ارزشیابی

آقا محمود که چند سالی مدیر مدرسه دخترانه بود، به گرگان انتقالی گرفت و رفت. واقعاً در این مدت که با ایشان بودم از هر جهت در نهایت کمال بود، هم کارش هم اخلاقش و هم رفتارش عالی بود. در زمان کار و مدرسه جدی بود و در اوقاتی هم با شوخ طبعی با ما رفتار می کرد. دانش آموزان نیز بسیار او را دوست داشتند. واقعاً رفتنش برای ما یک فاجعه بود، البته از یک نظر خوشحال بودیم که به شهر محل زندگی اش رفته و دیگر این همه سختی نمی کشد.

البته با رفتن او غم بزرگی که همیشه با من بود، بزرگتر شد. حدود ده سال است که اینجا هستم و هنوز هم آخرین نفر در رشته ریاضی هستم و آزادشهر هم آن قدر نیرو نیاز دارد که فکر کنم تمام سی سال خدمتم را باید در اینجا باشم. البته بودن در روستا و زندگی در کنار مردم بزرگوارش واقعاً برایم موهبتی بسیار عظیم است، ولی دور بودن از خانواده و شهر تصورم از آینده را برایم بسیار مبهم و تاریک کرده است.

هفته اول مهر شد و هنوز در مدرسه دخترانه خبری از مدیر نبود. مدیر مدرسه پسرانه جهت همکاری آمده بود، البته با همان برنامه ای که مدیر قبلی آماده کرده بود، همه کاملاً منظم به کلاس می رفتیم و مشکلی در مدرسه مشاهده نمی شد. هفته دوم بود که آقای مدیر جدید رسیدند. جلسه معارفه برگزار شد و ایشان هم در پست خود به عنوان مدیریت مدرسه قرار گرفتند.

فردای آن روز وقتی صبح وارد دفتر مدرسه شدم، دیدم که حسین دارد با این آقای مدیر جدید با صدای بلند صحبت می کند. حسین معمولاً آرام است و تا به حال عصبانیت او را ندیده بودم. ولی امروز برافروخته بود. سعی کردم او را آرام کنم، به همین خاطر او را به حیاط مدرسه بردم تا هوایش عوض شود. کمی که آرامتر شد گفت: بدون اطلاع و اجازه من برنامه کلاسهایم را تغییر داده است. حتی روزهایم را هم عوض کرده است.

برنامه ریزی درس ها و کلاس ها در مدرسه سه کلاسه کار سختی است. همیشه ما دبیران در تیر یا مرداد که محل خدمت مان مشخص می شود با مدیرها تماس می گیرم و روزهایمان را اعلام می کنیم و معمولاً تا اول مهر بالا و پایین بسیار می شود تا برنامه جور شود. برنامه مدرسه دخترانه که همان شهریور مرتب شده بود. واقعاً این کار آقای مدیر اصلاً خوب نبود.

زنگ تفریح بعدی من هم اعتراض کردم و گفتم که شما چرا برنامه را تغییر داده اید؟ انگار نمی دانید روزهای دیگر همکاران پر است. چرا این کار را بدون اطلاع انجام دادید؟ فکر کنم انتظار نداشت من هم با حسین هم عقیده باشم. عصبانی شد و اخمی کرد و گفت: من مدیر مدرسه هستم و هرطور که می خواهم برنامه همکاران را می ریزم. حسین که خیلی سعی می کرد خودش را کنترل کند گفت: شما فقط هماهنگ کننده هستید. باید با همکاری ما دبیران، مدرسه را بچرخانید. انگار این پست مدیریت را خیلی جدی گرفته اید.

حسین که فهمید نمی شود با این آقا صحبت کرد سکوت کرد ولی من ادامه دادم که اصلاً چرا می خواهید برنامه ایشان را تغییر دهید؟ در جوابم گفت: یکی از همکاران که دو روز در کاشیدار کلاس دارد می خواهد یک روز اضافه کار به وامنان بیاید، برنامه اش راه نمی داد و به همین خاطر برنامه این آقا را تغییر دادم تا درست شود. کارد می زدید خون من و حسین بیرون نمی آمد. به حد انفجار عصبانی شده بودیم. به خاطر شش ساعت اضافه کار یک نفر تازه استخدام حسین را که همچون من ده سال در این منطقه است و تا حدی حق آب و گل دارد، باید آواره شود؟!

در این موضوع حسین را تا انتها همراهی کردم، حتی به اداره رفتیم و با مسئول آموزش صحبت کردیم و با زحمت بسیار نگذاشتیم برنامه حسین به هم بریزد. ولی همین باعث شد بین ما و این آقای مدیر تنشی البته بی سر و صدا به وجود آید. تا جایی که می شد با ما همکاری نمی کرد ولی به قول حسین ما کاری به کارش نداشتیم و تدریس خودمان را مانند همیشه انجام می دادیم.

البته ایشان هم کار خودش را کرد و همان معلم تازه کار را به هر صورت بود یک روز در مدرسه برنامه ریزی کرد. این آقا که فقط یک سال سابقه داشت دبیر معارف بود ولی آقای مدیر هنر های هر سه پایه مدرسه را به ایشان داده بود، که همین برایمان خیلی سوال برانگیز بود. ولی صلاح در این بود که سکوت کنیم و جو را بیشتر از این متشنج نکنیم.

طبق سال های گذشته من برای هفته های بعدازظهری هر روز حدود نیم ساعت قبل از شروع ساعت کاری مدرسه برای بچه ها کلاس جبرانی می گذاشتم تا بیشتر بتوانم با آنها کار کنم، بیشتر این کلاس ها برای رفع اشکال و حل چند تمرین بیشتر بود. البته این کلاس ها اجباری نبود ولی بچه ها خوب استقبال می کردند. چند سالی بود که همین نیم ساعت ها خیلی به بچه ها کمک می کرد و همین برایم انگیزه بود و ادامه می دادم.

مهر که به پایان رسید، آقای مدیر مرا خواست و گفت حق نداری برای بچه ها، کلاس فوق العاده بگذاری. متعجب فقط پرسیدم چرا؟ مگر کسی اعتراض کرده است؟ در جوابم گفت: من تشخیص دادم که این کار خوب نیست. شما دبیر ریاضی ها در هرجا می خواهید با کلاس هایتان پول دربیاورید، حتی به این بچه های بیچاره و خانواده های محروم اینجا هم رحم نمی کنید. هر چه تلاش کردم نتوانستم بر خودم مسلط شوم. فریادی بر سرش زدم و گفتم: من کجا از این ها پول گرفته ام؟ اول تحقیق کنید بعد بهتان بزنید. من برای هیچ کلاسی در این روستاها پول نگرفته ام و نخواهم گرفت.

این آقای مدیر تازه وارد آن قدر با من بد برخورد می کرد که محیط مدرسه دخترانه برایم شده بود جهنم. خیلی سعی می کردم کاری با ایشان نداشته باشم ولی هر از گاهی چیزی می گفت یا طوری عمل می کرد که اعصابم را به هم می ریخت. ولی تا حد امکان سعی می کردم واکنشی نشان ندهم. با این فکر که سال بعد حتماً به کاشیدار یا حتی نراب خواهم رفت، خودم را آرام می کردم.

از ماه دوم بود که در روزهای سه شنبه شاهد صحنه های در مدرسه بودم که واقعاً آزارم می داد. هفته های صبحی در زمان تعطیلی مدرسه و هفته های عصری در زمان شروع مدرسه، سه چهار تا از دانش آموزان با کلی وسیله به مدرسه می آمدند، این وسایل ناهاری بود که خانواده این بندگان خدا آماده کرده بودند. در اولین سه شنبه نمی دانستم داستان چیست و حدس زدم که شاید احسان باشد و در مدرسه به همراه همکاران من هم از این ناهار خوردم.

ولی در سه شنبه های بعدی که این اتفاق تکرار شد، واقعاً برایم سوال بود که داستان این ناهار ها چیست؟ قبل از این که بر سر سفره ناهار بروم در حیاط از آنهایی که غذا را آورده بودند، پرسیدم که چرا این کار را می کنید؟ جوابشان خونم را به جوش آورد و آه از نهادم بلند کرد. همان آقایی که هنر های هر سه پایه را به صورت اضافه کار گرفته بود، بچه ها را گروه بندی کرده بود تا به عنوان کار دستی هنر، غذا بیاورند. و بر این اساس به آنها نمره می داد.

برافروخته وارد دفتر شدم، آقای مدیر را دیدم که در حال خوردن غذا بود، آن آقای به اصطلاح دبیر هنر هم در کنارش بود و همکار دیگر هم همراه آنان در حال صرف ناهار بود. با لحن بسیار تند و عصبانی گفتم: خجالت نمی کشید این بچه ها و خانواده هایشان را به زحمت می اندازید. مگر ناهار می شود کار عملی درس هنر؟ واقعاً شما خودتان را معلم می دانید. من شرم می کنم در مدرسه ای باشم که این گونه اتفاقات در آن می افتد. حتی اگر شده برخلاف میل باطنی به اداره گزارش خواهم داد که این کارهاست که شان و جایگاه ما معلمان را در جامعه پایین می برد.

آقای مدیر بلند شد و با فریاد گفت: فکر می کنی کی هستی که مرا تهدید می کنی؟ یک معلم ساده هستی و کسی به حرفت گوش نمی کند. تازه مگر من چه کار خلاف قانونی انجام داده ام؟ درس هنر کاردستی دارد، کار دستی دختران نیز آشپزی است. تازه باید ممنون من باشی که هفته ای یک روز غذای آماده برایتان آماده می کنم. این هم از دستت درد نکند است؟

گفتم: پس مناعت طبعتان کجا رفته؟ منِ معلم این قدر ذلیل و خوار و بدبخت و بی چیز شده ام که دانش آموزان باید غذای مرا آماده کنند. به خدا این کار ها اصلاً در حد شخصیت یک معلم نیست. ما خدای ناکرده قشر فرهیخته جامعه هستیم و باید فرهنگ مردمان را ارتقا بدهیم، با این کار خودمان را بدتر پست و حقیر می کنیم. خواهش می کنم کمی فکر کنید و به آبرو نام معلم بیاندیشید. این کار شما به نام معلم نوشته می شود و این اصلاً خوب نیست.

متاسفانه حرفهایم هیچ تاثیری نداشت و کار به بگومگو کشید. تا به حال به یاد ندارم با کسی بحث کرده باشم، به همین خاطر واقعاً دست و پایم می لرزید. من مرد این گونه کارها نیستم. در برابر آقای مدیر و همکاران کاملاً شکست خوردم و به حیاط مدرسه رفتم. حالم اصلاً خوب نبود، آن روز اصلاً نفهمیدم که چه درس دادم. نمی دانم شاید نوع برخورد من خوب نبود و می بایست با آرامش به کار آنها نقد می کردم. چون تا به حال تجربه چنین چیزی را نداشتم، فکر کنم کار را خراب کردم. در هر صورت روابط بین من آقای مدیر و همکاران شکرآب شد.

روزهای یک شنبه حسین بود و همان بودنش برایم کفایت می کرد ولی روزهای سه شنبه هر سه نفرشان حتی جواب سلامم را نمی دادند. کار به جایی کشید که روزهای سه شنبه زنگ تفریح را در همان کلاس می نشستم و مثلاً خودم را با دفتر نمره مشغول می کردم. خیلی سعی می کردم خودم را عادی نشان دهم ولی نمی شد. حتی بچه ها هم چیزهایی فهمیده بودند.

متاسفانه برنامه ناهار همچنان ادامه داشت. هر چه با خود کلنجار می رفتم تا این مورد را به اداره گزارش دهم، نمی توانستم .اصلاً از این نوع کارها متنفرم. در این ده سال خدمتم شاید فقط ده بار آن هم برای سازماندهی اداره رفته باشم. در خودم نمی دیدم که بروم و این موضوع را به آنها بگویم. می دانم کارم اشتباه است ولی این کارها در توان من نیست.

سال تحصیلی به سختی به پایان رسید. بعد از پایان امتحانت ثلث سوم وقتی به خانه رسیدم احساس می کردم باری بسیار سنگین را از دوشم برداشته اند. این سال بدترین سال خدمت تا کنون بود که هر چه بود تمام شد. اواخر خرداد بود که از اداره آموزش پرورش به خانه زنگ زدند و  گفتند که من باید بروم اداره. مانده بودم که چه شده با من کار دارند. خودم دوباره تماس گرفتم و علت را جویا شدند. فقط گفتند برای انجام کاری حتماً باید شخصاً به اداره روم.

هرچه فکر می کردم، عقلم به جایی قد نمی داد. به اداره رفتم و مرا به بخش گزینش راهنمایی کردند. همین که اسم گزینش آمد نگرانی ام بیشتر شد. وارد شدم و خودم را معرفی کردم، مسئولش با رفتار خوبش کمی آرامم کرد و به من گفت تا روی صندلی مقابلش بنشینم. بعد با تلفن تماسی گرفت و چند دقیقه بعد رئیس حراست هم آمد. با آمدن ایشان نگرانی ام به حداکثر رسید، کمی هم ترسیده بودم. آخر مگر من کار خلاف قانونی انجام داده ام که این گونه مرا مورد بازجویی قرار خواهند داد.

خودشان از وضعیتم فهمیدند که اصلاً حالم خوب نیست. قبل از این که من چیزی بپرسم، خودشان به من گفتند: نگران نباش، چیز خاصی نیست. نمره ارزشیابی شما از 30 نمره، 18 ثبت شده است. طبق قانون ما باید نمرات زیر 20 را مورد بررسی قرار دهیم تا علت این کم بودن نمره را بفهمیم. البته ما شما را می شناسیم که سالهاست در روستاهای دهنه بالا تدریس داشته اید و همیشه مدیران از شما راضی بوده اند، حالا خودتان توضیح دهید چرا امسال این گونه شده است؟

چه جوابی داشتم بگویم؟ اصلاً می شد مشکلاتم را در این سال تحصیلی با این ها بازگویم؟ از برنامه حسین می گفتم یا کلاس های فوق برنامه ام و یا می گفتم با ناهار آوردن بچه ها مخالفت کردم که به این روز افتاده ام، آیا این ها باور می کردند؟ به من نمی خندیدند که این هم شد علت؟ حتماً آقای مدیر آنها را چنان پر کرده است که حتی کلمه ای از حرف های من برای آنها ارزشی نخواهد داشت. سکوت کردم و فقط به آنها نگاه کردم.

رئیس حراست گفت: می دانیم که اتفاقاتی باعث شده بین شما و آقای مدیر تنش به وجود آید، ولی ایشان مدیر مدرسه هستند و نماینده اداره در آنجا. بهتر است با ایشان همکاری می کردید تا جنگ و دعوا. ضمناً آقای مدیر از نمرات شما اصلاً راضی نبوده و میزان تجدیدی شما هم زیاد بوده. نگاهی انداختم و گفتم: اولاً جنگ و دعوا نبود و مطالبه حق بوده، در مورد نمره هم من تمام تلاشم را می کنم، ولی وقتی دانش آموز هیچ تلاشی نمی کند نتیجه اش را باید ببیند. من هرآنچه در توان دارم را برای بچه ها صرف می کنم. طبیعی است که در هر کلاس تعدادی هستند که کم کاری می کنند. حالا من باید جوابگوی کم کاری آنها هم باشم.

چنان گفتند که ما از این موضوع می گذریم که انگار از گناه بزرگ من چشم پوشی کرده اند. احساس کردم بر من منت می گذارند. من که همه کارم را درست انجام داده ام و به قول معروف حسابم پاک است، این برخورد حق من نبود. رو به آنها کردم و گفتم: هر کار می خواهید انجام دهید. مهربانی شما را نمی خواهم. من وظیفه ام را انجام داده ام. حالا شاید برای شما خوش نباشد. ولی من پیش وجدان خودم راضی ام و همین برایم کفایت می کند.

سال بعد آن آقای مدیر رفت در یکی از مدارس بزرگ شهر مدیر شد و همان همکار اضافه کار هنر مدرسه هم معاونش شد. و من سال ها در دوردست ترین روستاها در حال تدریس بودم. سالها آخرین نفر بودم در آخرین نقطه

عمل و عکس العمل

از امسال برنامه کلاسهایم جوری شد که هفته ای دو روز باید با مهدی به روستای نراب می رفتیم. برای من زیاد مهم نبود، چون سالهاست به پیاده روی بین این روستا ها خو گرفته ام. اصلاً اگر روزی شش یا هفت کیلومتر در رفت و آمد بین روستاها نباشم، آن روز را به حساب نمی آورم. ولی مهدی اعصابش خیلی به هم ریخته بود. البته حق هم داشت دو سال از من بیشتر سابقه داشت و تا کنون فقط در کاشیدار کلاس داشت و تمام ساعتش را در یک روستا پر می کرد.

امسال اولین سالی بود که از خانه وامنان و جمع دوستان همیشگی جدا شدم و در کاشیدار بیتوته کردم، دو روز مدرسه پسرانه تدریس داشتم و دو روز هم مدرسه نراب، آمدن خانم معلم ها کل برنامه های ما را به هم ریخت. معمولاً هر همکار بیست و چهار ساعتش را در دو مدرسه یک روستا می گرفت و کار تمام می شد ولی امسال برنامه اغلب همکاران همچون من و مهدی به هم ریخته بود.

البته آمدن خانم ها به این منطقه خودش بسیار جای تعجب داشت. ما که به قول معروف مرد هستیم، کلی مشکلات داریم چه برسد به این خانم ها. ولی بعد از مدتی مشخص شد که این ها هم کارکشته و وارد هستند. البته بیشتر از ما مورد توجه و حمایت اهالی بودند که این امر کاملاً طبیعی و اصولی است. در هر صورت بعد از سالها تدریس در مدرسه دخترانه، مودبانه ما را از آنجا بیرون انداختند.

اولین روز رسید و مهدی از همان ابتدای راه شروع به غر زدن کرد که چقدر راهش طولانی است و چرا یک ماشین هم رد نمی شود تا سوارش شویم و چقدر باید وقت و انرژی صرف کنیم تا به مدرسه برسیم. با این اوصاف باید به مدیر مدرسه بگویم که همان صبح اول وقت بساط چای را فراهم کند که بعد از این پیاده روی بدون نوشیدن یک فنجان چای نمی شود درس را شروع کرد.

با خنده گفتم که مهدی جان این همه در خانه چای می نوشی بس نیست؟! کمی هم به فکر معده ات باش. اخمی کرد و گفت: من می دانم که چه کاری دارم انجام می دهم. در ادامه گفتم: مهدی جان شما که ماشاالله کوهنورد قهاری هستی و روزانه تا قلعه ماران می روی و برمی گردی، چرا این قدر اعتراض می کنی؟ باز اخم کرد و گفت: آن کوهنوردی است و شرایط خودش را دارد، برای رسیدن به مدرسه که نباید این قدر فشار تحمل کرد.

 بعد از تمام شدن مدرسه هم در راه بازگشت باز نق می زد که خسته شدم و این چه کاری است که ما داریم، حتی در روستا های دورافتاده تر هم معلم ها یک بار می روند و آخر هفته بازمی گردند، ما باید دو روز را از این جا تا کاشیدار پیاده برویم و برگردیم. معلمان در شهر فاصله خانه تا محل کارشان اندازه یک کورس تاکسی است، حالا ما در این دره ها و تپه ها باید بالا و پایین برویم. این طور نمی شود، باید فکر اساسی کنم.

از پل رودخانه نراب تا سه راهی وامنان بین ما فقط سکوت جاری بود، اخم های در هم گره خورده مهدی اجازه نمی داد که صحبتی بین ما رد و بدل شود. نزدیک خانه که شده بودیم کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم: خیلی خودت را ناراحت نکن، شاید برای شما همین یک سال باشد که در چشم بر هم زدنی می گذرد. من سالهاست در این کوه ها و دشت ها پیاده مسافت بین روستاها را طی می کنم و زیاد هم به من بد نمی گذرد، پیاده روی در طبیعت لذت بخش است.

این را که گفتم، مهدی مانند بمب اتم منفجر شد. اول که موج انفجارش نگذاشت چیزی بفهمم و وقتی هم به خودم آمدم آن قارچ بزرگ انفجار را بر روی سرش دیدم. از داد و بیدادش چیز خاصی نفهمیدم ولی کمی که گذشت، از میان جملاتش فهمیدم که مرا به شدت مورد عتاب قرار داد که چرا سالهاست این گونه برنامه کلاسی را پذیرفته ام. چرا اعتراض نمی کنم و همین باعث شده اداره پررو شود و برای بقیه هم این گونه برنامه بریزد.

جوابی نداشتم که بدهم، تنها چیزی که می توانستم به آن اشاره کنم این بود که من آخرین نفر رشته ریاضی در شهرستان هستم و همیشه مرا دورترین نقاط می اندازند، به چه چیزی باید اعتراض کنم؟ سازماندهی دبیران آزادشهر خیلی جالب است. برعکس همه مناطق اول از کمترین امتیاز شروع می کنند و وامنان و کاشیدار و نراب را پر می کنند بعد می روند سراغ نفرات اول و ادامه ماجرا. همیشه من اولین نفری هستم که در سازماندهی تکلیفم مشخص می شود.

بعد از کلی دوندگی و مرارت های بسیار همکاران توانسته بودند سرویسی را برای روستاهای دهنه برقرار کنند. سرویس ما یک مینی بوس فرسوده بود که فقط شنبه ها صبح ما را می رساند و پنج شنبه ها عصر اگر کسی باقی مانده بود به شهر برمی گرداند. مهدی چون روز کاری اش از یک شنبه شروع می شد، معمولا با مینی بوس های روستا در غروب شنبه می آمد. متاسفانه مهدی نیامد و نگران شدم، چون اگر با این سرویس نمی آمد برای فردا کارش خیلی سخت می شد. شب در خانه دوستان هم نگران مهدی شدند ولی متاسفانه راهی نبود که از او خبری بگیریم.

یکشنبه ساعت هفت تنها پیاده به سمت روستای نراب به راه افتادم. کاری که مدتها به آن عادت کرده بودم. در مسیر بودم و در حال تماشای مناظر زیبای پاییزی، هوا هم کم کم داشت سرد می شد و از این که کاپشن را نپوشیدم پشیمان شده بودم. هنوز به فکر مهدی بودم و نگران او که چرا نیامد. نکند همان هفته اول که با هم پیاده رفتیم و برگشتیم، قید نراب را زده باشد و مدرسه اش را تغییر داده باشد. البته امکانش کم بود ولی مهدی را من می شناسم که می توانست کارهای غیرممکن را نیز انجام دهد.

در عوالم خودم بودم که صدای موتوری که از پشت سر می آمد توجهم را به خودش جلب کرد.کنارم توقف کرد، فردی کاملاً مشکی پوش با کلاه ایمنی که تمام سرو صورتش را پوشانده بود. با این هیبت بیشتر شبیه فضانوردان بود تا موتورسواران، از جهت کلاهش فهمیدم که دارد به من نگاه می کند. البته هیچ چیز دیگری هم اطرافم نبود که توجه این موتورسوار را جلب کند.

 از پشت کلاه ایمنی اش گفت: بپر بالا، لحن گفتنش خیلی برایم عجیب بود. نه سلامی نه علیکی، نه سوالی و نه جوابی، فقط گفت بپر بالا. کمی ترسیدم و چند گام به عقب برداشتم. گفتم: خیلی ممنون، پیاده می روم. وقتی رفتار مرا دید کلاهش را برداشت و گفت: احمق، تا کی می خواهی پیاده بروی؟ بیا سوار شو که من خیلی خسته ام. چشمانم سویی تازه یافت و حالتم از ترس در چشم برهم زدنی به شعف به همراه تعجب تغییر کرد. تازه فهمیدم که مهدی خودمان است. با همین موتور از رامیان آمده بود و همین واقعاً عجیب بود که مگر می شود این مسیر را با موتور آمد؟!

فرصت سوال و جواب نبود، سریع بر ترکش که خورجین بزرگی هم بر روی آن بود سوار شدم. این خورجین هم برایم جای تعجب داشت. این چیزها را بر پشت مرکب ها و استرها می بندند تا بتوانند وسایل را با آن حمل کنند. البته موتور هم نوعی مرکب است، پس این مورد چیز خیلی عجیبی نباید باشد. خودم را به سختی بر پشت موتور جای دادم و او هم شروع به حرکت کرد.

تا به حال در جاده سنگلاخ کوهستانی با این همه ناهمواری و پیچ و خم، سوار ترک موتور نشده بودم. تکانها و دست اندازهایش خیلی دردناک بود. از مهدی خواستم کمی آرام تر برود، اصلاً به حرف من توجه نکرد و با همان سرعت ادامه داد. وقتی به پیچ ها می رسید وحشت می کردم چون تقریباً تا حدود زاویه شصت یا هفتاد درجه کج می شدیم، بیشتر اوقات در پیچ ها چشمانم را می بستم و محکم مهدی را می گرفتم.

وقتی به مدرسه رسیدیم هنوز مراسم صبحگاه برپا نشده بود و همین جا بود که به مزیت داشتن وسیله پی بردم، با اشاره مهدی پیاده شدم و بعد او هم پیاده شد. به ساعت نگاهی انداخت و گفت: خوب رسیدم، ساعت شش صبح از رامیان راه افتادم و حالا ساعت هفت و نیم است و در مدرسه نراب هستم. از این به بعد این موتور ما را زود و بی درد سر به مدرسه خواهد رساند. بچه ها با دیدن ما روی موتور خیلی تعجب کرده بودند، فکر کنم تا به حال معلم موتورسوار ندیده بودند.

در مسیر بازگشت به کاشیدار پیش خودم حساب کردم که در پیچ ها وقتی موتور کج می شود، ممکن است به خاطر وزن زیاد من خدای ناکرده زمین بخوریم. مهدی خیلی با سرعت و البته با مهارت موتور را می راند. برای اجتناب از این اتفاق باید به این موضوع از دیدگاه فیزیک نگاه کنم. طبق قانون سوم نیوتن هر عملی را عکس العملی است مساوی و در جهت خلاف آن. پس اگر در پیچ ها من خودم را متمایل به طرف مخالف کنم، نیروها همدیگر را خنثی می کنند و تعادل برقرار می شود.

به نزدیک اولین پیچ که رسیدیم خودم را برای انجام این عمل فیزیکی آماده کردم. مهدی با سرعت وارد پیچ شد و موتور هم کج شد و من سریع خودم را به طرف مخالف متمایل کردم. تنها اتفاقی که رخ داد لرزش و تکان های شدید موتور بود. اوضاع به طور دهشتناکی پیش می رفت، واقعاً اگر مهارت مهدی نبود، به زمین خورده بودیم و آسیب جدی می دیدم. به جای احساس تعادل، به شدت ترس بود که بر من چیره شد.

پیش خودم فکر کردم شاید دیر انجام دادم و در پیچ بعدی کمی سرعت عملم را بیشتر کنم. این بار نرسیده به پیچ خودم را کاملاً به طرف مخالف کج کردم و از همانجا دیدم که فرمان موتور شروع کرد به رقصیدن در دستان مهدی. موتور با شدت زیاد به چپ و راست می رفت و همه چیز در اوج بی تعادلی بود. من فقط چشمانم را بستم و با وحشت بسیار منتظر زمین خوردن بودم.

مهدی با درایت و زحمت بسیار موتور را کنترل کرد و از وقوع حادثه جلوگیری کرد. واقعاً مهارت او در راندن این وسیله دوچرخ بر من ثابت شد. از پیچ گذشتیم و در گوشه ای از جاده توقف کرد و به من گفت: از موتور پیاده شو. فکر کردم حتماً نقص فنی به وجود آمده ولی وقتی خودش پیاده شد و کلاهش را برداشت، از نگاهش فهمیدم نقص فنی خود من هستم. با پرخاش گفت: مگر دوست داری زمین بخوری و درب و داغان شوی؟ این چه کاری است که می کنی؟ چرا خودت را کج می کنی؟ بار اول چیزی بهت نگفتم ولی بار دوم داشتی کار دستمان می دادی.

وقتی قضیه را برایش توضیح دادم، نگاه خاصی به من کرد و گفت :آقای دبیر ریاضی برو در ریاضیات خودت دنبال قانون بگرد و به آن عمل کن. فیزیک مربوط به حسین(دبیر علوم) است، در کار دیگران دخالت نکن. ضمناً اینجا قانون گریز از مرکز در میان است و ترک موتور هم باید طبق این قانون عمل کند. از این به بعد که ترک موتور من نشستی باید جزئی از موتور باشی.

از آن روز به بعد من هم جزئی بودم از موتور مهدی!

املا

چند سالی است که خرداد ماه در زمان امتحانات ثلث سوم در مدرسه بیتوته می کنم. همه همکاران خانه ها را تحویل می دهند و با سرویس سوالات امتحان نهایی رفت آمد می کنند و من که خانه ام بسیار دور است مجبور به ماندن در مدرسه هستم. امسال در مدرسه کاشیدار اقامت گزیدم که تقریباً بیرون روستا بود و کنار جاده قرار داشت. مانند سالهایی که وامنان بودم در کلاس کنار دفتر دو تا میز معلم را به هم متصل کردم و برای خودم تخت خوابی ساختم. با اندک وسایل آبدار خانه برای خودم پخت و پز می کردم و روزگار می گذراندم.

شب های این مدرسه حال و هوای خودش را داشت. مدرسه ای بزرگ با سقفی بلند که دور از روستا بود، در زمان تاریکی حالت هولناکی به خود می گرفت. صدای باز و بسته شدن درهای کلاس نمی گذاشت خواب به چشمانم بیاید. بیشتر اوقات فکر می کردم کسان دیگری هم در مدرسه هستند. یک جورهایی مدرسه در شب شبیه خانه ارواح می شد. شب های اول بسیار می ترسیدم ولی کمی منطقی فکر کردم که هیچ کس به غیر از من اینجا نیست. ولی همین فکر منطقی مرا بیشتر می ترساند.

شب هایی که هوا صاف بود بیشتر اوقات تا پاسی از شب در حیاط بزرگ مدرسه بودم و در دل بیکرانی ستاره های آسمان غرق می شدم. هوای صاف و بدون غبار کوهستان و همچنین نبود نورهای مزاحم و تاریکی مطلق، آسمان را به طور خیره کننده ای زیبا می کرد. گاهی اتفاق می افتاد تا ساعت دو یا سه بامداد را روی یک صندلی در حیاط می گذراندم و اصلاً گذر زمان را احساس نمی کردم.

در یکی از همین روزهای خرداد، صبح زود از خواب بیدار شدم و سریع صبحانه را آماده کردم و بعد از تناول آن همه چیز را منظم کردم و در اتاقم را هم قفل کردم و در دفتر مدرسه منتظر آمدن دانش آموزان و همکاران بودم. ساعت از هشت گذشت و پرنده هم در مدرسه پر نمی زد. امروز مدرسه حالت عادی نداشت. همیشه از ساعت هفت و نیم بچه ها می آمدند و سرو صدایشان حیاط را پر می کرد. می دانستم امتحان امروز املا است ولی مشکوک شدم که نکند امروز فرجه باشد و امتحانی در کار نباشد.

نگاهی به برنامه امتحانی انداختم و آنجا بود که فهمیدم ماجرا از چه قرار است. امروز پایه های اول و دوم راهنمایی امتحان نداشتند و فقط پایه سوم راهنمایی، که نهایی هم بود امتحان املا داشتند. امتحانات پایه سوم راهنمایی در حوزه امتحان نهایی که در همین مدرسه بود و من هم منشی حوزه بودم برگزار می شد. ساعت شروع امتحان یازده بود.

کمتر پیش می آمد که این گونه برای امتحانات برنامه ریزی شود، معمولاً ساعت هشت صبح امتحان پایه های اول و دوم برگزار می شد و بعد هم ساعت یازده آزمون حوزه نهایی برای پایه های سوم برگزار می شد. ضمناً ماده امتحانی هر روز هم یکی بود. امسال اداره در این روند تغییراتی داده که علتش برای من کاملاً نامعلوم است.

بیکار بودم و رادیو گوش می کردم که داشت درباره موفقیت صحبت می کرد. تک تنها در مدرسه ای خالی از دانش آموز آن هم در روستایی دورافتاده چه چیزی می توانست مرا به سمت موفقیت ببرد؟ سالهاست آخرین نفر در دبیران ریاضی هستم و به جز وامنان و کاشیدار و نراب امید رفتن به جایی نزدیک تر را ندارم. کارشناس رادیو هرچه در مورد موفقیت می گفت مصداقی در خود نمی یافتم و به همین خاطر موج را عوض کردم تا حالم بیشتر از این بد نشود.

 می بایست به طریقی سرم را گرم می کردم تا این تفکرات منفی ماندن در اینجا و دور بودن از خانه که همیشه همراهم بودند به سراغم نیایند. لیست را مقابلم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن نام و نام خانوادگی دانش آموزان بر روی برگه های امتحانی آنها. امسال مدرسه کاشیدار حوزه امتحان نهایی برای هر سه روستای منطقه بود، حدود صد و اندی شرکت کننده داشتیم و من هم با حوصله و خطی خوش نام همه را بر روی برگه ها نوشتم. در اصل طبق قانون، منشی حوزه فقط باید شماره داوطلبی را با رنگ قرمز ثبت کند.

ساعت ده و نیم بود که سروکله بچه ها پیدا شد، و همین حضور بچه ها دنیای مدرسه را عوض کرد و همه چیز حالتی عادی به خودش گرفت. واقعاً این بچه ها چه انرژی مثبتی به همراه خود می آورند. چند دقیقه بعد هم سرویس سوالات و همکاران حوزه آمدند. نیم ساعت پیش این مدرسه در سکوتی غریب غرق بود و حالا پر است از هیاهو و واقعاً مدرسه این گونه باید باشد.

 حوزه پر شد از بچه ها، همه سرجای خودشان نشستند و آقای رئیس حوزه هم توضیحات لازم را بیان فرمودند و مراقبان شروع کردن به توزیع برگه ها و من هم زیرچشمی دانش آموزان را زیر نظر داشتم تا واکنش آنها را ببینم و برایم جالب بود که تعجب می کردند. با هم پچ پچ می کردند و برگه ها را به هم نشان می دادند. فکر کنم تا به حال ندیده بودند که نامشان روی برگه های امتحانشان نوشته شده باشد.

نیمه اول سالن پسرها بودند و نیمه باقی آن دختر ها. آقای مدیر که رئیس حوزه هم بود مرا صدا زد و گفت: برو وسط بایست و متن املا را بخوان. لبخندی زدم و گفتم من دبیر ریاضی هستم نه ادبیات، او هم لبخندی زد و گفت با رشته ات کاری ندارم صدایت را لازم دارم. در طول سال تحصیلی همیشه کلاس های اطراف کلاس شما از ریاضی بی نصیب نمی مانند.

هر چه اصرار کردم که نمی توانم، قبول نکرد و تقریباً به من امر کرد که متن املا را بخوانم. من ادبیات را درسی کاملاً تخصصی و حتی مهم تر از ریاضی می دانم. این کار را باید اهل فن ادبیات انجام دهد. گیرم صدای من بلند است اگر اشتباه خواندم یا نادرست تلفظ کردم این بچه ها چه گناهی دارند؟! متاسفانه کاری بود که می بایست انجام دهم، فقط چند دقیقه ای فرصت خواستم و به اتاق منشی رفتم و سریع یک بار از روی متن خواندم تا حداقل با آن آشنا شوم. البته کمتر به متنی ادبی شبیه بود، از هر چیزی در آن بود به غیر از ادبیاتی که من می شناختم.

درست وسط سالن ایستادم، پسرها مقابلم بودند و دخترها پشت سرم، شروع کردم به خواندن متن املا، سعی می کردم آرام و شیوا و رسا قرائت کنم، دوبار هم تکرار می کردم تا بچه ها عقب نیفتند. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که ناگهان یکی از دختران با بغض گفت عقب مانده است، تعجب کردم با این ریتم آرامی که من می خوانم چرا باید عقب بیفتد؟ مراقب مربوطه سراغش رفت و کاشف به عمل آمد که خودکارش رنگ نمی داده، صبر کردیم تا برای این دانش آموز خودکار آوردند.

همین وقفه باعث شد یک خط را جا بیندازم. خود املا گفتن کلی اضطراب دارد، بعد از چند کلمه وقتی به این اشتباه پی بردم آنچنان به من فشار آمد که به جای دست و پایم، زبانم شروع به لرزیدن کرد. عرق سرد بر پیشانی ام نشست، به طوری که یارای ادامه خواندن متن را نداشتم. مراقب کنار دستی ام فهمید و با نگاه اشاره کرد چه شده؟ به نزدیکش رفتم و فقط گفتم: جا گذاشته ام.

با صدای بلند و ناگهانی که مرا هم شوکه کرد به کل سالن گفت: از فلان جا تا فلان جا را که چهار کلمه است خط بزنید. همه بدون هیچ واکنشی این کار را انجام دادند و من متعجبانه فقط نگاه می کردم. آقای رئیس حوزه کنارم آمد و گفت از ابتدای خط شروع کن و بیشتر دقت کن. خدا را شکر این اشتباه من بدون هیچ تبعاتی به خیر گذشت و تا پایان املا هم مشکلی پیش نیامد.

وقتی املا تمام شد، انگار کوهی را از روی دوش هایم برداشته اند. به دفتر رفتم و متن املا را درون پاکت سوالات گذاشتم و خودم را روی صندلی کنار میز ولو کردم. واقعاً کار سختی بود. مراقبان برگه های را جمع آوری کردند و همه را با خودکار سبز بستند و همه چیز در نهایت صحت و سلامت انجام شد و خیال من راحت شد. عهد کردم دیگر از این کارها انجام ندهم.

 همکاران در حال انجام کارها و مقدمات پلمپ پاکت سوالات بودند که یکی از مراقبان که بیرون دفتر بود آمد و مرا صدا کرد و گفت: چند تا دانش آموز بیرون با شما کار دارند. مانده بودم دانش آموز اینجا با من چه کار دارد؟ چندت ا از دانش آموز دختر مدرسه وامنان بودند، سراغ من آمدند و کلی از من تشکر کردند. من مانده بودم که این تشکر برای چیست؟ چون حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شده بود علت را پرسیدم و جواب دانش آموزان بیشتر متعجبم کرد. آنها گفتند: برای اولین بار در طول سال تحصیلی متن املا را درست شنیدیم و فهمیدیم و نوشتیم.

من مانده بودم این حرف بچه ها به چه معناست؟ من که تازه یک اشتباه هم داشتم. فکرم به جاهایی رفت که نباید می رفت به همین خاطر سریع ذهنم را از آن افکار پاک کردم و به این دانش آموزان گفتم: من دبیر ریاضی هستم و فقط صدای بلندی دارم. وگرنه خواندن املا تخصص می خواهد که من ندارم، تازه املای خود من هم تا حدی ضعیف است.

کمی خندیدند و بعد یکی از آنها رو به من کرد و گفت می شود متن اصلی را بیاورید تا ببینیم کجا ها را غلط نوشته ایم. من خودم در دوران دانش آموزیم اصلاً از این کارها نمی کردم و دوست نداشتم در مورد امتحانم چیزی بدانم تا زمانی که نمره اش را می فهمیدم. می خواستم بگویم بروید و زیاد حساس نباشید، ولی اینجا جایش نبود تا نظرم را به آنها بگویم، این بچه ها با ذوق و شوق آمده اند تا وضعیت امتحان خود را بررسی کنند. به دفتر رفتم و دستم را درون پاکت سوالات بردم و یکی از برگه های متن املا را  گرفتم و به آنها دادم.

از من کلی تشکر کردند و من هم گفتم فقط نگاه کنید و برگه را بازگردانید. چند دقیقه ای نگذشته بود که دوان دوان و با چشمانی اشک بار به سمت دفتر بازگشتند. من و باقی همکاران متعجب و کمی وحشت زده شدیم. حدس می زدیم شاید اتفاقی افتاده و مشکلی برای یکی از دانش آموزان پیش آمده. مدیر هم غرغر می کرد که من صد دفعه گفتم حوزه دخترها و پسرها را از هم جدا کنید!

بیرون که رفتم دیدم برگه املا دستشان است و هق هق گریه می کنند و اصلاً نمی توانند حرف بزنند. کمی صبر کردم تا آرام شوند و همکاران هم برایشان آب آوردند. وقتی کمی نفس شان جا آمد، برگه را به من نشان دادند و گفتند با این اوصاف املا تجدید هستیم. یکی از همکاران که در آن سال وامنان تدریس می کرد و آنها را می شناخت با صدای بلند گفت: شما تجدید می شوید!! شاگرد اول های کلاس که با هم در بیست و پنج صدم نمره رقابت دارند، املا تجدید می شوند! امکان ندارد.

کمی جان گرفتند و یکی از آنها گفت آقا اجازه در این برگه خیلی از کلمات اشتباه نوشته شده، ما مطمئن هستیم که در کتاب جور دیگری نوشته شده است. برگه را از آنها گرفتم و بعد از نگاه کوچکی زدم زیر خنده، اشتباهی به جای متن املای تقریری، متن املای بیست غلطی را به آنها داده بودم. رفتم و از دفتر و پاکت سوالات برگه املای تقریری را آوردم و به آنها دادم، همانطور که می خندیدم وقتی به چهره ی بچه ها و همکاران نگاه کردم، خنده ام که خشک شد هیچی، تازه یک لیوان آب هم خوردم تا کمی حالم جا آید.

املای بیست غلطی معمولاً برای دانش آموزانی که مشکل شنوایی دارند یا به هر دلیل نمی توانند خوب بنویسند است و همیشه در حوزه های امتحانی آن را در پاکتی مجزا درون پاکت سوالات می گذارند، ولی من نمی دانم چه کسی آن را از پاکتش بیرون آورده بود. و گرنه من این گونه جلوی همه ضایع نمی شدم.

واقعاً خوش به حال پسرها که بعد از امتحان در صدم ثانیه منطقه را ترک می کنند و حتی لحظه ای هم به امتحانشان فکر نمی کنند.

مختلط

از همان سال اولی که به وامنان آمده ام، تمام بیست و چهار ساعت تدریسم در دو مدرسه پسرانه و دخترانه بود. دو روز به بالاترین نقطه روستا که مدرسه دخترانه بود می رفتم، دو روز هم در مدرسه پسرانه که درست وسط روستا است تدریس می کردم. چند سالی است به همین روال عادت کرده ام. پارسال هم که مرا به کاشیدار انداختند، باز همین برنامه را داشتم، تنها چیزی که فرق کرده بود مسافتی حدود سه تا چهار کیلومتری بود که معمولاً پیاده می رفتم و برمی گشتم.

 البته روش تدریس در دو مدرسه کاملاً متفاوت است. پسرها با دخترها خیلی تفاوت دارند. من معمولاً در کلاس جدی هستم و نظم برای من بسیار مهم تر است تا درس. در مدرسه دخترانه کمتر دچار مشکل می شوم، خوشبختانه دخترها منظم تر از پسرها هستند. پسرها کمی شیطان هستند ولی جسارت و پاسخ های جالبشان برایم جذاب است.

در بخش حل تمارین و دفتر ریاضی دخترها فرسنگ ها از پسرها جلو هستند. کمتر پیش می آمد در کلاس آنها کسی تکلیفش را انجام نداده باشد. خط کشی ها، چند رنگ نوشتن و کشیدن گل و … از خصایص دختران بود. ولی پسرها همان که می نوشتند برایشان کفایت می کرد. بیشترشان آنقدر بدخط بودند که خودشان هم قادر به خواندنش نبودند. و همیشه هم تعدادی بودند که ننوشته بودند.

ولی در زنگ هایی که درس می دادم کلاس پسرها برایم جذاب تر بود. البته بعد از این که با هزار زحمت حواسشان را به درس متوجه می کردم. خیلی خوب درس را می فهمیدند و همانجا هر سوالی که می کردم هرچه به ذهنشان می رسید می گفتند. شاید جوابشان درست نبود ولی همین که فکر می کردند و جسارت بیان نظرشان را داشتند برایم جالب بود. گاهی از دانش آموزی که در ریاضی ضعیف بود نظراتی می شنیدم که شاگرد اول هم به آن نرسیده بود.

ولی افسوس که در امتحان بیشتر شان نمره ای کم می گرفتند. پسرها در خانه خیلی کم درس می خوانند، یا به دنبال بازی هستند یا برای کمک به پدر و مادرشان سر زمین و دنبال احشام و … هستند. برایشان نمره هم زیاد اهمیت ندارد، یک بار ورقه یکی از پسرها را به او دادم که از بیست، نمره سه کسب کرده بود، بعد با لبخندی از من پرسید: آقا اجازه امتحان بعدی را کی می گیرید؟! دنیای بی خیالی این بچه ها در مورد درس هم دنیای عجیبی است.

ولی دخترها سر کلاس داوطلبانه جواب نمی دهند، هر وقت هم پای تخته می فرستادم با چنان اضطرابی می آمدند که برایم جای تعجب داشت. هزار بار می گفتم که هر چه به ذهنتان می رسد بگویید، شاید درست باشد. اگر هم اشتباه بود چیزی نمی گویم و نمره کم نمی کنم، قانون داوطلب شدن همین است. ولی کمتر دانش آموزی بود که پاسخ مرا دهد. ولی برعکس پسرها، دختران در امتحان خوب بودند. فکر کنم این حساسیت و رقابتی که بین دختران است باعث شده که متفاوت عمل کنند.

در یکی دو سال اخیر تعداد دانش آموزان در دوره راهنمایی به شدت کم شده بود، گاهی تعداد دانش آموزان کلاس به زیر ده نفر هم می رسید. از نظری تعداد کم برای تدریس خوب بود ولی کلاس از آن حالت اصلی خود فاصله می گرفت. به نظر من بیست دانش آموز در کلاس بسیار مناسب است، در این صورت از هر طیفی در کلاس هستند. البته بیشتر همکاران با نظر من مخالف اند و می گویند هرچه تعداد کمتر، بهتر!

اداره آموزش و پروش بر اساس همین کم بودن آمار دانش آموزان از سال تحصیلی جدید تصمیم گرفته است که مدارس راهنمایی را مختلط کند. خوشبختانه مدرسه ای جدید و نوساز در شرقی ترین قسمت روستا ساخته اند که قرار است، هر دو مدرسه راهنمایی پسرانه و دخترانه در آن مکان در هم ادغام شوند. خدایش بیامرزد بانی آن را که خیری بسیار با فهم و شعور بود که از خودش مدرسه ای به عنوان باقیات و صالحات به جای گذاشت.

از وقتی شنیدم که قرار است مدرسه مختلط شود، پیش خودم فکر می کردم چه طور می شود در یک کلاس که نیمی پسر و نیمی دختر هستند درس داد؟ این دو جنس آنقدر مخالف هم هستند که کمتر می توان ویژگی مشترکی بین آنها پیدا کرد و روش تدریس را بر اساس آن پایه ریزی کرد،  واقعاً کار سختی است. نه می شود یک شخصیت ثابت داشت و نه می شود چندوجهی بود.

یافتن روش تدریسی که بتواند هر دو گروه را پوشش دهد کار سختی است. درست است که شخصیت و رفتار من در کلاس های پسرانه و دخترانه تقریباً یکسان است و می دانم که زیاد هم از من خوششان نمی آید چون به آنها سخت می گیرم. البته این سخت گرفتن علت دارد و پشت آن خروارها فلسفه نهفته است. هدف من در آموزش ریاضی فقط ریاضی نیست، اصلی ترین هدف من نظم و درست فکر کردن است که آموزش آن بسیار سخت و نفس گیر است. ما آدمیان در برابر این دو کار مقاومت شدیدی می کنیم.

ضمناً نوع فهمیدن و ادراک دانش آموزان پسر با دختر متفاوت است. معمولاً پسرها کمتر تمرکز دارند، ولی زودتر مفاهیم را دریافت می کنند و دخترها تمرکز نسبتاً بالایی دارند و همان یک بار گفتن برای بیشتر آنها کفایت است. درست است که یکی از اصلی ترین اصولی که در روانشناسی تربیتی به ما آموخته اند، تفاوت های فردی است و در کلاس هم در حد توانم سعی می کنم بر آن قائل باشم، ولی دختر و پسر تفاوت بسیار دارند.

در وهله دوم نوع رفتار با دانش آموزان نیز بسیار مهم است. مثلاً نوع رفتار با دانش آموز خاطی در دو مدرسه دو شیوه متفاوت است. یکی را می شود با صحبت یا کمی عتاب به راه آورد و آن یکی برای هدایتش گاهی کار به بیرون انداختن و جاهای باریک می کشد. به عنوان مثال نمی شود در یک کلاس دانش آموزی را که تکلیفش را ننوشته بیرون انداخت و آن دیگری را برای همین عمل فقط کلامی توبیخ کرد. این تناقض در برخورد با دانش آموزان در یک کلاس اصلاً خوب نیست و مشکلاتی به بار می آورد.

کل تابستان این نگرانی با من بود، هر چه هم فکر می کردم ذهنم به جایی نمی رسید. یک بار در تماس تلفنی ای که با حمید داشتم، این موضوع را مطرح کردم. او هم تا حدی دغدغه اش را داشت، ولی جمله ای گفت که مرا بسیار آرام کرد. گفت: در بیشتر کشورهای جهان دانش آموزان دختر و پسر در همه مدارس از همان دوره ابتدایی با هم هستند. آنها در روند آموزش شان از ما بسیار هم موفق تر هستند.

همچنین حمید گفت: این قدر به این تفاوت ها فکر نکن، همه ما انسان هستیم و نقاط مشترک زیادی داریم. درست است باید به تفاوت های فردی هم فکر کرد ولی نباید در آن غرق شد. بگذار کلاس و مدرسه شروع شود همه چیز راه خودش را خواهد یافت. شاید این اختلاط بهتر هم باشد و محسناتی هم داشته باشد.

روز اول مهر فرا رسید و صبح وقتی وارد حیاط مدرسه شدم با رگبار سلام بچه ها مواجه گشتم که آنقدر سریع و پر تعداد بود که مجالی برای پاسخ سریع برای من نگذاشت و بعد از مدتی که همه بچه ها دورم جمع شدند، جواب سلام همه را یک جا دادم و به طور کلی با آنها احوال پرسی کردم. درست از همین جا مشکلات مدرسه مختلط برای من شروع شد. چون یکی از دخترها به من گفت: آقا اجازه چرا جواب سلام ما را ندادید؟ و من با دست پاچگی گفتم من جواب همه را یکجا دادم.

مانند روز اولی که استخدام شده بودم، اضطراب کلاس درس را داشتم. وقتی از پنجره دفتر، حیاط را نگاه کردم بچه ها آن شور و حرارت همیشگی را نداشتند. هیچ کس در حیاط نمی دوید و همه آرام بودند و داشتن با هم صحبت می کردند. نمی دانم عاملش نوساز بودن مدرسه بود یا اولین تجربه مختلط بودن بچه ها.

زنگ اول کلاس نهم رفتم و از همان ابتدا جو سنگین کلاس را احساس کردم. سکوت سنگینی در کلاس حاکم بود. سمت راست پسرها بودند و سمت چپ هم دخترها. در حضور و غیاب دیدم که آمار کلاس بیست و سه نفر است. ده تا دختر و سیزده تا پسر. باز جای شکرکش باقی است که در آمار زیاد از هم فاصله ندارند و امیدوار بودم تعادل در کلاس برقرار باشد.

 نکته جالب این بود که هر دو طرف زیر چشمی با نگاه های خاصی همدیگر را زیر نظر داشتند. خجالت را می شد در چهره اکثر بچه ها دید، چه پسر و چه دختر. خوشبختانه هر دو گروه سال قبل دانش آموز خود من بودند و همین کار را تا حدی برایم آسان کرد. بعد از احوال پرسی و کمی صحبت در مورد سال جدید و … شروع کردم به مرور بخش های مهم سال قبل، چهار عمل اصلی را در اعداد صحیح توضیح دادم و چند تا مثال روی تخته نوشتم تا بچه ها حل کنند.

همه ساکت بودند و هیچ کس هیچ واکنشی نشان نمی داد. رو به دانش آموزان کردم و گفتم: جمع و تفریق و ضرب و تقسیم اعداد صحیح که بسیار ساده است. عددها هم که کوچک هستند، چرا کسی داوطلب نمی شود. ولی مهر سکوت بر لبان همه دانش آموزان زده شده بود. حتی به اجبار هم می خواستم یکی را پای تخته بیاورم آن چنان ممانعت می کردند که تعجب مرا دو چندان می کرد.

یکی از پسرها که ریاضی اش خوب بود را صدا کردم تا پای تخته برود و حل کند. حتی از جایش بلند هم نشد. یکی از دخترهای زرنگ را صدا کردم که چنان سرخ شد که ترسیدم اگر پای تخته بیاید از هوش برود. آرام آرام فشارم زد بالا و کمی عصبانی شدم و شروع کردم به داد و بیداد که مگر سال قبل خودم این ها را یادتان ندادم. چرا حالا که این سوالات آسان را می پرسم یک نفر هم از شما جواب نمی دهد.

روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم که چرا این کلاس این قدر بی تحرک شده و برای فعال شدن این بچه ها چه باید کنم؟ وقتی به چهره بچه ها دقت کردم احساس اضطراب را در آنها دیدم. ناخوداگاه نگاهم به سمت پوشش و لباس های بچه ها افتاد. آراستگی به حد کمال بود. می شد بوی نویی لباس ها را فهمید. سر و صورت ها همه تمیز و گل انداخته بود. آنقدر مرتب و تمیز بودند که تا به حال دانش آموزانم را این گونه ندیده بودم.

کمی که به دانش آموزان نگاه کردم و فکر کردم، فهمیدم این بندگان خدا از هم خجالت می کشند و به همین خاطر ساکت هستند، وگرنه همین ها سال قبل اگر فرصت می دادم مغز مرا خورده بودند. خنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم و شروع کردم به توضیح دادن همان سوالات و خودم آنها را حل کردم. دیگر هیچ سوالی از هیچکس نپرسیدم و همین باعث شد تا کمی آنها راحت تر در کلاس باشند.

وقتی در دفتر این موضوع را با آقای مدیر در جریان گذاشتم کلی خندید و گفت با این اوصاف امسال سالی بی دردسر خواهیم داشت، چون همه برای ضایع نشدن و حتی خودشیرینی برای طرف مقابل منظم و مرتب خواهند بود. امسال اگر خدا بخواهد دعوایی نخواهیم داشت و با این اوصاف تمام تلاش بچه ها این خواهد بود که از کلاس اخراج نشوند تا آبرویشان نرود. و من همانجا گفتم، ما هم باید از این شرایط کمال حسن استفاده را ببریم.

ولی در زنگ بعدی در کلاس هفتم اصلاً از این خبرها نبود. کلی طول کشید تا ساکتشان کنم و هر سوالی را پای تخته می نوشتم کلی داوطلب برای حل کردن داشت و حتی بدون اجازه من می آمدند پای تخته تا سوال را حل کنند. مانده بودم با این بچه ها چه کنم؟! کلی داد و بیداد کردم تا کمی نظم در کلاس برقرار شد. کلی برایشان توضیح دادم که برای من نظم و انضباط بسیار مهم است. کمی جدی تر شدم و همین کارساز شد و سرجایشان آرام گرفتند.

درسشان بد نبود، هم دختر ها و هم پسرها خوب حل می کردند و جالب این بود که به یکدیگر کمک هم می کردند. از همه جالب تر این بود که پسر و دختر اصلاً برایشان فرقی نداشت و به هر طریقی می خواستند نفری که پای تخته است را کمک کنند. و این حس برایم خیلی جذاب بود، کمک کردن به هم بدون توجه به جنسیت. رفتارشان آنقدر عادی بود که با کلاس نهم قابل قیاس نبود.

توضیحاتم که تمام شد، زنگ تفریح خورد و من منتظر بودم که در چشم برهم زدنی کلاس را تخلیه کنند ولی یکی از دخترها جلو در ایستاد و هیچ کدام از بچه ها هم از جایشان تکان نخوردند. با تعجب به آن دختر گفتم چرا بیرون نمی روید؟ با لبخندی گفت من مبصر کلاس هستم و تا وقتی شما بیرون نروید نمی گذارم کسی بیرون رود. جذبه اش مرا هم تحت تاثیر قرار داد.

این تناقض بین این دو کلاس را به هیچ وجه نمی توانستم برای خودم تحلیل کنم. شاید سن تاثیر داشته باشد ولی نه این قدر. این دو کلاس کاملاً در دو فاز مجزا بودند. هرچه فکر کردم به جایی نرسیدم و این موضوع را با آقای مدیر مطرح کردم. ایشان هم با همان لبخند همیشگی فرمودند: بچه های اول راهنمایی در دوره ابتدایی با هم در یک کلاس به صورت مختلط بوده اند و این موضوع اصلاً برایشان مورد خاصی محسوب نمی شود و به همین خاطر با هم راحت هستند، ولی نهمی ها تازه امسال با هم در یک کلاس هستند و همین باعث شده تا خیلی مراعات کنند.

واقعاً این کلاس مختلط که این همه برای من نگرانی ایجاد کرده بود، هیچ چیز خاصی نداشت و بعد از چند ماه همه چیز عادی شد و تازه عملکرد بچه ها هم بهتر شد. شاید گاهی حساسیت های ما بیشتر از بچه ها است و اگر به آنها وقت بدهیم و درست آموزششان دهیم خیلی از مشکلات رفتاری در همین مدرسه برطرف شود.

زیرنویس

هر چهار نفر جلوی تلویزیون ایستگاه راه آهن تهران خشکمان زده بود. صدایی از تلویزیون نمی شنیدیم ولی زیرنویس را با دقت می خواندیم و همه در بهت خبری که می دیدیم، فرو رفته بودیم. نفسمان در سینه حبس شده بود و هیچ حرکتی نمی توانستیم بکنیم. بعد از چند دقیقه که به خودمان آمدیم اولین چیزی که به ذهنمان رسید تلفن بود، چنان دوان دوان به سمت تلفن های کارتی رفتیم که همه افراد داخل ایستگاه با تعجب به ما نگاه می کردند، ولی ما به هیچ چیز جز تلفن فکر نمی کردیم.

جلوی تلفن کارتی آنقدر شلوغ بود که به نظر می رسید تا زمان حرکت قطار هم نوبت به ما نمی رسد. هر چقدر هم که اصرار می کردیم که کار خیلی خیلی واجب و فوری ای داریم، اصلاً به ما اعتنا نمی کردند و در جوابمان می گفتند که کار ما هم خیلی مهم است. به هر نحوی بود با کلی معطلی و سروصدا و التماس و خواهش، یکی از تلفن ها را برایمان آزاد کردند و حمید اولین نفری بود که به آن دست یافت و با خانه اش تماس گرفت.

ما هم به سرعت پشت سر او به خانه هایمان زنگ زدیم و آنها را از نگرانی رهانیدیم. بندگان خدا پدر و مادرها چند ساعتی را در اضطراب شدید طی کرده بودند و وقتی صدای بچه هایشان را شنیدند بیشترشان به گریه افتاده بودند. دوستان من هم بغض در گلویشان بود و خوب نمی توانستند صحبت کنند. آخرین نفر من بودم و وقتی به مادرم فکر می کردم دست و پایم می لرزید. او همیشه نگران بود و در این شرایط فقط امیدوار بودم در صحت و سلامت باشد.

وقتی گوشی را گرفتم انگشتانم در زمان شماره گیری می لرزید، حتماً خبری که در مورد مادرم خواهم شنید، دردناک است. بوق اول کسی گوشی را نگرفت، بوق دوم هم همچنین. پیش خودم فکر کردم حتماً همه در بیمارستان هستند و همین فکر پاهایم را شل کرد به طوری که با زحمت به ستون کناری تکیه دادم. گوشی را برداشتند و وقتی مادرم گفت الو بفرمایید، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. رفتار مادر خیلی عادی بود و وقتی گفتم ما با قطار می آییم، خیلی آرام گفت: فردا صبحانه منتظرت هستیم. و همین عادی بودن مادرم مرا بسیار متعجب کرد.

 تازه حالمان کمی بهتر شده بود، نگاهم به ساعت افتاد که کمتر از پنج دقیقه تا حرکت قطار نمانده بود. از آن وضعیت هولناک خلاصی یافته بودیم، ولی به وضعیت دهشتناک دیگری دچار شدیم، به دوستان گفتم بجنبید که از این یکی دیگر جا نمانیم. اگر قطار را هم از دست بدهیم نگون بختی ما به نهایت می رسد.  چهارتایی با سرعت هر چه تمام به سمت سکوها دویدیم. ایستگاه راه آهن تهران امروز برای ما شده بود پیست مسابقه دو سرعت.

بعد از کنترل بلیط ابراهیم جلو افتاد و همه پشت سرش در حال دویدن. وقتی از پله ها پایین رفتیم و خواستیم سوار قطار سمت راست شویم، حمید از پشت سر گفت این قطار زنجان است، طرف دیگر را سوار شوید. وقتی ابراهیم جلوی درش رسید تازه فهمیدیم این یکی هم قطار مشهد است. مانده بودیم بین زمین و آسمان.

تنها کاری که کردیم با تمام سرعت و قدرت از پله ها بالا رفتیم. وقتی بالای سکوها رسیدیم صدای بوق قطار آمد و همین باعث شد بیشتر دست پاچه شویم. یک نفر که وضعیت ما را دیده بود، فقط پرسید: کدام قطار؟ و هر چهار تایی یک صدا گفتیم «گرگان» و او هم با دست سکوی آخر را نشانمان داد. امروز کلاً روز بدشانسی است. بیشتر اوقات قطار گرگان در سکو های 3 و 4 بود، حالا درست در این وضعیت باید سکوی 9باشد؟!

با آخرین سرعت به سمت آخرین راه پله رفتیم. نمی دانم چند تا پله یکی به پایین رفتیم. خدا به ما رحم کرد که زمین نخوردیم وگرنه علاوه بر جا ماندن، آسیبی جدی هم می دیدم. در سکو فقط یک قطار بود که همه در هایش بسته بود. اگر اشاره مامور آخرین واگن قطار نبود، مطمئناً از قطار جا مانده بودیم. با تمام سرعت به سمتش دویدیم و در نهایت در لحظه حرکت، از آخرین در آخرین واگن آخرین سکو سوار قطار شدیم.

هر چهار نفری همانجا نشستیم تا نفسی بگیریم. دویدن آن هم در وضعیتی که اضطراب شدیدی داشتیم واقعاً انرژی ما را گرفته بود. مامور قطار با لبخند به ما گفت دقیقه نودی رسیدید، وگرنه باید قید رفتن با قطار را می زدید. خدا خیرش دهد رفت و برایمان آب سردی آورد که واقعاً با نوشیدن آن جگرمان خنک شد. امروز از همان صبح تا حالا سه بار است که دچار وضعیت سختی شده ایم. به بعد، خدا ما را نگاه دارد.

وقتی به کوپه رسیدیم و سر جایمان نشستیم هنوز در بهت و شوکی بودیم که با دیدن آن خبر به ما دست داد، سکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود و هیچ کس صحبت نمی کرد. همه داشتند به آن موضوع فکر می کردند، شاید هم خودشان را در آن موقعیت قرار داده بودند و از ترس حرفی نمی زدند. جو کوپه بسیار سنگین بود.

بعد از مدتی نسبتاً طولانی حمید جو را شکست و گفت: وقتی به خانه زنگ زدم و برادرم گوشی را گرفت و فهمید من هستم، چنان فریاد بلندی کشید که کل خانه به هوا رفت. مادرم فقط گریه می کرد. ابراهیم هم وقتی خبر سلامتی اش را داده بود با گریه خواهرش مواجه شده بود. سید هم می گفت چیزی نمانده بود که صدای قرآن از خانه مان پخش شود. ولی وقتی گفتم مادر من خیلی عادی برخورد کرد، همه تعجب کردند، با شناختی که آنها هم از مادرم داشتند مانند فکر های دیگری به ذهنشان رسیده بود. در هر صورت این خطر از بیخ گوشمان به خیر گذشت.

بعد حمید رو به من کرد و گفت: تو هم با این برنامه ریزی ات برای رفتن به نمایشگاه کتاب؟! نزدیک بود ما را به کشتن دهی. خودمان که هیچ خانواده های ما مردند و زنده شدند تا فهمیدند ما سالم هستیم. دیگر از این برنامه ریزیها نفرمایید که ما دیگر نیستیم. از این به بعد مثل آدمیزاد با همان اتوبوس می رویم و برمی گردیم.

از دست حمید ناراحت شدم، با کمی اخم گفتم: من چه گناهی دارم که این گونه بر من می تازید؟ قبل از حرکت همه به به و چه چه می کردید که چقدر خوب که رفت با قطار می رویم و برگشت با هواپیما برمی گردیم. یادم نمی رود وقتی ساعت نه صبح به مهرآباد رفتیم، در پوست خود نمی گنجیدید. وقتی هم اعلام کردند دو ساعت پرواز تاخیر دارد، اعتراض می کردید که چرا باید معطل باشیم، ما می خواهیم هر چه زودتر پرواز کنیم. چقدر هم برنامه ریختید که هر کس جداگانه به کانتر برود و صندلی کنار پنجره بگیرد.

بعد از حدود سه چهار ساعت معطلی هم که اعلام کردند پرواز کنسل شده چنان به هم ریختید که کسی جلودارتان نبود، مگر من کف دستم را بو کرده بودم که بدانم چنین اتفاقی خواهد افتاد. آنقدر از پرواز نکردن حالتان بد بود که از جایتان تکان نخوردید و من رفتم و با کلی دردسر پول بلیط ها را پس گرفتم. پایتان نمی کشید از فرودگاه بیرون بیایید. و باز اگر من نبودم و پیشنهاد نمی دادم و دنبال بلیط قطار نمی رفتم که معلوم نبود الآن کجا بودیم.

ابراهیم گفت حالا این بحث ها را کنار بگذارید. خدا را شکر همه در صحت و سلامت هستیم و خانواده ها هم از وضعیت ما مطلع هستند. ولی انصافاً امروز عجب اتفاقاتی برای ما رخ داد، برای هر کس تعریف کنیم باورش نمی شود که ما قرار بود با هواپیما به گرگان برویم ولی حالا که با قطار داریم می رویم، خیلی هم خوشحال هستیم و ضمناً چقدر اتفاقاتی رخ داده که ما از آن کاملاً بی اطلاع بودیم، در صورتی که همه آنها حول خود ما بوده است.

صبح به خانه رسیدم، همسایه کناری مان که تازه نان گرفته بود و داشت در خانه اش را باز می کرد، وقتی مرا دید چنان در آغوشم گرفت که داشتم له می شدم. فقط یک جمله گفت که خدا رحم کرد که  تلویزیون خانه شما از دیشب خراب است. ما وقتی خبر را شنیدیم داشتیم پس می افتادیم. ولی وقتی می دیدیم خبری از خانه شما نمی آید بسیار تعجب کردیم. با بهانه ای به در خانه شما آمدم و فهمیدم که تلویزیون شما خراب شده است، وگرنه مادر شما با فهمیدن این خبر حتماً دچار مشکل می شد.

در خانه فقط مادر بیدار بود. دوشی گرفتم تا کمی خودم را از این بلاهایی که در این روز آخر سفر به آن مبتلا شده بودیم رها کنم. وقتی صبحانه تمام شد و پدر از من درباره این سفر پرسید، کل ماجرای دیروز را برایشان توضیح دادم. از همان مهرآباد و معطلی و کنسل شدن پرواز شروع کردم تا رسیدم به ایستگاه راه آهن و دیدن آن خبر در تلویزیون.

وقتی پرواز کنسل شد و با هزار بدبختی پولمان را پس گرفتیم و از ترمینال شماره یک بیرون آمدیم، ساعت حدود یک شده بود. دوستان پیشنهاد اتوبوس را دادند ولی وقتی اتوبوس واحد به مقصد ایستگاه راه آهن را مقابل خودم دیدم، به بچه ها پیشنهاد دادم، حالا که این واحد تا راه آهن می رود، تا آنجا برویم شاید شانس بیاوریم و بلیط باشد. دوستان که هم خسته بودند و هم از کنسلی پرواز عصبانی، وقتی دیدند وسیله حاضر است قبول کردند.

با این ترافیک همیشگی تهران تا به راه آهن رسیدیم شد ساعت دو، سریع به بخش بلیط فروشی رفتم و در کمال ناباوری توانستم چهار بلیط که همه در یک کوپه بود را بگیرم. همین باعث شد تا دوستان هم کمی سرحال شوند. بعد به یک ساندویچی رفتیم و نفری دو تا ساندویچ دونونه خوردیم، البته شاید دیگر دوستان سیر شده باشند ولی من آنچنان که باید و شاید چنین احساسی نداشتم.

به پیشنهاد حمید در همان پارک کوچکی که مقابل ساندویچی بود روی چمن ها نشستیم و پایمان را دراز کردیم و تا حدی خستگی را از تن به در بردیم. ابراهیم که یک درازی هم کشید. خدا را شکر هوا خوب بود و تا ساعت حدود چهار آنجا بودیم. ساعت حرکت قطار شش و نیم بود. این دو ساعت باقی را باید یک جوری خودمان را سرگرم می کردیم. حمید پیشنهاد داد کمی خیابان ولی عصر را پیاده طی کنیم و بعد هم باقی زمان را در ایستگاه باشیم.

چیزی به ساعت شش نمانده بود که وارد ایستگاه شدیم. هنوز برای سوار شدن به قطار اعلام نکرده بودند. روی صندلی های ایستگاه نشستیم و به تلویزیون بزرگی که مقابلمان بود نگاه می کردیم. اخبار بود، چون صدایش را نمی شنیدیم برایمان جذابیت نداشت، به همین خاطر زیاد به آن توجه نمی کردیم.

چند دقیقه نگذشته بود که حمید با چهره ای بهت زده گفت: بچه ها زیرنویس را بخوانید. همه متوجه تلویزیون شدیم. نوشته بود: هواپیمای مسافربری که حامل نمایندگان استان گلستان در مجلس شورای اسلامی بوده، صبح امروز در مسیر گرگان سقوط کرده است. من با دیدن این خبر متعجب ماندم. می دانستم تنها هواپیمایی که امروز قرار بود به گرگان برود همانی بود که ما مسافرش بودیم و حالا این خبر می گوید این هواپیما سقوط کرده است. ما که اصلاً سوار نشدیم و پرواز کنسل شد!

هاج و واج فقط زیرنویس ها را دنبال می کردیم. در ادامه نوشت: با توجه به شرایط جوی و موقعیت کوهستانی و همچنین گزارشات رسیده، به احتمال زیاد تمامی سرنشینان این هواپیما جان داده اند. نیروهای امدادی به دنبال پیدا کردن لاشه هواپیما هستند و هنوز محل دقیق سقوط را شناسایی نکرده اند. احتمال دارد در ارتفاعات خرچنگ ساری سقوط کرده باشد.گروه های تکاوری به همراه کوهنوردان ماهر و نیرو های هلال احمر به دنبال هواپیما در ارتفاعات مورد نظر در حال جستجو هستند.

به دوستان گفتم احتمال زیاد این پرواز قبل از ما انجام شده است. یک پرواز VIP بوده که مخصوص مسئولین است. با توجه به اتفاقی که برایش افتاده پرواز ما را کنسل کرده اند. ابراهیم که ترس را می شد در چهره اش دید، گفت: خوب با این توضیحی که دادی پس فقط ما می دانیم که آن پرواز، پرواز ما نبوده است. خانواده هایمان که نمی دانند. آنها با شنیدن این خبر فکر می کنند که این هواپیمای ما است که سقوط کرده است.

این صحبت ابراهیم ما را در هراسی هولناک انداخت. خانواده ها از چند ساعت قبل که این خبر را شنیده اند چه کشیده اند؟ همه آنها تا حالا که از ما هیچ خبری به دستشان نرسیده، حتم دانسته اند که ما در این سقوط همگی جان باخته ایم. و این چقدر وحشتناک است. همه در بهتی عمیق فرورفته بودیم و یارای حرکت نداشتیم. تنها چیزی که به ذهنم رسید تماس با خانه بود: گفتم بچه ها تلفن، و همه شروع کردیم به دویدن به سمت تلفن های کارتی و باقی ماجرا.

مادر که همانجا شروع کرد به گریه کردن، من و خواهرم و پدرم بسیار تلاش کردیم تا آرام شود. هرچه قدر می گفتم من که سالم جلو شما نشسته ام، مادرم می گفت اگر سوار هواپیما شده بودید چه می شد؟ و به گریه اش ادامه می داد. پدر هم که در فکر فرو رفته بود فقط یک جمله گفت: چه خوب که تلویزیون خراب شد، وگرنه مادرت کاری دست خودش می داد.

غروب که تلویزیون را از تعمیرگاه آوردیم و وصل کردیم، اخبار تازه اعلام کرده بود که بعد از حدود بیست و چهار ساعت جستجو محل سقوط هواپیما را پیدا کرده اند و متاسفانه تمام سرنشینان آن نیز کشته شده اند. این خبر واقعاً تکان دهنده بود. بعد از این ماجرا تا مدتها مادرم نمی گذاشت سوار هواپیما شویم.

*نکته*  واقعیت امر دیگر توالی زمانی این خاطرات را به یاد ندارم. چون آنها را منظم ثبت نکرده ام. به بزرگواری خود ببخشایید.

کوه قاف

برای جمعه از همان ابتدای هفته برنامه ریزی کرده بودم. صبح اول وقت به سیب چال می روم و از آنجا راهی «چشمه اجاق» می شوم و در آن حوالی پرسه می زنم و گشت و گذاری در دل کوه ها و تپه های دل انگیز می کنم و عصر هم به خانه بر می گردم. فقط امیدوار بودم که باران نیاید، تنها چیزی که مرا زمین گیر می کند باران است. برف باشد می روم که باریدن برف را بسیار دوست دارم ولی خیس شدن در باران را اصلاً برنمی تابم. آنهایی را هم که زیر باران رفتن را دوست دارند و می گویند حس شاعرانه ای دارد را نمی فهمم!

در این چندسالی که در روستا بیتوته می کنم آموخته ام که این گونه تصمیم ها را با کسی نگویم. مخصوصاً همکاران که یا مسخره ام می کنند یا مرا از انجام چنین کاری برحذر می دارند. البته بخش دوم را از روی دلسوزی می گویند و حرف هایشان را قبول دارم ولی من هم جوانب احتیاط را رعایت می کنم و از مسیرهایی می روم که شناخته شده هستند. تنها کسی را که با خبر می کنم آقای صاحب خانه است، حرف ایشان برایم حجت است که می گوید حداقل یک نفر باید بداند کجا می روی تا اگر مشکلی پیش آید بتواند کمکی کند.

در طول هفته خبری از بارندگی نبود. امسال زمستان نسبتاً خشکی را در حال سپری کردن هستیم. البته برف های اندکی هنوز روی کوه ها بودند و قصد آب شدن نداشتند. با این که می دانستم این خشکسالی بسیار مضرات دارد ولی دوست داشتم روز جمعه هم هوا این گونه باشد و بعد آنچنان ببارد که همه جا را سیراب کند.

غروب پنجشنبه وقتی از مدرسه به خانه آمدم، آقای صاحب خانه در حال رسیدگی به گاوها بود، بعد از سلام و احوالپرسی به ایشان گفتم که فردا قصد دارم تا چشمه اجاق بروم. کمی فکر کرد و حدس می زدم دنبال راهی بود مرا منصرف کند، لبخندی زد و گفت باز جمعه شد و نمی توانی یک روز هم که شده در خانه بمانی؟! من که نمی توانم رای شما را برگردانم، ولی فقط از جاده برو و بعد از این که ناهار خوردی سریع برگرد. و من هم با جان و دل گفتم: چشم

صبح ساعت شش بیدار شدم و صبحانه را کامل خوردم، می بایست حداقل تا ظهر گرسنه نشوم و راه روم و از بودن در طبیعت لذت ببرم. فقط دو تا بطری نوشابه پر آب کردم و داخل کوله گذاشتم. برای ناهار هم یک عدد نان و یک کنسرو لوبیا برداشتم. یک بارانی از نوع بادگیر هم درون کوله گذاشتم که اگر احیاناً باران آمد، زیاد خیس نشوم. حدود ساعت هفت صبح بود که به سمت سیب چال به راه افتادم.

آفتاب تازه از پشت کوه بیرون آمده بود و نورش آن چنان گرمایی نداشت که بشود به آن امید بست، به همین خاطر زیپ کاپشن را  تا انتها کشیدم و در جهت غرب و پشت به آفتاب به راهم ادامه دادم. تا سیب چال جاده شوسه بود و شیب تندی هم نداشت و همین برای شروع خوب بود، این مسیر نسبتاً هموار موتورم را گرم می کرد تا بتوانم باقی مسیر را بدون مشکل طی کنم. من مانند موتورهای دیزل هستم، دیر گرم می شوم ولی وقتی گرم شدم دیگر حالا حالا ها خنک نمی شوم. اگر مسیر شیب ملایمی داشته باشد، با سرعت کم و قدرت زیاد می توانم زمانی طولانی را پیاده طی کنم.

وقتی به سیب چال رسیدم پرنده پر نمی زد، روستا هنوز بیدار نشده بود و فکر هم می کنم قصد بیدار شدن هم نداشت. مردم این منطقه حق دارند، بعد از شش روز کار طاقت فرسا در زمینهای شیب دار، یک روز جمعه را همه به استراحت می پردازند. البته من هم کل هفته کاری بس دشوار در زمین های ناهموار ذهن دانش آموزان داشتم و بسیار سعی کردم که کشت و زرعی مفید در ذهن این بچه ها داشته باشم. ولی به محصول نشاندن فکر درست در اذهان این بچه ها کاری است بس دشوار و گاهی هم غیرممکن.

 وارد مسیر چشمه اجاق شدم، با توجه به پرس و جوهایی که کرده بودم مسیر تا خود چشمه مشخص است. راهی بود که آثار عبور تراکتور در آن دیده می شد، همین خیالم را راحت کرد که امکان گم شدن در این مسیر نیست. هنوز چند قدمی نرفته بودم که به پیچی بسیار تند که با شیبی بسیار زیاد به بالا می رفت برخوردم، در میان راه هم سنگ بزرگ و سپیدی بود که مانده بودم تراکتورها چگونه از روی آن عبور می کنند. با زحمت بسیار و به قول معروف با دنده یک از این پیچ گذشتم و از آن به بعد مسیر با شیبی ملایم که بسیار مناسب تر بود، آرام آرام ارتفاع می گرفت و به جنگل نزدیک می شد. دیدن دوردست ها چشم را نوازش می کرد، البته خشکی زمین کمی صحنه را غبار آلود کرده بود.

در راه مزارع بسیاری را دیدم که به امید باران بودند و می شد به راحتی تشنگی آنها را در این زمستان فهمید. واقعاً امسال بارندگی بسیار کم بود و این زمین ها به شدت نیاز به آب دارند. رو به آسمان که هیچ ابری در آن نبود کردم و گفتم: این زمین ها به شدت به لطف شما نیازمندند، کرم نمایید و کمی از آن نزولات پربرکت را نثارشان کنید. لبخندی هم زدم و در ادامه گفتم این زمین ها اگر شما را مجاب نمی کند، من را نظاره کنید که امروز از صبح تا شام پیاده هستم.

قبلاً هم گفته ام که آب و هوای این منطقه با من زیاد روابط خوبی ندارد، روزهایی که وامنان کلاس دارم و مسیر خانه تا مدرسه چند قدم است، هوا خوب و آفتابی است. ولی روزهایی که کاشیدار یا نراب کلاس دارم و می بایست فاصله ای حدود سه یا چهار کیلومتری را پیاده طی کنم، ابرها سریع خود را می رساندند و با بارش بارانی مرا مورد لطف قرار می دهند. کلاً سر جنگ با من دارند. ولی واقعیت امر امروز خیلی دوست داشتم که این زمین های تشنه کمی رنگ آب به خود ببینند.

جنگل نیز آن طراوت همیشگی اش را نداشت. البته در زمستان بیشتر این درختان در خواب هستند و هیچ نمی فهمند، آنهایی که بیدار بودند نیز آن چنان که باید و شاید سرحال نبودند. سلامی به همگی عرض کردم و احوالاتشان را جویا شدم و کمی دلداری دادم که انشالله باران خواهد آمد. ولی اوج بحران کم آبی را وقتی فهمیدم که میزان آب چشمه به حداقل ممکن کاهش یافته بود. زمان بسیاری طول کشید تا توانستم بطری های آب را پر کنم. وقتی به این فکر کردم که در زمستان این چنین کم آب است در تابستان چه خواهد شد؟ واقعاً بدنم به لرزه افتاد. این منطقه به چشمه ساران معروف است ولی ما آدمیان چنان بد عمل کرده ایم که چشمه ها را به این روز انداخته ایم.

در کنار چشمه کمی استراحت کردم و آبی به سرو صورت زدم، هوای عالی و مناظر زیبا و مسیر کم شیب باعث شده بود زیاد خسته نشوم. به همین خاطر تصمیم گرفتم کمی آن طرف تر بروم و ببینم پشت این یال چه خبر است. به بالای آن رفتم و صحنه ای شگرف مقابل چشمانم رقم خورد. دشتی نسبتاً وسیع در سمت چپم بود و در مقابل هم در ادامه کوهپایه که با شیبی ملایم به پایین می رفت،  دره ای بود عمیق که مسیرش درست قائم بود بر راستای رشته کوه ها، حدس زدم انتهای آن هم در دوردست ها به دشت گرگان ختم می شد.

روی یال نشستم و فقط به دیدن این مناظر زیبا می پرداختم. می بایست در اردیبهشت نیز به اینجا می آمدم تا همه جا را سبز و با طراوت ببینم. البته حالا هم زیباست ولی آن موقع زیبایی چندین برابر خواهد شد. در میان این کوه ها و دشت و دره در گوشه ای سواد روستایی را هم از دور دیدم. شنیده بودم که پشت این کوه ها روستاهای مربوط به منطقه مینودشت واقع هستند.

کمی که دقت کردم، دیدم همان راهی که تا چشمه می آید، در ادامه از کم ارتفاع ترین بخش یال می گذرد و به سمت دیگر سرازیر می شود. دیدن این صحنه مرا وارد کنکاش عجیبی کرد. دل می گفت تا اولین روستا بروم و بعد بلافاصله برگردم. ولی عقل ممانعت می کرد و می گفت خطرناک است، جایی را که نمی شناسی نباید بروی. دل می گفت مگر از سیب چال به این طرف را می شناختی که آمدی؟ دیدی که اتفاقی هم نیفتاد و لذت هم بردی. عقل در جواب گفت درست است که نیامده بودی ولی در مورد آن اطلاعات کسب کرده بودی و تا حدی می دانستی چه خبر است.

دل می گفت که راه مشخص است و جنگلی هم که نیست که گم شوی، تا روستا می روی و بدون دردسر برمی گردی. رفتن و دیدن جاهای تازه هیجان خاصی دارد. عقل مخالفت می کرد و می گفت به صاحب خانه گفته ای تا اینجا می آیی، حداقل سر حرفت باش. من مانده بودم طرف کدام را بگیرم. هر دو، تا حدی راست می گفتند و قضاوت بینشان سخت بود. تصمیم گرفتم اصلاً به آنها توجه نکنم و سرجای خودم بنشینم تا اینها خسته شوند و دست از سر خودشان و من بردارند.

به ساعت نگاه انداختم، یازده بود و هنوز تا ناهار وقت بود. تصمیم گرفتم کمی در اطراف گلگشت بزنم، کوله را بر پشتم انداختم و به راه افتادم. واقعاً همه جا زیبایی خاص خود را دارد. البرز خشک که وامنان در آن قرار دارد با رنگ های زرد و قهوه ای زیباست و اینجا هم که البرز مرطوب است درختان و سرسبزی آنها زیباست. همین طور که در حال قدم زدن بودم، خودم را در مسیر همان روستایی که از دور دیده بودم یافتم. اصلاً حواسم نبود که به کجا دارم می روم. البته این شیطنت ها کار دل من است که همیشه عقل را دور می زند و حرف خود را به کرسی می نشاند.

راه را ادامه دادم ،به مزارع که رسیدم دانستم که راهی تا روستا نمانده است، ولی هرچه می رفتم به آن نمی رسیدم، نمی دانم چقدر طول کشید به آن رسیدم. روستای جالب و زیبایی بود، کوچه هایش پر درخت بود و چشمه ای نسبتاً بزرگ از میان روستا می گذشت. روستا در شیب قرار داشت تقریباً مانند وامنان، ولی سرسبزتر. صفای خاصی داشت که در بیشتر روستاها آن را حس می کردم. به کنار جاده خاکی که حدس می زدم از مینودشت تا اینجا آمده است رسیدم. کنار جاده مغازه کوچکی بود که پیرمردی جلو در آن نشسته بود.

 خدمتشان رسیدم و بعد از سلام و احوال پرسی، نام این روستا را از ایشان پرسیدم. لبخندی زد و با من بسیار گرم گرفت و قبل از هر چیز پرسید از کجا آمده ام؟ گفتم از وامنان آمده ام. مانند خیلی ها که در جاهای مختلف مرا می دیدند و این سوال را می کردند، تعجب کرد و با همان حال پرسید پیاده آمده ای؟ من هم جواب دادم بله، از سمت چشمه اجاق آمده ام. بعد از این که کلی توضیح دادم و هنوز ایشان از تعجب بیرون نیامده بود، مجدداً نام روستا را پرسیدم. گفت:«قلعه قافه»

این بار نوبت من بود که تعجب کنم. کوه قاف شنیده بودم که در اساطیر ما ایرانیان جایگاهی بس رفیع دارد ولی قلعه قاف تا به حال به گوشم نخورده بود. البته بنابه روایتی کوه قاف را در منطقه قفقاز دانسته اند و به روایتی دیگر همین البرز را در دوران باستان کوه قاف می دانستند که خورشید در چاهی پشت آن غروب می کند. شاید این روایت دومی باعث شده باشد نام اینجا قلعه قاف باشد.

برای این که از این تعجب بیرون آیم، به اطراف نگاهی انداختم تا شاید کوهی شبیه کوه قاف را پیدا کنم و بتوانم ربطی بین این دو نام برقرار کنم. ولی بلندترین کوه منطقه همان بوقوتو بود که از این سو بسیار پر ابهت تر به نظر می رسید. همچنان به دور خودم می گشتم که پیرمرد با مهربانی صدایم کرد و گفت: چه شده؟ دنبال کوه قاف می گردی؟ لبخندی از رضایت زدم و گفتم مگر اینجا هم کوه قاف هست؟

گفت: نه، اینجا خبری از کوه قاف نیست ولی در قدیم چون مرتفع ترین روستا بوده و بالای کوه بوده و به همین خاطر امنیت و آرامش داشته، آن را به لانه سیمرغ مثال می زدند و بعد هم قلعه قاف نامیده اند و حالا به قلعه قافه تبدیل شده است. برایم بسیار جالب بود که اینجا، در این منطقه دورافتاده چقدر از اساطیر در نام گذاری ها استفاده شده است. البته آرامش و طبیعت بکر اینجا و همچنین مرتفع بودنش واقعاً انسان را به یاد سیمرغ و لانه اش می اندازد.

 بعد از این گفتوگوی بسیار عالی و کسب اطلاعات گرانبها می خواستم از پیرمرد خداحافظی کنم که با اخم به من گفت سر ناهار کجا می خواهی بروی؟ نیم ساعتی را میهمان ما باش و بعد از ناهار به سمت وامنان برو. روستاییان هیچگاه تعارف نمی کنند و از ته دل دعوت می کنند، به همین خاطر قبول نکردن دعوتشان کاری بسیار سخت است. می بایست کلی صغری کبری بچینم تا بتوانم متقاعدشان کنم، ولی اکثر اوقات راه به جایی نمی برم و میهمان خانه های پرمحبتشان می شوم. از این دست تجربه ها چندتایی دارم.

در حال چانه زنی بودیم که نگاه پیرمرد به پشت سر من افتاد. مکثی کوتاه کرد و ناگاه گفت: اشکالی ندارد می توانی برگردی، من مزاحمت نمی شوم. به داخل مغازه اش بازگشت و یک نان محلی آورد و به من داد. از قیافه نان می شد مزه بسیار عالی آن را تشخیص داد. بعد گفت: همین نان را به عنوان ناهار در راه بخور و اصلاً جایی توقف نکن. هوا دارد خراب می شود و بهتر است سریع برگردی.

وقتی به آسمان سمت غرب نگاه کردم باورم نمی شد. ابرهای سیاه که همچون کوه به نظر می رسیدند نزدیک می شدند. کمی که بیشتر دقت کردم چنان عظیم بودند که به کوه قاف می مانستند، در قلعه قافه مواجه شده بودم با کوه قافی که در حرکت بود. از پیرمرد خداحافظی کردم و سریع مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. هنوز از روستا فاصله چندانی نگرفته بودم که پیش قراولان کوه قاف به من رسیدند و همه جا را فرا گرفتند. چنان غلیظ بودند که حتی یک متری مقابلم را نمی دیدم. در این وضعیت جوی، گم شدن یکی از معمول ترین اتفاقات است.

می بایست بسیار دقت می کردم تا مسیر را گم نکم. تنها چیز مفیدی که در این وضعیت به من کمک می کرد همان رد چرخ های تراکتور بود، هرجا ردی نمی دیدم گیج می شدم و حتی چندین بار هم وارد مزارع شدم، حتی یک بار هم در جوی آب کنار یکی از مزارع افتادم و بخش عمده ای از شلوارم گِلی شد. ولی خوشبختانه با دیدن رد چرخ دیگری مسیر درست را می یافتم.

با حداقل سرعت ممکن همان مسیر جاده را داد ادامه دادم و با زحمت بسیار به چشمه اجاق رسیدم، همزمان اصل سپاه کوه قاف هم رسید و شروع کردند به آرایش حمله گرفتن. می دانستم در چشم بر هم زدنی کارشان را شروع خواهند کرد، سریع بارانی را از کوله پشتی درآوردم و پوشیدم تا زیاد خیس نشوم. همین بادگیر باعث شد خیس نشوم و بتوانم خودم را راضی کنم که زیر باران بودن نیز کمی لذت بخش است.

زمین آن قدر تشنه بود که قطران باران را می بلعید و مجالی نمی داد که روان شود. البته این خیل ابرها کارشان را خوب بلد بودند و باران را به طوری نازل می کردند که همه از آن بهره مند شوند و آب کمتر جاری شود. مناظر نسبت به صبح که دیده بودم کاملاً تغییر کرده بود. انگار تابلویی را که غبار بر رویش نشسته باشد را شسته باشند، وضوح تصاویر به حد کمال رسیده بود. ارتفاع ابرها هم طوری بود که می شد حداقل کمی از دوردست ها را هم دید و همین باعث شده بود در زیر این باران بایستم و فقط نگاه کنم.

این باران در این زمان واقعاً عالی بود و تمام این زمین های تشنه را سیراب می کرد. تا ابتدای وامنان باران به شدت می بارید ولی وقت وارد روستا شدم، بند آمد! من و این ابرها از این داستان ها بسیار داریم! بسیار علاقه مند هستند که وقتی من در راه هستم ببارند و وقتی می رسم و خیالشان راحت می شود، دست از بارش برمی دارند. البته با تمام این تفاصیل من به آنها ایمان داشتم، شاید در ظاهر کمی داد و قال می کردم ولی از ته دل دوستشان داشتم و احساس می کردم آنها هم با من همچنین هستند. این ابرها خودشان به خوبی می دانستند که باید چه کاری را در کجا انجام دهد. واقعاً دست مریزاد به آنها که این خاک تشنه را سیراب کردند.

هنوز چند دقیقه ای از ورودم به خانه نگذشته بود که صدای در اتاق آمد. آقای صاحب خانه بود و چون دیده بود چراغ اتاق روشن است آمده بود تا مطمئن شود که بازگشته ام. بعد از سلام و احوال پرسی بدون هیچ مقدمه ای به من گفت: حتم دارم به قلعه قافه رفته ای؟! لبخندی زدم و گفتم: بله، نمی دانم چه شد که راه را ادامه دادم و به آنجا رفتم. ایشان هم لبخندی زد و گفت می دانستم تا چشمه اجاق بروی نمی توانی جلوی خودت را بگیری و به قلعه قافه هم خواهی رفت، حتی باران هم جلویت را نگرفت، دیگر شما را شناخته ام. من هم خنده ای کردم و گفتم در بازگشت باران مرا گرفت. ایشان هم خندیدند و گفتند: مگر باران تو را بگیرد!

کتاب

 اولین باری بود که از آزادشهر بلیط اتوبوس گرفته بودم و ساعت نه شب مقابل دفتر کوچک تعاونی یک منتظر نشسته بودم. باران شروع به باریدن گرفت و همین مرا نگران کرد که احتمالاً در امامزاده هاشم پشت برف گیر خواهیم افتاد. برایم جالب بود که اتوبوس از گنبد می آمد و نیمی از صندلی ها هم پر بود. مسافران آزادشهر که سوار شدند هنوز یک چهارم صندلی ها خالی بود و این مسافران در خان ببین سوار شدند. این اتوبوس به معنی واقعی چارتر بود.

حدسم درست بود و در منطقه کوهستانی برف شدیدی می بارید. هنوز به پلور نرسیده بودیم که جاده تقریباً مسدود شده بود. از شیشه اتوبوس وقتی بیرون را نگاه می کردم ماشین پلیس همه خودروها را متوقف کرده بود و همه را مجبور می کرد که زنجیر چرخ بزنند. و من متعجب بودم که بعضی ها اصرار می کردند که نزنند. در آن کولاک شدید و هوای سرد، بیرون بودن و ماندن واقعاً کار بسیار سختی بود، چه رسد به سرو کله زدن با این گونه افراد. واقعاً کار این پلیس سخت و طاقت فرسا بود.

وقتی اتوبوس به راه افتاد حرکتش آن قدر کند بود که بعد از دو ساعت حدود ده یا پانزده کیلومتر را طی کرده بودیم. حوصله ام سر رفته بود و با این حساب صبح هم به امامزاده هاشم نمی رسیدیم، کی به خانه خواهم رسید، خدا داند؟! نمی دانم چه شد در آن وضعیت به فکر کتابی افتادم که تازه خریده بودم. با هزار زحمت از انتهای کیف مسافرتی که همراه داشتم خارجش کردم و چراغ کم سوی بالای سرم را روشن کردم و شروع کردم به مطالعه.

نتوانستم بیشتر از چند صفحه از آن را بخوانم. نور بد نبود و می شد چیزی خواند ولی حرکت ماشین که مدام در حال رفت و توقف بود نمی گذاشت مطالعه کنم. البته ساعت دو نیمه شب هم زمان خوبی برای مطالعه نبود. تصمیم گرفتم از خیر مطالعه کتاب بگذرم و اگر بشود کمی بخوابم. حالش را نداشتم تا دوباره کیف را از زیر پایم در بیاورم و کتاب را درونش بگذارم. به همین خاطر کتاب را بالای سرم داخل محفظه ای که مخصوص گذاشتن بارهای سبک بود، گذاشتم.

چشمانم را بستم تا شاید بتوانم بخوابم. ولی مانند همیشه موفق نشدم. هم خسته بودم و هم نیاز به خواب داشتم ولی اصلاً خواب به چشمانم نمی آمد. دیگر کلافه شده بودم و چشمم را برای مدتی بستم. نمی دانم خوابیدم یا نه ولی وقتی چشمانم را باز کردم و به ساعت نگاهی انداختم، ساعت پنج صبح بود. حرکت اتوبوس خیلی سریع تر شده بود و این یعنی گردنه را رد کرده بودیم. وقتی چراغ های امام زاده هاشم را دیدم خیالم راحت شد که از بخش سخت جاده گذشته ایم.

با حدود سه ساعت تاخیر به خانه رسیدم، تهران نیز سپید پوش شده بود و برف همچنان می بارید و همین موجب نگرانی مادر شده بود. بنده خدا از ساعت ها قبل پشت پنجره به انتظار من به خیابان می نگریست. البته پدرم از طریق شوهر عمه ام که راننده اتوبوس بود خبر گرفته بود و از مسدودی راه مطلع بود ولی همین خبر به جای این که مادر را آرام کند بر نگرانی اش افزوده بود، در هر صورت این سفر هم به خیر گذشت و صحیح و سالم به خانه رسیدم.

بعد از دو هفته دوری از خانه، فقط دو روز وقت داشتم در کانون گرم خانواده باشم، به همین خاطر کمتر یا بهتر بگویم اصلاً بیرون نمی رفتم. تنها جایی که رفتم بانک سر خیابان بود که هم قبض برق را بپردازم و هم بدهی ام را به حمید واریز کنم. معمولاً بیستم ماه به بعد کم می آوردم و از حمید مساعده می گرفتم. بخش عمده حقوقم در همین رفت و آمدها خرج می شد. واقعاً در شرایط سختی از هر نظر بودم.

برای برگشت مانند اکثر اوقات بلیط قطار گرفتم تا هم راحت تر باشم و هم خانواده کمتر نگرانم شود. درست است که مسافتی را که ماشین هفت ساعته طی می کند قطار یازده ساعته می رود ولی همین که مطمئن است و می شود راحت در آن خوابید، غنیمت است. در چشم به هم زدنی عصر جمعه فرا رسید و با غمی جانکاه از خانواده خداحافظی کردم و به ایستگاه راه آهن رفتم و سوار قطار گرگان شدم.

 صبح وقتی با صدای مامور سالن بیدار شدم و بعد از شستن دست و رویم، ملحفه و پتو ها را جمع کردم ،درست در زمانی که می خواستم کیف مربوط به پتو را در قسمت مخصوص آن که درست بالای درب ورودی کوپه است قرار دهم، به یاد چیزی افتادم و آه از نهادم برخواست. ناراحت و مغبون بر روی صندلی نشستم و دلم سوخت برای کتابی که بسیار دوستش داشتم و آن را در اتوبوس جا گذاشته بودم.

حیف زمانی به یادش افتادم که هیچ کاری نمی شد انجام داد. صبح که به گرگان می رسم سریع باید به آزادشهر بروم و خودم را به وامنان برسانم. بعد دو هفته هم که بازمی گردم پیگیری برای یافتن این گمگشته غیرممکن است. و تازه اگر به فرض محال اتوبوس را هم پیدا کنم، آیا می شود کتاب را پیدا کرد؟ واقعاً حیف شد و افسوسی سنگین برایم بماند.

آن گمگشته، کتاب «پله پله تا ملاقات خدا» نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب بود که بسیار هم دوستش داشتم و تازه آن را خریده بودم. زندگی نامه مولانا بود که بسیار زیبا نوشته شده بود. قلم شیرین و شیوا و مسحور کننده استاد زرین کوب واقعاً عالی و دل انگیز بود. تازه رسیده بودم به آشنایی مولانا با شمس و آن سوال معروف شمس. حسرت بسیار خوردم  که عجب کتابی را از دست دادم. می بایست این بار که به تهران بازگشتم، دوباره آن را بخرم.

سال تحصیلی به برق و باد گذشت و امتحانات نوبت دوم آغاز شد. معمولاً در این زمان که همه همکارانی که بیتوته داشتند، خانه هایشان را تحویل می دادند و به شهر می رفتند، ما نیز خانه را خالی کردیم و چون من راهم دور بود، یکی از اتاق های مدرسه را به من دادند و با دو تا میز معلم برای خودم رختخوابی آماده کردم و این سه هفته پایان سال را در مدرسه زندگی می کردم. زندگی در مدرسه خود عالمی دارد که روزگاری خواهم گفت.

به روز آخر رسیدم، دیشب همه وسایلم را در یکی از کمد های انبار مدرسه جمع کرده بودم و بعد از اتمام امتحان نهایی وسایلم را که کلاً یک ساک بود را گرفتم و همراه سرویس سوالات امتحان نهایی به آزادشهر آمدم. واقعاً به استراحتی سه ماهه نیاز داشتم تا نیرویی تازه بگیرم برای سال تحصیلی آتی. درست اذان ظهر به آزادشهر رسیدیم و در این هوای گرم که هیچ ماشینی هم نبود که مرا به پلیس راه برساند، زیر تیغ آفتاب منتظر بودم تا شاید گشایشی حاصل شود.

 مشکل اول رسیدن به پلیس راه بود، بعد از کلی معطلی با تاکسی تا ایستگاه مینی بوس ها رفتم و از آنجا هم پیاده به سمت پلیس راه در حرکت بودم که وانتی آمد و مرا صلواتی به مقصد اولم رساند. مشکل دوم و اساسی من در پلیس راه بود که در این ساعت از روز هیچ اتوبوسی نمی آمد. یکی دو تا آمدند که مقصدشان ساری و رشت بود. البته بعد از حدود دو ساعت ایستادن زیر آفتاب بر خودم سرکوفت می زدم که ای کاش سوار آنها می شدم و حداقل تا ساری را می رفتم.

من همیشه در این مورد کم شانس بودم و اکثر اوقات ماشین گیرم نمی آید. در ناامیدی غرق بودم و پیش خودم فکر می کردم تا شب را باید منتظر بمانم تا شاید اتوبوسی برای تهران بیاید که اولین اتوبوس آمد ولی جا نداشت. دومی آمد خالی خالی بود ولی جایی نمی رفت، تازه رسیده بود. سومی مقصدش گرگان بود و چهارمی رشت می رفت. کلافه شده بودم، می خواستم سوار همان اتوبوس رشت شوم و تا ساری بروم  که اتوبوس بعدی رسید. وقتی مقابل در اتوبوس رفتم و ناامیدانه گفتم تهران، راننده با سر تایید کرد و من هم با چنان ذوقی به سمت اتوبوس رفتم که نمی دانم چطور سوار شدم.

اتوبوس نیمه پر بود و به راحتی روی صندلی که کنارش خالی بود نشستم و خوشحال از این بودم که دیگر این آوارگی به پایان رسید و تا خانه با آسودگی خواهم رفت، چشمانم را بستم تا کمی از این خستگی و کوفتگی که این همه معطلی بر من وارد آورده، رها شوم. ولی مانند همیشه خوابم نبرد و به دیدن مناظر بیرون پرداختم. هنوز چیزی نگذشته بود که اتوبوس متوقف شد و مسافری سوار کرد.

تا گرگان سه چهار جا جهت گرفتن مسافر ایستاد، تا ساری هم همین وضع ادامه داشت که مسافران شروع به اعتراض کردند. البته من جز معترضین نبودم، همین که یک ماشین مرا یک راست به تهران می برد برایم غنیمت بود، ضمناً خودم را آرام می کردم که تا سه ماه دیگر خبری از این رفت و آمدها نیست و کل تابستان را از خانه تکان نخواهم خورد. پس با کمی تحمل این آخرین سفر را هم پشت سر خواهم گذاشت. ضمناً آنقدر خسته بودم که حالی و جانی برای اعتراض نداشتم.

چشمانم داشت غروب زیبای خورشید را نظاره می کرد که باز اتوبوس برای سوار کردن مسافر بین راهی متوقف شد. این توقف های بسیار این اتوبوس مرا به ناگاه به یاد آن اتوبوسی انداخت که در زمستان در آزادشهر سوارش شده بودم، آن هم مانند این اتوبوس برای سوار کردن مسافر توقف می کرد. البته به یاد آوردم که توقف آن در آزادشهر و خان ببین بود ولی این اتوبوس مانند اتوبوس واحد در هر جایی توقف می کرد.

همین فکر باعث شد کمی بیشتر به این اتوبوس دقت کنم. من کمتر در این مسیر اتوبوس سوار می شوم. بیشتر با قطار می روم یا از سمت شاهرود آن هم با سواری ها به تهران می روم. وقتی کمی بیشتر به ماشین دقت کردم خیلی برایم آشنا آمد. ولی به خودم گفتم همه اتوبوس ها عین هم هستند و فرق خاصی ندارند. فقط سوپر ویژه ها خیلی شیک و فوق العاده هستند که فعلاً پولم به آنها نمی رسد و همین ناسیونال ها برای ما سالار است. ولی نمی دانم چرا این از ذهنم خارج نمی شد که این ماشین را جایی دیده ام.

دوباره چشمانم را بستم تا حداقل خوابم بگیرد و این فکر رهایم کند که ناگاه به یاد کتاب افتادم، آن قدر در طول سال سرم شلوغ بود که آن را به کل فراموش کرده بودم، قرار بود یک نسخه دیگر بگیرم ولی فراموشم شده بود. فکری به ذهنم خطور کرد، می خواستم بلند شوم و محفظه بالای حدود همان صندلی را که آن شب نشسته بودم را بگردم تا شاید کتابم را بیاببم که عقلم مرا سر جایم نشاند که امکان ندارد، اول این که از کجا مطمئنی این اتوبوس همان است. دوم این که بعد از پنج شش ماه مگر می شود چیزی سر جایش بماند و سوم این که تا به حال کجا بودی و چرا دنبالش نگشتی؟

هر دو دلیلش واقعاً منطقی و قانع کننده بود. برای سومی هم جوابی نداشتم. اگر واقعاً این کتاب برایم بسیار ارزشمند بوده چرا پیگیرش نشده ام و حتی چرا نسخه ای دیگر از آن را نخریده ام. واقعاً گاهی اوقات شعار زیاد می دهم. نشستم و به بیرون که گرگ و میش نزدیک غروب خورشید بود، نگریستم. چند دقیقه ای نگذشت که حس کنجکاوی ام مرا به خود خواند و گفت: بلند و شو آنجا را نگاه کن، ضرر که نمی کنی! فقط یک بلند شدن و چند گام رفتن را هزینه کرده ای.

حدود صندلی ای را که آن موقع نشسته بودم را پیدا کردم. کسی آنجا ننشسته بود. وقتی دستم را به فضای بالای همان صندلی رساندم، چیزی که لمس می کردم را باور نداشتم، احساس بسیار خوبی به من دست داد که وصف ناکردنی است. کتابم را که زیر خروارها خاک مدفون شده بود، یافته بودم. کتاب هنوز آنجا بود و در این مدت هیچ تغییری هم نکرده بود. بسیار ذوق زده بودم و در پوستم نمی گنجیدم.

هیچ کس در مدت این چند ماه حتی به آن دست هم نزده بود، شاید هم برداشته بودند و دیده بودند که کتاب است و ارزش چندانی ندارد!!! و همانجا دوباره رها کرده اند. البته خاک بسیاری که رویش نشسته بود خبر از این می داد که مدت مدیدی دور از دست دیگران بوده است. هرچه بود، کتاب هنوز آنجا  بود، و هنوز هم بعد از سالها با من هست. واقعاً دوستی را به نهایت اثبات کرده است. دوستی وفادار.

اسکادران

آخرین ماه پاییز بود و هوا به نهایت سرد، وقتی از مدرسه نراب به سمت وامنان پیاده به راه افتادم، برای رسیدن به خانه دو مسیر در پیش رو داشتم. اگر مسیر میان بر را انتخاب می کردم، می بایست شیب تند دره را به پایین می رفتم و بعد از گذر از رودخانه، مسافتی نسبتاً طولانی را طی می کردم تا به دره قبل از وامنان برسم. که البته عبور از آن دره نیز خود داستانی مجزا دارد. ولی اگر مسیر جاده را انتخاب می کردم در این هوا که رو به تاریکی است زمان بیشتری در راه خواهم بود. برای این که به شب بر نخورم، تصمیم گرفتم از راه میان بر بروم.

به راه افتادم و گام هایم را سریع تر برمی داشتم تا بتوانم از زمان باقی مانده کمال استفاده را ببرم و کمتر به تاریکی شب بر بخورم. باد سردی از روبه رو می وزید که سرمایش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد. زیپ کاپشن را تا آخرش کشیدم و به راه ادامه دادم. طبیعت داشت آرام آرام رخت پاییزی اش را از تن به در می کرد و آماده پوشیدن لباس زمستانی می شد. تقریباً درختان همه خالی از برگ بودند و خبری هم از سبزی بر روی زمین نبود. همه منتظر اولین برف بودند تا زمستان را با آن شروع کنند.

در هنگام پایین رفتن از شیب دره در جایی پایم سُر خورد، ولی خدا را شکر درخت کوچکی نزدیکم بود که توانستم او را بگیرم و خودم را از خطر سقوط برهانم. این مسیر که نامش را« مرگ یک بار شیون یک بار» گذاشته ام واقعاً سخت و صعب العبور است. از درخت بسیار تشکر کردم که اگر نمی بود نمی دانستم حالا به کجای این دره پرت شده بودم و با برخورد به کدام سنگ رودخانه پیکرم متلاشی شده بود.

به پایین دره که رسیدم به معمای امروز رودخانه برخوردم. انتهای دره رودخانه ای فصلی بود که هر بار در بستر خود مسیری جدید برای خودش می ساخت و هر بار باید کلی فکر می کردم تا راه عبور جدیدی از آن بیابم به طوری که به درون ان نیفتم. به همین خاطر نام این محل را برای خودم «معما »گذاشته بودم.

به سلامت از این نهر کوچک گذشتم و به سوی دیگر دره که شیبی بسیار تند داشت رسیدم. همیشه وقتی به میانه آن می رسیدم چند لحظه ای توقف می کردم و نفسی می گرفتم و سپس راه را ادامه می دادم. برای من با این وزن سنگین یک نفس رفتن این بخش غیر ممکن بود. ایستاده بودم و اطراف را نظاره می کردم که یک سیاهی روی یال بالای سرم توجهم را جلب کرد. خودم را آماده کردم تا از پارس این سگ یکه نخورم و بتوانم به آرامی از کنارش بگذرم.

این سربالایی همیشه نفسم را می گرفت. وقتی به بالای آن رسیدم نفسم به شماره افتاده بود، درست است که در میانه راه هم جهت رفع خستگی توقف کرده بودم ولی در اینجا که به بالای دره رسیده بودم نیز ایستادم تا نفسی تازه کنم که ناگاه نفسم درون سینه ام حبس شد. هرچه تلاش کردم نمی توانستم دم بگیرم و همچنین قدرت حرکت نیز نداشتم. آن چیزی که می دیدم با آن چیزی که فکرش را می کردم اصلاً تطابق نداشت.

ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. تا چند ثانیه انگار اصلاً چیزی به عنوان مغز در سرم نبود تا فکری کنم و خودم را از این مهلکه نجات دهم. نمی دانم چه مدت مانند یک تکه چوب، خشکم زده بود. خیر سرم، خودم را برای پارس سگ آماده کرده بودم ولی آن چیزی که مقابلم بود، هیکلش از سگ خیلی بزرگتر بود. در آن هوای گرگ و میش من همان میشی بودم که در دام گرگی افتاده بودم. حدود بیست متری با من فاصله داشت و با نگاه هایی مغرورانه در حال بررسی من بود.

یاد صحبت های روستاییان افتادم که گرگ تنها حمله نمی کند مگر خیلی گرسنه باشد. اطراف را بررسی کردم، چشمانم از ترس دیگر سویی نداشت و هرچه آنها را مالیدم چیز دیگری ندیدم. یا من در این تاریکی و با این چشمان ضعیف شده ام دوستان این گرگ را ندیده بودم و یا واقعاً تنها بود. در هر دو حالت نتیجه دهشتناکی گرفتم. پاهایم شل شد و شروع به لرزیدن کرد. واقعاً خود را باخته بودم.

باورم نمی شد که گرگ در مقابلم است. خیلی کم پیش می آید که گرگ به انسان نزدیک شود، حتی چوپانان که عمر در کوه دشت سپری می کنند، بسیار کم با این حیوان روبه رو می شوند. کمی خودم را دلداری دادم و گفتم این گرگ نیست، حتماً اشتباه می کنم. شغالی است که در این اطراف پرسه می زده و مرا به ناگاه دیده است. بیشتر به او دقت کردم تا حداقل در گرگ نبودنش اطمینان پیدا کنم و همین برایم قوت قلبی شود.

ایستاده بود و فقط مرا نگاه می کرد. حداقل در این مورد که سگ نبود مطمئن بودم، با سگ بسیار متفاوت بود، پوزه ای کشیده تر داشت و وحشی بودنش کاملاً آشکار بود. نگاهش هم همچون سگان نبود و می شد درنده خویی را از چشمانش فهمید. حتی اگر گرگ هم نمی بود، در هر صورت یک حیوان وحشی و خطرناک بود. شغال یا گرگ یا هر چیز دیگری که بود من در خطر بودم و احتمال داشت به من حمله کند.

کاملاً بی سلاح در برابر این موجود تیز چنگال گیر افتاده بودم. هیچ راه فراری نداشتم. نه راه پیش داشتم و نه راه پس. پشت سرم دره ای بود با شیب تند که در حالت عادی از آن به سختی گذر می کردم و حالا اگر وارد آن می شدم تا ته آن را می غلطیدم و مقابلم هم این غول بی شاخ و دم قرار داشت. هیچ وسیله دفاعی هم همراهم نبود. که اگر حتی می بود هم کاری از پیش نمی بردم.

لحظات سخت و بدی بر من می گذشت. هر آن منتظر یورش او بودم و دریده شدنم را تصور می کردم. در دل به خود می گفتم ای کاش همان مسیر جاده را در پیش می گرفتم، درست است در این جاده خاکی ماشین بسیار کم عبور می کند ولی حداقل وحوش می دانند که اینجا راه است و از آن بیم دارند. و یا این که آنجا می شد حداقل کمی فرار کرد و به سمتی دوید، ولی اینجا تقریباً توسط موانع طبیعی در محاصره هستم.

فقط نگاه می کرد و هیچ حرکتی نمی کرد. نمی دانم کدام عصب پاراسمپاتیک بدنم فعال شد که گامی بسیار کوچک به جلو برداشتم. سریع گارد حمله گرفت و زهره ام آب شد. دیگر پاهایم توان تحمل وزن بدنم را نداشت. اطراف هم دور سرم در حال چرخیدن بودند. فکر کنم داشتم از حال می رفتم. پیش خودم گفتم بیهوش شکار این موجود وحشی شوم بهتر است تا این که زجر بکشم.

در اوج وحشت و ناامیدی بودم که صدای سگ های گله، مرا به خود آورد. زیبا ترین صدایی بود که تا آن لحظه شنیده بودم. همیشه وقتی این صدا را می شنیدم خودم را برای مقابله با آنها آماده می کردم ولی حالا با جان دل به استقبالشان خواهم رفت. همان قدر که من در حضیض ذلت بودم و او در اوج قدرت، با طنین انداختن این صدا در فضا، همه چیز معکوس گشت و قدرتی در خود احساس کردم.

از صدا فهمیدم که از یکی بیشترند و کاملاً در منطقه پخش بودند، اصول حمله و دفاع را به خوبی می دانستند و از سه جهت می آمدند، این را از صدایشان تشخیص می دادم. نزدیک شدن صداها دلگرمم کرد و کمی بر خود مسلط شدم. این سگان به حتم اسکادران بسیار خوبی بودند که این گونه هنوز نیامده، سیطره خود را بر محیط نشان دادند.

چند ثانیه بعد عملیات پدافندی آغاز شد، از سه جهت و با دقتی مثال زدنی دلاورانه حمله بردند و مانند سه تا ، آن موجود وحشی را محاصره کردند. البته من هم درون حلقه این محاصره بودم که منطقه ای بسیار نا امن بود، امید داشتم تا این اسکادران بر کارشان مهارت داشته باشند و بتوانند ماموریت را بدون تلفات انجام دهند. در این عملیات اگر تلفاتی برجای بماند به جز من نگون بخت چیز دیگری نیست.

صحنه ای بس عجیب بود. هر دو طرف برای هم شاخ و شانه می کشیدند و تسلیحاتشان را به رخ می کشیدند. در اینجا بود که واژه تا بن دندان مسلح را کاملاً درک کردم. سگان بعد از مانوری کوتاه هر سه در یک زمان به سوی آن موجود یورش بردند، مانند فیلم ها بود و انگار ساعتشان را با هم تنظیم کرده بودند. برق آسا به سویش رفتند و همانجا دانستم که نبرد سختی درخواهد گرفت. ولی من به این اسکادران و مهارتشان ایمان داشتم.

دو تای آنها که پشت من قرار داشتند همچون موشک از کنارم گذشتند و هدفشان را مورد تعقیب قرار دادند، چقدر جاگیری آنها درست بود و طوری حمله کردند که آن موجود را به سمتی بردند تا من از منطقه نا امن به سرعت خارج شوم. به حق همچون خلبانان تمام اصول عملیات های تعقیب و گریز را می دانند. من به منطقه امن درآمدم و شاهد تعقیب و گریز آنها بودم.

گرگ یا شغال یا هرچیزی که بود پا به فرا گذاشت و سه فروند شکاری به دنبالش. من هم که به خاطر وجود این سگان جانی تازه گرفته بودم، فریاد کنان به سویشان دویدم. ولی آنها که همچون بودند از من که همچون  بودم چنان فاصله ای گرفتند که در چشم بر هم زدنی هیچ از آنان ندیدم. صدای نبردشان از دور می آمد. جنگ و گریزی جانانه بود. البته برتری تعدادی با سگ ها بود و همین ضامن موفقیت عملیاتشان بود.

می خواستم به عنوان هواپیمای پشتیبان تا حدی به آنها نزدیک شوم ولی نه مسیری بود که بتوانم به سویشان بروم، نه توانی و البته نه جراتی. هوا تاریک شده بود و از دور چراغ های وامنان چشمک می زد. نمی دانم چرا مسافت حدود سه کیلومتری را تا خود وامنان دویدم. چشمانم که همین چند دقیقه پیش سویی نداشت، حالا همچون عقاب شده بود و در تاریکی مسیر را به خوبی می دید.

نزدیکی های وامنان روی تخت سنگی نشستم و خودم را آرام کردم تا وقتی وارد روستا شدم از احوالاتم  کسی از این جریان بویی نبرد، فرار ان هم با ترس بسیار برای دبیر مدرسه اصلاً خوب نبود و اگر به گوش دانش آموزان می رسید، روزگار سیاه می شد. به هیچ عنوان هم نباید این اتفاق را برای همکاران تعریف کنم. چون اگر می فهمیدند برای مدتی مدید سوژه می شدم، و اصلاً حوصله این موضوع را نداشتم.

وقتی به اولین چراغ روستا رسیدم، امنیت را با تمام وجود حس کردم. واقعاً طبیعت علاوه بر زیبایی هایش مخاطراتی هم دارد. درست است که از پیاده روی در دل این کوه و دشت لذت می برم. ولی زین پس باید دقت کنم که حداقل در تاریکی راه نپیمایم و اگر مانند این بار به غروب و شب برخوردم، حتماً از مسیر جاده بیایم، هرچند طولانی تر و خسته کننده تر باشد. احتیاط شرط عقل است.

به دوردستها نگاهی انداختم و آرزوی سلامت کردم، برای سگان که واقعاً مرا از خطری بسیار جدی نجات داده بودند. البته آن موجود که آخر هم نفهمیدم چه بود هم بر اساس غریزه این گونه رفتار کرده بود. شاید او مرا خطری برای خودش فرض کرده بود. ای کاش می توانستم برایش توضیح دهم که از من هیچ کاری بر نمی آید چه برسد به این که خطرناک باشم. ولی باز حق را به او دادم که ما انسانها کلاً موجوداتی خطرناک هستیم و همین که طبیعت را نابود می کنیم بزرگترین خطر از جانب ماست.

از آن روز به بعد هر وقت به گله ای می رسیدم اسکادرانهای حفاظتیشان را بررسی می کردم تا شاید آن سه شکاری تیزرو را بیابم. ولی به دلیل تشابه بسیار، موفق نشدم. ولی برایشان احترامی خاص قائل می شدم و هر گاه به من نیز حمله می بردند می دانستم که در حال انجام وظیفه اند. به همین خاطر نه می ترسیدم و نه از آنها دلگیر می شدم.

البته فکر می کنم حالا پس از گذر سالیان دراز، دیگر بازنشسته شده اند و دوران سخت کهولت را می گذرانند و در کوچه های روستا برای تکه نان خشکی دم تکان می دهند.

خدمات بیمارستان

خسته از روزی سخت درون مینی بوس آزادشهر به گرگان نشسته و منتظر پر شدن آن بودم. همان صندلی پشت راننده نشستم و خسته شدم از بس ساعت را نگاه کردم، دیگر این نگرانی های رسیدن یا نرسیدن به قطار در گرگان کلافه ام کرده بودم، باید به فکر راه دیگری می افتادم. از اتوبوس متنفرم و اصلاً سفر را با آن یارای تحمل ندارم. فکر کنم زین پس به شاهرود روم و از آنجا با قطار به تهران بروم بهتر باشد. شاهرود در مسیر تهران مشهد است و قطار بسیار از آن عبور می کند.

کارم شده بود شمارش جاهای خالی، اگر تا نیم ساعت دیگر این مینی بوس به راه نمی افتاد دیگر به قطار نمی رسیدم و مشکلاتم چندین برابر می شد. خدا را شکر فکر کنم که دانشگاه آزاد آزادشهر تعطیل شد که کلی دانشجو آمدند. همین که به راه افتادیم خیالم راحت شد که می رسیم و فقط منتظر آن بودم که در قطار همان ابتدای حرکت، تخت بالایی را باز کنم و همانجا دراز بکشم تا شاید بخشی از این خستگی مفرط از بدنم به در شود.

باران همچنان با همان شدت می بارید. البته در مسیر مستقیم آزادشهر به گرگان لغزنده بودن یا نبودن جاده زیاد مهم نیست، این مسایل در جاده شاهرود و راه فرعی ای که به سمت وامنان می رود حائز اهمیت است. در این جاده حتی اگر نیم متر هم برف ببارد، عبور و مرور انجام می پذیرد حتی به کندی. آنجاست که برف جاده را جانانه مسدود می کند.

از جنگل قرق گذشته بودیم که نیسانی با سرعت بسیار و صدایی که نشان از فشار بیش از حد بر موتور این ماشین بود بی محابا از کنار مینی بوس سبقت گرفت و در این هوای بارانی در چشم بر هم زدنی از ما فاصله گرفت. در دل می گفتم این همه عجله شتاب برای چیست؟ این هم در چنین هوایی که می بایست بیشتر جانب احتیاط را رعایت کرد.

به نوده ملک که رسیدیم، صحنه ای بس دلخراش مقابلمان مشاهده کردیم. همیشه از تصادف می هراسم و این بار درست در زمانی به صحنه رسیدیم که چند ثانیه ای از وقوع آن نگذشته بود. باران به شدت می بارید و هنوز ماشینی جهت کمک توقف نکرده بود. راننده سریع مینی بوس را به کنار جاده کشاند و خود برای کمک سریع پایین رفت. من هم تا وضعیت را دیدم سریع پیاده شدم. به دنبال من چند نفر دیگر هم پیاده شدند.

صحنه واقعاً دلخراش بود. مینی بوسی که احتمالاً از روستا به شهر می آمد، در همان آوان ورود به جاده اصلی با نیسانی که در حال عبور بوده، تصادف کرده است. نیسان کاملاً با زاویه ای نود درجه بر بخش جلویی مینی بوس کوبیده بود و چنان سرعت و شتاب داشته که موجب چپ شدن مینی بوس شده بود. چندین متر آن طرف تر هم نیسان که دیگر هیچ از موتورش نمانده بود در شانه خاکی متوقف شده بود.

من و راننده و یکی دو نفر دیگر سراغ مینی بوس چپ شده رفتیم و چند نفر هم سراغ نیسان رفتند. صدای آه و ناله بسیاری از درون مینی بوس شنیده می شد. آنقدر شرایط بغرنج بود که پاهایم داشت می لرزید. چند ماشین دیگر هم توقف کردند و جمعیت به امداد آمدند. مینی بوس به سمت شاگرد بر روی شانه خاکی جاده افتاده بود و شیشه جلو آن کاملاً شکسته بود ولی از هم جدا نشده بود و همین نمی گذاشت تا درون مینی بوس و وضعیت مسافران قابل مشاهده باشد.

به دنبال راهی بودم تا بشود مسافران را از درون مینی بوس خارج کرد. تنها راه درب سمت راننده بود که  باید باز می گشت. سریع به آن سمت رفتم و هرچه تلاش کردم نتوانستم آن را باز کنم. می خواستم از کسی کمک بگیرم که دیدم هیچ کس نیست. متعجب بودم که این همه آدم که در چند لحظه پیش کنار من بودند کجا رفتند؟ وقتی به طرف دیگر مینی بوس رفتم تعجبم دو چندان شد، همه در حال زورآزمایی بودند تا مینی بوس را به حالت اول بازگردانند.

دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و فریادی زدم که چه کار می کنید؟ این ماشین حتی اگر صد نفر هم باشید برنمی گردد و نیاز به چرثقیل است. این کار شما هیچ کمکی به مسافران نمی کند. سریع به طرف دیگر بیایید و هر طور که شده درب راننده را باز کنید تا بتوانیم مسافران را از آنجا خارج کنیم. خدا را شکر هیچ کس مخالفت نکرد و همه آمدند و با زحمت بسیار در زمانی کوتاه درب سمت راننده باز شد.

خود راننده که از هوش رفته بود، ضربه چنان شدید بوده که فرمان به درون بدنش فرو رفته بود و سرش نیز خونین بود. راننده مینی بوس ما سریع بالا رفت و پیچ تنظیم صندلی راننده را تا جایی که امکان داشت شل کرد و به کمک دیگران توانستیم راننده را از ماشین خارج کنیم. وقتی نبضش را گرفت، هنوز می زد و خدا را شکر زنده بود.

جوانی که قدرت بدنی خوبی داشت از همان در راننده بالا رفت و داخل مینی بوس شد. مسافران را به کمک جمعیت یک به یک از درون ماشین خارج می کردیم. من فقط نگران ضربات به ستون فقرات بودم و فریاد می زدم که تا حد امکان آنهایی را که قدرت حرکت ندارند را در جابه جایی زیاد تغییر وضعیت ندهند. ولی آن قدر اوضاع بد بود که کسی به حرف من توجه نمی کرد. خدا خدا می کردم کسی دچار ضایعه نخاعی نشود.

نمی دانم چقدر زمان گذشته بود که در زیر این باران شدید در حال تخلیه مسافران بودیم. هنوز تعدادی در ماشین بودند که یکی فریاد زد، فرار کنید که بنزینش دارد می ریزد و الآن منفجر می شود. همه فرار کردند و من ماندم و آن جوانی که درون ماشین بود. به کلی اعصابم به هم ریخت. رو به جمعیت که چند متر آن طرف تر رفته بودند کردم و با هرچه در توان داشتم فریاد زدم که کجا می روید؟

اول این که این ماشین سوختش گازوئیل است و این ماده قدرت اشتعال بالایی ندارد، دوم اینکه باک ماشین در قسمت عقب است و این چیزی که شما را ترسانده آب رادیاتور است که همین جلو ماشین در حال ریختن است. و سوم اینکه در زیر این باران که همه چیز را کاملاً خیس کرده است چه چیزی می خواهد آتش بگیرد؟! این داد و بیداد من کارگر افتاد و همه بازگشتند و ادامه کار میسر شد.

طبق تماسی که با اورژانس گرفته بودند، یک آمبولانس رسید و وقتی امدادگران آن وضعیت را دیدند، سریع بیسیم زدند که چند آمبولانس دیگر  نیز بفرستند. آنها سریع شروع کردند به بررسی وضعیت مسافرانی که کنار جاده بودند، طبق دوره هایی که در هلال احمر دیده بودم می دانستم که در حال اولویت بندی هستند. در اینگونه اتفاقات می بایست سریع تشخیص داده شود که کدام مصدوم به کمک بیشتر نیازمند است و وضع وخیم تری دارد.

دو آمبولانس دیگر هم با تاخیری که واقعاً عذاب آور بود رسیدند. و ما هم کار تخلیه مسافران را به پایان رساندیم. من هم تا حد امکان و به اندازه ای که یاد داشتم به سراغ مصدومین رفتم. متاسفانه مینی بوس بیشتر از ظرفیت خود مسافر سوار کرده بود و همین واقعاً کار را سخت کرده بود. راننده و دو نفری که در جلوی ماشین بودند و از هوش رفته بودند را سریع با یکی از آمبولانس ها به شهر منتقل کردند.

من هم چند باند از یکی از امدادگران گرفتم و آنهایی را که زخمشان سطحی بود را پانسمان می کردم. مادر دختر کوچکی که از ترس بسیار قادر به صحبت کردن نبود، مرا با نگرانی بسیار صدا کرد. هرچه قدر مادر داد و بی داد می کرد، دخترک ساکت بود. پیشانی اش بدجوری جراحت دیده بود، تنها کاری که کردم فقط با باند آن را بستم تا حداقل عفونت نکند. مادر هم که نگران فرزندش بود از خودش غافل مانده بود، فکر کنم پایش شکسته بود که نمی توانست بلند شود.

امدادگران بیشتر مصدومان را که دچار جراحت های شدید شده بودند را با آمبولانس ها بردند و قرار بر این شد که آنهایی که جراحت های کمتری دارند و قادر به راه رفتن هستند را ما با مینی بوس به گرگان منتقل کنیم. البته تعداد مصدومان زیاد بود و بخشی از آنها را ماشین های شخصی ای که آنجا بودند سوار کردند و به شهر بردند. باز حدود ده نفر سوار بر مینی بوس ما شدند.

هنوز تا گرگان پانزده کیلومتر راه باقی مانده بود که راننده ناگهان شکمش را گرفت و شروع کرد به پیچیدن بر خودش. درد بسیاری داشت و قادر به رانندگی نبود. چنان دردش شدید بود که به سختی توانست ماشین را در کناری متوقف کند و بعد با همان حال بدش گفت یک نفر بیاید و بنشیند پشت رل و ما را به بیمارستان برساند. من که گواهینامه نداشتم، یک نفر گفت من گواهینامه شخصی دارم نه عمومی، راضی اش کردیم هدایت ماشین را بر عهده بگیرد.

این فرد چون تجربه راندن مینی بوس را نداشت بسیار آهسته می رفت. آه و ناله و حتی فریاد مصدومان از دردی که می کشیدند واقعاً برایم سخت بود، هیچ راهی هم برای کمک به آنها نبود و فقط باید به بیمارستان می رسیدیم. دم غروب همیشه جرجان شلوغ است. بنده خدا راننده جدید فقط دستش روی بوق بود و به زحمت راه برای گذشتن می یافت. هرچه بود با سختی و تعب بسیار به بیمارستان پنجم آذر رسیدیم.

با توجه به شرایط مصدومان، سریع وارد حیاط بیمارستان شدیم که نگهبانان مقابلمان را سد کردند و گفتند که حق دخول نداریم. هرچه گفتیم که درون ماشین پر از مصدوم است. باور نداشتند، در نهایت پیاده شدم و با عصبانیت به یکی از آنها گفتم که به درون آید تا خود شاهد اوضاع باشد. روی همان رکاب بود که وقتی وضعیت متشنج داخل مینی بوس را دید سریع پایین پرید و راه را باز کرد.

با برانکارد و ویلچر و هر وسیله که می یافتیم مصدومان را به داخل اورژانس بیمارستان منتقل می کردیم. خود بیمارستان پنج آذر گرگان در حالت عادی شلوغ است. این همه مصدوم هم آنجا را محشر کبری کرده بود. بنده خدا پرستاران و پزشکان هر چه در توان داشتند در خدمت مصدومان و بیماران بودند. چند نفر از مصدومان که نیاز به جراحی داشتند می بایست به ساختمانی دیگر منتقل می شدند. یک طرف برانکارد را گرفتم و به سمت اتاق عمل رفتیم. در زیر این باران شدید مصدوم بنده خدا کاملاً خیس می شد تا به اتاق عمل برسیم.

تا حالا اتاق عمل را از نزدیک ندیده بودم. البته نگذاشتند به داخل آن بروم، چون این مکان کاملاً استریل بود. ولی در همان لحظه ای که در باز شد و مصدوم را به داخل اتاق فرستادیم، درونش را دیدم که پر بود از وسایل و تجهیزات پزشکی، به نظرم کمی هم هولناک به نظر آمد، در این اتاق است که بدن انسانها شکافته می شود و جراحی انجام می گردد. کاری بس ترسناک.

درب اتاق عمل بسته شد و من به اورژانس بازگشتم. چند نفری را  که دچار شکستگی شده بودند به همراه یک پرستار به بخش رادیولوژی بردیم و با سختی بسیار از آنها عکس گرفته شد. سختی به این خاطر بود  که این مصدومان که همگی دچار شکستگی از ناحیه پا شده بودند وضعیت خاصی داشتند. یک خانم بسیار سنگین وزن و یک آقا که قد بلندی داشت، بقیه هم زیاد لاغر نبودند. هرچه بود واقعاً کمرم به درد آمد.

خسته و درمانده روی یکی از صندلی های اورژانس نشستم تا کمی جان بگیرم. هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که یکی از پرستاران مقابلم آمد و رو به من گفت: چه شده است؟ چرا این قدر لباس هایت خونین است. شاید شما هم از مصدومان مینی بوس هستید. بدون این که به من مهلت پاسخ بدهد، سریع رفت و برانکاردی آورد و می خواست زیر بغلم را بگیرد تا مرا به روی آن بخواباند. لبخندی زدم و گفت اگر اجازه می دادید توضیح بدهم نیاز به این همه زحمت شما نبود. من جزو آن دسته هستم که مصدومان را به اینجا منتقل کردیم.

آهی کشید و کنارم نشست و گفت خدا را شکر، خیلی نگران شدم که نکند یک مصدوم را جاگذاشته باشیم که این نهایت فاجعه است. بعد به من گفت: دست شما درد نکند که خیلی زحمت کشیده اید. بگذارید یک تاکسی تلفنی برایتان خبر کنم تا شما را به خانه تان برساند. با این وضعیتی که لباس های شما دارد بهتر است بیرون نروید.

این را که گفت تازه به یاد خانه و قطار افتادم. وقتی به ساعت نگاه کردم، یک ساعت و نیم از زمان حرکت قطار گذشته بود، این بار من آهی کشیدم و به ایشان گفتم که خانه من کیلومتر ها دورتر از اینجاست. بلیط قطار داشتم که آن هم از دستم برفت. چاره ای ندارم باید به ترمینال بروم و اتوبوسی گیر بیاورم. البته اگر باشد که آخر هفته ها معمولاً مسافر زیاد است.

آقای پرستار به من نگاهی انداخت و گفت با این سرو وضع هرجا بروی همه را متوحش خواهی کرد. به دنبال من بیا تا اگر بشود برایت کاری انجام دهیم. به همراهش تا جایی رفتم و بعد ایشان وارد اتاقی شد و من بیرون در منتظر ماندم. بعد از چند دقیقه به همراه فرد دیگری که دکتر بود بیرون آمدند. آقای دکتر از من بسیار تشکر کرد و من هم گفتم وظیفه ام بوده است. بعد ایشان ادامه دادند که به انبار بروید که دستور داده ام لباسی برای شما آماده کنند.

در انبار یک دست لباس بیمار آوردند که آقای پرستار اصلاً قبول نکردند و بعد از کلی جستجو فقط روپوشی سپید رنگ به اندازه من یافت شد. کاپشن را از تن به در کردم و روپوش را پوشیدم. بسیار عالی همه لکه ها را می پوشاند. لبخندی که بر لب پرستار بود نشان از این می داد که همه چیز درست است. ولی چه کسی با روپوش سپید سوار اتوبوس می شود؟ گفتم به نظر خوب است ولی من رویم نمی شود این را بیرون بپوشم.

هر دو وارد انبار بیمارستان و بخش البسه شدیم و شروع به جستجو کردیم. مدتی گذشت و من هیچ امیدی نداشتم. ولی آقای پرستار همچنان می گشت تا اینکه چیزی یافت که خیلی بهتر بود. یک دست لباس بخش خدمات. پیراهنش را پوشیدم و اندازه ام بود ولی شلوارش برایم تنگ بود. البته شلوارم رنگ تیره داشت و لکه های خون کمتر به چشم می آمدند.

همین خیلی خوب بود. کاپشن را که وضعیتی بسیار ناخوشایند داشت درون کیسه ای و بعد درون کیفی که مخصوص بیماران بود گذاشتم و با همان لباس از انبار خارج شدم. هرچه اصرار کردم تا بهای این لباس را بگیرند فقط با لبخندشان مواجه می شدم. می خواستم از آن آقای دکتر که بعدها فهمیدم رئیس بیمارستان است تشکر کنم که متاسفانه نبود. از آقای پرستار هرچه در توان داشتم تشکر کردم.

مینی بوس همچنان در حیاط بیمارستان بود و خوشبختانه کسی هم به کیف من که درونش بود دست نزده بود. وقتی می خواستم از بیمارستان خارج شوم نگاهبانان نگاه خاصی به من می کردند. در دل گفتم چقدر بندگان خدا فکر کرده اند که چرا این نیروی خدماتی را نمی شناسند.

باران بند آمده بود ولی هوا به شدت سرد بود. پوشیدن کاپشن خیلی ضروری بود ولی امکانش برای من نبود. سریع یک تاکسی دربست کردم و به ترمینال رفتم. آنجا نیز بخت یارم بود و در آخرین صندلی یک از اتوبوس ها جا یافتم و به تهران رفتم.

صبح خیلی زود به خانه رسیدم که موجب تعجب همه شد. پدرم کمی مرا ورنداز کرد و گفت چرا لباسی شبیه خدمه بیمارستان خریده ای؟ اصلاً سلیقه ات به من نرفته است. مادر هم حرف پدر را تایید کرد و گفت از این به بعد برای خریدن لباس بیشتر دقت کن.