روز چهارم

صبح آدینه به شهر شدیم تا از آنچه این شهر کهن دارد به فراخور زمان و توانمان دیدن کنیم.هوا بسیار مطبوع بود و شهر خلوت و همین موجب شد در آرامشی مثال زدنی در شهر به گردش بپردازیم. ابتدا به خیابانی رفتیم که کف آن بسیار عالی با سنگ های یکسان مفروش شده بود و بسیار پاکیزه بود. نامش را جویا شدیم که یکی از رهگذران با همان لهجه زیبای قزوینی  «سپه » نامیدش و گفت این اولین خیابان در ایران است. گفته اش برایمان بسیار عجب آورد و نگاهمان به این خیابان بسیار دقیق تر شد و بعد از مدتی به حق دانستیم که واقعاً این خیابان شایسته همان است که گفته اند. در انتهای خیابان و درست مقابلمان عمارت بسیار رفیعی بود که «عالی قاپو» نام داشت و به نظر مکانی می رسید که حاکمان در سال های دور در آن بر رعیت حکم میراندند.

کمی گذشتیم و به میدانی رسیدیم که کاملاً مشجر بود و صفایش زاید الوصف و هوایش بس خنک به سبب سایه اشجار.در طرف مقابل آن عمارتی را دیدیم چشم نواز و این بار قصد کردیم تا اندرون آن را نیزسیاحت کنیم. باغی بود پر طمطراق و در میان آن عمارتی بسیار زیبا که «چهل ستون» نام داشت البته به آن کلاه فرنگی نیز گفته می شد. از اهالی آنجا در مورد عمارت پرس و جویی کردیم و یکی از آنها با فراغ بال هرآنچه می خواستیم بر ما شرح داد.

قزوین را به تاریخ مربوط به دوره ساسانیان می دانند که به دستور شاپور رونق گرفت ولی اوج شکوه و عظمتش برمی گشت به زمان صفوی که شاه اسماعیل حدود پنجاه و هفت سال این شهر را پایتخت ایران کرد. وجود بناهایی اینچنین زیبا و عظیم بیشتر مربوط به همان دوران صفوی است. این عمارت، کاخ و محل زندگی شاه عباس بوده است.

تشکری وافر کردیم و قدم به درون عمارت گذاشتیم. آنچنان زیبا بود که همه غرق در تماشا بودیم و حظی می بردیم وافر.ولی وقتی از پلکان باریک آن بالا رفتیم و وارد طبقه فوقانی شدیم چشمانمان از دیدن چیزی که می دید باور نداشت. پنجره های مشبک که با الوان گونه گون ملون بود چنان عشوه گری می کرد که نور از لابلای آنها کف زمین را نیز رنگین کرده بود.تصور اینکه در سالهای دور در این مکان زیبا شاهان می زیستند و فرمان های مختلف می دادند که بسیاری برحسب جور بر رعیت بود کمی سخت و دور از ذهن می نمود.

در باغ هم که بسیار زیبا و مرتب بود گشتی زدیم و این عمارت بسیار زیبا را که همچین نگینی در میان شهر می درخشید بدرود گفتیم و جانب مسجد جامع قزوین شدیم. حیاط بسیار فراخش نشان از عظمت دینداری مردم این وادی می داد و استواری مناره هایش بیانگر استواری این مردمان در ایمانشان بود.چنان آرامشی داشت که دوست داشتم همانجا در میان همان حیاط بمانم.

زیر اشجاری که سایه هایش را ارزانی رهگذران کرده بود دمی بیاسودیم و از دیدن این همه عظمت که با وقاری خاص قرین بود لذت بردیم.ای کاش گاه اذان بود و شور و غوغای مردم را در این مسجد شاهد بودم و از آنان در اثنای ادای دوگانه طلب دعای خیر می کردم.

دیوار به دیوار مسجد منزلی بود بس زیبا که نتوانستیم از مقابلش بدون نظر به آن گذر کنیم . صدای زیبای برگ های درخت سپیدار ما را به سمت خود خواند، حوضی در میان حیاط و گلدانهای شمعدانی دورتادورش و عمارتی که هنوز بوی زندگی می داد، همه ما را مفتون کرده بود.کنار حوض نشستم و نظاره گر این خانه شدم که چه روزگارانی داشت و چه بسیار کودکانی که دور این حوض بازی می کردند و مادربزرگشان روی سکو کنار سماور چای می ریخت و اهل خانواده شاد کنار هم بودند و همه چیز در واقعیت محض بود و زندگی با تمام مشکلاتش با شادی قرین بود، نه مانند امروز که  « گر پیش منی چو بی منی در یمنی»

از آنجا سوی گرمابه ای شدیم که یک از کهن ترین و قدیمی ترین گرمابه های قزوین بود.آن را فردی به نام امیر گونه خان قاجار به دستور شاه عباس صفوی بنا کرده بود.با پله هایی مارپیچ به سربینه که مکانیست جهت آماده شدن برای استحمام وارد شدیم. شش گوش منظمی بود که در هر شش ضلع آن حجره ای بود و حوض زیبایی در میان که در مقابل هر حجره جویی بود که آبی بس خنک در آن جاری بود.

از سربینه با عبور از مدخلی تنگ و باریک به میاندر  می رسیم که در گذشته محلی بود برای صحبت و گپ و گفت و از آنجا راهی است به گرمخانه و خزینه که در آن مردمان به طهارت جسم می پرداختند.

عمارت حمام  مانند دیگر گرمابه ها کاملاً در زیرزمین بنا گردیده بود، مصالحش هم آجر بود و ساروج ، سقف های سربینه و گرمخانه گنبدی شکل بودند که در انتها منافذی داشت برای ورود نور خورشید و روشنایی ، و من در عجب بودم که شب هنگام چگونه این مکان وسیع را با شعله های اندک روشنایی می بخشیدند. فی الحال از مکانهایی که به زیر زمین می روند دلم به تنگ می آید و زین سبب بازدیدم را سرعت بخشیدم و به بیرون گرمابه شتافتم.

در شهر در حال گذر بودیم که در مقابل بنایی که در میان راه قرار داشت و نامش «دروازه تهران قدیم »بود توقف کردیم و لختی را به دیدن این بنا گذراندیم. می گویند این دروازه در گذشته در ابتدای راه قزوین به تهران بوده ولی حال که می نگرم این دروازه در میانه شهر واقع شده و دیگر پناهی برای غافله سالاران در برابر دزدان نیست و فقط از آن یک نام به جای مانده.

آفتاب نیمروزی چنان پرحرارت می تابید که مجالی برای ماندن در زیرش را نمی داد و خلایق چه انسان و دیگر موجودات همه پناه برده بودند به زیر سایه های اشجار. ما هم جهت آسایش به دنبال درختی می گشتیم تا طعام نیم روز خود را آنجا تناول کنیم.از هر که پرسیدیم همه یک نشانی گفتند و آن امامزاده شاهزاده حسین بود.

طوافی کردیم و سلامی نثار کردیم و به طرف دیگر امامزاده رفتیم که پر بود از اشجار بلند و تناور ، به زیر یکی اتراق کردیم و نسوان همراه به بازار مقابل امامزاده رفتند تا بخشی از ملزومات را که در سرقت از دست داده بودیم تهیه کنند.من هم همراه پسر به سمت گورستان که آنطرف تر بود رفتیم.

در میان تمام انسانهایی که در زیر این آفتاب سوزان  و در دل خاک آرمیده بودند ، مزار فردی که در دلاوری سرامد مردان بود مرا به سمت خود خواند.نامش عباس بود و شهرتش بابایی و در آن زمان که میهن با دشمنان در حال نبرد بود او یکی از بزرگ فرماندهان بود که از آسمان بر دشمن می تاخت و تار و مارشان می کرد و آسمان میهن عزیزمان را تا پای جان پاس می داشت.درود بر او و دیگر سربازان وطن که جان خود را فدای حفظ میهن عزیز کردند.

در زیر اشجار که سایگانشان واقعاً مامنی بود در برابر این آفتا ب سوزان لمیده بودم و نسیم بسیار فرح بخشی هم نوازشم می کرد و داشتم به دوردستها می نگریستم و فارغ بودم از همه چیز که ناگاه صدایی مرا به خود آورد. مرد جوانی بود که به همراه بانویی که به احتمال همسرش بود  ،بعد از سلامی سریع تعدادمان را پرسید.مانده بود در این مکان آنهم در این وقت روز این جوان آمار ما را جهت چه می خواهد.تا خواستم بپرسم از کیسه ای که همراه داشت چند بسته کوچک بیرون آورد و با لبخندی گفت ، نان و پنیر و سبزی نذری است به هر تعداد که می خواهید بردارید.واقعاً صدق و صفایشان به این طعام ساده چنان مزه دلپذیری بخشیده بود که قابل وصف نیست.

دو ساعت از نیمروز بگذشته بود که به جانب زنجان به راه افتادیم.این بار از راهی رفتیم که آزاد نبود ولی بسیار آرام و دلگشا بود،در اطراف راه تاکستان های بسیاری بود که همه در چنان نظمی به صف ایستاده بودند که انسان را به یاد قشون می انداخت. کمی که بیشتر دقت کردم دیدم که هنوز غوره دارند و چه بسیار زمان که مویز شوند.

راه صراط المستقیم بود و هموار و  در اطراف تا چشم کار می کرد مزارع  بودند و باغات و تاکستان، حدود سه ساعت در راه بودیم که وارد دشتی فراخ شدیم، چشمانمان در  این دشت وسیع گلگشت می کرد که ناگاه بنایی بسیار سترگ در میانه این دشت خودنمایی کرد.از فاصله ای بعید که اینگونه به نظر می رسید ،در نزدیکی چگونه خواهد بود؟ همچون دری گرانبها در میان الوان دشت می درخشید. عزم مان را جزم کردیم و سویش روانه شدیم.

هرچه نزدیک تر می شدیم عظیم تر می شد و وقتی به مقابلش رسیدیم عظمتش هوش از سرمان ببرد.قبل از ورود به این بنای بسیار زیبا که «گنبد سلطانیه» نام داشت به همراهان گفتم که سیاحت این بنا با این وسعت قوتی خواهد در حد رستم ،پس در زیر یکی از این درختان اتراقی کوتاه کنیم و چای و نانی تناول کنیم تا همتی داشته باشیم که تمامش را بتوانیم سیاحت کنیم.در همین حین نگاهی به نقشه انداختم و دریافتم که این گنبد در پنج فرسخی شرق زنجان واقع است ، پس راهی تا زنجان نمانده و می شود با فراغ بال در این عمارت به گشت و گذار پرداخت.

موافقت شد و چاشتی را در جوار این گنبد زیبا تناول کردیم و به سمت درب اصلی به راه افتادیم.وقتی به مقابل در رسیدیم از فضای تاریک درون که چیزی قابل مشاهده نبود نسیم خنکی وزید که حالمان را بسیار خوب کرد و انرژی بسیار به ما داد و وقتی داخل شدیم و به گنبد از درون نگریستیم واقعاً کلاه از سرمان افتاد و در بهت بودیم که چگونه در سالیان دور اینگونه و با این زیبایی و عظمت بنا ها را می ساختند و امروزه با این همه امکانات هیچ نمی سازند؟

درون عمارت پر بود از میله های فلزی که در هم کلاف شده بودند و فکر می کردم جهت حفظ و استحکام بناست ولی با توضیح یکی از دربانان دانستم که جهت مرمت بناست و حدود نیم قرن است که برپاست، باز هم تاملی کردم و اندیشیدم که پنجاه سال است که نتوانسته اند این بنا را به طور کامل مرمت کنند ولی خود بنا که در بین سنه ۷۰۲ تا ۷۱۲ هجری قمری به دستور سلطان محمد خدابنده (الجایتو) در سلطانیه که پایتخت آن زمان ایلخانان بوده است در مدت ده سال ساخته شده است.

بعد از حظ بسیاری که از دیدن تالار اصلی بردیم، به تربت خانه وارد شدیم و در نبشته ای که به دیوار نصب کرده بودند خواندیم که،اصل بنا را الجایتو برای انتقال پیکر پاک حضرت علی (ع) به سلطانیه ساخته بود و بعد از مواجهه با مخالفت علمای نجف و ناامیدی از انجام این کار مقداری از خاک مرقد مطهر ایشان را به سلطانیه منتقل کرده و در ساخت این قسمت از آن استفاده شده است و به همین علت آن را تربت خانه می گویند.

سردابه مکانی بود به واقع سرد که با چندین پله به زیر ساختمان می رفت .می گفتند که اینجا محل دفن الجایتو بوده است ولی یکی دیگر از نگاهبانان گفت که شایع شده بود که سلطان محمد خدابنده در اواخر عمر دوباره از اسلام روی گردانیده و طبق همان رسوم مغولان جنازه اش در کوه های اطراف در محلی نامعلوم دفن شده است و این خصلت تاریخ است که در بسیاری موارد افسانه ها نیز در آن نفوذ می کنند.

از راه پله ای که تا کنون به چشم ندیده بودم به طبقه فوقانی رفتیم، آنقدر در تودرتوی پله ها چرخیدیم که وقتی به بالا رسیدیم گنبد بر دور سرمان می چرخید.ایوانها با راهروهایی به هم متصل می شد و وقتی همه را دایره وار گذر کردیم شکل حاصل به احصاء من هشت تا بود  به قاعده یک هشت ضلعی منتظم و همانجا به خاطر سپردم که زین پس در مکتب خانه در درس اشکال منتظم این بنا را هم به عنوان مثال بیاورم.

در طرف دیگر با راه پله ای دیگر که بسیار تاریک بود و همچون قبلی پیچ در پیچ به پایین آمدیم که این بار برای همراهانم کمی دشوار آمد و با کمک توانستند از این دالان مخوف و تار به سلامت عبور کنند.وقتی به پایین رسیدیم خود را بیرون از بنا دیدیم و کمی افسوس خوردیم که ای کاش لختی بیشتر درون بنا بودیم و می دیدیم این همه عظمت که یکجا جمع گشته اند.

از بیرون وقتی مناره ها را نیز شمردم باز به عدد هشت رسیدم و این استفاده از عدد هشت برایم مسئله شد، هر که را یافتم و علت را جویا شدم هیچ نمی دانستند و خود نیز عاجز بودم، می دانستم که عدد هفت بسیار مقدس است در بین بسیاری از ادیان ولی عدد هشت مجاز از چیست؟با همین سوال از این گنبد لاجوردی بسیار زیبا وداع کردیم و به سمت زنجان به راه افتادیم.

برای بیتوته به مکتب خانه رفتیم و  وقتی متصدی آن با لسان شیرین آذری تکلم کرد ،روح و روانم را جلا داد و بعد از مدتهای مدیدی که از اصل خویش به دور بودم حال به سرزمینی وارد شده بودم که همه به زبان مادری ام سخن می گفتند و این مرا بسیار خشنود ساخت.

مشکلی که داشتم این بود که من فقط در زمان طفولیت در بین آنها بوده ام و از زمانی که چیزی فهمیده ام در وادی استرآباد زیست کرده ام و تمامی گفتار و شنیدارهایم به زبان فارسی بوده است ،حال چگونه می توانم به زبان ترکی تکلم کنم.دل را به دریا زدم و شروع کردم به صحبت و بسیار متعجب شدم که هنوز چقدر از این زبان شیرین را به یاد دارم و در نهادم همچنان هست. دست و پا شکسته منظور را رساندم و خدا را شکر این اولین ارتباط بسیار خوب افتاد و امیدوار شدم در ادامه بیشتر و بیشتر در این وادی پیشرفت کنم.

گفته بودند که زنجان را مکانی است بس شگرف به نام «رخشویخانه»، به زحمت آن را یافتیم و به دیدنش شتافتیم.بنایی بود مستطیل شکل که در آن با فاصله حدود یک متر از دیوارها جوی آبی در جریان بود، از نامش دریافتیم که مکانی است برای شست و شوی البسه ، از راهنمای بنا خواستیم کمی بر ما روشن نماید که به چه منظور این بنا ساخته شده است، گفت: در سنه هزار و سیصد و بیست هجری شمسی رئیس بلدیه ی آن زمان وقتی در گذر از کنار رودخانه و نهر های اطراف شهر می دید که زنان در هوایی سرد و با چه مشقتی در حال شست و شوی البسه هستند دستور داد تا مکانی را برای آنها تعبیه کنند تا از این سرمای زمهریر در امان باشند.

این بنا توسط بانوان اداره می شده و هیچ مردی حق دخول نداشته است، دارای دوبخش است که یکی شاه نشین نام دارد که محل استقرار رئیس رختشویخانه بوده و آنجا کاملاً بر محل شست و شو و تالار اصلی مسلط و در انتهای بخش رختشویخانه هم فضایی بود مربع شکل که برای محل بازی کودکانی که به همراه مادرشان آمده بودند محیا شده بود.احسنتی به این رئیس بلدیه گفتم که ناراحتی جمعیت نسوان بلدش را در زمستان نتابید و این گونه در پشت حمایت از آنان برخواست و در دل آرزو کردم که ای کاش امرای امروز هم اینگونه به فکر رعیت های خویش بودند. که ما کاری اینچنین سترگ و بی مانند از آنها نمی خواهیم فقط کمی به حال ما بیاندیشند برایمان کفایت است.

در گوشه ی این رختشویخانه پیری را دیدم درویش مسلک در سکوت خاصی در حال دوختن چارق بود، اطرافش هم پر بود از هنر دستش که در عین سادگی و بی آلایشی لبریز بود از هنر و زیبایی . چنان آرام سوزن می زد که انگار چرم  مومی بود در دستانش تا شکل بگیرد.نزدیک شدم و سلامی کردم و با صدایی به همان آرامی خودش جواب گرمی داد.کمی در باب هنرش گفت و  گو کردیم و دریافتم که در کارش خبره است و همچنین اطلاعات بسیاری هم از تاریخ دارد. همان عدد هشت که در گنبد سلطانیه برایم سوال بود پیش چشمم آمد و بدون درنگ از او علت را جویا شدم. با فراصتی مثال زدنی گفت: عدد هشت برگرفته از هشت در بهشت است که به ابواب البر معروف است و در گذشته بسیار بر آن معتقد بودند. سپاس بسیار گفتم و با آنچه بسیار دوست داشتم در کنارش باشم به خاطر زیق وقت بدرودش گفتم .

روز سوم

صبح ،گاه رفتن به مزار همه در مقابل درب خانه جمع بودند و هر کس سوی مرکب خویش روانه بود، چون گورستان این شهر چنان بعید است که رفتن و رسیدن به آن  ساعتی طول می انجامد.من هم به همراه اهل بیت سوی مرکب شدم که از دور صحنه ای دیدم که جگرم سوخت و دلم شکافت.صندوقخانه مرکب باز بود و اسباب آن بر زمین پخش گشته بود و این نشان از اتفاقی جانسوز می داد.

نزدیک شدیم و نگریستیم آنچه را سارق با صندوقخانه مرکب ما کرده بود، هرچه مفید فایده اش بود ربوده بود و هرچه نیازی نداشت به گوشه ای افکنده بود. در واقع ،گزیده برده بود کالا را.در دل دشنام بسیار به آن سارق دادم که هرآنچه برای سفر محیا کرده بودیم ربوده بود و ما مانده بودیم و تقریباً هیچ.بسیاری گرد ما جمع شدند و هرکس برای دلداری چیزی می گفت، یک می گفت خدا را شاکر باشید که مرکب را نبرده اند که اینجا بسیار اتفاق می افتد، آن دیگری می گفت مرکب مرا هم چند روز پیش همین جا به کل ربودند.

من در اوج ناراحتی و جمعیت اطرافم در اوج آسودگی ، انگار این گونه اتفاقات برایشان عادی شده و همین بیشتر مرا خشمگین می کرد که مگر این بادیه حساب و کتاب و عسس و  پاسبان ندارد؟ و چرا در میان این همه مرکب که در این جا هستند می بایست مرکب من اینچنین دچار خسران شود.

گفتند عسس خبر کنیم و پیگیر سارق شویم.در همین بین بود که یکی از درون جمعیت گفت مزار را فراموش نکنید که همین باعث شد همه شتابان بروند و ماندم تنهای تنها،آنقدر اعصابم به هم ریخته بود که قدرت تصمیم گیری نداشتم، پدر گفت صبر کنیم تا عسس آید ولی می دانستم که با آمدن عسس هم کاری از پیش نخواهد رفت به همین خاطر همه را گفتم که بر مرکب سوار شوند .

روانه گورستان شدیم تا بر مزار از دست رفته فاتحه ای نثار کنیم که  راه را  گم نمودیم و از هر که هم می جستیم، نشانی درست نمی داد.حدود دوساعت در راه بودیم  تا به مقصد رسیدیم.گورستان این شهر وادی ای بود بسیار وسیع و بی آب و علف و چنان خشک که خاکش غباری بود که برهوا می جست و همه جا را گرفته بود.کمی که بیشتر دقت کردم صحنه هایی بس موحش دیدم از این همه متوفا که در حال خاک سپاری بودند.در همان مدت اندکی که در آنجا بودیم به اندازه انگشتان دو دست  جنازه بود که تشییع و تدفین می شد و همه جا آکنده بود از غبار غم.

از آنچه بر مرکب و صندوقخانه اش گذشته بود به کلی فارغ شدم و نظاره گر مردمی بودم که چگونه عزیزشان را در دل خاک می سپارند و بعد از لختی می روند و انگار که هیچ نبوده و نیست.به یاد حکایت آن درویش افتادم که نعلین در پای نداشت و دیدگانش به شخصی افتاد که پای نداشت. شکر خدای به جا آوردم و سعی کردم از آنچه بر من گذشته بگذرم که زندگی محل گذر است.

در مسیر بازگشت از گورستان با همسفران شوری کردیم و بر آن شدیم که بدون هیچگونه صحبتی با اغیار ، عصر هنگام ،سفر را آغاز کنیم و ملزومات به سرقت رفته را به توالی در بازارهای وادی های پیش رو ابتیاع کنیم.در همین حین بود که در میانه ی یک چهارراه ماندیم ، در مقابل مرکبی که بار حمل می کرد با مرکبی که دوچرخ داشت برخوردی داشتند و سدمعبر کرده بودند. تا مسیر گشایش یافت و خواستم به حرکت درآیم که فریادی از جانب دیگر مرا به خود واداشت .با خشم بسیار نهیب زد که هان ای راکب ،توقف کن که حق حرکت نداری و مسیر بر تو مسدود است.

نگاهی انداختم ،عسسی بود  جوان که وظیفه اش سامان دادن به حرکت مرکب ها بود و چون به واقع صحیح می گفت علاوه بر اینکه به پیش نرفتم تا جایی که ممکن بود به عقب بازگشتم و چنان بر کارم اصرار ورزیدم و تا حد ممکن بازگشتم که باز با همان لحن بر من فریاد زد که،بس است دیگر ،این مقدار هم که نگفتم بازگردی. خدا را شکر در آن هوای گرم و زیر آفتاب داغ که فشار را بر اعصاب بیشتر می کند و در اوج خستگی اش لبخندی زد و من مسرور که موجبات لبخندی بر لبانش شدم.

عصر به ناگاه با اشارت پدر همه برخاستیم و در میان بهت تمامی نزدیکان همه را بدرود گفتیم و بدون بیان علت و مقصد از منزل آن مرحوم خارج شدیم .شاید گمان های بسیار بر رفتن ما بردند ولی هیچ بر ما سخت نیفتاد.

بعد از سالیان درازی که از این شهر هجرت کرده بودم ،جهت یادآوری خاطرات گذشته  از همان خیابان اصلی که از وسط شهر می گذشت گذشتم و با دیدن ابنیه و میادین و بازارها ،آنچه در  گذشته در من بود، زنده می گشت که در دوران جوانی چه گلگشتی می زدیم در این خیابانها و کتابفروشی ها و چقدر راه را پیاده می پیمودیم برای یافت مجلدی و یا دیدن داستانی.

حساب وقت و تاریکی را کردیم و جانب قزوین شدیم که نزدیکترین بلدی بود که می شد در آنجا اتراق نمود. در راه متعجبانه به اطراف می نگریستم و مانده بودم اینهمه مرکب با این همه شتاب جانب کجا می روند ؟آنقدر متعدد بودند که گاهی راه به آن فراخی به تنگ می آمد و حرکت ما متوقف می شد.ساعتی چند بدین منوال گذشت و کمی نگران شدیم که به موقع به قزوین نرسیم و جایی برای شب ماندن نیابیم.

علامت های بزرگی مسیری را نشان می داد  که «آزادراه »نامش بود. لختی اندیشیدم که این مسیر باید بهتر باشد چون آزاد است و حرکت در آن روان و می شود کمی زودتر از عشا به قزوین رسید. با  کندی بیش از حد که مجبور به آن بودیم به آن سمت گرویدیم.پلی بزرگ مقابلمان ظاهر گشت که حدس می زدم بعد از گذر از آن به آزاد راه خواهیم رسید و از این منجلاب رهایی خواهیم یافت.وقتی به بالای پل رسیدم صحنه ای بسیار عجیب در موازات افق که خورشید آن را به رنگ سرخ درآورده بود دیدم.

آزاد راه را دیدم که به نهایت در اسارت بود، قل و زنجیرهای فراوانی بر او بسته بودند و هیچ حرکتی در آن نمی دیدم. آنقدر مرکب بر دوشش سوار بودند که یارای هیچ کاری نداشت. نفسش به شماره افتاده بود. تا او را دیدم خواستم کمی او را از این همه ملال دور کنم که آه از نهادش برآمد و با گلویی پر از بغض رو به من کرد و گفت.

نگران نباش پسرم ، این همه را که اینجا می بینی بهر هیچ آمده اند و لختی جلوتر از تو جدا خواهند شد و راهی وادی شمال خواهند شد تا به خیال خود تفرجی کنند در کنار بحر خزر ،ولی نمی دانند که تا ساعت های متمادی در راهند و هیچ از سفر لذت نخواهند برد.

راستی گفتارش بعد از حدود یک فرسنگ که مسیر  به دوراهی رسید بر من حجت آمد و از آن به بعد بود که راه آزاد شد ولی همیشه گفته اند که آزادی را باید حدودی باشد و گرنه خود مخاطره ای می شود برا ی خودش. چنان از یمین و یسار با شتاب از من می گذشتند که کمی خوف بر من مستولی شد. در رساله قوانین مرکب رانی خوانده بودم که شتاب مجاز در چه حد است و من هم در همان حد در حال گذر بودم ولی نمی دانم چرا دیگران هیچ بر نوشته های این رساله اعتبار نمی کردند و با شتابی بس فراوانتر می گذشتند.

یکی از مهمترین قوانین که در آن رساله بر آن تاکید بسیار شده بود گذر از سمت یسار بود جهت گذشتن از مرکبی که در حال حرکت است، ولی نمی دانم چرا بسیاری از یمین می گذشتند در صورتی که من در میانه بودم و سرعتی برابر قانون داشتم . هرچه بود از این همه آزادی به ستوه آمدم و خسته و درمانده خود را در خیل مرکب هایی یافتم که چیزی جز رسیدن آنهم به هر قیمت برایشان معنایی نداشت.

از دور در کرانه راه ابنیه ای دیدم همچون کارونسرا بود. پیش خود گفتم لختی در این مکان بیاسیم و بعد ادامه مسیر دهم. کاروانسرا نبود و محلی بود که مرکب ها را خوراک می دادند . در کنارش هم راکبین و مسافران دمی می گرفتند در این وادی شتاب و عجله.

مرکب را خوراک لازم دادیم و خود نیز با همراهان آبی نوشیدیم و کمی از خستگی راه کاستیم. آماده حرکت بودیم که مرکبی مقابل ما توقف کرد که در آن زوجی بودند جوان به همراه کودک خردسالشان. مودبانه سلامی گفت و چیزهایی تعریف کرد که واقعیت هیچ نفهمیدم ولی در آخر دریافتم که او هم برای مرکبش خوراک نیاز دارد. بدو گفتم اینجا ابزارش نیست تا از این مایع مشتعل که خوراکی عجیب است برای این مرکب های پرشتاب برایتان استخراج کنم. لبخندی زد و گفت که چند متر آنطرف تر مخزن آن است و نیازی بر این تلاش نیست.

بر خودم خنده ام گرفت از این محملی که گفته بودم ولی هنوز هیچ نفهمیدم که چگونه او در کنار دریا از من طلب آب دارد. حیران بودم که پدر صدایم کرد و گفت که او خوراک مرکب از تو نمی جوید بلکه همیانش تهی گشته و بهای سوخت را از تو می طلبد تا به منزلش برسد. من تازه بر گفتار او فارغ آمدم و فهوای کلامش را دانستم و در حد رسیدن تا اولین منزل بهای سوختش را بپرداختم.

فقط مانده بودم که اینها چگونه آدمیانی هستند که عزم سفر می کنند ولی هیچ حساب و کتابی برای مخارجشان ندارند و چقدر اهمال کار اند که اینگونه با زن و فرزند خود را در مضیقه می اندازند. با پدر همین ها را گفتم که عتابی کرد و گفت بر حال مردم زود قضاوت ننما که شاید او را اتفاقی رخ داده و اینگونه مستاصل پی یافتن کمک است. حرف پدر به غایت صحت داشت و خود را از این قضاوت ناروا بیرون بردم.

صوت اذان مغرب از گلدسته های شهر به پاخواسته بود  که به قزوین رسیدیم.از همان ابتدا ابهت این شهر ما را گرفت ، میدانی بسیار وسیع در همان ابتدا ی شهر که در آن تمثالی از یک غافله شتر بود چشمانمان را به سمت خود برد و همانجا دانستیم که در وادی ای ورود کرده ایم که قدمت بسیار دارد و در دوران کهن مسیر جاده ابریشم بوده و چقدر کاروانها و تجار از این شهر عبور می کردند .

چون دبیر بودم و در هر شهر مکتب خانه هایی را جهت بیتوته دبیران مهیا کرده بودند با گشت و گذاری نسبتاً طولانی یکی از آنها را یافتیم و با بهایی هرچند اندک جهت گذراندن شب مکانی را در اختیار گرفتیم. مکتب خانه ای بزرگ بود که اتاق های بسیار داشت و مسافران بسیاری هم در هر کدام از اتاق ها بیتوته داشتند. بسیار شبیه همان کاروانسراها بود که  حجره حجره داشتند و مسافران شب را در آنها می گذراندن.

وسایل را البته هرآنچه مانده بود را به درون حجره آوردیم و اهل بیت غذایی بسیار ساده محیا نمودند و بعد از تناول آن آسایشی دل انگیز ما را فراگرفت. به درو دیوار که می نگریستم فقط به یاد روزهایی می افتادم که با چه شور و ذوقی  در این مکانها درس می دادم و با طالبان علم بحث و جدل می کردم و جبر می گفتم و احتمال می خواستم .

روز دوم

صبح روز ماقبل آدینه در شوال سنه اربعمائه و تسعه و ثلاثون که مطابقت داشت با تیر ماه سال هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی که هوا بی تاب گرما بود از استرآباد برفتیم و جانب تهران در پیش گرفتیم.

مسیر را از سمت طبرستان برگزیدیم ویک به یک از شهرها وقصبات آن گذر می کردیم.به دیار «ساری» که رسیدیم به یاد گذشته ام افتادم که چند صباحی در این شهر جهت کسب علم سکونت داشتم و روزگار به خوشی می گذرانیدم.به توصیه پدر به جاده فیروزکوه شدیم که به غایت زیبا بود.

در میانه راه تصمیم بر این شد که ناهار را در منطقه ای خوش آب و هوا و به دور از هیاهوی این همه شتاب تناول کنیم. در بلد «پل سپید» راهی فرعی یافتیم و آن را ادامه دادیم، چنان در کوه می پیچید که مرکب ما دیگر تاب این همه پیچش را نداشت.هرچه بالاتر می رفتیم زیبا تر ولی وهم انگیزتر می گشت و همین بر اشتیاق ما می افزود که باز هم پیش رویم.

دیگر داشتیم به کران آسمان می رسیدیم و همچون طیاره همه چیز را زیر پای خود خرد و کوچک می دیدم .در رفیع ترین نقطه کوه ،سواد دهی را از  دیار «سواد کوه»دیدیم و وقتی به آن رسیدیم چنان زیبایی اش ما را فراگرفت که کلاً از تناول غذا یادبردیم. نامش «آلاشت» بود و قریه ای بود در بالای ستیق کوه و هوایی بس خنک و دل انگیز داشت.

گشتی در آن زدیم و از دیدن زیبایی هایش لذت می بردیم که یکی از اهالی نشانی خانه ای را به ما داد و گفت تا اینجا آمدن و آن خانه را ندیدن روا نباشد و ما هم سمعاً و طاعتاً سوی آن منزل شدیم.خانه ای بود بسیار فراخ ، در دوطبقه با ایوانهایی زیبا و اتاق هایی متعدد که سقف همگی از چوب هایی بسیار سترگ مسقف گشته بود و ستونهایش همچون درختان انگار ریشه در خاک دوانیده بود.

می شد زندگی بسیار پر شوری را که در گذشته در این خانه بوده ،به راحتی حس کرد. حیاط فراخ شیب دار که در میان آن درخت بزرگی بود هنوز طنین فریادهای کودکانی که در آن می دویدند را در خود داشت، ایوان بالایی که در سایه آن درخت قرار داشت پر بود از نگاه آنهایی که از آنجا به دوردستها خیره می شدند و در فکر کارهای بزرگی بودند.

در بالای تپه ای که مشرف بر قریه بود ،گنبدی سپید رنگ دیدیم که ما رابه سوی خود فرا می خواند ، با گذر از پلکانی که نفسمان را به شماره انداخت به بالای آن رسیدیم،رصدخانه ای بود که هیچ از رصد در آن نبود ولی ما با چشمانی که به غایت باز شده بود در آن ارتفاع رصد می کردیم هرآنچه از زیبایی و وسعت و فراخی که دیدگان تاب دیدنش را داشت.

آفتاب به قوس نزولی اش رحل مکان کرده بود که تازه به یاد آوردیم به چه منظور اینجاییم و سریع در مسیر بازگشت بساط خود را در میان درختان بلندبالا گستردیم و سدجوعی مختصر کردیم و دوباره جانب تهران در پیش گرفتیم.هنوز به راه اصلی نرسیده بودیم که بهایمی که در  کنار راه بدون هیچ نگاهبانی در حال چرا بودند توجهمان را جلب کرد.آرام بودند وغرق در خودشان ،فارغ بودند از دنیای ما آدمیان ،چنان که یکی در میان راه به راحتی تمام نشسته و شاید هم خفته بود.و لی هرچه بودند پاکیزگی تن و اندامشان مثال زدنی بود ، این همه بهایم را در قریه های مختلف دیده بودم ولی هیچکدام به پاکیزگی اینان نبودند .پوست بدنشان چنان برقی می زد که انگار هر روز استحمام می کنند.به کل ،بهایم مودب و تمیزی بودند.

شب را در تهران گذراندیم و منزل مرحوم بیتوته داشتیم ، هرآنچه از بی تابی فرزندان و اطرافیان انتظار داشتیم ، چیز خاصی ندیدم و همین موجب شد در غور شوم که چقدر ما آدمیان فراموشکاریم ، هنوز چند روزی از خاکسپاری نگذشته واینجا هیچ خبری از نوحه و زاری نیست، زندگی در این شهر بزرگ چه ها که با آدمیان نکرده است.

روز نخست

چنین گوید معلم روستا که من مردی دبیر پیشه بودم و از جمله مدرسان درس حساب در مکتب خانه های استرآباد ،به کار معلمی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مباشرت نموده و در حدود بیست و اندی سال در آن شغل مشغول بودمی.

دوره سالانه مکتب به پایان رسیده بود و گاه فراغت فصل تموز پیش آمده بود ،کارم در این ایام با رایانه بود. همی هرچه می گشتم آنچه را که آرامم کند نمی یافتم، مانده بود این سه ماه اخیر را در این بیکاری و بی عاری چگونه گذران کنم و از این همه بطالت به چه ترفندی خود را برهانم.

شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت  چند خواهی خوردن و خوابیدن و سوزاندن عمر گرانمایه و اینهمه وقت پشت رایانه گذراندن، چقدر به عالم مجاز باشی  که اگر به اصلش باشی پسندیده تر است.من در جواب گفتم که این رایانه بی هیچ منت ،بسیار بر دانش و آگاهی می افزاید  و حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند و فکر را مشغول سازد.جواب داد که بیخودی و بیهوشی و بودن در مجاز که واقعیت نیست ،به صلاح نباشد. حکیم نتوان گفت آنکه مردم را به مجاز رهنمون باشد ، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را در واقعیت به افزاید .گفتم که من این را از کجا آرم، گفت جوینده یابنده است و به دوردست ها اشارت کرد و دیگر سخن نگفت.

چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود بر من کار کرد و با خود گفتم که از خواب نوشین بیدار شدم باید از خواب عالم مجاز هم بیدار گردم. اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم ،فرح و عافیت نیابم.

فردای آن روز خبری رسید اندوهناک که یکی از قربا در وادی تهران به دیار باقی شتافته و لازم آمده است جهت ابراز همدردی با نزدیکان آن مرحوم و مراسم خاک سپاری عازم بلاد تهران شویم. همین سفر اخروی را بهانه آغاز  سفری دنیوی  کردیم جهت سیاحت در دیار آبا و اجدادی، شاید تلنگری باشد برای بهترنگریستن به حیات و دنیای اطرافمان که وقت زندگی زیق است و مرگ بسیار نزدیک.

غافله ما متشکل بود از من و همسر و تنها پسرم به همراه ابوی و همشیره که جمعاً پنج نفر بودیم و مرکب ما هم وسیله ی نقلیه ای بود که خود یکی از عجایب خلقت در صنع این بلاد به شمار می رفت ، و در این زمان «پراید »ش می نامیدند که بسی داستانها و افسانه در موردش در  افواه مردم جاری بود.

مهیا کردن مقدمات سفر خودچنان بود که یک روز تمام را از من گرفت،هرچند که این اولین سفر سیاحتی بودولی  تا حدی پیش بینی های لازم را کردهبودم.زین جهت در ابتدا به تیمار مرکب پرداختم که در همان ابتدا چنان خرجی بر دستمگذاشت که تا حدی در تصمیم مرا سست گردانید ولی دل به دریا زده و هیچ خللی بر تصمیم وارد نکردم.