میهمان

برای این جمعه که در وامنان می ماندم، برنامه ای به اصطلاح سنگین ریختم. گلگشت را کمی طولانی تر و پر بار تر در نظر گرفتم. ابتدا به «شانه وین» می روم و در آن منطقه تا هر جایی که ممکن بود، پیش خواهم رفت. در مورد «سنگ لا پا » بسیار شنیده بودم و دوست داشتم آنجا را هم ببینم. می دانستم که زیاد از شانه وین دور نیست.

به همین خاطر پنجشنبه در راه بازگشت از مدرسه برای کوهپیمایی فردا، از مغازه دو تا کنسرو لوبیا گرفتم، آقای خان احمدی که صاحب مغازه بود، لبخندی و زد و گفت، وقتی مدرسه تعطیل است، پختن غذا هم تعطیل است؟ از این چیزها زیاد نخورید. بیا یک کیلو لوبیای درجه یک بدهم. امشب تا فردا بگذار خیس بخورد و دوبار آب آن را عوض کن و فردا از صبح بگذار روی اجاق تا ظهر بجوشد، آخر هم ادویه و کمی رب بزن، ببین چقدر خوشمزه تر می شود.

گفتم فردا می خواهم به سمت شانه وین بروم، آنجا که امکانات پختن نیست، پس بهتر است با خودم کنسرو ببرم. کمی فکر کرد و پرسید چند نفر هستید؟ گفتم خودم تنها هستم. کمی اخمهایش در هم رفت و گفت بهتر است تنها نروی، حادثه خبر نمی کند. لبخندی زدم و گفتم کسی نیست! همه همکاران رفته اند و من تنها هستم. باز کمی فکر کرد و گفت. در شانه وین حتماً مسیرهایی را که مشخص هستند دنبال کن تا گم نشوی. خیلی مواظب خودت باش.

ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم، صبحانه بسیار مختصری خوردم و کوله پشتی را که شب آماده کرده بودم را برداشتم و در آن هوای دل انگیز بهاری به راه افتادم. مسیر شانه وین از کنار مدرسه ابتدایی که در شرق روستا بود شروع می شد. هوا آنقدر پاک بود که وقتی تنفس می کردم، اکسیژن صد در صد خالص را احساس می کردم. دما هم نه گرم بود نه سرد، و همین حس بسیار خوبی به من می داد.

از کنار مدرسه گذاشتم و وارد مسیر شانه وین شدم. ابتدای آن خوب بود و شیب ملایمی داشت. مزارع اطراف که بسیار کوچک ولی پر بار بودند، واقعاً مناظر زیبایی را خلق کرده بودند. رنگ آمیزی اطراف به قدری زیبا و متنوع بود که چشمان از دیدن آن به وجد می آمدند. کمی که جلوتر رفتم، شیب ها تندتر شد، به طوری که واقعاً نفسم را به شماره می انداخت، پیش خودم فکر می کردم کشاورزانی که هر روز این مسیر را طی می کنند، واقعاً کوهنوردانی زبردست هستند.

درست در میان یکی از این شیب های تند مجبور شدم توقف کنم تا نفسم جا آید، وقتی برگشتم و پشت سر خود را نگاه کردم، در ارتفاع خوبی قرار گرفته بودم. گوشه ای از وامنان دیده می شد، ولی کل منطقه تا شعاع چندین کیلومتر قابل رویت بود. همیشه این جور جاها را دوست داشتم، مکان هایی که بشود دوردست ها را دید. وسعت دید برایم بسیار زیبا و معنی دار بود.

وقتی به بالای شیب رسیدم، دیگر شانه وین نزدیک بود، منطقه ای بسیار زیبا و کمی عجیب و وهم انگیز. درختانش خاص بودند و از هم فاصله داشتند، تقریباً دشتی بود تا حدی ناهموار با درختانی تنومند، زیبا و آرام و وسیع. از طرف جنوب محصور بود به کوه های صخره ای و از شمال به کوه هایی پوشیده از جنگل، شرق آن کوه بزرگ «بوقوتو » واقع بود که همچون دیوی خفته به نظر می رسید.

صبحانه اندکی که خورده بودم و همچنین این مسیر پرفشار باعث شد که گرسنه شوم. تکه نانی از کوله پشتی گرفتم و در گوشه ای زیر یکی از درختان نشستم و شروع کردم به خوردن. نمی دانستم سنگ لاپا در کدام سمت قرار دارد، وقتی به کوه های پوشیده از جنگل روبرویم نگاه کردم، حدس زدم شاید بالای آن باشد.

با توجه به اینکه چند وقت پیش وقتی به بالای یال اصلی در منطقه «چشمه اجاق» رفته بودم روستای قلعه قافه در سمت راست من بود، حدس می زدم وقتی به بالای یال برسم، این بار روستای قلعه قافه در سمت چپ من خواهد بود. مسیر مستقیم را در پیش گرفتم تا در کوتاه ترین زمان به بالای یال اصلی برسم. از دور طور دیگری به نظر می رسید، ساده و نزدیک. ولی وقتی داخل جنگل شدم دیدم هم شیب تندی دارد و ضمناً بسیار هم دور است.

هرچه می رفتم به بالای یال اصلی نمی رسیدم. جنگل بسیار انبوه بود و راه رفتن در آن مشکل، آرام آرام ترس به سراغم آمد، اگر گم شوم چه کار باید کنم؟ به یاد صحبت آقای خان احمدی مغازه دار افتادم. می بایست از مسیر های مشخص می رفتم، ولی اینجا خبری از راه نبود، شیب تند و این سردرگمی واقعاً مرا خسته کرده بود.

بهترین راه را بازگشت دیدم، سعی کردم همان مسیر رفت را بازگردم، ولی چیزی از مسیر رفت را در ذهنم ثبت نکرده بودم، تازه اگر ثبت هم می کرد همه این درختان شبیه هم هستند. کمی فکر کردم و سراشیبی را در پیش گرفتم، چون حداقل می دانستم به شانه وین خواهم رسید. چند متری که پایین آمدم، خوشبختانه به مسیری مال رو رسیدم، خوشحال شدم که حداقل گم نمی شوم، همین مسیر به من جرات داد و باز به برنامه قبلی بازگشتم و مسیر راه را در پیش گرفتم.

 بعد از حدود یک ساعت که در این مسیر بودم، به جایی رسیدم که دیگر جنگل تمام شد، تقریباً روی یال اصلی بودم و آن طرف به خوبی قابل رویت بود، ابتدا حدس زدم که سنگ لا پا باید همین جا باشد، ولی وقتی بیشتر دقت کردم در این منطقه هیچ خبری از سنگ نبود. وقتی به اطراف نگاه کردم تا موقعیت خود را بیابم، فهمیدم که بسیار بیشتر به سمت شرق متمایل شده ام، هرچه سعی کردم در سمت چپ، قلعه قافه را ندیدم. ولی روستایی بسیار بزرگ در شرقی ترین نقطه قابل رویت بود، روستایی که تقریباً بر روی دشتی نسبتاً هموار واقع بود.

وقتی به روبرویم نگاه کردم، درست پایین یالی که رویش ایستاده بودم چند روستا کوچک و زیبا قرار داشتند و در دوردست هم دره ای بود که درست بر رشته کوهی که من روی آن ایستاده بودم، عمود بود. دره ای طولانی که نمی دانستم انتهای آن به کجا ختم می شود. وقت کافی نداشتم تا آن مسیر طولانی را طی کنم و به انتهای آن برسم، ولی می شد به زیارت این چند روستای کوچک و زیبا رفت.

به راه افتادم. روستاهایی که دیده بودم آنقدرها هم دور به نظر نمی رسید، ولی به نظرم خیلی طول کشید تا به اولین روستا رسیدم. کلاً قانون اینجا خیلی عجیب است، دور نیستند ولی نزدیک هم نیستند. تا وارد روستا شدم، به دنبال شخصی می گشتم تا نام این روستای بسیار زیبا را بپرسم. آرامش از همه جای این روستای کوچک می تراوید، خانه هایی با سقف های شیروانی و حیاط هایی نسبتاً بزرگ و مشجر واقعاً این روستا را بسیار چشم نواز کرده بود.

به کنار خانه ای رسیدم که دیوار حیاطش کوتاه بود، پیرمردی داشت در باغچه داخل حیاط کار می کرد. رویم نشد از ایشان بپرسم. در کوچه هم هیچ کس نبود، پیش خودم فکر کردم گشتی در روستا بزنم و اطلاعتم را بگیرم و برگردم. در حال خود بودم که از پشت سر، سلامی با صدایی نسبتاً بلند شنیدم. وقتی برگشتم همان پیرمرد بود که با لبخندی به لب به من اشاره کرد که به سویش بروم. من هم از روی ادب سلامش را جواب گفتم و به کنارش رفتم.

چهره اش خسته ولی بسیار مهربان بود و وقتی لب به سخن گشود از کلامش هم مهر می بارید. گفت اهل این اطراف نیستی؟ از کجا آمده ای و دنبال چه چیزی هستی؟ گفتم معلم هستم و در وامنان خدمت می کنم، امروز را آمده ام تا در طبیعت کمی گشت و گذار کنم. چهره اش متعجب شد و گفت از وامنان تا اینجا آمده ای فقط برای گشت و گذار و تفریح، ماشاالله.

از او پرسیدم نام این روستا چیست؟ گفت« چمانی بالا». گفتم چقدر جالب حتما دوتا چمانی هست یکی بالا و یکی هم پایین، خندید و گفت نه سه تا چمانی هست، بالا و وسط و پایین. همین مرا هم به خنده انداخت. آن روستای بزرگی هم که در شرق دیده بودم « دوزین» نام داشت. این اسم را قبلاً شنیده بودم، می دانستم روستای بزرگ و مهمی است.

همین چند کلام ساده که با ایشان داشتم، موجب شده که با اصرار بیش از اندازه پیرمرد برای رفتن به خانه اش مواجه شوم. دستم را گرفت و با تمام وجود مرا به درون حیاط می کشید و من هم با هرچه در توان داشتم ممانعت می کردم. هرچه می گفتم، فقط با لبخندی می گفت وقت ناهار نزدیک است و باید مهمان ما شوی. شاید این کش و قوس حدود پنج شش دقیقه ای طول کشید .آنقدر با روی باز دعوت می کرد که در نهایت پیش خودم گفتم اگر نروم شاید ناراحت شود. تصمیم گرفتم چند دقیقه ای مهمانشان شوم و چایی بنوشم و شنوای گفته های زیبایشان باشم و بعد از مدت کوتاهی بروم.

حیاط بزرگی بود که خانه ای دو طبقه با سقفی شیروانی در وسط آن قرار داشت. ستون های خانه چوبی بود و دیوارها هم با گل و خشت ساخته شده بود، نمی دانم چرا اینگونه خانه ها را دوست دارم، انگار ساختارش هم پر از محبت و صفا است. مرا به طبقه دوم که اتاق مهمان آنجا قرار داشت، هدایت کردند و بساط چای فراهم شد.

از پنجره منظره زیبای کوه و جنگل بسیار چشم نواز بود. برای اولین بار بود که این کوه ها را از سمت دیگری می دیدم، داخل حیاط هم زندگی در قابی بسیار زیبا در جریان بود. چند تا بچه داشتند دنبال مرغی می دویدند و نمی توانستند آن را بگیرند. از این بازی من هم خنده ام گرفت. مرغ بسیار چالاک بود و خیلی سریع می دوید و این کودکان بازیگوش به گرد پایش هم نمی رسیدند. صدای خنده هایشان موسیقی متنی بود کاملاً هماهنگ با تصاویری که می دیدم.

نیم ساعتی گذشته بود که اجازه مرخص شدن گرفتم که دوباره با اخم صاحبخانه مواجه شدم، ایشان گفتند که ناهار تدارک دیده شده و همه چیز تا دقایقی دیگر آماده خواهد شد. دوباره اصرارها و انکارها شروع شد و باز هم بازنده من بودم، واقعاً خجالت می کشیدم، این مرد بدون اینکه مرا بشناسد اینگونه مرا میهمان خود کرده بود. فکر کنم حالاتم را فهمید، باز هم لبخندی زد و گفت آقای معلم میهمان ما باشد، برای ما افتخاری است. می خواست آرامم کند ولی همین گفته اش بیشتر مرا خجل کرد.

تا زمان آماده شدن ناهار گوشهایم از شنیدن سخنان این پیرمرد نهایت لذت ممکن را برد. چقدر آرام و با تجربه بود. در این روستای کوچک زندگی می کرد ولی دنیایش بسیار بسیار بزرگ تر از آن چیزی بود که می شد حدس زد. بیشتر عمرش را در همینجا طی کرده بود ولی گفتارش نشان از سیر و سلوک بسیارش می داد.

سفره ناهار در ایوان طبقه دوم پهن شد و من هم در کنار کل خانواده که حدود ده نفری می شدند نشستم. هوای عالی با منظره های بدیع و روح نواز اطراف و این همه صمیمیت که در اطراف این سفره موج می زد، محیطی به وجود آورده بود که وصفش کار من نیست.

غذا عدس پلو خوش رنگی بود که در دو تا دیس نسبتاً بزرگ در دو طرف سفره می درخشید. در این خوان نعمت همه چیز از ماست و سبزی و مخلفات گرفته تا بشقاب ها و لیوان ها و حتی نان، کاملاً متقارن بودند. اگر خطی عمودی از وسط سفره کشیده می شد، محور تقارن این سفره نام می گرفت. تنها چیزی که این تقارن را به هم زده بود، مرغ بریانی بود که درون یک بشقاب بزرگ، مقابل من قرار داشت. رنگ زیبای نارنجی متمایل به قرمز آن نشان از نهایت پختگی و مزه بسیار عالی اش می داد.

همه اهل خانه عدس پلو را کشیدند و شروع به خوردن کردند. من هم کشیدم، تا خواستم شروع کنم صاحبخانه بخش بزرگی از مرغ را روی برنج من قرار داد و با لبخندی فهماند که بفرما. دوباره از خجالت خیس عرق شدم، همه اعضای خانواده از بزرگ و کوچک داشتند عدس پلو را به تنهایی می خوردند و این مرغ بریان فقط مقابل من بود. هر کاری کردم نتوانستم خودم را راضی به خوردن این قطعه بزرگ مرغ کنم.

بخش کوچکی از آن قطعه را جدا کردم و باقی را به ظرف بازگرداندم. سپس ظرف را به صاحبخانه دادم و آرام به او گفتم به بقیه هم تعارف کنید. لبخندی زد و ظرف را از من گرفت و بقیه هم، هرچند اندک،  مقداری از آن مرغ گرفتند .زمانی که داشتم غذا می خوردم پچ پچ پسربچه ها که کنار من نشسته بودند را شنیدم که می گفتند :چقدر دویدیم تا این مرغ را بگیریم.

آنقدر این غذا به من چسبید که حدش متصور نیست، کلاً انسان شکمویی هستم و یکی از بخش های زندگی ام که بسیار به آن اهمیت می دهم غذا است. ولی اینجا این شکم نبود که سیر شد و لذت برد، بلکه روحم و ذهنم بود که داشت از این همه غذاهای مقوی لبریز می شد. فکر کنم نیرویی که از این ناهار گرفتم تا سالهای متمادی مرا کفایت کند. ذهنم هم درس هایی را آموخت که تا پایان زندگی ام با من خواهد بود.

بعد از ناهار، مانند یک مهمان بسیار صمیمی بدرقه ام کردند و من پیاده در راه بازگشت فقط به این می اندیشیدم که این خانواده مگر چقدر مرا می شناختند که اینگونه رفتار کردند. واقعاً بزرگی و بزرگ منشی در رفتار تک تک آنها بارز بود. شاید در روستای کوچکی زندگی می کردند ولی خیلی بزرگ بودند. من در جاهای خیلی خیلی بزرگتر بیشتر انسانها را بزرگ ندیدم.

قطار

این بی نظمی هایی که در رفت و آمد داشتم دیگر قابل تحمل نبود. می بایست راهی پیدا می کردم تا از این بلاتکلیفی و باری به هر جهت بودن خارج می شدم. این بار همان تهران که بودم رفتم و برای برگشت خودم از گرگان به تهران برای دو هفته بعد بلیط قطار خریدم. سه شنبه ساعت 18:30 از گرگان حرکت می کرد و ساعت 5:00 صبح فردایش به تهران می رسید. حداقل خیالم راحت بود که باید فقط به گرگان برسم.

هوا صاف و عالی بود، حتی یک لکه ابر هم در آسمان دیده نمی شد. آخرای شب وقتی می خواستم بخوابم باز هوا را بررسی کردم، خوشبختانه ستاره باران بود. پیش خودم حساب کردم هر اتفاقی که بیفتد از ساعت 12:30 ظهر که تعطیل می شوم حتماً ساعت18:30 به ایستگاه راه آهن گرگان خواهم رسید. خیالم را راحت کردم، که حتی در بدترین حالت اگر فردا صبح برف ببارد تا ظهر زیاد روی جاده نمی نشیند و احتمال بسته شدن راه کم است. آخر سر هم باز به خودم اطمینان دادم که شاید اصلاً باران ببارد.

صبح که بیدار شدم سریع رفتم و آسمان را نگاه کردم، خدا را شکر هنوز صاف بود و همین که تا حالا خبری از برف و باران نیست برایم بسیار خوب بود. در کلاس هم نگاهم به آسمان بود، صاف بود ولی فکر کنم می خواست کارهایی انجام دهد، در دل از او درخواست داشتم تا امروز را به من فرصت دهد. فقط تا تیل آباد صبر کند، برایم کفایت است. آب و هوای این منطقه را خوب می شناختم، زیاد روابطش با من خوب نبود. درست همان زمانهایی که من در راه بدون پناه بودم، می بارید.

همان ابتدای زنگ دوم ناگهان هوا تاریک شد و ابرهای سیاه که نمی دانم از کجا با این سرعت پیدایشان شد همه جا را فرا گرفتند. آمدم داخل حیاط مدرسه و نگاهی به آسمان انداختم و باز در دل به ایشان گفتم، یک بار شد هوای ما را هم داشته باشی؟ یک بار شد دلت برای من بسوزد؟ دو هفته است هیچ خبری نیست، حالا همان روز و همان ساعتی که من می خواهم بروم به هم می ریزی و می خواهی بباری؟ سرمای دانه های برف را روی صورتم احساس کردم. این هم  جواب این دوست قدیمی به این درخواست عاجزانه من.

زنگ تفریح دوم وقتی وارد حیاط شدم باور نمی کردم که اینقدر سریع همه جا سپیدپوش شده باشد. سرمای هوا باعث شده بود حتی یک دانه برف هم روی زمین آب نشود و این خیل برف های سپید، جانانه روی هم می نشستند. رو به آسمان کردم و این بار بلند گفتم: دیگر حرفی ندارم، هرکاری می خواهی انجام بده، من می روم و  هر طور شده خودم را به قطار گرگان می رسانم، خواهی دید. وقتی به خودم آمدم با نگاه های متعجب بچه ها مواجه شدم. سریع گفتم بروید داخل تا سرما نخورده اید. بندگان خدا چی در مورد من فکر کردند، الله اعلم.

ساعت دوازده و نیم شد، مسیر جاده را پیاده در پیش گرفتم. برف جانانه می بارید و خوب هم نشسته بود. با آسمان قهر کرده بودم و اصلاً نگاهش نمی کردم، حتی به این بارش زیبای برف و سکوت دل انگیزش محل نمی دادم و فقط به راهم به سمت کاشیدار ادامه می دادم. این همه التماسش کرده بودم که هوایم را داشته باشد، حالا با تمام قدرت دارد می بارد. فکر کنم با این رفیق شفیق کمی کلاهمان در هم شود.

کل جاده را تا کاشیدار پیاده رفتم. اوایل پاهایم داشت یخ می زد، ولی وقتی رودخانه را پشت سر گذاشتم احساس گرما کردم، فکر کنم جریان خونم به دادم رسیده بود و کل بدنم را گرم کرده بود. حدود ساعت یک و نیم رسیدم کنار کلبه کل ممد. فقط خدا خدا می کردم که ماشین گیرم بیاید و تا هنوز برف راه را نبسته است خودم را به تیل آباد برسانم. برف واقعاً نشاط آور است ولی حالا بیشتر برایم نگران کننده بود، چون قدرتش را در بستن جاده دیده بودم.

هرچه می گذشت ارتفاع برف بیشتر می شد و نگرانی من هم صدچندان شدید تر. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یک نیسان آبی را که از داخل کاشیدار داشت خارج می شد را دیدم. جلویش چهار نفر نشسته بودند ولی با توجه به شرایطم، دست بلند کردم تا پشت آن سوار شوم. چاره ای نداشتم اگر این ماشین را از دست می دادم معلوم نبود ماشین دیگری در کار باشد یا نه. 

اشاره کردم که به پشت می روم. راننده با سر تایید کرد و من پشت وانت سوار شدم و طبق معمول روی تاج نشستم. تا ماشین به راه افتاد دانه های برف مانند سوزن به صورتم می خورد و هوای بسیار سرد هم داشت منجمدم می کرد. مجبور شدم از تاج پایین بیایم. در پشت تعداد زیادی همسفر داشتم که خودشان را به من می مالیدند وهر چه تذکر می دادم  که کمی آن طرفتر بروید گوششان بدهکار نبود.

همه سرما خورده بودند و فس فس می کردند و بعضی ها هم عطسه می کردند و اصلاً هم  اصول بهداشتی را رعایت نمی کردند و جلوی دهان و بینی شان را با دستمال نمی گرفتند. تعدادشان هم زیاد بود و کیپ هم ایستاده بودند، واقعاً این آقای راننده این همه مسافر را کجا می برد؟ هرچه می گفتم و اعتراض می کردم، هیچ افاقه نمی کرد. تنها کاری را که خیلی خوب بلد بودند، بع بع کردن های متوالی بود.

شلوارم کثیف شد و مجبور شدم به همان تاج برگردم، ولی پشت به باد نشست. سرما آرام آرام داشت از لایه های کاپشنم عبور می کرد و پشتم در حال یخ زدن بود. ولی مشکل اصلی من حفظ تعادلم بود، این آقای راننده اصلاً رعایت نمی کرد و با سرعت زیاد از روی دست اندازها می گذشت. من که جایی را داشتم بگیرم ولی دلم برای این بندگان خدا گوسفندان می سوخت که روی هم می افتادند و کله پا می شدند. شرایط آنقدر سخت بود که چند بار نزدیک بود حتی پرت شوم. اگر دستکش نداشتم حتماً دستانم به خاطر سرمای زیاد، به این میله های باربند می چسبید .

به تیل آباد رسیدیم و من پیاده شدم. اوضاع ظاهریم اصلاً خوب نبود. به کنار پاسگاه رفتم و اجازه گرفتم تا در حیاط پاسگاه شلوارم را بشویم تا حداقل ظاهر امر کمی بهتر شود .در آن هوای سرد کل شلوار را همانطور که به پایم بود با آب شستم و سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد و پاهایم بی حس شد. شلوار هم بعد از چند دقیقه مانند تکه چوبی تا بالای زانو یخ زد. افسرنگهبان تا مرا با آن وضع دید مرا به داخل برد و کنار بخاری کمی خشک شدم، حالم که بهتر شد. جلوی یک تریلی را گرفت و مرا سوار کرد.

تریلی بسیار آرام حرکت می کرد، راننده اش هم مانند خود ماشین آرام بود و هیچ عجله ای نداشت. ساعت را نگاه کردم 2:30 بود. خیالم راحت شد. از تیل آباد تا آزادشهر حدود یک ساعت است، حتی اگر با این تریلی کندرو یک ساعت و نیم هم طول بکشد، ساعت چهار می رسم آزادشهر و حداکثر ساعت پنج و نیم گرگان هستم و به موقع به ایستگاه راه آهن خواهم رسید. در این فکر ها بودم که به یاد دوست قدیمی افتادم. کمی خودم را به جلو خم کردم و نگاهی به آسمان انداختم و به او گفتم هرچه قدرت داری صرف کن و هرچه قدر می توانی ببار که من دیگر رفتم. گفته بودم که هر طور شده می روم و نمی توانی جلویم را بگیری.

با خیالی آسوده روی صندلی بزرگ و راحت تریلی لم داده بودم و داشتم مناظر بیرون را نگاه می کردم. پیش خودم فکر می کردم یک بار هم که شد من توانستم بر این طبیعت پیروز شوم و با برنامه، خودم را به خانه برسانم. به حاجی آباد که رسیدیم در آن محل بسیار باریک و خطرناک، ترافیک بسیار عظیمی ما را متوقف کرد. هاج و واج فقط روبرو را نگاه می کردم. حدود ده دقیقه متوقف بودیم که آقای راننده گفت برو پایین ببین در مقابل چه خبر است. دوست نداشتم این جای گرم و نرم را رها کنم ولی چاره ای هم نبود.

چند متری جلوتر و درست پشت پیچ جاده صحنه ای را دیدم که همانجا نشستم. وحشت همراه یاس در درونم بیداد می کرد. پاهایم قدرتی نداشت تا دوباره بلند شوم. با این وضعیتی که کوه ریزش کرده است من امشب را باید در همین جاده بمانم. قطار که هیچ حتی فردا شب هم به خانه برسم کار بزرگی انجام داده ام. به هر زحمتی بود به تریلی برگشتم و موضوع را به راننده گفتم. هیچ تغییری در چهره اش رخ نداد و با همان حالت آرامی که داشت، گفت باشد منتظر می مانیم. خوشبختانه باک ماشین را شاهرود پر کرده ام و تا صبح هم روشن بماند مشکلی نیست.

باز به یاد دوست قدیمی افتادم. رویش را نداشتم نگاهش کنم. چقدر برایش قمپز در کرده بودم که هرکاری می خواهی بکن که من رفتم که رفتم. حال که نرفتم هیچ تا فردا صبح هم باید اینجا منتظر بمانم. یواشکی از گوشه شیشه کناری نگاهی به بالا انداختم. با سرعت داشتند از روی سر ما می رفتند. صدای خنده هایشان واقعاً اعصابم را خرد می کرد.

دوساعتی گذشت و در اوج ناراحتی، صدای بلدوزرهایی که از پشت سر رسیدند، امیدی جانفزا در درونمان ایجاد کرد. واقعاً کارشان حرف نداشت سه تا بودند و از راهدارخانه خوش ییلاق خود را با سرعت به اینجا رسانده بودند. من همیشه به بلدوزر ارادت خاصی دارم، چندین بار واقعاً به کمک ما آمده بودند. ماهرانه و در عرض نیم ساعت معبری برای رفت آمد فقط یک ماشین باز کردند و خوشبختانه ما به راه افتادیم.

وقتی به آزادشهر رسیدیم هوا کاملاً تاریک شده بود. جرات نگاه کردن به ساعت را نداشتم. رسیدن به قطار غیرممکن بود و می بایست باز به دنبال اتوبوس یا سواری باشم، راننده تریلی گفت من تا گرگان می روم، می خواهی با من بیا، واقعاً حوصله نداشتم و حاضر بودم با این ماشین که بسیار آهسته حرکت می کرد تا گرگان هم بروم.با اکراه قبول کردم. مقابل پلیس راه که توقف کرد تا بارنامه اش را نشان دهد ناخوداگاه چشمم به ساعت افتاد. 18:00 بود، حالا دیگر مطمن شدم که بلیط قطارم سوخت و باید با اتوبوس و آن هم با معطلی زیاد خودم را به تهران برسانم.

به گرگان رسیدیدم. بنده خدا راننده تریلی از من کرایه نگرفت. گفت پسر من هم دانشجوی معلمی است، شما هم مانند پسر من. مستاصل در میدان ترمینال گرگان به انتظار ماشین بودم. نمی دانم چقدر گذشت که یک وانت مقابلم توقف کرد. راننده اش پیرمردی بود، با لهجه مازندرانی گفت: «داداش ساری شونی؟ مه عجله دارمه و مسافر هم نَیرمه، بَپِر تا سه سوت تره رِسمبه ساری، کرایه هم کم گیرمه.»

نمی دانم چرا سوار شدم. از همان زمانی که به راه افتادیم این راننده با همان لهجه شیرین مازنی شروع کرد به صحبت. کم و بیشتر حرف هایش را می فهمیدم ولی بعضی جاها که خیلی غلیظ می گفت می پرسیدم. بعد از مدتی رو به من کرد و پرسید کجایی هستم. گفتم تهرانی، لبخندی زد و گفت اول اینکه اصلا لهجه تهرانی نداری، دوم از کجا اینقدر زبان ما را بلدی، گفتم دو سالی در ساری درس خوانده ام و همچنین دوستانی که مازندرانی هستند بسیار دارم.

صحبت های شیرنش حالم را بسیار خوب کرد. مهربانی از او به شدت می تراوید. وقتی داستان امروزم را برایش تعریف کردم و گفتم  که از قطار جا مانده ام، اولش کمی به فکر فرو رفت ولی باز خنده ای کرد و گفت: « مه خِرزا شوفر اتوبوس هسته، ساعت ده شب اتا اتوبوس از ترمینال شونه تهران، مطمئن باش ته ره سفارشی سوار کمبه »

به سورک که رسیدیم آقای راننده در میان صحبت هایش ناگاه رو به من کرد و گفت: «اون طرف رِه هارش»، بعد با دست سمت راست را نشان داد. بعد لبخنی زد و گفت «از قطار جا بمونستی این هم اتا قطار تی دل خاطر.» با حسرت نگاهی به قطار در حال حرکت انداختم. باز به فکر بلیط سوخته و این همه سرگردانی افتادم. خوشا به حال مسافران قطار که در آرامش در حال سفر هستند. چند دقیقه بعد هم تخت ها را باز می کنند و تا مقصد راحت می خوابند.

در حسرتم غرق بودم که مغزم ناگاه نهیبی زد، مگر مسیر راه آهن گرگان به تهران از ساری نمی گذرد؟ این قطار هم که به سمت تهران در حرکت است، ضمنا فقط یک قطار هست که هر شب از گرگان به تهران می رود. ابتدا خوشحال شدم ولی بعد که بیشتر فکر کردم گفتم چه فایده ما چه طور می توانیم با این ترافیک به این قطار در ساری برسیم. با یاس کامل موضوع را به پیرمرد راننده گفتم. ناگهان چهره اش تغییر کرد و پرسید مطمئن هستی این همان قطار است؟ وقتی تایید کردم. به من گفت:« محکم هنیش که من تِره رِسمبه ایستگاه ساری»و پایش را روی گاز گذاشت. همه جای ماشین به شدت می لرزید. هیچ ماشینی نبود که در جاده از آن سبقت نگیرد. باورم نمی شد که اینگونه بتواند رانندگی کند. واقعاً به این ماشین مستهلک فشاری بیش از توانش وارد می کرد.

حرکات مارپیچش در جاده بسیار ترسناک بود، پشیمان شدم که گفتم این همان قطار است. به قطار نرسیدنم به جهنم حداقل سالم بمانم. نزدیک مخازن نفت ساری وقتی از روگذر ریل گذشتیم هنوز قطار نرسیده بود ولی وقتی به پشت نگاه کردم چراغ دیزلش را دیدم. همین تا حدی به من امید داد. ولی وقتی به ترافیک شدید و همیشگی پل تجن و ورودی ساری رسیدیم امیدهایم به یاس مبدل شد. دستانش روی بوق بود و فقط داد و بیداد می کرد که راه بدهند.

داخل شهر جفت راهنما زده بود و مانند ماشین پلیس می رفت. زد به کوچه پس کوچه ها و واقعاً همه چیز همچون فیلم های اکشن شده بود. البته تعقیبی درکار نبود و فقط رسیدن به ایستگاه مهم بود. اصلاً به دست اندازها توجه نمی کرد و چند باری سر هردومان محکم به سقف کابین خورد. دیگر صحبت نمی کرد، آنقدر سریع در این کوچه های تنگ می پیچید که فکر کنم کل بارش مخلوطی شد همگن.

باورم نمی شد به ایستگاه برسیم. حدس می زدم یک جایی در این چهارراه های کوچک یا کوچه های تنگ یا دست اندازهای مرد افکن ،چرخ های ماشین از جا به در رود یا به دیواری یا مانعی برخورد کنیم و قطعات ماشین از هم منفصل شود. ولی واقعاً رانندگی این پیرمرد بسیار عالی بود. ماشین و راه واقعاً در دستش همچون موم، نرم و انعطاف پذیر بود. موقعیت را نمی داستم و اصلاً نمی توانستم حدس بزنم چقدر با ایستگاه فاصله داریم. خیر سرم دو سال در این شهر درس خوانده ام، ولی واقعاً این جاها را نمی شناختم.

بعد از خروج از کوچه وقتی وارد خیابان اصلی شدیم، بعد از یکی دو دقیقه خودم را مقابل ایستگاه دیدم. وقتی چشمانم به  قطار متوقف در ایستگاه افتاد، بهت همه جایم را فرا گرفت. فقط نگاه می کردم و تمام اعضای بدنم قفل کرده بود. اگر نهیب پیرمرد نبود نمی توانستم پیاده شوم. دوان دوان وارد محوطه ایستگاه شدم. قطار بوقش را کشید، فقط درب واگن انتهایی باز بود. فکر کنم یوسین بولت هم نمی توانست مانند آن لحظه من استارت بزند، هرچه در توان داشتم گذاشت و درست در لحظه ای که مامور می خواست درب را ببند به آن رسیدم.

 وقتی پایم را روی پله اول گذاشتم قطار حرکت کرد. کوپه ام را پیدا کردم، همه خواب بودند، روی تخت طبقه دوم دراز کشیده بودم که تازه یادم آمد کرایه آن بنده خدا را نداده ام. چقدر این پیرمرد مهربان و از خودگذشته بود، برای اینکه مرا به قطار برساند چقدر به خودش سختی داد، واقعاً دستش درد نکند و هرجا هست موفق و سالم و شاد باشد. خدا کند مرا ببخشد.

در همان تاریکی سرم را به سمت پنجره قطار بردم و از همان مقدار کمی که قابل رویت بود رو به آسمان کردم و گفتم ما هم نیروهای زبده ای داریم که در زمان های حساس می توانند به ما کمک کنند. حالا دیگر واقعاً خداحافظ.

چهاربرادرون

هفته ای چهار بار از کنارشان می گذشتم و هر بار چاق سلامتی گرم و مفصلی با آنها داشتم. آنقدر مهربان بودند که چه در زمان برف و بوران و چه در زمان آفتاب سوزان، هیچ وقت گرمی و حلاوت سلامشان تغییر نمی کرد. بسیار خوش برخورد بودند و همیشه تبسمی بسیار زیبا به لب داشتند. نمی دانم چند سال بود که با هم آشنا شده بودیم، ولی هرچه بود روز به روز به عمق این رفاقت افزوده می شد.

بعد از مدتی که با هم بیشتر آشنا شدیم، هر وقت به کنارشان می رسیدم علاوه بر احوال پرسی کمی هم کنارشان توقف می کردم و گپ و گفتی هرچند کوتاه بین ما رد و بدل می شد. از هر دری صحبت می شد، از اوضاع هوا گرفته تا وضعیت زمین، از سختی روزگار که بر مردم فشار می آورد تا شادی هایی هرچند اندک و …

سالها بود که از آنجا ناظر رفت و آمد بسیاری از مردمان این روستا و حتی روستای همجوار بودند، سالها شاهد زحمات بسیار این مردمان بر روی زمین های کشاورزی بودند. با غم و شادی آنان غمگین و خوشحال می شدند و به طور کلی با هر آنچه در اطرافشان بود احساسی مشترک داشتند. از هر کسی پندی و از هر رهگذری نکته ای آموخته بودند، و هر کدامشان برای خودشان فیلسوفی توانا شده بودند.

چنان زیبا از رفتار و گفتار مردمان می گفتند که هوش از سرم می پرید. داستان های جالبی هم برایم تعریف می کردند که علاوه بر مایه طنز، نکته های اخلاقی و حتی فلسفی بسیار داشت. در اطرافشان مزارعی بود که روستاییان با زحمت بسیار روی آنها کار می کردند و در نهایت هم عایدی چندانی نصیبشان نمی شد. همیشه از این موضوع شاکی بودند و می گفتند که سالهاست که شاهد زحمات بسیار این روستاییان هستند ولی در آخر آن لبخندی که باید بر لبان این کشاورزان نقش بندد رنگ و بویی که باید داشته باشد، را ندارد.

یک بار در راه برگشت و در زمان غروب آفتاب کنارشان رسیدم. نشستم و همراهشان غروب بسیار زیبایی را که نمی دانم چرا این بار اینقدر حزن انگیز بود را با جان و دل تماشا کردم. هر چهارتایی با حسرت خاصی به خورشید می نگریستند و آه می کشیدند. پرسیدم چه شده که این قدر غمگین هستید؟ سکوتشان فضا را بسیار سنگین کرده بود. آنقدر بزرگوار بودند که چیزی نگفتند و بحث را عوض کردند تا مرا در غم خودشان شریک نکنند.

روزگار به همین منوال می گذشت و وابستگی من به آنها در این رفت آمدهای طولانی بیشتر می شد، تا اینکه در یک صبح سرد زمستانی که زمین و زمان یخ بسته بودند. از میان دره ای عمیق که مسیر همیشگی ام بود گذشتم و به کنار آنها رسیدم. تا خواستم دستی بلند کنم که عرض سلام و ارادتی داشته باشم. صحنه ای دیدم که تا سالها از ذهنم پاک نخواهد شد. هر چهارتایشان در راستای طلوع آفتاب دراز کشیده بودند و هیچ نفسی از آنها بر نمی خواست.

هرچه صدایشان کردم اثری نکرد و هر چه تکانشان دادم توفیقی نداشت. انگار مانند زمین که در این صبح سرد، یخ بسته بود، جریان زیبای زندگی در درونشان منجمد شده بود. نمی دانم چقدر کنارشان نشستم. بغض گلویم را می فشرد. شوخی نبود، سالها با هم خوش و بشی داشتیم و اصلاً این مسیر را به امید دیدنشان می آمدم. چه در دوران سرسبزی و طراوت و چه در دوران برگ ریز و چه در سرمای شدید همیشه با لبخند جوابم را می دادند.

کنارشان نشستم و تمام این سالهایی که با آنها بودم را در ذهنم مرور کردم. دیگر نمی توانستم جلو اشک هایم را بگیرم. هیچ کس نبود و من در این جا تنهای تنها بودم. تا به حال اینگونه نشده بودم و اصلاً تجربه این حالات را نداشتم، به همین خاطر اصلاً نمی دانستم چه کار باید کنم. نه می شد ماند و نه می شد رفت. نه دل بودن بود و نه دل نبودن.

پایم نمی کشید به طرف روستای مجاور و مدرسه آن بروم. امروز اصلاً حس و حال تدریس نداشتم. شاهد طلوعی بودم که غروبی بود برای دوستانم. ولی چاره نبود و باید به مدرسه می رفتم، دانش آموزان منتظرم هستند. در مدرسه اصلاً حالم خوب نبود و همکاران و حتی بچه ها هم فهمیدند ولی افسوس که نمی توانستم دلیلش را بگویم، چون هیچ کس حرف مرا نمی فهمید و بی شک مورد تمسخر آنها قرار می گرفتم.

این درختان، دوستان عزیزی بودند که از آنها درس های بسیاری آموختم. بزرگ ترین درسی که از آنها گرفتم، ایستادگی در برابر تمامی مشکلات بود. سالیان دراز در گرما و سرما و در سیل و خشکسالی همچنان راست قامت ایستاده بودند و هیچگاه در برابر سهمگین ترین توفان ها هم کمر خم نکرده بودند. چنان کنار هم بودند و پشتیبان هم که کوه هم یارای از جا کندنشان را نداشت.

ولی حیف که این انسان دوپا هیچ رحم و مروت و گذشتی ندارد و برای رسیدن به منافع خویش دست به هر کاری می زند. حتی حاضر است طبیعتی که ایثارگرانه هرآنچه دارد را در اختیار انسان قرار داده است با بی رحمی تمام تخریب کند تا شاید بتواند کمی پول به دست آورد که مایه آرامشش باشد، ولی نمی داند که بزرگترین آرامش را دارد از خود می گیرد. چنان به کام خود تیشه به ریشه طبیعت می زند که انگار خودش جزئی از آن نیست. چنان بنیان جنگل ها را برمی دارد که انگار همین امروز را باید زندگی کرد و فردایی در کار نیست.

دیگر هیچ انگیزه ای نداشتم که از آن مسیر بگذرم و حتی حاضر بودم مسیر طولانی تر و خسته کننده جاده را در پیش گیرم. ولی حتی از جاده هم که می گذشتم باز چشمانم در آن سوی رودخانه به دنبال چهاربرادرون بود. چهار برادری که واقعاً حق برادری را برای خودشان و حتی صاحبشان به تمام و کمال به جا آورده بودند. واقعاً جای خالی شان در آن قابی که همیشه بودند احساس می شد.

 بعد از مدتی دل تنگشان شدم و خودم را راضی کردم که حداقل سری به مزارشان بزنم.  باز از همان مسیر گذشتم و وقتی به آنها رسیدم فقط تنه های بریده شده شان بود که نفس را در سینه ام حبس می کرد. چقدر این صحنه آزار دهنده بود. پیش خودم گفتم صاحب این زمین روی چه عداوتی این بزرگواران را قطع کرد. اینها که فقط خدمت می کردند و آزارشان به موجودی هم نمی رسید.

کمی آنطرف تر درخت کهنسالی بود که همیشه از روی ادب به ایشان هم سلام می کردم ولی کلاً شخصیت خاصی داشت و همیشه ساکت بود. در طول این سالیان حتی جواب سلامش را هم نشنیده بودم، فقط کمی برگهایشان را برایم تکان می داد. وقتی نگاهش کردم 0مرا به سویش فراخواند و به صدای نحیفی که نشان از قدمت بسیارش می داد شروع به سخن گفتن کرد.

می گفت برادر زاده هایم بودند که سالها در کنار هم زندگی خوب و خوشی داشتند. مردم دار بودند و اخلاق خوبی داشتند. به فکر همه بودند و تا جایی که امکان داشت به همه کمک می کردند. حتی مرگشان هم در راه خدمت رسانی بود. صاحب زمین که آنها هم جزئی از زمین او بودند امسال به خاطر سرمای زیاد و بارش کم باران و برف هیچ امیدی به محصولش نداشت و می بایست کاری کند تا بتواند زندگی اش را بگذراند. و این برادر زاده هایم بودند که با بذل جانشان به زندگی این پیرمرد تا حدی جان بخشیدند.

واقعاً مانده بودم چه بگویم. ایثار واژه ای است که نمی تواند کل مفهوم را ادا کند. بودنشان خیر و برکت بود و رفتنشان هم نعمت. حتی همین حالا می توانم حدس بزنم که یا در حال تحمل باری سنگین در سقف خانه ای هستند یا باز هم فداکارانه در حال سوختن برای گرم کردن کانون خانواده ای. و یا حتی بالاتر، سینه خود را شرحه شرحه کرده اند تا کاغذی شوند برای کتابی که دانش و معرفت آدمیان را بیفزاید.

صحبت های این درخت کهنسال و این فکرهایی که در ذهنم گذشت بسیار آرامم کرد. در عوالم خودم بودم که ناگاه صدایی کودکانه گفت عمو سلام. اول نفهمیدم از کجاست ولی وقتی بیشتر نگاه کردم، نهالی بود نورسته که از کنار یکی از برادران سبز شده بود. با دیدنش اشک شوق بر چشمانم جاری گشت. سلام گرمی به او کردم و او هم مرا به لبخندی معصومانه مهمان کرد.

همانجا فهمیدم که زندگی همیشه جریان دارد. هیچگاه نمی ایستد و همیشه در حرکت است. یکی می رود و یکی دیگر می آید و رسم روزگار همین است. آمدن و بودن و رفتن

از آن روز به بعد هرگاه کتابی در دست می گیرم ابتدا کمی آن را می بویم و در تخیلم فرض می کنم که شاید قطعه ای از آن درختان که من چهاربرادرون می خواندمشان در این کتاب هم هست. پس اول سلامی به آنها عرض می کنم و بعد با شوقی بسیار شروع به مطالعه می کنم.

*تصویر پیوست خود چهاربرادرون هستند . این تصویر را با دوربین زنیت گرفته بودم، به همین خاطر کیفیت خوبی ندارد. با عرض پوزش*

شیب تند

جلوی مزدای هزار دکتر جمعاً چهار نفر بودیم. غیرممکن به نظر می رسید ولی با تعجب و البته زحمت زیاد جای گرفتیم. حسین و حمید که لاغر تر بودند وسط نشسته بودند و دکتر هم راننده بود. من هم کاملاً به در چسبیده بودم، چنان در این ماشین تنیده به هم نشسته بودیم که اصلاً امکان هیچ حرکتی حتی چرخاندن سر را هم نداشتیم. از همان ابتدای مسیر نگران این بودم که اگر در باز شود، چه اتفاقی برایم رخ خواهد داد؟ من با این فشاری که رویم هست به جای پرتاب، شلیک خواهم شد.

چاره ای نداشتیم و مجبور بودیم این اوضاع را تحمل کنیم. مینی بوس حاجی به هیچ عنوان جا نداشت، حتی ایستاده. چهره حاج منصور در زمانی که بدون ما داشت می رفت بسیار غمگین بود. خیلی سعی کرد من و حمید و حسین را در گوشه ای از این مینی بوس جای دهد، ولی نشد که نشد. البته حمید با لبخندی گفت: حاجی دلش از این سوخت که سه تا مسافر نتوانست سوار کند.

سیلان ویلان مقابل ایستگاه ایستاده بودیم که دکتر با مزدا هزار معروفش رسید، و ما را از این بلاتکلیفی نجات داد. برای من حکم فرشته نجات را داشت، زیرا من نمی توانستم به خانه بازگردم و اگر می ماندیم باید میهمان یکی از دوستان می شدم یا شب را در مسافرخانه می گذراندم، به همین خاطر من بیشتر از همه خوشحال شدم.

در جاده اصلی بودیم که برف شروع شد، حسین به دکتر گفت زنجیر داری؟ توقف کن تا زنجیر بزنیم. دکتر هم با همان لبخند همیشگی اش گفت: نه، زنجیر ندارم، نگران نباش باقی جاده را سینه می زنیم. و خودش غرق در خنده شد. ولی این پاسخ بر لبان حسین هیچ لبخندی را به همراه نداشت و با ناراحتی و عصبانیت گفت اگر تو برف ها گیر افتادیم چه خاکی به سرت می ریزی؟ و دکتر در میان آن خنده هایش بالحنی خاص گفت: خاک رُس و این بار واقعاً همه خنده مان گرفت.

وارد جاده خاکی شدیم و هرچه بیشتر جلو می رفتیم، دقیقاً به میزان افزایش ارتفاع برف بر روی جاده، میزان نگرانی ما هم افزایش می یافت. ولی مانند همیشه هیچ تغییری در حالات و چهره دکتر که پشت فرمان بود دیده نمی شد. سُر خوردن های ماشین شروع شد، ولی هرجوری بود، دکتر ماشین را کنترل می کرد، البته بزرگترین شانس ما این بود که در این جاده خاکی و فرعی و صعب العبور پوشیده از برف، ماشینی از مقابل نمی آمد و ما در جاده تنها بودیم.

به ابتدای سربالایی هفت چنار که شیب تندی داشت، رسیدیم. به یاد دارم هر وقت با مینی بوس حاج منصور به اینجا می رسیدیم همه مسافران پیاده می شدند و این مسیر را تا بالا پیاده می رفتند، چون مینی بوس با آن همه بارهایی که در درونش بود نمی توانست این شیب را بالا بیاد. البته با این اوصاف باز هم وقتی از کنار ما می گذشت می شد جان کندن ماشین را حس کرد. همیشه این پیاده روی را دوست داشتم چون کمی هوای تازه نصیبمان می شد.

همان ابتدای شیب، دکتر گاز فراوانی داد و حسین هم که مسئول دنده دادن بود، دنده یک را جا زد. به خاطر اینکه حسین درست مقابل دنده نشسته بود و دکتر هم نمی توانست دنده را عوض کند، این مسئولیت خطیر به حسین واگذار شده بود. این سامانه تکنولوژی بسیار بالایی داشت. دکتر کلاچ را می گرفت و شماره دنده را اعلام می کرد و حسین هم بلافاصله آن را جا می زد. دنده اتوماتیک صوتی بود.

حرکت در ابتدا عادی بود، آرام ولی با فشار زیاد در حال طی کردن مسیر بودیم. هنوز به میانه های شیب نرسیده بودیم که سروصدای ماشین درآمد و بنده خدا با زاری بسیار گفت که نمی توانم. دکتر هرچه گاز می داد، هیچ تغییر مثبتی در شرایط رخ نمی داد. شیب تندی که در زمان عادی مینی بوس حاج منصور را به چالش می کشد، در این برف و کولاک این مزدا هزار را خواهد بلعید. وای به حال ما..

کار به جایی کشید که دکتر با تمام گازی که می داد، ماشین به سمت عقب شروع به سُر خوردن کرد. البته چون هنوز وارد بخش اصلی شیب تند نشده بودیم، مسافتی که سُر خردیم کم بود و هرطوری بود دکتر ماشین را متوقف کرد. با تمام سلول هایم ترس را لمس کرده بودم. سکوتی هم که در ماشین حکم فرما بود نشان از این می داد که در این حس من تنها نیستم. نمی دانم چرا حالت «استال» در هواپیما به ذهنم رسید، این حالت زمانی رخ می دهد که تمام موتورهای هواپیما با قدرت تمام در حال کار هستند ولی هواپیما به جای پرواز همچون سنگی از آسمان سقوط می کند. یعنی نیروی پَسار بر نیروی بَرا برتری می یابد.

دکتر داشت سرش را می خواراند و این یعنی دارد فکر می کند تا راه مناسبی پیدا کند که بتوانیم از این مهلکه جان سالم به در ببریم، گفتم پیاده شویم و هل دهیم. دکتر گفت وزن ماشین کم می شود، در نتیجه حتماً روی برف ها بیشتر سُر می خورد. در این مواقع هرچه وزن بیشتر باشد گیرایی چرخ ها هم بیشتر می شود. همین را که گفت انگار جرقه ای در ذهنش زده شد.

پیاده شد و رفت سراغ چرخ های ماشین، وقتی آمد سمت چرخ جلو سمت شاگرد، دیدم نشست و شروع کرد به انجام کاری روی چرخ، فکر کردم در حال بررسی چرخ ها است ولی وقتی برگشت و پشت فرمان نشست، خودش گفت که باد چرخ ها را کمتر کرده است. با این ترفند سطح بیشتری از چرخ با زمین درگیر می شود و نیرو بیشتری برای حرکت ایجاد می شود و ضمناً کمتر سُر می خورد.

بعد از اینکه این نکات مهم را برایمان توضیح داد، رو به من و حمید کرد و گفت بروید پشت وانت سوار شوید. تا خواستم چیزی بگویم گفت، نگران نباشید فقط دو سه کیلومتر، تا از این مخمصه نجات پیدا کنیم، باید وزن را به روی چرخ ها منتقل کنیم. بروید و پشت وانت روی چرخ ها بنشینید. ما هم بدون هیچ حرفی قبول کردیم، هوا ناجوانمردانه سرد بود و برف همچنان می بارید، تنها چیزی که کمی قوت قلبم من و حمید بود، نوزیدن باد بود.

همین که دکتر پشت فرمان نشست شروع کرد به دور زدن، من به حمید نگاه کردم و او هم با تعجب به من خیره شده بود. حمید با لبخندی گفت بهترین فکر همین است، باید دور بزنیم و برگردیم. تو این برف و بدون زنجیر چرخ که نمی شود به پیش رفت، همچنین در این جاده کم تردد، ماندن هم صلاح نیست. برمی گردیم خانه و فردا صبح راه می افتیم. امشب هم مهمان خود دکتر می شویم تا یادش بماند که باید زنجیر چرخ داشته باشد.

همین که ماشین سر و ته شد، محکم دیواره های کوتاه پشت وانت را گرفتم، پیش خودم فکر می کردم تا تیل آباد را باید تحمل کنم. چاره ای نیست. طبق تجربه قبلی ام به دکتر اعتماد داشتم. ولی لحظاتی بعد دهان هر دو مان تا جایی که امکان داشت باز ماند. دکتر نیم تنه بالایی خود را کاملاً به عقب چرخاند و حسین هم در حال داد و بیداد بود که ماشین به سمت عقب شروع به حرکت کرد. شوک این حرکت دکتر بقدری زیاد بود که من و حمید کاملاً بی حرکت چسبیده بودیم کف وانت.

دوباره صدای ماشین به زوزه کشیدن افتاده بود، ولی هرچه بود احساس می کردم، این بار با قدرت بیشتری  در حال بالا رفتن است. ماشین آرام و با زحمت بسیار ولی در حالت تعادل و بدون هیچ لغزشی در حال بالا رفتن بود. آنجا بود که فهمیدم قوی ترین دنده ماشین، همان دنده عقب است. وقتی درختان هفت چنار را دیدم اصلاً باورم نمی شد که ما به این شیوه عجیب به این بالا رسیدیم. دکتر از هفت چنار با همین شرایط خاص عبور کرد و وقتی جاده هموار شد توقف کرد.

تبحر دکتر در رانندگی مخصوصاً با مزدا هزار وانت بر ما مسلم شد. خیلی عادی داشت دنده عقب رانندگی می کرد و ما با چشمان از حدقه درآمده فقط شاهد این هنرنمایی او بودیم. این دومین باری بود که در این مزدا هزار دچار سانحه شده بودیم و هر دو بار هم با درایت دکتر نجات پیدا کرده بودیم. فقط نمی دانم این سوانح به مزدا هزار ربط دارد یا به شانس من؟

دکتر به شیشه عقب زد و اشاره کرد بیایید جلو، به دکتر گفتم باقی راه تا کاشیدار را ما همینجا هستیم تا مشکلی به وجود نیاید. لبخندی زد و با دو حرکت فرمان در آن جاده باریک و لغزنده ماشین را به سمت کاشیدار چرخاند و به راه افتاد. هوا سرد بود و دانه های برف همچون سوزن به صورتم می خورد ولی نمی دانم چرا حس خوبی داشتم و از بودن در این موقعیت لذت می بردم. حتی صورتم را هم از روبرو برنمی گرداندم.

حمید کلاه کاپشنش را چنان روی سرش کشیده بود که کاملاً صورتش را هم پوشانده بود. زیر لب غرغر می کرد ولی نمی دانم چرا احساس می کردم او هم در این هوای برفی از پشت وانت نشستن همانند من در حالا لذت بردن بود؟!

شب را در کاشیدار ماندیم و صبح من و حسین وقتی از خانه بیرون زدیم تا به وامنان برویم با صحنه ای بسیار عجیب مواجه شدیم. برف به قدری باریده بود که تا بالای زانو در آن فرو می رفتیم. مجبور بودیم مسیر جاده را برویم. جالب این بود که وقتی از کاشیدار خارج شدیم. هیچ ردی از عبور و مرور ماشین در جاده مشاهده نکردیم. تا خود وامنان من و حسین بودیم و یک جاده پر از برف

وقتی وارد مدرسه دخترانه شدیم با تعجب دیدیم که همه دانش آموزان آمده اند و درون مدرسه هستند. وقتی ما را در آن شرایط دیدند، اول تعجب کردند ولی بعد از مدت کوتاهی اخمهای همه شان در هم فرو رفت و زیر لب غرغر می کردند. ابتدا نفهمیدیم برای چه بود ولی بعد آقای مدیر گفت وقتی دیدم شما نیامده اید و برف هم راه را بسته است، می خواستم مدرسه را تعطیل کنم و بچه ها را به خانه بفرستم. که خوشبختانه شما رسیدید.

من و حسین به هم نگاهی انداختیم و بعد به آقای مدیر گفتیم درست است که ما آمده ایم ولی به این بچه ها با این روحیه ای که دارند، نمی شود درس داد. این ها الآن از ما متنفر هستند. آقای مدیر هم کمی فکر کرد و وقتی از دفتر بیرون رفت، ناگهان مدرسه به هوا رفت و همه بچه ها هلهله کنان از مدرسه خارج شدند. البته تعدادی از آنها به خانه نرفتند و در حیاط مدرسه مشغول برف بازی شدند. و این شد نتیجه این همه مشقات ما برای رسیدن به مدرسه.

سمنان

بعد از کلی معطلی زیر بارش شدید برف در تیل آباد با آمدن یک اتوبوس شوقی جان فزا تمام وجودم را فرا گرفت. حداقل یک بار که شده تا شاهرود را می توانم با آرامش بروم. هوای گرم و تعداد نسبتا کم مسافران محیطی بسیار دل انگیز درون اتوبوس ایجاد کرده بود. خودم را روی یکی از صندلی ها که کنارش هم هیچکس نبود ولو کردم و با فراغ بال شروع کردم به تماشای مناظر بیرون. البته هوا درحال تاریک شدن بود و زیاد نتوانستم زیبایی های زمستانی این مسیر را ببینم.

چندتا پیچ مانده به خوش ییلاق ترافیک عظیمی در مقابلمان شکل گرفت و همه ماشین ها متوقف بودند. برف سنگین راه را بسته بود. این حس آرامش من حتی به نیم ساعت هم دوام نداشت. همچون باقی مسافرین و حتی راننده، نگران فقط مقابل را نگاه می کردم. شاگرد اتوبوس پیاده شد و رفت تا اطلاعاتی کسب کند. بعد از چند دقیقه برگشت و گفت باید منتظر بمانیم تا از راهدارخانه بالای گردنه خوش ییلاق بلدوزرها راه را باز کنند.

چهار ساعت را در دلهره گذراندیم و بلدوزر رسید و فقط به اندازه عبور یک ماشین راه را باز کرد. همانجا مقابل ما دور زد و شروع کرد به باز کردن مسیر برگشت و ما هم پشت سرش با سرعتی بسیار آهسته به راه افتادیم. ابتدای گردنه راننده ماشین را متوقف کرد، علت را می دانستم ولی باقی مسافرین که اطلاع نداشتند، شروع به اعتراض کردند. راننده هم با خونسردی تمام گفت. بلدوزر باید به بالا گردنه برسد تا من حرکت کنم وگرنه با این وضعیت امکان سُر خوردن زیاد است.

وقتی به شاهرود رسیدم  ساعت 9 شب شده بود، در سرچشمه پرنده پر نمی زد. سوز سرما هم بیداد می کرد. آرام آرام آرواره هایم از کنترلم خارج می شد و شروع می کرد به لرزیدن، در این اوضاع بحرانی یک ماشین شخصی به دادم رسید و مرا مهربانانه تا پلیس راه که درست سمت دیگر شهر بود رساند. در پلیس راه هم خبری از ماشین به سمت تهران نبود. انگار همه چیز در این سرما یخ زده بود. حتی یک جنبده هم دیده نمی شد.

 بعد از حدود یک ساعت معطلی در آن سرمای زمهریر دیگر امیدی نداشتم و می بایست فکری می کردم. اگر بیشتر می ایستادم حتماً یخ می زدم، حالا هم پاهایم واقعاً حس نداشت و اندکی هم می لرزیدم. می خواستم به دفتر پلیس راه بروم و از آنها کمکی بگیرم که مرا به جایی در شاهرود جهت اسکان راهنمایی کنند، حداقل یک تاکسی تلفنی ای چیزی برایم بگیرند تا از این مهلکه نجات پیدا کنم. در این افکار بودم که پیکان وانتی مقابلم توقف کرد و با سر اشاره کرد سوار شوم. و اینجا هم یک ناجی به دادم رسید.

بعد از سلام و احوالپرسی از آقای راننده که جوانی بود بسیار آرام، تشکر بسیار کردم که مرا در این وضعیت سوار کرده است. لبخندی زد و گفت دیدم داری یخ می زنی، فقط بگویم که من تا سمنان می روم. پیش خودم گفتم از این ستون به آن ستون فرج است . سمنان مرکز استان است و حتماً در آنجا برای تهران ماشین گیر خواهم آورد. بعد از این گفتگوی کوتاه، تا خود سمنان فقط سکوت بود که در محیط ماشین حکم فرما بود.

در ابتدای شهر می خواستم پیاده شوم که آقای راننده رو به من کرد و گفت: حالا که ساعت یک نیمه شب شده، عمراً برای تهران ماشین گیر بیاوری با من تا مرکز شهر بیا  و امشب را در مسافرخانه بمان و فردا صبح اول وقت برو ترمینال و با اولین اتوبوس به تهران برو. دیدم نظرش منطقی است و قبول کردم و حدود ساعت یک و ربع نیمه شب بود که وسط میدان مرکزی سمنان پیاده شدم.

اولین کاری که کردم به ضلع غربی میدان که چند تا کیوسک تلفن همگانیی بود رفتم و به خانه زنگ زدم و کل ماجرا را شرح دادم. بنده خدا مادرم فقط گریه می کرد و پدرم هم بسیار نگران شده بود. هرچه سعی کردم آرامشان کنم نشد و حتی خودم هم بغض گلویم را فشرد، چون هیچ فردی یا ماشینی از این میدان که مرکز شهر بود عبور نمی کرد و این همه سکوت و تنهایی برایم بسیار سخت بود، دوست داشتم در کنار مادرم باشم. مجبور شدم به دروغ بگویم که در مسافرخانه اتاق گرفته ام و همین تا حدی بسیار اندک آرامشان کرد.

تلفن که تمام شد، تازه یادم آمد که آیا پول به اندازه کافی به همراه دارم تا در مسافرخانه اتاق بگیرم. پانصد تومان کرایه اتوبوس تا شاهرود بود و هزار تومان هم به آن جوان راننده وانت دادم. واقعاً دستش درد نکند که خیلی منصف بود. در آن تاریکی نگاهی به کیف پولم انداختم. درونش چند برگ اسکناس بود. پیش خودم گفتم  کافی است، حدود شش هفت هزار تومانی دارم. همین مرا برای ماندن یک شب در مسافرخانه و کرایه اتوبوس تا تهران کفایت می کند.

سریع خودم را به مسافرخانه که در ضلع جنوب شرقی میدان بود، رساندم. چراغ هایش خاموش بود، همین نگرانم کرد. تا به حال در مسافرخانه نمانده بودم. در فیلم ها دیده بودم که تا صبح باز هستند ولی این یکی کاملاً بسته بود و هیچ نشانی از دایر بودنش دیده نمی شد. چندین بار در ورودی را زدم ولی خبری نشد. هیچ کس در هیچ جای این میدان و خیابان نبود و این تنهایی واقعاً مرا می ترساند. با شدت بیشتر در را زدم و خوشبختانه چراغی روشن شد.

منتظر بودم یک نفر با عصبانیت در را باز کند و مرا مورد عتاب قرار دهد، خودم را آماده کرده بودم، حاضر بودم این خشونت را تحمل کنم ولی جایی برای خواب داشته باشم. مرد میانسالی که چشمانش به زور باز شده بود در را باز کرد و بدون هیچ کلامی مرا به داخل فراخواند. چراغ اتاقک کوچک کنار راه پله را روشن کرد و کلیدی را از روی دیوار برداشت و به من داد و فقط از من کارت شناسایی خواست و آن را لای دفتری که روی میز بود گذاشت و فقط یک کلام گفت طبقه بالا

اتاق کوچک و نموری بود که فقط یک پنجره به سمت خیابان اصلی داشت. نور چراغ خیابان هم درست وسط اتاق بود و حتی با کشیدن پرده نیز خبری از تاریکی شب نبود. تختش هم همانند تخت های سربازخانه ها بود. ولی تنها چیزی که به من آرامش داد، گرمای مطبوع بخاری ای بود که بسیار عالی می سوخت و دمای محیط را بسیار دلپذیر می کرد. لباس راحتی نداشتم تا بپوشم و فقط کاپشن را از تنم درآوردم و روی تخت دراز کشیدم. اصلاً نفهمیدم که کی چشمانم بسته شد. خواب راحت و عمیقی بر روی آن تخت فنری پر سر و صدا کردم.

صبح وقتی بیدار شدم، ساعت حدود نه شده بود. خستگی مفرط دیشب و این گرمای دلپذیر و به اندازه این اتاق محقر باعث شده بود تا این ساعت بخوابم. دیر شده بود و سریع وسایلم را جمع کردم و رفتم تا تسویه حساب کنم و کارت شناسایی را پس بگیرم. یک شب شد هزار و پانصد تومان، خوب بود و ارزان. کیف پولم را بیرون آوردم ولی وقتی اسکناس ها را دیدم تازه به اشتباهی که دیشب کرده بودم، پی بردم. من چهار تا اسکناس پانصد تومانی داشتم ولی فکر می کردم آنها هزار یا دوهزار تومانی است. در نتیجه کل پولم دوهزار تومان بود، هزار پانصد تومان را به صاحب مسافرخانه دادم و ماندم با یک پانصد تومانی.

مطمئن بودم کرایه اتوبوس تا تهران حتماً بیشتر از پانصد تومان است. پس چه باید بکنم. درون بازار مسقف و بسیار زیبای سمنان قدم می زدم و به جای دیدن مغازه ها و اجناس آنها، فقط در ذهنم به دنبال راهی بودم تا بتوانم خودم را از این مخمصه نجات دهم. در این شهر که هیچ نمی شناسمش چگونه می توانم پول کرایه تا تهران را تهیه کنم؟ هرچه به ذهنم فشار می آوردم به جایی نمی رسیدم و به جای افکار سازنده چیزهایی به ذهنم خطور می کرد که باعث می شد تمام بدنم بلرزد.

بعد از کلی تقلا و دست و پا زدن در این افکار، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به همان مسافرخانه برگردم و کارت شناسایی یا هرچیز دیگر را به رهن بگذارم و همان هزار پانصد تومانم را بگیرم .اگر شانس یاری ام کند با همان دوهزار تومان شاید بشود به تهران رسید. البته کرایه اتوبوس ها را نمی دانستم.

مسیر برگشت را در پیش گرفتم و به سمت مسافرخانه رفتم. چون حواسم نبود خیلی پیاده رفته بودم و حتی از بازار هم خارج شده بودم و می بایست مسیری نسبتاً طولانی را در بازگشت طی می کردم. وقتی وارد خیابان اصلی شدم، ناگهان چشمم به سر در بانک مسکن افتاد. در صدم ثانیه فکری جدید به ذهنم خطور کرد. امروز بیست و نهم بود و امکان داشت حقوق به حسابم ریخته شده باشد. شماره تلفن بانک مسکن آزادشهر را  که از آنجا حقوق می گرفتم را همراه داشتم .

هرچه اطراف را می گشتم یک تلفن همگانی پیدا نمی کردم. مجبور شدم تا همان میدان مرکزی شهر بروم  و از همان کیوسکی که دیشب با خانه تماس گرفته بودم، با شعبه تماس بگیرم. فقط خدا خدا می کردم گوشی را آن کارمند همیشه عصبانی بانک نگیرد که حتی در زمانی که حضوری به بانک می رفتم تا حقوقم را بگیرم از او دوری می جستم. ولی از بخت بدم، او تلفن را گرفت و با همان لحن عصبانی گفت بفرمایید. زبانم بند آمده بود. نمی دانستم مشکلم را بگویم یا بروم سراغ همان مسافرخانه و نقشه قبلی.

تصمیم را گرفتم و عزمم را جزم کردم و کل موضوع را برایش تعریف کردم. ناگاه تن صدایش تغییر کرد و از من مشخصات کامل را پرسید، خودش شماره حسابم را پیدا کرد و با خوشحالی گفت که حقوق را واریز کرده اند. اصلاً نمی توانستم باور کنم این همان شخص است. به من گفت به نزدیک ترین شعبه بانک مسکن بروم و فقط بگویم حواله تلفنی، بعد شماره حسابم را گفت تا یادداشت کنم. با تعجب بسیار  از ایشان تشکر کردم ولی در جوابم  گفت سریع برو که من اینجا منتظرم.

سریع به بانک مسکن آنطرف خیابان رفتم و داستان را برای متصدی باجه توضیح دادم. او هم راهنمایی کرد که باید ابتدا اینجا حسابی باز کنم تا بشود از طریق حواله تلفنی حقوقم به این حساب واریز شود. ولی من که شناسنامه نداشتم. با رئیس شعبه صحبت کردم و قبول کردند با همان کارت شناسایی حساب را باز کنند. همه فرم ها را امضا کردم و تحویل متصدی باجه دادم.

متصدی باجه فیشی را مقابلم گذاشت تا آن را هم پر کنم. فیش واریزی بود برای افتتاح حساب. حداقل موجودی هزار تومان بود .ولی من فقط یک پانصد تومانی داشتم. دوباره  با خجالت پیش رئیس رفتم تا شاید قبول کند. خدا خیرش دهد انسان مهربان و فهمیده ای بود، با لبخندی شرمنده ام کرد و با همان پانصد تومان حسابم افتتاح شد. خدا را شکر امروز کارم با انسانهایی افتاد که همه به فکر حل مشکل هم نوعشان بودند. ای کاش این انسانها بیشتر بودند.

حالا باید منتظر می ماندم تا شعبه آزادشهر، حقوقم را به حساب این شعبه واریز کند. یک قران هم پول نداشتم و ظهر هم نزدیک شده بود. اگر بانک امروز پاسخ ندهد چه کنم .در همین تفکرات بودم که آقای رییس بالای سرم آمد و بسته ای پول به من داد و گفت بیا این هم حقوقت پسرم. از خوشحالی به آسمان پریدم، واقعاً کنترل احساساتم سخت بود. همه کارمندان بانک با لبخند به من نگاه می کردند و من هم در حد توانم از آنها و مخصوصاً آقای رئیس تشکر کردم. او هم با همان لبخندش همراهی ام کرد و گفت باید از همان کارمند بانک مسکن آزادشهر تشکر کنی که بلافاصله حواله را فرستاد. و در ادامه دفترچه حسابم را نیز به من داد.

برگ اول افتتاح  حساب با مبلغ پانصد تومان. برگ دوم انتقال مبلغ بیست و پنج هزار تومان از بانک عامل حقوق. برگ سوم برداشت بیست و چهار هزار و پانصد تومان. وقتی به این ارقام در دفترچه نگاه کردم فهمیدم حتی حق الزحمه یا کارمزد انتقال را هم از من نگرفته اند. دوباره از همه آنها بسیار تشکر کردم. آقای رئیس با لبخندی گفت فکر کنم حالا از سمنان خاطره ای خوش در ذهن داری.

بیرون آمدم و اول به خانه زنگ زدم و گفتم تا چند ساعت دیگر خواهم رسید و بعد به بانک مسکن آزادشهر زنگ زدم تا از آن آقا تشکر کنم. منتظر بودم گوشی را بردارد ولی یکی دیگر برداشت. نام آن متصدی را نمی دانستم. مانده بودم چگونه نشانی بدهم تا بفهمد. می خواستم بگویم همان آقای بداخلاق، ولی پیش خودم فکر کردم از او خوش اخلاق تر برای من در آن بانک نیست. فقط گفتم از سمنان زنگ می زنم. خوشبختانه همین کفایت کرد و خودشان گوشی را گرفتند.

از ایشان هم بسیار تشکر کردم و گفتم که واقعاً مرا مورد لطف خود قرار دادید. در این شهر که کاملاً غریب و بی پول بودم حکم فرشته نجات برایم بودید. با همان لحن تند همیشگی اش گفت: کارم را انجام دادم. کارمند بانکم و باید پول را انتقال دهم. همانجا دانستم از ظواهر به هیچ عنوان نمی توان درون انسانها را شناخت.

ابر

چند وقتی است، جمعه ها  برایم معنایی دیگر دارد. یک هفته را در تهران و در محفل گرم خانواده هستم و یک هفته هم از صبح تا شام در دل طبیعت سیر می کنم  و از دیدن مناظر بدیع و دلفریبش لذت می برم. این هفته که در وامنان هستم بیصبرانه منتظر جمعه هستم تا روزی را در بین طبیعت سپری کنم.این بار تصمیم گرفتم به شمال روستا بروم و ببینم پشت این رشته کوه که از شرق تا غرب کشیده شده، چه خبر است؟

ساعت هفت صبح کوله کوچکم را برداشتم و پوتین هایم را پوشیدم و به سمت بالای روستا به راه افتادم. جاده ی خاکی ای بود که برای رفتن به مزارع از آن استفاده می شد. کمی که ارتفاع گرفتم، به آب بندی رسیدم که وجودش در این مکان برایم بسیار عجیب بود. مساحت زیادی نداشت ولی پرآب بود. کمی جستجو کردم تا ورودی آن را بیابم. کنکاشم نتیجه نداد و با افسوس به مسیرم ادامه دادم. ولی در طول مسیر هنوز برایم سوال بود که در این ارتفاع این آب بند چگونه پر می شود.

هرچه جلو تر می رفتم شیب راه بیشتر می شد و نفس نفس زدن های من هم بیشتر، واقعاً مستقیم شیب را بالا رفتن بسیار سخت است. هنوز به بالای یال اصلی نرسیده بودم که مسیر جاده عوض شد و موازی با یال به سمت شرق رفت. مجبور شدم ادامه مسیر را کاملاً خارج از جاده بروم و این کار را برایم بسیار سخت تر کرد. هر طور که بود و با تلاش بسیار خودم را به بالای یال اصلی رساندم.

بر روی یال اصلی ایستادم. درختان بسیار با هم فاصله داشتند و همین موجب می شد دید بسیار عالی داشته باشم. همه چیز زیر پایم قرار داشت و چشمان از دیدن این همه زیبایی متعجب شده بود. سمت شمال سرسبز بود و با طراوت و سمت جنوب خشک ولی رنگارنگ. آرام آرام شروع به چرخیدن به دور خودم کردم و از تنوع رنگ ها که از مقابل چشمانم می گذشت لذت می بردم. هر دو سمت زیبا بود و نمی توانستم یکی را بر دیگری ترجیح دهم.

همانجا زیر یک درخت تنومند اتراق کردم و به جای تهیه غذا، فقط نشستم و دل سیر اطراف را نگاه کردم. دیدگانم بیشتر گرسنه بودند و من هم بیشتر چشمانم را تغذیه کردم. آنقدر زیبایی در اطرافم بود که محو تماشای آنها شدم و اصلاً گذر زمان را احساس نمی کردم. خورشید چنان ماهرانه نورپردازی می کرد که همه چیز از زیبایی می درخشید. آن طرف که پر طراوت بود سرسبزی اش را به رخ می کشید و این سمت که خشک ولی محکم و صبور بود، صلابتش را

ابرهایی که در دوردست ها برای خودشان می چرخیدند و بازی می کردند، با غافلگیری خاصی که فقط خودشان بلد هستند به نزدیکی های من رسیده بودند. اصلاً حواسم به آنها نبود، خیلی دورتر در حال گشت زنی بودند و اصلاً فکر نمی کردم که سراغم بیایند. فکر کنم حسودی کردند و سریع خودشان را به من رساندند. سریع سلامی عرض کردم و به پایشان بلند شدم تا ادای احترامی به آنها کرده باشم.

حرکتشان تند تر شده بود و تراکمشان هم بیشتر. همین را جواب سلامشان گرفتم و با سر تایید کردم. خودشان را به زحمت به نزدیکی کوه رساندند ولی فکر کنم فهمیدند که یارای بالا  آمدن از آن را ندارند. حدس زدم می خواهند خودشان را به من برسانند ولی این رشته کوه ستبر مقابلشان را سد کرده است. از دور سفید به نظر می رسیدند ولی حالا سیاه شده بودند و تاریک، فهمیدم کمی عصبانی شده اند که نمی توانند از کوه رد شوند.

بسیار تلاش کردم تا آرامشان کنم. حتی پیشنهاد دادم که شما نمی خواهد به این سمت بیایید من خدمت می رسم و تصمیم گرفتم تا شیب مقابل را به پایین روم. صدای غرش یکی از آنها چنان مرا ترساند که همانجا خشکم زد. کمی که به آنها دقت کردم و پشت سرم را نگاه کردم، تازه فهمیدم اینها با من کار ندارند، وظیفه دارند که این سمت را هم آبیاری کنند، واقعاً سمت ما خشک بود و به این باران نیاز داشت. ولی از بد حادثه پشت این رشته کوه گیر کرده اند.

به یاد درس جغرافیا افتادم که علت اصلی و عامل جدا کنند ناحیه معتدل خزری از ناحیه خشک بیابانی همین رشته کوه البرز است. کمی از این کوه ها دلگیر شدم که چرا نمی گذارند ابرها فراق بال به این سمت بیایند و کارشان را به نحو احسن انجام دهند. کمی که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این کوه ها هم حتماً علتی برای این کار خود دارند که هزاران سال است اینگونه ایستاده اند و نمی گذراند رطوبت به این طرف هم برسد.

تمام سعیم برای آرام کردن ابرها نتیجه نداد و به سمتم یورش بردند. خودم را آماده ی مقابله کرده بودم. در یک خط تقریباً مستقیم با آرایشی نا منظم با سرعت زیاد به طرفم می آمدند. صحنه ی مقابلم همچون جنگ های روم باستان شده بود که نیروها در یک خط و با هیاهوی بسیار حمله می کردند. تنها نکته این بود که آن طرف انبوهی از سپاهیان بود و این طرف فقط من بودم. ارتفاعشان پایین تر از یال بود و همین موجب شد که در پیشروی دچار مشکل شوند.

با هیاهوی بسیاری که برپا کرده بودند محکم خوردند به دیواره شمالی، می شد اوج عصبانیت را از صداهای هولناکشان فهمید. ابتدا ترسیدم و تصمیم به فرار گرفتم. بهترین فرماندهان و مشاوران نظامی هم اگر جای من بودند بهترین کار را عقب نشینی تاکتیکی می دانستند. ولی نمی دانم چرا  کمی جرات به خرج دادم و همانجا مقابلشان ایستادم.

رو به آنها کردم و گفتم اشکالی ندارد اگر می خواهید مرا مورد حمله قرار دهید باکی نیست. من آماده ام تا در برابر شما سر تسلیم فرود آورم، ولی خود بهتر می دانید که این طرف خشک است و تشنه، به جای حمله به من به فکر راهی باشید که بتوانید خود را به این سمت برسانید. من هم تا جایی که توان دارم در خدمتتان هستم. اگر راهی برای نفوذ یافتم به شما نشان دهم، حاضرم برایتان جاسوسی کنم که حمله شما برای این سمت، رحمت است.

سریع اطراف و مخصوصاً روی یال اصلی را بررسی کردم. در سمت راستم کمی آن طرف تر، یال به بلند ترین نقطه خود می رسید. کوله را برداشتم و دوان دوان به آنجایی که هدف گذاری کرده بودم رفتم. مکان خوبی برای دیده بانی بود، در طول کل یال که از دو طرف قابل رویت بود، واقعاً بلندترین نقطه بود. همه جا را بررسی کردم. این رشته کوه همچون دیواری منظم کاملاً شرق تا غرب را پوشانده بود و در ظاهر هیچ محلی برای عبور نبود.

تنها راه افزایش ارتفاع ابرها بود، با صدای بلند گفتم لیدر گروه به من گوش کند. مجبور هستید تمام تلاشتان را به کاربندید و ارتفاع را حدود 100 پا بیشتر کنید. توصیه می کنم کمی فاصله بگیرید و با تمام قدرت نیروی برا را افزایش داده و اوج بگیرید تا بتوانید از این کوه ها عبور کنید. از آن بالا می دیدم که بسیار تلاش می کردند و عقب و جلو می رفتند و بر روی هم سوار می شدند تا شاید کمی ارتفاع بگیرند ولی حیف که انگار واقعاً سقف پروازی آنها همین است و بس.

دیگر داشتم ناامید می شدم، هیچ راهی نبود و این خیل مشتاق هیچ معبری برای رسیدن به این طرف نداشتند. از خستگی و ناامیدی بر روی زمین نشستم. بغض گلویم را می فشرد که چرا نمی توانم برای آنها کار مثبتی انجام دهم. در خود بودم که ناگاه چشمم به ابر کوچکی افتاد که در طرف ما بود، بهتی عظیم مرا فرا گرفت که این کوچولو چگونه توانسته خودش را به این سمت برساند. کمی که دقت کردم ارتفاع کوه ها در کمی آن طرف تر پایین تر بود و حتی شکافی هم دیده می شد. به خودم گفتم خوب شد من دیدبان نشدم که لشکر را به ورطه هلاک می بردم.

ذوق زده شده بودم و می بایست این محل را به همه ابرها نشان می دادم. شروع کردم به داد و بیداد و با دست آن مکان را نشان دادن.  مسیر در امتداد شرق بود. هرچه دست و پا زدم و داد و بیداد راه انداختم هیچ تحرکی در ابرها ندیدم. فکر کنم چیزی از حرکات من نفهمیده بودند، هرچه با دست سمت راست را نشان می دادم، فقط مقابلم ایستاده بودند و حرکت نمی کردند. انگلیسی گفتمright  keep، شاید اینها از جای دیگر آمده اند و زبان ما را نمی فهمند، باز هم اتفاقی نیفتاد. 

تنها راه این بود که خودم را به معبر برسانم تا آنها پشت سر من حرکت کنند. زمان زیادی نداشتم و باز شروع کردم به دویدن به سمت شرق و مسیری که آن ابر کوچک نشانم داده بود. مسافت زیاد و پستی بلندی ها و از آن بدتر ناهمواری مسیر واقعاً نفسم را گرفته بود. در چندین نقطه ایستادم تا نفسی تازه کنم. جالب این بود که هرجا می ایستادم، آنها هم توقف می کردند. نگاهی به آنها انداختم و در دل گفتم چرا اینقدر خنگ بازی در می آورید خوب مسیر را بروید تا خودتان به معبر برسید.

نیم ساعتی طول کشید تا به معبر رسیدم، نایی برای حرکت نداشتم و همان وسط دره نشستم. چند ثانیه ای نگذشت که دیگر هیچ جا را نمی دیدم. ابرها آنقدر برای عبور عجله داشتند که همه جا را فرا گرفته بودند. درونشان بودم و  آنها هم با همان هیاهو در حال عبور بودند. همانطور که نشسته بودم با دست مسیر را نشان می دادم و به آنها می گفتم همین درست است و همینجا باید بروید. حس تکاوری را داشتم که به زحمت معبری برای گذر نیروها در میدان مین ایجاد کرده بود.

 کوره راهی را با زحمت بسیار پیدا کردم و تا حدی ارتفاع را کم کردم و از میان این خیل عظیم که بسیار هم شتابان می رفتند بیرون آمدم. به رودخانه که رسیدیم سر و صداها زیاد شد و شروع کردند به باریدن. چقدر زیبا بود استنشاق بوی خاکی که بعد از مدتها آب خورده است. وقتی به اطراف نگاه می کردم به راحتی لبخندهایی که بر روی لبان کوه و دشت و درختان و گیاهان و… نقش بسته بود، را می دیدم.

خیس خیس شده بودم .چنان می باریدند که حتی نمی توانستم سرم را بالا بگیرم. کارشان را خیلی خوب بلد بودند، دقیق در اطراف پخش شدند و تقریباً تمام منطقه را پوشش دادند. فرماندهی بسیار خوبی داشتند و لجستیک آنها هم عالی بود، تا به خانه برسم همچنان می باریدند و این نشان از تنظیم بسیار خوب مهماتشان بود. همان مقابل خانه به زحمت سرم را بالا گرفتم و به همه آنها گفتم دمتان گرم که آمدید و ما را هم بی نصیب نگذاشتید.  

شب هنگام که در خانه تنها بودم هنوز می باریدند و در حال خدمت رسانی بودند. درست است که سرمای سختی خوردم و شنبه نتوانستم به مدرسه بروم ولی در درون خوشحال بودم که این جانفشانی ام ثمره ای مثبت داشت و توانست این سمت را هم مورد رحمت این ابرها قرار دهد. ولی هرکه از من می پرسید وسط باران روی کوه چه کار داشتی هیچ از این داستان نمی گفتم که اگر می شنیدند مرا مجنون خطاب می کردند.

البته تخیل من در همان حد جنون است ولی واقعاً در لطافت طبع این باران و ابرهای حاملش هیچ شکی نیست.

تساوی کسرها

زنگ کلاس خورده بود و داشتم به سمت کلاس اول راهنمایی می رفتم. از بیرون که نگاه کردم، کلاس روی هوا بود، ولی وقتی پایم را در کلاس گذاشتم ناگهان سکوت غریبی همه جا را فرا گرفت، آن همه اشتیاق و سرزندگی به چهره هایی پر از تلخی بدل شد. می توانستم هرآنچه در دل و ذهنشان می گذرد را بفهمم. اَه، باز هم ریاضی، باز هم درس سخت با این دبیر سختگیر.

چاره ای نداشتم می بایست کاری کنم که نظم را در کنار فکر کردن بیاموزند. همیشه برای این دو کار انسانها مقاومت می کنند و کمتر می توان فردی را یافت که علاقه مند این مقولات باشد. من به عنوان دبیر ریاضی کمی باید تحمل کنم، خودم هم زیاد دوست ندارم اینگونه باشم ولی به نظرم بهترین کمک به بچه ها این است که حداقل یک جا کمی سختی تحمل کنند تا هم یاد بگیرند کمی فکر کنند و هم منظم شوند.

بعد از حضور و غیاب درس را شروع کردم. درس امروز معرفی کسر ها بود، خوشبختانه با کشیدن شکل کل مفهوم کسر را که در ابتدایی خوانده بودند را به یاد آوردند و کاردرکلاس هایش را هم به خوبی حل کردند. بعد رسیدم به مفهوم تساوی کسرها، روی تخته سیاه  نوشتم  و از بچه ها خواستم تا هر کس نظری بدهد که چرا این دو کسر با هم برابرند.

فقط نگاهم می کردند و کسی هیچ حرفی نمی زد، منتظر بودند که من جواب را بگویم. البته این بندگان خدا هم تقصیری ندارند در کل ابتدایی فقط معلم به آنها گفته و آنها نوشته اند و حتی مجالی هم برای حل کردن و فکر کردن نداشته اند. مانند همیشه صبر کردم و به آنها گفتم ایرادی ندارد هرچه می خواهید بگویید، اگر اشتباه گفتید، نمره کم نمی کنم ولی اگر درست گفتید به شما نمره جایزه می دهم. پیش خودم فکر کردم با این انگیزه حتما در کلاس ول وله ای برپا خواهد شد.

این سکوت مرگبار حاکم در کلاس واقعاً نا امیدم کرده بود. چرا اینها هیچ نمی گویند؟ واقعاً کلافه شده بودم و به دنبال راهی می گشتم تا این بچه ها را ترغیب به نظر دادن کنم که دست یکی از بچه ها بالا آمد. هیجان زده به او گفتم آفرین توضیح بده و هرآنچه به ذهنت می آید بگو. به زحمت بلند شد و با لحنی سرد و صدایی آرام که نشان از بی میلی می داد، گفت: آقا اجازه مگر می شود این دو تا با هم برابر باشند. در صورت کسر یک شده دو و در مخرج هم دو شده چهار، این دو کسر مساوی که نیستند هیچ، یکی دو برابر دیگری است.

البته این جواب آن هیجان مرا فرو نشاند، ولی همین که دانش آموز به این نتیجه رسیده و بلند شده و نظرش را گفته من به بخشی از اهدافم رسیده ام. ضمناً می توانم همین کج فهمی دانش آموز را بهترین وسیله قرار دهم برای ورود به مفهوم درس و برطرف کردن این مشکل. با همین پاسخ نادرست می توانم چالشی ایجاد کنم و دیگر دانش آموزان را هم وارد بحث کنم. فقط امیدوار بودم که بتوانم این سکوت را بشکنم.

می خواستم از همین دانش آموز بپرسم که با توجه به همان دوبرابر شدنی که شما می گویید، پای تخته بیایید تا با کشیدن شکل در این مورد با هم صحبت کنیم. تازه می خواستم او را صدا کنم که  ناگهان دیدم از زیر میز اول کنار در ورودی کلاس ، یکی از دانش آموزان یک قرص نان به نفر کناری داد. این بچه ها در سکوت غرق هستند ولی کارهای دیگر و شیطنت هایشان را به خوبی و با سرعت انجام می دهند.

می خواستم با آن دو دانش آموز برخورد کنم. حداقل باید بدانند که کلاس جای این کارها نیست. با اخم نگاهشان کردم تا بدانند که من دیده ام و  وقتی به سمتشان رفتم تا آنها را مورد مواخذه قرار دهم، ناگاه چیزی در مغزم جرقه زد، می توانستم از این اتفاق کمال بهره را در کلاس ببرم. در طرفه العینی نقشه ای را طراحی کردم و قدم اول را در اجرای آن برداشتم.

دانش آموزی را که نان را گرفته بود، با صدایی بلند و کمی خشن خواندم و به او گفتم با همان چیزی که در دست داری بیا بیرون. بنده خدا ترسید و شروع کرد قسم خوردن که آقا به خدا الان نمی خوریم، گرفتیم برای زنگ تفریح، آقا به خدا ما می دانیم در کلاس شما نباید چیزی بخوریم و… دوباره با تحکم بیشتر گفتم بیا بیرون. لرزان لرزان بیرون آمد و وقتی به مقابلم رسید قرص نان را از او گرفتم و گفتم برو دفتر یک چاقو بیار.

چشمانش گرد شد و بغض گلویش را گرفت و به زحمت گفت آقا مگه ما چکار کردیم که گوشمان را می خواهی ببری؟ نگاه معنی داری به او کردم و گفتم آن چیزی را که گفتم انجام بده و برو از دفتر چاقو را برایم بیاور. واقعاً داشت قبض روح می شد، احساس کردم واقعاً فکر می کند می خواهم به او آسیب برسانم. آرام به او گفتم با شما کاری ندارم. هنوز هاج و واج مرا نگاه می کرد که بلند شدم تا خودم بروم که مانند فشنگ از در کلاس خارج شد.

تا وقتی او چاقو را بیاورد کلاس در سکوت وهم انگیزی فرورفت. فکر کنم بچه ها در ذهنشان به دنبال این بودند که من گوش کدام یک را خواهم برید، آنی که نان را داده و یا آنی که نان را گرفته. چشمهایشان از روی من برداشته نمی شد و من هم فقط داشتم جلوی تخته سیاه قدم می زدم.

وقتی چاقو را آورد، از دستش گرفتم و گفتم بنشین. هنوز می ترسید ولی رفت و نشست سر جایش ولی در کمال تعجب کناری اش بلند شد و آمد جلوی تخته سیاه. مکثی کردم و گفتم چرا بیرون آمدی با بغض گفت آقا اجازه وقتی او را گفتید بنشیند پس حتما من تقصیرکار هستم و باید تنبیه شوم. اینجا دیگر لبخندی زدم و گفتم خبری از تنبیه نیست. در این وضعیت چاقو به دست لبخند من نه تنها او، بلکه کل کلاس را در بهتی عمیق فرو برد.

او را به مقابل تخته فرستادم و کناردستی اش را هم صدا کردم و گفتم برو کنار دوستت بایست. حواس همه بچه ها به پای تخته و این دو نفر بود. در ابتدا نان را به دو قسمت مساوی تقسیم کردم. نان های روستایی کاملاً گرد هستند و بسیار خوشمزه، هر قطعه را به یکی دادم و از آنها پرسیدم چقدر نان در دست شماست. بندگان خدا یک نگاه به من کردند و یک نگاه به نصف نانی که در درست دارند. بعد با کمی مکث گفتند آقا اجازه نصف نان.

گفتم آفرین خوب گفتید ولی کمی ریاضی تر بگویید. بعد رو به بچه های کلاس کردم و گفتم نظر شما چیست؟ یکی از آخر کلاس گفت آقا اجازه یک قسمت از دو قسمت را به هر کدام داده اید. تشویقش کردم و گفتم باز هم ریاضی تر بگویید. خوشبختانه یکی دیگر بلند شد و گفت  ، من هم بلافاصله این کسر را بزرگ روی تخته سیاه نوشتم.

قطعه های نان را از آنها گرفتم و روی میز گذاشتم و هر کدام از آن نصفه ها را دوباره از وسط نصف کردم. این بار دو قطعه به هر کدام دادم. باز از آنها پرسیدم چقدر نان دست شماست؟ بدون معطلی گفتند آقا اجازه همان نصف نان را به ما داده اید. کمی نگاهشان کردم و گفتم نه من دفعه قبل یک تکه نان به شما دادم ولی حالا دو تکه داده ام، پس باید فرق کند. سرشان را کمی کج کردند و متعجبانه به من نگاه کردند و یکی از آنها گفت آقا اجازه معلومه که فرقی نداره. من هم به قول معروف، خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم نه خیر، قبلاً یک تکه دادم و حالا دو تکه دادم.

یکی از بچه های کلاس بلند شد و با لبخندی گفت آقا اجازه زیاد و کم که نشده فقط قسمت هایش بیشتر شده. این دو قسمت همان یک قسمت قبلی است. به او گفتم آفرین حالا درست گفتید. قسمت ها زیاد شده مقدار که تغییر نکرده، بعد از همان دانش آموز خواستم بگوید این مقدار نان را با چه کسری می توانیم نشان دهیم. کمی فکر کرد و گفت دو قسمت از چهار قسمت.

از بچه ها خواستم مقداری که دست هر کدام است را با توجه به توضیح این دانش آموز با  یک کسر بگویند و همه با صدای بلند گفتند   و من باز این کسر را بزرگ مقابل همان  نوشتم. دوباره قطعات نان  را  از آنها گرفتم و  هر بخش را دو نصف کردم و کل نان شد هشت قسمت و به هر کدام چهار قسمت دادم. این بار بچه بلافاصله گفتند  و من پای تخته نوشتم:      

لبخند ملیحی بر لبان آن دانش آموزی که اولین بار گفته بود این دوبرابر شده است نقش بست.  دستش را بالا برد و وقتی اجازه دادم،  گفت آقا حالا فهمیدیم چرا مساوی هستند، فقط شما قسمت ها را بیشتر کردید ولی مقدارها با هم برابرند. مثلا اگر کل نان را بیست قسمت کنیم باز ده قسمت آن می شود همان نصف یا

تشویقش کردم و تا گفت بیست قسمت به صاحب نان گفتم می شود این نان را به بیست قسمت کنم و به بچه ها بدهم. با لبخندی گفت آقا اجازه شما دبیر هستید چرا به ما می گویید. همین را که گفتم یکی دیگر هم یک نان دیگر آورد و آن دو قرص نان لذیذ به بیست قسمت هرچند کوچک تقسیم شد و بین بچه ها پخش شد. همه در اوج شادی در حال خوردن همان تکه کوچک نان بودند.

روی صندلی نشستم تا کمی خستگی را رفع کنم که همان صاحب نان آمد و نصفی از همان قطعه کوچک نانش را به من داد. بعد گفت آقا اجازه ما را خیلی ترساندید، گفتم حتما گوش من یا دوستم را خواهید برید.

می خواستم چیزی بگویم ولی سکوت کردم و گفتم بعضی وقت ها سخت گیری لازم است. خودش گفت آقا ما بچه ها خیلی شلوغ هستیم شما راست می گویید. پدرم یک بار درخانه گفت من از دست شما ها به امان آماده ام، چه طور تو مدرسه بیست تا مثل شما را این بندگان خدا معلم ها تحمل می کنند.

گاو

سنگینی کوله بیشتر به خاطر چند بطری آبی بود که همراه داشتم. مسیری را که برای رفتن انتخاب کرده بودم را زیاد نمی شناختم. می دانستم چشمه ای دارد ولی جهت اطمینان آب همراه خود برداشته بودم تا حداقل تشنه نمانم. مقصدم چشمه اجاق بود، که تا به حال آنجا نرفته بودم و فقط می دانستم راهش از روستای سیب چال است که در مجاورت وامنان قرار دارد.

دوربین زنیت را بر گردن آویختم و مسیر سیب چال را در پیش گرفتم. طبق اطلاعاتی که کسب کرده بودم، از آنجا باید راه مال رویی را می رفتم و بعد از حدود دو ساعت پیاده روی به چشمه اجاق  می رسیدم. جمعه هایی را که در وامنان می ماندم همیشه برنامه گلگشت داشتم. البته مسیرهای نزدیک و اطراف روستا را می رفتم ولی این بار کمی جسارت به خرج دادم و تصمیم گرفتم کمی دورتر بروم. کوهپیمایی انفرادی آن هم در میان این طبیعت زیبا، مخصوصاً در این فصل بسیار دوست داشتنی است.

به نزدیکی روستای سیب چال رسیده بودم. از دور چند تا بچه را دیدم که داشتند همراه گاوی از روستا خارج می شدند.گاو بسیار بزرگ و تنومندی بود. به چند قدمی آنها که رسیدم دو تا از بچه ها که دانش آموزم بودند جلو آمدند و سلام کردند. دختر دوازده سیزده ساله ای هم که همراهشان بود طنابی به دست داشت که به شاخ های گاو بسته شده بود.

بعد از احوال پرسی از بچه ها پرسیدم که نمی ترسید با این گاو به این بزرگی دارید می روید. خندیدند و گفتند که کار هر روزمان است. صبح می بریم سر زمین ها که شخم بزند، غروب پدرهایمان گاو را به خانه برمی گردانند. پرسیدم خوب چرا صبح آنها نمی برند. دوباره خندیدند و گفتند چون پدر هستند و هرچه بگویند باید انجام دهیم. از جوابشان چیز زیادی نفهمیدم، ولی ادامه هم ندادم.

دوربین را آماده کردم و گفتم که هر سه کنار گاو بایستید تا عکسی به یادگار بگیرم. ترکیب این سه تا بچه ریز نقش در کنار این گاو تنومند برایم جالب بود. از ویزور(منظره یاب) دوربین داشتم  کادر را تنظیم می کردم که ناگهان گاو رم کرد و  شروع کردن به دویدن به سمت روستا، یعنی خلاف جهت من، صحنه ی عجیب و دهشتناکی بود. در صدم ثانیه همه چیز و همه جا مانند جهنم شد. نمی دانم، فکر کنم این گاو فکر کرد چیزی را سمتش هدف گرفته ام.

در یک اتفاق دلخراش، طناب در دست دخترک گیر کرد و گاو مانند فیلم های وسترن دخترک بیچاره را با شدت بسیار بر روی شن های جاده می کشید و با خود می برد. من و پسرها ابتدا به خاطر شوک این اتفاق درجا خشکمان زد. چند ثانیه ای طول کشید تا از بهت خارج شدیم و شروع کردیم به دویدن به سمت گاو و دخترکی که بر روی زمین کشیده می شد.

بچه ها سرعتشان خوب بود و از من فاصله گرفتند. من هم با این وزن سنگین و این کوله بار با تمام توانی که داشتم می دویدم. گاو با آن شتابی که داشت تقریباً به ابتدای روستا رسید. پسرها با سرعت خوبی که داشتند، از گاو سبقت گرفته بودند و سعی در کنترل آن داشتند ولی کاری از پیش نمی بردند. من هم با فاصله ای حدود سی چهل متر عقب تر از آنها با زحمت بسیار و نفس نفس زنان داشتم تعقیبشان می کردم.

ناگهان از داخل اولین کوچه روستا، تراکتوری با تریلرش بیرون آمد و سدی شد در مسیر حرکت گاو. در تمام این مدت هم دخترک بی نوا مانند تکه گوشتی بر روی زمین کشیده می شد. آنقدر سرعت گاو زیاد بود و جاده هم ناهموار که حتی شلوار دخترک تکه تکه شده بود و از تنش جدا می شد. این سنگلاخی مسیر همچون سنباده تمام بدن این دخترک را ساییده بود.

گاو توقفی کرد و تا خواست از گوشه ای فرار کند که پسرها جلویش را گرفتند. ناگهان تغییر جهت داد و شروع کرد به سمت من تاختن. من هم که با سرعت داشتم به سمت گاو می دویدم، تصمیم گرفتم که بایستم ولی به قول معروف ترمزهایم عمل نکرد. وزن حدود نود کیلویی را آنهم در سرازیری بخواهی متوقف کنی، چهل پنجاه متری طول می کشد، شده بودم همچون قطار افسار گسیخته.

تمام سعیم در کم کردن سرعتم بود، ولی وقتی محاسبه کردم، تصادف من با این گاو حتمی بود. طبق قوانین فیزیک برایم برخوردی سهمگین، آنهم از نوع شاخ به شاخ صد در صد بود. البته بهتر است بگویم شاخ به سر. هیچ ماتادوری مانند من اینچنین بی مهابا به سمت گاوی خشمگین با شاخ هایی همچون خنجر نمی دود. با این زاویه ای که من می دویدم فکر کنم گاو هم دقیق تنظیم کرده بود که با شاخش مرا به آسمان پرت کند.

مسیر باریک راه هم که درست بر روی یال قرار داشت، هیچ جایی برای فرار نمی گذاشت. تنها راه حل پریدن از روی گاو بود که با این وضعیت و آمادگی جسمانی من و ارتفاع و اندازه و هیبت گاو فقط در توانایی اسپایدرمن بود که بتواند پرشی آنچنان انجام دهد. تقریباً سرعتم را کنترل کرده بودم ولی طرف مقابلم برعکس داشت بر سرعتش می افزود. دیگر داشتم به ثانیه های آخر می رسیدم.

کامل متوقف شده بودم و گاو فقط چند متر با من فاصله داشت. سیستم عصبی غیر اردای ام فعال شد و چشمانم را بست. نمی خواستم بی هوا ضربه بخورم ولی حیف که این چشم باز نمی شد. در تاریکی مطلق معلق بودم. چند ثانیه گذشت ولی چیزی حس نکردم، پیش خودم فکر کردم حتماً ضربه آنقدر شدید بوده که هیچ نفهمیده ام. همچنین احساس معلق بودن بین زمین و هوا را داشتم که توانستم چشمانم را باز کنم.

موقعیت همان موقعیت قبلی بود ولی گاوی مقابلم نبود. حتی یک میلیمتر هم جابه جا نشده بودم. با ترس به تن و بدنم نگاه کردم تا شاید سوراخ شده است و گاو از آن گذشته است. خودم به خودم نهیب زدم که آن گاو با آن عظمت اگر به من بخورد کاملاً متلاشی می شوم و هیچ جزء بدنم سالم نمی ماند . بعد از چند ثانیه که مطمئن شدم زنده هستم و روح نیستم با چشمانم اطراف را پاییدم.

 شانس آورده بودم و تمام محاسباتم غلط از آب درآمده بود. درست در موازات جاده و کنار آن در بزرگی بود که چهارتاق باز بود. وقتی به داخل آن نگاه کردم گاو را داخل حیاط بزرگ آن دیدم. وقتی آن دخترک را هنوز بسته به ریسمان در پشت گاو دیدم فهمیدم تمام این اتفاقات در حدود چند ثانیه رخ داده است. سریع داخل رفتم و در را پشت سرم بستم تا گاو فرار نکند.

صدای بسته شدن در بزرگ آهنی حواس گاو را به سمت من جلب کرد. چرخید و چند گام به سمت من آمد. همین پرت شدن حواس گاو باعث شد که اهالی خانه سریع وارد عمل شدند و از روی ایوان به داخل حیاط پریدند و در یک عملیات امداد و نجات جانانه توانستند دخترک را نجات دهند و به داخل خانه ببرند.

حالا من مانده بودم یک گاو عظیم الجثه که با غیض خاصی به من می نگریست. دقیقاً حالت ماتادورها را داشتم با اندک تفاوتی، از ترس قبض روح شده بودم و اصلاً توانایی حرکت نداشتم. مغزم اصلاً دستور نمی داد. خستگی دویدن و نفس کم آوردن از یک طرف و این گاو عصبانی هم از طرف دیگر کل سیستم عصبی خودآگاه و ناخودآگاه مرا کامل از کار انداخته بود.

گاو شروع کرد به من نزدیک شدن. کمی به سمت راست چرخید و من هم کمی به سمت چپ چرخیدم. به یاد مبارزات سامورایی ها افتادم که آرام رو به روی هم به طرفین می چرخیدند. ناگهان فکر عجیبی به ذهنم رسید. دوربین را که هنوز بر گردنم آویزان بود گرفتم و به سمت گاو هدف گیری کردم. وقتی از ویزور به گاو نگاه کردم فهمیدم کمی ترسیده است . همین سلاح خوبی بود و می توانستم با آن خودم را نجات دهم.

گاو وقتی به عقب رفت و به انتهای حیاط رسید، بیشتر ترسید و چون هیچ راه فراری هم نداشت دوباره رم کرد و این بار بدون هیچ واهمه ای به سمت من شروع کرد به تاختن. این بار دیگر حسابم با کرام الکاتبین بود. واقعاً باید اشهد خود را می خواندم. آخر این چه فکر ابلهانه ای بود که به سرم زد. همین دوربین لعنتی باعث این همه بدبختی شده بود.

خوشبختانه چشمانم باز بود، فکر کنم کل سیستم عصبی ام نابود شده بود چون توانایی هیچ کاری را نداشتم. کنار در کاملاً به دیوار چسبیده بودم و منتظر بودم که با ضربه ای هولناک یا به آسمان پرت شوم یا در این دیوار فرو روم و آوار آن بر سرم ریزد. فاصله گاو با من به سرعت در حال کاهش بود و من هیچ حرکتی نمی توانستم بکنم. فقط منتظر یک اتفاق دردناک بودم.

در همین حین ناگهان چیزی محکم به سرم خورد، گاو که مقابلم بود پس این ضربه از کجا به من وارد شد؟ هاج واج سرم را که به بالا چرخاندم چند نفر را آویزان از پشت بام دیدم که دستانشان به سمت من بود و چیزهایی هم می گفتند که برایم اصلاً واضح نبود. واقعیت امر اصلا چیزی نمی شنیدم. یکی دستش به من رسید و دوباره به سرم زد. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که دستم را به سویشان بلند کنم.

تا دستهایم بالا رفت، آنها سریع دستهایم را گرفتند و با شدت بسیار مرا به بالا کشاندند. پاهایم دیگر روی زمین نبود و در حال اوج گرفتن بودم. یک نفر هم کوله ام را از پشت گرفت و چند نفری مرا با زحمت بسیار به بالای دیوار کشاندند. از همان بالا وقتی به گاو نگاه کردم، او هم با تعجب این عروج مرا نظاره گر بود. واقعاً این اتفاقات رخ داده در این چند ثانیه حتی در بهترین فیلم های اکشن هم قابل بازسازی نبود.

وقتی به خودم آمدم روی پشت بام انباری بودم که کنار در ورودی قرار داشت. چندین تن از اهالی هم اطرافم بودند. واقعاً این کار محیرالعقولی که این افراد در نجات من انجام دادند، بی نظیر بود. از شدت ترس قدرت تکلم نداشتم. آبی به سر و صورتم زدند و کمی هم آب قند به من دادند تا حالم سرجایش آمد.

واقعا کلام از سپاس گذاری در این وضعیت عاجز بود ولی حداقل کاری بود که می توانستم انجام دهم. بعد از کلی تشکر که از آنها کردم، یکی از آنها گفت: آقا معلم چرا در را پشت سرت بستی؟ گفتم به خاطر اینکه گاو فرار نکند. گفت: خودت چرا داخل حیاط رفتی؟ خب از همان بیرون هم می توانستی در را ببندی تا گاو فرار نکند.

واقعا نمی دانستم در آن لحظه عقلم را کجا جا گذاشته بودم. جوابی نداشتم که بدهم و آنها هم خودشان فهمیدند که جوابی ندارم. فقط پرسیدم چطور توانستید مرا بالا بیاورید. من خودم به سختی از جایی بالا می روم. لبخندی زدند و گفتند دست جماعت پر قدرت است. 

از آن روز به بعد از بچه های سیب چال که به مدرسه وامنان می آمدند، خبر دخترک را مرتب می گرفتم و خدا را شکر آسیب زیادی ندیده بود و بعد از مدت کوتاهی بهبودی کامل یافت. واقعاً بدن این بچه ها قدرتمند است. اگر فقط چند متر  آنطور که این دخترک روی زمین کشیده شده بود، من روی زمین کشیده می شدم در همان ثانیه های اول به لقا الله می پیوستم.

نوشابه

برخلاف چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه که در این اتاق فقط من بودم و دیوارها، روزهای شنبه جای سوزن انداختن نبود، پنج نفر بودیم و فضای اتاق هم پر بود از خنده ها و شوخی های دوستان، ولی من همچنان در این تناقض بزرگ مانده بودم که آخر هفته ها چقدر با اول هفته فرق دارد و غصه آن را می خوردم. ولی وقتی بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسید حالا که همه هستند چرا غم فردایی که نیامده را بخورم، از اکنون که دوستان هستند استفاده کنم.

حسین که معروف با داداش است، ماکارونی های بسیاری عالی می پخت. من هم در کنارش به عنوان دستیار کمک می کردم. نیم کیلو گوشت چرخ کرده و دو تا پیاز بزرگ و تقریباً نصف یک قوطی رب، مایه اصلی تهیه دو بسته ماکارونی 700گرمی بود. با توجه به تعداد پنج نفره ما، این حجم زیاد برایم بسیار عجیب بود. البته حسین حرف خوبی می زد، می گفت نگران نباش باقی برای فردا ناهار می ماند که خسته و گرسنه از مدرسه بر می گردیم.

می خواستیم سفره شام را پهن کنیم که ناگاه صدای در آمد. این موقع چه کسی می تواند باشد؟ یکی از دوستان رفت تا در را باز کند. وقتی برگشت به همراهش چهار نفر دیگر هم وارد اتاق شدند. دوستان و همکارانی بودند که در کاشیدار تدریس و بیتوته داشتند، هر چهار نفر در این هوای سرد آمده بودند خانه ما مهمانی و چقدر حس خوبی داشتیم که میهمانانی داریم. جالب این بود که هر چهار نفری جلوی مزدا هزار دکتر سوار شده بودند و آمده بودند.

شب بسیار عالی و بیادماندنی ای بود. چقدر خندیدم و چقدر بازی کردیم. در بازی گل یا پوچ، تعداد زیاد شرکت کننده ها، بازی را بسیار جذاب می کرد. ولی هر وقت نوبت گروه ما می شد، از هر ده بار، شاید یک بار گل را به دست من می دادند. وقتی به این موضوع اعتراض کردم همه خنده بلندی کردند و یکی از تیم مقابل گفت، تو که هر وقت گل دستت می آید سرخ و سفید می شوی و اظهر من الشمس است که گل دست توست.

ساعت حدود دوازده و نیم بود که میهمانان قصد رفتن کردند و موقع خداحافظی از ما دعوت کردند که هفته بعد یک شب شام مهمان آنها باشیم. تعارف خوبی بود، همه قبول کردیم. شب هنگام موقع خواب، وقتی همه جا تاریک بود و صداهای خروپوف بچه ها سمفونی خاص خودش را در حال نواختن بود، باز به این فکر فرو رفتم که من چقدر در شرایط مختلف باید زندگی کنم. یک روز در اوج شادی در کنار دوستان، یک روز در اوج تنهایی در خانه ای ساکت، یک روز در اوج خستگی در طی مسیری به مسافت حدود 600 کیلومتر، یک روز در اوج کلافگی در زندگی در شهری که پر از دود و سرو صدا است و …

در روز میهمانی، قرار شد پیاده به کاشیدار برویم. خوشبختانه تا از وامنان کمی فاصله گرفتیم وانتی آمد و همه پشت آن سوار شدیم و تا کاشیدار را بدون مشکل رفتیم. فقط نکته کوچکی که بود، بارش شدید برف بود که ما را که پشت وانت بودیم تا حد انجماد برد. خدا را شکر مقصد کاشیدار بود وگرنه همه یخ می زدیم.

خانه ای که دوستان در آن بیتوته داشتند، در بخشی از روستای کاشیدار که کنار مزار قرار داشت واقع شده بود. روی تپه ای بلند و تقریباً در انتهای روستا. متاسفانه هنگام تاریکی به آنجا رسیدیم، ولی موقعیت خانه طوری بود که می شد به راحتی حدس زد که مناظر بسیار زیبایی را می شد از پنجره آن دید. خانه از یک حیاط کوچک و یک راهرو باریک و دو اتاق تشکیل شده بود که دوستان فقط در یکی از اتاق ها سکونت داشتند.

وقتی سورسات شام را آماده کردند، ما کمی غافل گیر شدیم. سیخ های جوجه کباب از قبل آماده شده بود و آتش جانانه ای هم در حیاط ایجاد کردند و بعد از مدتی بوی کباب همه جا را فرا گرفت. حمید با قیافه ای حق به جانب گفت این بار که آمدند خانه ما یک قورمه سبزی توپ درست می کنم به طوری که انگشتانشان را هم بخورند. به یاد سریال باجناق ها افتادم، که در آن اکبر عبدی و رسول نجفیان و مرتضی ضرابی و… ایفای نقش می کردند و برای هم کُری می خواندند، مخصوصاً آن شام هایشان.

این شب هم واقعاً خیلی خوب بود و بسیار خوش گذشت. واقعا در کنار دوستان بودن بزرگترین نعمت است. طبق هماهنگی ای که قبلا  با خودمان کرده بودیم، چون ما مانند دوستانمان وسیله نقلیه نداشتیم، می بایست خیلی زودتر برمی گشتیم. به همین خاطر مجبور بودیم زمان کمتری پیش آنها بمانیم. حدود ساعت نه شب بود که تصمیم به بازگشت گرفتیم. از آنها تعارف ماندن و از ما اصرار رفتن.

وقتی وارد حیاط شدیم با منظره ای بسیار عجیب ولی زیبا مواجه گشتیم. برف حدود بیست سانتی متری نشسته بود و همه جا سپید پوش بود. خبری از ابرها نبود و مهتاب کاملاً همه جا را روشن کرده بود. سپیدی برف هم این روشنایی را دوچندان کرده بود. تا کنون در دل شب این همه زیبایی را ندیده بودم. تا دوردستها قابل رویت بود که همین همه ما را به وجد آورد. واقعاً پیاده روی در این هوا با این منظره و سکوت مطلق، بسیار بسیار عالی بود.

از کوچه کنار مزار خارج شدیم و وارد جاده اصلی شدیم، از میان خانه ها فقط یک چراغ روشن بود و آن هم مغازه ای بود که صاحبش پیرمردی بود با کلاه سبز، او برای راه انداختن یکی از مشتری هایش که صدایش کرده بود، آمده بود و  زمانی که به مقابل مغازه اش رسیدیم در حال بستن درب آن بود. در این بین ابراهیم یک پیشنهاد عجیب ولی خوشمزه داد. گفت تا آقا سید مغازه را نبسته یک چیزی بگیریم و در راه تا وامنان بخوریم. همه تایید کردند و من و ابراهیم رفتیم برای خرید آن چیز خوردنی.

من در نظرم تخمه یا شکلات یا چنین چیزی بود ولی در کمال تعجب ابراهیم از سید پنج تا نوشابه خواست. آرام ابراهیم را صدا زدم و گفتم در این هوای سرد و یخبندان، چه کسی نوشابه می خورد که ما بخوریم؟ لبخندی زد و گفت: می چسبد. خودت آخر سر به من خواهی گفت، عجب پیشنهاد خوبی دادی. بنده خدا سید هم از خواسته ما تعجب کرده بود. گفت در یخچال نوشابه ندارم و باید از همین جعبه بدهم. بعد خودش لبخندی زد و گفت در این سرما، بیرون از داخل یخچال هم سردتر است.

بنده خدا سید فکر می کرد ما همانجا نوشابه ها را می خوریم و بعد می رویم ولی وقتی ابراهیم گفت نوشابه ها را می خواهیم ببریم، کمی اخماهیش درهم رفت. گفت شیشه هایش را چه طور می خواهید به من برگردانید. ابراهیم کمی فکر کرد و بعد به من نگاه کرد و گفت، مگر تو دو روز کاشیدار کلاس نداری؟ من که تایید کردم ابراهیم هم رو به سید گفت این آقا دبیر مدرسه کاشیدار است. در اولین فرصت شیشه ها را برایت خواهد آورد. همینکه فهمید من دبیر کاشیدار هستم خیالش راحت شد و در نوشابه ها را باز کرد و به ما داد و خودش هم مغازه را بست و رفت خانه اش که درست بالای مغازه بود.

پیاده روی در میان برف ها آنهم در مهتابی که همه جا را روشن کرد بود بسیار لذت بخش بود. صدای برفهایی که زیر پایمان فشرده می شد تنها صدایی بود که شنیده می شد. واقعاً این صدا بسیار  گوش نواز بود. اصلاً احساس سردی نمی کردیم و به راحتی می شد شور و شعف خاصی را در همه دوستان حس کرد. نمی دانم چرا دوست نداشتم این پیاده روی تمام شود. در میانه های راه بودیم که یکی از بچه ها زد زیر آواز و بقیه هم همراهی اش کردند. ولی من متاسفانه شعرش را بلد نبودم و فقط گوش کردم.

شور و شوق من و دوستان واقعا غیر قابل وصف بود. همه تجربه بودن در چنین محیط زیبا و عجیب و وهم انگیز را نداشتیم. شبی که روشن بود، شبی که ساکت بود و شبی که به آرامی داشت به راهش ادامه می داد، و ما را هم در خود به خلسه ای دل انگیز برده بود. در بین همه این خوشی ها حمید ناگاه ایستاد و نگاهش در افق محو شد. همه با کمی نگرانی پرسیدیم چه شده؟ آهی کشید و گفت، حیف که این روزگار خوش برایمان پایدار نمی ماند و در آینده حسرت آن را خواهیم خورد.

این جمله حمید همه را به فکر فرو برد، آینده چگونه خواهد بود؟ چقدر وحشتناک است. چیزی که هیچ درباره اش نمی دانیم. حمید ادامه داد، به نظر من آینده ما دیگر از این صحنه های زیبا نخواهد داشت. دیگر اینقدر آزاد و رها نخواهیم بود. زندگی و فشارهایش ما را در خود خُرد خواهد کرد. ای کاش این روزها با وجود اینهمه مشکلاتش، تمام نمی شد و فردا از راه نمی رسید.

این صحبت های حمید جو را کاملاً تغییر داد، آن خوشی به حسرت بدل شد و همه ناخودآگاه نگران آینده شدیم. دیگر فقط سکوت بود. نمی توانم به طور کامل حس خود را در آن زمان بیان کنم. حسی مابین بیم و امید. دوست داشتم این آرامش را داشته باشم ولی از آن طرف دور بودن از خانواده و زندگی برایم سخت بود. نه می شد اینجا را ترک گفت و نه می شد به آنجا رسید. آینده برای من بسیار مبهم تر و پیچیده تر بود تا برای دیگران.

تا اولین پیچ جاده همه در سکوت بودیم که ناگاه حسین(داداش) جو را شکست و گفت چقدر فکر فردایی را که نیامده می کنید. اینقدر از خودتان فیلسوف بازی در نیاورید. زندگی همین چیزی است که الآن در جریان است. باید از لحظه لحظه آن استفاده کرد و لذت برد. تنها انتقامی که می شود از زندگی گرفت خندیدن است. نباید به چیزی وابسته شد که وقتی از دستش دادی حسرتش را بخوری. برای همین من که نوشابه ام را خورده ام شیشه اش را به درون این دره پرت می کنم تا بدانید هیچ چیز ارزشی ندارد، و نباید به آن دل بست.

بعد با یک پرتاب بلند شیشه نوشابه در افق محو شد. این حرکت داداش باعث شد همه در شوری عظیم بیفتند و شروع کردند به پرت کردن شیشه نوشابه ها، در یک آن همه شیشه نوشابه ها در آسمان در حال چرخیدن بودند، و من هم فقط هاج و واج نظاره گر این رقص شیشه نوشابه ها در هوا بودم. رو به دوستان کردم و گفتم، چیز دیگری برای اینکه نشان دهید وابستگی ندارید، نداشتید که این شیشه نوشابه ها را به فنا دادید. حال من پس فردا چطور جواب آن پیرمرد را بدهم. داداش رو به من کرد و گفت نگران نباش، این دنیا ارزشی ندارد، پولش را بده و خودت را رها کن. من هم لبخند معنی داری زدم و گفت عجب روشنفکرهایی هستید، آخرش باز پول حلال مشکلاتتان شد.

پس فردا صبح وقتی در مسیر پیاده به سمت مدرسه کاشیدار به مقابل مغازه آن پیرمرد رسیدم، دیدم درب آن بسته است خیالم تا حدی راحت شد. ولی وقتی چند قدم فاصله گرفتم، صدای پیرمرد از بالای خانه آمد که می گفت آقای دبیر صبر کن. در طرفه العینی به پایین آمد و خودش را به من رساند و بعد از سلام، سراغ شیشه نوشابه ها را گرفت. واقعاً نمی دانستم چه بگویم، اگر می گفتم شیشه ها در اعماق دره در زیر برف ها مدفون هستند، حتماً عصبانی می شد. نمی دانم چه شد که بهانه آوردم فراموش کرده ام.

هفته بعد از میان بُر رفتم تا از مقابل مغازه اش عبور نکنم. زنگ دوم بود که سروکله آقا سید پیدا شد. از بچه ها در مورد من تحقیق کرده بود و همین عینکی بودنم باعث شده بود زود مرا پیدا کند و روزهایی که کاشیدار هستم را بفهمد. واقعاً از خجالت در حال ذوب شدن بودم و در دل به دوستان ناسزا می گفتم که این روشنفکری و فلسفه هایشان مرا به این روز انداخته است.

گفتم آقا سید من چون پیاده می آیم برایم سخت است شیشه ها را بیاورم، بفرمایید پولش چقدر می شود؟ آن را پرداخت کنم تا شما هم ضرر نکنید. با عصبانیت گفت. پنج تا شیشه از جعبه من کم شده است. من باید همه جعبه هایم درست باشد. من همیشه جعبه ها را تکمیل تحویل می دهم تا دوباره نوشابه بگیرم. هر چیزی قانون و قاعده ای دارد. از شما آقا معلم بعید است که اینها را ندانید. کمی غرغر کرد و موقع رفتن گفت هفته بعد حتماً بیاورید که من منتظرم.

آخر هفته بود و هیچکس از همکاران هم نبود تا به آنها بسپارم که از شهر برایم چهار تا شیشه نوشابه بیاورند. خوشبختانه یکی از شیشه ها که مال خودم بود هنوز در خانه سالم باقی مانده بود. چاره ای نبود باید خودم از تهران این شیشه نوشابه ها را می خریدم تا بتوانم دینم را به سید ادا کنم. سه شنبه غروب به راه افتادم و چهارشنبه ساعت چهار صبح رسیدم خانه و تا بعدازظهر خوابیدم. عصر به مغازه محله رفتم و از فروشنده چهار تا شیشه خالی نوشابه خواستم.

نگاهی متعجبانه ای به من کرد و گفت برای چه می خواهی؟ توضیح دادن این داستان مفصل و عجیب اصلاً ممکن نبود. لبخندی زدم و گفتم لازم دارم. او هم با لبخند معنی داری گفت، ای شیطان می خواهی چیزی درست کنی و بریزی تو این شیشه ها، پس صبر کن بگردم برایت چهار تا هم تشتک سالم پیدا کنم. اول نفهمیدم چه می گوید ولی وقتی خنده هایش بیشتر شد کمی شک کردم و گفتم تشتک نمی خواهم فقط شیشه ها را بدهید.

پدرم درآمد تا به او بفهمانم که من اینها را برای آنچه او فکر می کرد نمی خواهم. مجبور شدم داستان را مختصر برایش توضیح دهم. مطمئن بودم که باور نکرده بود و فکر می کرد می خواهم گولش بزنم. با همان لبخند شیطانی اش شیشه ها را به من داد و فقط گفت مواظب خودت باش. خدا لعنت کند این دوستان فیلسوف مرا که باعث شدند که دیگر نتوانم از این مغازه خرید کنم و باید از این به بعد کلی راه بروم تا به مغازه بعدی برسم.

هفته بعد شیشه هایی که مسافت زیادی همراه من آمده بودند را به کاشیدار بردم تا تحویل سید بدهم. از دور که مرا با پلاستیکی در دست دید، لبخند برلبانش شکفت. شیشه ها را روی میزش گذاشتم و سینه را سپر کردم و گفتم. سید جان ببخشید که دیر شد این هم شیشه نوشابه ها. خیالم راحت شد و احساس کردم بار سنگینی را از روی دوش هایم برداشته اند.

 بعد از چند ثانیه لبخند سید به اخمی این بار شدیدتر مبدل شد. با عتاب به من گفت: این یکی زمزم است و مال من ،آن چهار تای دیگر پارسی کولا است، من اصلا پارسی کولا نمی آورم. اصلاً شرکت پارسی کولا در شهر شعبه ندارد. این ها به درد من نمی خورد همان شیشه های زمزم را بیاور.

آه از نهادم برآمد.

 و من ماندم سید و شیشه نوشابه های زمزم کاشیداری  و شیشه نوشابه های پارسی کولای تهرانی و این دوستان روشنفکر.

والیبال

دست اول را باخته بودیم، با اختلافی مایوس کننده و همین باعث شده بود که  تشویق تماشاگران به اوج خود برسد. هیاهویی برپا بود و حریف کاملاً تهییج شده بود. تیم مقابل جوان بودند و با انگیزه، تمام تلاش شان این بود که خود را به ما اثبات کنند، ولی تیم ما کاهل بود و بی تحرک و خیلی کند. دو نفر از یاران مان اصلاً والیبال بلد نبودند. در دریافت بسیار مشکل داشتیم و همین موجب باختمان شده بود. ولی چاره ای نبود، باید یک جوری اوضاع را به نفع خود عوض می کردیم.

دهه فجر بود و با اصرار بچه ها یک مسابقه بین ما و دانش آموزان برقرار شده بود. دو طرف حیاط پر بود از بچه ها، یک طرف پسرها بودند و طرف مقابل هم دخترهای مدرسه ابتدایی که با ما در یک حیاط بودند. این تماشاچیان جانانه تیم خودشان را تشویق می کردند. وقتی توپ آنها می خوابید کل مدرسه به هوا می رفت. و وقتی ما امتیاز می گرفتیم سکوت معنی داری بر محیط حاکم می شد. کاملاً معلوم بود که دوست داشتند ما ببازیم .

من پاسور تیم بودم و دبیر ورزش هم در منطقه حمله بود. بقیه همکاران نیز در زمین پخش بودند و می بایست توپ گیری می کردند. چاره نداشتیم، مجبور بودیم اینگونه چیدمان کنیم. فقط مشکل ما این بود که توپ اول خوب به من نمی رسید، البته بهتر است بگویم اصلاً به من نمی رسید. همکاران چون والیبال را خوب بلد نبودند حتی با سرویس های ساده بچه ها هم نمی توانستند توپ را به من برسانند و همین باعث می شد تا خط حمله ما عملاً از کار بی افتد و تیم مقابل هم از سنگینی ما در واکنش ها سود می جست و فقط جای خالی می انداخت.

دیگر نمی شد به این وضع ادامه داد. با دبیر ورزش مشورت کردم و او به جای من آمد و من هم رفتم وسط زمین، تا هم دریافت ها را انجام دهم و اگر هم ممکن شد آبشار بزنم، تا شاید بشود کمی فاصله خود را با این بچه ها کمتر کنیم. سرویس های بچه ها ساده بود و به آسانی می شد بی دردسر دریافت کرد. فقط کار سخت من جا به جا شدن و برخورد با همکاران بود. چاره ای نداشتم مجبور بودم به جای آنها هم دریافت کنم.

اولین امتیاز با یک جای خالی دبیر ورزش گرفته شد و سرویس به تیم ما رسید. از همکاری که می خواست سرویس بزند خواهش کردم ساده بزند تا فقط توپ رد شود. سرویس زده شد و فقط با یک ساعد از طرف مقابل توپ به زمین ما آمد. من هم با ساعد، دریافت خوبی انجام دادم و پاسور هم پاس خوبی داد و با یک جهش خوب، آبشار قدرتمندی زدم که مستقیم در زمین بچه ها خوابید.

از نگاه های بچه ها فهمیدم که فکر نمی کردند که من هم کمی والیبال بلد باشم. همکاران هم نگاهشان به من عوض شد. یکی گفت خوب با این وزن و هیکل می پری و آبشار میزنی. به آنها گفتم من در دوره دبیرستان بسیار والیبال بازی می کردم و حتی در تربیت معلم سومی استان مازندران را در کارنامه دارم. بعد از چند رفت و برگشت، خودم رفتم تا سرویس بزنم. سرویس ساده نزدم و با قدرت بالا توپ را به سمت تیم مقابل شلیک می کردم. بندگان خدا اصلاً نمی توانستند دریافت کنند. یا مستقیم می خوابید یا با دریافت ناقص به اوت می رفت. دلم برایشان می سوخت چون از بچه سوم راهنمایی زیاد انتظار نمی رود که بتواند توپ های با سرعت بالا را درست دریافت کند کنند.

ورق برگشت، حیاط ساکت شد و همه فقط نگاه می کردند. دیگر خبری از تشویق های پرشور بچه ها نبود.  تقریبا در طرف ما، بازی به دست من و دبیر ورزش می چرخید و بقیه همکاران در حد نظاره کردن بودند. کمی غرغر می کردند ولی وقتی دست دوم را بردیم آنها نیز کمی راضی شدند. وضع بد نبود ولی کم کم اعتراض تیم مقابل شروع شد که چرا فقط من سرویس می زنم. راست می گفتند، ما که در این بازی قانون چرخش نداریم از انصاف به دور است که من فقط سرویس بزنم.

دست سوم شروع شده بود که یکی از دانش آموزان سال قبل مدرسه با موتور وارد حیاط شد و بلافاصله در تیم مقابل جای گرفت. اولین توپ را دریافت کرد و با پاس خوبی که پاسور داد آبشار محکمی زد. همین سکوت مدرسه را شکست و همه را به وجد آورد. یکی از همکاران تیم ما اعتراض کرد که این آقا دانش آموز نیست. آرامش کردم و گفتم بگذارید بازی کند. با بودن ایشان بازی جذاب تر می شود.

پله پله امتیازات را نزدیک به هم بالا می رفتیم. با دبیر ورزش هماهنگ کردم تا راست را ببندد و همه همکاران را کشیدم سمت چپ و فقط آقای معاون را که لاغر و سبک بود را گذاشتم پشت پاسور تا جای خالی ها را جمع کند. به همه همکاران گفتم که در صورتی که توپ سمت شما آمد سعی کنید فقط آن را به بالا پرتاب کنید. اصلاً قصد رد کردن را نداشته باشید. این چینش و توضیحات جواب داد و چند تا از آبشارهای حریف دفاع شد و چند تا هم دریافت خوب داشتیم،همین باعث شد که ما فاصله خوبی گرفتیم.

در تیم مقابل تغییری ایجاد شد و پاسور آنها عوض شد. این یکی بهتر پاس می داد، هوشمندانه از عرض تور استفاده می کرد و پاس ها را طوری می داد که دبیر ورزش برای دفاع آنها جا می ماند. و همین باعث شد تا آبشارهایشان بخوابد و چند امتیاز پشت سر هم بگیرند. پیش خودم فکر کردم حتماً باید توپ هایش را دریافت کنم وگرنه این دست را هم از دست می دهیم. کمی خودم را جمع و جور کردم و با توجه به زاویه ای که می زد، آماده دریافت شدم.

پاسور تیم مقابل یک پاس عالی فرستاد و مهاجم هم با تمام قدرت بلند شد. دیدم دفاع جا مانده و زاویه بلند شدن مهاجم هم کاملاً مستقیم است. حدس زدم اگر مچ نزند، با همان شدت که می آید، مستقیم سمت من خواهد زد. چون خیلی بلند شده بود می دانستم حدود یک سوم خواهد زد، سریع یک گام برداشتم  و در همان حالت دریافت با ساعد با سرعت نشستم. محاسباتم درست از آب درآمد و توپ محکمش را جانانه و درست دریافت کردم، ولی مشکل اینجا بود که دیگر نمی توانستم از جایم بلند شوم.

همکاران به زحمت توپ را رد کردند و خوشبختانه امتیاز کسب کردیم. تیم ما غرق در خوشحالی بود ولی من در وحشتی غریب دست و پا می زدم. همانجا روی زمین نشستم. نمی دانستم چه کار باید کنم؟ اگر بلند می شدم و فقط چند قدم راه می رفتم آبرویم به طور کل می رفت. اعصابم به هم ریخته بود و دنیا بر سرم خراب شده بود. واقعاً در تنگنایی بودم که راه چاره ای نداشت.

همکاران سراغم آمدند و فکر کردند مصدوم شده ام. آقای معاون گفت مچ پایت پیچیده؟ یا زانویت درد گرفته؟ این صحبت های آقای معاون همچون معجزه برای من بود که خود را از این ورطه هولناک نجات دهم. سریع زانویم را گرفتم و آخ و اوخ کردم که مثلاً زانویم درد می کند. همکاران دورم حلقه زده بودند و کل دانش آموزان هم هاج و واج ما را نگاه می کردند. سریع در گوش دبیر ورزش قضیه را گفتم و او هم با لبخند همکاران را همانند گلادیاتورها دور من قرار داد و من درست در بین آنها بدون اینکه دیگران مرا ببینند، آرام آرام به آبدارخانه رفتم.

مگر می شد جلوی این خنده های همکاران را گرفت، ریسه رفته بودند. فقط قسم شان می دادم که زیاد صدایتان بالا نرود که بچه ها بشنوند و از موضوع با خبر شوند. خوشبختانه آبدارخانه هیچ پنجره ای نداشت و اگر این دوستان کمی مراعات می کردند می توانستم این اتفاق را تا حدی مدیریت کنم. آقای مدیر که از دفتر شاهد ماجرا بود آمد و گفت بچرخ ببینم، وقتی پشتم به ایشان بود ، او هم خنده ای بلند کرد که واقعاً مرا عصبانی کرد.

آقای مدیر خودش را جمع و جور کرد و گفت اینجوری نمی شود، باید در بیاوری، از خجالت عرق سرد بر پیشانی ام نشسته بود ولی چاره ای نبود. وقتی شلوارم را درآوردم، چنان شکاف بزرگی از درز پشتش ایجاد شده بود که با دیدن آن حق دادم که همکاران از خنده ریسه روند. البته عمق فاجعه به این بر می گشت که من می بایست بعد از تعطیل شدن مدرسه با این وضع اسفناک تا وامنان هم پیاده می رفتم.

بچه ها هم پشت در بسته همش می پرسند چی شد و دنبال بقیه بازی بودند. آقای مدیر بیرون رفت و گفت زانوی آقای معلم کمی پیچیده و دیگر نمی تواند بازی کند. انشالله بقیه بازی باشد برای یک روز دیگر. غرغر بچه ها را به راحتی می شد شنید. می گفتند خوب یک نفر دیگر جای ایشان را بگیرد. اصلاً خود آقای مدیر چرا بازی نمی کند. این صحبت های بچه ها کمی آرامم کرد که آنها به هیچ وجه به اصل موضوع پی نبرده اند.

مدرسه ای که در آن نخ و سوزن پیدا نمی شود، را باید گذاشت لای جرز دیوار. با این شلوار پاره چه کنم؟ ای کاش مدرسه وامنان بودم و یکی از همکاران می رفت از خانه برایم شلوار می آورد، ولی اینجا این امکان نیست. به فکرم رسید کسی را بفرستیم از خانه ای نخ و سوزن بیاورد. بعد پیش خودم فکر کردم، کجای دنیا پیچ خوردگی و ضرب دیدگی زانو را با نخ و سوزن درمان می کنند. اگر این کار را می کردم حتماً بچه ها مشکوک می شدند. پس باید راهی برای حل این مشکل پیدا می کردم.

بعد از مدت کوتاهی راهی بسیار خوب به ذهنم رسید. با منگه درز را به هم دوختم، آنقدر شکاف زیاد بود که فکر کنم ده تا سوزن منگه مصرف شد. تا حد زیادی مشکل حل شد. کاپشن را پوشیدم و همین بلندی کاپشن تا حدی مشکلاتم را کم می کرد. آقای مدیر بچه ها را به خانه فرستاده بود. همکاران هم با سرویس به شهر رفته بودند. آرام آرام از مدرسه بیرون آمدم، کامل حواسم به اطراف بود که کسی چیزی نفهمد. همچون سامورایی ها که در قصرهایشان بودند راه می رفتم، قدم های کوتاه و بافاصله کم، اما سریع.

هنوز به کلبه کل ممد نرسیده بودم که ناگاه از پشت صدایی مرا خطاب قرار داد که: آقا اجازه زانویتان بهتر است؟ تازه یادم آمد که من مثلاً مصدوم شده ام. سریع کمی لنگیدن چاشنی راه رفتنم کردم و گفتم بهتر است، ولی هنوز درد می کند. او هم خداحافظی کرد و رفت. با توجه با شرایطی که داشتم می بایست از جاده می رفتم. تا سه راه نراب را به همان صورت لنگ لنگان رفتم. خسته شده بودم، راه رفتن ژاپنی آن هم به انضمام لنگی در زانو خیلی سخت بود. و وقتی وارد جاده وامنان شدم شروع کردم به حالت عادی راه رفتن.

هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای ماشینی از پشت آمد. سریع راه رفتنم را به حالت قبل تغییر دادم. ماشین کنارم ایستاد. راننده پدر یکی از دانش آموزان کاشیدار بود که به همراه فرزندش داشت برای انجام کاری به وامنان می رفتم. پسربچه سریع پرید پشت وانت و من هم جلو  سوار شوم. خوشحال بودم که در این وضعیت ماشین گیر آورده بودم. با این شرایطی که من داشتم واقعاً راه رفتم برایم خیلی سخت بود.

 سریع نشستم، هنوز چند ثانیه ای از خوشحالی ام نگذشته بود که آواری از بدبختی ها بر سرم خراب شد، اصلاً به یاد منگنه ها نبودم. حال چگونه پیاده شوم و از ان بدتر  در وامنان چگونه خود را به خانه برسانم؟…