تساوی کسرها

زنگ کلاس خورده بود و داشتم به سمت کلاس اول راهنمایی می رفتم. از بیرون که نگاه کردم، کلاس روی هوا بود، ولی وقتی پایم را در کلاس گذاشتم ناگهان سکوت غریبی همه جا را فرا گرفت، آن همه اشتیاق و سرزندگی به چهره هایی پر از تلخی بدل شد. می توانستم هرآنچه در دل و ذهنشان می گذرد را بفهمم. اَه، باز هم ریاضی، باز هم درس سخت با این دبیر سختگیر.

چاره ای نداشتم می بایست کاری کنم که نظم را در کنار فکر کردن بیاموزند. همیشه برای این دو کار انسانها مقاومت می کنند و کمتر می توان فردی را یافت که علاقه مند این مقولات باشد. من به عنوان دبیر ریاضی کمی باید تحمل کنم، خودم هم زیاد دوست ندارم اینگونه باشم ولی به نظرم بهترین کمک به بچه ها این است که حداقل یک جا کمی سختی تحمل کنند تا هم یاد بگیرند کمی فکر کنند و هم منظم شوند.

بعد از حضور و غیاب درس را شروع کردم. درس امروز معرفی کسر ها بود، خوشبختانه با کشیدن شکل کل مفهوم کسر را که در ابتدایی خوانده بودند را به یاد آوردند و کاردرکلاس هایش را هم به خوبی حل کردند. بعد رسیدم به مفهوم تساوی کسرها، روی تخته سیاه  نوشتم  و از بچه ها خواستم تا هر کس نظری بدهد که چرا این دو کسر با هم برابرند.

فقط نگاهم می کردند و کسی هیچ حرفی نمی زد، منتظر بودند که من جواب را بگویم. البته این بندگان خدا هم تقصیری ندارند در کل ابتدایی فقط معلم به آنها گفته و آنها نوشته اند و حتی مجالی هم برای حل کردن و فکر کردن نداشته اند. مانند همیشه صبر کردم و به آنها گفتم ایرادی ندارد هرچه می خواهید بگویید، اگر اشتباه گفتید، نمره کم نمی کنم ولی اگر درست گفتید به شما نمره جایزه می دهم. پیش خودم فکر کردم با این انگیزه حتما در کلاس ول وله ای برپا خواهد شد.

این سکوت مرگبار حاکم در کلاس واقعاً نا امیدم کرده بود. چرا اینها هیچ نمی گویند؟ واقعاً کلافه شده بودم و به دنبال راهی می گشتم تا این بچه ها را ترغیب به نظر دادن کنم که دست یکی از بچه ها بالا آمد. هیجان زده به او گفتم آفرین توضیح بده و هرآنچه به ذهنت می آید بگو. به زحمت بلند شد و با لحنی سرد و صدایی آرام که نشان از بی میلی می داد، گفت: آقا اجازه مگر می شود این دو تا با هم برابر باشند. در صورت کسر یک شده دو و در مخرج هم دو شده چهار، این دو کسر مساوی که نیستند هیچ، یکی دو برابر دیگری است.

البته این جواب آن هیجان مرا فرو نشاند، ولی همین که دانش آموز به این نتیجه رسیده و بلند شده و نظرش را گفته من به بخشی از اهدافم رسیده ام. ضمناً می توانم همین کج فهمی دانش آموز را بهترین وسیله قرار دهم برای ورود به مفهوم درس و برطرف کردن این مشکل. با همین پاسخ نادرست می توانم چالشی ایجاد کنم و دیگر دانش آموزان را هم وارد بحث کنم. فقط امیدوار بودم که بتوانم این سکوت را بشکنم.

می خواستم از همین دانش آموز بپرسم که با توجه به همان دوبرابر شدنی که شما می گویید، پای تخته بیایید تا با کشیدن شکل در این مورد با هم صحبت کنیم. تازه می خواستم او را صدا کنم که  ناگهان دیدم از زیر میز اول کنار در ورودی کلاس ، یکی از دانش آموزان یک قرص نان به نفر کناری داد. این بچه ها در سکوت غرق هستند ولی کارهای دیگر و شیطنت هایشان را به خوبی و با سرعت انجام می دهند.

می خواستم با آن دو دانش آموز برخورد کنم. حداقل باید بدانند که کلاس جای این کارها نیست. با اخم نگاهشان کردم تا بدانند که من دیده ام و  وقتی به سمتشان رفتم تا آنها را مورد مواخذه قرار دهم، ناگاه چیزی در مغزم جرقه زد، می توانستم از این اتفاق کمال بهره را در کلاس ببرم. در طرفه العینی نقشه ای را طراحی کردم و قدم اول را در اجرای آن برداشتم.

دانش آموزی را که نان را گرفته بود، با صدایی بلند و کمی خشن خواندم و به او گفتم با همان چیزی که در دست داری بیا بیرون. بنده خدا ترسید و شروع کرد قسم خوردن که آقا به خدا الان نمی خوریم، گرفتیم برای زنگ تفریح، آقا به خدا ما می دانیم در کلاس شما نباید چیزی بخوریم و… دوباره با تحکم بیشتر گفتم بیا بیرون. لرزان لرزان بیرون آمد و وقتی به مقابلم رسید قرص نان را از او گرفتم و گفتم برو دفتر یک چاقو بیار.

چشمانش گرد شد و بغض گلویش را گرفت و به زحمت گفت آقا مگه ما چکار کردیم که گوشمان را می خواهی ببری؟ نگاه معنی داری به او کردم و گفتم آن چیزی را که گفتم انجام بده و برو از دفتر چاقو را برایم بیاور. واقعاً داشت قبض روح می شد، احساس کردم واقعاً فکر می کند می خواهم به او آسیب برسانم. آرام به او گفتم با شما کاری ندارم. هنوز هاج و واج مرا نگاه می کرد که بلند شدم تا خودم بروم که مانند فشنگ از در کلاس خارج شد.

تا وقتی او چاقو را بیاورد کلاس در سکوت وهم انگیزی فرورفت. فکر کنم بچه ها در ذهنشان به دنبال این بودند که من گوش کدام یک را خواهم برید، آنی که نان را داده و یا آنی که نان را گرفته. چشمهایشان از روی من برداشته نمی شد و من هم فقط داشتم جلوی تخته سیاه قدم می زدم.

وقتی چاقو را آورد، از دستش گرفتم و گفتم بنشین. هنوز می ترسید ولی رفت و نشست سر جایش ولی در کمال تعجب کناری اش بلند شد و آمد جلوی تخته سیاه. مکثی کردم و گفتم چرا بیرون آمدی با بغض گفت آقا اجازه وقتی او را گفتید بنشیند پس حتما من تقصیرکار هستم و باید تنبیه شوم. اینجا دیگر لبخندی زدم و گفتم خبری از تنبیه نیست. در این وضعیت چاقو به دست لبخند من نه تنها او، بلکه کل کلاس را در بهتی عمیق فرو برد.

او را به مقابل تخته فرستادم و کناردستی اش را هم صدا کردم و گفتم برو کنار دوستت بایست. حواس همه بچه ها به پای تخته و این دو نفر بود. در ابتدا نان را به دو قسمت مساوی تقسیم کردم. نان های روستایی کاملاً گرد هستند و بسیار خوشمزه، هر قطعه را به یکی دادم و از آنها پرسیدم چقدر نان در دست شماست. بندگان خدا یک نگاه به من کردند و یک نگاه به نصف نانی که در درست دارند. بعد با کمی مکث گفتند آقا اجازه نصف نان.

گفتم آفرین خوب گفتید ولی کمی ریاضی تر بگویید. بعد رو به بچه های کلاس کردم و گفتم نظر شما چیست؟ یکی از آخر کلاس گفت آقا اجازه یک قسمت از دو قسمت را به هر کدام داده اید. تشویقش کردم و گفتم باز هم ریاضی تر بگویید. خوشبختانه یکی دیگر بلند شد و گفت  ، من هم بلافاصله این کسر را بزرگ روی تخته سیاه نوشتم.

قطعه های نان را از آنها گرفتم و روی میز گذاشتم و هر کدام از آن نصفه ها را دوباره از وسط نصف کردم. این بار دو قطعه به هر کدام دادم. باز از آنها پرسیدم چقدر نان دست شماست؟ بدون معطلی گفتند آقا اجازه همان نصف نان را به ما داده اید. کمی نگاهشان کردم و گفتم نه من دفعه قبل یک تکه نان به شما دادم ولی حالا دو تکه داده ام، پس باید فرق کند. سرشان را کمی کج کردند و متعجبانه به من نگاه کردند و یکی از آنها گفت آقا اجازه معلومه که فرقی نداره. من هم به قول معروف، خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم نه خیر، قبلاً یک تکه دادم و حالا دو تکه دادم.

یکی از بچه های کلاس بلند شد و با لبخندی گفت آقا اجازه زیاد و کم که نشده فقط قسمت هایش بیشتر شده. این دو قسمت همان یک قسمت قبلی است. به او گفتم آفرین حالا درست گفتید. قسمت ها زیاد شده مقدار که تغییر نکرده، بعد از همان دانش آموز خواستم بگوید این مقدار نان را با چه کسری می توانیم نشان دهیم. کمی فکر کرد و گفت دو قسمت از چهار قسمت.

از بچه ها خواستم مقداری که دست هر کدام است را با توجه به توضیح این دانش آموز با  یک کسر بگویند و همه با صدای بلند گفتند   و من باز این کسر را بزرگ مقابل همان  نوشتم. دوباره قطعات نان  را  از آنها گرفتم و  هر بخش را دو نصف کردم و کل نان شد هشت قسمت و به هر کدام چهار قسمت دادم. این بار بچه بلافاصله گفتند  و من پای تخته نوشتم:      

لبخند ملیحی بر لبان آن دانش آموزی که اولین بار گفته بود این دوبرابر شده است نقش بست.  دستش را بالا برد و وقتی اجازه دادم،  گفت آقا حالا فهمیدیم چرا مساوی هستند، فقط شما قسمت ها را بیشتر کردید ولی مقدارها با هم برابرند. مثلا اگر کل نان را بیست قسمت کنیم باز ده قسمت آن می شود همان نصف یا

تشویقش کردم و تا گفت بیست قسمت به صاحب نان گفتم می شود این نان را به بیست قسمت کنم و به بچه ها بدهم. با لبخندی گفت آقا اجازه شما دبیر هستید چرا به ما می گویید. همین را که گفتم یکی دیگر هم یک نان دیگر آورد و آن دو قرص نان لذیذ به بیست قسمت هرچند کوچک تقسیم شد و بین بچه ها پخش شد. همه در اوج شادی در حال خوردن همان تکه کوچک نان بودند.

روی صندلی نشستم تا کمی خستگی را رفع کنم که همان صاحب نان آمد و نصفی از همان قطعه کوچک نانش را به من داد. بعد گفت آقا اجازه ما را خیلی ترساندید، گفتم حتما گوش من یا دوستم را خواهید برید.

می خواستم چیزی بگویم ولی سکوت کردم و گفتم بعضی وقت ها سخت گیری لازم است. خودش گفت آقا ما بچه ها خیلی شلوغ هستیم شما راست می گویید. پدرم یک بار درخانه گفت من از دست شما ها به امان آماده ام، چه طور تو مدرسه بیست تا مثل شما را این بندگان خدا معلم ها تحمل می کنند.

گاو

سنگینی کوله بیشتر به خاطر چند بطری آبی بود که همراه داشتم. مسیری را که برای رفتن انتخاب کرده بودم را زیاد نمی شناختم. می دانستم چشمه ای دارد ولی جهت اطمینان آب همراه خود برداشته بودم تا حداقل تشنه نمانم. مقصدم چشمه اجاق بود، که تا به حال آنجا نرفته بودم و فقط می دانستم راهش از روستای سیب چال است که در مجاورت وامنان قرار دارد.

دوربین زنیت را بر گردن آویختم و مسیر سیب چال را در پیش گرفتم. طبق اطلاعاتی که کسب کرده بودم، از آنجا باید راه مال رویی را می رفتم و بعد از حدود دو ساعت پیاده روی به چشمه اجاق  می رسیدم. جمعه هایی را که در وامنان می ماندم همیشه برنامه گلگشت داشتم. البته مسیرهای نزدیک و اطراف روستا را می رفتم ولی این بار کمی جسارت به خرج دادم و تصمیم گرفتم کمی دورتر بروم. کوهپیمایی انفرادی آن هم در میان این طبیعت زیبا، مخصوصاً در این فصل بسیار دوست داشتنی است.

به نزدیکی روستای سیب چال رسیده بودم. از دور چند تا بچه را دیدم که داشتند همراه گاوی از روستا خارج می شدند.گاو بسیار بزرگ و تنومندی بود. به چند قدمی آنها که رسیدم دو تا از بچه ها که دانش آموزم بودند جلو آمدند و سلام کردند. دختر دوازده سیزده ساله ای هم که همراهشان بود طنابی به دست داشت که به شاخ های گاو بسته شده بود.

بعد از احوال پرسی از بچه ها پرسیدم که نمی ترسید با این گاو به این بزرگی دارید می روید. خندیدند و گفتند که کار هر روزمان است. صبح می بریم سر زمین ها که شخم بزند، غروب پدرهایمان گاو را به خانه برمی گردانند. پرسیدم خوب چرا صبح آنها نمی برند. دوباره خندیدند و گفتند چون پدر هستند و هرچه بگویند باید انجام دهیم. از جوابشان چیز زیادی نفهمیدم، ولی ادامه هم ندادم.

دوربین را آماده کردم و گفتم که هر سه کنار گاو بایستید تا عکسی به یادگار بگیرم. ترکیب این سه تا بچه ریز نقش در کنار این گاو تنومند برایم جالب بود. از ویزور(منظره یاب) دوربین داشتم  کادر را تنظیم می کردم که ناگهان گاو رم کرد و  شروع کردن به دویدن به سمت روستا، یعنی خلاف جهت من، صحنه ی عجیب و دهشتناکی بود. در صدم ثانیه همه چیز و همه جا مانند جهنم شد. نمی دانم، فکر کنم این گاو فکر کرد چیزی را سمتش هدف گرفته ام.

در یک اتفاق دلخراش، طناب در دست دخترک گیر کرد و گاو مانند فیلم های وسترن دخترک بیچاره را با شدت بسیار بر روی شن های جاده می کشید و با خود می برد. من و پسرها ابتدا به خاطر شوک این اتفاق درجا خشکمان زد. چند ثانیه ای طول کشید تا از بهت خارج شدیم و شروع کردیم به دویدن به سمت گاو و دخترکی که بر روی زمین کشیده می شد.

بچه ها سرعتشان خوب بود و از من فاصله گرفتند. من هم با این وزن سنگین و این کوله بار با تمام توانی که داشتم می دویدم. گاو با آن شتابی که داشت تقریباً به ابتدای روستا رسید. پسرها با سرعت خوبی که داشتند، از گاو سبقت گرفته بودند و سعی در کنترل آن داشتند ولی کاری از پیش نمی بردند. من هم با فاصله ای حدود سی چهل متر عقب تر از آنها با زحمت بسیار و نفس نفس زنان داشتم تعقیبشان می کردم.

ناگهان از داخل اولین کوچه روستا، تراکتوری با تریلرش بیرون آمد و سدی شد در مسیر حرکت گاو. در تمام این مدت هم دخترک بی نوا مانند تکه گوشتی بر روی زمین کشیده می شد. آنقدر سرعت گاو زیاد بود و جاده هم ناهموار که حتی شلوار دخترک تکه تکه شده بود و از تنش جدا می شد. این سنگلاخی مسیر همچون سنباده تمام بدن این دخترک را ساییده بود.

گاو توقفی کرد و تا خواست از گوشه ای فرار کند که پسرها جلویش را گرفتند. ناگهان تغییر جهت داد و شروع کرد به سمت من تاختن. من هم که با سرعت داشتم به سمت گاو می دویدم، تصمیم گرفتم که بایستم ولی به قول معروف ترمزهایم عمل نکرد. وزن حدود نود کیلویی را آنهم در سرازیری بخواهی متوقف کنی، چهل پنجاه متری طول می کشد، شده بودم همچون قطار افسار گسیخته.

تمام سعیم در کم کردن سرعتم بود، ولی وقتی محاسبه کردم، تصادف من با این گاو حتمی بود. طبق قوانین فیزیک برایم برخوردی سهمگین، آنهم از نوع شاخ به شاخ صد در صد بود. البته بهتر است بگویم شاخ به سر. هیچ ماتادوری مانند من اینچنین بی مهابا به سمت گاوی خشمگین با شاخ هایی همچون خنجر نمی دود. با این زاویه ای که من می دویدم فکر کنم گاو هم دقیق تنظیم کرده بود که با شاخش مرا به آسمان پرت کند.

مسیر باریک راه هم که درست بر روی یال قرار داشت، هیچ جایی برای فرار نمی گذاشت. تنها راه حل پریدن از روی گاو بود که با این وضعیت و آمادگی جسمانی من و ارتفاع و اندازه و هیبت گاو فقط در توانایی اسپایدرمن بود که بتواند پرشی آنچنان انجام دهد. تقریباً سرعتم را کنترل کرده بودم ولی طرف مقابلم برعکس داشت بر سرعتش می افزود. دیگر داشتم به ثانیه های آخر می رسیدم.

کامل متوقف شده بودم و گاو فقط چند متر با من فاصله داشت. سیستم عصبی غیر اردای ام فعال شد و چشمانم را بست. نمی خواستم بی هوا ضربه بخورم ولی حیف که این چشم باز نمی شد. در تاریکی مطلق معلق بودم. چند ثانیه گذشت ولی چیزی حس نکردم، پیش خودم فکر کردم حتماً ضربه آنقدر شدید بوده که هیچ نفهمیده ام. همچنین احساس معلق بودن بین زمین و هوا را داشتم که توانستم چشمانم را باز کنم.

موقعیت همان موقعیت قبلی بود ولی گاوی مقابلم نبود. حتی یک میلیمتر هم جابه جا نشده بودم. با ترس به تن و بدنم نگاه کردم تا شاید سوراخ شده است و گاو از آن گذشته است. خودم به خودم نهیب زدم که آن گاو با آن عظمت اگر به من بخورد کاملاً متلاشی می شوم و هیچ جزء بدنم سالم نمی ماند . بعد از چند ثانیه که مطمئن شدم زنده هستم و روح نیستم با چشمانم اطراف را پاییدم.

 شانس آورده بودم و تمام محاسباتم غلط از آب درآمده بود. درست در موازات جاده و کنار آن در بزرگی بود که چهارتاق باز بود. وقتی به داخل آن نگاه کردم گاو را داخل حیاط بزرگ آن دیدم. وقتی آن دخترک را هنوز بسته به ریسمان در پشت گاو دیدم فهمیدم تمام این اتفاقات در حدود چند ثانیه رخ داده است. سریع داخل رفتم و در را پشت سرم بستم تا گاو فرار نکند.

صدای بسته شدن در بزرگ آهنی حواس گاو را به سمت من جلب کرد. چرخید و چند گام به سمت من آمد. همین پرت شدن حواس گاو باعث شد که اهالی خانه سریع وارد عمل شدند و از روی ایوان به داخل حیاط پریدند و در یک عملیات امداد و نجات جانانه توانستند دخترک را نجات دهند و به داخل خانه ببرند.

حالا من مانده بودم یک گاو عظیم الجثه که با غیض خاصی به من می نگریست. دقیقاً حالت ماتادورها را داشتم با اندک تفاوتی، از ترس قبض روح شده بودم و اصلاً توانایی حرکت نداشتم. مغزم اصلاً دستور نمی داد. خستگی دویدن و نفس کم آوردن از یک طرف و این گاو عصبانی هم از طرف دیگر کل سیستم عصبی خودآگاه و ناخودآگاه مرا کامل از کار انداخته بود.

گاو شروع کرد به من نزدیک شدن. کمی به سمت راست چرخید و من هم کمی به سمت چپ چرخیدم. به یاد مبارزات سامورایی ها افتادم که آرام رو به روی هم به طرفین می چرخیدند. ناگهان فکر عجیبی به ذهنم رسید. دوربین را که هنوز بر گردنم آویزان بود گرفتم و به سمت گاو هدف گیری کردم. وقتی از ویزور به گاو نگاه کردم فهمیدم کمی ترسیده است . همین سلاح خوبی بود و می توانستم با آن خودم را نجات دهم.

گاو وقتی به عقب رفت و به انتهای حیاط رسید، بیشتر ترسید و چون هیچ راه فراری هم نداشت دوباره رم کرد و این بار بدون هیچ واهمه ای به سمت من شروع کرد به تاختن. این بار دیگر حسابم با کرام الکاتبین بود. واقعاً باید اشهد خود را می خواندم. آخر این چه فکر ابلهانه ای بود که به سرم زد. همین دوربین لعنتی باعث این همه بدبختی شده بود.

خوشبختانه چشمانم باز بود، فکر کنم کل سیستم عصبی ام نابود شده بود چون توانایی هیچ کاری را نداشتم. کنار در کاملاً به دیوار چسبیده بودم و منتظر بودم که با ضربه ای هولناک یا به آسمان پرت شوم یا در این دیوار فرو روم و آوار آن بر سرم ریزد. فاصله گاو با من به سرعت در حال کاهش بود و من هیچ حرکتی نمی توانستم بکنم. فقط منتظر یک اتفاق دردناک بودم.

در همین حین ناگهان چیزی محکم به سرم خورد، گاو که مقابلم بود پس این ضربه از کجا به من وارد شد؟ هاج واج سرم را که به بالا چرخاندم چند نفر را آویزان از پشت بام دیدم که دستانشان به سمت من بود و چیزهایی هم می گفتند که برایم اصلاً واضح نبود. واقعیت امر اصلا چیزی نمی شنیدم. یکی دستش به من رسید و دوباره به سرم زد. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که دستم را به سویشان بلند کنم.

تا دستهایم بالا رفت، آنها سریع دستهایم را گرفتند و با شدت بسیار مرا به بالا کشاندند. پاهایم دیگر روی زمین نبود و در حال اوج گرفتن بودم. یک نفر هم کوله ام را از پشت گرفت و چند نفری مرا با زحمت بسیار به بالای دیوار کشاندند. از همان بالا وقتی به گاو نگاه کردم، او هم با تعجب این عروج مرا نظاره گر بود. واقعاً این اتفاقات رخ داده در این چند ثانیه حتی در بهترین فیلم های اکشن هم قابل بازسازی نبود.

وقتی به خودم آمدم روی پشت بام انباری بودم که کنار در ورودی قرار داشت. چندین تن از اهالی هم اطرافم بودند. واقعاً این کار محیرالعقولی که این افراد در نجات من انجام دادند، بی نظیر بود. از شدت ترس قدرت تکلم نداشتم. آبی به سر و صورتم زدند و کمی هم آب قند به من دادند تا حالم سرجایش آمد.

واقعا کلام از سپاس گذاری در این وضعیت عاجز بود ولی حداقل کاری بود که می توانستم انجام دهم. بعد از کلی تشکر که از آنها کردم، یکی از آنها گفت: آقا معلم چرا در را پشت سرت بستی؟ گفتم به خاطر اینکه گاو فرار نکند. گفت: خودت چرا داخل حیاط رفتی؟ خب از همان بیرون هم می توانستی در را ببندی تا گاو فرار نکند.

واقعا نمی دانستم در آن لحظه عقلم را کجا جا گذاشته بودم. جوابی نداشتم که بدهم و آنها هم خودشان فهمیدند که جوابی ندارم. فقط پرسیدم چطور توانستید مرا بالا بیاورید. من خودم به سختی از جایی بالا می روم. لبخندی زدند و گفتند دست جماعت پر قدرت است. 

از آن روز به بعد از بچه های سیب چال که به مدرسه وامنان می آمدند، خبر دخترک را مرتب می گرفتم و خدا را شکر آسیب زیادی ندیده بود و بعد از مدت کوتاهی بهبودی کامل یافت. واقعاً بدن این بچه ها قدرتمند است. اگر فقط چند متر  آنطور که این دخترک روی زمین کشیده شده بود، من روی زمین کشیده می شدم در همان ثانیه های اول به لقا الله می پیوستم.

نوشابه

برخلاف چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه که در این اتاق فقط من بودم و دیوارها، روزهای شنبه جای سوزن انداختن نبود، پنج نفر بودیم و فضای اتاق هم پر بود از خنده ها و شوخی های دوستان، ولی من همچنان در این تناقض بزرگ مانده بودم که آخر هفته ها چقدر با اول هفته فرق دارد و غصه آن را می خوردم. ولی وقتی بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسید حالا که همه هستند چرا غم فردایی که نیامده را بخورم، از اکنون که دوستان هستند استفاده کنم.

حسین که معروف با داداش است، ماکارونی های بسیاری عالی می پخت. من هم در کنارش به عنوان دستیار کمک می کردم. نیم کیلو گوشت چرخ کرده و دو تا پیاز بزرگ و تقریباً نصف یک قوطی رب، مایه اصلی تهیه دو بسته ماکارونی 700گرمی بود. با توجه به تعداد پنج نفره ما، این حجم زیاد برایم بسیار عجیب بود. البته حسین حرف خوبی می زد، می گفت نگران نباش باقی برای فردا ناهار می ماند که خسته و گرسنه از مدرسه بر می گردیم.

می خواستیم سفره شام را پهن کنیم که ناگاه صدای در آمد. این موقع چه کسی می تواند باشد؟ یکی از دوستان رفت تا در را باز کند. وقتی برگشت به همراهش چهار نفر دیگر هم وارد اتاق شدند. دوستان و همکارانی بودند که در کاشیدار تدریس و بیتوته داشتند، هر چهار نفر در این هوای سرد آمده بودند خانه ما مهمانی و چقدر حس خوبی داشتیم که میهمانانی داریم. جالب این بود که هر چهار نفری جلوی مزدا هزار دکتر سوار شده بودند و آمده بودند.

شب بسیار عالی و بیادماندنی ای بود. چقدر خندیدم و چقدر بازی کردیم. در بازی گل یا پوچ، تعداد زیاد شرکت کننده ها، بازی را بسیار جذاب می کرد. ولی هر وقت نوبت گروه ما می شد، از هر ده بار، شاید یک بار گل را به دست من می دادند. وقتی به این موضوع اعتراض کردم همه خنده بلندی کردند و یکی از تیم مقابل گفت، تو که هر وقت گل دستت می آید سرخ و سفید می شوی و اظهر من الشمس است که گل دست توست.

ساعت حدود دوازده و نیم بود که میهمانان قصد رفتن کردند و موقع خداحافظی از ما دعوت کردند که هفته بعد یک شب شام مهمان آنها باشیم. تعارف خوبی بود، همه قبول کردیم. شب هنگام موقع خواب، وقتی همه جا تاریک بود و صداهای خروپوف بچه ها سمفونی خاص خودش را در حال نواختن بود، باز به این فکر فرو رفتم که من چقدر در شرایط مختلف باید زندگی کنم. یک روز در اوج شادی در کنار دوستان، یک روز در اوج تنهایی در خانه ای ساکت، یک روز در اوج خستگی در طی مسیری به مسافت حدود 600 کیلومتر، یک روز در اوج کلافگی در زندگی در شهری که پر از دود و سرو صدا است و …

در روز میهمانی، قرار شد پیاده به کاشیدار برویم. خوشبختانه تا از وامنان کمی فاصله گرفتیم وانتی آمد و همه پشت آن سوار شدیم و تا کاشیدار را بدون مشکل رفتیم. فقط نکته کوچکی که بود، بارش شدید برف بود که ما را که پشت وانت بودیم تا حد انجماد برد. خدا را شکر مقصد کاشیدار بود وگرنه همه یخ می زدیم.

خانه ای که دوستان در آن بیتوته داشتند، در بخشی از روستای کاشیدار که کنار مزار قرار داشت واقع شده بود. روی تپه ای بلند و تقریباً در انتهای روستا. متاسفانه هنگام تاریکی به آنجا رسیدیم، ولی موقعیت خانه طوری بود که می شد به راحتی حدس زد که مناظر بسیار زیبایی را می شد از پنجره آن دید. خانه از یک حیاط کوچک و یک راهرو باریک و دو اتاق تشکیل شده بود که دوستان فقط در یکی از اتاق ها سکونت داشتند.

وقتی سورسات شام را آماده کردند، ما کمی غافل گیر شدیم. سیخ های جوجه کباب از قبل آماده شده بود و آتش جانانه ای هم در حیاط ایجاد کردند و بعد از مدتی بوی کباب همه جا را فرا گرفت. حمید با قیافه ای حق به جانب گفت این بار که آمدند خانه ما یک قورمه سبزی توپ درست می کنم به طوری که انگشتانشان را هم بخورند. به یاد سریال باجناق ها افتادم، که در آن اکبر عبدی و رسول نجفیان و مرتضی ضرابی و… ایفای نقش می کردند و برای هم کُری می خواندند، مخصوصاً آن شام هایشان.

این شب هم واقعاً خیلی خوب بود و بسیار خوش گذشت. واقعا در کنار دوستان بودن بزرگترین نعمت است. طبق هماهنگی ای که قبلا  با خودمان کرده بودیم، چون ما مانند دوستانمان وسیله نقلیه نداشتیم، می بایست خیلی زودتر برمی گشتیم. به همین خاطر مجبور بودیم زمان کمتری پیش آنها بمانیم. حدود ساعت نه شب بود که تصمیم به بازگشت گرفتیم. از آنها تعارف ماندن و از ما اصرار رفتن.

وقتی وارد حیاط شدیم با منظره ای بسیار عجیب ولی زیبا مواجه گشتیم. برف حدود بیست سانتی متری نشسته بود و همه جا سپید پوش بود. خبری از ابرها نبود و مهتاب کاملاً همه جا را روشن کرده بود. سپیدی برف هم این روشنایی را دوچندان کرده بود. تا کنون در دل شب این همه زیبایی را ندیده بودم. تا دوردستها قابل رویت بود که همین همه ما را به وجد آورد. واقعاً پیاده روی در این هوا با این منظره و سکوت مطلق، بسیار بسیار عالی بود.

از کوچه کنار مزار خارج شدیم و وارد جاده اصلی شدیم، از میان خانه ها فقط یک چراغ روشن بود و آن هم مغازه ای بود که صاحبش پیرمردی بود با کلاه سبز، او برای راه انداختن یکی از مشتری هایش که صدایش کرده بود، آمده بود و  زمانی که به مقابل مغازه اش رسیدیم در حال بستن درب آن بود. در این بین ابراهیم یک پیشنهاد عجیب ولی خوشمزه داد. گفت تا آقا سید مغازه را نبسته یک چیزی بگیریم و در راه تا وامنان بخوریم. همه تایید کردند و من و ابراهیم رفتیم برای خرید آن چیز خوردنی.

من در نظرم تخمه یا شکلات یا چنین چیزی بود ولی در کمال تعجب ابراهیم از سید پنج تا نوشابه خواست. آرام ابراهیم را صدا زدم و گفتم در این هوای سرد و یخبندان، چه کسی نوشابه می خورد که ما بخوریم؟ لبخندی زد و گفت: می چسبد. خودت آخر سر به من خواهی گفت، عجب پیشنهاد خوبی دادی. بنده خدا سید هم از خواسته ما تعجب کرده بود. گفت در یخچال نوشابه ندارم و باید از همین جعبه بدهم. بعد خودش لبخندی زد و گفت در این سرما، بیرون از داخل یخچال هم سردتر است.

بنده خدا سید فکر می کرد ما همانجا نوشابه ها را می خوریم و بعد می رویم ولی وقتی ابراهیم گفت نوشابه ها را می خواهیم ببریم، کمی اخماهیش درهم رفت. گفت شیشه هایش را چه طور می خواهید به من برگردانید. ابراهیم کمی فکر کرد و بعد به من نگاه کرد و گفت، مگر تو دو روز کاشیدار کلاس نداری؟ من که تایید کردم ابراهیم هم رو به سید گفت این آقا دبیر مدرسه کاشیدار است. در اولین فرصت شیشه ها را برایت خواهد آورد. همینکه فهمید من دبیر کاشیدار هستم خیالش راحت شد و در نوشابه ها را باز کرد و به ما داد و خودش هم مغازه را بست و رفت خانه اش که درست بالای مغازه بود.

پیاده روی در میان برف ها آنهم در مهتابی که همه جا را روشن کرد بود بسیار لذت بخش بود. صدای برفهایی که زیر پایمان فشرده می شد تنها صدایی بود که شنیده می شد. واقعاً این صدا بسیار  گوش نواز بود. اصلاً احساس سردی نمی کردیم و به راحتی می شد شور و شعف خاصی را در همه دوستان حس کرد. نمی دانم چرا دوست نداشتم این پیاده روی تمام شود. در میانه های راه بودیم که یکی از بچه ها زد زیر آواز و بقیه هم همراهی اش کردند. ولی من متاسفانه شعرش را بلد نبودم و فقط گوش کردم.

شور و شوق من و دوستان واقعا غیر قابل وصف بود. همه تجربه بودن در چنین محیط زیبا و عجیب و وهم انگیز را نداشتیم. شبی که روشن بود، شبی که ساکت بود و شبی که به آرامی داشت به راهش ادامه می داد، و ما را هم در خود به خلسه ای دل انگیز برده بود. در بین همه این خوشی ها حمید ناگاه ایستاد و نگاهش در افق محو شد. همه با کمی نگرانی پرسیدیم چه شده؟ آهی کشید و گفت، حیف که این روزگار خوش برایمان پایدار نمی ماند و در آینده حسرت آن را خواهیم خورد.

این جمله حمید همه را به فکر فرو برد، آینده چگونه خواهد بود؟ چقدر وحشتناک است. چیزی که هیچ درباره اش نمی دانیم. حمید ادامه داد، به نظر من آینده ما دیگر از این صحنه های زیبا نخواهد داشت. دیگر اینقدر آزاد و رها نخواهیم بود. زندگی و فشارهایش ما را در خود خُرد خواهد کرد. ای کاش این روزها با وجود اینهمه مشکلاتش، تمام نمی شد و فردا از راه نمی رسید.

این صحبت های حمید جو را کاملاً تغییر داد، آن خوشی به حسرت بدل شد و همه ناخودآگاه نگران آینده شدیم. دیگر فقط سکوت بود. نمی توانم به طور کامل حس خود را در آن زمان بیان کنم. حسی مابین بیم و امید. دوست داشتم این آرامش را داشته باشم ولی از آن طرف دور بودن از خانواده و زندگی برایم سخت بود. نه می شد اینجا را ترک گفت و نه می شد به آنجا رسید. آینده برای من بسیار مبهم تر و پیچیده تر بود تا برای دیگران.

تا اولین پیچ جاده همه در سکوت بودیم که ناگاه حسین(داداش) جو را شکست و گفت چقدر فکر فردایی را که نیامده می کنید. اینقدر از خودتان فیلسوف بازی در نیاورید. زندگی همین چیزی است که الآن در جریان است. باید از لحظه لحظه آن استفاده کرد و لذت برد. تنها انتقامی که می شود از زندگی گرفت خندیدن است. نباید به چیزی وابسته شد که وقتی از دستش دادی حسرتش را بخوری. برای همین من که نوشابه ام را خورده ام شیشه اش را به درون این دره پرت می کنم تا بدانید هیچ چیز ارزشی ندارد، و نباید به آن دل بست.

بعد با یک پرتاب بلند شیشه نوشابه در افق محو شد. این حرکت داداش باعث شد همه در شوری عظیم بیفتند و شروع کردند به پرت کردن شیشه نوشابه ها، در یک آن همه شیشه نوشابه ها در آسمان در حال چرخیدن بودند، و من هم فقط هاج و واج نظاره گر این رقص شیشه نوشابه ها در هوا بودم. رو به دوستان کردم و گفتم، چیز دیگری برای اینکه نشان دهید وابستگی ندارید، نداشتید که این شیشه نوشابه ها را به فنا دادید. حال من پس فردا چطور جواب آن پیرمرد را بدهم. داداش رو به من کرد و گفت نگران نباش، این دنیا ارزشی ندارد، پولش را بده و خودت را رها کن. من هم لبخند معنی داری زدم و گفت عجب روشنفکرهایی هستید، آخرش باز پول حلال مشکلاتتان شد.

پس فردا صبح وقتی در مسیر پیاده به سمت مدرسه کاشیدار به مقابل مغازه آن پیرمرد رسیدم، دیدم درب آن بسته است خیالم تا حدی راحت شد. ولی وقتی چند قدم فاصله گرفتم، صدای پیرمرد از بالای خانه آمد که می گفت آقای دبیر صبر کن. در طرفه العینی به پایین آمد و خودش را به من رساند و بعد از سلام، سراغ شیشه نوشابه ها را گرفت. واقعاً نمی دانستم چه بگویم، اگر می گفتم شیشه ها در اعماق دره در زیر برف ها مدفون هستند، حتماً عصبانی می شد. نمی دانم چه شد که بهانه آوردم فراموش کرده ام.

هفته بعد از میان بُر رفتم تا از مقابل مغازه اش عبور نکنم. زنگ دوم بود که سروکله آقا سید پیدا شد. از بچه ها در مورد من تحقیق کرده بود و همین عینکی بودنم باعث شده بود زود مرا پیدا کند و روزهایی که کاشیدار هستم را بفهمد. واقعاً از خجالت در حال ذوب شدن بودم و در دل به دوستان ناسزا می گفتم که این روشنفکری و فلسفه هایشان مرا به این روز انداخته است.

گفتم آقا سید من چون پیاده می آیم برایم سخت است شیشه ها را بیاورم، بفرمایید پولش چقدر می شود؟ آن را پرداخت کنم تا شما هم ضرر نکنید. با عصبانیت گفت. پنج تا شیشه از جعبه من کم شده است. من باید همه جعبه هایم درست باشد. من همیشه جعبه ها را تکمیل تحویل می دهم تا دوباره نوشابه بگیرم. هر چیزی قانون و قاعده ای دارد. از شما آقا معلم بعید است که اینها را ندانید. کمی غرغر کرد و موقع رفتن گفت هفته بعد حتماً بیاورید که من منتظرم.

آخر هفته بود و هیچکس از همکاران هم نبود تا به آنها بسپارم که از شهر برایم چهار تا شیشه نوشابه بیاورند. خوشبختانه یکی از شیشه ها که مال خودم بود هنوز در خانه سالم باقی مانده بود. چاره ای نبود باید خودم از تهران این شیشه نوشابه ها را می خریدم تا بتوانم دینم را به سید ادا کنم. سه شنبه غروب به راه افتادم و چهارشنبه ساعت چهار صبح رسیدم خانه و تا بعدازظهر خوابیدم. عصر به مغازه محله رفتم و از فروشنده چهار تا شیشه خالی نوشابه خواستم.

نگاهی متعجبانه ای به من کرد و گفت برای چه می خواهی؟ توضیح دادن این داستان مفصل و عجیب اصلاً ممکن نبود. لبخندی زدم و گفتم لازم دارم. او هم با لبخند معنی داری گفت، ای شیطان می خواهی چیزی درست کنی و بریزی تو این شیشه ها، پس صبر کن بگردم برایت چهار تا هم تشتک سالم پیدا کنم. اول نفهمیدم چه می گوید ولی وقتی خنده هایش بیشتر شد کمی شک کردم و گفتم تشتک نمی خواهم فقط شیشه ها را بدهید.

پدرم درآمد تا به او بفهمانم که من اینها را برای آنچه او فکر می کرد نمی خواهم. مجبور شدم داستان را مختصر برایش توضیح دهم. مطمئن بودم که باور نکرده بود و فکر می کرد می خواهم گولش بزنم. با همان لبخند شیطانی اش شیشه ها را به من داد و فقط گفت مواظب خودت باش. خدا لعنت کند این دوستان فیلسوف مرا که باعث شدند که دیگر نتوانم از این مغازه خرید کنم و باید از این به بعد کلی راه بروم تا به مغازه بعدی برسم.

هفته بعد شیشه هایی که مسافت زیادی همراه من آمده بودند را به کاشیدار بردم تا تحویل سید بدهم. از دور که مرا با پلاستیکی در دست دید، لبخند برلبانش شکفت. شیشه ها را روی میزش گذاشتم و سینه را سپر کردم و گفتم. سید جان ببخشید که دیر شد این هم شیشه نوشابه ها. خیالم راحت شد و احساس کردم بار سنگینی را از روی دوش هایم برداشته اند.

 بعد از چند ثانیه لبخند سید به اخمی این بار شدیدتر مبدل شد. با عتاب به من گفت: این یکی زمزم است و مال من ،آن چهار تای دیگر پارسی کولا است، من اصلا پارسی کولا نمی آورم. اصلاً شرکت پارسی کولا در شهر شعبه ندارد. این ها به درد من نمی خورد همان شیشه های زمزم را بیاور.

آه از نهادم برآمد.

 و من ماندم سید و شیشه نوشابه های زمزم کاشیداری  و شیشه نوشابه های پارسی کولای تهرانی و این دوستان روشنفکر.

والیبال

دست اول را باخته بودیم، با اختلافی مایوس کننده و همین باعث شده بود که  تشویق تماشاگران به اوج خود برسد. هیاهویی برپا بود و حریف کاملاً تهییج شده بود. تیم مقابل جوان بودند و با انگیزه، تمام تلاش شان این بود که خود را به ما اثبات کنند، ولی تیم ما کاهل بود و بی تحرک و خیلی کند. دو نفر از یاران مان اصلاً والیبال بلد نبودند. در دریافت بسیار مشکل داشتیم و همین موجب باختمان شده بود. ولی چاره ای نبود، باید یک جوری اوضاع را به نفع خود عوض می کردیم.

دهه فجر بود و با اصرار بچه ها یک مسابقه بین ما و دانش آموزان برقرار شده بود. دو طرف حیاط پر بود از بچه ها، یک طرف پسرها بودند و طرف مقابل هم دخترهای مدرسه ابتدایی که با ما در یک حیاط بودند. این تماشاچیان جانانه تیم خودشان را تشویق می کردند. وقتی توپ آنها می خوابید کل مدرسه به هوا می رفت. و وقتی ما امتیاز می گرفتیم سکوت معنی داری بر محیط حاکم می شد. کاملاً معلوم بود که دوست داشتند ما ببازیم .

من پاسور تیم بودم و دبیر ورزش هم در منطقه حمله بود. بقیه همکاران نیز در زمین پخش بودند و می بایست توپ گیری می کردند. چاره نداشتیم، مجبور بودیم اینگونه چیدمان کنیم. فقط مشکل ما این بود که توپ اول خوب به من نمی رسید، البته بهتر است بگویم اصلاً به من نمی رسید. همکاران چون والیبال را خوب بلد نبودند حتی با سرویس های ساده بچه ها هم نمی توانستند توپ را به من برسانند و همین باعث می شد تا خط حمله ما عملاً از کار بی افتد و تیم مقابل هم از سنگینی ما در واکنش ها سود می جست و فقط جای خالی می انداخت.

دیگر نمی شد به این وضع ادامه داد. با دبیر ورزش مشورت کردم و او به جای من آمد و من هم رفتم وسط زمین، تا هم دریافت ها را انجام دهم و اگر هم ممکن شد آبشار بزنم، تا شاید بشود کمی فاصله خود را با این بچه ها کمتر کنیم. سرویس های بچه ها ساده بود و به آسانی می شد بی دردسر دریافت کرد. فقط کار سخت من جا به جا شدن و برخورد با همکاران بود. چاره ای نداشتم مجبور بودم به جای آنها هم دریافت کنم.

اولین امتیاز با یک جای خالی دبیر ورزش گرفته شد و سرویس به تیم ما رسید. از همکاری که می خواست سرویس بزند خواهش کردم ساده بزند تا فقط توپ رد شود. سرویس زده شد و فقط با یک ساعد از طرف مقابل توپ به زمین ما آمد. من هم با ساعد، دریافت خوبی انجام دادم و پاسور هم پاس خوبی داد و با یک جهش خوب، آبشار قدرتمندی زدم که مستقیم در زمین بچه ها خوابید.

از نگاه های بچه ها فهمیدم که فکر نمی کردند که من هم کمی والیبال بلد باشم. همکاران هم نگاهشان به من عوض شد. یکی گفت خوب با این وزن و هیکل می پری و آبشار میزنی. به آنها گفتم من در دوره دبیرستان بسیار والیبال بازی می کردم و حتی در تربیت معلم سومی استان مازندران را در کارنامه دارم. بعد از چند رفت و برگشت، خودم رفتم تا سرویس بزنم. سرویس ساده نزدم و با قدرت بالا توپ را به سمت تیم مقابل شلیک می کردم. بندگان خدا اصلاً نمی توانستند دریافت کنند. یا مستقیم می خوابید یا با دریافت ناقص به اوت می رفت. دلم برایشان می سوخت چون از بچه سوم راهنمایی زیاد انتظار نمی رود که بتواند توپ های با سرعت بالا را درست دریافت کند کنند.

ورق برگشت، حیاط ساکت شد و همه فقط نگاه می کردند. دیگر خبری از تشویق های پرشور بچه ها نبود.  تقریبا در طرف ما، بازی به دست من و دبیر ورزش می چرخید و بقیه همکاران در حد نظاره کردن بودند. کمی غرغر می کردند ولی وقتی دست دوم را بردیم آنها نیز کمی راضی شدند. وضع بد نبود ولی کم کم اعتراض تیم مقابل شروع شد که چرا فقط من سرویس می زنم. راست می گفتند، ما که در این بازی قانون چرخش نداریم از انصاف به دور است که من فقط سرویس بزنم.

دست سوم شروع شده بود که یکی از دانش آموزان سال قبل مدرسه با موتور وارد حیاط شد و بلافاصله در تیم مقابل جای گرفت. اولین توپ را دریافت کرد و با پاس خوبی که پاسور داد آبشار محکمی زد. همین سکوت مدرسه را شکست و همه را به وجد آورد. یکی از همکاران تیم ما اعتراض کرد که این آقا دانش آموز نیست. آرامش کردم و گفتم بگذارید بازی کند. با بودن ایشان بازی جذاب تر می شود.

پله پله امتیازات را نزدیک به هم بالا می رفتیم. با دبیر ورزش هماهنگ کردم تا راست را ببندد و همه همکاران را کشیدم سمت چپ و فقط آقای معاون را که لاغر و سبک بود را گذاشتم پشت پاسور تا جای خالی ها را جمع کند. به همه همکاران گفتم که در صورتی که توپ سمت شما آمد سعی کنید فقط آن را به بالا پرتاب کنید. اصلاً قصد رد کردن را نداشته باشید. این چینش و توضیحات جواب داد و چند تا از آبشارهای حریف دفاع شد و چند تا هم دریافت خوب داشتیم،همین باعث شد که ما فاصله خوبی گرفتیم.

در تیم مقابل تغییری ایجاد شد و پاسور آنها عوض شد. این یکی بهتر پاس می داد، هوشمندانه از عرض تور استفاده می کرد و پاس ها را طوری می داد که دبیر ورزش برای دفاع آنها جا می ماند. و همین باعث شد تا آبشارهایشان بخوابد و چند امتیاز پشت سر هم بگیرند. پیش خودم فکر کردم حتماً باید توپ هایش را دریافت کنم وگرنه این دست را هم از دست می دهیم. کمی خودم را جمع و جور کردم و با توجه به زاویه ای که می زد، آماده دریافت شدم.

پاسور تیم مقابل یک پاس عالی فرستاد و مهاجم هم با تمام قدرت بلند شد. دیدم دفاع جا مانده و زاویه بلند شدن مهاجم هم کاملاً مستقیم است. حدس زدم اگر مچ نزند، با همان شدت که می آید، مستقیم سمت من خواهد زد. چون خیلی بلند شده بود می دانستم حدود یک سوم خواهد زد، سریع یک گام برداشتم  و در همان حالت دریافت با ساعد با سرعت نشستم. محاسباتم درست از آب درآمد و توپ محکمش را جانانه و درست دریافت کردم، ولی مشکل اینجا بود که دیگر نمی توانستم از جایم بلند شوم.

همکاران به زحمت توپ را رد کردند و خوشبختانه امتیاز کسب کردیم. تیم ما غرق در خوشحالی بود ولی من در وحشتی غریب دست و پا می زدم. همانجا روی زمین نشستم. نمی دانستم چه کار باید کنم؟ اگر بلند می شدم و فقط چند قدم راه می رفتم آبرویم به طور کل می رفت. اعصابم به هم ریخته بود و دنیا بر سرم خراب شده بود. واقعاً در تنگنایی بودم که راه چاره ای نداشت.

همکاران سراغم آمدند و فکر کردند مصدوم شده ام. آقای معاون گفت مچ پایت پیچیده؟ یا زانویت درد گرفته؟ این صحبت های آقای معاون همچون معجزه برای من بود که خود را از این ورطه هولناک نجات دهم. سریع زانویم را گرفتم و آخ و اوخ کردم که مثلاً زانویم درد می کند. همکاران دورم حلقه زده بودند و کل دانش آموزان هم هاج و واج ما را نگاه می کردند. سریع در گوش دبیر ورزش قضیه را گفتم و او هم با لبخند همکاران را همانند گلادیاتورها دور من قرار داد و من درست در بین آنها بدون اینکه دیگران مرا ببینند، آرام آرام به آبدارخانه رفتم.

مگر می شد جلوی این خنده های همکاران را گرفت، ریسه رفته بودند. فقط قسم شان می دادم که زیاد صدایتان بالا نرود که بچه ها بشنوند و از موضوع با خبر شوند. خوشبختانه آبدارخانه هیچ پنجره ای نداشت و اگر این دوستان کمی مراعات می کردند می توانستم این اتفاق را تا حدی مدیریت کنم. آقای مدیر که از دفتر شاهد ماجرا بود آمد و گفت بچرخ ببینم، وقتی پشتم به ایشان بود ، او هم خنده ای بلند کرد که واقعاً مرا عصبانی کرد.

آقای مدیر خودش را جمع و جور کرد و گفت اینجوری نمی شود، باید در بیاوری، از خجالت عرق سرد بر پیشانی ام نشسته بود ولی چاره ای نبود. وقتی شلوارم را درآوردم، چنان شکاف بزرگی از درز پشتش ایجاد شده بود که با دیدن آن حق دادم که همکاران از خنده ریسه روند. البته عمق فاجعه به این بر می گشت که من می بایست بعد از تعطیل شدن مدرسه با این وضع اسفناک تا وامنان هم پیاده می رفتم.

بچه ها هم پشت در بسته همش می پرسند چی شد و دنبال بقیه بازی بودند. آقای مدیر بیرون رفت و گفت زانوی آقای معلم کمی پیچیده و دیگر نمی تواند بازی کند. انشالله بقیه بازی باشد برای یک روز دیگر. غرغر بچه ها را به راحتی می شد شنید. می گفتند خوب یک نفر دیگر جای ایشان را بگیرد. اصلاً خود آقای مدیر چرا بازی نمی کند. این صحبت های بچه ها کمی آرامم کرد که آنها به هیچ وجه به اصل موضوع پی نبرده اند.

مدرسه ای که در آن نخ و سوزن پیدا نمی شود، را باید گذاشت لای جرز دیوار. با این شلوار پاره چه کنم؟ ای کاش مدرسه وامنان بودم و یکی از همکاران می رفت از خانه برایم شلوار می آورد، ولی اینجا این امکان نیست. به فکرم رسید کسی را بفرستیم از خانه ای نخ و سوزن بیاورد. بعد پیش خودم فکر کردم، کجای دنیا پیچ خوردگی و ضرب دیدگی زانو را با نخ و سوزن درمان می کنند. اگر این کار را می کردم حتماً بچه ها مشکوک می شدند. پس باید راهی برای حل این مشکل پیدا می کردم.

بعد از مدت کوتاهی راهی بسیار خوب به ذهنم رسید. با منگه درز را به هم دوختم، آنقدر شکاف زیاد بود که فکر کنم ده تا سوزن منگه مصرف شد. تا حد زیادی مشکل حل شد. کاپشن را پوشیدم و همین بلندی کاپشن تا حدی مشکلاتم را کم می کرد. آقای مدیر بچه ها را به خانه فرستاده بود. همکاران هم با سرویس به شهر رفته بودند. آرام آرام از مدرسه بیرون آمدم، کامل حواسم به اطراف بود که کسی چیزی نفهمد. همچون سامورایی ها که در قصرهایشان بودند راه می رفتم، قدم های کوتاه و بافاصله کم، اما سریع.

هنوز به کلبه کل ممد نرسیده بودم که ناگاه از پشت صدایی مرا خطاب قرار داد که: آقا اجازه زانویتان بهتر است؟ تازه یادم آمد که من مثلاً مصدوم شده ام. سریع کمی لنگیدن چاشنی راه رفتنم کردم و گفتم بهتر است، ولی هنوز درد می کند. او هم خداحافظی کرد و رفت. با توجه با شرایطی که داشتم می بایست از جاده می رفتم. تا سه راه نراب را به همان صورت لنگ لنگان رفتم. خسته شده بودم، راه رفتن ژاپنی آن هم به انضمام لنگی در زانو خیلی سخت بود. و وقتی وارد جاده وامنان شدم شروع کردم به حالت عادی راه رفتن.

هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای ماشینی از پشت آمد. سریع راه رفتنم را به حالت قبل تغییر دادم. ماشین کنارم ایستاد. راننده پدر یکی از دانش آموزان کاشیدار بود که به همراه فرزندش داشت برای انجام کاری به وامنان می رفتم. پسربچه سریع پرید پشت وانت و من هم جلو  سوار شوم. خوشحال بودم که در این وضعیت ماشین گیر آورده بودم. با این شرایطی که من داشتم واقعاً راه رفتم برایم خیلی سخت بود.

 سریع نشستم، هنوز چند ثانیه ای از خوشحالی ام نگذشته بود که آواری از بدبختی ها بر سرم خراب شد، اصلاً به یاد منگنه ها نبودم. حال چگونه پیاده شوم و از ان بدتر  در وامنان چگونه خود را به خانه برسانم؟…

مغز

بنده خدا آقای مدیر از همان ابتدا که فهمید، خانه ما به تهران رفته خیلی با من مهربان تر شد. تا جایی که ممکن بود با من همکاری می کرد، قرار شد در روز پنجشنبه که دو تا کلاس وقت خالی دارند، من ریاضی درس بدهم تا در نوبت عصر روز سه شنبه زودتر کارم تمام شود و بتوانم خودم را حداقل در روشنایی روز به تیل آباد برسانم. سه شنبه رسید و بعد از دو هفته که به سختی بر من گذشت، موعد بازگشت به خانه فرا رسید. واقعاً لحظه شماری می کردم که زنگ بخورد و من به راه بیفتم.

همه وسایلم را که تا حد امکان خلاصه کرده بودم در یک کیف جای داده بودم. زنگ اول که تمام شد از همه خداحافظی کردم و پیاده به سمت کاشیدار به راه افتادم. ساعت دو بود و تا تاریک شدن هوا بسیار وقت داشتم و می توانستم خودم را تا روشنایی روز به جایی برسانم. تمام مسیر تا کاشیدار را از جاده رفتم که اگر ماشینی رفت آن را از دست ندهم. ولی متاسفانه هیچ ماشینی نبود.

کنار کلبه کل ممد منتظر بودم و هرچه وقت می گذشت بر اضطرابم افزوده می شد. ساعت چهار و نیم شده و هنوز خبری از ماشین نبود. اگر هوا تاریک شود، حتی اگر ماشین هم گیر بیاورم، رسیدن به خانه بسیار دشوار است. وقتی خانه گرگان بود کلی مشکل داشتم برای یافتن ماشین، حالا که باید تهران بروم مشکلاتم چندین برابر است. با این اوصاف باید برگردم وامنان و صبح حرکت کنم و این یعنی حیف شدن این دو زنگ و از دست دادن یک روز کامل.

در اوج ناامیدی بودم که گردوخاکی از دور نمایان شد. خدا را شکر وانتی بود که بار آن الوارهای چوب بود. به زحمت پشت آن سوار شدم و در وضعیتی کاملاً ناپایدار به تیل آباد رسیدم. هوا گرگ و میش بود، ولی اگر تاریک هم می شد، جای نگرانی نداشت، اینجا جاده ای آسفالته بود که رفت و آمد در آن جریان داشت و می توانستم ماشین گیر بیاورم. ممکن بود دیر شود، ولی خیالم راحت بود که اینجا حتماً ماشین می گذرد که مرا تا جایی برساند.

مانند همیشه به کنار پاسگاه رفتم. برایم خیلی جالب بود که اگر از هر طرف ماشین می آمد می توانستم سوار شوم. یا به آزادشهر می رفتم و با اتوبوس های مسیر گنبد یا بجنورد یا مشهد به تهران می رفتم، یا به شاهرود می توانستم بروم و با اتوبوس های مسیر مشهد به تهران برسم. در بین اینهمه مشکلات و تبعات رفتن به تهران همین یک مورد مرا به خنده انداخت. تنها مسافری هستم که از هر دو طرف جاده می توانم به مقصد برسم.

صدای لرزان پیرمرد موذن از بلندگوی مسجد روستای تیل آباد طنین انداز شد، درست در همین لحظه مینی بوسی را که به سمت شاهرود می رفت را از دور دیدم. سریع رفتم آن طرف جاده و دست بلند کردم. خوشبختانه توقف کرد و من هم با خوشحالی، سریع سوار شدم. آقای راننده گفت کجا می روی من هم گفتم شاهرود. لبخندی زد و گفت ما شاهرود نمی رویم، متعجب فقط نگاه می کردم، مگر می شود؟ این جاده به غیر از شاهرود به شهر دیگری ختم نمی شود.

همین بهت من باعث شد که آقای راننده کمی رقت قلب به خرج داد و گفت حالا که سوار شدی، روی آن سه پایه بنشین تا هرجایی که شد می رسانمت. به قول معروف از این ستون به آن ستون فرج است. قبول کردم و بر روی فیلتر هوای بزرگی که مطمعناً مخصوص کامیون بود و به عنوان سه پایه در وسط راهرو قرار داشت نشستم. تا مینی بوس به راه افتاد، هلهله شادی هم در فضای داخل ماشین به پا خواست. دست افشانی و پایکوبی کل مسافران برایم بسیار عجیب بود.

از آقایی که کنارم بود پرسیدم که داستان چیست؟ خندید و گفت به خاطر عروسی مغز است. ما همه آنجا دعوت هستیم. ما از طرف خانواده داماد هستیم و داریم به آنجا می رویم. عروسی مغز یعنی چه؟ مگر برای مغز هم عروسی می گیرند؟ یا مگر نام کسی مغز است؟ چقدر این نام عجیب است .می خواستم دوباره بپرسم که دیدم ایشان هم در همان حال و هوای عروسی است. رویم نشد و همچنان این سوال در ذهنم باقی ماند.

شب بود و زیاد بیرون قابل دیدن نبود. خیلی دوست داشتم گردنه خوش ییلاق را ببینم. مینی بوس به زحمت پیچ های تند گردنه را پشت سر می گذاشت و فقط در محدوده اندک نور چراغ های مه شکن کنار جاده، بیرون قابل رویت بود. جاده هم بسیار خلوت بود و هر از چندگاهی ماشینی از مقابل می گذشت. تا خود راهدارخانه بالای گردنه، هیچ ماشینی از کنار ما عبور نکرد.

 بعد از گردنه وقتی پیچ و خم های جاده کم شد از شور و اشتیاق مسافران نیز کاسته شد. فکر کنم هم خسته شده بودند و هم گرسنه و تا کمتر از یک ساعت دیگر به مقصد می رسیدند و شام مفصلی می خوردند و استراحت می کردند، ولی من تا رسیدن به خانه هنوز ساعت ها باید راه بپیمایم. نمیدانم چقدر از گردنه فاصله گرفتیم که ماشین سرعتش را کم کرد و کمی بعد متوقف شد. آقای راننده مرا صدا کرد و گفت: پسرم بهتر است امشب را با ما به مغز بیایی، فردا صبح اول وقت خودم می خواهم به شاهرود بروم شما  را هم می برم، اینجا این موقع ممکن است ماشین نباشد و سخت گیر بیاید.

تشکر کردم و گفتم نه من حتماً باید حالا به شاهرود بروم. چند تن از مسافران هم گفتند بهتر است با ما بیایی، نگران نباش آنهایی که ما را دعوت کرده اند دست و دل باز هستند و شما را هم به عنوان مهمان قبول می کنند. واقعاً مهربانی این آدم ها برایم بسیار عجیب و تحسین برانگیز بود، ولی واقعاً امکانش نبود. آقای راننده گفت مخصوصاً از مقابل پادگان آمدم. اینجا حداقل مطمئن تر است. خدا کند زود ماشین گیر بیاوری. موقع پیاده شدم می خواستم کرایه دهم که آقای راننده با لبخندی گفت: مهمان ما هستی.

روی تابلویی کنار یک در بزرگ نوشته بود « پادگان چهل دختر»، چقدر اسامی در این منطقه عجیب است. آن مغز که آخر نفهمیدم شخص است، مکان است یا مراسم و حالا پادگان چهل دختر. آخر کجا در ایران دخترها سربازی می روند که اسم پادگان را گذاشته اند چهل دختر، به نظر حداقل می گذاشتند چهل تکاور یا چهل سلحشور یا … اینجا با این وضعیتی که من می بینم جای هیچ دختری نیست.

هیچ ماشینی از اینجا عبور نمی کرد. واقعاً هراسی جانکاه مرا فرا گرفته بود. از دور در دل تاریکی عبور گه گاه چراغ هایی را می دیدم، پیش خودم فکر کردم شاید اینجا از جاده اصلی فاصله دارد، به همین خاطر ماشینی نمی گذرد. کمی از مقابل در پادگان فاصله گرفتم تا در صورت امکان فاصله را تا جاده اصلی تخمین بزنم. ناگاه خود را در تاریکی مطلق دیدم. هیچ چیز دیده نمی شد. هوا ابری بود و خبری از ماه نبود و همین باعث شده بود تاریکی در حد اعلایش حکم فرما باشد.

واقعاً ترسیدم. بینهایت را در حالتی بسیار وهم انگیز درک کردم. واقعاً مغزم دیگر کار نمی کرد و فکر کنم کاملاً غیر ارادی و غریزی به سمت در پادگان دویدم. واقعاً نور، بسیار آرامش بخش است. نگاهی به اتاقک دژبانی که انداختم دو نفر آنجا بودند و همین بودنشان برایم غنیمت بود. تازه هفته دوم مهر بود ولی هوا تا حدی سرد شده بود که داشتم می لرزیدم. من که فقط یک پیراهن بر تن داشتم احتمال قوی تا چند ساعت دیگر یخ می زدم. می خواستم به سمت اتاقک دژبانی بروم و بپرسم که امیدی به ماشین هست یا نه که ناگهان در بزرگ پادگان باز شد و پیکانی سفید رنگ از آن خارج شد.

وقتی به خودم آمدم دیدم درست مقابلش ایستاده ام. راننده که لباسی نظامی بر تن داشت به من اشاره کرد که سوار شوم. با خجالت و اندکی هم ترس سوار شدم. ستاره های روی دوشش زیاد بود ولی من هیچ از درجات نظامی نمی دانم، به همین خاطر با عبارت جناب آقای افسر از ایشان تشکر کردم که مرا سوار کرده اند. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که رو به من کرد و گفت. مطمئنم سرباز نیستی. برادرت اینجا خدمت می کند که آمده ای خبرش را بگیری؟ در جواب، ماجرا را برایش تعریف کردم. با تعجبی بسیار گفت خانه ات تهران است و در وامنان درس می دهی، مگر می شود؟ با این اوصاف باز ما کارمان راحت تر است. حداقل در همین چهل دختر خانه سازمانی داریم.

مرد بسیار پخته و کارآزموده ای بود. خیلی جدی حرف می زد که کاملاً از مشخصه های افراد نظامی است، ولی پشت این همه ستاره و جدیت می شد مهربانی را به وضوح در ایشان دید. کمی از خودش گفت که اهل اصفهان است و چند سالی است اینجا آمده. آنجا فهمیدم که ارتشی بودن واقعاً سخت است، هم باید سالها در منطقه گرمسیر خدمت کنند و هم چند سالی در منطقه سردسیر. کمی هم از خاطرات جنگ گفت که واقعاً تحسین برانگیز بود.

از او درباره این اسامی عجیب و غریب پرسیدم. مغز در اصل نام روستایی است که اصل آن « مزج» است ولی خود اهالی، آن را به صورت مغز می نامند. و خود را مغزی معرفی می کنند. البته در شاهرود هم به این نام شناخته می شوند. چهل دختر هم نام روستایی است که پادگان در کنار آن احداث شده است. البته درباره علت نامگذاری چهل دختر چیزی نمی دانست. می گفت همین که پرسیدی برایم من هم جالب شد، حتما در این مورد پرس و جو می کنم.

وقتی به شاهرود رسیدیم. ایشان هم مانند همان آقای راننده مینی بوس مرا به خانه دعوت کرد. چقدر اینجا دل های مردمان بزرگ است. چقدر مهربان و سخاوتمند هستند. چقدر به فکر دیگران هستند. این رفتارها باعث شده بود که واقعاً کمتر احساس تنهایی کنم. با زحمت بسیار به ایشان نه گفتم و او هم مرا تا ترمینال شاهرود که درست آن طرف شهر بود، رساند. موقع خداحافظی نام و نام خانوادگی اش را روی کاغذی نوشت و مشخصات مرا هم گرفت. گفت ممکن است باز هم در این مسیر دچار مشکل شوی. زمستان های اینجا بسیار سرد است. اگر گیر کردی به همان دژبانی پادگان نام مرا بگویی کافی است.

از نظر بدنی بسیار خسته بودم، ولی این رفتارها و این بزرگ منشی ها واقعاً انرژی ای بسیار به من داده بود. واقعاً هر کدام از این برخوردها برای من درسی بود بسیار مهم. هنوز وارد ساختمان ترمینال نشده بودم که یکی از پشت سر صدایم کرد و گفت. تهران؟ من هم گفتم بله، دستم را گرفت و مرا به سمت در خروجی برد. مانده بودم چه کار می کند؟ چند قدمی نرفته بودم که دستم را کشیدم و با عصبانیت گفتم .چه کار می کنید آقا؟ لبخندی زد و گفت اتوبوس در حال حرکت است. من آمده بودم چیزی را که جا گذاشته ایم بگیرم.

کل اتوبوس پر بود از مسافر و تا انتها که رفتم جایی برای نشستن نبود. به ابتدای اتوبوس برگشتم و گفتم که وقتی جا ندارید، چرا سوار می کنید؟ همان شاگردی که مرا سوار کرده بود رو به من گفت که برو بوفه، آنجا خالی است. من تا به حال تجربه بوفه اتوبوس را نداشتم. کفش هایم درآوردم و رفتم و آنجا نشستم. حدود نیم ساعت بعد شاگرد آمد و کرایه را گرفت. با لبخندی به من گفت. خوب شانس آورده ای. کسی دیگری نیست که به بوفه بیاید. راحت بگیر بخواب.

از ساعت دو که از مدرسه به راه افتادم با حدود سه ساعت معطلی در کنار کلبه کل ممد و کلی اضطراب در مقابل پادگان نوده تا حالا که ساعت نه شب است، واقعاً نایی برایم نمانده بود. واقعاً خوابیدن برایم بسیار لازم  و ضروری بود. با خیالی آسوده دراز کشیدم و چشمانم را بستم، ولی هرچه تلاش کردم خوابم نبرد. آنقدر خسته بودم که نمی توانستم بخوابم و از همه مهمتر بسیار گرسنه بودم، از ظهر که ناهاری بسیار مختصر خورده بودم تا حالا هیچ نخورده بودم.

نمی دانستم از شاهرود تا تهران چند ساعت راه است. فقط وقتی ماشین در محلی به نام «سرخه» توقف کرد یک بیسکویت خریدم تا حداقل کمی از گرسنگی ام را برطرف کنم. تنها بدی بوفه این بود که هیچ جایی را نمی شد دید و همین گذر زمان را برایم بسیار کند کرده بود. اصلاً نمی دانستم کجایم و تا تهران چقدر فاصله داریم. وقتی سه راه افسریه از اتوبوس پیاده شدم ساعت سه بامداد بود. گوشه ای نشستم و به این فکر می کردم که چقدر باید اینگونه رفت و آمد را تحمل کنم، واقعاً مغز من دیگر جواب کرده بود.

تنهای تنهای تنها

سه شنبه بعد از مدرسه، وقتی به خانه برگشتم، غبار غم بر همه جای خانه نشسته بود. انگار نه انگار که دیروز فضای این اتاق پر بود از هیاهوی دوستان و خنده های بلندشان. انگار سالهاست که این اتاق و این خانه بدون سکنه است. سکوت سنگینی بر همه جا حکم فرما بود. سماور را روشن کردم و از پنجره به تماشای غروب آفتاب نشستم. زیبا بود ولی این بار به جای اینکه برایم دل انگیز باشد بسیاردلگیر بود.

سه شنبه شب، کل چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه باید در این تنهایی به سر می بردم. زندگی در روستا خود سختی ها و تبعاتی دارد، دور از خانه بودن کم بود، حالا این غم عظیم تنهایی نیز به آن اضافه شد. همه چیز برای گذران سخت زندگی محیا بود. پارسال در آرزوی این بودم که مدرسه ام در گرگان، نزدیک خانه باشد و اینقدر سختی رفت و آمد و بیتوته در روستا را نداشته باشم. امسال، همان رفت و آمد پارسالم آرزوست.

این سماور هم حال و هوایم را فهمیده بود ودر جوش آمدن عجله ای نداشت. انتظار چقدر سخت است. تحمل همین چند دقیقه تا جوش آمدن سماور را ندارم، چگونه می توانم این سه روز را در تنهایی سر کنم. فکرتحمل این تنهایی سه روزه آن هم یک هفته درمیان به مدت یک سال، مرا به ورطه هولناکی کشاند. تازه آن هفته ای که می خواهم به خانه بروم نیز باید کلی راه بپیمایم و به قول معروف همه اش  در راه هستم. این افکار همچون کابوسی در خیالم می چرخید.

چای را که نوشیدم کمی آرام تر شدم. شنیده بودم در چای ماده ای است که تا حدی آرامش بخش است ولی تا کنون آن را نفهمیده بودم. اصلاً حوصله آماده کردن شام را نداشتم و فقط به یک تخم مرغ آب پز بسنده کردم و با نیم قرص نان بیاتی که از دیروز مانده بود، شام را تناول کردم. هیچ کاری نداشتم و بهترین کار را خواب دیدم. رختخواب را درست وسط اتاق انداختم. قبل از اینکه چراغ را خاموش کنم، نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 9 بود، به یاد ندارم زودتر از 12 شب خوابیده باشم. ولی حالا وضعیت خیلی فرق می کرد.

در این تاریکی و سکوت مطلق، باز یا بسته بودن چشمانم زیاد با هم فرقی نداشت. فکر و خیال ها نمی گذاشت بخوابم. این وضعیت که امروز شروع شده تا کی ادامه خواهد داشت. با این اوصافی که من در تهران دیدم، فکر نمی کنم به من که هیچ کس را در جایی ندارم، انتقالی بدهند. یعنی باید سالها با این وضعیت زندگی کنم. دوباره وحشتی هولناک مرا فرا گرفت. هر چه سعی می کردم خودم را دلداری دهم، هیچ دلیلی برای نگاه مثبت به این شرایط نداشتم.

چشمانم باز بود و در دنیایی تاریکی که در آن بودم حیران می گشتم. این دنیای جدید هیچ کرانی نداشت و حتی امید رسیدن به جای امنی هم در آن نبود. در ظلمات بینهایت بودم. آرام آرام با گوشت و پوستم داشتم بی کرانی را درک می کردم، البته بیکرانی رنج و درد را. با تهران و آن همه ازدحام و شلوغی و سرعت و نازیبایی هایش مشکل داشتم و اصلاً دوست نداشتم آنجا باشم، ولی حالا در جایی هستم که هیچ کس و هیچ چیز نیست و خودم هستم و تنهای ای که پایانی هم برایش متصور نیست.

به کدامین گناه دراین تناقض عظیم افتادم؟ یا باید جایی را که پر از شلوغی و ازدحام وسروصدای کرکننده است، تحمل کنم و یا باید مکانی را که غرق در سکوت است وهیچ کس درآن نیست را تحمل کنم. انتخاب هر کدام برایم سختی وملالت بسیاردارد.چرا این روزگار انتخابی تا حدی متعادل تر جلوی پایم نمی گذارد تا کمی هم من در تعادل باشم. واقعاً زندگی در تناقض بسیار بسیار سخت و عذاب آور و غیر قابل تحمل است. همه چیز برای من شده همان صفرو یک سیستم باینری، بودن یا نبودن، هیچ انتخاب وسطی نیست.

نمی دانم کی به خواب رفتم، ولی در خواب دیدم در مدرسه شهید مطهری که در نزدیکی خانه ما در گرگان است تدریس می کنم. وقتی زنگ آخر خورد و مدرسه تعطیل شد، پیاده یک ربع طول کشید تا به خانه برسم. در راه به این فکر می کردم چقدر راحت است در شهر درس دادن. حتی برای رسیدن به خانه نیازی به ماشین نیست. به گمانم بهشت بود که در خواب می دیدم.

صبح وقتی چشمانم را باز کردم، دوباره خودم را تنها در اتاق یافتم و همین مرا بسیار غمگین کرد، ای کاش این خواب ابدی بود و هیچگاه از آن بیدار نمی شدم. برای صبحانه نان نداشتم، به همین خاطر به نانوایی رفتم. به نهایت شلوغ بود، ولی اهالی بسیار مهربانانه مرا به جلو هدایت کردند و بی نوبت دو تا نان گرم گرفتم و با تشکر بسیار به خانه برگشتم. در این اوضاع نابسامانی که داشتم همین برخورد اهالی با من و نان گرمی که برای صبحانه گرفتم برایم دست آویزی شد هرچند بسیار باریک و سست تا بتوانم تا حدی خودم را تسلی دهم. دراین قحطی امید، دلیلی در حد اپسیلون برای نگاه مثبت یافتم. اینجا تنها هستم ولی حداقل اهالی مهربان این روستا هوایم را دارند.

کل روز به سختی گذشت و دوباره شب فرا رسید. دیگر شب ها را دوست ندارم. در این شرایطی که من دارم روز و شب برایم فرقی نمی کند ولی تحمل شب ها برایم خیلی سخت تر است. هیچ وسیله سرگرم کننده هم اینجا نیست. تلویزیون به آن بزرگی که خراب است و هیچ نشان نمی دهد. کتاب ها هم همه درسی است و مربوط به رشته های مختلف، واقعا طی کردن زمان در این جا و بدون هیچ امکاناتی بسیار بسیار سخت و دشوار است. روزهایی که بچه هستند آنقدر سرمان گرم است که اصلاً به این موارد فکر نکرده بودیم.

ساعت نه شب بود که برای خوابیدن، البته اگر ممکن بود آماده می شدم، که ناگهان صدای در آمد، واقعاً ترسیده بودم. این موقع شب چه کسی می تواند باشد و با من چه کار دارد؟ توانی که به سمت در بروم را نداشتم و گوشه ای کز کرده بودم. در میان تردید بین رفتن و نرفتن بودم که ناگه در باز شد. دیگر ضربان قلبم را نمی شنیدم. فکر کنم زمان از حرکت باز ایستاده بود، چون نه من می توانستم حرکتی کنم و نه از در اتاق کسی وارد می شد.

چند ثانیه که برایم حکم چند ساعت را داشت به همین منوال گذشت. پیرمرد همسایه با چشمانی بهت زده وارد اتاق شد. بنده خدا خودش هم ترسیده بود، بعد از اینکه حال هردو ما جا آمد، از من کلی عذرخواهی کرد که در را بی اجازه باز کرده است. گفت شماها همیشه ،آخر هفته می رفتید به شهر و هیچ کس در اینجا نمی ماند. هم دیشب و هم امشب دیدم چراغ اتاق روشن است. شک کردم و آمدم تا ببینم چه خبر است. به خدا اصلاً قصد بی احترامی نداشتم، فقط نگران بودم.

یک ساعت پیش من نشست و با هم صحبت کردیم و چای نوشیدیم. صحبت هایش برایم حکم مرهم را داشت. وقتی کل ماجرای زندگی ام را برایش تعریف کردم و به قول معروف درد دلم را باز کردم، با حوصله گوش داد و بعد برایم از زندگی خودش و سختی ها و تنهایی های خودش گفت. از زمان جوانی اش گفت که برای چوپانی تنها با گله به کوه و دشت می زد و چقدر با حیوانات درنده درگیر شده و چقدر خطرات بزرگ را تاب آورده بود.

از کارش در معدن گفت که واقعاً مرا به فکر فرو برد. دو ساعت باید در تونلی باریک و طولانی راه می رفتند تا به رگه برسند و بیشتر از دو یا سه ساعت هم نمی توانستند آنجا کار کنند و باید همان مسیر طولانی را دوباره برمی گشتند. با همین دو مثالی را که برایم زد، تازه فهمیدم که وضع من زیاد هم بغرنج نیست. حداقل در خانه هستم و خطری مرا تهدید نمی کند. کارم هم در مدرسه با کار ایشان در معدن قابل قیاس نیست.

حالم کمی بهتر شد. واقعاً این پیرمردها مخصوصاً ایشان، بسیار بسیار خوب و مهربان و کاربلد هستند. با همین یک ساعتی که در کنارم بود، کلی انرژی مثبت از او گرفتم. تازه علاوه بر این راهکارهایی هم جلوی پایم گذاشت که واقعاً عالی بودند. اولین پیشنهاد او گشت و گذار در اطراف روستا بود. البته با این شرط که زیاد دور نشوم. بودن در دل طبیعت واقعاً معجزه می کند. البته من تجربه بیرون رفتن و گلگشت در اطراف را داشتم ولی تا به حال از این زاویه به آن نگاه نکرده بودم.

دومین پیشنهاد ایشان یک رادیو بود. راست می گفت بودن یک رادیو می تواند بخش عمده ای از تنهایی را پر کند. تصمیم گرفتم همین هفته بعد یک رادیو ضبط بخرم تا یاورم باشد در این تنهایی. البته به این موضوع خودم هم فکر کرده بودم. تصمیم سومش هم این بود که آخر هفته ها مهمان ایشان باشم. آنقدر با محبت و خلوص نیت می گفت که همین گفتنش برایم کلی ارزش داشت.

وقتی ایشان رفت تا حدی دنیایم عوض شده بود. آن فشار سهمگین را دیگربا آن شدت خرد کننده، بر روی خودم احساس نمی کردم و تا حدودی راحت تر می توانستم این شرایط جدید را تحمل کنم. حداقل همینکه دانستم کسی در همسایگی هست که به فکر من است برایم دلگرمی بزرگی بود. شب هنگام  زمانی که در همان تاریکی در رختخواب بودم فکر هایی بهتر به سراغم آمد. کتاب می تواند در این روزها و شب های تنهایی، بهترین دوست من باشد. برای گلگشت در اطراف روستا هم باید به دنبال دوست و همدمی می گشتم که  بتوانم با کمک آن زیبایی ها را ثبت کنم. پس باید به فکر خرید یک دوربین عکاسی هم باشم.

تهران2

ساعت هشت شده بود و من تازه رسیده بودم به سه راه افسریه، دیگر از مینی بوس خسته شده بودم و این بار تا ترمینال جنوب تاکسی گرفتم ، چه خوش خیال بودم که با تاکسی زودتر می رسم. ترافیک به یک طرف و سوار پیاده شدن ها از طرف دیگر واقعاً مرا به ستوه آورده بود. اینجا هم نیم ساعت در راه بودم و موقع پیاده شدن هم آقای راننده کرایه عجیب و غریبی از من خواست. چرا اینقدر اینها بی انصاف هستند. احتمالاً فکر کرده من مسافرم و هرچه خواسته گفته. در اینجا به جای اینکه غریب نواز باشند، غریب آزارند.

وقتی به مقابل در ورودی اداره کل شهرستان های تهران رسیدم، واقعاً خسته شده بودم. طولانی ترین خط تاکسی در گرگان که از شهرداری تا ناهارخوران است، کلاً ده دقیقه طول می کشد، آنهم با مناظر زیبا و دلفریبش که اگر هزار بار هم بروی باز از دیدنش سیر نمی شوی. اینجا باید کلی تحمل کنی و وقت از دست بدهی و دود گازوئیل بخوری و در آخر هم کلی کرایه بدهی که بتوانی به مقصدت برسی. واقعاً من مال اینجا نیستم.

اداره کل شهرستان های تهران در ضلع شمال شرقی ترمینال جنوب قرار داشت. مقابل این اداره دبیرستانی بود که مرا به یاد دوران دبیرستان خودم انداخت، درست مانند همان بود، همان نقشه و همان شکل، این مدارس به صورت پیش ساخته بودند و فکر کنم یک شرکت، تمام آنها را در ایران ساخته بود. ساختمانهایی بسیار محکم و استاندارد. حتی کلاس های آن عایق صدا هم داشت و هیچ صدایی نه در کلاسی ها می پیچید و نه به بیرون می رفت. البته فکر کنم عمر آنها به زمان قبل از انقلاب می رسید.

وارد اداره شدم، ازدحام ارباب رجوع ها کاملاً غافلگیرم کرده بود. نمی دانستم در این شلوغی کجا باید بروم، به زحمت اتاق کارگزینی را پیدا کردم. وقتی وارد آن شدم مقابل هر میز حدود ده نفری بودند، من هم در صف یکی از این میزها ایستادم و بعد از مدتی طولانی نوبت من شد. وقتی موضوع را به متصدی گفتم، حتی زحمت اینکه سرش را هم بالا بیاورد به خودش نداد و همانطور که می نوشت گفت برو در زمان انتقالی فرم پر کن. هر چه خواستم کمی مرا راهنمایی کند افاقه نکرد و آخر سر هم مرا با خشم دست به سرم کرد.

اینجا هم هیچکس به فکر حل مشکلی کسی نبود، این را می شد از چهره های مراجعین فهمید که همه همچون من عصبانی بودند. به فکرم رسید حداقل به پیش معاونی بروم شاید تا حدی مرا کمک کند. اتاق هر معاون پر بود از افرادی که مطمعناً همه مشکلاتی داشتند. نا امید از مقابل در اتاقی گذشتم، نیم نگاهی که به داخل آن انداختم هیچ کس نبود، بدون اینکه بدانم این اتاق مربوط به کدام دایره است وارد شدم.آقای که آنجا نشسته بود، تا مرا دید فقط یک جمله گفت. نیستند، رفته اند جلسه. آنجا بود که راز خلوت بودن این اتاق را فهمیدم.

می خواستم از در خارج شوم که درست در همان زمان یک نفر وارد شد، با من سلام و احوال پرسی  نسبتاً گرمی کرد و مرا به اتاق کناری دعوت کرد، مانده بودم چه کنم که آقای منشی گفت: آقا آمدند می توانید کارتان را بگویید. وقتی وارد اتاق کناری شدیم، جو اتاق مرا گرفت، بسیار بزرگ و مجلل بود، بله درست حدس زده بود به اتاق مدیرکل آمده بودم. ایشان به پشت میزشان رفتند و با لبخندی به من گفتند مشکل را بگویم.

خیلی خلاصه ولی جامع کل ماجرا را گفتم. با مهربانی گفت: پسرم باید بروی و در زمان انتقالی ها فرم را پر کنی و از طرف همان اداره آزادشهر بفرستی. انشالله کارت درست می شود و منتقل می شوی. بعد از کشوی میزش یک لیست در آورد و به آن نگاهی انداخت. رو به من کرد و گفت فعلاً بیشتر مناطق و شهرها نیازی به دبیر ریاضی ندارند، فقط پاکدشت یک دبیر  ریاضی اعلام نیاز کرده است. انشالله امتیازت بخورد و به آنجا منتقل شوی.

وقتی اسم پاکدشت را شنیدم پاهایم سست شد، هرطور بود خودم را کنترل کردم و با تشکر بسیار از آقای مدیرکل خداحافظی کردم و به بیرون آمدم. روی نزدیک ترین نیمکتی که در سالن بود نشستم. اصلاً حالم خوب نبود. به امید انتقال به تهران آمدیم و تازه حالا باید امید به پاکدشت داشته باشیم. هرجایی را حدس می زدم الی پاکدشت، این استان تهران هم به اندازه شهر تهران بزرگ است. فکر کنم باید قید انتقالی را بزنم ولی نمی شد، خانواده و مخصوصاً مادرم را چه می کردم.

واقعیت امر چندی پیش فردی را به نام « بیجه» که معروف به خفاش شب بود را در پاکدشت گرفته بودند. این جانی آدم ها و بیشتر کودکان را می ربایید و بعد از آزار آنها را به قتل می رساند. از زمانی که ماجرای او رسانه ای شده بود نام پاکدشت برخلاف معنایش، خوفناک به نظر می آمد. البته این فرد اعدام شد و امنیت به این منطقه بازگشت، می دانستم گفتن همین نام هم در خانه همه و مخصوصاً مادرم را نگران خواهد کرد. به همین خاطر تصمیم گرفتم چیزی از این موضوع به خانواده نگویم.

کمی که حالم جا آمد، از اداره بیرون آمدم و با واحد به میدان انقلاب رفتم. دیگر نایی نداشتم که از ترافیک خسته شوم. مانند دیگران بی تفاوت فقط خیل ماشین ها را نگاه می کردم. در میدان انقلاب همانطور که کتابفروشی ها و مغازه هایی که محصولات فرهنگی را می فروختند را نگاه می کردم، ناگاه چشمم به کاست ویدیویی کنسرت «هم نوا با بم» استاد شجریان افتاد. رفتم و آن را خریدم و از همانجا هم با اتوبوس به میدان امام حسین و بعد به تهرانپارس رفتم.

شش و نیم صبح از خانه بیرون زده بودم و حالا ساعت یک بود. واقعاً زندگی در این تهران بسیار بسیار سخت است. همه برای پیشرفت یا پول دار شدن به این شهر می آیند، من پیشرفت و پولداری را با این شرایط نمی خواهم، ولی حیف که می بایست بمانم و این همه عذاب را تحمل کنم. شاید هم به آن عادت کنم، انسان موجود عجیبی است و با هر شرایطی خودش را وقف می دهد.

موضوع را این طور در خانه مطرح کردم که باید در زمان انتقالی های خارج استان فرمی را پر کنم، شاید به یکی از شهرهای اطراف تهران منتقل شوم، پدرم کلی عصبانی شد و گفت این همه مدرسه در تهران هست، یعنی در یکی از آنها جا نیست که تو درس بدهی؟ رو به پدر گفتم: شما که اداری بودید، این موارد را بهتر می دانید. در جواب گفت اداره ها نیروهای محدودی دارند ولی آموزش و پروش که کلی نیرو و کارمند دارد و دستش بازتر است.

آخر شب نوار ویدیو «هم نوا با بم» را که گرفته بودم، را در دستگاه گذاشتم و واقعاً در مدت دو ساعت آن از تمام این قیل و قال ها به دور بودم. واقعاً این اساتید با این سازهایشان و استاد شجریان با آن صدایش غوغا کرده بودند، همراه من پدر هم در حال تماشای این اوج زیبایی بود، او هم در پایان اقرار کرد که واقعاً اینها محشر هستند و انگار درون آدمی را آرام می کنند. هر چند روز یک بار این کنسرت را تماشا می کردم تا مرهمی باشد بر آلام درونم.

تابستان برایم اصلاً خوش نمی گذشت، منتظر زمان انتقالی ها بودم و اضطراب نتیجه آن نمی گذاشت شبی را به آرامی بگذرانم. اگر مرا منتقل کنند به پاکدشت نگرانی خانواده را چه کنم. اصلاً شهر دیگری را انتخاب می کنم. دماوند یا گیلاوند یا حتی فیروزکوه، درست است دور است ولی قابل تحمل تر است. حداقل طبیعتی دارد که من دوست دارم. همیشه وقتی با قطار به تهران می آمدیم از قائم شهر تا فیروزکوه را در پشت پنجره قطار فقط بیرون را تماشا می کردم.

فکرهای عجیب و غریبی به ذهنم می رسید. مثلاً تصور می کردم به فیروزکوه منتقل شوم و در آنجا خانه ای دانشجویی اجاره کنم و مانند وامنان زندگی کنم. حتماً فیروزکوه روستاهایی مانند وامنان در دل کوه دارد، چه بهتر در آن روستا بیتوته می کنم. حداقل با این ترفند می توانم از این تهران پر از نازیبایی دور باشم. البته دماوند هم بد نبود، نزدیکتر بود و باز هم طبیعتی کوهستانی داشت. به طور کل چون به وامنان خو کرده بودم بیشتر به دنبال جایی می گشتم که شبیه آنجا باشد.

آقای مدیر را گفته بودم هر وقت بخشنامه انتقالی آمد به من خبر بدهد. صبح یکی از روزهای اواسط مرداد بود که با من تماس گرفت و گفت فرم انتقالی خارج استان آمده است. پیشنهاد کرد با اداره تماس بگیرم و کسی را به عنوان نماینده معرفی کنم تا فرم را پر کرده و به آنها تحویل دهد. با کلی تلفن و گفت و گو با اداره و مسئول کارگزینی، راضی شدند که من یک نفر را به عنوان نماینده بفرستم، من هم این ماموریت را به اسماعیل که ساکن آزادشهر بود محول کردم.

تلفنی از من اطلاعات گرفت و فرم را پر کرد. محل انتقال را هم با اولویت اول دماوند، دوم فیروزکوه و سوم ورامین اعلام کردم تا او بنویسد. ورامین خیلی بزرگتر از پاکدشت بود و اصلاً شهری بود برای خودش، شاید آنجا مرا قبول کنند. حالا باید منتظر می ماندم تا ببینم نتیجه انتقالی چه می شود. هرچه سعی می کردم خودم را آرام نشان دهم نمی شد و تقریبا همه و از همه زودتر مادر به اضطراب من پی برد، بنده خدا کلی نذر کرد که کار انتقالی من درست شود.

نذر و دعا های مادر و همچنین تصورات من هیچکدام کارگر نیفتاد و به کل با انتقالی من مخالفت شد، اداره آزادشهر یا اداره کل استان گلستان به خروج من رای مثبت نداده بود و این انتقالی در همان نطفه خفه شده بود. کلی عصبانی بودم، زیرا آنها قول هایی به من برای عدم نیاز داده بودند، ولی حالا زیر حرفهایشان زده بودند. تلفن را برداشتم و کلی با رییس کارگزینی اداره آزادشهر جروبحث کردم. بنده خدا می گفت دست آنها نبوده و استان اجازه نداده. در هر صورت همه چیز همچون آواری بر سرم فرو ریخته بود و نای نفس کشیدن در زیر خروارها فشار را  نداشتم.

از همه چیز بدم می آمد، از این شهر بی درو پیکر گرفته تا آدم هایی که سر حرفشان نیستند و اصلاً برایشان مهم نیست که دیگران در چه مشکلاتی هستند. بنده خدا مادرم که چشمش پر اشک بود، وقتی او را می دیدم بیشتر این سنگینی آوار را بر رویم احساس می کردم. شاید این دوری و بعد مسافت و رفت و آمد حدود ششصد کیلومتری را بتوانم تحمل کنم ولی این حال و نگرانی مادرم برایم اصلاً قابل تحمل نبود.

هر کسی می آمد و چیزی می گفت و پیشنهادی می داد، بیشترشان می گفتند باید پارتی داشته باشی که کارت انجام شود، ولی من نه پارتی داشتم و نه دوست داشتم کارم با روابط انجام شود، در کشور ما که هیچ چیز سرجایش نیست به خاطر همین روابط و پارتی بازی است. در این دوران افرادی مانند من که هیچ کس را در هیچ جایی ندارند باید بسازند و بسوزند. کجای این کار عدالت است و کجای این کشور ما به اسلامی بودن می ماند؟

آخرین تیر در ترکش انتقال اضطراری در شهریور بود که با ناامیدی تمام و بی میلی آن راهم پر کردم و فرستادم. این بار حتی به گرگان رفتم و کلی با مسئولین اداره کل صحبت کردم. خیلی راحت می گفتند ما نیاز داریم و نمی توانیم شما را بفرستیم. هرچه از شرایطم برایشان می گفتم آنها فقط حرف خودشان را می زدند. آخر سر هم عصبانی شدم و گفتم اگر من پسرخاله آبدارچی اداره کل بودم باز هم همین حرف ها را می زدید. می دانم که با یک تماس کارش را راه می انداختید.

کار داشت به جاهای باریک می کشید که یکی از کارمندان مرا به بیرون برد و یک لیوان آب به من داد و با حالتی محزون گفت، خود را اذیت نکن، چاره ای نیست. متاسفانه همانطور است که گفتی. فکر کنم همین برخوردم با آن آقای مسئول باعث شد که اصلاً این بار فرم من از آزادشهر هم بیرون نرفت. و این یعنی می بایست به همان وامنان بازگردم، یعنی ششصد کیلومتر باید بروم و ششصد کیلومتر باید برگردم. می شود هفته ای حدود هزار و دویست کیلومتر. با این حساب هرچه درمی آورم را باید کرایه بدهم و کل آخر هفته هم در راه باشم.

خیلی سهمناک بود، من که همان رفت و آمد از وامنان به گرگان برای عذاب علیم بود، حالا باید جمعه شب با اتوبوس به راه بیفتم و ساعت پنج صبح برسم آزادشهر و از آنجا بروم وامنان و دوشیفت کلاس و از آن طرف هم آخر هفته بعد از تمام شدن کلاس هایم، چهارشنبه صبح از وامنان حرکت و کنم و شب برسم تهران، وای خدا، حالا که فکر می کنم چقدر از اتوبوس  و جاده بدم می آید.

وقتی به خانه آمدم و موضوع را گفتم، خانه شد صحرای کربلا، مادر اشک می ریخت و پدر هم عصبانی فقط در خانه راه می رفت. چاره ای نبود می بایست با این شرایط جدید حداقل برای یک سال خودمان را وقف می دادیم. کمی که اوضاع بهتر شد، پدر رو به من کرد و گفت حالا که نشد منتقل شوی تهران هر هفته رفت و آمد هم، معقول نیست. بهتر از یک هفته درمیان رفت و آمد کنی. مادر که هنوز چشمانش خیس و بود چاره ای جز قبول کردن این تصمیم پدر نداشت. من هم اصلاً دوست نداشتم از خانواده دور باشم ولی چاره ای نبود.

با این شرایط دوست داشتم اول مهر نرسد و مدرسه ها شروع نشود، ولی چه فایده که این دو هفته آخر شهریور مثل برق و باد گذشت و سی و یک شهریور فرا رسید و من می بایست تا دو هفته دور از خانواده باشم، برایم بسیار سخت بود ولی برای مادرم بسیار سخت تر، ای کاش راهی بود که این سختی مادر را هم من به دوش می کشیدم.

تهران1

تا صبح فقط جاده را نگاه می کردم و به آینده ای مبهمی که در پیش داشتم فکر می کردم، حتی لحظه ای هم خواب به چشمانم نمی آمد، درونم غوغایی برپا بود ولی می بایست هیچ بروز نمی دادم و بسیار عادی رفتار می کردم. از کودکی تا به امروز به تهران بسیار سفر کرده بودم، ولی این بار با همه آنها بسیار متفاوت بود. همیشه به تهران می رفتیم و بعد از چند روز دید و بازدید اقوام، به خانه بازمی گشتیم. ولی این بار دیگر خبری از بازگشت نبود.

پدرم سالها پیش زمانی که من کودک بودم، برای یک ماموریت چند ساله به گرگان منتقل شده بود. بعد از پایان ماموریت در گرگان ماندگار شدیم. به قول پدر شرایط زندگی در گرگان بسیار بهتر از تهران است. تنها مشکل ما در اینجا تنهایی بود. البته دوستان و همسایگان خوبی داشتیم که تا حدی جای خالی بستگان را پر می کرد. می توانم بگویم که از زندگی در تهران چیز زیادی به یاد ندارم و به قول معروف از زمانی که چشم باز کرده بودم گرگان مقابل دیدگانم بود. کل تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در این شهر گذراندم.

همیشه بیست و نهم اسفند راهی تهران و خانه مادربزرگ می شدیم و درست روز سیزده فروردین بازمی گشتیم. به همین خاطر هیچگاه روز سیزده به در را دوست نداشتم، چون همه آماده می شدند تا به جنگل و کوه و دشت و یا حداقل پارک یا بوستانی بروند، ولی ما می بایست با اتوبوس یا قطار به خانه برمی گشتیم. تمام خاطرات من از تهران در این سفرهای نوروزی و هر از چند گاهی هم سفرهای تابستانی خلاصه می شد.

رفتن به خانه بستگان و بازی با بچه های آنها در دوران کودکی بسیار برایم لذت بخش بود. ولی هرچه بزرگتر می شدم این لذت کمتر و کمتر می شد. بعد از اتمام دوران تربیت معلم و شروع کار در وامنان، کلاً دیدگاهم نسبت به تهران تغییر کرد. این شهر که زادگاهم است، دیگر برایم جذاب نبود. مانند دوران کودکی دیگر اشتیاقی به رفتن نداشتم و همین باعث می شد که دیگر در تهران به من خوش نگذرد.

هر چه بیشتر در وامنان می ماندم و در طبیعت و سکوت و زیبایی آن غرق می شدم، راه رفتن و تنفس در تهران برایم سخت تر می شد، حتی گاهی اوقات تحمل گرگان هم برایم دشوار می گشت. این همه ساختمان و ماشین که بیشترشان هم هیچ زیبایی ندارند در این شهر بزرگ برای چه هستند؟ این همه شتاب برای رفتن به خاطر چیست؟ فکر می کنند در شتاب هستند ولی ساعت ها در پشت ترافیک عمر خود را تلف می کنند.

عادت کرده بودم هر روز صبح در مسیر پیاده به سمت مدرسه با سلام گرم و چهره های بشاش مردم این دیار برخورد کنم، ولی در تهران خبری از این چهره های زیبا نبود. همه با اخمی بر صورت چنان تند تند راه می رفتند که انگار چه کاره هستند و به کجا می روند؟ این تناقض ها بسیار عذابم می داد ولی به خاطر خانواده می بایست تحمل می کردم، تصور اینکه می بایست برای همیشه در این شهر زندگی کنم، کابوسی بود که مرا تا صبح بیدار نگاه داشت.

بعد از بازنشستگی پدر در خانواده تصمیم به بازگشت گرفته شد. کاملاً برای این تصمیم حق داشتند و مخالفت من کاملاً  نادرست بود. ما در گرگان هیچ فامیلی نداشتیم و حالا که کار پدر تمام شده بود، بازگشت کاملاً منطقی به نظر می رسید. تنها مشکل انتقالی من بود که با صحبت هایی که با رئیس و مسئول کارگزینی اداره کرده بودم، قول هایی به من داده بودند که با انتقالی من موافقت کنند. و با این امید ما راهی تهران شدیم.

ساعت شش صبح به ترمینال تهرانپارس رسیدیم. در چهره مادر و پدر و خواهرم می شد شوق آمدن به تهران را دید و من هم سعی می کردم تا حدی خودم را با این شرایط وفق دهم و خودم را مشتاق نشان دهم. در خانواده چهار نفره ما وقتی سه نفر با امری موافق هستند، هم عقل و هم اخلاق حکم می کند باید با آنها همسو بود. آنطرف ترمینال یک کله پزی بود، به پیشنهاد پدر به آنجا رفتیم. این صبحانه جانانه کمی اوضاع درونم را بهتر کرد. آن همه فکر و خیال به همراه بی خوابی دیشب بسیار خسته و کلافه ام کرده بود.

یکی از بستگان مادرم خانه ای در یک مجتمع مسکونی در خیابان جشنواره داشت که به ما اجاره داد. خدا حفظش کند که خیلی با ما همکاری کرد. واقعاً فردی با اخلاق بود، در عین جوانی بسیار پخته و متین رفتار می کرد. واقعاً در این دنیای وانفسا و مخصوصاً در تهران که همه برای ریالی هر کاری می کنند، ایشان به قول معروف خیلی با ما راه آمد. واقعاً گوهری بود بی همتا.

این مجتمع مسکونی از چهار بلوک سه طبقه تشکیل شده بود. خانه ما در بلوک دوم و طبقه سوم بود. خوشبختانه ماشین حمل وسایل زودتر از ما رسیده بود و در کنار مجتمع در انتظار ما بود. با هماهنگی نگهبانی مجتمع، کارگر ها برای حمل بارها آمدند و به قول معروف مرحله دوم اسباب کشی آغاز شد. متاسفانه هیچ کدام از بلوک های این مجتمع آسانسور نداشت و تمامی بارها باید از راه پله منتقل می شدند. خوشبختانه کارگر ها ماهر بودند و کارشان را به خوبی انجام می دادند. به دستور پدر ما فقط وسایل سبک را حمل می کردیم.

ساعت هفت و نیم بود که آرام آرام اهالی مجتمع از خانه هایشان برای رفتن به سر کار بیرون می آمدند. چهره هایشان اکثراً درهم و بعضی ها هم خواب آلود بود. هیچ اعتنایی به ما نمی کردند و همچون آدم های کوکی به سمت در خروجی که در انتهای محوطه بود می رفتند. حتی از این همه آدمی که از کنار ما عبور کرد، یک نفر هم به ما نگاه نکرد. به یکی دوتای اول سلام کردم، ولی هیچ واکنشی از آنها ندیدم.

این برخورد در صبح اولین روز زندگی ام در تهران بر من بسیار تاثیر گذاشت. دیروز در گرگان وقتی داشتیم وسایل را بار ماشین می کردیم. همه همسایه ها با ما بودند، عده ای کمک می کردند، یکی شربت آماده کرده بود و برای ما و کارگر ها آورد، آن یکی حتی ناهار را طبخ کرده بود و همه را مهمان کرد. موقع خداحافظی هم اشک در چشمان و بغض در گلوها بود که می فشرد. واقعاً این همسایگان از نزدیک ترین بستگان هم به ما نزدیکتر بودند.

ولی اینجا هیچ کس اصلاً به ما توجه نمی کرد. شاید اشتباه می کنم، شاید بیش اندازه توقع دارم. ما تازه آمده ایم و مدت ها طول می کشد تا با همسایگان آشنا شویم، ولی وقتی به خاطراتم رجوع کردم، روز اولی هم که به آخرین خانه گرگان اسباب کشی کردیم، همسایگان هر کدام با لبخندی بر صورت حداقل برای سلام و احوال پرسی و آشنایی پیش ما آمدند. حتی کاملاً به یاد دارم که یکی از همسایگان که ترکمن بود برایمان پیشمه آورد. خود را دلداری می دادم که اشکال ندارد، شاید در اینجا همسایگان با ما کاری نداشته باشند، ولی به جای آن تمام فامیل و بستگان ما در این شهر هستند.

روز اول در سکوت مطلق فقط بارها را درون خانه خالی کردیم. این سکوت واقعاً داشت نگرانم می کرد. چرا از این همه فامیل یک نفر هم خبر ما را نگرفت. خیلی ها می دانستند ما امروز به تهران می آییم. هیچ کس به استقبال ما نیامد. عصر شده بود که خوشبختانه دختر خاله ام به همراه دو پسرش آمدند. همین حضورشان برایمان بس بود. همینکه دانستیم کسی هست که خبر ما را در همین روز اول می گیرد کلی به ما انرژی داد. واقعاً اگر در آن شب ایشان نیامده بود، همه ما دچار ضربه ای روحی می شدیم.

فردا دیگر در خانه ما جای سوزن انداختن نبود. خدا را شکر آمدند و کمک کردند و اوضاع خانه به سرعت به وضع قابل سکونت درآمد. این همدلی برای من بسیار امید آفرین بود. در گرگان همسایگان خوب واقعاً نگذاشته بودند زیاد غم غربت داشته باشیم و حالا خوشبختانه در میان بستگان هستیم. لبخند های مادرم و ذوق و شوقی که داشت به من هم نیرو داد.

در روز بعد، دوچرخه را گرفتم و جهت بررسی اطراف به بیرون زدم. درست در کنار مجتمع ما یک فرهنگسرا بود. مکانی بسیار وسیع و مشجر، اجازه ندادند با دوچرخه وارد شوم. همان کنار در ورودی به نرده قفلش کردم و وارد این فرهنگسرا شدم. درختان چنارش سر به فلک کشیده بودند. حوض بسیار بزرگی هم در میانه آن بود که تعداد زیادی اردک در آن با شادی شنا می کردند. با تعجب بسیار طوطی های بسیار زیبا و خوشرنگی را که آزادانه بین درختان پرواز می کردند را دیدم. این مکان آنقدر بزرگ بود که کلی باید راه می رفتم تا به انتهای آن برسم. در گوشه ای بر روی نیمکتی نشستم و خدا را شکر کردم که حداقل چنین مکانی که تا حدی در آن می شود آرامش یافت را در کنار خانه داریم.

حدود یک هفته بعد، وقتی همه چیز به روال عادی درآمد. به خیابان طالقانی و اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران رفتم. رسیدن به آنجا با استفاده از اتوبوس های واحد واقعاً کاری بس صعب بود، حدود یک ساعت و نیم سرپا و با عوض کردن چندین خط به مقصد رسیدم. به بخش کارگزینی رفتم و موضوع را با آنها در میان گذاشتم. خیلی مودبانه به من گفتند که اولاً باید فرم انتقالی خارج از استان پر کنی که موعد آن هنوز نرسیده و دوم اینکه انتقال به شهر تهران ممنوع است. هیچ کدام از ناحیه ها اجازه پذیرش نیروی انتقالی ندارند.

تازه به عمق فاجعه اشتباهی که کرده بودم پی بردم. من قول خروج را از آزادشهر گرفته بودم ولی هیچ فکری برای تهران نکرده بودم. فکر می کردم در تهران به این عظمت که کلی منطقه دارد که هر منطقه آن حتی از گرگان هم بزرگتر هست، به راحتی می شد انتقالی گرفت. فقط تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود محل انتقالی بود. اگر جایی آن طرف شهر محل کارم باشد، می بایست هر روز ساعت ها در این ترافیک و شلوغی، بروم و بیاییم. غصه چه چیزی را می خوردم و حالا با چه مسئله بزرگی مواجه شدم. اصلا نمی توانم به تهران بیایم.

مستأصل مانده بودم چه کنم؟ در همان اتاق کارگزینی مات و مبهوت ایستاده بودم که یکی از کارمندان که وضعیت مرا دیده بود رو به من کرد و گفت برو اداره کل شهرستان های تهران، شاید آنجا فرجی حاصل شود. به این فکر می کردم که مگر استان تهران چند تا اداره کل دارد؟ این شهر عجب دنیایی دارد. آنقدر شلوغ است که خود تهران یک اداره کل دارد و شهرستان هایش یک اداره کل دیگر.

از طالقانی رفتم به ترمینال جنوب، صبح اول وقت بیرون آمده بودم، ولی آنقدر مسیرها شلوغ و پر ترافیک بود که وقتی به مقابل در این یکی اداره کل رسیدم، ساعت دو و نیم بود و تقریباً کسی نبود که جواب مرا بدهد. خسته و کوفته به خانه برگشتم و موضوع را با خانواده در میان گذاشتم. مادر خیلی بی قرار بود، دعا می کرد که خدا کند کارم درست شود، دلم نمی آمد بگویم که شهرستان های تهران از فیروزکوه و دماوند هست تا کرج و طالقان و هشتگرد و همچنین از طرف جنوب تا ورامین و پیشوا.

فردا ساعت شش ونیم از خانه به راه افتادم تا اول وقت اداره کل شهرستانها باشم. بهترین مسیر هم اتوبان افسریه بود. با یک تاکسی به چهارراه تهرانپارس رفتم و آنجا سوار مینی بوس های خطی خاوران شدم. تا سر پیروزی مشکل چندانی نبود، الا جمعیت بسیار مسافران درون مینی بوس که کاملاً به هم فشرده شده بودند. خدا را شکر چون در ابتدای مسیر سوار شده بودم، جایی برای نشستن داشتم ولی واقعاً دلم برای آنهایی که سرپا بودند می سوخت، چون دیروز کاملاً آن را درک کرده بودم.

از سه راه پیروزی که گذشتیم ترافیکی عظیمی در مقابل ما به وجود آمد. سرعت سیر مینی بوس فکر کنم در حدود یک کیلومتر در ساعت بود. بیشتر اوقات متوقف بود و بعد از مدت مدیدی حدود چند متری به جلو می رفت. کلافه شده بودم، حدود یک ساعت بود که سوار مینی بوس شده بودم و هنوز به سه راه افسریه نرسیده بودم. من از گرگان تا آزادشهر را یک ساعته با مینی بوس می رفتم و حالا هنوز به نیمه راه نرسیده بودم.

تصور اینکه هر روز باید اینگونه به سر کار بروم امانم را بریده بود. بوی دود گازوئیل که با بوهای دیگری در داخل ماشین ممذوج شده بود واقعاً آزارم می داد. پیش خودم می گفتم کجایی وامنان که وقتی پیاده به سمت کاشیدار یا نراب می رفتم و از میان مزارع می گذشتم بوی دل انگیز سبزه و گل ها مشامم را می نواخت. عصبی شده بودم و وقتی به چهره های بی تفاوت خیل مسافران مینی بوس نگاه می کردم این عصبانیتم افزون تر می شد.

پیرمردی که کنارم نشسته بود و فکر کنم حالات مرا دیده بود، رو به من کرد و پرسید چه شده پسرم؟ خیلی بی تابی می کنی. انگار مشکلی داری، برای اینکه تا حدی تخلیه شوم هرآنچه در دل داشتم با این پیرمرد در میان گذاشتم. با لبخند فقط گوش می داد، بعد از اینکه صحبت هایم تمام شد، سری تکان داد و گفت اینجا یک زندان بزرگ است که ما زندانیان آن هستیم و هر روز باید بیگاری کنیم. من خودم اهل یکی از روستاهای لرستان هستم و سالهاست در بند این شهر گیر افتاده ام.

با تعجب به او نگاه کردم و گفتم، خب مگر شما در آنجا خانه و زمین ندارید. برگردید، وقتی در آن طبیعت زیبا خانه دارید و می توانید با آرامش زندگی کنید چرا باز نمی گردید. سری تکان داد و گفت: گفتم که ما زندانی هستیم، این شهر ما را با افسون هایش به بند کشیده و نمی توانیم از آن رهایی یابیم. پسر جان هنوز تازه آمده ای و می توانی خود را برهانی، زیاد به ظاهر زیبای این شهر توجه نکن و برگرد همان جایی که بودی. آهی از نهادم برخواست و به این فکر کردم که متاسفانه در اصل همان جایی که بودم، اینجا ست.

( ادامه در هفته بعد)

صدقه

هنوز از علی آباد فاصله نگرفته بودیم که ناگهان لاستیک مینی بوس پنچر شد. آن هم لاستیک جلو سمت راننده، حدود نیم ساعت طول کشید تا آقای راننده آن را تعویض کند. در خان ببین هم برای سوخت گیری توقف کرد، وقتی باک پر شد آقای راننده هرچه استارت زد ماشین روشن نشد که نشد. با لبخند ملیحی گفت هوا گرفته و همانجا روکش موتور را باز کرد تا آن را هواگیری کند. بسیار نگران بودم که به مینی بوس حاج منصور می رسم یا نه.

ساعت دو بود که ماشین روشن شد و آوای صلوات در مینی بوس طنین انداز گشت. من معمولاً طبق برنامه یک و نیم می رسیدم آزادشهر و ساعت دو هم حاجی به راه می افتاد. الآن دو است و من هنوز در خان ببین هستم. خدا کند مانند همیشه حاجی چندین دور در آزادشهر بزند، تا من هم برسم. تازه ماشین روشن شده بود که آقای راننده در را باز کرد تا پیاده شود. یکی از مسافرین با اضطراب پرسید، باز چه شده؟ آقای راننده هم با همان لبخند گفت صدقه بیندازم.

واقعاً هم این مینی بوس قراضه صدقه هم می خواست. ساعت دو نیم رسیدم ابتدای آزادشهر، هیچ ماشین و تاکسی ای نبود. پیاده به راه افتادم، چند قدمی نرفته بودم که خوشبختانه ماشینی آمد و مرا مستقیم تا ایستگاه وامنان که درست آن طرف شهر بود رساند. وقتی پیاده شدم سکوت خاصی حکم فرما بود که اصلاً معنی خوبی نداشت. هیچ آدمی دیده نمی شد و حتی یک ماشین هم پارک نبود. خبری از مینی بوس ها نبود. فکر کنم امروز همه مینی بوس ها و ماشین ها درست راس ساعت حرکت کرده بودند. این هم شانس من که همیشه راس ساعت می رسیدم و ماشین ها با تاخیر بسیار می رفتند و امروز که دیر رسیدم، همه سر موقع رفته بودند.

فردا صبح ماشینی به سمت روستا نمی رود و می بایست صبر کنم تا فردا عصر باز هم با همین سرویس های مینی بوس بروم و این یعنی شنبه که دو شیفت کلاس دارم را از دست می دهم. دوازده ساعت غیبت اصلاً خوب نبود، از آن مهم تر تا پایان سال تحصیلی چیزی نمانده بود و من در حالت عادی درس عقب بودم چه برسد که برای هر کلاس یک جلسه را هم از دست بدهم. کلاً شرایطی که برایم پیشامده بود اصلاً مساعد نبود.

بر روی پله یکی از مغازه ها که بسته بود نشستم و به فکر فرو رفتم که چگونه می توانم راهی پیدا کنم تا خود را همین امروز به وامنان برسانم. ساعت حدود سه بود و تا تاریکی هوا فرصت زیادی داشتم. فکری به ذهنم خطور کرد. تصمیم گرفتم به ایستگاه شاهرود بروم و آنجا با مینی بوس های شاهرود تا تیل آباد بروم و امید به خدا آنجا هم ماشینی گیر بیاورم و خودم را به وامنان برسانم.

عصر جمعه تنها و در خیابانی که حتی یک ماشین هم از آن عبور نمی کند، پیاده به طرف ایستگاه شاهرود به راه افتادم. این بار شانس نیاوردم و تا خود ایستگاه پیاده رفتم. وقتی در بسته گاراژ و کرکره پایین کشیده شده دفتر آن را دیدم، آه از نهادم بلند شد. نقشه ام در همین گام اول شکست خورد. ناامید و مایوس مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. با این وضع موجود می بایست به فلکه الله می رفتم تا شاید ماشینی گذری مرا به گرگان باز گرداند. عصر های جمعه دلگیر است و در این اوضاع من، صد چندان دلگیر تر .

هنوز چند متری از ایستگاه شاهرود فاصله نگرفته بودم که یک وانت دو کابین مستهلک مقابلم توقف کرد و پیرمردی از آن پیاده شد. بدون هیچ مقدمه ای از من پرسید دستشویی گاراژ کجاست؟ تا خواستم چیزی بگویم خودش به سمت در بسته گاراژ رفت و با اعصابی خرد بازگشت. به زبان ترکی شروع کرد به بد و بیراه گفتن به صاحب گاراژ. همین ترکی حرف زدنش مرا به فکر فرو برد و قبل از اینکه حرکت کنند، جرات به خرج دادم و از راننده که آن هم پیرمردی بود پرسیدم که ببخشید، کجا می روید؟ از جواب آقای راننده بهت زده شدم. مانند چوب خشک شده هیچ حرکتی نمی کردم. همین باعث شد پیرمرد بنده خدا نگران شده و از ماشین پیاده شود.

به نوده که رسیدیم، مقابل مسجد جامع توقف کردند و جالب اینکه هر سه پیاده شدند و دوان دوان به آن سوی خیابان رفتند. وقتی بازگشتند چهره های بشّاش آنها نشان از رفع مشکل شان می داد. هنوز سوار نشده بودند که بین آنها بحثی رخ داد، ترکی حرف می زدند، با اینکه ترکی آنها با ترکی ما متفاوت بود، می فهمیدم چه می گویند. دعوا بر سر پشت رل نشستن  و رانندگی کردن بود.

این سه پیرمرد هر سه اهل نراب بودند، روستایی که بعد از کاشیدار قرار داشت. در حال بازگشت به آنجا بودند، بهت من به خاطر این بود که ماشینی گیر آوردم که مرا تا نزدیکی های وامنان می رساند. وقتی قضیه خودم و جاماندنم از مینی بوس را گفتم مرا با روی باز پذیرا شدند، واقعاً بسیار مهربان بودند زیرا  در هنگام سوار شدن، کلی سعی کردم آنها را راضی کنم که من در ردیف پشت می نشینم. بندگان خدا چنان آقای مدیر آقای مدیر به من می گفتند که بسیار خجالت می کشیدم.

وقتی ماشین به حرکت درآمد، هنوز مسافتی طی نکرده بودیم که پیرمردی که کنار من در ردیف عقب نشسته بود به راننده گفت در میدان گاهی نوده نگاه دارد. راننده پرسید چرا و او هم گفت کار مهمی دارم. بعد رو به من کرد و گفت پول خُرد داری؟ جیب هایم را که گشتم، یک پنج تومانی یافتم و به او دادم. اصلاً اجازه نداد چیزی بپرسم با زبان ترکی از نفر جلویی هم سکه ای گرفت و از ماشین پیاده شد. درست کنار بانکی که آنجا بود سکه ها را درون صندوق صدقات انداخت.

وقتی سوار ماشین شد ولوله ای برپا گشت. با هم بحث می کردند و می خندیدند و آقای راننده هم به آنها بد و بیراه می گفت. آنقدر از رانندگی بد راننده گفتند که کمی مضطرب شدم. پیرمردی که جلو نشسته بود به عقب برگشت و با لبخند خاصی گفت نگران نباش، صدقه داده ایم و خدا ما را سلامت می رساند. این حاجی تا حالا فقط بین کاشیدار و وامنان و نراب پشت ماشین نشسته و هرچه به او می گویم بگذار من بنشینم نمی گذارد، خدا را شکر صدقه دادیم.

آقای راننده در همان اولین پیچ که درست بعد از پادگان نوده بود، چنان دنده ای عوض کرد که من با پیشانی خوردم به صندلی جلو، پیرمردی که کنارم نشسته بود به پشتم زد و گفت خودت را محکم بگیر که دیگر به جایی نخوری. فقط نگاهش می کردم و تمام پیچ و تاب های جاده را در نظر آوردم و باز هم در بهتی عمیق فرو رفتم. آیا امروز ما سالم به مقصد می رسیم؟ خدا را شکر جاده خلوت بود و هر از چند گاهی ماشینی از روبرو می آمد و همین تا حدی مرا آرام کرد.

در یکی از پیچ های تند که در کنار ما دره ای عمیق قرار داشت به پشت یک تریلی رسیدیم. طبق معمول تریلی آهسته می رفت و ما هم پشت سر آن با سرعتی نسبتاً کم در حرکت بودیم. دو تا پیچ را که گذشتیم و مسیر تا حدی مستقیم شد، ناگهان یک ماشین سواری از کنار ما سبقت گرفت و با سرعت زیاد از کنار تریلی هم گذشت و رفت. همین باعث شد راننده ما هم به قول معروف جو گیر شود و با انحراف شدیدی به راست برای سبقت گرفتن از تریلی سرعتی سرسام آور به خود بگیرد.

در همین لحظه که من قبض روح شده بودم. پیرمردی که جلو نشسته بود با فریاد به راننده گفت: «هارا گِدیسَن؟ مگر گورمیسَن قاباخ دا ماشین گَلیر؟» شجاعت نگاه به مقابل را نداشتم. چشمانم را بسته بودم و منتظر برخورد بودم. طبق گفته آن پیرمرد از جلو ماشینی می آمد و با این اوصاف تصادف حتمی بود. نفسم حبس شده بود و مرگ را به شدت احساس می کردم. صدای صلواتی که در ماشین آمد شهامتی به من داد که به موجب آن چشمانم را باز کردم. هنوز پشت تریلی  در حرکت بودیم.

پیرمرد کناری من دستانش به سمت آسمان بود و با زبان ترکی خدا را شکر می کرد که سالم هستیم، پیرمرد جلویی هم تکرار می کرد که خدا را شکر صدقه دادیم وگرنه الآن در میان آهن پاره ها، زیر تریلی له شده بودیم. فضا خیلی معنوی شده بود و همه در حال راز و نیاز بودند، ولی من هنوز در وحشت بودم. پیش خودم فکر می کردم چرا این آقا که رانندگی را خوب بلد نیست نشسته پشت فرمان و می خواهد این مسیر صعب را رانندگی کند؟ تصمیم گرفتم تیل آباد پیاده شوم. دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

در تیل آباد خودشان راننده را پیاده کردند و دیگری به جای او نشست. هنوز راه نیفتاده بودیم که باز آن آقایی که راننده سابق بود، دستور به توقف ماشین کنار پمپ بنزین را داد. پیاده شد و من و آن پیرمرد دیگر را نیز فراخواند. ترسیده بودم، واقعاً چه کار با ما داشت. وقتی نزدیک شدیم به ما گفت اگر پول خُرد یا حتی اسکناس دارید بدهید تا صدقه بدهم. به رانندگی این هم اعتباری نیست. از من ایراد می گیرد ولی خودش هم زیاد بلد نیست.

گفتم ما که همان ابتدای راه صدقه دادیم. لبخندی زد و گفت برای آن تریلی که سبقت نگرفتیم خرج شد. حالا باید دوباره صدقه بدهیم. طولانی شدن صحبت ما آقای راننده را مشکوک کرد و او هم پیاده شد و به سمت ما آمد. تا فهمید قضیه چیست شروع کرد به داد و بیداد کردن که مگر تو از من بهتری که برای من صدقه جمع می کنی. من در میان این صحبت هایشان فقط مبهوت درک این بزرگواران از مفهوم صدقه بودم.

وارد جاده خاکی شدیم. هنوز بحث بین شان بالا بود. گوشهایم را تیز کردم تا بفهمم چه چیز هایی به هم می گویند. همان پیرمردی که از من بیست تومان گرفته بود رو به راننده می گفت به راندن من ایراد می گیرید. این آقا مدیر بنده خدا از ترسش به من بیست تومن داد که صدقه بدهم که از دست رانندگی تو سالم برسیم به روستا. او هم می داند رانندگی تو بدتر از من است.

مانده بودم چرا پای مرا وسط کشیده اند، من کجا گفتم صدقه می دهم؟ تا خواستم چیزی بگویم که ماشین ناگهان به هوا رفت و با شدت به زمین کوبیده شد. چاله مهیبی درست در وسط جاده بود که با مهارت بالای این راننده جدید به بهترین وجه!! از آن رد شدیم. فکر کنم آنقدر حواسش به صحبت کردن بود که چاله ای به این بزرگی را ندیده بود. سرم به سقف خورد و چنان بر صندلی کوبیده شدم که همه جایم درد گرفت.

از این چاله به بعد کمی بحث هایشان متفاوت شد و جملاتشان فرق کرد. متاسفانه آنها فکر می کردند من چیزی نمی فهمم و همین باعث شده بود جو کاملاً غیرمعنوی شود. البته از خنده های گه گاه شان فهمیدم همچنان شوخی است تا یک جدال جدی. ولی هرچه بود حواس راننده را پرت می کرد و چند بار دیگر هم در این جاده خاکی ناهموار آقای راننده حالی اساسی به ما داد.

واقعاً خسته و کوفته و به معنی واقعی در هم شکسته به کاشیدار رسیدیم. هوا تقریباً تاریک شده بود. نزدیک سه راهی به آقای راننده گفتم ممنون من پیاده می شوم. در یک لحظه هر سه نگاه معنی داری به من کردند و همان آقای راننده گفت این موقع تنها اینجا پیاده می شوی. تا گفتم باقی را پیاده می روم که ماشین به سمت وامنان چرخید. هرچه قدر اصرار کردم تاثیر نداشت و بزرگوارانه مرا تا وامنان رساندند.

موقع پیاده شدن از میزان کرایه پرسیدم که همان راننده سابق با خنده گفت: اندازه کرایه فقط صدقه داده ای، همینکه با این وضع رانندگی من و این  سلامت رسیدیم خودش کار بزرگی است. اینهمه بالا و پایین خوردی و همه جایت درد گرفته، تازه ما باید به تو غرامت بدهیم به جای گرفتن کرایه. راستی ببخشید ما سه تا کمی با هم شوخی کردیم. من گفتم شما از ترس تان این پول را به عنوان صدقه داده اید. شما ببخشید.

وقتی پیاده شدم هر سه پیاده شدند و با من خداحافظی گرمی کردند. چشمان واقعاً مهربان شان فراموش ناشدنی بود. لحظه آخر من هم به ترکی گفتم: « اَلَریز آقریماسین، چوخ ممنون، الله سیزهَ برکت وِرسین» ناگهان نگاهشان تغییر کرد و از من پرسیدند:« ترکی باشاریسان؟» من هم تایید کردم و گفتم:« ترکی بیلیرم؟ مَنیم اصلیتیم آذربایجانی دی» نمی دانم چرا خیلی زود خداحافظی کردند و سریع سوار شدند و رفتند. این سه پیرمرد بسیار مهربان و دوست داشتنی که حتی از مسیرشان دور شدند و مرا تا وامنان رساندند را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. پیرمردهایی شوخ و شاد  که واقعاً سن برایشان عددی بیش نبود.