمی جلوتر رنگ کوه ها به قرمز بدل شد و شیب هایش هم تندتر شد.همچون ستون های عظیمی بودند که بر زمین سخت استوار گشته بودند.

آفتاب در حال رفتن به کرانه باختری بود و سرخ فام همه جا را به رنگ خویش درآورد و ما هم در مسیری که فقط ما بودیم و کمتر مرکبی در آن گذر می کرد در میان دشت فراخی که  با کوه هایی ملون محاط شده بود در حرکت بودیم. این تصویر را حتی در رویا هم نمی شد دید و همه در سکوت مطلق فقط نظاره گر اینهمه زیبایی و شکوه بودیم.

جلفا را بلادی دیدم که مطابق بود با هرآنچه من می خواستم.بسیار خلوت و آرام، کمتر مرکبی را در خیابان های شهر در حال تردد می دیدم و همین موجب شده بود که کل این بلاد را در آرامشی وصف ناپذیر مشاهده کنم.طبیعت و کوه هایش هم آنقدر متفاوت بود که دیدگان از نگاه به آنها سیر نمی گشت، فقط کمی هوا شرجی بود که آنهم به خاطر رود ارس بود.شب را در جلفا در مکتب خانه ای بیتوته کردیم.

روز ششم

صبح بعد از صرف چاشت در ابتدا به رصد خانه مراغه  شدیم که بر بالای تپه ای مشرف به شهر بنا گشته بود.گنبدی دیدیم سپید رنگ و مشبک ،از بیرون ابهتی داشت ولی  وقتی درون آن شدیم فقط یک سری مجرا  مانند جوی آب که همه با آجرهای یکسان ساخته شده بودند و سکوهایی که فکر کنم محل نشستن و تدبر دانشمندان آن زمان بود یافتیم و این آن چیزی نبود که در ذهن از رصدخانه مراغه تصور داشتم. درون این گنبد باید بسیار آهسته با هم حرف می زدیم ، چون این گنبد دوار  صدا را بسیار می پیچانید و چندین بار آن را تکرار می کرد.

در محوطه بیرونی هم چیز خاصی نبود و فقط سنگ نبشته ای بود که با خواندن آن دانستم که تقریباً از اصل بنای رصد خانه که به سفارش خواجه نصیر الدین طوسی و به فرمان هولاکوخان مغول ساخته شده است به خاطر زلزله های سهمگین و همچنین بی مبالاتی حکام در نگهداری و ترمیم ، چیزی نمانده و همین بخش که زیر گنبد قرار دارد از برج اصلی به جای مانده است.

کمی پایین تر از تپه رصد خانه ،مکانهایی را دیدیم همچون غارهایی که در کوه های صخره ای وجود دارد. وقتی وارد آنها شدیم حدس زدیم که این دهلیزها توسط انسان حفر شده است و شاید هم مکان هایی بوده برای استراحت کارگران ساختمان رصدخانه و شاید هم محلی بوده جهت برگزاری مجمع ها و همایش های دانشمندان آن زمان.هرچه بود در حد خود عظمتی داشت ولی گذر زمان و بی مبالاتی ما انسانها تقریباً آن را به مخروبه هایی بدل کرده بود.

در راه بازگشت از رصد خانه متوجه موزه مراغه شدیم که بیشتر آثار آن مربوط به دوره ایلخانیان بود، از ظروف سفالین گرفته تا سکه و سلاح های رزم ،نشان از قدمت بسیار این شهر می داد که در دورانی مرکز حکومت ایلخانان مغول بوده و واقعاً اعجاب آور است که مغولان تا به کجا پیش آمده بودند و چنین شهرهایی را مرکز حکومت خود قرار داده بودند.در بیرون موزه هم مقبره شاعری بود به نام اوحدی مراغه ای که بنای آن در عین سادگی بسیار زیبا و پر صلابت بود.

وقتی دوباره به شهر بازگشتیم مرکب را در گوشه ای متوقف کردم و پدر را مامور کردیم تا فردی را بیابد و از او نشانی مکان های دیدنی شهر را جویا شود. او هم رفت و فردی هم سن و سالش را یافت و با او شروع به صحبت کرد، طولانی شد صحبتشان و همچنین خنده های مابین حرف هایشان برای ما که در آن طرف خیابان در مرکب نشسته بودیم جای تعجب بسیار داشت. در نهایت که حرفشان تمام شد آن پیرمرد همراه پدر به کنار مرکب آمد و با لبخندی به زبان شیرین آذری گفت بیشتر مواظب ابوی باشید که دری است گرانبها و ما هم گفته ایشان را تصدیق نمودیم. همچنین گفت که به جنوب مراغه و قصبات آنجا شوید که بسیار با صفاست و میوه بسیار دارد .از میوه ها بچینید و تناول کنید که بسیار قوت دارد، خجالت نکشید و حتماً این مهم را انجام دهید.

گفته های آن پیرمرد را اجابت کردیم و سمت جنوب را در پیش گرفتیم.در مسیر درختان تنومند و پربار که شهر را احاطه کرده بود کاملاً معنی «شهر باغ »را برایمان تداعی کرد.بعد از حدود یک فرسنگ به دهاتی بسیار با صفا رسیدیم که کاملاً با گفته های آن پیرمرد همخوانی داشت.در گذر از ده چشمانمان عجایبی دید در این وادی ، در کوچه های ده و راه اصلی که بسیار هم پر تردد بود در مقابل هر خانه درخت آلبالویی بود چنان پربار که کمر دو تا کرده بود از اینهمه بار و ثمره.

تا چشم کار می کرد همه جا پر بود از وفور میوه های روی درختان ، از ده خارج شدیم و تا جایی که راه بود رفتیم و لذت بردیم از دیدن اینهمه باغ های پردرخت و پربار در میان کوه ها و تپه ها.در مسیر بازگشت نتوانستیم جلوی کنجکاوی خود را بگیریم و  با دق البابی وارد یکی از این خانه های ده شدیم. زنی که در میانه ی حیاط در حال شستن البسه بود با رویی گشاده پذیرای ما شد،از او پرسیدم که چگونه در این قصبه این مقدار درخت پربار در راه و بیرون خانه و باغ است و با این همه کسی دست نمی زند، مگر می شود در خیابان چیزی مفید باشد و هیچکس را با آن کاری نباشد.

لبخندی زد و گفت در این بلاد هرکسی در مقابل بیتش درختی دارد و چون همه در مقابل بیتشان دارند پس همه دارند و فردی نیست که ندار باشد و همین موجب این است که شما درختان را اینقدر پربار می بینید.گفتم رهگذران چه؟آنها چرا نمی برند، باز لبخندی زد و گفت شما هم رهگذرید چرا نبردید ؟ مانده بودم که چه جواب دهم که کیسه ی کوچکی آورد و گفت بروید هرچه قدر دوست دارید بچینید و بشویید و بخورید، من در سپاس از این همه بزرگواریش قاصر بودم.

مقداری چیدیدم و در حال خداحافظی بودیم که با عتاب صدایمان کرد و گفت شرم نمی کنید. همین قدر گرفتید. اینها یک مشت هم نمی شود، لبخندی زدم و گفتم کفایت می کند، کیسه را گرفت و مقدار متنابهی به آن افزود و سپس بدرقه مان کرد. در خود می اندیشیدم که چرا در دیار ما اینگونه نیست و درختان در امان نیستند و حتی باغ ها در میان حصارها هستند و نگاهبان دارند، در دنیای چراهای ذهنم غوطه می خوردم که با صدای عیال به خود آمدم . چند تایی از آن آلبالوها را به من داد و وقتی میل کردم واقعاً به حرف آن پیرمرد رسیدم که چه بسیار قوت دارد.

وقتی به شهر بازگشتیم آفتاب درست در میانه آسمان بود و صدای اذان ظهر از گلدسته های مسجد به گوش می رسید، زیق وقت و نبود امکانات که در مکتب گذاشته بودیم ما را به این داشت که ناهار را در بیرون صرف کنیم . در میان بحث همراهان که چه تناول کنیم به رودخانه ای بس عریض که تقریباً در وسط شهر بود رسیدیم و این رودخانه آنچنان زیبا بود که ناهار از یادمان برفت.

در کناری مرکب را متوقف کردم و همه پیاده به کنار رود شتافتیم. نامش را یکی از دکان داران «صوفی چای »گفت .در بوستانی که در کنار رودخانه بود در حال تفرج بودیم که به گنبد غفاریه برخوردیم. البته نامش با خودش زیاد مطابق نبود ، چون گنبدی در کار نبود و چهارگوش بود، ولی در کنار رود و درختان سر به فلک کشیده بسیار زیبا رخ می نمود.

همراهان که خستگی را می شد در چهره شان دید در زیر درختان  نشسته بودند و داشتن کمی خستگی از تن به در می کردند که عیال مرا به پیش خود خواند و گفت دیگر مجالی نیست و همه گرسنه اند ، چاره ای بیاندیش که دیگر تاب این شرایط در ما نیست.هرچه چشم چرخواندم هیچ غذاخوری ندیدم و تا خواستم همه را ندا دهم که به سمت مرکب شویم ،درست در روبرویم دیزی سرایی را دیدم بسیار محقر.

دکان کوچکی بود که دوجوان آنجا را می گرداندند . به طبقه دوم آن که سقف کوتاهی داشت و من مجبور بودم کمر دوتا کنم رفتیم، در ابتدا گرما آزارمان می داد ولی وقتی پنجره اش را گشودم نسیمی خنک که بسیار فرح بخش بود وزید و حال و هوا را عوض کرد. وقتی دیزی ها را آوردند همان رنگ و لعابش مرا بس بود و آن هنگام که در کاسه ریخت دیگر نتوانستم جلوی خود را بگیرم و نانی بر آب زدم و خوردم و سوختم و با نگاه های خاص اطرافیان مواجه گشتم.

این آبگوشت به غایت لذیذ بود و همه از تناول آن حظی وافر بردیم و در خاطرمان به نیکی ماند. بعد از اینکه همه از تناول این غذای بسیار عالی متلذذ شدند و جان و قوت گرفتند به سمت مکتب خانه رفتیم تا وسایل را جمع و جور کنیم و به ادامه سفر بپردازیم.

در هنگام ورود ما به مکتبخانه همسایه بوشهری در حال رفتن بود و ما هم با او خداحافظی گرمی کردیم و آرزوی سلامت داشتیم. وقتی وارد اتاق شدم از لای در کاغذی افتاد و وقتی آن را خواندم نشانی کامل منزل همان بوشهری بود که برایمان گذاشته بود و من با دیدن این نوشته دانستم که اهالی جنوب واقعاً خون گرم و مهمان نوازند.

مراغه را که شهری به غایت نیکو یافتیه بودیم بدرود گفتیم و جانب ارومیه را در پیش گرفتیم.می بایست از میاندوآب و مهاباد می گذشتیم تا به ارومیه برسیم، چون آفتاب در گذرش به سمت غروب شتاب داشت ،ما هم کمی در حرکت شتاب کردیم و از کنار این دو شهر گذشتیم. در ادامه راه وقتی به لباس مردمان قصبه ها نگاه می کردیم تفاوت بسیار می دیدم و همین برایمان بسیار سوال داشت.

در ادامه مسیر بودیم که در انتخاب راه درست شک کردم و به کناری زدم و از یکی مسیر درست را به سوی ارومیه جویا شدم. همانقدر که نوع لباس و پوشش به کلی تغییر کرده بود گفتمانشان نیز بدل شده بود ، مانند همه جا به زبان ترکی سخن گفتیم و جوانک در پاسخ لبخندی زد و با لهجه ای کردی که بسیار بسیار دلنشین بود ما را راهنمایی کرد که این راه به بوکان است و اگر قصد ارومیه دارید مسیرتان طولانی تر می شود ، به مهاباد بازگردید و راه دوم را در پیش گیرید که شما را بلافصل به ارومیه خواهد رساند.

حدود سه یا چهار فرسنگ را بازگشتیم و راه دیگر اختیار کردیم .مسیر در ابتدا پر رفت و آمد بود و لی در ادامه خلوت شد و همین مجالی داد که من هم به عنوان هدایت کننده راکب کمی به اطراف نظاره کنم و از اینهمه زیبایی بی بهره نمانم.بعد از مدتی دریاچه ای در سمت یمین ظاهر شد که بسیار آب داشت و وسعتش هم کم نبود، فکر کردم به دریاچه ارومیه رسیده ایم ، پدر را پرسیدم و او هم با لبخندی که بسیار معنی داشت مرا فهماند که در اشتباهم. وقتی به ابتدای آن دریاچه رسیدیم با تعجب دیدم که با کوهی از خاک مسیر رود را بسته اند و این همه آب که پشت آن جمع شده است موجب تشکیل این دریاچه شده است .

بعد از گذر از چند پیچ صحنه ای در مقابلمان رخ نمود که همگی را در فکر فرو برد، فکری که پر بود از غم و اندوه، دنیایی بود پر از سپیدی ولی بسیار سیاه و دهشتناک ، تا چشم کار می کرد همه چیز خشک بود و خشک، در میان این همه سپیدی می شد به راحتی غبار سیاه غم را که بر بخش عمده ای از دریاچه گسترده شده بود دید.سکوت خاصی در میان ما حکم فرما بود و حتی نیما هم که کودکی بیش نبود از دیدن اینهمه خشکی  در سکوتی معنی دار فرو رفته بود.

هرچه به دریاچه نزدیک ترمی شدیم، غممان بیشتر می شد و هرچه در کنارش بیشتر راه می پیمودیم و هیچ اثری از آب نمی یافتیم خشممان افزون تر می گشت، که چگونه این بلای عظما را بر سر این دریاچه که نعمت بسیار دارد وارد کرده اند.در همین اثنا به یاد همان آب بندی افتادم که قبل از دریاچه دیده بودم، آنهمه آب آنهم در چند فرسخی دریاچه به چه معناست؟ مگر اینجا زندگی جاری نبود که جاری شدن مایه  حیات را از آن دریغ داشتند.آنقدر درگیر این تفکرات بودیم که نفهمیدیم کی به ارومیه رسیدیم.

ارومیه را شهری وسیع و در حال رشد دیدم، پل های سترگ  و راههای فراخ  بسیار در حال ساخت بود ، طوری که در همان آوان ورود گم گشتیم و بسیار پرس و جو کردیم تا راه درست را دوباره یافتیم.بعد از اینکه امور مربوط به محل اسکان را رتق و فتق کردیم و خیال را از این بابت آسوده ساختیم ، از پدر که در سالیان دور منزل همشیره اش در این شهر بود پرسیدم که محلی را بنما تا دریاچه را از نزدیک ببینیم و او هم بندر گلمانخانه را پیشنهاد داد.

در راه تعریف می کرد که در گذشته برای آمد شد به رضاییه(نام قدیم ارومیه)از تبریز باید با مرکب به بندر شرفخانه که در آنطرف بود می آمدی و در آنجا سوار بر کشتی می شدی و در این طرف در بندر گلمانخانه پیاده می گشتی، البته بعد از گذر زمان کشتی هایی را ساختند که توان حمل مرکب ها را داشت و می شد حتی با مرکب هم بر کشتی سوار شد.برایم جالب بود که سوار بر مرکب و مرکب هم بر پشت کشتی و کشتی هم بر پشت پهنه بی کران این دریاچه چه صحنه ی زیبایی را خلق می کرده است.

در راهی باریک هرچه می رفتیم هیچ سوادی از بندر نمی یافتیم ، از دور مکانی را دیدم که با دری  بسیار بزرگ شبیه به ابنیه ها تاریخی بود ، به آنجا رفتیم تا از چند و چون آن با خبر شویم، خبری که از بندر نبود که هیچ از دریاچه هم خبری نبود و تمام راههای منتهی به دریاچه هم مسدود بود ولی آنجا پر بود از وسایطی که جهت تفریح مردمان ساخته شده بود و من مانده بودم که با دیدن این منظره خشک دریاچه ای که روزگاری زیبایی خاص خودش را داشت چگونه می شود تفریح کرد.

به خاطر خستگی راه و برای رفع آن در گوشه ای از این بوستان زیلو را گستردیم و دمی آسودیم و چند جرعه ای چای و چند لقمه ای نان تناول کردیم. پدر از چند تن از باغبانان این بوستان در مورد بندر گلمانخانه پرسید ، وقتی به سمت ما باز می آمد چهره اش خبر از دردی سهمگین در درونش می داد.گفت دیگر خبری از بندر گلمانخانه نیست و سالهاست که هیچ کس از آنجا تردد ندارد و آنقدر خشک شده که تا یک فرسنگی آن هم آبی نیست.

درستی گفته هایشان را در نزدیکی بندر دانستیم، راه را بسته بودند و پرنده پر نمی زد و سکوت مرگباری همه جا را فراگرفته بود، در روزگاری نه چندان دور اینجا غوغایی بود از مسافران و ملوانان و کشتیبان ها و در آن زمان هیچ کس حتی در مخیله اش هم نمی توانست این روزگار را تصور کند.

در کنار راه اصلی مسیری یافتم که تا کناره دریاچه می رفت، کمی جلوتر رفتم و پشت نیزارهایی که تقریباً خشک شده بودند توقف کردم و همگی پای بر دریاچه گذاشتیم.چنان سپید بود که انگار برف باریده بود، چند قدمی را بر روی دریاچه خشک شده برداشتیم و در حسرت دیدن قطره ای آب ماندیم.تا چشم کار می کرد همینطور خشکی بود و برهوت، در همین اثنا مرکبی همچون مرکب ما مستقیماً وارد دریاچه شد و تا مسافتی تقریباً طولانی به درون دریاچه رفت. آنها در حال تفرج بودند و ما با دیدن آنها در حال تالم.با حالی ناخوش به شهر بازگشتیم و به مکتبخانه رفتیم و شب را با مرور دیده های تلخ امروزمان گذراندیم.

روز پنجم

شب را در هوایی بسیار خنک و دل انگیز سپری کردیم و بامداد که هوا سرخ فام گشته بود  و آغاز روزی دیگر را نوید می داد، جهت مهیا ساختن صبحانه به نانوایی نزدیک مکتب خانه رفتم و همانطور که در صف منتظر بودم چیزی دیدم که همچون آن هیچ جا ندیده بودم. کتابخانه ای پر از کتب مختلف در نانوایی بود که هر که می آمد و می خواست در انتظار نوبتش بماند کتابی را اخذ می کرد و دمی چند از خواندن صفحات آن متلذذ می شد ، متحیر مانده بودم که در این کشور که مردمانش هیچ رغبتی به خواندن کتاب ندارند و کتابخانه های با عظمتش تهی از خلایق است این نانوایی چگونه اینچنین کار شگرفی جهت اعتلای فرهنگ خلایق کرده است..

پیش رفتم و کتب را بررسی کردم و، از پیرمرد و دریا  همینگوی بود تا مسافرکوچولو اگزوپری، لبان خود می گزیدم که اینها اینجا چه می کنند و چقدر مردمان این وادی با کتاب انس دارند و این نشان از عجایبی می داد که کنهش برایم من حقیر نا معلوم بود.

از صاحب نانوایی خواستم تا مرا  کمی از این بهت بیرون آورده و بیان کند که چه طور به فکر این کار افتاده است. لبخندی زد و گفت که از کودکی خود بسیار مشتاق کتاب بوده است و همچنان مانوس است با  همان یار دیرینه اش.می گفت همینکه در بین این همه رهگذران یکی جَلد این مجلدات شد و چند صفحه ای ورق زند مرا کفایت است و همین حرف نشان از بزرگی روحش می داد.پرسیدم خود چه می خوانی ؟ گفت مدتی است در مثنوی غور کرده ام و در بیکرانیی دریای معانی اش دست و پا می زنم و چقدر خوش است این دست و پازدن.

وقتی دو عدد نان سنگک را به من داد و بهایش را دادم از من با همان زبان زیبای آذری تشکر کرد و برکت نثارم کرد و من هم با اشتیاق فراوان به آذری سپاس گفتم و بدرود . در خود اندیشیدم که چقدر انسانهایی فرهیخته هستند که در ظاهر هیچ نشانی ندارند و فقط باید پای صحبتشان نشست و حظی وافر برد از معلوماتشان.و وااسفاها که اینان چقدر کمند و آنان که هیچ ندارند چقدر بسیار.

از گذشتگان شنیده بودم که می گفتند سحر خیز باش تا کامروا شوی و همان داستان نانوایی مرا به این نتیجه رساند که واقعاً کامروایی دارد این صبح دل انگیز ، ولی وقتی به بازار زنجان رفتیم هیچ نشانی از این کامروایی نبود. بخش اعظمی از مغازه ها هنوز بسته بودند و سکوت خاصی در این بازار بزرگ و زیبا حکم فرما بود، علت را جویا شدیم و گفتند که ساعت ده به بعد دکان داران می آیند و ما هنوز یک ساعتی تا ده  فرصت داشتیم. بانوان همراه کمی غر زدند و قرار شد شهر را گشتی بزنیم تا زمان موعود فرا رسد.

زنجان را شهری دیدم بسیار فراخ  و دارای میدان هایی بسیار زیبا، میدان مرکزی شهر به چشمم بسیار آشنا آمد و انگار بسیار آن را دیده بودم، در فکر بودم که پدر گفت این همانجا ست که در روز عاشورا با جمعیت بسیار و نظم خاصی عزاداری می کنند و آنجا بود که دانستم ،زنجان  شهر شور و شعور حسینی است.

به بازار مراجعت نموده و  بسیار گشتیم و از الوان گوناگون اجناس و مواد خوراکی دیدگانمان بسی لذت برد و در اواخر به خاطر بزرگی و وسعتش دیگر خسته شدیم و قرار به خروج از بازار گذاشتیم ، مانند چند روز گذشته در بازار فقط به ابتیاع ملزوماتی که به سرقت رفته بود پرداختیم و هیچ کالایی به عنوان سوغات و رهاورد نگرفتیم.

زنجان را به مقصد میانه ترک کردیم  و  وارد راهی شدیم که از همان ابتدا زیبایی هایش خودنمایی می کرد، کمی جلوتر که رفتیم مسیر ماشین دودی در کنار راه مشخص شد و همین موجب شد که به یاد دوران کودکی بیافتم که تمام سفرهایمان با این مار دراز خوش خط خال بود که در میان کوه ها و از میان دره ها می لولید و به پیش می رفت.

بعد از حدود سه ساعت به نزدیکی های میانه رسیدیم و بعد از گذر پلی که خودش می توانست جزو ابنیه تاریخی باشد ، نهر کنار راه توجهمان را جلب کرد، سر مرکب را کج کردم و در میان راهی بس پر فراز نشیب افتادم و هرچه بود با تحمل صعب العبور بودن به کنار نهر رسیدیم.

هرچه با خود کلنجار رفتم نتوانستم کودک درونم را قانع کنم و پای افزار به در کردم و به درون آب شتافتم.به غایت خنک بود و فرح انگیز ، آنقدر از محاسنش گفتم که دیگر همراهان نیز همچون من با پای برهنه به آب زدند و لحظات خود را فرح بخش نمودند.

این رودخانه که قزل اوزن نام داشت در دامنه شرقی قافلانکوه بود و بستری بسیار عریض ولی کم عق دارد، به طوری که ارتفاع آب کمی بالاتر از مچ پا می باشد، کف آن پر بود از سنگ ریزه هایی که سالیان دراز با آب سیقل داده شده بودند و شکل ها و الوان متنوع و زیبایی داشتند، خنکی آب و زیبایی مناظر درون رودخانه و کوه های سر به فلک کشیده اطراف چنان ما را غرق در خود کرده بود که ادامه سفر را از یاد برده بودیم و اگر نهیب پدر نبود ساعت ها در آنجا می ماندیم.

وقتی به میانه رسیدیم نیمروز بود و گاه ناهار ، شهر را به دنبال آذوقه زیر پا گذاشتیم و در نهایت توانستیم آنچه را می خواستیم بیابیم، به کنار شهر رفتیم که تپه ای بود محل تفرج خلایق ولی هیچ کس نبود و در زیر درختان آنجا بساط استراحت به پا کردیم، هوا بسیار گرم بود و حتی نسیمی هم برگ درختان را به جنبش در نمی آورد  ولی آنچه درون مرا به جنبش درآورد زباله هایی بود که به وفور در اطراف می دیدیم و مانده بودم که چرا مردمان این بادیه اینگونه با محیط زندگی خود به نبرد می پردازند.

تا زمانی که طعام آماده شود با پدر در این مورد کمی گپ و گفت کردیم و او هم از این همه زباله رها شده می نالید و برایش جای بسیار سوال بود که در گذشته مردمان اینگونه نبوده اند و از زمان جوانی اش تعریف می کرد که بسیاری از مکان ها بسی پاکیزه تر از امروز بود و من همچنان در خود فرو می رفتم که زمان به پیش است و ما به پس و چرا؟جمله آخر پدر نیز بسیار دردناک بود که می گفت در سفرهایی که به اقصی نقاط این کشور داشته زین مناظر بسیار دیده و بسیار افسوس خورده.

عزیمت به مراغه را جهت بیتوته در آنجا هدف قرار دادیم و وسایل را جمع کردیم و رحل اقامت گزیدیم ولی هر آنچه در شهر می گشتیم تا را خروج به سمت مراغه را بیابیم همچون دایره دور خود می چرخیدیم.بیشتر مسیرهای میانه را یک طرفه یافتیم و همین موجبات گمراهی ما شد، در نهایت از یکی از رهگذران راه خروج از شهر را پرسیدیم که با عتاب به ما پاسخ گفت اینجا چه می کنید که درست در خلاف مسیر آنچه است که می خواهید. عذر تقصیر خواستیم و راهنمایی طلبیدیم ، با آن عصبانیت که با ما برخورد کرد منتظر جواب و مسیری دقیق بودیم ولی او هم رفت و بقال محل را آورد تا او مسیر را به ما گوید. و او هم آنقدر چپ و راست گفت که فکر کنم خودش هم در مسیرش گم می شد.

با جهدی فراگیر از میانه خروج یافتیم و به سمت بادیه ای به نام قره چمن به راه افتادیم، هرچقدر در بلد میانه سردرگمی داشتیم در مسیر حیرت از زیبایی بود که ما را در خود غرق می کرد، در قره چمن راهی فرعی بود که به سمت مراغه می رفت، در کنار همین سه راهی مسجد کوچکی بود و در کنار آن مسجد چند مغازه که پدر  به یکی از آنها رفت و بعد از مدتی با فطیر بازگشت، این فطیرهای لذیذ پدر را به دوران کودکی اش برد  و به یاد مادرش افتاد که چه بسیار از این فطیرها می پخت ، قطعه های فطیر را در دهان می گذاشت و چشمانش در افق محو می شد و مدتی به همین گونه در سکوت گذشت.

راهی که در پیش رو داشتیم به هشترود می رفت و از آنجا به مراغه می رسید، هرچه چشم کار می کرد مزارع بود و کشت و زرع ، وقتی به بالای تپه ای رسیدیم و چشم انداز گسترده اطراف را شاهد بودیم همه در وسعت این همه مزارع در عجب ماندیم .همیشه فکر می کردم استرآباد قطب فلاحت این سرزمین است ولی با دیدن این مناطق فهمیدم هستند جاهایی که کم از استرآباد ندارند.

رنگارنگی زمین های اطراف که نشان از کشت محصولات گوناگون می داد و همچنین تک درخت هایی که در میان این همه رنگ خودنمایی می کرد با آبی زیبای آسمان چنان مناظر بدیع و دلفریبی ساخته بود که همه در سکوت فقط نظاره گر بودیم، هوای بسیار خوب هم مزید بر علت شده بود و با تمام حواس در حال بردن حظی وافر بودیم.

به هشترود رسیدیم که بلدی بود در سراشیبی، میدان مرکزی اش درست در وسط دره بود و دو راه شمالی و جنوبی آن در دو طرف دره ، با همان شیبی که به شهر وارد می شدی می بایست همان شیب را سربالا برای خروج از شهر طی کنی،وقتی به میدان مرکزی رسیدیم تابلویی در سمت راستمان  همه را انگشت به دهان کرد، بر روی آن نبشته بود بقعه بایزید بسطامی.

چندین بار خود به بسطام و مزار بایزید رفته بودم و حتم داشتم که این بزرگوار در دیار شاهرود بوده ولی این نام در این بخش از کشور  چه ارتباطی می توانست داشته باشد، از چند نفر پرس وجو کردیم که هیچ نمی دانستند ، کمی به سمتش رفتیم و وقتی از شهر خارج شدیم از پیرمردی راه و مسافتش را جویا شدیم، با صدای نحیفی توضیح داد که اینجا به خاطر قرار گرفتن بین شرق صوفی پرور و غرب تمدن اسلامی محل ممر بزرگان صوفی بوده است و شاید این نام گذاری به خاطر شخصیت آن بزرگوار انجام شده است که چند صباحی را در این دیار گذرانده است.

مسیر را کمی سخت توصیف کرد ،درست است که حدود سه فرسخی بود ولی باید از آزاد راه می گذشتیم که خود آن کاری بود شاق چون آزادراه محلی برای دور زدن ندارد و باید فرسنگ ها رفت تا از آن خارج شد. به توصیه این پیر از ادامه مسیر منصرف گشتیم و به همان میدان مرکزی شهر بازگشتیم.ولی باز در مقابل میدان علامتی ما را به سمت خود خواند، قلعه ضحاک

آفتاب تا غروب فاصله نسبتاً بعیدی داشت و این نوید را می داد که هنوز وقت هست، از پیرمردی که در کنار خیابان با جرعه ای آب رفع عطش می کرد در مورد راه پرسیدیم و او هم با لبخندی بسیار ملیح ابتدا آبی تعارف کرد و سپس گفت حدود یک فرسنگ راه است و زیاد دور نیست، توصیه می کنم حتماً بروید و ببینید ولی پیاده نروید که سخت و دشوار است. مانده بودم او که ما را سوار بر مرکب می دید چگونه گفت که پیاده نروید.

به راه افتادیم و حدود یک فرسنگ رفته بودیم و هنوز خبری از راه فرعی ای که در پشت انبارهای آرد می بایست باشد ، نبود. فکر کنم معیار سنجش فرسنگ در این بلاد با بلاد ما متفاوت است. به قصبه ای رسیدیم و از جوانی که پشت بر مرکب دو چرخ مهارت خود را در هدایت آن روی یک چرخ به رخ دیگران می کشید مسیر را جویا شدیم و او هم گفت بسیار نزدیک است و همین ما را بیشتر نگران ساخت که شاید مسافت بعید است و اینان اینگونه قصد مزاح با ما دارند.

عاقبت به راه فرعی رسیدیم و وارد آن شدیم.از همان ابتدا ،زیبایی مسیر  ما را شگفت زده کرد، راهی باریک که درست از میان مزارع گندم که به غایت بلند و زرد شده بودند می گذشت . با بالای تپه که رسیدیم منظره مقابل از هرآنچه دیده بودیم زیبا تر بود، دشتی فراخ که قطعه قطعه شده بود و هر کدام رنگی خاص خود داشت .زرد و خاکستری و سبز و حتی قرمز.در دوردست ها هم کوه های صخره ای دیده می شد که حدس زدیم قلعه باید در همان حوالی باشد.

راه در میان مزارع پربار که هر کدام محصولی متفاوت داشت پیچ می خورد و بالا و پایین می رفت و ما را در پشت خود در این سرزمین پر بار به گشت و گذار می برد. محو بودیم در این همه زیبایی و طراوت ، گرمای هوا و آفتاب سوزان که همیشه ما را به زحمت می انداخت را به باد فراموشی سپرده بودیم و فقط در دریای بیکران طبیعت غرق بودیم.

به همان کوه های صخره ای رسیدیم و بعد از گذر چند پیچ ناگهان راه به پایان رسید ، چنین چیزی را تا کنون تجربه نکرده بودم که راه هم در جایی تمام شود، تصور من از راه خطی بود که بی انتها باشد و به مکان هایی متصل شود ولی این بار این راه ، راه به جایی نبرد، مایوس از مرکب پیاده گشتیم و چند متری را که پشت پیچی به صورت خاکی بود طی کردیم تا بفهمیم در نهایت این کنکاش چه نتیجه ای در بر خواهد داشت.

پشت پیچ که رسیدیم خشکمان زد و قادر به ادامه مسیر نبودیم، نه اینکه راه نباشد و نه به خاطر ترس از اتفاقی مهیب، صحنه ای وهم انگیز را مقابل دیدگان خود نظاره گر بودیم که هیچ چیز را یارای وصف آن نیست، دره ای به غایت عمیق که در انتهای آن رودخانه ای به نهایت زیبا و آنطرف هم دیواره ای که همچون لبه شمشیر برنده و در لبه این پرتگاه مخوف قلعه ای بسیار باشکوه.

در حسرت دو چیز آه از نهادم برخواست و روی تخته سنگی نشستم و فقط نظاره می کردم این قاب زیبا را که به جرات تا کنون این دیدگانم تجربه دیدنش را نداشت. یکی حسرت دوربین که اینجا به کمک آن می توانستم بخشی هرچند اندک از این همه زیبایی را ثبت کنم و افسوس که سارق ان را ربوده بود و دوم اینکه مقدمات محیا نیست تا این دره شگرف را عبور کنم و خود را به قلعه برسانم.

از پدر که در کوه پیمایی و کوهنوردی ید طولایی داشت پرسیدم برای گذر از  این دره و رسیدن به قلعه چقدر زمان لازم است و او گفت حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم ، و هرچه حساب کردم برای رفتن و دیدن و لذت بردن و بازگشتن وقتی نبود . با دلی پر از اندوه فقط به این منظره زیبا می نگریستم و در درون می گریستم که چگونه باید این همه زیبایی را ترک گویم .

این همه زیبایی و نرفتن به کنه آن و فقط قناعت کردن به دیدن از دور در دلم ماند و با باری سنگین از نرفتن مسیر بازگشت را در پیش گرفتیم.وقتی به هشترود رسیدیم و من فاصله را محاسبه کردم از سه فرسنگ هم بیشتر بود ولی رفتن و دیدنش به غایت ارزشمند بود، همانجا با همسفران عهد بربستیم که در تابستان سنه آتی  حتماً به هشترود آمده و شب را بیتوته کنیم و صبح علی الطلوع به سمت قلعه بشتابیم و تا غروب تمام زوایای آن را مورد کنکاش قرار دهیم.

آفتاب دیگر یارای تابیدن نداشت و در حال خروج از پهنه بیکران آسمان بود که به مراغه وارد شدیم.آنقدر خسته بودیم که فقط به دنبال مکتب خانه برای بیتوته بودیم و بعد از اینکه آن را یافتیم هیچ توانی در ما باقی نمانده بود که شب را به  گشت و گذار در شهر سپری کنیم، سور و سات شام که املت بود یه طرفه العینی مهیا شد و بعد از تناول طعام هرکسی در گوشه ای در خود خزید و خوابید.

در این بین فقط کسی که نبود نیما فرزندم بود که صدایش از حیاط مکتبخانه به گوش می رسید. بیرون رفتم تا ببینم این کودک چه می کند و او را در حال بازی با دو کودک دیگر دیدم که در نهایت شور شعف به دنبال توپی می دویدند و غریو بر سر هم می کشیدند . مانده بودم این  بچه از صبح تا به حال که ما در راه بودیم همه کار کرد و هرچه تحرک به یاد داشت از خود بروز داد و چگونه هنوز یارای بازی دارد و ما اینچنین توانمان به نقطه صفر نزدیک می شد.

در همین حین پدر آن کودکان به کنارم آمد و سلام و علیکی کرد و صحبت آغاز نمود.اهل  دیار بوشهر بود و  خونگرمی و مهربانی در صحبت هایش فوران می نمود. آنقدر زیبا با آن لهجه ی دلنشین بوشهری صحبت می کرد که فقط دوست داشتم شنونده باشم و حظ ببرم از این همه مهر و محبت و صفا.او هم دبیر بود و در مکتب خانه همت می کرد تا بار جهل را از دوش خلایق بردارد و  او هم از سختی این کار می گفت و تا حدی غیرممکن بودنش در این روزگار.

آنقدر او زیبا صحبت می کرد که تمام خستگی هایم را فراموش کردم و مدتی نسبتاً طولانی با هم گپ زدیم و از هر دری سخن گفتیم. هوای بسیار خنک که در این روزهای سال در کمتر جایی می شد یافت نیز مزید بر علت شده بود که حالمان بسیار خوب باشد، او از گرمای بسیار شهرش می گفت و من هم از نم بسیار شهرم می گفتم که همیشه در این روزها خیس عرق هستیم و آفتاب و سایه هم فرقی نمی کند.