مادر

در یک روز سرد زمستانی با مصیبت های بسیار به گرگان رسیدم، یک ساعت به حرکت قطار مانده بود. ولی امروز بلیط نداشتم، من همیشه بلیط رفت و برگشتم را از همان ایستگاه تهران می خریدم، این بار آنقدر شلوغ بود که بلیط برای برگشت از گرگان به تهران به من نرسید. ابتدا به ترمینال رفته بودم که در آنجا هیچ خبری از اتوبوس نبود و سپس ناامید به ایستگاه راه آهن گرگان آمدم تا شاید کسی بلیطش را پس داده باشد و در لیست انتظار یک بلیط موجود باشد. تا از متصدی پرسیدم، فقط سرش را به سمت بالا تکان داد.

این چند روز تعطیلی که به آخر هفته متصل شده بود، چنین ازدحامی برای سفر را ایجاد کرده بود. با این شرایطی که من در آن هستم،  باید مسیر به مسیر خودم را به خانه برسانم. اگر شانس یاری ام می کرد، اول تا ساری بعد تا آمل یا بابل و از آنجا هم تا تهران، در این هوای سرد که باران هم اندک اندک می بارید، اصلاً حوصله این گونه سفر را نداشتم. فقط با خانه تماس گرفتم و گفتم که احتمالاً فردا صبح می رسم. مادرم که همیشه نگران بود پرسید ماشین هست و من زبانم الکن ماند و مجبور شدم دروغ بگویم تا بیشتر از این نگرانم نشود.

با توجه به تجربیاتی که در سفر با قطار دارم، کمی در سکوی ایستگاه جستجو کردم و رئیس قطار را از لباسی که پوشیده بود، یافتم. از او خواستم اجازه دهد تا بدون بلیط سوار شوم، می دانستم که جریمه خواهم شد ولی حداقل تا چند ساعت اول را می توانستم در جایی بنشینم. لبخندی زد و گفت کدام مسافر بدون بلیط می آید از رئیس قطار اجازه می گیرد؟ همه سوار می شوند و اگر بلیط نداشته باشند، سعی می کنند تا مرا نبینند، شما همین اول آمده اید سراغ من؟!

مرا یک و نیم برابر قیمت بلیط تا تهران البته شش تخته درجه دو، جریمه کرد و گفت برو واگن آخر و به مسئول سالن بگو که کوپه ای که مربوط به پل سفید است را به تو بدهد، بعد برو بخواب و انرژی ذخیره کن که از آنجا تا تهران باید سرپا در سالن باشی. کل قطار تا تهران پر است و امکان یافتن جای خالی خیلی کم است. همین هم برایم فرجی بود، سریع رفتم و در کوپه روی صندلی ها دراز کشیدم، ولی هرچه تلاش کردم اصلاً خواب به چشم هایم نیامد.

ایستگاه زیراب را که پشت سرگذاشتیم، آقای رئیس قطار خودشان آمدند و گفتند، دیگر باید اینجا را ترک کنی. ایستگاه بعد این کوپه شش نفر مسافر دارد. کیفم را برداشتم و از کوپه بیرون آمدم. سالن کمی سرد بود، آقای رئیس گفت همین انتهای واگن آخر باشید بهتر است، رفت و آمد نیست و کمتر اذیت می شوید. می دانم سخت است ولی واقعاً قطار جای خالی ندارد، قول می دهم اگر جایی پیدا شد حتماً خبرت خواهم کرد.

تنها در آخرین نقطه این قطار ایستاده بودم و به تاریکی بیرون می نگریستم، پیش خودم فکر می کردم ای کاش حداقل روز بود و بیرون را نگاه می کردم، زیبایی های این مسیر همینجا ها است. ورسک و دوگل و سرخ آباد و گدوک و… ولی افسوس و صد افسوس که حتی وقتی با دودستم اطراف صورتم را روی شیشه انتهایی واگن می گذاشتم فقط تصویری محو از ریل را می دیدم.

دیگر پاهایم داشت شل می شد، ساعت سه بامداد بود و من دیگر قادر به ایستادن نبودن، از درون کیفم یک برگه کاغذ برداشتم و زیرم گذاشتم و نشستم، اگر این کار را نمی کردم حتماً سرم گیج می رفت و به زمین می خوردم. به دیواره پشتی تکیه دادم و رویم به انتهای واگن بود. همیشه  آرزو داشتم یک بار هم که شده از جلو و از داخل کابین لکوموتیو این مسیر زیبا را ببینم ولی حالا درست برعکس در انتهای قطار هستم و چیزی هم نمی بینم.

نمی دانم چه طور شد که در آن موقعیت خوابم برد، ولی وقتی از اندک سرمایی که از درز درب پهلویی می آمد، بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم هنوز ساعت چهار بامداد بود. نمی دانستم کجا هستیم و همین سردرگمی باعث شد به نظرم این سفر خیلی طولانی آید. انگار تهران کیلومترها به سمت غرب جابه جا شده بود که هرچه این قطار می رفت به آن نمی رسید.

دلم می خواست در خانه و کنار مادرم باشم، این راه های طولانی باعث شده بود که از او دور باشم و کمتر گرمای محبتش را احساس کنم. البته خدا را شکر که مادرم مرا در این وضعیت نمی بیند وگرنه بسیار غصه خواهد خورد. هیچگاه از سختی های رفت و آمد و یا زندگی و کار برایش نمی گویم. همیشه بخش های زبیایش را برایش تعریف می کنم که تصور کند من همیشه راحت هستم و مشکلی ندارم. ولی غروب جمعه ها که از او خداحافظی می کنم، می دانم که در درونش غوغایی برپاست. درست همانند همان غوغایی که در درون من برپاست.

از ورامین دیگر هوا روشن شده بود، آنقدر خسته بودم که دیدن دشت ها و کوه هایی که همیشه مرا به وجد می آورد، هیچ تاثیری بر روی من نداشت. فقط دوست داشتم هرچه سریع تر به تهران برسم. ایستگاه بهرام و ری را پشت و سر گذاشتیم و وارد محدوده تهران شدیم. به زحمت برخواستم و آماده پیاده شدن، شدم. ولی وقتی چشمم به پشت آستین کاپشنی که بر تن داشتم افتاد آه از نهادم برخواست. این روغن سیاه از کجا نشت کرده بود که چنین لکه بزرگی را  ایجاد کرده بود؟ خدا کند پاک شود که دیگر پولی برای خرید کاپشن جدید ندارم.

مقابل ایستگاه راه آهن سوار اتوبوس واحد میدان امام حسین شدم. از سرما شیشه هایش یخ بسته بود. زیپ کاپشن را تا بالا کشیدم و کلاهش را سرم کردم و نفهمیدم چه طور در آن سرما دوباره خوابم برد. وقتی بیدار شدم، آقای راننده مقابلم بود و با لبخندی گفت، دیشب را مگر در قطار نخوابیده ای که این چنین بیهوش شده ای. گفتم واقعاً نخوابیده بودم. از پل سفید تا تهران را در سالن بودم. تعجب کرد و گفت اشکال ندارد، دیگر تمام شده و حالا هم در میدان امام حسین هستیم.

با اتوبوس برقی تا سه راه تهرانپارس و از آنجا هم با اتوبوس میدان رهبر، پشت فرهنگ سرا پیاده شدم. از آنجا تا خانه مسیری نسبتاً طولانی بود که باید پیاده می رفتم. ساعت حدود هشت شده بود و در این خیابان باریک ، چنان سکوتی حکم فرما بود که حتی صدای هیچ پرنده ای هم شنیده نمی شد. چنارهای بلندش مطمئناً پر از لانه کلاغ ها بود، ولی فکر کنم آنها هم مانند آدم های این خیابان همه برای یافتن روزی به سر کار رفته بودند.

در میانه های این خیابان غرق در سکوت بودم که صدای پیرزنی که آقا آقا می گفت توجهم را جلب کرد. کمی که چشم چرخاندم، کمی عقب تر از طبقه دوم ساختمانی قدیمی سرش را بیرون آورده بود و با حالت التماس گونه ای صدا می کرد. برگشتم و تا خواستم سلامی کنم و چیزی بپرسم، مهلت نداد و گفت:پسرم خدا خیرت دهد، بیا و این بخاری مرا روشن کن. از سرما یخ زده ام.

پیرزنی تنها، آنهم این موقع صبح که خیابان خلوت است، از من درخواست می کند که به درون منزلش بروم، اصلاً وضعیت خوبی نبود. نمی توانستم اطمینان کنم. تصمیم گرفتم که داخل نشوم و از پیرزن عذر خواهی کنم و بروم. عقل حکم می کند باید احتیاط کرد، ولی وقتی به چهره خسته پیرزن نگاه کردم، تنها گذاشتنش و رفتن را جایز ندانستم. در دوراهی مانده بودم که چه کنم؟ عقل می گفت ممکن است خطری داشته باشد و دل می گفت این پیرزن چه خطری دارد؟ در برزخ انتخاب بودم و تصمیم گیری برایم خیلی سخت شده بود.

در همین حین پسر کوچکی از خانه همسایه بیرون آمد. صدایش کردم و گفتم تا مادر یا پدرش را صدا کند، مادرش  به مقابل درآمد. بعد از سلام، داستان را تعریف کردم. سری تکان داد و گفت این پیرزن مدتهاست تنها در اینجا زندگی می کند و فرزندان دکتر و مهندسش سالی یک بار هم خبرش را نمی گیرند. همین که همسایه تایید کرد، تصمیم گرفتم به کمک پیرزن بروم، فقط از این خانم همسایه خواهش کردم تا خودشان یا پسر کوچکش مرا همراهی کند.

با پسربچه وارد خانه شدیم. تا به طبقه دوم رسیدیم، بوی زننده ای مشامم را آزار داد. به سختی تحمل کردم و وارد اتاق شدم. هنوز رختخواب پیرزن وسط اتاق پهن بود و خودش گوشه ای نشسته بود و فقط دعایم می کرد. شمعک و فندک بخاری خوب کار نمی کرد و به زحمت با کبریت شمعک را روشن کردم. امیدوار بودم ترموکوبل آن خراب نباشد. چون برای رفع نقص آن حتماً باید قطعه تعویض می شد. خدا را شکر بخاری روشن شد، چند دقیقه ای صبر کردم تا مطمئن شوم خاموش نمی شود. وقتی به چهره پیرزن نگاه کردم، مقدار بسیار اندکی از چین و چروک هایش باز شد.

خواستم بلند شوم که گفت کمی صبر کن، به بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با زحمت بسیار سینی چای را آورد. بخش عمده ای از چای کمرنگی که در استکان بود در نعلبکی ریخته بود و سه تا قند کنار استکان را هم کاملاً خیس کرده بود. پیش خودم گفتم اگر این چای را ننوشم، دل این پیرزن خواهد شکست. نشستم و مشغول خوردن چای سرد و کم رنگ ایشان شدم که درد دلش باز شد.

سی سال تمام در بخش خدماتی یک شرکت کار کرده بود و به قول خودش اگر این حقوق بخور و نمیر بازنشستگی شرکت نبود از گرسنگی سالها پیش مرده بود. سه پسر و دو دختر داشت. یک دخترش دکتر بود و دیگری در آمریکا استاد دانشگاه. پسرهایش هم همه تحصیل کرده بودند. ولی دادش بر آسمان بود که ماهی یک بار هم به او سر نمی زنند و بسنده کرده اند به تلفن های کوتاه چند دقیقه ای.

نفرین نمی کرد ولی دلش خیلی پر بود. می گفت می دانم سرشان شلوغ است و خیلی کار دارند ولی می توانند مرا هم یکی از کارهایشان حساب کنند .او گفت که یک مادر ده فرزند را می تواند نگاه دارد و تر و خشک کند، ولی چرا ده تا فرزند نمی توانند از یک مادر مراقبت کنند؟ حتی وقت نمی کنند یک سر هم به او بزنند. حرف حق می زد و جوابی برایش نداشتم.

اشک در چشمانش جمع شده بود، و بغضی جانکاه گلویش را می فشرد، بسیار زحمت می کشید تا پیش من که برای او غریبه  هستم، گریه نکند. ولی اشکها دیگر راه خود را یافته بودند و از روی گونه هایش سرازیر شده بودند. بی صدا اشک ریختن بسیار سوزناک تر است. اگر چند دقیقه بیشتر در کنارش می نشستم، مطمئناً من هم شروع می کردم به گریستن. وقتی از او خداحافظی می کردم شانه هایش آرام آرام می لرزید. توانی که مرا مشایعت کند نداشت و همانجا نشسته بود و زیر لب چیزی می گفت که نمی شنیدم.

فضای سنگین آن خانه واقعاً غیر قابل تحمل بود، احساس می کردم پاهایم سنگین شده است، به زحمت پله های باریک و بلند را پشت سر گذاشتم. وقتی در خانه را بستم و پسرک همسایه دوان دوان به سمت خانه اش رفت، نمی دانم چرا دوباره به پنجره نگاه کردم. از پشت شیشه های قبار گرفته دستان لرزانش را می دیدم که برایم تکان می داد و من هم بر حسب ادب دستی برای ایشان بلند کردم. چراهای زیادی در ذهنم نقش بست که یافتن جوابشان بسیار مشکل بود.

دلم برای مادرم تنگ شد، این چند قدم تا خانه برایم شده بود فرسنگ ها، هرچه می رفتم به خانه نمی رسیدم. خستگی دیشب و دیدن وضعیت این پیرزن تمام انرژی ام را گرفته بود. فقط دوست داشتم هرچه سریعتر به مادرم برسم و در همان نگاه اولش تمام این انرژی های از دست رفته ام را باز یابم. وقتی به خانه رسیدم و مادر را در آغوش گرفتم، احساس کردم تمام دنیا را دارم. همین که در کنارش بودم، زندگی برایم معنی می یافت. عهد بستم تا هر وقت هستم فقط در خدمت مادرم باشم و بس.

امتحانهای خرداد تمام شد. در راه بازگشت به خانه وقتی از جلوی خانه همان پیرزن می گذشتم چشمم به پارچه های سیاه متعددی افتاد که تقریباً بخش عمده ای از دیوارهای اطراف خانه را پر کرده بود. چقدر به آقایان مهندس و خانم دکترها ابراز تسلیت شده بود، شرکت و بیمارستان و … همه در مسابقه بودند تا ابراز همدردی عمیق تری را نشان دهند. و چقدر در این پارچه ها کلمه  مادر نوشته بود.

ایستادم و به این همه پارچه و نوشته و ابراز همدردی و تسلیت نگاه انداختم. هر بار که کلمه مادر را می خواندم چهره پیرزن و گفته هایش در مورد فرزندانش از مقابل چشمانم می گذشت. ای کاش می شد حالا هم می بود و می دید چقدر به فکرش هستند و مراسم عزا را بسیار آبرومند برگزار کرده اند. ولی افسوس و صد افسوس که دیگر نیست و نمی بیند.

مسئله

رضا از آن تپل های بامزه بود. هر وقت او را در حیاط مدرسه می دیدم، در حال خوردن چیزی بود. هر چقدر که در رسیدن به شکمش دقت و توجه داشت، اصلاً به درس و مخصوصاً به ریاضی اعتنایی نداشت. دو سوم کیفش مواد غذایی بود و اگر جایی می ماند، یکی دو تا کتاب و دفتر هم می شد در اعماق آن یافت. از همه اینها که بگذریم لبخندی که همیشه بر لبانش بود برایم جذابیت و همچنین سوال برانگیز بود. حتی زمانی که به خاطر ننوشتن تمرین یا بلد نبودن در پای تخته دعوایش می کردم، همچنان این لبخند بر لبانش جاری بود.

یک بار در دفتر مدرسه صحبت از او شد و آنجا فهمیدم که باقی همکاران هم همان مشکل مرا در مورد رضا دارند. بی خیالی بیش از حدش و نداشتن انگیزه برای درس خواندن باعث شده بود که تمامی راهکارهای پیشنهادی همکاران برای این دانش آموز موثر واقع نشود، دبیران از در مهربانی وارد می شدند تا بتوانند تغییری در رفتار او ایجاد کنند و من هم طبق روال همیشگی با جدیت با او برخورد می کردم، ولی متاسفانه هیچکدام نتیجه ای هرچند اندک هم نداشت و رضا مانند همیشه لبخند به لب فقط به فکر خوردن بود.

در یکی از روزها، در کلاس در حال حل تمرین ها بودیم. اسم بچه ها را می خواندم و به پای تخته می آمدند، کامل یا دست و پا شکسته تمرین را حل می کردند و می نشستند. خودم در زمانی که دانش آموز بودم، همیشه استرس پای تخته را داشتم و به همین خاطر وقتی بچه ها را به پای تخته می آورم سعی می کنم به هر طریقی که شده کمی آرام شان کنم، تا بتوانند آنچه بلد هستند را بنویسند. حتی راهنمایی هم می کنم، البته با توجه به اینکه باید نمره ای برای این فعالیت دانش آموز در نظر بگیرم، هر راهنمایی بخشی از نمره را کم می کند، ولی حداقل دانش آموز می تواند بخش عمده نمره را کسب کند.

وقتی اسم رضا را خواندم مدتی طول کشید تا بلند شود و به زور تمام هیکل بزرگش را از پشت میز و نیمکتی که واقعاً برایش خیلی تنگ بود، بیرون آورد. وقتی پای تخته رسید و سوال را نگاه کرد، ابتدا کمی مکث کرد و بعد با آرامش خاص خودش گفت: آقا اجازه بلد نیستم. هرچه خواستم تا وادارش کنم که اقدام به حل کند، خیلی راحت می گفت نمی توانم و همین اعصابم را به هم ریخت، رو به او کردم و با عتاب گفتم: مگر این درس را من توضیح نداده ام؟ مگر همین چند دقیقه قبل مانند همین را دانش آموز دیگری حل نکرد؟ چرا حواست به کلاس نیست؟

من در اوج خروش بودم و او در اوج سکون، نگاهی کرد و با همان آرامش همیشگی اش گفت، خُب گوش کردیم ولی یاد نگرفتیم، ریاضی خیلی سخت است و ما درس های سخت را نمی توانیم یاد بگیریم. با تمام انرژی ای که برایم باقی مانده بود خشمم را فرو خوردم و گفتم کجای این سوال سخت است؟ اگر حرف های مرا گوش می کردی و خودت هم در یادگیری به خودت کمک می کردی و حداقل یکی را در دفتر حل می کردی، حال می توانستی حداقل بخشی را بنویسی و من هم می توانستم راهنمایی ات کنم.

لبخند معنی داری زد و گفت آقا ما اصلاً ریاضی را دوست نداریم. درس های خواندنی بهتر هستند، یک چیزی می خوانیم و می فهمیم، حداقل در درس دینی یا فارسی داستان هست که بخوانیم و کیف کنیم و یا در کتاب علوم عکس هست که نگاه کنیم، در ریاضی هیچ چیز نیست، خود درس سخت است و شما هم از آن سخت تر هستید، به همه گیر می دهید که باید حل کنیم. تکلیف بنویسیم و بلد باشیم. اگر بلد نبودیم هم که دعوا می کنید یا نمره صفر می گذارید. پارسال دبیرمان بهتر بود، خودش حل می کرد و ما فقط می نوشتیم. بعد هم قبول می شدیم.

این صحبت های رضا همچون زلزله ای بود که مرا در زیر خروارها آوار مدفون کرد، دیگر توانی برای تنفس نداشتم، چه برسد به صحبت کردن. چنان بی پروا حرفهای دلش را زد که مرا در دم، زمین گیر کرد. حالم دیگر خوب نبود و توان ایستادن نداشتم، به زحمت خودم را به پشت میز معلم رساندم و بر روی صندلی نشستم. کلاس در سکوت مرگباری فرو رفت، رضا به سرجایش رفت و نشست ولی دیگر آن لبخند همیشگی را بر لب نداشت.

چه می توانستم در جواب این بچه بگویم؟ این بندگان خدا نمی دانند که ریاضی در ورای این عددها و روابط و قوانینش، آموزش تفکر است. آموزش نظم است. آموزش تلاش است. آموزش تمرکز است. و …  این سخت گیری های من هم بر اساس همین اهداف است. باید دانش آموز از حال رخوت بیرون آید و کار و تلاش را برای رسیدن به هدف تجربه کند و بیاموزد. اگر قرار باشد فقط من درس بدهم و حل کنم و بچه ها فقط بنویسند که هیچ اتفاقی در ذهن و هیچ تغییری در رفتار آنها رخ نمی دهد.

ولی این ها را نمی شود به بچه های کلاس اول راهنمایی گفت، اینها در دورانی هستند که باید آموزش ببینند تا در زمانی که بزرگ شدند و وارد جامعه شدند نتایج این آموزش ها را لمس کنند. این کار مانند تزریق دارویی است که در زمان حال شاید کمی درد داشته باشد، ولی در آینده موجب بهبودی می شود. به طور کل چقدر سخت است کاری را برای آینده فردی انجام دهی در صورتی که در اکنون آن فرد هیچ اثری از آن مشاهده نمی شود. یا آن فرد هیچ مزیتی از آن را در اکنون، احساس نمی کند.

کمی که بیشتر فکر کردم دیدم این بچه بیراه هم نمی گوید، سیستم آموزش و پرورش ما نمی تواند دانش آموز را به این اهداف برساند. نمی تواند او را برای زندگی آینده آمده کند. این اهداف مدنظر هست ولی راه رسیدن به آن گم شده است. ما فقط یکی سری معلومات به دانش آموزان منتقل می کنیم و او را به پایه بالاتر می فرستیم، ولی تغییری در رفتار آنها که قابل توجه باشد مشاهده نمی کنیم. حتی در انتقال این مفاهیم هم کار درست را انجام نمی دهیم. و دانش آموزان را بیشتر به سمت حفظیات سوق می دهیم. و فقط ارتقا پایه برایمان مهم است و بس.

دیدم صحبت کردن با بچه ها در این زمینه فایده چندانی ندارد، اینها هنوز خیلی بچه هستند. فقط یک جمله گفتم که اگر قرار باشد من حل کنم و شما فقط بنویسید، اصلاً یاد نمی گیرید، این کار را دستگاه فتوکپی هم می تواند انجام دهد. اگر اینجا یاد نگیرید و حل نکنید، در امتحان هم نمی توانید حل کنید، آنجا دیگر فقط صورت سوالات به صورت کپی شده است و جواب و حل را باید خودتان بنویسید.

نمی دانم اصلاً منظور حرفم را فهمیدند؟ ولی وقتی به چهره هایشان نگاه کردم، عرق سردی بر پیشانی ام نشست. بیشتر معطل کردن کلاس دیگر جایز نبود و به ادامه حل تمرین ها پرداختم. به آخرین سوال تمرین رسیدیم که یک مسئله بلند و بالا بود. نفر اول که پای تخته آمد، حتی نتوانست صورت مسئله را بخواند. نفر دوم هم به هر طریقی بود خواند، ولی چیز زیادی نفهمید و نمی دانست چه باید بکند. چون اعداد و اطلاعات مسئله زیاد بود، و همین کار را برای بچه ها سخت کرده بود.

مجبور شدم خودم یک بار مسئله را برایشان بخوانم و حتی کمی هم توضیح دهم. در چهار گام حل مسئله، دانش آموزان ما متاسفانه در همان گام اول که «فهمیدن مسئله» است مشکل دارند، همین است که بچه ها معمولاً از مسئله بیزار هستند، چون از آن هیچ نمی فهمند، همین خواندن و فهمیدن مسئله است که راه را برای گام های بعدی هموار می کند. بچه های ما حتی حوصله ای این را هم ندارند که صورت مسئله را چند بار بخوانند.

مسئله در مورد یک مغازه میوه فروشی بود که باید سود آن را در فروش سه نوع میوه حساب می کردند. به ظاهر ساده بود، ولی برای دانش آموزان همان طولانی بودن صورت مسئله مشکل ساز شده بود. یکی را به پای تخته فراخواندم تا حداقل اطلاعات مسئله را به طور مرتب و دسته بندی شده در گوشه سمت چپ تخته سیاه بنویسد. با هر زحمتی بود این کار انجام شد و اطلاعات و خواسته مسئله کاملاً مشخص گردید.

دانش آموز دیگری را به پای تخته فرستادم تا حالا که همه چیز مسئله مشخص است، آن را حل کند. وقتی او هم در حل این مسئله گیر کرد و هیچ کاری نتوانست انجام بدهد، دوباره عصبانی شدم، این بار دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با صدای بلند و عصبانیت شدید همه را به باد انتقاد گرفتم که در یک کلاس بیست و چند نفره حتی یک نفر هم نیست که این مسئله را حل کند.

اصلاً دوست نداشتم خودم حل کنم و فقط بچه ها بنویسند، یک نفر هم حل می کرد برایم کفایت بود، حداقل پیش خودم می گفتم که یک نفر را آموزش داده ام. غرغر کنان می خواستم خودم حل کنم که دیدم دست رضا بالاست. تعجب کردم، رضا که ریاضی اش خوب نیست، همین چند دقیقه قبل کلی به او ایراد گرفته بودم و او هم جوابم را با آن آرامش آزار دهنده اش داد. پیش خودم گفتم امکان ندارد برای حل این مسئله داوطلب شده باشد، حتماً گرسنه اش شده و می خواهد به بهانه دستشویی، اجازه بیرون رفتن بگیرد و در حیاط چیزی بخورد. به همین خاطر توجهی نکردم.

گچ را گرفتم و تا خواستم شروع کنم، مبصر کلاس گفت:آقا اجازه رضا میگه ما می تونیم حل کنیم. کاملاً متعجب شده بودم، به آرامی برگشتم و پیش خودم گفتم چه طور می شود که سوال ساده تمرین قبل را  که یک جمع عدد صحیح است را رضا گفت بلد نیستم، ولی این مسئله با این همه اطلاعات را می خواهد حل کند. مسئله ای که سه چهار نفر در حل آن ناکام ماندند. مدتی در بهت این حرکت رضا بودم، ولی در نهایت اجازه دادم که رضا این مسئله را حل کند. حتی در چهره بچه های کلاس هم تعجب موج می زد. با همان مشقتی که رفته بود و نشسته بود، دوباره از پشت میز بیرون آمد.

خیلی آرام شروع کرد به حل کردن، زیاد منظم نمی نوشت، ولی واقعاً داشت حل می کرد. جالب این بود که محاسباتش را هم ذهنی انجام می داد. در زمان بسیار کوتاهی مسئله را حل کرد و با همان لبخند همیشگی اش جواب را نشانم داد. کاملاً درست بود و همین مرا هیجان زده کرد. همین چند دقیقه قبل دعوایش کرده بودم، ولی حالا با شوق خاصی تشویقش می کردم. کنار صفرش یک دو گذاشتم و شد بیست و همین باعث شد تا لبخندش به آنچنان خنده ای تبدیل شود که شکم بزرگش را به شدت بلرزاند.

در همین حین شاگرد اول کلاس که نتوانسته بود این مسئله را حل کند، با غیض خاصی گفت: آقا اجازه قبول نیست. بابای رضا تو روستا مغازه داره و بعد از ظهر ها هم رضا میره مغازه و این حساب و کتاب ها را هم از مغازه بلده. اینا که ریاضی نیست. اگه واقعاً بلده، آن سوال قبلی را حل کنه.

رضا را تا میزش بدرقه کردم و برگشتم و رو به بچه ها گفتم که یکی از هدف های ریاضی همین است که حساب و کتاب بلد شوید و فردا در زندگی روزمره وقتی برای خرید یا فروش به مغازه ای می روید، سرتان کلاه نرود. این ها همه ریاضی هستند. حالا حداقل فهمیدید این ریاضی که زیاد از آن خوشتان نمی آید، در بعضی جاها کاربرد دارد. از این به بعد درس هایی از ریاضی که در زندگی کاربرد دارد را حتماً برایتان مثال خواهم زد.

چهره رضا دیدنی بود، چشمانش برق خاصی می زد، از او خواستم تا روش حل را یک بار هم به صورت شفاهی توضیح دهد. می خواست از میز بیرون آید که گفتم همان جا توضیح بده، نگاهی که معنی تشکر را می داد به من کرد و بعد به سمت بچه های کلاس چرخید و روش حل را خیلی خوب توضیح داد، من هم روش رضا را تایید کردم و بقیه بچه ها را هم ترغیب کردم که مسئله ها را مثل رضا ساده نگاه کنند و حل کنند. بعد رو به بچه ها کردم و گفتم هر کس از روش دیگری این مسئله را حل کند، پیش من جایزه دارد، یک نمره بیست هم برای او خواهم گذاشت.

در زمانی که بچه ها در حال فکر کردن و یافتن روش دیگری بودند، چشم از رضا برنمی داشتم، وقتی بچه های زرنگ کلاس از او مشورت می گرفتند، لبخندش عمیق تر می شد. من هم چیزی نمی گفتم تا بچه ها با کمک هم بتوانند این مسئله را از روش دیگری حل کنند. بعد از ده دقیقه دست یک نفر بالا آمد، او را به پای تخته فرستادم و خیلی خوب از روش دیگری مسئله را حل کرد. به او هم بیست دادم. در اوج خوشحالی گفت : آقا دست رضا درد نکنه که ایراد کارم را گرفت.

دوباره رضا را تشویق کردم و به بقیه بچه ها گفتم ببینید و از رضا یاد بگیرید که اگر کاری را بلد هستید، به دیگران کمک کنید تا آنها هم یاد بگیرند. و دوباره کل کلاس برای رضا کف زدند. رضای بنده خدا فقط اطرافش را نگاه می کرد. می توانستم درونش را حدس بزنم که در پوستش نمی گنجید و باورش نمی شد که در ریاضی علاوه بر حل کردن به دیگران هم یاد می دهد. چهره پر از شادی و تعجبش مرا نیز آرام کرد و کل خستگی این زنگ تدریس را از درونم به در برد.

آن روز از رضا یاد گرفتم که تا وقتی ریاضی با زندگی روزمره بچه ها ارتباطی نداشته باشد، نمی تواند به صورت کامل در ذهن آنها جای گیرد و از آن به بعد سعی کردم تا حد امکان مطالب را به زندگی آنها مرتبط کنم. البته در خیلی از موارد نمی شود، ولی سعی می کردم مثالهایی بیابم که این رابطه را نشان دهد. و همین برای بچه ها جالب بود. البته آن اصل توسعه تفکر در ریاضی را همچنان رعایت می کردم. به قول معروف هنوز هم سخت گیر بودم.

از آن روز به بعد هر وقت به مسئله ای می رسیدیم از رضا می خواستم راه حلی پیشنهاد کند. همینکه فکر می کرد برایم ارزش داشت، ولی الحق و الانصاف گاهی هم راهبردهای خوبی می گفت. با همین ترفند توانستم رضا را کمی با ریاضی آشتی دهم، به طوری که نمراتش به حد هشت و نه رسید و از وضعیت بحرانی خارج شد. حتی بخش هایی از ریاضی که برای حل مسئله لازم بود و او نمی دانست یا بلد نبود را با تلاشی مضاعف به هر طوری که شده، به بچه ها می فهماند.

بعد از مدتی بچه ها به او لقب «مسئله حل کن کلاس» را دادند. لقبی که باعث شد از آن حالت بی خیالی و بی انگیزگی که همیشه داشت، خارج شود.

زبان

دیگر از حسنعلی ناامید شده بودم. بهمن بود و نمرات او هنوز از دو و سه تجاوز نکرده بود. وضع من، تازه خوب بود. داد دیگر دبیران بیشتر از من بلند بود. آنها به من می گفتند: درس تو که روخوانی نمی خواهد، عدد است و حسنعلی خدا را شکر عددها را می شناسد. در درس های ما حتی نمی تواند متنی  را بخواند. چه برسد به اینکه بتواند پاسخ سوالی را بدهد.

نمونه هایی در دوران تدریسم داشته ام که اینگونه در برابر رفتار های دانش آموز، پریشان احوال باشم و ندانم چه باید بکنم. هر کاری می کردم یا طرحی می ریختم همان ابتدا به شکست می انجامید و نمی توانستم تغییری هرچند جزئی در دانش آموز ایجاد کنم. اینگونه دانش آموزان چنان عقبه ی قوی ای در ندانستن مطالب پایه ای دارند، که تمام کارهای من با اینکه منطقی و بر اساس توانایی های بچه ها تنظیم شده است، بی نتیجه می ماند و این جایی است که معلم در امر آموزش، متاسفانه به آخر خط می رسد.

دیگر امیدی به ریاضی حسنعلی نداشتم و بیشتر حواسم بر این بود که حداقل رفتارش را در کلاس منظم کنم. اکثر اوقات پرخاشگری می کرد و به خاطر اینکه نمی فهمید و نمی توانست حل کند با اخم به من و بچه های کلاس نگاه می کرد. در زمان حل کاردرکلاس ها و تمرین ها هم که کل کلاس مشغول بودند او بیکار بود و این هم بر عصبانیتش می افزود. فکری به ذهنم رسید. بهترین کار این است در زمانی که بچه های کلاس مشغول حل کردن هستند، به او چند تا جمع و تفریق ابتدایی بدهم، تا حل کند.

 این کار باعث می شد حداقل چهار عمل اصلی برایش یادآوری شود. در مورد او می بایست از کتاب خارج می شدم. ولی در کمال ناباوری حتی آنها را نیز نمی توانست به جواب برساند. اصلاً ارزش مکانی را نمی شناخت. واقعاً برایم چالش بسیار بزرگ و عذاب آوری بود که به هیچ طریقی نمی توانستم به او ریاضی آموزش دهم. هرچه هم توضیح می دادم می گفت نمی فهمیم.

نه می شد برایش کاری کرد و نه می شد رهایش کرد. نه وقتش را داشتم که از همان ابتدا مفاهیم اولیه ریاضی را به او آموزش دهم و نه می شد که همینطور نظاره گر انبوهی از ندانسته هایش باشم. باید راهی می یافتم تا بتوانم او را از این شرایط بسیار بحرانی بیرون آورم. هر وقت از او کاری می خواستم، با ترش رویی فقط یک جمله می گفت: « بلد نیستم» و خودش را خلاص می کرد. واقعاً درس برایش اصلاً اهمیتی نداشت.

فکری به ذهنم رسید تا حداقل او را در محیط کلاس قرار دهم. او را مسئول نوشتن صورت تمرین ها و کاردرکلاس ها بر روی تخته سیاه کردم. زمانی که فرصت می دادم تا بچه ها حل کنند او می بایست صورت سوالات را روی تخته می نوشت، و بعد بچه ها را برای حل پای تخته می فرستادم. اوایل به این کار هم تن نمی داد، ولی وقتی گفتم همین نوشتنت هم نمره دارد، با هر مصیبتی که می شد می نوشت. البته واقعاً تصویری می نوشت و هیچ دریافتی از مطالب نداشت.

همین حرکت به ظاهر بی معنی من باعث شد تا حداقل از آن حالت پرخاشگرایانه و نادرستی که داشت تا حدی فاصله بگیرد. وقتی وارد کلاس می شدم از همان ابتدا می آمد کنار تخته و منتظر می ماند تا به او بگویم که بنویسد. حتی کمی جلوتر رفتم و از او می خواستم همان جمله های ساده ابتدای سوالات را هم بنویسد. مانند، حاصل را به دست آورید. کسر زیر را ساده کنید. و …. باور اینکه حروف را نمی شناخت برایم غیر ممکن بود.

امتحانات ثلث دوم آغاز شد. امتحان  زبان خارجه بود و دبیر مربوطه هم حضور داشت. اولین باری بود که در طول سال ایشان را می دیدم، چون روزهایی کلاس داشت که من نداشتم. جوانی بود لاغر اندام با چهره ای مهربان، وقتی سوالات امتحانش را به صورت تایپ شده دیدم، فهمیدم که برای کارش خیلی اهمیت قائل است. و این را در نوع رفتارش در جلسه آزمون هم می شد دید. یک جمله به همه بچه ها گفت: با آرامش پاسخ دهید و از من سوالی نپرسید، همه چیز را بررسی کرده ام و مشکلی ندارد.

آزمون در نهایت سکوت و دقت و در سطح بسیار بالایی از امنیت در حال برگزاری بود. جالب این بود که هیچ دانش آموزی سوال هم نمی کرد، همه توجیه بودند و داشتند کار خودشان را می کردند. همین باعث شد که بسیار به ایشان علاقه مند شوم، او هم در این مسائل مانند من فکر می کند و معلمی که همفکر باشد واقعاً کیمیا است. پیش خودم گفتم حتماً در سالهای بعد اگر ایشان در وامنان باشد، روزهایم را با او هماهنگ خواهم کرد، که با هم باشیم.

همانطور که در حال گشت زنی در سالن بودم، به بالای سر حسنعلی رسیدم. بی اختیار چشمم به برگه او افتاد. همه را خوش خط جواب داده بود و خیلی هم سریع داشت بقیه را می نوشت. از تعجب خشکم زد و مدتی بالای سرش ایستادم. پاسخ ها همه درست بود. همه چیز داشت دور سرم می چرخید. امتحان ریاضی مرا دو و نیم شده بود، آن هم با شانسی زدن در تستی ها و صحیح غلط ها و با این منوال، زبان را بیست خواهد شد.

امکان نداشت، حتماً دارد تقلب می کند. اطرافش را که بررسی کردم دانش آموز زرنگی که بتواند برایش منبعی باشد را نیافتم. امکان اینکه از روی کسی ببیند و بنویسد نبود. کمی از او فاصله گرفتم ولی کاملاً زیر نظرش داشتم، حتماً کتاب یا نوشته ای همراه دارد و از روی آن می نویسد. ولی او فقط داشت می نوشت و به هیچ جا و هیچ چیز جز برگه اش توجهی نمی کرد. واقعاً خودش داشت می نوشت.

 نیمی از بچه ها برگه هایشان را تحویل داده بودند که حسنعلی هم بلند شد و برگه اش را به من داد و لبخندی کوچکی زد و رفت. هنوز باورم نمی شد او حسنعلی باشد، وقتی روی برگه را نگاه کردم نام و فامیلش را هم انگلیسی نوشته بود. هرچه با خود کلنجار می رفتم نمی توانستم قبول کنم که او حسنعلی بود و این برگه حسنعلی است. احتمالاً روح یک انگلیسی زبان در این لحظه در جسم او حلول کرده که او اینقدر زبان را خوب نوشته است.

به دفتر بازگشتم و هنوز مات و مبهوت بودم. ماجرا را به مدیر گفتم. لبخندی زد و گفت: آره، در کمال ناباوری حسنعلی زبانش خوبه. دست این دبیر زبان تازه کار درد نکنه که از همین اول خوب به راهش انداخته. همه از او راضی هستند، واقعاً کارش را خوب بلد است و خیلی هم با بچه ها کار می کند، بچه ها هم دوستش دارند. در دل حسرتی خوردم که چرا من نمی توانم مانند این دبیر اینگونه آموزش دهم، واقعاً او در بچه ها تغییر رفتار بسیار بزرگی ایجاد کرده است که قابل تقدیر است.

وقتی دبیر زبان وارد دفتر شد، کنارش رفتم و صادقانه به او گفتم با اینکه چند سالی تجربه تدریس دارم ولی خیلی به شما حسودی می کنم. چقدر خوب بلد هستید درس بدهید. من تمام تلاشم را می کنم ولی نمی توانم به بعضی از بچه ها مطالب درسی را خوب آموزش دهم. لبخندی زد و تعارفاتی که معمول است را گفت ولی من سر همان حرف خودم بودم که او واقعاً در همین سال اول، خوب درس دادن را می داند، از او خواستم به من هم یاد بدهد که چگونه باید اینگونه درس داد؟

سرخ شد و سفید شد و عرق بر پیشانی اش نشست و گفت: آقا شما با تجربه هستید و از من که هنوز چند ماه است به کلاس رفته ام می پرسید؟ حتماً دارید متلک می اندازید. تا این را گفت چهره اش هم تغییر کرد و واقعاً فکر کرد دارم دستش می اندازم. سریع ماجرا حسنعلی و وضعیت درسی اش را برای ایشان توضیح دادم که مرا با تمام تلاشی که کرده ام به زانو درآورده است، ولی زبان را خیلی خوب می فهمد و می نویسد.

وقتی مطمئن شد که قصد سوئی ندارم، لبخندی زد و گفت: من کار خاصی انجام نمی دهم، فقط خیلی محکم روی حرف هایی که می زنم می ایستم و بدون هیچ اغماضی در صورت انجام ندادن تکلیف برخورد می کنم. ضمناً حسنعلی کلاس اول راهنمایی است و تازه از امسال زبان را یاد می گیرند، کار ما در کلاس اول راهنمایی مانند اول ابتدایی است، دانش آموز خام در دست ماست و همین باعث می شود که بتوانیم آموزش را به درستی انجام دهیم. خود من در کلاس های دوم و سوم راهنمایی مشکلاتی زیادی با بچه ها دارم.

این را که گفت به فکر فرو رفتم، کاملاً درست می گفت. مشکل عمده من این است که بعضی از دانش آموزان در پنج سال ابتدایی مفاهیم اولیه ریاضی را خوب نیاموخته اند و حالا هم که ما باید بر پایه آنها مباحث بعدی را استوار کنیم، چیزی نیست که روی آن بتوانیم بایستیم و ادامه دهیم. ای کاش می شد وقتی به من می دادند تا بتوانم از همان ابتدایی کار کنم. ولی باید از این به بعد دنبال راهی می گشتم تا در همان کلاس های خودم هم در صورت نیاز بازگردم و حداقل اشاره ای به مفاهیم پایه داشته باشم.

این آقای دبیر زبان هر روز رفت و آمد می کرد. خیلی دوست داشتم بیشتر در کنارش باشم. هم صحبتی با افرادی که کارشان را بلد هستند و می دانند به دنبال چه هستند بسیار با ارزش است. ولی حیف که می بایست می رفت و به سرویس می رسید. ضمناً امروز روز کاری اش در وامنان نبود و فقط جهت امتحان آمده بود. به گرمی بدرقه اش کردم و گفتم سال بعد اگر وامنان کاشیدار بودید حتماً با من هماهنگ کنید که روزهایمان باهم باشد. با لبخندی تایید کرد و رفت.

بعد از رفتنش، آقای مدیر گفت: جوان بسیار فعال و با انرژی ای است. اخلاق و ادبش هم که عالی است و سختگیری اش هم در جای خودش بسیار مناسب است. بچه ها یک جوری هم از او حساب می برند و هم دوستش دارند. راستی به این امید نباش که سال بعد وامنان باشد، می گفت در آزمون فوق لیسانس با رتبه تک رقمی قبول شده است و چند روز دیگر برای مصاحبه خواهد رفت. آنجا بود که فهمیدم واقعاً ایشان نخبه ای هستند تمام عیار و خدا را شکر که با این همه توانایی، معلم هستند. هم سواد دارند و هم اخلاق و هم مهارت در تدریس و هم….

جلسه بعدی امتحان تاریخ بود. بالای سر حسنعلی رفتم، دیدم با خط میخی در حال پاسخ دادن است. یک استاد فن می خواست تا از نوشته های او رمزگشایی کند. حتی صورت سوال را نمی توانست بخواند. تا مرا دید خودش را جمع و جور کرد و کمی با دقت تر شروع به جواب دادن کرد، خطش از میخی دوره هخامنشیان به پهلوی دوره ساسانیان ارتقا پیدا کرد. البته هنوز قابل خواندن نبود.

آرام پشتش زدم و گفتم پسرجان تو باید بروی لندن برای ادامه تحصیل، اینجا هیچ چیز یاد نمی گیری. بنده خدا اصلاً نفهمید چه می گویم. نگاهی به من انداخت و دوباره بر روی برگه اش باز گشت. به او گفتم«Can you write English? ». لبخندی زد و گفت آقا اجازه بلدیم انگلیسی بنویسیم ولی نه اینها را، همانهایی را بلدیم که آقای دبیر زبان گفتند. بعد به پاسخ های میخی خودش ادامه داد.

چقدر ما معلمان کارمان سخت است. کاری به ظاهر ساده ولی بی نهایت سخت در برخورد با بچه ها و سعی در تغییر رفتارشان داریم. هر که از بیرون به کار ما می نگرد، فقط تعطیلات آن را می بیند و هیچ خبر از درون آن ندارد. جامعه ای پیشرفت خواهد کرد که معلمش به فکر پیشرفت باشد. اول باید در ارتقا سطح علمی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و … خود تلاش کند و بعد به فکر ارتقا دانش آموزان باشد. تا زمانی که معلم رو به جلو حرکت نکند، جامعه تا قرن ها در سکون و رکود خواهد ماند.

 حسنعلی به جرات سواد خواندن و نوشتن فارسی را ندارد. ولی زبان انگلیسی را که امسال تازه شروع کرده، خوب بلد است. و این نشان می دهد حتی در دانش آموزانی که ناامید هستند می توان کاری انجام داد. این کار دبیر زبان واقعاً شاهکار بود و برای من درسی شد که می شود حتی به اندازه اپسیلونی(اندازه ای بسیار کوچک در ریاضی) تغییر در جهت درست در دانش آموز ایجاد کرد. اینجاست که واقعاً معلمی هنر و قدرش را نشان می دهد.

یک سال گذشت و حسنعلی همچنان در کلاس اول است. از دبیر زبان که متاسفانه آن دبیر شاهکار ما نیست، کتاب کمک آموزشی گرفته و به شدت در حال افزایش گنجینه لغات ذهنش است. دبیر جدید که باسابقه هم هست از این رفتار حسنعلی به تعجب فرو رفته و فکر نکنم تا پایان سال هم از این تعجب بیرون آید. در جلسه دبیران مطرح کردم که بیاییم حسنعلی را تشویق کنیم که باقی درس ها را هم مانند زبان بخواند، کمکش کنیم و تا حد امکان اصول اولیه را که مربوط به ابتدایی است به او آموزش دهیم. خنده همکاران تلخ ترین صحنه ای بود که تا کنون دیده بودم.

پیش خودم تخیل کردم که مثلاً اینجا لندن یا هر جای دیگری است .

حسنعلی به راحتی درس ها را می خواند و پاسخ می دهد. نمراتش هنوز کم است ولی نمودار تغییر رفتارش  رو به پیشرفت است. مشاور مدرسه بسیار با او صحبت می کند و اوضاع روحی و روانی اش هم بسیار خوب شده  است. آموزش و پرورش منطقه هم برایش یک معلم ابتدایی گرفته است که در هفته، چند روز بعد از زمان مدرسه با او کار کند تا بتواند عقب افتادگی هایش را جبران کند. این روزها هر وقت او را می بینم، لبخندی بر گوشه لبانش پیداست.

با کمک همان دبیر ابتدایی که واقعاً بیشتر روانشناس است تا معلم، آسیب های درس ریاضی او را کشف کرده ایم و با جدیت در فکر رفع آنها هستیم. همه اولیای مدرسه بسیج شده اند تا حسنعلی و دیگر دانش آموزان از نظر ذهنی و جسمی برای زندگی در جامعه آماده کنند. ضمناً حسنعلی آنقدر به خواندن علاقه مند شده است که او را مسئول کتابخانه مدرسه کرده اند.

ای کاش این رویا را می توانستم حتی یک روز که از عمرم باقی است در کشور خودم ببینم. ای کاش…

پیرمرد

هوا آنقدر سرد بود که نمی توانستم جلوی به هم خوردن دندانهایم را بگیرم. از دیشب این برف سنگینی در حال باریدن بود و حالا هم باد سردی می وزید. دو ساعتی بود که در ابتدای کاشیدار، کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین بودم. بلدوزر به اندازه عبور دو تا ماشین که به زحمت از کنار هم رد می شدند از میان برف ها راه باز کرده بود. با این برفی که می بارید و بادی که می وزید این مسیر باز شده تا چند ساعت دیگر دوباره بسته می شد. ای کاش خانه می ماندم و فردا صبح با مینی بوس های روستا به شهر می رفتم.

از داخل کاشیدار و در میان برف هایی که باد آنها را به رقص درآورده بود، مردی را دیدم که تنها به سمت من می آمد. مطمئن بودم از همکاران نیست، چون مدرسه کاشیدار این هفته صبحی است و حتماً همکاران ظهر رفته بودند. وقتی نزدیک تر شد دیدم پیرمردی است خسته و درمانده. به کنارم که رسید، فقط سلامی کرد و بدون اینکه منتظر جواب سلام من باشد، رفت گوشه دیوار دو زانو نشست و سرش را بین دو دستش گرفت.

ماشین که نمی آمد، هوا هم که بسیار ناجوانمردانه سرد بود. این پیرمرد هم که فقط کتی بر تن داشت و کنار دیوار کز کرده بود. محیط به شدت غم بار بود و اصلاً شرایط برای داشتن یک حال خوب مهیا نبود و آرام آرام من هم اوضاعم به هم ریخت و درمانده شدم. در خودم بودم که پیرمرد با صدای نحیفی به من گفت اینجا ماشین گیر می آید؟ گفتم انشالله و همین باعث شد کنارش روم تا با بخش بسیار کوچکی از داستان پر تلاطم زندگی اش آشنا شوم.

پیرمرد به آرامی صحبتش را شروع کرد، آن هم با لحنی حزن انگیز و تن صدایی ضعیف، به زحمت صدایش را در این کولاک می شنیدم. می گفت: یک ماه است که از تنها پسرم خبری ندارم. حالش خوب بود و سر زمین داشت کار می کرد که یک روز صبح که بلند شدم، دیدم نیست و از همان روز هرچه می گردم هیچ اثری از او نمی یابم. تمام روستاهای اطراف روستای خودمان را سر زده ام ولی هیچ خبری نبود. حتی در شهر هم اثری از او نیافتم.

تازه نامزد کرده بود و خیلی هم شور و شوق زندگی داشت. قرار بود بر روی زمینی که مال یکی از اهالی بود کار کند تا امرار معاش داشته باشد. همه چیز را تا جایی که برایم ممکن بود برایش آماده کرده بودم، ولی نمی دانم چه شد که بی خبر رفت. می ترسم بلایی سرش آمده باشد. مادرش در خانه خیلی بی تابی می کند و دخترانم یارای آرام کردنش را ندارند. به پلیس هم خبر داده ام، ولی هنوز هیچ اتفاقی را گزارش نکرده اند.

از او پرسیدم اهل کدام روستا است. روستایی را نام برد که تا به حال نشنیده بودم. مطمئن بودم در این منطقه نیست، بیشتر که توضیح داد فهمیدم روستای آنها اطراف گرمسار است و تا اینجا حدود سیصد کیلومتر فاصله دارد. گفتم پدرجان فکر نمی کنم این همه راه را تا اینجا آمده باشد. شاید رفته است تهران پی کار. خیلی ها این کار را می کنند تا شاید بتوانند زندگی خود را بهتر کنند.

آهی کشید و گفت: اینجا نیامده ام به دنبال پسرم بگردم. شنیده بودم اینجا کسی هست که دعا می دهد و گمگشته ها را می یابد و مشکل مردم را حل می کند. پیراهن پسرم را آوردم تا شاید او بتواند پیدایش کند. با هزار زحمت اینجا را پیدا کردم و پیش دعانویس رفتم. او پیراهن را از من گرفت خیس کرد و آبش را درون کاسه ای ریخت و یک سری اوراد بر کاسه خواند و کاغذی را در آن قرار داد و بعد لوله کرد و داخل کیف چرمی کوچکی گذاشت و به من داد و گفت این را بر سر آنتن خانه ات ببند، بعد از چهل روز پسرت پیدا می شود.

حالم که خوب نبود، با این گفته های پیرمرد اعصابم به شدت به هم ریخت از این که چگونه می شود اینقدر با احساسات و نگرانی های مردم بازی کرد و تازه از این راه کسب درآمد هم داشت. و ضمناً چرا این بندگان خدا کمی فکر نمی کنند تا بفهمند این کارها خرافاتی بیش نیست. خواستم بگویم پدرجان کار شما اشتباه است و باید به خدا توکل کنی و به جستجویت ادامه دهی. ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم حالا در این موقعیت جای این حرفها نیست. تازه در ادامه تعریف کرد که تمام پولهایش را هم به دعانویس داده و حالا اصلاً پولی ندارد.

به او گفتم نگران نباش من هم با شما هم مسیر هستم و تا گرمسار با هم خواهیم رفت. چشمانش برق خاصی زد، باورش نمی شد که من از اینجا می خواهم بروم تهران، وقتی علت را پرسید و توضیح دادم باز هم بیشتر تعجب کرد و از جایش بلند شد. اصلاً نمی توانست قبول کند که خانه من تهران باشد و محل کارم اینجا، من هم لبخندی زدم و گفتم می بینید که امکانش هست.

دیگر داشتم به آمدن ماشین ناامید می شدم. اگر تا یک ساعت دیگر ماشینی نمی آمد باید به وامنان باز می گشتم، ولی خوشبختانه امشب تنها نیستم و میهمان خاصی دارم. خدا را شکر این بار شانس با ما همراه بود و بعد از مدت کوتاهی یک وانت نیسان آمد و هر دو بر پشت آن سوار شدیم و تا رسیدن به تیل آباد کاملاً یخ زدیم. من که کاپشن و کلاه و دستکش داشتم وضعم وخیم بود، چه برسد به این پیرمرد که فقط یک کت بر تن داشت.

وقتی به تیل آباد رسیدیم، همچنان برف می بارید و سرعت وزش باد چند برابر شده بود، به طوری که با زحمت بسیار خود را به مقابل پاسگاه رساندیم. خوشبختانه بدون معطلی مینی بوسی رسید و ما هم از خدا خواسته سوار شدیم، البته تا شاهرود سرپا بودیم. چاره ای نبود، برف در اینجا آنقدری بود که امکان بسته شدن گردنه خوش ییلاق وجود داشته باشد. ضمناً هوا رو به تاریکی می رفت و وقت زیادی نداشتیم.

وقتی به شاهرود رسیدیم اذان مغرب را می گفتند. آنقدر خسته و گرسنه بودم که نای راه رفتن نداشتم. به پیرمرد گفتم برویم یک ساندویچ بخوریم، من که از گرسنگی از پا درآمده ام. نگاهی کرد و گفت اول نماز، مگر صدای اذان را نمی شنوی؟ و مرا به مسجدی که در آن نزدیکی بود برد. در همین مسیر کوتاه، شده بود پدرم و حتی در گذر از خیابان دستم را می گرفت. خسته بودم ولی این پیرمرد انرژی خاصی داشت که من هم از آن بی بهره نمی ماندم.

بعد از نماز با هم به یک قهوه خانه که می گفت از دوستان قدیمی اش است، رفتیم. ولی وقتی وارد شدیم چهره ی پیرمرد تغییر کرد. گفت برگردیم که دوستش نیست و شریکش در مغازه است و او مرا نمی شناسد. به او گفتم اشکالی ندارد، غذا که دارد. امتناع می کرد تا داخل بیاید و با اصرار من به سختی بر روی صندلی نشست. ابتدا نمی فهمیدم چرا این واکنش را نشان می دهد، ولی بعد دانستم که اصل ماجرا بر سر پول است، چون اگر دوستش بود می توانست پول ندهد و مرا هم مهمان کند.

می خواستم املت یا نیمرو سفارش دهم، ولی ادب حکم می کرد اول از پیرمرد بپرسم. فقط می گفت هرچه شما بگویید. کاملاً احساس می کردم که زیاد راحت نیست، حق هم داشت اگر من هم جای او بودم وضعیتم زیاد مساعد نبود. آنقدر گرسنه بودم که یکی دو تا تخم مرغ مرا به جایی نمی رساند، گفتم پس هشت تا تخم مرغ بس است؟ از نگاهش فهمیدم زیاد با تخم مرغ موافق نیست. فقط گفت که چه خبر است؟ سه یا چهار تا کافی است.

گفتم حاجی جان اصلاً تخم مرغ نه، شما بگو چه بخوریم؟ کمی فکر کرد و گفت بهتر نیست قُرمه بگیریم. یک بشقاب آن هر دوی مان را کاملاً سیر خواهد کرد. انتظار نداشتم که قهوه خانه قرمه سبزی داشته باشد، ولی آنقدر گرسنه بودم که حاضر بودم هر چیزی بیاورند را بخورم. ضمناً این پیشنهاد پیرمرد بود، خودش به مقابل پیشخوان رفت و گفت یک وعده قُرمه بیاورید. حدود یکی دو دقیقه نگذشته بود که یک پیش دستی کوچک آوردند که روی آن چیزی بود مثل گوشت چرخ کرده ولی خیلی سفت و سرد. تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. حجمش هم خیلی کم بود که این موضوع خیلی نگرانم کرد.

پیرمرد تعریف کرد قُرمه از غذاهای مخصوص شاهرود است. در قدیم که یخچال نبود. گوشت گوسفند را با دنبه آن ریز می کردند و تفت می دادند و سپس در شکمبه گوسفند می ریختند و در انبار از سقف آویزان می کردند و هر وقت لازم داشتند بخشی از آن را می بریدند و در غذا می ریختند و یا اگر قرار بود به صحرا بروند، بخشی را در خورجین خود می گذاشتند تا بعداً بخورند. این غذا در ماه های سرد سال به مدت زیادی می ماند و فاسد نمی شود. ضمناً بسیار مقوی است.

این قُرمه داستان جالبی داشت و از آن مهمتر خیلی هم لذیذ بود. به ظاهر کم می آمد و در ابتدا فکر می کردم این چند لقمه ته دلم را هم نخواهد گرفت، ولی وقتی شروع کردم به خوردن فهمیدم که حجمش در برابر قوتش نسبتی کاملاً عکس دارد. واقعاً نمی شود بیشتر از چند لقمه از آن را خورد. پیرمرد دو سه لقمه بیشتر نخورد ولی من که از گرسنگی دست و پایم می لرزید، به زحمت توانستم تمامش کنم. آنقدر قوی بود که کلاً حالم را عوض کرد و به قول معروف به رو آمدم. یاد ملوان زبل و اسفناجش افتادم.

با آن که یک پیش دستی بیشتر نبود، ولی مرا کاملاً سیر کرد، انگار دو پرس کامل کباب خورده بودم. امیدوارم که پیرمرد هم سیر شده باشد. یک استکان چای داغ هم بعدش بسیار چسبید و با نیرویی دوچندان راهی ترمینال شدیم. ای کاش اتوبوسی برای تهران می بود و جایی هم برای نشستن می داشت، آنقدر در بوفه اتوبوس ها نشسته ام که دیگر از این مکان متنفر هستم. البته با این سوخت اتمی که زده بودم، آماده هر چیزی بودم.

خوشبختانه اتوبوس ساعت هشت شب تهران جا داشت و با هم سوار شدیم. در طول راه فقط دعایم می کرد و سپاس می گفت، که اگر شما نبودید چه کار می کردم و چگونه به خانه برمی گشتم و … آنقدر گفت که واقعاً خجل شدم و با لبخندی از او خواستم کمی از زندگی اش در روستا تعریف کند. می خواستم با این کار بحث عوض شود تا من و این پیرمرد کمی راحت شویم. ضمناً شنیدن داستان زندگی در روستایی کویری برایم بسیار جذاب بود. جمله ی بسیار معنی داری گفت: یک فرد بی سواد که داخل روستا بر روی زمین مردم رعیتی می کند چه داستانی برای زندگی دارد.

روستایی که در آن زندگی می کند حدود بیست کیلومتری گرمسار است. یک پسر و سه دختر دارد، یکی از دخترهایش را عروس کرده است و دو دختر دیگر هنوز در خانه هستند. همسرش هم آسم دارد. بر روی زمین دیگران کار می کند تا بتواند خرج زندگی اش را دربیاورد. از مشکلات و سختی های زندگی اش از گذشته تا به اکنون می گفت و هر از چند گاهی هم با لحنی پر از غم، خدا را شکر می کرد. زندگی اش پر بود از سختی و تعب ولی زبانش از شکر گفتن بسته نمی شد.

پیش خودم فکر می کردم ای کاش خدا گشایشی در زندگی این پیرمرد ایجاد می کرد. این بنده خدا که فقط شکر می کند و حتی یک بار هم زبان به گلایه باز نکرده است. من در حکمت این گونه اتفاقات مانده ام و این ذهن حقیر و بی چیزم جوابی برای این پرسش ها ندارد. آنانی که شاکرند در سختی بیشتری هستند. واقعاً چرا؟ ای کاش می توانستم تا حد امکان کمکش کنم ولی من هم آنچنان چیزی ندارم که بتوانم گره ای از گره های زندگی اش باز کنم.

ای کاش از زندگی اش نمی پرسیدم. ای کاش اصلاً او را نمی دیدم. غصه ای جانکاه در دلم نشست که هیچ راهی برای فرار از آن نداشتم. همیشه فکر می کردم بزرگترین مشکلات را من دارم که کیلومتر ها از خانه و خانواده ام دور هستم و آینده ای نامعلوم در پیش رو دارم. ولی وقتی این پیرمرد از زندگی اش گفت تازه فهمیدم در صف مشکلات من هنوز آخر صف هستم و بسیاری مقابلم قرار دارند. انسانهایی که زندگی در شرایط سخت برایشان عادی شده است و هیچ ذهنیتی از خوشبختی ندارند.

در تاریکی بیرون که هیچ چیز دیده نمی شد، چشمانم به دنبال کورسویی بود. به این می اندیشیدم که آیا در این شب ظلمانی کسی هست که با آرامش مطلق سرش را روی بالین گذاشته باشد؟ آیا انسانی در این کره خاکی هست که مشکلی در زندگی اش نداشته باشد؟ چرا بیشتر مشکلات باید مربوط به قشر فرودست جامعه باشد؟ آیا واقعاً پول داشتن خوب نیست؟ این پیرمرد عمری را در سختی کار کرده است و هنوز هم هشتش گرو نهش است. آیا حالا وقت آن نیست که او هم کمی مزه آسایش را بچشد؟

واقعاً تعریف زندگی چیست؟ ما به این دنیا می آییم و در کوهی از مشکلات عمر سپری می کنیم و بعد هم می رویم. می گویند این دنیا محل آزمون است. آزمونی به این سختی و به این طولانی ای آیا در حد توان ما انسان هاست؟ کمی سختگیرانه نیست که این پیرمرد کل عمرش را در فقر و تنگدستی بگذراند، فقط برای امتحان شدن. ای کاش کمی امتحانات سهل تر می بود و کمی هم  از جایزه قبول شدن را در همین دنیا می شد چشید.

به نزدیکی های گرمسار رسیده بودیم. کیف پولم را نگاه کردم، فقط دو تا پانصد تومانی برایم مانده بود. یکی را نگاه داشتم و دیگری را به پیرمرد دادم. نگاهش آنقدر سنگین بود که نفسم بند آمد. دستم را پس زد و گفت اینهمه خرجی که دستت گذاشتم را چگونه جبران کنم. نشانی ات را روی کاغذی بنویس تا بعداً یک جوری پول را به شما برسانم. با لبخندی گفتم حاج آقا چه می فرمایید؟ همین که در کنار شما بودم برایم کلی ارزش دارد. شما جای پدر من هستید.

وقتی اتوبوس جلوی جاده روستایش توقف کرد، بر پیشانی ام بوسه ای کرد و با چشمانی پر و بغضی فروخرده خداحافظی کرد و رفت. رفت و در دل تاریکی مطلق محو شد. در این ساعت از شب و در این کویر بی آب و علف و از همه مهمتر در دل این تاریکی چه بر او خواهد گذشت تا به روستا و خانه اش برسد؟ تازه بعد از رسیدن است که غم ها و غصه ها شروع می شود. هنوز از پسرش خبری ندارد و چگونه به خانواده بگوید که این همه راه را رفته است و حال هیچ ندارد که بگوید.

نماز

رکعت دوم از نماز دوم را تازه شروع کرده بودم که صدای بوق قطار بلند شد، صدایی قرا و تقریباً طولانی، این صدا یعنی به زودی قطار حرکت خواهد کرد. حرکت قطار هم یعنی جاماندن، کیف و حتی کاپشنم هم در قطار بود، اگر قطار می رفت فاجعه بزرگی برایم رخ می داد. تنها و بدون وسیله در این شهر غریب چگونه می توانستم خودم را به گرگان برسانم، گرمسار حتی در مسیر جاده ای گرگان هم نیست، باید ابتدا به شاهرود می رفتم و بعد به گرگان می رفتم، و این یعنی مکافات.

می بایست فکری می کردم تا از وقوع این اتفاق جانکاه جلوگیری کنم. چاره ای نبود باید نماز را می شکستم تا به قطار برسم، ولی به یاد روحانی مسجد محل افتادم که در صحبت های بین نمازش می گفت شکستن نماز  جایز نیست و گناهی بسیار بزرگ است. نباید نماز را به هر دلیلی شکست و تنها زمانی مجاز به این کار هستید که مسئله جان یعنی مرگ و زندگی در میان باشد، پس نمی شد چنین کاری کرد، مانده بودم چه کنم؟

اصلاً هم حواسم به نماز نبود و نمی دانستم چه دارم می خوانم، کمی حواسم را جمع کردم تا حداقل نمازم از دست نرود، قطار که از دست رفته بود، ناجوانمردانه است که این را هم از دست بدهم. به رکوع رفته بودم که فکری نجات بخش به ذهنم رسید، در واقع این نماز دیگر معنای اصلی اش را از دست داده بود، حواسم به هر چیزی بود الی خود نماز، می بایست سرعت نماز خواندنم را بسیار زیاد می کردم، شاید به قطار می رسیدم. در ته دل با خدا راز و نیازی کردم و بعد از یک عذرخواهی، نماز را با سرعت نور ادامه دادم.

از همان روحانی محل پرسیده بودم که من هر دو هفته یک بار در سفر هستم، حکم نمازم چیست؟ او هم بدون هیچ  تاملی گفت باید همه را کامل بخوانید. چه در وامنان، چه در تهران و چه در مسیر راه، اگر حکم مسافر داشتم می توانستم نماز دوم را دورکعتی بخوانم و خودم را به قطار برسانم تا جا نمانم، ولی حیف که نمی شد. من به قول معروف دائم السفر بودم و می بایست همه چیز را به طور کامل ادا می کردم.

وقتی نمازم تمام شد و با سرعت به سمت در نمازخانه رفتم، ناگهان با هجوم افرادی که تازه می خواستند داخل شوند، مواجه شدم. ضمناً نگاهی هم به داخل نمازخانه که انداختم کسی در حال خروج نبود و بیشتر مسافران تازه داشتند نمازشان را شروع می کردند. عده ای هم با آرامش نشسته بودند و داشتند جوراب هایشان را می پوشیدند. این اوضاع را اصلاً نمی فهمیدم. متعجبانه از میان مردم گذشتم و کفش هایم را به سختی در انبوه دیگر کفش ها یافتم و دوان دوان به سمت سکو و قطار رفتم.

در سکوی مقابل ایستگاه مسافران زیادی بودند که با فراغ بال قدم می زدند و داشتند هوایی عوض می کردند. ضمناً قطار هم هنوز متوقف بود و در همه سالن ها نیز باز بود. این محیطی که مشاهده می کردم اصلاً با آن بوق قطار همخوانی نداشت. دانش و تجربه من در این مدتی که با قطار سفر کرده ام، نشان می داد که با آن بوق ممتد قطار، حالا می بایست کسی در سکو نباشد و قطار هم ایستگاه را ترک کرده باشد. بهتی که بیشتر از خوشحالی بود تا تعجب مرا فرا گرفت و باعث شده بود که همان مقابل ایستگاه هاج و واج فقط نظاره گر باشم.

در آسایشی که از دیدن قطار به من دست داده بود غرق بودم که با شنیدن صدای بوق دوباره قطار کاملاً جا خوردم. ولی خوشبختانه فاصله ام تا قطار چند قدمی بیش نبود. همه به سمت درها هجوم بردند و من هم سریع سوار شدم، وقتی به کوپه رسیدم هنوز سه مسافر دیگر سوار نشده بودند. هنوز علت آن بوق اولی را نمی دانستم و همین برایم سوال بزرگی بود، شاید لکوموتیوران اشتباه کرده باشد و یا شاید من در توهم بودم و صدای بوق شنیده بودم. همیشه در نمازهایی که در ایستگاه ها می خوانم این اضطراب با من هست.

در همین حین نگاهم به پنجره آن طرف افتاد. قطار دیگری که از مشهد عازم تهران بود در خط دیگری  توقف کرده بود. با دیدن این صحنه به پاسخ سوالم رسیدم، قطار مشهد هم برای نماز توقف کرده بود و آن بوق مربوط به رسیدن قطار به ایستگاه بود. در ایستگاه گرمسار مسیر راه آهن شمال از مسیر راه آهن مشهد جدا می شود و به سمت گرگان می رود. گرمسار تا تهران را قطارهای مسیر شمال و شمال شرق مشترک هستند.

همیشه یکی از بخش های سفرهایم با قطار که استرس زیادی به من وارد می کند، همین نمازهای بین راه است. باید فکری به حال این قضیه می کردم. یک بار و دو بار که نبود، در هر رفت و برگشت این مشکل را داشتم. تنها راه خلاصی از این نگرانی یافتن راه حلی جامع و کامل بود. یکی از این راه حل ها گرفتن وضو در ایستگاه مبدا بود که حداقل در نمازهای مغرب و عشا بسیار کمک می کرد، ولی برای نماز صبح راهکار مناسبی نبود. پس باید به راهکار بهتری می اندیشیدم.

یک بار وقتی در سالن ایستگاه راه آهن گرگان نشسته بودم و منتظر بودم تا اعلام کنند و سوار قطار شوم یک نفر با لباس فرم و یک چمدان کوچک ولی عجیب کنارم نشست. خودم را جمع و جور کردم و سلامی عرض کردم و ایشان هم با رویی گشاده جواب سلامم را داد. از صدای بیسیم اش فهمیدم یکی از عوامل قطار است. ولی لباسش بیشتر شبیه خلبانان هواپیما بود. پیش خودم فکر کردم حتماً رئیس قطار است.

کنجکاوی که از همان کودکی با من بود، حالا یک عامل بسیار نیرومندی شد که از ایشان بپرسم که آیا رئیس قطار است؟ لحنم را کاملاً مودبانه کردم و پرسیدم ببخشید رئیس قطار هستید؟ با لبخندی گفت نه، من لکوموتیو ران هستم. وقتی فهمیدم لکوموتیو ران است ذوق زده شدم و بدون مقدمه پرسیدم لکوموتیوهای قطار چگونه کار می کنند؟ آیا قطار هم مانند ماشین دنده دارد؟ فرمان که حتماً ندارد چون روی ریل حرکت می کند. ترمزش چگونه است؟ خیلی باید ترمزش قوی باشد که می تواند وسیله ای به این سنگینی را متوقف کند.

لبخندی زد و  گفت چقدر سوال دارید؟ متاسفانه وقت ندارم و باید بروم و لکوموتیو و قطار را تحویل بگیرم، ای کاش زودتر شما رامی دیدم تا بتوانم به تمام سوالهایتان پاسخ دهم. فقط در یک جمله و بسیار کوتاه می گویم که لکوموتیو یک موتور دیزل بسیار قوی است که مانند یک نیروگاه، برق تولید می کند و برق عامل محرک چرخ های لکوموتیو است.

در راه به این فکر می کردم که چقدر جالب است که سیستم انتقال قدرت در دیزل قطار با دیزل ماشین متفاوت است. در صورتی که در تولید نیرو عملکرد یکسانی دارند. در ماشین همان قدرت موتور از طریق سیستم انتقال قدرت یا گیربکس و دیفرنسیال به چرخ ها منتقل می شود ولی در لکوموتیو برق تولید می شود.

وقتی در این افکار بودم هوا گرگ و میش بود و می شد به زیبایی در انتهای افق، غروب خورشید را در دریا که فاصله ای دور با ما داشت، مشاهده کرد. من بسیار دوست دارم مسیر شمال را در روز طی کنم تا همیشه از دیدن زیبایی های آن لذت ببرم، ولی حیف که قطار گرگان تهران همیشه شب رو است و تا بندرگز بیشتر نمی شود از نور روز برای دیدن کمک گرفت. به همین خاطر تا تاریک شدن هوا معمولاً در سالن ایستاده نظاره گر مناظر زیبای بیرون هستم.

قطار برای نماز در ایستگاه ساری توقف کرد و من مثل همیشه سریع رفتم و وضو گرفتم و با همان شتاب وارد نماز خانه شدم. نماز اول را که خواندم، بلافاصله بلند شدم و خواستم نماز دوم را شروع کنم که در مقابلم صحنه ای دیدم که مرا به فکر فرو برد. صحنه ای بسیار زیبا و آرامش بخش بود. صحنه ای که گذر زمان را برایم از آن سرعت و شتاب جانکاهش به کندی دلپذیری مبدل کرد. صحنه ای که اطمینان را در وجودم ساری و جاری و کرد.

این نماز دوم، اولین نماز من بود در نمازخانه های ایستگاه های راه آهن که بدون نگرانی برگزار می شد. و چقدر هم عالی بود و به قول معروف حسم را خوب کرد و تازه فهمیدم چه دارم می خوانم. بدون نگرانی و با طمانینه و بدون هیچ عجله ای خواندم. دیگر خواندن نماز در نمازخانه با خانه برایم تفاوتی نداشت. این نماز هم شد موجب آرامش دلم و دلهره های همیشگی را از من دور کرد.

دیدن آن فرد سپید پوش که در مقابلم در حال نماز خواندن بود این آرامش را به من تقدیم کرد. سپیدی پیراهنش بسیار نورانی شده بود، دیدن این سپیدی بود که درونم را از آنهمه آشوب خالی کرده بود و تجلی اعتماد و اطمینان و آرامش بود که در آن جای گرفت. او همان آقای لکوموتیو ران بود که در ایستگاه گرگان دیده بودم. با همان وقار و متانتش در ان لباس کاملاض رسمی خاضعانه داشت نماز می گزارد.

نمازم که تمام شد، با آسودگی نشستم و دیگر مسافران را نظاره می کردم. آنها داشتند به سرعت نماز می خواندند و تصور می کردم که آنها هم کمی نگران هستند. در دل می گفتم من هم تا چند دقیقه قبل مانند شما بودم ولی حالا دیگر با طیب خاطر هستم و آرامش تمام وجودم را فرا گرفته است. چون این بار مطمئن بودم که اصلاً از قطار جا نخواهم ماند. تا این بزرگوار در مقابلم هست این غول آهنی از ایستگاه تکان نخواهد خورد.

تا ایشان اینجا هست یعنی همه چیز در سکون و آرامش است. ایشان هدایت این قطار عظیم را در دست دارد و اوست که این مار خوش خط و خال را از درون کوه ها و دشت ها و دره ها و جنگل ها و … می گذراند تا به مقصد برساند.وقتی هم نمازش تمام شد و از نمازخانه خارج شد و به سمت لکوموتیو رفت، من هم با خیالی آسوده به سمت سکو رفتم و سوار قطار شدم. حال دیگر بیشتر می توانستم از سفر با قطار لذت ببرم.

از آن روز به بعد همیشه قبل از سوار شدن به قطار تا کنار لکوموتیو می رفتم و چهره لکوموتیوران را به خاطر می سپردم و هنگام نماز هم او را می یافتم و دقیقاً پشت سرش قرار می گرفتم و با آسودگی تمام نمازم را می خواندم، بودن در پشت لکوموتیوران اطمینان خاطری دلچسب به من می داد. و خدا را شکر که تقریباً تمام لکوموتیوران ها معتقد بودند و برای نماز به نمازخانه می آمدند.

بعد از مدتی حتی لکوموتیو ران ها را شناخته بودم و هر وقت آنها را در ایستگاه می دیدم از همان دور می شناختم. و دیگر نیازی به رفتن کنار لکوموتیو نبود، گاهی پیش می آمد آخرین واگن بودم و باید طول ده واگن را می رفتم تا لکوموتیوران را شناسایی کنم. و این دیدن آنها در محوطه ایستگاه خیلی خوب بود. حتی نوع راندنشان نیز به خاطرم می ماند به عنوان مثال یکی از لکوموتیورانها  که قد نسبتاً کوتاهی داشت و موهای سرش هم کم پشت بود اکثر اوقات زودتر از موعد مقرر ما را به مقصد می رساند. و هر وقت او را در اطراف قطار می دیدم می فهمیدم که این بار احتمال تاخیر کم است. حتی یک بار همین لکوموتیو ران چنان سریع آمد که نماز صبح، تهران بودیم.

سامورایی

کنار بخاری اتاق لمیده بودم و داشتم سوالات امتحانی را که امروز می خواستم بگیرم را مرور می کردم تا اشتباهی نداشته باشد که ناگهان مهدی از اتاق کناری وارد شد و با عتاب رو به من کرد و گفت بلند شو لباست را بپوش، مگر امروز نراب کلاس نداریم؟ خودش هم شال و کلاه کرده و کاملاً آماده بود. خودم را سریع جمع و جور کردم و سریع بلند شدم تا آماده شوم که چشمم به ساعت روی دیوار افتاد. ساعت یازده و نیم بود. یعنی تا ساعت دوازده و نیم که مدرسه شروع می شود درست یک ساعت وقت داریم.

گفتم مهدی جان چقدر عجله داری. هنوز که وقت داریم، مگر تا نراب چقدر راه است؟ ده دقیقه ای می رسیم. اخمهایش را در هم کرد و گفت امروز خبری از موتورسیکلت نیست، پیاده می رویم و پیاده برمی گردیم. تا این را گفت، بدون هیچ معطلی ای و با نهایت سرعت آماده شدم. حدس می زدم که موتور مهدی حتماً خراب شده که اینقدر اعصابش هم خُرد است. دیروز که چیزی نگفت، حتماً امروز برای موتورش مشکلی پیش آمده است.

امسال من دو روز در نراب کلاس دارم که یک روز آن با مهدی مشترک است. یک شنبه ها که کاشیدار کلاس دارم شب میهمان دوستان مقیم کاشیدار هستم تا دوشنبه به همراه مهدی و با موتور به نراب بروم. همیشه منتظر دوشنبه ها بودم. درست است که در هوای سرد، پشت موتور سرما تا مغز استخوان نفوذ می کند ولی لذت خاص خودش را هم دارد. آن هم با موتور «هارس» مهدی و مهارت او در راندن و عبور از دست انداز ها و چاله های هولناک جاده نراب با آن شیب تند و نفس گیرش.

در راه آنقدر عصبانی بود که جرات نداشتم چیزی بپرسم. کلاً مهدی شخصیت محکمی دارد و به همین خاطر در بین دوستان به سامورایی مشهور است. جدی و دقیق است و کمتر شوخی می کند. در عین  حال بسیار مهربان است و در کارش هم بسیار وارد. جدیت و دقتش به همراه شخصیتی که دارد برای من نمونه یک معلم واقعی است. هرکس با مهدی مدتی همنشین باشد به دل بسیار رئوفش که در پشت این جهره تا حدی خشن قرار گرفته پی خواهد برد.

علاوه بر این از قدرت بدنی بسیار بالایی هم برخوردار است. درست است که بیشتر رفت و آمدش با موتور است ولی در کوهنوردی مهارتی بسیار دارد، به طوری که در بین دوستان به کوهنورد تنها نیز معروف است. شاید اگر فرصت کند هر روز از رامیان که محل زندگی اش است را تا قلعه ماران بدود و بازگردد، کاری که از عهده هیچکس بر نمی آید، به جز آقا مهدی سامورایی.

به خودم جرات دادم و گفتم چه بلایی بر سر موتور آمده است؟ کجایش خراب شده است؟ می شود در اینجا تعمیرش کرد و یا اینکه باید وانت بگیری و آن را به شهر ببری؟ هنوز چیزی از سه راهی نگذشته بودیم که درست در وسط جاده همچون کوه آتشفشان، فوران کرد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. با فریاد می گفت مگر می شود موتور مهدی خراب شود؟! آنقدر که من حواسم به موتورم هست و آن را سرویس می کنم، هواپیما را سرویس نمی کنند. حالا تو این انگ را به من می زنی که موتور من خراب شده است.

زبان لال شده بود و قدرت تکلم نداشتم. آنقدر جدی حرف می زد که ذهنم مهدی را در کسوت یک سامورایی کاملاً آماده می دید که درصدد است تا در چشم برهم زدنی، شمشیرش را از غلاف بیرون آورده و مرا دقیقاً به دو نیمه مساوی تقسیم کند. در مقابلم چشمانم واقعاً هیبت یک سامورایی با آن لباس و کلاهعجیب را داشت. دیگر مفهوم کلماتش را نمی فهمیدم، چون به نظرم کاملاً داشت ژاپنی صحبت می کرد. شوگان در برابر این مرد قوی و مستحکم و عصبانی هیچ حرفی برای گفتن ندارد و بیشتر به همان سایه شوگان می مانست. حالا من که هیچم، چه کاری از دستم برمی آید؟

با سکوت سربالایی جانانه جاده نراب را پیمودیم. من کاملاً به نفس نفس زدن افتاده بودم، ولی هیچ تغییری حتی به اندازه سر سوزنی در مهدی مشاهده نمی کردم. با همان سرعتی که در پایین بود به بالا می آمد و انگار نه انگار شیب حدود چهل و پنج درجه را دارد می پیماید. همیشه به این قدرت بدنی اش غبطه می خوردم. سرعتش هم آنقدر زیاد بود که گاهی من باید حالت دویدن می گرفتم. با هر بدبختی ای بود به مدرسه رسیدیم. البته خودم را دل داری دادم که مسیر بازگشت سرازیری است و دیگر اینهمه مشکلات در کار نیست.

در مدرسه من سریع رفتم سراغ دستگاه استنسیل کاملاً پیشرفته و شروع کردم به تکثیر سوالات، مهدی هم رفت سر کلاس. کار با این دستگاه علاوه بر دقت، قدرت بدنی هم می خواست، دسته ای داشت که به ازای هر برگه یک بار باید می چرخید. کار تکثیر که تمام شد، سریع وارد کلاس شدم. بیست تا دانش آموز در کلاسی کوچک اصلاً محیط مناسبی برای برگزاری امتحان نبود. درست است که بچه های نراب انصافاً درسشان خوب بود ولی بسیار شیطان هم بودند و می بایست کاملاً آنها را زیر نظر داشت.

کمی فکر کردم و بهترین گزینه برگزاری امتحان در حیاط مدرسه بود. خوشبختانه هوا آفتابی بود. بچه ها را به داخل حیاط فرستادم و بندگان خدا روی زمین خاکی نشستند و برگه ها را بینشان تقسیم کردم. البته حیاط مدرسه محوطه ای بود که درست در وسط روستا و بالای یال اصلی قرار داشت و هیچ دیواری اطراف آن نبود، گاهی عبور و مرور مردم هم از داخل حیاط مدرسه انجام می شد! ای کاش امکانی بود تا در شرایط بهتر و مکان مناسبتری امتحان بگیرم.

به خاطر تکثیر، امتحان حدود یک ربع بیست دقیقه ای دیرتر شروع شد و همین تاخیر باعث شد با زنگ تفریح تداخل پیدا کند و ناگهان بچه های کلاس های دیگر بودند که به حیاط مدرسه ریختند و اوضاع از دستم خارج شد. بنده خدا مدیر هم نمی توانستد کاری کند و حیاط روی هوا بود و بچه های کلاس من فقط هاج و واج نظاره گر بودند. خودم را نفرین می کردم که آخر این چه جور امتحان گرفتنی است.

در این اوضاع نابسامان که همه چیز از کنترل خارج شده بود ناگاه مهدی وارد حیاط شد و با نهیبی همه را به سمت دیگر حیاط فراخواند. در آنی، وضعیت از نهایت بی نظمی به کمال نظم تغییر کرد. همه بچه ها حتی من و آقای مدیر مبهوت مهدی بودیم. همان یک حرکت کافی بود که بچه ها به گوشه ای دورتر از حیاط بروند و صدایشان هم در نیاید. جالب این بود که وقتی مهدی به داخل ساختمان مدرسه بازگشت هیچ تغییری در وضعیت نظم و سکوت حیاط به وجود نیامد. واقعاً دمش گرم که مسیحا دمی دارد.

امتحان به خیر و خوشی تمام شد. در دفتر از مهدی کلی تشکر کردم که به دادم رسید. بعد از مدت ها لبخند کوچکی بر گوشه لبانش نقش بست و گفت کاری نکردم، بچه ها باید نظم را یاد بگیرند، گاهی فشار لازم است. زندگی هیچگاه بدون فشار نبوده است. حرفش کمی سنگین بود ولی به نظرم درست می آمد. مدرسه باید جایی باشد که بچه ها را برای زندگی در جامعه تربیت کند. همه چیز که درس نیست، رفتار و تجربه و تحمل و این جور چیزها را نیز باید یاد بگیرند.

مدرسه که به پایان رسید در آن هوای گرگ و میش به سمت کاشیدار به راه افتادیم. ولی مهدی از همان مدرسه مسیر را به سمت داخل روستا کج کرد، تعجب می کردم که چرا از این طرف می رویم. پرسیدم چه شده؟ کاری در روستا داری؟ این بار با ملایمت گفت نه می خواهم از روی تخته نراب به کاشیدار بازگردم. بعد جمله اش را تصحیح کرد و گفت بازگردیم. اول نفهمیدم چه می گوید، تخت یا تخته نراب دیگر چیست؟ تا به حال آن را نشنیده بودم.

به دره ای که انتهای روستا بود رسیدیم. مهدی رو به من کرد و گفت برگه های امتحانی را به من بده تا دست و بالت باز باشد. این را که گفت کمی ترسیدم، مگر چه کار می خواهیم انجام دهیم که این پاکت سوالات دست و بالم را خواهد گرفت. تا خواستم بپرسم خودش گفت. ببین باید این کوه را بالا برویم و به بالای آن صخره برسیم از آنجا دیگر راهی تا کاشیدار نیست. امروز از پشت این کوه می رویم.

سرم را که بلند کردم و عظمت این کوه را که دیدم، خودم را باختم. شیب آن در حد هفتاد هشتاد درجه بود. بیشتر به کوهنوردی می مانست تا کوهپیمایی. پیمایش کوه با مهدی از سخت ترین کارهای روزگار است، چه برسد به نورد آن که واقعاً از عهده من خارج است. نگاه ملتمسانه ای به مهدی  انداختم و گفتم بیا از همان جاده برویم، هوا رو به تاریکی است، من که به تو ایمان دارم و می دانم که می توانی بدون هیچ مشکل این مسیر را طی کنی ولی من در حد و اندازه این مسیرها نیستم.

لبخند نحیفش خشک شد و صورتش درهم شد و با تندی گفت: باید برویم. خودت را دست کم نگیر، این همه در این منطقه راه می روی، حتماً قدرتی یافته ای که بتوانی این شیب را هم بالا بیایی. گفتم درست است راه می روم، بسیار هم می روم ولی مسیر های کم شیب آنهم به آرامی. اخمی کرد و گفت: نمی توانم و نداریم و نمی شود اینجا نیست. من به تو قول می دهم که می توانی، حرکت کن که زمان زیاد نداریم.

آخرین تیر ترکشم را نیز پرتاب کردم. گفتم خُب، شما از این بالا برو من از همان جاده می روم. این توانایی و قدرت و کوهنوردی مال خودتان، جاده مال ما انسانهای ضعیف. نهیبی زد که نمی شود و باید با من بیایی. باز هم سامورایی شد و شروع کرد به دستور دادن. چاره ای نبود، یعنی هیچ راه فراری نبود، از هرجا که می خواستم راهم را کج کنم و به سمت جاده بروم در لحظه مقابلم ظاهر می شد. پس این فکر را کنار گذاشتم و فقط به بالا رفتن اندیشیدم.

هنوز چیزی از مسیر را بالا نرفته بودیم که واقعاً نفسم گرفت. من برای این مسیرها ساخته نشده ام، به من مسیری تقریباً هموار با شیب ملایم بدهید، در روز می توانم حدود ده ساعت هم راه بروم. ولی این شیب های تند اصلاً در محدوده تخصص من نیست. متخصص و کاربلد در این مسیرها همین مهدی است و بس.  هرچه می گفتم نمی توانم، نهیب هایش قوی تر می گشت. همانند فرمانده ای شده بود که می خواست از یک سرباز کودن، کماندویی همه فن حریف همچون خود بسازد.

در نیمه های راه دیگر نشستم و گفتم دیگر نمی توانم، شما بروید. به بالای سرم آمد و گفت: مرد که کم نمی آورد، کمی همت کن، تا بالای صخره ها چیزی نمانده است، از آنجا به بعد دیگر مسیر شیب کمی دارد و به راحتی می توانی ادامه دهی. بلند شو و از خودت خجالت بکش. می خواستم بگویم که نمی توانم و دست از سرم بردار ولی وقتی چهره اش را دیدم، چاره ای جز تسلیم در برابرش نبود، به هر زحمتی بود بلند شدم و به راه ادامه دادم. هرچه بالاتر می رفتیم شیب تند تر می شد و نفسم کندتر. می ترسیدم به جایی برسیم که شیب دیگر از نود درجه هم بگذرد و منفی شود.

لحن مهدی عوض شده بود. محکم بود ولی امید می داد. به من می گفت تا اینجا که آمده ای یعنی چیزی در چنته داری، ادامه بده که موفقیت نزدیک است. گفتم با این وزن به اضافه صد کیلویی که من دارم اگر به آن بالا برسم واقعاً معجزه است. می گفت انسان خودش معجزه است و خبر ندارد. بجنب که چیزی نمانده و هوا هم دارد تاریک می شود. به یاد فیلم «آخرین سامورایی» افتادم، من «ناتان» بودم و مهدی «کاتسوموتو» .

چند متر آخر را  با دست و پا می رفتم. مهدی همیشه کمی بالاتر می ایستاد و فقط روحیه می داد، یک بار هم نشد که دستم را بگیرد، یا کمکم کند. فقط حرف های انگیزشی می زد و می گفت خودت باید روی پای خودت بایستی. خودت باید به قله برسی. با کمک دیگران به موفقیت رسیدن که هنر نیست. مرد آن است که خود به تنهایی کارش را به پایان برد. واقعاً این مرد یک سامورایی بود که زبان فارسی می دانست. مطمئن هستم روح «کاتسوموتو» در مهدی حلول کرده بود. مردی و مردانگی و فرماندهی از تمام وجودش تراوش می کرد . ولی حیف که من شاگردی تنبل و دیرآموز بودم.

ولی وقتی با آن همه مشقت و سختی به بالای صخره رسیدم، نیرویی خارق العاده را در درونم حس کردم. نیرویی که از پیروزی نشات می گرفت. افتاده بودم و به سختی نفس می کشیدم ولی حالم خوب بود، مهدی به بالای سرم آمد و گفت آفرین، دیدی که توانستی. و من هم گفتم بله استاد سامورایی. لبخندی زد و گفت بلند شو که هنوز راه زیاد است. درست است شیب تند دیگری در پیش نداریم، ولی هنوز باید خیلی راه برویم. گفتم مسیر مستقیم باشیب ملایم را هرچقدر بخواهی می روم و هیچ باکی نیست.

هوا کاملاً تاریک شده بود، بودن با مهدی دلم را قرص کرده بود و اصلاً به ترس فکر نمی کردم. از دور نور چراغ های  روستاهای اطراف به زیبایی قابل مشاهده بود، حتی چراغ های گردنه خوش ییلاق را هم می شد دید. کمی گذشت، ابرهای اندکی که در آسمان بودند از مقابل ماه به کنار رفتند و مهتاب همه جا را تا حدی روشن کرد. واقعاً زیبا بود، تا کنون تجربه پیاده روی در طبیعت آن هم در شب را نداشتم. این مهتاب بسیار عالی و هنرمندانه نورپردازی می کرد.

بعد از مدتی پیاده روی، مهدی احوالم را می پرسید تا مطمئن شود خوبم. من هم گفتم که عالی هستم و در زیر نور ماه زیبایی هایی را می بینم که در روز و زیر نور خورشید نمی شود دید. این بار دیگر خندید و گفت حرف های فلسفی می زنی! مگر چیز را در شب می توان دید که در روز نمی توان دید؟ گفتم همین نور ماه محیط را به طور دیگری درآورده است. انگار در دنیایی دیگر دارم گام برمی دارم. انگار اینجا کُره دیگری است و ما فضانوردان برای اکتشاف آمده ایم. بلندتر خندید و گفت: فکر کنم فشار آن سربالایی باعث شده خون از مغزت به سمت پاهایت برود و حالا داری هذیان می گویی.

می دانستم دارد شوخی می کند و خودش هم از دیدن این همه زیبایی در حال لذت بردن است. دیگر چیزی به کاشیدار نمانده بودیم. برای خودم هم باورش سخت بود ولی دوست نداشتم به کاشیدار برسیم. می خواستم ساعت ها در این هوا و در این طبیعت عجیب در زیر نور ماه همچنان پیاده برویم. ولی حیف که دیگر مقابل در خانه دوستان کاشیداری بودیم. تازه یادم آمد فردا وامنان کلاس دارم. این موقع رفتن به وامنان جایز نبود، پس امشب را میهمان دوستان کاشیداری شدم.

حسین تا مهدی را دید کمی تعجب کرد، ولی مهدی خوشحال بود و کمی هم مغرورانه راه می رفت. سلامی به حسین کرد و گفت مرد و قولش. حسین هم با بی میلی گفت باشد ولی از کجا که راست می گویی؟ مهدی رو به من کرد و گفت این هم شاهد، بگو از کجا آمده ایم و من هم کل ماجرا را تعریف کردم. حسین هم سری تکان داد و گفت باشد، تو شرط را بردی. شام امشب، جوجه کباب با من. بعد هم رفت که از مغازه روستا یک مرغ بخرد.

هاج و واج فقط مهدی را نگاه می کردم. گفتم آخر این انصاف است که من شاهد شرط بندی شما باشم. پدرم را درآورده ای که به حسین نشان دهی شرط را برده ای. مرا از جاهایی که هفت پشت جد و آباء ام هم نمی توانند بروند و اصلاً نمی دانند که چنین جاهایی هست برده ای، تا شرط را ببری. خیلی نامردی. مهدی فقط می خندید. آخر سر هم گفت: این هم به جای دستت درد نکند است؟ هم معجزه نشانت داده ام هم در کُره دیگری تو را به فضاپیمایی برده ام و هم امشب شام جوجه کباب به تو خواهم داد. حالا بدهکار هم هستم؟!

راست می گفت، واقعاً امشب چیزهایی به من نشان داد که شاید تا آخر عمرم مانند آنها را نبینم و تجربه نکنم. در هنگام شام، بعد از اینکه یک مرغ را سه نفری کباب کردیم و خوردیم به این نتیجه رسیدم که بودن با سامورایی همیشه و در همه جهات خوب است و مزایای بسیار دارد.

ییلاق

حیفم آمد در این هوای خوب اردیبهشت، جمعه را فقط در خانه بگذرانم. مانند همیشه کوله ام را برداشتم و به راه افتادم، این بار تصمیم گرفتم کمی به سمت جنوب شرقی وامنان بروم، تقریباً در مسیر جاده و آن طرف تر از کاشیدار. علت این تصمیم این بود که تا به حال به آن منطقه نرفته بودم. تپه ای بود که نمی دانستم پشتش چه خبر است. و این حس کنجکاوی مرا به آن سمت کشاند.

حدود ساعت 9 صبح بود که به راه افتادم و بعد از حدود یک ساعت پیاده روی و گذر از رودخانه و جاده، به بالای تپه مورد نظرم رسیدم. مناظر پشت آن بسیار بدیع و دلفریب بود و اصلاً شبیه بخش های شمالی نبود. تماماً صخره ای بود و به جز تپه ماهورهایی، چیز خاصی دیده نمی شد. در میان این دریای هیچ، فقط چند تک درخت که کاملاً می شد فهمید به زحمت در حال زیستن هستند را می شد دید. کمی آن طرف تر نیز دره ای بود که از دور بسیار زیبا به نظر می رسید. احساس می کردم مرا فرامی خواند، دعوتش را اجابت گفتم و به سویش به راه افتادم.

تنها مشکلی که این مسیر داشت، این بود که کاملاً زیر آفتاب بودم و چون کلاه نداشتم کمی برایم سخت بود. آفتاب سوزان بود و روی سرم احساس داغی می کردم. در مسیرهای شمالی که جنگلی بود این مشکل را اصلاً نداشتم. کمی که می رفتم سایه درختان محافظی بود در برابر پرتوهای سوزان نور خورشید. این بار که به خانه رفتم حتماً باید برای خودم کلاهی برای این روزهای آفتابی بگیرم. برای اینکه آفتاب بیشتر مرا آزار ندهد، نوع نگاهم را به او عوض کردم. آفتاب هم خود نعمتی است بی بدیل که در امروز من میهمان او هستم.

وارد دره شدم. وهم انگیز بود و عجیب. شیب دوطرفش خیلی تند بود و همچون شکافی بود عمیق در دل سنگ ها، شکافی که انگار برای کار خاصی در دل این صخره ها تعبیه شده بود. به خاطره فاصله کم دیواره ها داخل دره سایه بود و همین برایم خیلی فرح بخش بود. مسیر مال رویی را یافتم و در آن شیب تند به صورت مایل وارد دره شدم. حتی هوای داخل دره با بیرون هم متفاوت بود. خنکی مطبوع و دلچسبی داشت.

ساعت حدود یازده بود و پیش خودم گفتم تا ظهر می روم، به هرجا که رسیدم، از همانجا برمی گردم. هرچه در دره جلوتر می رفتم فراخ تر می شد و زیباتر، تک درخت هایی که روی دامنه ها بود، مناظر بسیار زیبایی خلق کرده بوند. واقعاً پیاده روی در این محیط، روح و جان آدمی را زنده می کند. بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در این دره زیبا از دور گوسفندانی را دیدم و با توجه به تجربه ای که داشتم خودم را آماده کردم تا با سگ های گله مواجه شوم و تا حد امکان از آنها نترسم.

ولی این بار در کمال تعجب سروکله هیچ سگی پیدا نشد و بدون دردسر به گله رسیدم. بعد از خوش و بشی که با چوپان داشتم، با تعجب از من پرسید کی هستم و اینجا چه می کنم؟ معمولاً وقتی از وامنان زیاد فاصله می گرفتم و در این کوه پیمایی ها به فردی بر می خوردم، اولین سوالشان همین بود. البته به آنها حق می دادم که با دیدن من در چنین جاهایی تعجب کنند. گاهی اوقات خودم هم از خودم متعجب می شدم.

بعد از پاسخ به سوالش از او پرسیدم خبری از سگ هایت نیست و از دور هم که گله را دیدم سراغ من نیامدند. لبخندی زد و گفت: حواسشان به گله است و از آنها مواظبت می کنند. فکر کنم شما را موردی برای خطر ندیده اند تا به استقبالت آیند. خنده ای کرد و گفت قیافه ات نشان می دهد خطری نداری و سگ ها هم همین را فهمیده اند. من هم خندیدم و گفتم که چقدر سگ های با فرهنگی دارید، در جاهای دیگر خیلی ها مرا با گرگ اشتباه می گیرند و تا چوپان نرسد، رهایم نمی کنند.

مرا دعوت کرد تا در کنار آتشی که به پا کرده بود بنشینم و یک چای هم میهمانم کرد. داشت بساط ناهارش را آماده می کرد. ناهار من یک عدد کنسرو لوبیا بود، ولی ناهار او از محصولات لبنی به همراه سبزی های کوهی بود. روی آتش کشکی آماده کرده بود که تا به حال در تمام عمرم مانند آن را ندیده بودم، زیاد با محصولات گوسفندی به خاطر بویی که دارند، همراه نیستم. ولی این کشک چنان معطر و خوش بو بود که نمی شد از کنارش گذشت. می خواستم معامله پایاپای انجام دهم، کنسرو را بدهم و یک ظرف از آن کشک زیبا و خوش بو و خوشمزه که بر روی آتش می جوشید را بگیرم.

کنسرو را به او تعارف کردم، لبخند معنی داری زد و گفت: من از این چیزها خوشم نمی آید، یکی دو باری هم که خورده ام مزه اش خیلی بد بود. نمی دانم شما شهری ها چه طور این چیزهایی را که معلوم نیست درونش چه چیزی ریخته اند را می خورید و تحمل می کنید. هر چیزی باید تازه باشد و یا اینکه خشک شده باشد. لوبیا را در اینجا در پشت بام ها خشک می کنند و بعد در طول سال آن را مصرف می کنند. چند ساعتی در آب بماند، مانند روز اولش می شود. کاملاً حق داشت، اگر من هم عادت کنم به این غذاهای سالم و لذیذ، اصلاً طرف کنسرو نمی روم.

بعد از ناهار هم نشستم پای صحبتش، ساده و بی آلایش حرف می زد و من هم سروپا گوش بودم. همیشه از داستان های چوپان ها خوشم می آید، خودشان قهرمان داستان هایشان هستند و همیشه با کاری محیرالعقول و شجاعتی مثال زدنی، مشکلات و اتفاقات را به نحو احسن مدیریت می کنند. منتظر داستان همیشگی چوپانان که مقابله با گرگ بود، بودم تا با تعریف آن این بخش از دفتر خاطرات او به پایان برسد.

ولی به جای آن شروع کرد به تعریف کردن از دره ای که در آن بودیم. می گفت در مورد این دره داستان ها زیاد است، ولی فقط این را بدان که نام این دره « جن ییلاقی» است. یعنی اینکه جن ها ییلاقشان اینجاست. بسیاری از چوپانان در این دره جن دیده اند و حتی یکی از آنها می گفت با آنها صحبت هم کرده است. چند صخره هم به من نشان داد و گفت: ببین که شکل های عجیب و وحشتناکی دارند. یکی را نشانم داد که کاملاً شبیه صورت یک انسان بود، اما در اندازه ای بسیار بزرگ.

وقتی این را گفت کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم یعنی چه؟ این حرف ها که می گویید شوخی است؟ خیلی جدی گفت جن ها مثل ما ییلاق و قشلاق دارند، ییلاقشان اینجاست. ولی نمی دانم قشلاقشان کجاست. از بچگی از این صور موهوم و داستان های تخیلی ترسناک بدم می آمد، ذهنم خیلی سریع تصویر سازی می کند و خلاص شدن از این افکار برایم خیلی سخت است. می دانستم این گفته ها واقعیت ندارد ولی باز مثل همیشه ترس تمام وجودم را فرا گرفت.

به او گفتم اینها خرافات است و این حرف ها اعتبار ندارد، نگاهی به من کرد و گفت تو اعتقاد نداری، ولی من می دانم که هستند. حتی من آنها را دیده ام. گفتم حتی اگر از طریق روایات به بررسی جن ها بپردازیم آنها از آتش ساخته شده اند و فکر نمی کنم مانند ما احساس سرما و گرما داشته باشند، که بخواهند اینگونه کوچ کنند. می خواست ادامه دهد و داستان هایش را برایم باز گو کند ولی وقتی دید دارم از اصل موضوع صحبتش را رد می کنم، ساکت شد. بعد از چند دقیقه فقط گفت: نگران نباش با تو کاری ندارند، آنها با کسانی کار دارند که با آنها کار داشته باشند. من مانده بودم چه کسانی هستند که با آنها کار دارند.

فکر می کرد ترسیده ام، نمی توانم این فکرش را به طور قطع رد کنم ولی می دانستم این شکل های عجیب و تا حدی موهومی اینجا فقط به خاطر فرسایش صخره ها و سنگ ها است که به وجود آمده است. اگر حسین اینجا می بود کاملاً از نظر زمین شناسی و نوع سنگ و خاک همه چیز را برای ما روشن می کرد. ادامه بحث در این موضوع را دیگر جایز ندانستم. از او پرسیدم که به روستا برمی گردید؟ گفت آغل ما همین پشت تپه است، من آنجا می روم و به کاشیدار بر نمی گردم. نگاهی به ساعت انداختم، دیر شده بود و من می بایست سریع به سمت وامنان به راه می افتادم. زمان تا حدی بود که بتوانم قبل از تاریکی به وامنان برسم. فقط باید کمی عجله می کردم.

سریع خداحافظی کردم و به سرعت مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. ولی این بار چشمانم همان صخره ها و کوه هایی را که در آمدن به زیبایی می دید و مغز هم در پردازش آن کمال هنر و زیبایی شناسی را به کار می برد، را طور دیگری ضبط و تحلیل می کرد. افکار غریبی که در ذهنم به خاطر صحبت های آن چوپان شکل گرفته بود در این پردازش تصاویر در مغزم تاثیری به نهایت می گذاشت. سنگ ها و صخره ها در مقابل چشمانم بدل شده بودند به هیولاهایی که با دقت مرا زیر نظر داشتند.

هرچه بیشتر پیش می رفتم طول این دره عمیق و باریک، بیشتر می شد. کاملاً طویل شدن طول دره را که در زیر گام هایم طی می کردم را احساس می کردم. باید هر طوری شده از این ورطه هولناکی که ذهن تصویرسازم برایم رقم زده بود، خودم را خلاص می کردم. ناگاه ایستادم و چشمانم را بستم تا بتوانم با تمرکزی این فکر ها را از درون ذهنم تخلیه کنم، ولی اوضاع بدتر شد و این بار دیگر این هیولاهای صخره ای شروع به حرکت کرده بودند. سریع چشمانم را باز کردم تا حداقل در حالت سکون آنها را نظاره گر باشم.

به جایی رسیدم که فاصله دو یال دره از هم کم بود و این بار دیگر سایه نبود، محیط کاملاً تاریک شده بود. چاره ای نبود، با علم به اینکه این ها همه موهومات ساخته ذهنم است، شروع به دویدن کردم. اگر به انتهای دره می رسیدم و شیب تندی را که از آن پایین آمده بودم را بالا می رفتم همه چیز تمام می شد. بالای تپه مشرف بود به جاده و کاشیدار. پس رسیدن به آنجا تمام این مشکلاتم را حل می کرد.

نمی دانم چه شد که در میانه های سربالایی پایم بر روی شن ریزه ها لغزید و به زمین خوردم. هرچه نیرو در بدن داشتم را صرف کردم تا به پایین سُر نخورم. دوباره بلند شدم و با زحمت بسیار به سمت بالای دره رفتم. چند قدمی به بالای تپه مانده بود که سنگی از زیر پایم چپم در رفت و پایم همانجا پیچید، همان پایی که چند وقت پیش در فوتبال پیچیده بود. از درد به خودم پیچیدم و دوباره به زمین افتادم. آنقدر درد زیاد بود که فریاد می زدم.

عجب دره ی عجیبی است. مانند مثلث برمودا می ماند، هرچه تلاش می کنی نمی توانی از درون آن خارج شوی. چند قدم بیشتر تا بالای تپه و رهایی نمانده بود. تمام انرژی داشته و نداشته ام را جمع کردم و با تحمل دردی جانکاه و تقریباً نیم خیز خودم را به بالای تپه رساندم و حتی چند قدمی هم به طرف مقابل رفتم. همین که کاشیدار دیده می شد یعنی نجات پیدا کرده بودم.

وقتی کاشیدار را دیدم، فقط نشستم. چون دیگر نای راه رفتن نداشتم. پشت به دره و رو به روستا نشسته بودم و اصلاً پاهایم قدرت حرکت نداشت، هرچه می خواستم تلاش کنم که بلند شوم نمی شد. نمی دانم چقدر آنجا نشستم ولی وقتی به وامنان رسیدم هوا کاملاً تاریک شده بود. شب سختی را به تنهایی در خانه گذرندام. درد پا از یک طرف و آن تفکرات از طرف دیگر نمی گذاشت تا خواب به چشمانم بیاید. چراغ اتاق تا صبح روشن بود!

وقتی صبح کل ماجرا را برای آقای مدیر تعریف کردم، دل سیر خندید و گفت چیزهایی شنیده ام ولی به قول خودت زیاد معتبر نیست. همان تخیلات چوپانان است که به خاطر مدت زیادی تنها بودن به آنها دست می دهد. در جواب گفتم اگر شما هم تنها داخل دره «جن ییلاقی» باشی همینطور می خندی؟ نگاهی کرد و با لبخندی گفت: حتماً که می ترسم!

پلاتین

وقتی زنگ آخر خورد، بدون معطلی به راه افتادم. باید خودم را تا ساعت شش عصر به گرگان می رساندم تا سوار قطار شوم. از حالا که ساعت دوازده و نیم است، حدود پنج ساعت و نیم وقت دارم که به گرگان برسم. یک ساعت و نیم تا آزادشهر راه است و یک ساعت هم از آزادشهر تا گرگان. مجموعاً می شود دو ساعت و نیم. یعنی اگر از ساعت سه و نیم بگذرد و ماشین گیر نیاوردم، باید قید قطار را بزنم و از شاهرود بروم.

کمی پایین تر از مدرسه دخترانه، جمعیتی را دیدم که دور یک ماشین لندرور جمع شده بودند. وقتی نزدیک شدم، فهمیدم خراب شده است و تا اینجا هم هُل داده اند و در سرازیری دور هم گرفته است ولی روشن نشده است. همه می خواستند کمک کنند و مشکل را برطرف سازند. هر کسی چیزی می گفت و در حد توانش می خواست کمکی کند. این حس کمک به دیگران آنقدر در این جمع بارز بود که من هم تصمیم گرفتم اگر کاری از دستم بر می آید انجام دهم.

این ماشین غریبه بود و آمده بود که از دعانویس روستا که در منطقه معروف بود، برای حل مشکلی دعایی بگیرد. البته همیشه نقدی به این نوع تفکر دارم و نمی توانم به صورت عقلی این موارد را قبول کنم، ولی همین که راننده را مضطرب به همراه خانواده در کیلومترها دور از خانه اش که با چنین وضعیتی مواجه شده بود را دیدم، بی تفاوت از کنارش رد شدن برایم سخت آمد. کمک به دیگران حتی آنهایی را که نمی شناسم را از این روستاییان دریا دل آموخته بودم.

البته لندرور هم در پیش رفتن من برای کمک کردن بی تاثیر نبود. چهار سال تمام در واحد موتوری اداره کشاورزی گرگان، طرح کاد را زیر نظر پدرم که مسئول آنجا بود گذرانده بودم. کمتر پیش می آمد پدرم پشت میزش باشد و اکثر اوقات در محوطه کارگاه بود و بر مکانیک ها نظارت می کرد و حتی گاهی هم لباس کار می پوشید و قسمت های حساس را تعمیر می کرد. به مکانیک ها سپرده بود که به من یاد بدهند و نگذارند این زمان به بطالت بگذرد. من هم چون علاقه داشتم بسیار پیگیر بودم.

قرار شد در بین ماشین هایی که برای تعمیر می آمد، من فقط روی لندرور ها باشم. البته هفته ای یک روز زیاد فرصت نمی داد تا چیزی را به خوبی یاد بگیرم ولی حداقل در این مدت چیزهای کوچکی را که به درد بخورد را تا حدی آموخته بودم. این را می دانستم که روشن نشدن ماشین در وهله اول می تواند دو ایراد داشته باشد. یا برق رسانی مشکل دارد یا سوخت رسانی به درستی انجام نمی شود.

در دوران طرح کاد بیشتر اوقات باز کردن قطعات بر عهده من بود و بستن را مکانیک ها باید انجام می دادند، ولی موقع بستن هم کنارشان می ایستادم و نگاه می کردم تا ببینم و یاد بگیرم. گاهی هم خطاهایی می کردم که مورد عتاب پدر قرار می گرفتم. واحد موتوری اداره کشاورزی گرگان تشکیل شده بود از یک سوله بزرگ و یک محوطه بسیار بزرگتر که شیبی ملایم به سمت شمال داشت. یک بار پدر گفت تا پُلوس چرخ های یک لندرور را که در محوطه پارک است را باز کنم.

بُکس چهارده و دسته بُکس گردان را گرفتم و رفتم سراغش تا پُلوس های معیوب را باز کنم. سمت راست را باز کردم و رفتم سراغ سمت چپ. پیچ هایش به سختی باز شدند و وقتی میله پُلوس را از درون چرخ بیرون آوردم، ناگهان ماشین شروع به حرکت کرد. مات و مبهوت فقط نظاره گر این صحنه بودم و نمی دانستم چه باید کنم. لندرور هم مستقیم داشت به سمت دیوار انتهایی می رفت. برخورد حتمی بود و احتمال خراب شدن دیوار و رفتن ماشین به خیابان پرتردد مقابل بسیار بود.

رنگ از رخسار و اکسیژن از درون شش هایم به سرعت خارج شدند و حتی نمی توانستم دمی بگیرم. اگر جانفشانی مسئول تعویض روغن که صحنه را دیده بود و با سرعتی مثال زدنی خودش را به ماشین رسانده بود، نبود. امکان داشت فاجعه ای دهشتناک رخ بدهد. برای این بی دقتی در بررسی ترمز دستی تنبیه شدم و تا چند هفته فقط مسئول شستن قطعات با بُرس های سیمی در تشت بنزین بودم. کاری طولانی مدت و ملال آور .

جلو رفتم و گفتم اگر اجازه بدهید یک نگاهی به ماشین بیندازم. نگاه متعجب اهالی برایم جالب بود. یکی از آن بین گفت آقا معلم مگر مکانیکی بلد هستید؟ گفتم کمی می دانم و شاید بتوانم کمکی کنم. من طرح کاد در مکانیکی بودم. کاپوت را بالا زدم و بلافاصله رفتم سراغ وایرها، در ابتدا می بایست سیستم برق را چک می کردم. از راننده خواستم که استارت بزند و من هم وایر یکی از شمع ها را جدا کردم و با فاصله کمی از شمع نگاه داشتم.

یکی از اهالی به کنارم آمد و گفت آقا معلم خطر نداشته باشد، مواظب خودت باش. همین مهربانی و محبت این بزرگواران مرا در این منطقه زمین گیر کرده است. همیشه همچون پدر مراقب من بودند. گفتم نه مشکلی نیست فقط می خواهم بفهمم که جرقه می زند یا نه. چندین استارت زده شد و هیچ جرقه ای ندیدم. با وایر های دیگر هم امتحان کردم و در آنجا هم برق نمی آمد، مشکلی را پیدا کردم. می بایست کل سیستم برق رسانی را بررسی می کردم.

جعبه آچار را از راننده خواستم تا دلکو را باز کنم. با لبخند سردی گفت هیچ ندارم، دریغ از یک پیچ گوشتی. کمی عصبانی شدم و گفتم با لندرور هستی و ابزار آلات نداری؟ مگر می شود؟ یکی از اهالی رفت و حاج رمضان جوشکار را خبر کرد و هر دو با جعبه آچارها آمدند. به حاج رمضان که فنی بود توضیح دادم که مشکل برقی است و سر شمع ها برق نمی رسد. او هم کمی فکر کرد و همان حدسی را که من می زدم را گفت. پلاتین چسبانده است.

درب دلکو را باز کردم و چکش برق را برداشتم. وقتی وضعیت پلاتین را چک کردم کاملاً به هم چسبیده بود. در زمان طرح کاد بارها پلاتین باز کرده بودم و تنظیم کرده بودم. حاج رمضان با کمی تعلل گفت بلدی تنظیم کنی؟ من هم با لبخند گفتم این کار را خوب بلد هستم، بارها این کار را انجام داده ام. پلاتین را باز کردم و با سوهان نرم آن را ساییدم تا تمیز شد و بعد دوباره بستم. تنظیم پلاتین کار بسیار حساسی است. می بایست پروانه ماشین چرخانده شود تا حداقل و حداکثر فاصله دو سر پلاتین در چرخش میله مرکزی دلکو مشخص شود.

کار تمام شد و همه چیز را بستم و از راننده خواستم استارت بزند. البته هنوز بخش سوخت رسانی را بررسی نکرده بودم و هنوز پنجاه درصد امکان داشت که روشن نشود. ولی وقتی در همان استارت اول روشن شد صلواتی قرا در فضا طنین انداز شد و نگاه ها به من طور دیگری شد. بنده خدا راننده که سر از پای نمی شناخت و فقط از من تشکر می کرد.

جمعیت اطراف همه به من آفرین می گفتند و من شده بودم قهرمان این داستان. حس خوبی بود، کلاً تایید شدن و کاری را به درستی انجام دادن به انسان روحیه و انرژی می دهد. ولی هر تعمیر کاری می داند که تنظیم پلاتین کار چندانی نیست. می خواستم همین را بگویم که کار خاصی نکرده ام که پیرمردی به کنار آمد و گفت: خُب از این به بعد هر وقت تراکتورم خراب شد، سراغت می آیم. گفتم من تراکتور اصلاً بلد نیستم. فقط بسیار اندک از لندرور می دانم. تازه تنظیم پلاتین که کار خاصی نیست.

هنوز این حس خوب در من بود، علاوه بر اینکه مشکل این بنده خدا را حل کرده بودم، لذت حل مسئله را هم داشتم. یکی از مواردی که در تدریس ریاضی به سختی می توان به دانش آموز منتقل کرد، همین لذت حل مسئله است. اگر دانش آموز به این مرحله برسد و شیرینی حل کردن و به جواب رسیدن را بچشد، خود به خود به ریاضی علاقه مند می شود. ولی صد افسوس که در همان گام های اول پا پس می کشد و تلاشی برای حل آن انجام نمی دهد.

همه که مطمئن شدند ماشین درست شده خداحافظی کردند رفتند و من هم می خواستم خداحافظی کنم که راننده گفت من تا شاهرود می روم، بیا تا شما را تا جایی برسانم. من هم با فراغ بال پذیرفتم و سوار شدم. وقتی در تیل آباد پیاده شدم و آقای راننده با کلی تشکر به سمت گردنه خوش ییلاق رفت. همان دم، بلافاصله پشیمان شدم، ای کاش با ایشان تا شاهرود می رفتم. حالا یک بلیط قطار بسوزد اتفاق خاصی رخ نمی دهد، لا اقل به جای فردا صبح، امشب آخر وقت خانه بودم.

ساعت هشت شب شده بود و هنوز در ایستگاه گرگان بودم. لکوموتیو خراب شده بود و منتظر رسیدن لکوموتیو دیگری بودند. می خواستم بروم و به مسئول آن بگویم که اگر مشکلش چسباندن پلاتین است، من ید طولایی در حل این مشکل دارم! می توانم برایتان مانند روز اول تنظیم کنم. البته این تخیل من با واقعیت بسیار فاصله داشت، زیرا موتورهای دیزلی اصلاً شمع و سیستم برقی مانند دیگر وسایل نقلیه موتوری ندارند.

به جای ساعت شش صبح ساعت، نه صبح به تهران رسیدم. درون واحد و در این ترافیک وحشتناک ساعت ده و نیم بود و هنوز من به خانه نرسیده بودم. واقعاً ای کاش در تیل آباد از آن لندروری که خودم به راهش انداخته بودم، پیاده نمی شدم. در آن صورت حالا در خانه بودم و این همه خستگی را به همراه نداشتم. ساعت یازده، سه راه تهرانپارس که از واحد پیاده شدم، دیگر حوصله واحد نداشتم و به آن طرف خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم و سریع تر به خانه برسم.

در آن هیاهو رفت و آمد ماشین ها و آدمها، نگاهم به پیکان وانتی افتاد که کاپوت ماشینش بالاست و یک نفر هم در کنار ماشین بر روی جدول نشسته است و زانو غم در بغل گرفته است. کاملاً معلوم بود که ماشینش خراب شده است. منتظر تاکسی بودم ولی نگاهم از روی آن مرد برداشته نمی شد. دیگر به تاکسی و رسیدن به خانه فکر نمی کردم و تمام حواسم به این مرد و ماشین خرابش بود.

دیروز در حوالی همین اوقات، ولی در کیلومترها دورتر یک ماشین خراب بود و کلی انسان به فکر کمک کردن بودند. در روستایی کوچک و دورافتاده که در آن به جز تراکتور و چند وانت و دو تا مینی بوس، ماشین دیگری دیده نمی شد، جمعیتی گرد هم آمده بودند و از کار و زندگی شان زده بودند تا بتوانند مشکل کسی را که نمی شناسند حل کنند، ولی اینجا در شهری بزرگ که کلی هم ماشین در رفت و آمد است، یک نفر نیست که به داد این مرد برسد. تنهایی در این شهر پر جمعیت بیداد می کند.

دلم نیامد از کنارش بی تفاوت بگذرم. در این مدت از وامنان و مردمش و حتی طبیعتش یاد گرفته بودم که بی تفاوت نباشم. به کنارش رفتم، نایی برای حرف زدن نداشت. پرسیدم چه شده؟ چهره سردش را به سمت من چرخواند و گفت: نمی دانم چه مرگش شده است؟ کلی هم خرجش کرده ام ولی درست در همان جاهایی که لازمش دارم این ادا ها را در می آورد. بعد رو به ماشینش کرد و گفت: نامرد، خُب نمی شد زمانی که بیکار بودم و باری نبود خراب می شدی؟ اصلاً نمی شد خراب نشوی و بگذاری کمی آب خوش از گلویم پایین برود.

درست است این ماشین هم کاربراتوری است و سیستمش همانند لندرور است، ولی واقعاً موتور آن را ندیده بودم و نمی توانستم کمکش کنم. رو به راننده کردم و گفتم برق به سر وایرها می رسد؟ آهی کشید و گفت همین هفته قبل کل وایرها و پلاتین و چکش برقش را عوض کرده ام. گفتم بنزین چه طور؟ پمپ بنزین را چک کرده ای؟ نگاهش کمی تغییر کرد و گفت مکانیک هستی؟ گفتم نه، ولی طرح کاد مکانیکی بودم. کمی فکر کرد و گفت راست می گویی شاید بنزین نمی رسد.

نمی دانستم پمپ بنزینش کجاست. من فقط لندرور را بلد بودم که پمپ بنزینش در جایی بود که کاملاً دیده می شد و یک ظرف شیشه ای مانند استکان هم داشت که بنزین در آن جمع می شد. هرچه در موتور گشتم نتواستم پمپ بنزین را تشخیص دهم. خودش هم نمی دانست کجاست. دوباره بر روی جدول نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت.

تنها چیزی که به ذهنم آمد، این بود که به هر طریقی که شده، مکانیکی برایش پیدا کنم. از خودش پرسیدم آیا کسی را خبر داده اید تا بیاید و کمکتان کند. نگاه معنی داری به من کرد و گفت مگر کسی هم هست که کمک کند، هرکسی به ما می رسد ضربه ای می زند و می رود. دلش خون بود و زیاد نمی شد با او صحبت کرد.

می خواستم چیزی بگویم تا آرامش کنم که شروع کرد به ناسزا گفتن به خودش و ماشین و مردم و روزگار و… جرات نداشتم چیزی بگویم، فقط کارت تلفنم را به او دادم و گفتم به آشنایی زنگ بزنید تا شاید بتواند برایتان کاری کند. کمی نگاهم کرد و کارت را گرفت. چهره اش کمی مهربان تر شد و گفت دستت درد نکند. یک ساعت اینجا هستم و یک نفر هم به من نگفت چه شده است. کمی صبر کن به دوستم زنگ بزنم شاید کاری بتواند کند.

با چندین نفر تماس گرفت و بعد از هر تماس برافروخته تر می شد. احساس کردم ایستادنم دیگر جایز نیست. حداقل کاری که می توانستم برایش انجام دهم همین بود. می خواستم بی سرو صدا بروم که صدایم کرد و کارت تلفن را به من برگرداند و گفت: خدا عوضت بدهد که باعث شدی زنگ بزنم، از این دوستان فلان فلان شده ام یکی دارد می آید تا ماشین را تا تعمیرگاه بکسل کند.

تا مدتها این فکر آزارم می داد که چرا ما انسانها گاهی همدیگر را فراموش می کنیم. می بینیم ولی بی تفاوت می شویم. به این نتیجه ریاضی رسیدم که متاسفانه انسانیت با تعداد جمعیت نسبت عکس دارد. هر کدام بیشتر شود لاجرم دیگری کمتر می شود.

کاپشن

در اتوبوس واحد میدان امام حسین به میدان راه آهن نشسته بودم و منتظر به راه افتادنش بودم که این رحمت آسمانی با شدتی مثال زدنی شروع به باریدن گرفت. فرار مردم به زیر سایه بان ها و درون مغازه ها دیدنی بود، به نظرم خیلی ها مانند من خیس شدن را دوست ندارند، ولی در این بین پیرمردی که پایی برای راه رفتن نداشت و آرام آرام از عرض خیابان در حال رد شدن بود، توجه مرا به سوی خودش جلب کرد. وقتی به چهره اش نگاه کردم هیچ خبری از عصبانیت نبود و حتی گوشه لبانش لبخند کوچکی هم نقش بسته بود.

وقتی به راه افتادیم و در خیابان ها مسیر را طی می کردیم، فقط نگاهم به درختان بود که همه با شادی در حال شست و شوی خود بودند. برگهای دود اندودشان را با فراغ بال زیر قطرات باران می بردند و از هرچه پلشتی بود خود را رها می ساختند. چهره شهر در زیر این باران شدید، تغییری شگرف کرده بود. همه چیز در حال تمیز شدن بود. خصلت بهار همین است که همه چیز را تمیز و پاک می گرداند. شروعش با نو شدن است و در ادامه هم پاکیزه می کند.

با کمی تاخیر که در این شرایط قابل پیش بینی بود، به ایستگاه راه آهن رسیدم. به خاطر باران تصمیم گرفتم که از همان بدو پیاده شدن از اتوبوس تا ورودی ایستگاه را بدوم تا کمتر خیس شوم. طبق نقشه شروع کردم به دویدن، همه چیز خیلی خوب داشت پیش می رفت که درست مقابل پله های در ورودی ایستگاه، ناگاه مقابلم فردی را که چرخ بسیار بزرگی همراهش بود دیدم. یکباره ظاهر شد و همین تمام محاسباتم را به هم ریخت.

تا خواستم سرعتم را کم کنم و یا مسیرم را تغییر دهم که پایم بر روی سنگ های کاملاً سیقلی و خیس پیاده رو ایستگاه لغزید و سکندری خوردم و در صدم ثانیه خودم را معلق در فضا احساس کردم. هیچ راه و فرصتی برای نجات نبود و با پشت محکم به زمین خوردم. صدای افتادنم چنان مهیب بود که بسیاری از داخل سالن ایستگاه هم متوجه من شدند. من فقط هاج و واج آسمان و قطرات بارانی را که بر روی صورتم می نشست را نگاه می کردم و از هر حرکتی عاجز بودم. خدا خیرشان دهد ماموران انتظامی ایستگاه را که به دادم رسیدند و مرا به داخل سالن و روی یکی از صندلی ها بردند.

چاقی و این چربی های اضافی ناحیه شکم و پشت هرجا اگر مضر و ناکارآمد باشد، اینجا بسیار به کمک من آ مد و همچون کیسه هوا استخوان هایم را از هر آسیبی محافظت کرد! نفسم که جا آمد از برادران نیروی انتظامی کمال تشکر را کردم و سریع خودم را به قطار رساندم. ولی مجبور بودم در این هوای سرد و بارانی، کاپشن خود را از تن به در کنم. زیرا علاوه بر اینکه کاملاً خیس شده بود، لکه سیاه بزرگی هم درست در پشتش ایجاد شده بود. کاپشن من به رنگ کرم روشن بود و در هنگام سقوط تمام سیاهی های کف پیاده رو را به خود جذب کرده بود.

به نظرم حتی با شستن هم این لکه بزرگ که دایره وار بر پشت کاپشن نقش بسته بود از بین نمی رفت. آلودگی هوای تهران حتی اگر شسته شود و بر زمین ریزد باز هم اثرات نامطلوب خودش را بر انسانها به جای می گذارد. این بار من طعمه این دیو سیاه شده بودم. از همانجا فکر اینکه در کلاس و مدرسه چه باید کنم، آزارم می داد. بخش مهمی از معلمی، ظاهر و پوشش شخص معلم است.

خوشبختانه درون کوپه گرم بود. وقتی بعد از این همه اتفاق روی صندلی نشستم، تازه فهمیدم که بخش عمده ای از شلوارم هم خیس شده است. خوشبختانه چون شلوارم سیاه رنگ بود هیچ چیزی نشان نمی داد. پایم را به بخاری چسباندم تا علاوه بر حظ بردن از این گرمای مطبوع، شلوار هم تا حدی خشک شود. کاپشن را هم روی نردبان طوری گذاشتم تا قسمت پشت آن خشک شود. در همین حین بود که سه مسافر دیگر کوپه هم از راه رسیدند. پدر و مادر به همراه دخترشان.

یکی از معدود سختی های سفر با قطار، همسفران درون کوپه است. در اکثر مواقع همه آقا هستند و مشکلی نیست، ولی گاهی هم مانند این بار پیش می آید که خانم یا خانواده ای در کوپه باشند. البته در کوپه های چهار نفره باز هم مشکل کمتر است تا کوپه های شش نفره. در هر صورت این وضعیت تا حدی برای من سخت بود. سریع کاپشن را که حتی گرم هم نشده بود را برداشتم و بالای در ورودی که محل قرار گرفتن ساک ها بود گذاشتم. بلافاصله با عرض سلامی تغییر مکان دادم تا این خانواده کنار پنجره بنشینند.

وقتی آقای رئیس قطار آمد، اولین جمله ای که گفتم این بود که جای مرا با فرد دیگری عوض کنند تا این خانواده در کوپه راحت باشند. لبخندی که بر لبان پدر خانواده نقش بست نشان از این می داد که آنها هم زیاد راحت نیستند. رئیس قطار گفت امشب مسافر در قطار زیاد است و این کار کمی مشکل است ولی سعی خواهد کرد تا بتواند مسافری را با من جا به جا کند. بعد از رفتن رئیس قطار احساس کردم فضای کوپه سنگین شده است، نشستن در کوپه دیگر جایز نبود، تا زمانی که این جابه جایی رخ دهد به سالن قطار آمدم و ایستاده در تاریکی به زحمت بیرون را نگاه می کردم.

باران همچنان می بارید و قطرات آن با شدت به شیشه پنجره برخورد می کرد. به یاد تصنیف بسیار زیبای « می زند باران به شیشه» استاد دولتمند خلف افتادم. همه چیز رمانتیک بود الی هوای سالن، سرمای بیرون از هر راهی که می توانست به درون نفوذ می کرد. نه رویش را داشتم به درون کوپه بازگردم و نه حتی می شد کاپشنم را بپوشم. علاوه بر کثیفی، کاملاً خیس بود و فرصتی برای خشک کردنش پیدا نکرده بودم.

در آن وضعیت بودم که پدر خانواده به بیرون آمد و با اصرار مرا به داخل کوپه بازگرداند. او هم فهمیده بود هوا سرد شده است. همین باعث شد سر صحبت باز شود. ایشان گفتند که دخترشان در دانشگاه منابع طبیعی گرگان در حال تحصیل است. این بار آنها قصد کرده بودند خودشان هم همراه دخترشان بیایند و گرگان را ببیند. فکر می کرد من هم دانشجو هستم، ولی وقتی گفتم دبیر هستم، گل از گلش شکفت. او هم دبیر بازنشسته بود.

همین که فهمیدند من هم دبیر هستم کل فضای کوپه عوض شد و انگار همه آنها با من راحت شدند. علاوه بر همکار بودن با پدر، این نام معلم همیشه اطمینان و اعتماد را به همراه دارد و حفظ و حراست از این دیدگاه دیگران به ما کاری است که سالهاست آویزه گوشم کرده ام. مبادا خطایی هرچند کوچک از من سر بزند که به نام معلمی نوشته خواهد شد. از دانش آموز گرفته تا دیگران همیشه نگاه به ما خاص و بسیار دقیق است.

حدود ساعت ده شب بود که آقای رئیس قطار آمدند و من هم وسایلم را جمع کردم و از آنها خداحافظی کرده و به همراه آقای رئیس به راه افتادم. کیفم در یک دست و کاپشنم در دست دیگرم بود. همان داخل سالن آقای رئیس قطار گفتند که کاپشن را بپوشم. درست است که سالن زیاد سرد نیست ولی در محل هایی که واگن ها به هم متصل می شوند هوا خیلی سرد است و احتمال دارد سرما بخورم. تا گفتم خیس است، خنده ای کرد و گفت پس سریع تر برویم تا سرما نخوری.

چراغ کوپه جدید خاموش بود و همه در خواب بودند. فقط تخت بالا سمت راست خالی بود که به آنجا رفتم و من هم دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم. ولی فکر کاپشن کثیف با آن وضعیت اسفناک را نمی توانستم از ذهنم بیرون کنم. فردا و روزهای بعد را چگونه با این کاپشن می توانم به کلاس بروم. وامنان تا اواسط اردیبهشت هم هوا تقریباً سرد است. می بایست چاره ای می اندیشیدم تا خودم را از این ورطه هولناک خلاص کنم. ولی چیزی به ذهنم نمی رسید.

صبح وقتی در ایستگاه گرگان پیاده شدم، هوا کمی سرد ولی بسیار شاعرانه بود، محیط ایستگاه گرگان را دوست دارم. ساختمان آن با تمام ایستگاه های مسیر شمال فرق دارد. محوطه اش با باغچه های زیبایی گل کاری شده است. وقتی از قطار پیاده شدم همانند دیگر مسافران که سریع در حال ترک ایستگاه بودند عمل نکردم و چند دقیقه ای زیر این باران پودری که انگار در هوا اسپری می شد، قدم زدم. همه جا خیس بود و برق می زد ولی من زیاد خیس نمی شدم. تنها بارانی را که دوست دارم به زیرش بروم همین بارهای پودری گرگان است. البته بیشتر از چند دقیقه نتوانستم دوام بیاورم، ای کاش می شد این کاپشن را پوشید.

در این صبح نمناک، هنوز شهر به تکاپوی همیشگی اش نیفتاده بود، انگار همه می خواستند چند دقیقه ای بیشتر بخوابند. سوار تاکسی شدم و به سمت جرجان رفتم. در فکر صبحانه بودم. بیشتر اوقات مشتری فرنی های داغ و لذیذ، آبمیوه فروشی میدان شهرداری بودم. ولی این بار در این هوای سرد و بارانی به خاطر نبودن کاپشن می بایست سریع خودم را به آزادشهر می رساندم. به همین خاطر دیگر فرصتی برای فرنی نمی ماند. قبل از ایستگاه مینی بوس های گنبد چشمم به تابلوی سبزی افتاد و همانجا تصمیمی ناگهانی گرفتم و از ماشین پیاده شدم. در این هوا فقط یک دست کله و پاچه می تواند این داستان سرد صبحگاهی مرا خاتمه ای دلپذیر باشد.

نان را در اندازه های تقریباً مساوی در کاسه آب کله پاچه ریز کردم و مقداری هم به آن فرصت دادم تا کاملاً جذب نان شود. وقتی شروع به تناول کردم، باران شدید شد. کل شیشه قدی طباخی بخار گرفته بود، ضربات دانه های باران بر این شیشه و تصاویر محوی که از سایه های گذر انسانها و ماشین ها از بیرون دیده می شد با طعم بسیار لذیذ این کله و پاچه محیطی ساخته بود که اصلاً دوست نداشتم پایان پذیرد، ای کاش می شد ساعت ها در این محیط زیبا و لذیذ و البته گرم ماند.

سوار مینی بوس گنبد شدم. فقط در انتهای ماشین یک جا برای نشستن بود، کنار پنجره. از هر منفذی در این ماشین هوای سرد به داخل نفوذ می کرد. بخاری اش هم فقط همان دو ردیف جلو را گرم می کرد. وقتی به همه نگاه می کردم، زیپ کاپشن ها را بالا کشیده بودند و حتی بعضی ها کلاهش را هم بر سر گذاشته بودند. آنقدر سرد بود که مجبور شدم کاپشنم را که در دست داشتم بپوشم. لکه بزرگ سیاهش که کاملاً پشت را پوشانده بود با تکیه دادنم دیده نمی شد ولی نمناک بودنش باعث شد بیشتر احساس سرما کنم و شروع کردم به لرزیدن.

کناردستی ام تا وضعیت مرا دید، گفت بیا جایت را با من عوض کن، از شیشه پنجره سردی بیشتر می آید. مجبور شدم دوباره کاپشنم را در بیاورم. همان آقا با تعجب پرسید چقدر زود گرمت شد، هنوز چند ثانیه از جابه جایی ما نگذشته است. لبخند سردی زدم و گفتم که خیس است و وقتی پشت کاپشن را نشانش دادم، گفت این را حتی به خشکشویی هم بدهی نمی تواند تمیزش کند. تنها راه حل خریدن یک کاپشن دیگر است. همان اول گنبد، بازاری است به نام بازار روس ها، همه چیز آنجا هست .یکی بخر تا خیالت راحت شود.

عجب فکر خوبی، درست است که اواخر ماه است ولی مقداری از حقوق هنوز مانده که بتوانم یک کاپشن خوب دیگر بگیرم. چرا این فکر به ذهن خودم خطور نکرده بود. زمان هم داشتم. همان بازار روسها پیاده شدم و با مقداری جستجو مغازه ای که کاپشن های خوبی داشت را یافتم. فروشنده اصرار داشت که کاپشن بهاره بگیرم ولی من می خواستم یک کاپشن گرم بخرم. به دو دلیل، اول اینکه بهار در وامنان هوا همچنان سرد است و دوم اینکه کاپشن های زمستانی اش قیمت های مناسبی داشت، حتی از بهاره هم ارزان تر بود.

کاپشن مشکی رنگی را خریدم و همانجا پوشیدم، این رنگ را به خاطر اتفاقات دیروز انتخاب کردم. در ذهنم حک شده بود که مشکی بهترین رنگ است. کاپشن قبلی را داخل کاوری که به من داده بود گذاشتم و به بیرون آمدم. باران همچنان می بارید. درست است که این کاپشن هم تا حدی پارچه ای بود و بارانی نبود، ولی به زیر باران رفتم و نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: حالا دیگر مسلح هستم، هر کاری دلت می خواهد انجام بده که من آماده ام.

ظهر که همراه آقای مدیر به سمت نراب رفتیم، در مسیر دیدم که اینجا هم باران خوبی می آید، آقای مدیر می گفت اینجا دو روز است که پی درپی باران می بارد، گفتم خدا را شکر این بار شرق استان گلستان هم از این باران های خوب بی نصیب نمانده است. وقتی وارد جاده خاکی شدیم، میزان گِل موجود در جاده و جمع شدن آب در چاله ها نشان می داد که واقعاً شدت بارش در اینجا بسیار زیاد بوده است. فکر کنم این جبهه هوا بخش عمده ای از کشور را تحت پوشش خود قرار داده است.

تا ساعت پنج عصر که در مدرسه بودم این باران همچنان می بارید. دیگر کمی نگران شدم. با آقای مدیر تا سه راهی را می توانستم بروم ولی از آنجا تا وامنان را باید پیاده می رفتم و در زیر این باران حتماً خیس خیس می شدم. حیفم می آمد این کاپشن نو کاملاً خیس شود. پیش خودم گفتم ای کاش یک بارانی می گرفتم. دوباره مانند همیشه رو به آسمان و ابرها کردم و ملتمسانه با ابرها شروع به صحبت کردم که یک ساعتی به من وقت بدهند تا به خانه برسم. رعد و برقی پر طمطراق جوابم بود.

خدا خیرش دهد آقای مدیر را که مرا از نراب تا مقابل جوشکاری حاج رمضان رساند. باران همچنان با همان شدتی که داشت می بارید. تا خانه آقا نعمت که ما مستاجرش بودیم راه چندانی نبود، البته در اینجا دیگر نمی توانستم سریع راه بروم تا کمتر خیس شوم. گِل های کف کوچه ها همیشه برایم در راه رفتن معضلی بود که تا کنون هنوز نتوانسته بودم با آن کنار بیایم. چند قدمی که برمی داشتم، کل پاچه های شلوارم تا نزدیکی های زانو گِلی می شد.

همه روستاییان با چکمه و خیلی راحت در راه بودند و من فقط مانده بودم که چه طور در میان این همه گِل و لای، مسیر مناسبی پیدا کنم. خیس شدن یک طرف و گِلی شدن لباس طرفی دیگر. و از همه مهم تر کاپشن نو که باید عزیز تر از جانم مراقبش می بودم. داشتم با احتیاط از گوشه دیوار رد می شدم تا کمترین پاشش گِل را بر روی پاچه های شلوارم داشته باشم، که ناگاه دو تا گاو نر تنومند که تا اندازه ای هم خشمگین به نظر می رسیدند مقابلم ظاهر شدند.

در ابتدایی سربالایی بودم که بعد به دوراهی ختم می شد و من می بایست مسیر سمت راست را می رفتم. عرض راه در این بخش بسیار کم بود و تقریباً این دو گاو  کل عرض را به خود اختصاص داده بودند و راهی برای عبور من نبود. فرصتی هم برای واکنش مناسب نداشتم. تنها کاری که کردم خودم را کاملاً چسباندم به دیوار کناری و این دو گاو با حداقل فاصله از کنارم چنان گذشتند که شاخ یکی از آنها میلی متری از مقابلم رد شد. به خیر گذشت و به سمت خانه رفتم.

تا وارد حیاط شدم، خانم نعمت  که مادر صدایش می کردیم مقابل حوض داشت ظرف ها را می شست. سلام و علیک گرمی با من کرد و خبر خانواده ام را گرفت. همیشه از این احوالپرسی هایش لذت می بردم.  تا خواستم به سمت راه پله بروم که از پشت صدایم کرد و گفت: پسر جان چه بلایی سر خودت آورده ای؟ مگر زمین خورده ای که پشت کاپشنت اینقدر گِلی شده است؟ نفسم بالا نمی آمد تا بتوانم جواب دهم. همان تکیه بر دیوار گِلی که بعد از دو روز  بارندگی کاملاً خیس شده بود کارم را ساخته بود.

روی اولین پله نشستم. بغض گلویم را می فشرد، نای حرف زدن نداشتم. فقط به این فکر می کردم که فردا با کدامین کاپشن به کلاس می توانم بروم. کاپشن کرم با لکه بزرگ سیاه یا کاپشن سیاه با لکه بزرگ کِرم؟

شاه عبدالعظیم

هنوز دو هفته مانده بود به عید و آخرین رفتنم به وامنان در سال جاری بود. قطار تهران به گرگان ساعت هفت و نیم شب به راه می افتاد، مانند همیشه ساعت پنج و نیم از خانه به راه افتادم تا از مسیر سه راه تهرانپارس میدان امام حسین و میدان امام حسین میدان راه آهن با اتوبوس واحد خودم را به ایستگاه برسانم. معمولاً این مسیر بین یک ساعت تا یک ساعت و نیم طول می کشید.

هنوز در اتوبوس برقی بودم و وقتی ترافیک بسیار سنگین نزدیک میدان امام حسین را دیدم، فهمیدم انتخاب این مسیر در این موقع از سال بسیار نادرست بوده. می بایست از همان سمت سه راه افسریه و میدان بهمن می رفتم. البته برایم تعجب بر انگیز بود که هنوز دو هفته مانده به عید، این خیل جمعیت با این جوش و خروش حالا چرا برای خرید به بازارها هجوم آورده اند؟

به پیشنهاد راننده اتوبوس همه مسافران پیاده شدند. راست می گفت، اگر پیاده این مقدار باقیمانده را می رفتیم زودتر می رسیدیم. آنقدر جمعیت زیاد بود که حتی پیاده راه رفتن هم مشکل بود. با زحمت بسیار خودم را به ابتدای خیابان مازندران رساندم تا سوار بر واحد بعدی شوم که مقصدش میدان راه آهن بود. فقط خدا خدا می کردم سریع پر شود و به راه افتد تا این مقدار تاخیر را بتوانم جبران کنم.

خدا را شکر تا سوار شدم اتوبوس حرکت کرد. ابتدا خوشحال شدم، ولی این خوشحالی چند ثانیه ای بیشتر دوام نیاورد. اتوبوس حتی نمی توانست از خیابان مازندران خارج شود. چه برسد به خیابان شهدا و میدان شهدا و میدان خراسان و… وقتی به ساعت نگاه کردم، اضطرابم به نهایت رسید. ساعت شش و نیم و من هنوز در میدان امام حسین بودم. همیشه این وقت ها یا رسیده بودم شوش یا خیلی نزدیک به راه آهن بودم.

با این وضعیتی که من در این خیابان ها مشاهده می کنم ساعت هشت و نیم هم به میدان راه آهن نخواهم رسید، و این یعنی از دست دادن قطار. در این صورت باید برگردم سه راه تهرانپارس و با اتوبوس که دیگر از آن متنفر شده ام به گرگان بروم. البته اگر بتوانم بلیطی گیر بیاورم، چاره ای نیست می بایست هر طور که شده خودم را به گرگان برسانم، زیرا اگر نشود، یک روز را به طور کامل از دست خواهم داد و این اصلاً خوب نبود.

 از کودکی عید را دوست نمی داشتم. آنقدر که دیگر بچه ها در شور و شعف بودند، من احساس خاصی نداشتم. حالا هم که بزرگتر شده ام، این تکاپو و هیجان و رفت و آمد و خرید وسایل نو که برای بسیاری جاذبه دارد، برای من زیاد جذاب نیست. من عاشق آرامش هستم و هرچیزی را که این موضوع را مختل کند را نمی پسندم. فکر کنم شخصیت مخمل در خانه مادربزرگه هستم که اصلاً دوست نداشت آرامشش به هر قیمتی برهم بریزد. البته مادرم بیشتر بر این اعتقاد بود که تفکر تو در این زمینه از تنبلی بی اندازه ات می آید! نمی دانم شاید مادر درست می گوید!؟

 البته نو شدن بسیار خوب است و ان را دوست دارم، ولی نه با این شتاب و ازدحام. از وقتی هم که در وامنان هستم کلاً دیدگاهم به عید و بهار تغییر کرده است. اگر قرار باشد نوشدنی اتفاق افتد، فقط در طبیعت باید به دنبالش گشت. ما انسانها شاید ظاهر خود را نو کنیم ولی درون ما همان کهنگی سالهای قدیمی را دارد، و نوشدن درونی کاری است بسیار صعب و دشوار، ولی طبیعت از همان درون نو می شود و طراوت از همه جای آن تراوش می کند. واقعاً عید را باید در طبیعت دید نه در این خیل عظیم و سرگردان مردم.

آنقدر مضطرب بودم که کناری ام فهمید و علت را جویا شد. وقتی داستان را برایش شرح دادم کمی فکر کرد و گفت: پسرجان، سریع پیاده شو و یک موتور بگیر، با این وضع ترافیک اصلاً نمی توانی در این زمان اندک به ایستگاه راه آهن برسی. پیشنهاد خوبی بود، البته تا کنون تجربه موتور کرایه ای را نداشتم ولی در این اوضاع چاره ای جز این کار نمانده بود. در همان وسط ترافیک با التماس از راننده خواستم در را باز کند. اولش انکار می کرد، ولی وقتی گفتم به قطار نمی رسم، همکاری کرد و در را بر رویم گشود.

در آن غوغای انسان ها و ماشین ها همچون آدم سرگردانی بودم که به هر سو، جهت امیدی روانه می شد. هرچه چشم می انداختم موتوری را که فقط یک راکب داشته باشد را نمی دیدم. همه بیشتر از سه نفر بر روی یک موتور سوار بودند. نا امید از رسیدن به قطار تصمیم گرفتم باز به سه راه تهرانپارس بازگردم تا شاید حداقل اتوبوس گیر بیاورم. می خواستم عرض خیابان را عبور کنم که یک موتور با سرعتی نسبتاً زیاد از پشت ماشینی ناگهان در مقابلم ظاهر شد.

کل خیابان قفل شده بود و ماشین ها حرکت نمی کردند، ولی این موتور طوری ناگهانی به من نزدیک شد که حتی ترسیدم به من برخورد کند. مقابلم توقف کرد و با لحنی خاص گفت سریع رد شو که می خواهم بروم. می خواستم به او بگویم که کمی قوانین را رعایت کن و اینگونه بین ماشین ها مارپیچ نرو. ولی ناگاه به یاد راه آهن افتادم. گفتم مرا تا آنجا می رسانی. مکثی کرد و بعد از کمی تامل، مبلغی نسبتاً بالا پیشنهاد داد ولی چون چاره نداشتم، قبول کردم و سریع بر ترکش نشستم. فقط شرط کردم اگر مرا سر ساعت برساند کرایه اش را تمام و کمال خواهم پرداخت.

 خودش کلاه کاسکت و کاپشن خفنی داشت، ولی من فقط یک کاپشن معمولی داشتم و در این هوای نسبتاً سرد اسفند ماه در حالت عادی هیچ احساس سرما نمی کردم ولی وقت به راه افتادیم تمام بدنم در حال منجمد شدن بود. از بس تند می رفت، چشمانم را نمی توانستم خوب باز کنم و باد از اطراف عینک به چشمم می خورد و آزارم می داد. بعد از مدتی کمی که دقت کردم دیدم کاملاً در خلاف جهت ماشین ها می رویم و همین خیلی مرا ترساند. حتی قسمت هایی را هم از پیاده رو می رفت. تا دلتان بخواهد تخلف رانندگی داشت، ولی چون کارم گیرش بود صدایم در نیامد.

کاملاً به صورت تعقیب و گریز پلیسی، با مهارتی مثال زدنی همه جور کار در خیابان ها و کوچه ها انجام داد و درست ساعت هفت و بیست دقیقه مرا جلو در ایستگاه راه آهن پیاده کرد. ابتدا باور نمی کردم در این زمان و در این ترافیک قفل شده به ایستگاه برسم. فقط کرایه اش را دادم و حتی فرصت نشد از او تشکر کنم چه برسد که بخواهم در مورد رانندگی اش صحبت کنم. دوان دوان به سمت سکو ها رفتم، مسئول کنترل بلیط فقط می گفت بدو تا به قطار برسی.

از شانس بدم آخرین سکو را به قطار گرگان اختصاص داده بودند، روی پل فلزی بودم که صدای بوق قطار بلند شد. چندین قطار در سکوها متوقف بودند، ولی حتم داشت این بوق قطار گرگان است. سریع پله ها را پایین رفتم. هیچ دری از قطار باز نبود. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به طرف لکوموتیو بدوم و دست تکان دهم. شاید لکوموتیوران مرا در آینه اش ببیند و بیسیم بزند تا دری را برایم باز کنند. صدای لکوموتیو GM را وقتی می خواهد به راه افتد را می شناسم و وقتی این صدا را شنیدم بند دلم پاره شد.

در آخرین لحظات و در حالتی که قطار به راه افتاده بود، یکی از درهای واگن ها باز شد و مامور آن بیسیم به دست به من اشاره کرد که سوار شوم. سرعت قطار بسیار کم شد ولی متوقف نشد و من هم مانند فیلم های سینمایی پریدم و دست مامور قطار را گرفتم و او هم مرا به داخل واگن کشاند. نفس راحتی کشیدم و از این همه ماجرا و استرس خلاص شدم. آقای مامور هم پشتم و زد و گفت: خوب فکری کردی به سمت دیزل دویدی. گفتم من سفر با قطار بسیار کرده ام و در این وادی کمی تجربه دارم.

 من دومین واگن پشت لکوموتیو را سوار شده بودم و واگنی که کوپه من در آن قرار داشت واگن آخر بود. کل طول قطار را طی کردم تا به کوپه خودم رسیدم. وقتی درست برعکس حرکت قطار راه می رفتم ناخوداگاه به یاد مکانیک سال چهارم و مسئله های جالبش افتادم. درون کوپه دو نفر کت و شلوار پوش که بسیار مرتب به نظر می رسیدند نشسته بودند و من هم با سرو وضعی ژولیده و به هم ریخته با سلامی وارد شدم. هر دو با نگاهی متعجابه، به سختی سلامم را جواب دادند.

به دستشویی رفتم و آبی به سرو صورتم زدم و موهایم را شانه کردم تا اوضاع مرتب تری به خودم بگیرم. وقتی صورتم را می شستم رنگ آب کدر می شد. چقدر این هوای تهران آلوده است.  تا ورامین سکوت در کوپه حاکم بود. به خاطر اینکه کمی جو را عوض کنم و تا حدی هم معنی نگاه های این دو نفر را از خودم تغییر دهم. از ترافیک بد تهران شروع به گفتن کردم و در نهایت اتفاقاتی که برایم رخ داده بود تا به ایستگاه برسم را شرح دادم. آن دو نفر هم نطقشان باز شد و هر دو تایید کردند و گفتند کار درستی کردی، وگرنه با این ترافیک تهران هیچگاه به قطار نمی رسیدی.

گرمسار را تازه رد کرده بودیم که رئیس قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. وقتی به برگه ای که در دستش بود نگاه کردم، دیدم کوپه ما فقط سه تا علامت دارد و این یعنی تا پایان سفر همین سه نفر هستیم و نفر چهارمی در کار نیست، و چه بهتر که کمتر هستیم. آن دو نفر که کنار پنجره مقابل هم نشسته بودند و مشغول صحبت کردن بودند و من هم تنها در خودم بودم و فقط کلماتی از بحثشان را می شنیدم.

در ذهنم داشتم تصاویر بیرون را تجسم می کردم. زیبایی مسیر راه آهن شمال از گرمسار و البته دقیق تر بگویم از بن کوه شروع می شود. وقتی ریل قطار می شود یار رودخانه حبله رود و با او در یافتن مسیر بازی می کند، مناظر بسیار زیبایی خلق می شود که آن را می شود از درون قطار دید، ولی حیف که در این شب ظلمانی هیچ چیزی از بیرون قابل رویت نیست.

از بن کوه تا فیروزکوه زیبایی های خاص خودش را دارد ولی من عاشق فیروز کوه تا قائم شهر هستم. زیبایی طبیعت و مهندسی این مسیر در این منطقه به اوج خودش می رسد. راه آهن سراسری را که یک شرکت کوچک دانمارکی به نام « کامپساکس» از طریق تشکیل کنسرسیومی از شرکت های کشور های دیگر  بسیار عالی طراحی و اجرا کرد. بلاک گدوک دوگل و دوگل ورسک نهایت این معماری زیباست که در بین مردم این منطقه به سه خط طلا مشهور است.

حیف که این تاریکی نمی گذاشت چشمم دوباره این زیبایی ها را بنگرد، تجسمش به خاطر عظمتی که داشت واقعاً کاری سخت و دشوار بود. به همین خاطر مجبور بودم حرف های این دو نفر را گوش دهم. داشتند درباره کشورهای اروپایی صحبت می کردند و وضعیت زندگی در آنجا را شرح می دادند. به قول خودشان داشتند با هم تبادل اطلاعات می کردند که در نوروز برای سفر به کدام کشور بروند. یکی می گفت نروژ کشور خیلی خوبی است، مردمان خوبی هم دارد، فقط خیلی سرد است و به درد تفریح نمی خورد، آن یکی می گفت دانمارک بهتر است، درست است که گران است و خرج هایش بالاست ولی هم کشور خوبی است و هم هتل های خوبی دارد.

آن یکی می گفت من اسپانیا که بودم از همه چیز پول در می آورند. حتی از ورزشگاه نیوکمپ. مسیری برای بازدید درست کرده اند و از توریست هایی که می خواستند از آنجا بازدید کنند ورودیه می گرفتند. دیگری هم از خاطرات پاریس رفتنش می گفت و چقدر از برج ایفل و عظمتش صحبت می کرد. از هتل ها و امکاناتش می گفتند. از نوشیدنی های خاص آنجا می گفتند. از زیبایی زنان و مردان آن سرزمین می گفتند. از تکنولوژی آنجا می گفتند و…

چنان گرم بحث بودند که واقعیت امر سرم داشت می رفت. هیچ قرابتی با موضوعی که در حال صحبت در موردش بودند نداشتم و همین مرا عذاب می داد. هرچه دقت کردم تا یک مورد هم از زیبایی های طبیعی آنجا بگویند، چیزی نشنیدم. نه از کوه های آلپ و دامنه های زیبایش گفتند و نه از پیرینه و قله های سربه فلک کشیده اش. حتی صحبتی هم از ساحل های زیبای مدیترانه هم نکردند. فقط برایشان هتل ها و امکانات خاصش مهم بود.

نمی دانم چه شد که ناگهان یکی از آنها رو به من کرد و گفت :آقا شما هم وارد بحث بشوید، همینطور ساکت نشستن شما ما را ناراحت می کند. کمی صحبت کنید تا از تجربیات شما هم سود ببریم، آن دیگری نیز با لبخند ملیحی گفت شما از سفرهایتان بگویید، کجاها بیشتر لذت برده اید؟ کدام کشور را بیشتر دوست دارید؟ مردمان کدام منطقه برای شما جذاب تر هستند؟

در افکارم هرچه گشتم تا بتوانم جوابی برای پرسش های این دو بزرگوار پیدا کنم، چیزی که برای آنها مهم باشد را نیافتم. دنیای من، با دنیای آنها فرسنگ ها فاصله دارد. چیزهایی که مرا خوشحال می کند و به وجد می آورد را حتی آنها نمی بینند. طبیعت در هیچ جای دنیایشان جایگاهی ندارد. البته چیزهایی هم که برای آنها جذاب است را من درک نمی کنم. به قول ریاضی وضعیت تفکرات من با این دو نفر، به سان دو خط متنافر است. حال با این وضعیت چه جوابی باید به این دو نفر بدهم؟

خودم را جا به جا کردم و قیافه ای متفکرانه به خودم گرفتم و با متانت و ادب گفتم: خیلی ممنون، نظر های شما بسیار صائب است و نشان از نگاه بسیار دقیق شما به اطرافتان دارد. نهایت سفرهای تفریحی ما همین شاه عبدالعظیم خودمان است و بس، خیلی هم زحمت بکشیم یک کباب کوبیده با ریحان به آن اضافه می کنیم، همین می شود اوج لذت و خوشگذرانی ما، البته با کمی چاشنی معنویت!

بعد آنها را به لبخندی ملیح ولی معنا دار، همچون خودشان میهمان کردم. آنها هم لبخند بر لبانشان خشک شد و کمی به هم نگاه کردند و در سکوت محو شدند. این پاسخ من حداقل باعث شد مدتی صحبت نکنند و من هم کمی به آرامش برسم.