تنهای تنهای تنها

سه شنبه بعد از مدرسه، وقتی به خانه برگشتم، غبار غم بر همه جای خانه نشسته بود. انگار نه انگار که دیروز فضای این اتاق پر بود از هیاهوی دوستان و خنده های بلندشان. انگار سالهاست که این اتاق و این خانه بدون سکنه است. سکوت سنگینی بر همه جا حکم فرما بود. سماور را روشن کردم و از پنجره به تماشای غروب آفتاب نشستم. زیبا بود ولی این بار به جای اینکه برایم دل انگیز باشد بسیاردلگیر بود.

سه شنبه شب، کل چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه باید در این تنهایی به سر می بردم. زندگی در روستا خود سختی ها و تبعاتی دارد، دور از خانه بودن کم بود، حالا این غم عظیم تنهایی نیز به آن اضافه شد. همه چیز برای گذران سخت زندگی محیا بود. پارسال در آرزوی این بودم که مدرسه ام در گرگان، نزدیک خانه باشد و اینقدر سختی رفت و آمد و بیتوته در روستا را نداشته باشم. امسال، همان رفت و آمد پارسالم آرزوست.

این سماور هم حال و هوایم را فهمیده بود ودر جوش آمدن عجله ای نداشت. انتظار چقدر سخت است. تحمل همین چند دقیقه تا جوش آمدن سماور را ندارم، چگونه می توانم این سه روز را در تنهایی سر کنم. فکرتحمل این تنهایی سه روزه آن هم یک هفته درمیان به مدت یک سال، مرا به ورطه هولناکی کشاند. تازه آن هفته ای که می خواهم به خانه بروم نیز باید کلی راه بپیمایم و به قول معروف همه اش  در راه هستم. این افکار همچون کابوسی در خیالم می چرخید.

چای را که نوشیدم کمی آرام تر شدم. شنیده بودم در چای ماده ای است که تا حدی آرامش بخش است ولی تا کنون آن را نفهمیده بودم. اصلاً حوصله آماده کردن شام را نداشتم و فقط به یک تخم مرغ آب پز بسنده کردم و با نیم قرص نان بیاتی که از دیروز مانده بود، شام را تناول کردم. هیچ کاری نداشتم و بهترین کار را خواب دیدم. رختخواب را درست وسط اتاق انداختم. قبل از اینکه چراغ را خاموش کنم، نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 9 بود، به یاد ندارم زودتر از 12 شب خوابیده باشم. ولی حالا وضعیت خیلی فرق می کرد.

در این تاریکی و سکوت مطلق، باز یا بسته بودن چشمانم زیاد با هم فرقی نداشت. فکر و خیال ها نمی گذاشت بخوابم. این وضعیت که امروز شروع شده تا کی ادامه خواهد داشت. با این اوصافی که من در تهران دیدم، فکر نمی کنم به من که هیچ کس را در جایی ندارم، انتقالی بدهند. یعنی باید سالها با این وضعیت زندگی کنم. دوباره وحشتی هولناک مرا فرا گرفت. هر چه سعی می کردم خودم را دلداری دهم، هیچ دلیلی برای نگاه مثبت به این شرایط نداشتم.

چشمانم باز بود و در دنیایی تاریکی که در آن بودم حیران می گشتم. این دنیای جدید هیچ کرانی نداشت و حتی امید رسیدن به جای امنی هم در آن نبود. در ظلمات بینهایت بودم. آرام آرام با گوشت و پوستم داشتم بی کرانی را درک می کردم، البته بیکرانی رنج و درد را. با تهران و آن همه ازدحام و شلوغی و سرعت و نازیبایی هایش مشکل داشتم و اصلاً دوست نداشتم آنجا باشم، ولی حالا در جایی هستم که هیچ کس و هیچ چیز نیست و خودم هستم و تنهای ای که پایانی هم برایش متصور نیست.

به کدامین گناه دراین تناقض عظیم افتادم؟ یا باید جایی را که پر از شلوغی و ازدحام وسروصدای کرکننده است، تحمل کنم و یا باید مکانی را که غرق در سکوت است وهیچ کس درآن نیست را تحمل کنم. انتخاب هر کدام برایم سختی وملالت بسیاردارد.چرا این روزگار انتخابی تا حدی متعادل تر جلوی پایم نمی گذارد تا کمی هم من در تعادل باشم. واقعاً زندگی در تناقض بسیار بسیار سخت و عذاب آور و غیر قابل تحمل است. همه چیز برای من شده همان صفرو یک سیستم باینری، بودن یا نبودن، هیچ انتخاب وسطی نیست.

نمی دانم کی به خواب رفتم، ولی در خواب دیدم در مدرسه شهید مطهری که در نزدیکی خانه ما در گرگان است تدریس می کنم. وقتی زنگ آخر خورد و مدرسه تعطیل شد، پیاده یک ربع طول کشید تا به خانه برسم. در راه به این فکر می کردم چقدر راحت است در شهر درس دادن. حتی برای رسیدن به خانه نیازی به ماشین نیست. به گمانم بهشت بود که در خواب می دیدم.

صبح وقتی چشمانم را باز کردم، دوباره خودم را تنها در اتاق یافتم و همین مرا بسیار غمگین کرد، ای کاش این خواب ابدی بود و هیچگاه از آن بیدار نمی شدم. برای صبحانه نان نداشتم، به همین خاطر به نانوایی رفتم. به نهایت شلوغ بود، ولی اهالی بسیار مهربانانه مرا به جلو هدایت کردند و بی نوبت دو تا نان گرم گرفتم و با تشکر بسیار به خانه برگشتم. در این اوضاع نابسامانی که داشتم همین برخورد اهالی با من و نان گرمی که برای صبحانه گرفتم برایم دست آویزی شد هرچند بسیار باریک و سست تا بتوانم تا حدی خودم را تسلی دهم. دراین قحطی امید، دلیلی در حد اپسیلون برای نگاه مثبت یافتم. اینجا تنها هستم ولی حداقل اهالی مهربان این روستا هوایم را دارند.

کل روز به سختی گذشت و دوباره شب فرا رسید. دیگر شب ها را دوست ندارم. در این شرایطی که من دارم روز و شب برایم فرقی نمی کند ولی تحمل شب ها برایم خیلی سخت تر است. هیچ وسیله سرگرم کننده هم اینجا نیست. تلویزیون به آن بزرگی که خراب است و هیچ نشان نمی دهد. کتاب ها هم همه درسی است و مربوط به رشته های مختلف، واقعا طی کردن زمان در این جا و بدون هیچ امکاناتی بسیار بسیار سخت و دشوار است. روزهایی که بچه هستند آنقدر سرمان گرم است که اصلاً به این موارد فکر نکرده بودیم.

ساعت نه شب بود که برای خوابیدن، البته اگر ممکن بود آماده می شدم، که ناگهان صدای در آمد، واقعاً ترسیده بودم. این موقع شب چه کسی می تواند باشد و با من چه کار دارد؟ توانی که به سمت در بروم را نداشتم و گوشه ای کز کرده بودم. در میان تردید بین رفتن و نرفتن بودم که ناگه در باز شد. دیگر ضربان قلبم را نمی شنیدم. فکر کنم زمان از حرکت باز ایستاده بود، چون نه من می توانستم حرکتی کنم و نه از در اتاق کسی وارد می شد.

چند ثانیه که برایم حکم چند ساعت را داشت به همین منوال گذشت. پیرمرد همسایه با چشمانی بهت زده وارد اتاق شد. بنده خدا خودش هم ترسیده بود، بعد از اینکه حال هردو ما جا آمد، از من کلی عذرخواهی کرد که در را بی اجازه باز کرده است. گفت شماها همیشه ،آخر هفته می رفتید به شهر و هیچ کس در اینجا نمی ماند. هم دیشب و هم امشب دیدم چراغ اتاق روشن است. شک کردم و آمدم تا ببینم چه خبر است. به خدا اصلاً قصد بی احترامی نداشتم، فقط نگران بودم.

یک ساعت پیش من نشست و با هم صحبت کردیم و چای نوشیدیم. صحبت هایش برایم حکم مرهم را داشت. وقتی کل ماجرای زندگی ام را برایش تعریف کردم و به قول معروف درد دلم را باز کردم، با حوصله گوش داد و بعد برایم از زندگی خودش و سختی ها و تنهایی های خودش گفت. از زمان جوانی اش گفت که برای چوپانی تنها با گله به کوه و دشت می زد و چقدر با حیوانات درنده درگیر شده و چقدر خطرات بزرگ را تاب آورده بود.

از کارش در معدن گفت که واقعاً مرا به فکر فرو برد. دو ساعت باید در تونلی باریک و طولانی راه می رفتند تا به رگه برسند و بیشتر از دو یا سه ساعت هم نمی توانستند آنجا کار کنند و باید همان مسیر طولانی را دوباره برمی گشتند. با همین دو مثالی را که برایم زد، تازه فهمیدم که وضع من زیاد هم بغرنج نیست. حداقل در خانه هستم و خطری مرا تهدید نمی کند. کارم هم در مدرسه با کار ایشان در معدن قابل قیاس نیست.

حالم کمی بهتر شد. واقعاً این پیرمردها مخصوصاً ایشان، بسیار بسیار خوب و مهربان و کاربلد هستند. با همین یک ساعتی که در کنارم بود، کلی انرژی مثبت از او گرفتم. تازه علاوه بر این راهکارهایی هم جلوی پایم گذاشت که واقعاً عالی بودند. اولین پیشنهاد او گشت و گذار در اطراف روستا بود. البته با این شرط که زیاد دور نشوم. بودن در دل طبیعت واقعاً معجزه می کند. البته من تجربه بیرون رفتن و گلگشت در اطراف را داشتم ولی تا به حال از این زاویه به آن نگاه نکرده بودم.

دومین پیشنهاد ایشان یک رادیو بود. راست می گفت بودن یک رادیو می تواند بخش عمده ای از تنهایی را پر کند. تصمیم گرفتم همین هفته بعد یک رادیو ضبط بخرم تا یاورم باشد در این تنهایی. البته به این موضوع خودم هم فکر کرده بودم. تصمیم سومش هم این بود که آخر هفته ها مهمان ایشان باشم. آنقدر با محبت و خلوص نیت می گفت که همین گفتنش برایم کلی ارزش داشت.

وقتی ایشان رفت تا حدی دنیایم عوض شده بود. آن فشار سهمگین را دیگربا آن شدت خرد کننده، بر روی خودم احساس نمی کردم و تا حدودی راحت تر می توانستم این شرایط جدید را تحمل کنم. حداقل همینکه دانستم کسی در همسایگی هست که به فکر من است برایم دلگرمی بزرگی بود. شب هنگام  زمانی که در همان تاریکی در رختخواب بودم فکر هایی بهتر به سراغم آمد. کتاب می تواند در این روزها و شب های تنهایی، بهترین دوست من باشد. برای گلگشت در اطراف روستا هم باید به دنبال دوست و همدمی می گشتم که  بتوانم با کمک آن زیبایی ها را ثبت کنم. پس باید به فکر خرید یک دوربین عکاسی هم باشم.

تهران2

ساعت هشت شده بود و من تازه رسیده بودم به سه راه افسریه، دیگر از مینی بوس خسته شده بودم و این بار تا ترمینال جنوب تاکسی گرفتم ، چه خوش خیال بودم که با تاکسی زودتر می رسم. ترافیک به یک طرف و سوار پیاده شدن ها از طرف دیگر واقعاً مرا به ستوه آورده بود. اینجا هم نیم ساعت در راه بودم و موقع پیاده شدن هم آقای راننده کرایه عجیب و غریبی از من خواست. چرا اینقدر اینها بی انصاف هستند. احتمالاً فکر کرده من مسافرم و هرچه خواسته گفته. در اینجا به جای اینکه غریب نواز باشند، غریب آزارند.

وقتی به مقابل در ورودی اداره کل شهرستان های تهران رسیدم، واقعاً خسته شده بودم. طولانی ترین خط تاکسی در گرگان که از شهرداری تا ناهارخوران است، کلاً ده دقیقه طول می کشد، آنهم با مناظر زیبا و دلفریبش که اگر هزار بار هم بروی باز از دیدنش سیر نمی شوی. اینجا باید کلی تحمل کنی و وقت از دست بدهی و دود گازوئیل بخوری و در آخر هم کلی کرایه بدهی که بتوانی به مقصدت برسی. واقعاً من مال اینجا نیستم.

اداره کل شهرستان های تهران در ضلع شمال شرقی ترمینال جنوب قرار داشت. مقابل این اداره دبیرستانی بود که مرا به یاد دوران دبیرستان خودم انداخت، درست مانند همان بود، همان نقشه و همان شکل، این مدارس به صورت پیش ساخته بودند و فکر کنم یک شرکت، تمام آنها را در ایران ساخته بود. ساختمانهایی بسیار محکم و استاندارد. حتی کلاس های آن عایق صدا هم داشت و هیچ صدایی نه در کلاسی ها می پیچید و نه به بیرون می رفت. البته فکر کنم عمر آنها به زمان قبل از انقلاب می رسید.

وارد اداره شدم، ازدحام ارباب رجوع ها کاملاً غافلگیرم کرده بود. نمی دانستم در این شلوغی کجا باید بروم، به زحمت اتاق کارگزینی را پیدا کردم. وقتی وارد آن شدم مقابل هر میز حدود ده نفری بودند، من هم در صف یکی از این میزها ایستادم و بعد از مدتی طولانی نوبت من شد. وقتی موضوع را به متصدی گفتم، حتی زحمت اینکه سرش را هم بالا بیاورد به خودش نداد و همانطور که می نوشت گفت برو در زمان انتقالی فرم پر کن. هر چه خواستم کمی مرا راهنمایی کند افاقه نکرد و آخر سر هم مرا با خشم دست به سرم کرد.

اینجا هم هیچکس به فکر حل مشکلی کسی نبود، این را می شد از چهره های مراجعین فهمید که همه همچون من عصبانی بودند. به فکرم رسید حداقل به پیش معاونی بروم شاید تا حدی مرا کمک کند. اتاق هر معاون پر بود از افرادی که مطمعناً همه مشکلاتی داشتند. نا امید از مقابل در اتاقی گذشتم، نیم نگاهی که به داخل آن انداختم هیچ کس نبود، بدون اینکه بدانم این اتاق مربوط به کدام دایره است وارد شدم.آقای که آنجا نشسته بود، تا مرا دید فقط یک جمله گفت. نیستند، رفته اند جلسه. آنجا بود که راز خلوت بودن این اتاق را فهمیدم.

می خواستم از در خارج شوم که درست در همان زمان یک نفر وارد شد، با من سلام و احوال پرسی  نسبتاً گرمی کرد و مرا به اتاق کناری دعوت کرد، مانده بودم چه کنم که آقای منشی گفت: آقا آمدند می توانید کارتان را بگویید. وقتی وارد اتاق کناری شدیم، جو اتاق مرا گرفت، بسیار بزرگ و مجلل بود، بله درست حدس زده بود به اتاق مدیرکل آمده بودم. ایشان به پشت میزشان رفتند و با لبخندی به من گفتند مشکل را بگویم.

خیلی خلاصه ولی جامع کل ماجرا را گفتم. با مهربانی گفت: پسرم باید بروی و در زمان انتقالی ها فرم را پر کنی و از طرف همان اداره آزادشهر بفرستی. انشالله کارت درست می شود و منتقل می شوی. بعد از کشوی میزش یک لیست در آورد و به آن نگاهی انداخت. رو به من کرد و گفت فعلاً بیشتر مناطق و شهرها نیازی به دبیر ریاضی ندارند، فقط پاکدشت یک دبیر  ریاضی اعلام نیاز کرده است. انشالله امتیازت بخورد و به آنجا منتقل شوی.

وقتی اسم پاکدشت را شنیدم پاهایم سست شد، هرطور بود خودم را کنترل کردم و با تشکر بسیار از آقای مدیرکل خداحافظی کردم و به بیرون آمدم. روی نزدیک ترین نیمکتی که در سالن بود نشستم. اصلاً حالم خوب نبود. به امید انتقال به تهران آمدیم و تازه حالا باید امید به پاکدشت داشته باشیم. هرجایی را حدس می زدم الی پاکدشت، این استان تهران هم به اندازه شهر تهران بزرگ است. فکر کنم باید قید انتقالی را بزنم ولی نمی شد، خانواده و مخصوصاً مادرم را چه می کردم.

واقعیت امر چندی پیش فردی را به نام « بیجه» که معروف به خفاش شب بود را در پاکدشت گرفته بودند. این جانی آدم ها و بیشتر کودکان را می ربایید و بعد از آزار آنها را به قتل می رساند. از زمانی که ماجرای او رسانه ای شده بود نام پاکدشت برخلاف معنایش، خوفناک به نظر می آمد. البته این فرد اعدام شد و امنیت به این منطقه بازگشت، می دانستم گفتن همین نام هم در خانه همه و مخصوصاً مادرم را نگران خواهد کرد. به همین خاطر تصمیم گرفتم چیزی از این موضوع به خانواده نگویم.

کمی که حالم جا آمد، از اداره بیرون آمدم و با واحد به میدان انقلاب رفتم. دیگر نایی نداشتم که از ترافیک خسته شوم. مانند دیگران بی تفاوت فقط خیل ماشین ها را نگاه می کردم. در میدان انقلاب همانطور که کتابفروشی ها و مغازه هایی که محصولات فرهنگی را می فروختند را نگاه می کردم، ناگاه چشمم به کاست ویدیویی کنسرت «هم نوا با بم» استاد شجریان افتاد. رفتم و آن را خریدم و از همانجا هم با اتوبوس به میدان امام حسین و بعد به تهرانپارس رفتم.

شش و نیم صبح از خانه بیرون زده بودم و حالا ساعت یک بود. واقعاً زندگی در این تهران بسیار بسیار سخت است. همه برای پیشرفت یا پول دار شدن به این شهر می آیند، من پیشرفت و پولداری را با این شرایط نمی خواهم، ولی حیف که می بایست بمانم و این همه عذاب را تحمل کنم. شاید هم به آن عادت کنم، انسان موجود عجیبی است و با هر شرایطی خودش را وقف می دهد.

موضوع را این طور در خانه مطرح کردم که باید در زمان انتقالی های خارج استان فرمی را پر کنم، شاید به یکی از شهرهای اطراف تهران منتقل شوم، پدرم کلی عصبانی شد و گفت این همه مدرسه در تهران هست، یعنی در یکی از آنها جا نیست که تو درس بدهی؟ رو به پدر گفتم: شما که اداری بودید، این موارد را بهتر می دانید. در جواب گفت اداره ها نیروهای محدودی دارند ولی آموزش و پروش که کلی نیرو و کارمند دارد و دستش بازتر است.

آخر شب نوار ویدیو «هم نوا با بم» را که گرفته بودم، را در دستگاه گذاشتم و واقعاً در مدت دو ساعت آن از تمام این قیل و قال ها به دور بودم. واقعاً این اساتید با این سازهایشان و استاد شجریان با آن صدایش غوغا کرده بودند، همراه من پدر هم در حال تماشای این اوج زیبایی بود، او هم در پایان اقرار کرد که واقعاً اینها محشر هستند و انگار درون آدمی را آرام می کنند. هر چند روز یک بار این کنسرت را تماشا می کردم تا مرهمی باشد بر آلام درونم.

تابستان برایم اصلاً خوش نمی گذشت، منتظر زمان انتقالی ها بودم و اضطراب نتیجه آن نمی گذاشت شبی را به آرامی بگذرانم. اگر مرا منتقل کنند به پاکدشت نگرانی خانواده را چه کنم. اصلاً شهر دیگری را انتخاب می کنم. دماوند یا گیلاوند یا حتی فیروزکوه، درست است دور است ولی قابل تحمل تر است. حداقل طبیعتی دارد که من دوست دارم. همیشه وقتی با قطار به تهران می آمدیم از قائم شهر تا فیروزکوه را در پشت پنجره قطار فقط بیرون را تماشا می کردم.

فکرهای عجیب و غریبی به ذهنم می رسید. مثلاً تصور می کردم به فیروزکوه منتقل شوم و در آنجا خانه ای دانشجویی اجاره کنم و مانند وامنان زندگی کنم. حتماً فیروزکوه روستاهایی مانند وامنان در دل کوه دارد، چه بهتر در آن روستا بیتوته می کنم. حداقل با این ترفند می توانم از این تهران پر از نازیبایی دور باشم. البته دماوند هم بد نبود، نزدیکتر بود و باز هم طبیعتی کوهستانی داشت. به طور کل چون به وامنان خو کرده بودم بیشتر به دنبال جایی می گشتم که شبیه آنجا باشد.

آقای مدیر را گفته بودم هر وقت بخشنامه انتقالی آمد به من خبر بدهد. صبح یکی از روزهای اواسط مرداد بود که با من تماس گرفت و گفت فرم انتقالی خارج استان آمده است. پیشنهاد کرد با اداره تماس بگیرم و کسی را به عنوان نماینده معرفی کنم تا فرم را پر کرده و به آنها تحویل دهد. با کلی تلفن و گفت و گو با اداره و مسئول کارگزینی، راضی شدند که من یک نفر را به عنوان نماینده بفرستم، من هم این ماموریت را به اسماعیل که ساکن آزادشهر بود محول کردم.

تلفنی از من اطلاعات گرفت و فرم را پر کرد. محل انتقال را هم با اولویت اول دماوند، دوم فیروزکوه و سوم ورامین اعلام کردم تا او بنویسد. ورامین خیلی بزرگتر از پاکدشت بود و اصلاً شهری بود برای خودش، شاید آنجا مرا قبول کنند. حالا باید منتظر می ماندم تا ببینم نتیجه انتقالی چه می شود. هرچه سعی می کردم خودم را آرام نشان دهم نمی شد و تقریبا همه و از همه زودتر مادر به اضطراب من پی برد، بنده خدا کلی نذر کرد که کار انتقالی من درست شود.

نذر و دعا های مادر و همچنین تصورات من هیچکدام کارگر نیفتاد و به کل با انتقالی من مخالفت شد، اداره آزادشهر یا اداره کل استان گلستان به خروج من رای مثبت نداده بود و این انتقالی در همان نطفه خفه شده بود. کلی عصبانی بودم، زیرا آنها قول هایی به من برای عدم نیاز داده بودند، ولی حالا زیر حرفهایشان زده بودند. تلفن را برداشتم و کلی با رییس کارگزینی اداره آزادشهر جروبحث کردم. بنده خدا می گفت دست آنها نبوده و استان اجازه نداده. در هر صورت همه چیز همچون آواری بر سرم فرو ریخته بود و نای نفس کشیدن در زیر خروارها فشار را  نداشتم.

از همه چیز بدم می آمد، از این شهر بی درو پیکر گرفته تا آدم هایی که سر حرفشان نیستند و اصلاً برایشان مهم نیست که دیگران در چه مشکلاتی هستند. بنده خدا مادرم که چشمش پر اشک بود، وقتی او را می دیدم بیشتر این سنگینی آوار را بر رویم احساس می کردم. شاید این دوری و بعد مسافت و رفت و آمد حدود ششصد کیلومتری را بتوانم تحمل کنم ولی این حال و نگرانی مادرم برایم اصلاً قابل تحمل نبود.

هر کسی می آمد و چیزی می گفت و پیشنهادی می داد، بیشترشان می گفتند باید پارتی داشته باشی که کارت انجام شود، ولی من نه پارتی داشتم و نه دوست داشتم کارم با روابط انجام شود، در کشور ما که هیچ چیز سرجایش نیست به خاطر همین روابط و پارتی بازی است. در این دوران افرادی مانند من که هیچ کس را در هیچ جایی ندارند باید بسازند و بسوزند. کجای این کار عدالت است و کجای این کشور ما به اسلامی بودن می ماند؟

آخرین تیر در ترکش انتقال اضطراری در شهریور بود که با ناامیدی تمام و بی میلی آن راهم پر کردم و فرستادم. این بار حتی به گرگان رفتم و کلی با مسئولین اداره کل صحبت کردم. خیلی راحت می گفتند ما نیاز داریم و نمی توانیم شما را بفرستیم. هرچه از شرایطم برایشان می گفتم آنها فقط حرف خودشان را می زدند. آخر سر هم عصبانی شدم و گفتم اگر من پسرخاله آبدارچی اداره کل بودم باز هم همین حرف ها را می زدید. می دانم که با یک تماس کارش را راه می انداختید.

کار داشت به جاهای باریک می کشید که یکی از کارمندان مرا به بیرون برد و یک لیوان آب به من داد و با حالتی محزون گفت، خود را اذیت نکن، چاره ای نیست. متاسفانه همانطور است که گفتی. فکر کنم همین برخوردم با آن آقای مسئول باعث شد که اصلاً این بار فرم من از آزادشهر هم بیرون نرفت. و این یعنی می بایست به همان وامنان بازگردم، یعنی ششصد کیلومتر باید بروم و ششصد کیلومتر باید برگردم. می شود هفته ای حدود هزار و دویست کیلومتر. با این حساب هرچه درمی آورم را باید کرایه بدهم و کل آخر هفته هم در راه باشم.

خیلی سهمناک بود، من که همان رفت و آمد از وامنان به گرگان برای عذاب علیم بود، حالا باید جمعه شب با اتوبوس به راه بیفتم و ساعت پنج صبح برسم آزادشهر و از آنجا بروم وامنان و دوشیفت کلاس و از آن طرف هم آخر هفته بعد از تمام شدن کلاس هایم، چهارشنبه صبح از وامنان حرکت و کنم و شب برسم تهران، وای خدا، حالا که فکر می کنم چقدر از اتوبوس  و جاده بدم می آید.

وقتی به خانه آمدم و موضوع را گفتم، خانه شد صحرای کربلا، مادر اشک می ریخت و پدر هم عصبانی فقط در خانه راه می رفت. چاره ای نبود می بایست با این شرایط جدید حداقل برای یک سال خودمان را وقف می دادیم. کمی که اوضاع بهتر شد، پدر رو به من کرد و گفت حالا که نشد منتقل شوی تهران هر هفته رفت و آمد هم، معقول نیست. بهتر از یک هفته درمیان رفت و آمد کنی. مادر که هنوز چشمانش خیس و بود چاره ای جز قبول کردن این تصمیم پدر نداشت. من هم اصلاً دوست نداشتم از خانواده دور باشم ولی چاره ای نبود.

با این شرایط دوست داشتم اول مهر نرسد و مدرسه ها شروع نشود، ولی چه فایده که این دو هفته آخر شهریور مثل برق و باد گذشت و سی و یک شهریور فرا رسید و من می بایست تا دو هفته دور از خانواده باشم، برایم بسیار سخت بود ولی برای مادرم بسیار سخت تر، ای کاش راهی بود که این سختی مادر را هم من به دوش می کشیدم.

تهران1

تا صبح فقط جاده را نگاه می کردم و به آینده ای مبهمی که در پیش داشتم فکر می کردم، حتی لحظه ای هم خواب به چشمانم نمی آمد، درونم غوغایی برپا بود ولی می بایست هیچ بروز نمی دادم و بسیار عادی رفتار می کردم. از کودکی تا به امروز به تهران بسیار سفر کرده بودم، ولی این بار با همه آنها بسیار متفاوت بود. همیشه به تهران می رفتیم و بعد از چند روز دید و بازدید اقوام، به خانه بازمی گشتیم. ولی این بار دیگر خبری از بازگشت نبود.

پدرم سالها پیش زمانی که من کودک بودم، برای یک ماموریت چند ساله به گرگان منتقل شده بود. بعد از پایان ماموریت در گرگان ماندگار شدیم. به قول پدر شرایط زندگی در گرگان بسیار بهتر از تهران است. تنها مشکل ما در اینجا تنهایی بود. البته دوستان و همسایگان خوبی داشتیم که تا حدی جای خالی بستگان را پر می کرد. می توانم بگویم که از زندگی در تهران چیز زیادی به یاد ندارم و به قول معروف از زمانی که چشم باز کرده بودم گرگان مقابل دیدگانم بود. کل تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در این شهر گذراندم.

همیشه بیست و نهم اسفند راهی تهران و خانه مادربزرگ می شدیم و درست روز سیزده فروردین بازمی گشتیم. به همین خاطر هیچگاه روز سیزده به در را دوست نداشتم، چون همه آماده می شدند تا به جنگل و کوه و دشت و یا حداقل پارک یا بوستانی بروند، ولی ما می بایست با اتوبوس یا قطار به خانه برمی گشتیم. تمام خاطرات من از تهران در این سفرهای نوروزی و هر از چند گاهی هم سفرهای تابستانی خلاصه می شد.

رفتن به خانه بستگان و بازی با بچه های آنها در دوران کودکی بسیار برایم لذت بخش بود. ولی هرچه بزرگتر می شدم این لذت کمتر و کمتر می شد. بعد از اتمام دوران تربیت معلم و شروع کار در وامنان، کلاً دیدگاهم نسبت به تهران تغییر کرد. این شهر که زادگاهم است، دیگر برایم جذاب نبود. مانند دوران کودکی دیگر اشتیاقی به رفتن نداشتم و همین باعث می شد که دیگر در تهران به من خوش نگذرد.

هر چه بیشتر در وامنان می ماندم و در طبیعت و سکوت و زیبایی آن غرق می شدم، راه رفتن و تنفس در تهران برایم سخت تر می شد، حتی گاهی اوقات تحمل گرگان هم برایم دشوار می گشت. این همه ساختمان و ماشین که بیشترشان هم هیچ زیبایی ندارند در این شهر بزرگ برای چه هستند؟ این همه شتاب برای رفتن به خاطر چیست؟ فکر می کنند در شتاب هستند ولی ساعت ها در پشت ترافیک عمر خود را تلف می کنند.

عادت کرده بودم هر روز صبح در مسیر پیاده به سمت مدرسه با سلام گرم و چهره های بشاش مردم این دیار برخورد کنم، ولی در تهران خبری از این چهره های زیبا نبود. همه با اخمی بر صورت چنان تند تند راه می رفتند که انگار چه کاره هستند و به کجا می روند؟ این تناقض ها بسیار عذابم می داد ولی به خاطر خانواده می بایست تحمل می کردم، تصور اینکه می بایست برای همیشه در این شهر زندگی کنم، کابوسی بود که مرا تا صبح بیدار نگاه داشت.

بعد از بازنشستگی پدر در خانواده تصمیم به بازگشت گرفته شد. کاملاً برای این تصمیم حق داشتند و مخالفت من کاملاً  نادرست بود. ما در گرگان هیچ فامیلی نداشتیم و حالا که کار پدر تمام شده بود، بازگشت کاملاً منطقی به نظر می رسید. تنها مشکل انتقالی من بود که با صحبت هایی که با رئیس و مسئول کارگزینی اداره کرده بودم، قول هایی به من داده بودند که با انتقالی من موافقت کنند. و با این امید ما راهی تهران شدیم.

ساعت شش صبح به ترمینال تهرانپارس رسیدیم. در چهره مادر و پدر و خواهرم می شد شوق آمدن به تهران را دید و من هم سعی می کردم تا حدی خودم را با این شرایط وفق دهم و خودم را مشتاق نشان دهم. در خانواده چهار نفره ما وقتی سه نفر با امری موافق هستند، هم عقل و هم اخلاق حکم می کند باید با آنها همسو بود. آنطرف ترمینال یک کله پزی بود، به پیشنهاد پدر به آنجا رفتیم. این صبحانه جانانه کمی اوضاع درونم را بهتر کرد. آن همه فکر و خیال به همراه بی خوابی دیشب بسیار خسته و کلافه ام کرده بود.

یکی از بستگان مادرم خانه ای در یک مجتمع مسکونی در خیابان جشنواره داشت که به ما اجاره داد. خدا حفظش کند که خیلی با ما همکاری کرد. واقعاً فردی با اخلاق بود، در عین جوانی بسیار پخته و متین رفتار می کرد. واقعاً در این دنیای وانفسا و مخصوصاً در تهران که همه برای ریالی هر کاری می کنند، ایشان به قول معروف خیلی با ما راه آمد. واقعاً گوهری بود بی همتا.

این مجتمع مسکونی از چهار بلوک سه طبقه تشکیل شده بود. خانه ما در بلوک دوم و طبقه سوم بود. خوشبختانه ماشین حمل وسایل زودتر از ما رسیده بود و در کنار مجتمع در انتظار ما بود. با هماهنگی نگهبانی مجتمع، کارگر ها برای حمل بارها آمدند و به قول معروف مرحله دوم اسباب کشی آغاز شد. متاسفانه هیچ کدام از بلوک های این مجتمع آسانسور نداشت و تمامی بارها باید از راه پله منتقل می شدند. خوشبختانه کارگر ها ماهر بودند و کارشان را به خوبی انجام می دادند. به دستور پدر ما فقط وسایل سبک را حمل می کردیم.

ساعت هفت و نیم بود که آرام آرام اهالی مجتمع از خانه هایشان برای رفتن به سر کار بیرون می آمدند. چهره هایشان اکثراً درهم و بعضی ها هم خواب آلود بود. هیچ اعتنایی به ما نمی کردند و همچون آدم های کوکی به سمت در خروجی که در انتهای محوطه بود می رفتند. حتی از این همه آدمی که از کنار ما عبور کرد، یک نفر هم به ما نگاه نکرد. به یکی دوتای اول سلام کردم، ولی هیچ واکنشی از آنها ندیدم.

این برخورد در صبح اولین روز زندگی ام در تهران بر من بسیار تاثیر گذاشت. دیروز در گرگان وقتی داشتیم وسایل را بار ماشین می کردیم. همه همسایه ها با ما بودند، عده ای کمک می کردند، یکی شربت آماده کرده بود و برای ما و کارگر ها آورد، آن یکی حتی ناهار را طبخ کرده بود و همه را مهمان کرد. موقع خداحافظی هم اشک در چشمان و بغض در گلوها بود که می فشرد. واقعاً این همسایگان از نزدیک ترین بستگان هم به ما نزدیکتر بودند.

ولی اینجا هیچ کس اصلاً به ما توجه نمی کرد. شاید اشتباه می کنم، شاید بیش اندازه توقع دارم. ما تازه آمده ایم و مدت ها طول می کشد تا با همسایگان آشنا شویم، ولی وقتی به خاطراتم رجوع کردم، روز اولی هم که به آخرین خانه گرگان اسباب کشی کردیم، همسایگان هر کدام با لبخندی بر صورت حداقل برای سلام و احوال پرسی و آشنایی پیش ما آمدند. حتی کاملاً به یاد دارم که یکی از همسایگان که ترکمن بود برایمان پیشمه آورد. خود را دلداری می دادم که اشکال ندارد، شاید در اینجا همسایگان با ما کاری نداشته باشند، ولی به جای آن تمام فامیل و بستگان ما در این شهر هستند.

روز اول در سکوت مطلق فقط بارها را درون خانه خالی کردیم. این سکوت واقعاً داشت نگرانم می کرد. چرا از این همه فامیل یک نفر هم خبر ما را نگرفت. خیلی ها می دانستند ما امروز به تهران می آییم. هیچ کس به استقبال ما نیامد. عصر شده بود که خوشبختانه دختر خاله ام به همراه دو پسرش آمدند. همین حضورشان برایمان بس بود. همینکه دانستیم کسی هست که خبر ما را در همین روز اول می گیرد کلی به ما انرژی داد. واقعاً اگر در آن شب ایشان نیامده بود، همه ما دچار ضربه ای روحی می شدیم.

فردا دیگر در خانه ما جای سوزن انداختن نبود. خدا را شکر آمدند و کمک کردند و اوضاع خانه به سرعت به وضع قابل سکونت درآمد. این همدلی برای من بسیار امید آفرین بود. در گرگان همسایگان خوب واقعاً نگذاشته بودند زیاد غم غربت داشته باشیم و حالا خوشبختانه در میان بستگان هستیم. لبخند های مادرم و ذوق و شوقی که داشت به من هم نیرو داد.

در روز بعد، دوچرخه را گرفتم و جهت بررسی اطراف به بیرون زدم. درست در کنار مجتمع ما یک فرهنگسرا بود. مکانی بسیار وسیع و مشجر، اجازه ندادند با دوچرخه وارد شوم. همان کنار در ورودی به نرده قفلش کردم و وارد این فرهنگسرا شدم. درختان چنارش سر به فلک کشیده بودند. حوض بسیار بزرگی هم در میانه آن بود که تعداد زیادی اردک در آن با شادی شنا می کردند. با تعجب بسیار طوطی های بسیار زیبا و خوشرنگی را که آزادانه بین درختان پرواز می کردند را دیدم. این مکان آنقدر بزرگ بود که کلی باید راه می رفتم تا به انتهای آن برسم. در گوشه ای بر روی نیمکتی نشستم و خدا را شکر کردم که حداقل چنین مکانی که تا حدی در آن می شود آرامش یافت را در کنار خانه داریم.

حدود یک هفته بعد، وقتی همه چیز به روال عادی درآمد. به خیابان طالقانی و اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران رفتم. رسیدن به آنجا با استفاده از اتوبوس های واحد واقعاً کاری بس صعب بود، حدود یک ساعت و نیم سرپا و با عوض کردن چندین خط به مقصد رسیدم. به بخش کارگزینی رفتم و موضوع را با آنها در میان گذاشتم. خیلی مودبانه به من گفتند که اولاً باید فرم انتقالی خارج از استان پر کنی که موعد آن هنوز نرسیده و دوم اینکه انتقال به شهر تهران ممنوع است. هیچ کدام از ناحیه ها اجازه پذیرش نیروی انتقالی ندارند.

تازه به عمق فاجعه اشتباهی که کرده بودم پی بردم. من قول خروج را از آزادشهر گرفته بودم ولی هیچ فکری برای تهران نکرده بودم. فکر می کردم در تهران به این عظمت که کلی منطقه دارد که هر منطقه آن حتی از گرگان هم بزرگتر هست، به راحتی می شد انتقالی گرفت. فقط تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود محل انتقالی بود. اگر جایی آن طرف شهر محل کارم باشد، می بایست هر روز ساعت ها در این ترافیک و شلوغی، بروم و بیاییم. غصه چه چیزی را می خوردم و حالا با چه مسئله بزرگی مواجه شدم. اصلا نمی توانم به تهران بیایم.

مستأصل مانده بودم چه کنم؟ در همان اتاق کارگزینی مات و مبهوت ایستاده بودم که یکی از کارمندان که وضعیت مرا دیده بود رو به من کرد و گفت برو اداره کل شهرستان های تهران، شاید آنجا فرجی حاصل شود. به این فکر می کردم که مگر استان تهران چند تا اداره کل دارد؟ این شهر عجب دنیایی دارد. آنقدر شلوغ است که خود تهران یک اداره کل دارد و شهرستان هایش یک اداره کل دیگر.

از طالقانی رفتم به ترمینال جنوب، صبح اول وقت بیرون آمده بودم، ولی آنقدر مسیرها شلوغ و پر ترافیک بود که وقتی به مقابل در این یکی اداره کل رسیدم، ساعت دو و نیم بود و تقریباً کسی نبود که جواب مرا بدهد. خسته و کوفته به خانه برگشتم و موضوع را با خانواده در میان گذاشتم. مادر خیلی بی قرار بود، دعا می کرد که خدا کند کارم درست شود، دلم نمی آمد بگویم که شهرستان های تهران از فیروزکوه و دماوند هست تا کرج و طالقان و هشتگرد و همچنین از طرف جنوب تا ورامین و پیشوا.

فردا ساعت شش ونیم از خانه به راه افتادم تا اول وقت اداره کل شهرستانها باشم. بهترین مسیر هم اتوبان افسریه بود. با یک تاکسی به چهارراه تهرانپارس رفتم و آنجا سوار مینی بوس های خطی خاوران شدم. تا سر پیروزی مشکل چندانی نبود، الا جمعیت بسیار مسافران درون مینی بوس که کاملاً به هم فشرده شده بودند. خدا را شکر چون در ابتدای مسیر سوار شده بودم، جایی برای نشستن داشتم ولی واقعاً دلم برای آنهایی که سرپا بودند می سوخت، چون دیروز کاملاً آن را درک کرده بودم.

از سه راه پیروزی که گذشتیم ترافیکی عظیمی در مقابل ما به وجود آمد. سرعت سیر مینی بوس فکر کنم در حدود یک کیلومتر در ساعت بود. بیشتر اوقات متوقف بود و بعد از مدت مدیدی حدود چند متری به جلو می رفت. کلافه شده بودم، حدود یک ساعت بود که سوار مینی بوس شده بودم و هنوز به سه راه افسریه نرسیده بودم. من از گرگان تا آزادشهر را یک ساعته با مینی بوس می رفتم و حالا هنوز به نیمه راه نرسیده بودم.

تصور اینکه هر روز باید اینگونه به سر کار بروم امانم را بریده بود. بوی دود گازوئیل که با بوهای دیگری در داخل ماشین ممذوج شده بود واقعاً آزارم می داد. پیش خودم می گفتم کجایی وامنان که وقتی پیاده به سمت کاشیدار یا نراب می رفتم و از میان مزارع می گذشتم بوی دل انگیز سبزه و گل ها مشامم را می نواخت. عصبی شده بودم و وقتی به چهره های بی تفاوت خیل مسافران مینی بوس نگاه می کردم این عصبانیتم افزون تر می شد.

پیرمردی که کنارم نشسته بود و فکر کنم حالات مرا دیده بود، رو به من کرد و پرسید چه شده پسرم؟ خیلی بی تابی می کنی. انگار مشکلی داری، برای اینکه تا حدی تخلیه شوم هرآنچه در دل داشتم با این پیرمرد در میان گذاشتم. با لبخند فقط گوش می داد، بعد از اینکه صحبت هایم تمام شد، سری تکان داد و گفت اینجا یک زندان بزرگ است که ما زندانیان آن هستیم و هر روز باید بیگاری کنیم. من خودم اهل یکی از روستاهای لرستان هستم و سالهاست در بند این شهر گیر افتاده ام.

با تعجب به او نگاه کردم و گفتم، خب مگر شما در آنجا خانه و زمین ندارید. برگردید، وقتی در آن طبیعت زیبا خانه دارید و می توانید با آرامش زندگی کنید چرا باز نمی گردید. سری تکان داد و گفت: گفتم که ما زندانی هستیم، این شهر ما را با افسون هایش به بند کشیده و نمی توانیم از آن رهایی یابیم. پسر جان هنوز تازه آمده ای و می توانی خود را برهانی، زیاد به ظاهر زیبای این شهر توجه نکن و برگرد همان جایی که بودی. آهی از نهادم برخواست و به این فکر کردم که متاسفانه در اصل همان جایی که بودم، اینجا ست.

( ادامه در هفته بعد)

صدقه

هنوز از علی آباد فاصله نگرفته بودیم که ناگهان لاستیک مینی بوس پنچر شد. آن هم لاستیک جلو سمت راننده، حدود نیم ساعت طول کشید تا آقای راننده آن را تعویض کند. در خان ببین هم برای سوخت گیری توقف کرد، وقتی باک پر شد آقای راننده هرچه استارت زد ماشین روشن نشد که نشد. با لبخند ملیحی گفت هوا گرفته و همانجا روکش موتور را باز کرد تا آن را هواگیری کند. بسیار نگران بودم که به مینی بوس حاج منصور می رسم یا نه.

ساعت دو بود که ماشین روشن شد و آوای صلوات در مینی بوس طنین انداز گشت. من معمولاً طبق برنامه یک و نیم می رسیدم آزادشهر و ساعت دو هم حاجی به راه می افتاد. الآن دو است و من هنوز در خان ببین هستم. خدا کند مانند همیشه حاجی چندین دور در آزادشهر بزند، تا من هم برسم. تازه ماشین روشن شده بود که آقای راننده در را باز کرد تا پیاده شود. یکی از مسافرین با اضطراب پرسید، باز چه شده؟ آقای راننده هم با همان لبخند گفت صدقه بیندازم.

واقعاً هم این مینی بوس قراضه صدقه هم می خواست. ساعت دو نیم رسیدم ابتدای آزادشهر، هیچ ماشین و تاکسی ای نبود. پیاده به راه افتادم، چند قدمی نرفته بودم که خوشبختانه ماشینی آمد و مرا مستقیم تا ایستگاه وامنان که درست آن طرف شهر بود رساند. وقتی پیاده شدم سکوت خاصی حکم فرما بود که اصلاً معنی خوبی نداشت. هیچ آدمی دیده نمی شد و حتی یک ماشین هم پارک نبود. خبری از مینی بوس ها نبود. فکر کنم امروز همه مینی بوس ها و ماشین ها درست راس ساعت حرکت کرده بودند. این هم شانس من که همیشه راس ساعت می رسیدم و ماشین ها با تاخیر بسیار می رفتند و امروز که دیر رسیدم، همه سر موقع رفته بودند.

فردا صبح ماشینی به سمت روستا نمی رود و می بایست صبر کنم تا فردا عصر باز هم با همین سرویس های مینی بوس بروم و این یعنی شنبه که دو شیفت کلاس دارم را از دست می دهم. دوازده ساعت غیبت اصلاً خوب نبود، از آن مهم تر تا پایان سال تحصیلی چیزی نمانده بود و من در حالت عادی درس عقب بودم چه برسد که برای هر کلاس یک جلسه را هم از دست بدهم. کلاً شرایطی که برایم پیشامده بود اصلاً مساعد نبود.

بر روی پله یکی از مغازه ها که بسته بود نشستم و به فکر فرو رفتم که چگونه می توانم راهی پیدا کنم تا خود را همین امروز به وامنان برسانم. ساعت حدود سه بود و تا تاریکی هوا فرصت زیادی داشتم. فکری به ذهنم خطور کرد. تصمیم گرفتم به ایستگاه شاهرود بروم و آنجا با مینی بوس های شاهرود تا تیل آباد بروم و امید به خدا آنجا هم ماشینی گیر بیاورم و خودم را به وامنان برسانم.

عصر جمعه تنها و در خیابانی که حتی یک ماشین هم از آن عبور نمی کند، پیاده به طرف ایستگاه شاهرود به راه افتادم. این بار شانس نیاوردم و تا خود ایستگاه پیاده رفتم. وقتی در بسته گاراژ و کرکره پایین کشیده شده دفتر آن را دیدم، آه از نهادم بلند شد. نقشه ام در همین گام اول شکست خورد. ناامید و مایوس مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. با این وضع موجود می بایست به فلکه الله می رفتم تا شاید ماشینی گذری مرا به گرگان باز گرداند. عصر های جمعه دلگیر است و در این اوضاع من، صد چندان دلگیر تر .

هنوز چند متری از ایستگاه شاهرود فاصله نگرفته بودم که یک وانت دو کابین مستهلک مقابلم توقف کرد و پیرمردی از آن پیاده شد. بدون هیچ مقدمه ای از من پرسید دستشویی گاراژ کجاست؟ تا خواستم چیزی بگویم خودش به سمت در بسته گاراژ رفت و با اعصابی خرد بازگشت. به زبان ترکی شروع کرد به بد و بیراه گفتن به صاحب گاراژ. همین ترکی حرف زدنش مرا به فکر فرو برد و قبل از اینکه حرکت کنند، جرات به خرج دادم و از راننده که آن هم پیرمردی بود پرسیدم که ببخشید، کجا می روید؟ از جواب آقای راننده بهت زده شدم. مانند چوب خشک شده هیچ حرکتی نمی کردم. همین باعث شد پیرمرد بنده خدا نگران شده و از ماشین پیاده شود.

به نوده که رسیدیم، مقابل مسجد جامع توقف کردند و جالب اینکه هر سه پیاده شدند و دوان دوان به آن سوی خیابان رفتند. وقتی بازگشتند چهره های بشّاش آنها نشان از رفع مشکل شان می داد. هنوز سوار نشده بودند که بین آنها بحثی رخ داد، ترکی حرف می زدند، با اینکه ترکی آنها با ترکی ما متفاوت بود، می فهمیدم چه می گویند. دعوا بر سر پشت رل نشستن  و رانندگی کردن بود.

این سه پیرمرد هر سه اهل نراب بودند، روستایی که بعد از کاشیدار قرار داشت. در حال بازگشت به آنجا بودند، بهت من به خاطر این بود که ماشینی گیر آوردم که مرا تا نزدیکی های وامنان می رساند. وقتی قضیه خودم و جاماندنم از مینی بوس را گفتم مرا با روی باز پذیرا شدند، واقعاً بسیار مهربان بودند زیرا  در هنگام سوار شدن، کلی سعی کردم آنها را راضی کنم که من در ردیف پشت می نشینم. بندگان خدا چنان آقای مدیر آقای مدیر به من می گفتند که بسیار خجالت می کشیدم.

وقتی ماشین به حرکت درآمد، هنوز مسافتی طی نکرده بودیم که پیرمردی که کنار من در ردیف عقب نشسته بود به راننده گفت در میدان گاهی نوده نگاه دارد. راننده پرسید چرا و او هم گفت کار مهمی دارم. بعد رو به من کرد و گفت پول خُرد داری؟ جیب هایم را که گشتم، یک پنج تومانی یافتم و به او دادم. اصلاً اجازه نداد چیزی بپرسم با زبان ترکی از نفر جلویی هم سکه ای گرفت و از ماشین پیاده شد. درست کنار بانکی که آنجا بود سکه ها را درون صندوق صدقات انداخت.

وقتی سوار ماشین شد ولوله ای برپا گشت. با هم بحث می کردند و می خندیدند و آقای راننده هم به آنها بد و بیراه می گفت. آنقدر از رانندگی بد راننده گفتند که کمی مضطرب شدم. پیرمردی که جلو نشسته بود به عقب برگشت و با لبخند خاصی گفت نگران نباش، صدقه داده ایم و خدا ما را سلامت می رساند. این حاجی تا حالا فقط بین کاشیدار و وامنان و نراب پشت ماشین نشسته و هرچه به او می گویم بگذار من بنشینم نمی گذارد، خدا را شکر صدقه دادیم.

آقای راننده در همان اولین پیچ که درست بعد از پادگان نوده بود، چنان دنده ای عوض کرد که من با پیشانی خوردم به صندلی جلو، پیرمردی که کنارم نشسته بود به پشتم زد و گفت خودت را محکم بگیر که دیگر به جایی نخوری. فقط نگاهش می کردم و تمام پیچ و تاب های جاده را در نظر آوردم و باز هم در بهتی عمیق فرو رفتم. آیا امروز ما سالم به مقصد می رسیم؟ خدا را شکر جاده خلوت بود و هر از چند گاهی ماشینی از روبرو می آمد و همین تا حدی مرا آرام کرد.

در یکی از پیچ های تند که در کنار ما دره ای عمیق قرار داشت به پشت یک تریلی رسیدیم. طبق معمول تریلی آهسته می رفت و ما هم پشت سر آن با سرعتی نسبتاً کم در حرکت بودیم. دو تا پیچ را که گذشتیم و مسیر تا حدی مستقیم شد، ناگهان یک ماشین سواری از کنار ما سبقت گرفت و با سرعت زیاد از کنار تریلی هم گذشت و رفت. همین باعث شد راننده ما هم به قول معروف جو گیر شود و با انحراف شدیدی به راست برای سبقت گرفتن از تریلی سرعتی سرسام آور به خود بگیرد.

در همین لحظه که من قبض روح شده بودم. پیرمردی که جلو نشسته بود با فریاد به راننده گفت: «هارا گِدیسَن؟ مگر گورمیسَن قاباخ دا ماشین گَلیر؟» شجاعت نگاه به مقابل را نداشتم. چشمانم را بسته بودم و منتظر برخورد بودم. طبق گفته آن پیرمرد از جلو ماشینی می آمد و با این اوصاف تصادف حتمی بود. نفسم حبس شده بود و مرگ را به شدت احساس می کردم. صدای صلواتی که در ماشین آمد شهامتی به من داد که به موجب آن چشمانم را باز کردم. هنوز پشت تریلی  در حرکت بودیم.

پیرمرد کناری من دستانش به سمت آسمان بود و با زبان ترکی خدا را شکر می کرد که سالم هستیم، پیرمرد جلویی هم تکرار می کرد که خدا را شکر صدقه دادیم وگرنه الآن در میان آهن پاره ها، زیر تریلی له شده بودیم. فضا خیلی معنوی شده بود و همه در حال راز و نیاز بودند، ولی من هنوز در وحشت بودم. پیش خودم فکر می کردم چرا این آقا که رانندگی را خوب بلد نیست نشسته پشت فرمان و می خواهد این مسیر صعب را رانندگی کند؟ تصمیم گرفتم تیل آباد پیاده شوم. دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

در تیل آباد خودشان راننده را پیاده کردند و دیگری به جای او نشست. هنوز راه نیفتاده بودیم که باز آن آقایی که راننده سابق بود، دستور به توقف ماشین کنار پمپ بنزین را داد. پیاده شد و من و آن پیرمرد دیگر را نیز فراخواند. ترسیده بودم، واقعاً چه کار با ما داشت. وقتی نزدیک شدیم به ما گفت اگر پول خُرد یا حتی اسکناس دارید بدهید تا صدقه بدهم. به رانندگی این هم اعتباری نیست. از من ایراد می گیرد ولی خودش هم زیاد بلد نیست.

گفتم ما که همان ابتدای راه صدقه دادیم. لبخندی زد و گفت برای آن تریلی که سبقت نگرفتیم خرج شد. حالا باید دوباره صدقه بدهیم. طولانی شدن صحبت ما آقای راننده را مشکوک کرد و او هم پیاده شد و به سمت ما آمد. تا فهمید قضیه چیست شروع کرد به داد و بیداد کردن که مگر تو از من بهتری که برای من صدقه جمع می کنی. من در میان این صحبت هایشان فقط مبهوت درک این بزرگواران از مفهوم صدقه بودم.

وارد جاده خاکی شدیم. هنوز بحث بین شان بالا بود. گوشهایم را تیز کردم تا بفهمم چه چیز هایی به هم می گویند. همان پیرمردی که از من بیست تومان گرفته بود رو به راننده می گفت به راندن من ایراد می گیرید. این آقا مدیر بنده خدا از ترسش به من بیست تومن داد که صدقه بدهم که از دست رانندگی تو سالم برسیم به روستا. او هم می داند رانندگی تو بدتر از من است.

مانده بودم چرا پای مرا وسط کشیده اند، من کجا گفتم صدقه می دهم؟ تا خواستم چیزی بگویم که ماشین ناگهان به هوا رفت و با شدت به زمین کوبیده شد. چاله مهیبی درست در وسط جاده بود که با مهارت بالای این راننده جدید به بهترین وجه!! از آن رد شدیم. فکر کنم آنقدر حواسش به صحبت کردن بود که چاله ای به این بزرگی را ندیده بود. سرم به سقف خورد و چنان بر صندلی کوبیده شدم که همه جایم درد گرفت.

از این چاله به بعد کمی بحث هایشان متفاوت شد و جملاتشان فرق کرد. متاسفانه آنها فکر می کردند من چیزی نمی فهمم و همین باعث شده بود جو کاملاً غیرمعنوی شود. البته از خنده های گه گاه شان فهمیدم همچنان شوخی است تا یک جدال جدی. ولی هرچه بود حواس راننده را پرت می کرد و چند بار دیگر هم در این جاده خاکی ناهموار آقای راننده حالی اساسی به ما داد.

واقعاً خسته و کوفته و به معنی واقعی در هم شکسته به کاشیدار رسیدیم. هوا تقریباً تاریک شده بود. نزدیک سه راهی به آقای راننده گفتم ممنون من پیاده می شوم. در یک لحظه هر سه نگاه معنی داری به من کردند و همان آقای راننده گفت این موقع تنها اینجا پیاده می شوی. تا گفتم باقی را پیاده می روم که ماشین به سمت وامنان چرخید. هرچه قدر اصرار کردم تاثیر نداشت و بزرگوارانه مرا تا وامنان رساندند.

موقع پیاده شدن از میزان کرایه پرسیدم که همان راننده سابق با خنده گفت: اندازه کرایه فقط صدقه داده ای، همینکه با این وضع رانندگی من و این  سلامت رسیدیم خودش کار بزرگی است. اینهمه بالا و پایین خوردی و همه جایت درد گرفته، تازه ما باید به تو غرامت بدهیم به جای گرفتن کرایه. راستی ببخشید ما سه تا کمی با هم شوخی کردیم. من گفتم شما از ترس تان این پول را به عنوان صدقه داده اید. شما ببخشید.

وقتی پیاده شدم هر سه پیاده شدند و با من خداحافظی گرمی کردند. چشمان واقعاً مهربان شان فراموش ناشدنی بود. لحظه آخر من هم به ترکی گفتم: « اَلَریز آقریماسین، چوخ ممنون، الله سیزهَ برکت وِرسین» ناگهان نگاهشان تغییر کرد و از من پرسیدند:« ترکی باشاریسان؟» من هم تایید کردم و گفتم:« ترکی بیلیرم؟ مَنیم اصلیتیم آذربایجانی دی» نمی دانم چرا خیلی زود خداحافظی کردند و سریع سوار شدند و رفتند. این سه پیرمرد بسیار مهربان و دوست داشتنی که حتی از مسیرشان دور شدند و مرا تا وامنان رساندند را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. پیرمردهایی شوخ و شاد  که واقعاً سن برایشان عددی بیش نبود.

کل ممد

در مورد او داستان های عجیبی نقل شده است. او را عاشق پیشه ای مجنون که در فراغ یار سر به کوه و دشت نهاده و یا قاتلی فراری از دست ماموران و یا … می خواندند. شاید هم عارفی بود که به تمام دنیا پشت کرده و خود را از تعلقات آن رهانیده و تنها و بی کس در اینجا زندگی می کند. هیچ کس از واقعیت زندگی او با خبر نبود و او هم هیچگاه زبان نگشود.

در بیغوله ای در ابتدای روستای کاشیدار که در کنار گورستان و همچنین در مجاورت جاده بود، زندگی می کرد. کلبه اش از بیرون شبیه به تلی از ضایعات بود که با خشت و گِل پوشانده شده بود. حلبی آبادها در برابر خانه او همچون کاخ هایی به نظر می رسیدند. قسمتی از بیرون این کلبه که همچون ایوانی بود، با سقفی بسیار کوتاه، پناهگاه مسافرانی بود که در برف و باران منتظر ماشین بودند. من هم بسیار در این مکان منتظر وسیله ای بوده ام تا به خانه بروم.

مدرسه نیم ساعت قبل از زنگ عملاً تعطیل شده بود، چون دانش آموزانی که به عنوان دیده بان در کنار جاده مستقر شده بودند، خبر آمدن خاور آرد را به مدرسه مخابره کرده بودند و همه همکاران با آن به شهر رفته بودند و تنها من که می بایست تا دو روز دیگر بمانم، مانده بودم. غرغر بچه های کلاس باعث شد من هم کمی زودتر آنها را به خانه هایشان بفرستم و تنها به سمت خانه به راه افتادم. آن سال در وامنان بیتوته داشتم، دو روز وامنان کلاس داشتم و دو روز هم کاشیدار.

از مدرسه خارج شدم و به کنار جاده رسیدم. کنار کلبه کل ممد توقفی کردم و نگاهی به جاده انداختم، تا چندین پیچ آن طرف دره و حتی در دوردست ها هم که به زحمت قابل رویت بود، خبری از ماشین نبود، و این یعنی می بایست تا وامنان را پیاده طی کنم. کل ممد کتری اش را روی آتش گذاشته بود و در آن هوای سرد غروب، مقابل ورودی دخمه اش که به هر چیزی شبیه بود الا در ورودی، نشسته بود و دوردست ها را نظاره می کرد.

بسیار دیده بودم که اهالی کمک هایی را برای او می آوردند. بیشتر کمک ها غیر نقدی بود، از نان گرفته تا  سیب زمینی و گوجه و یا حتی چند عدد میوه، معمولاً مینی بوسهای کاشیدار و حتی روستاهای اطراف که مقابل کلبه او برای سوار یا پیاده کردن مسافران توقف می کردند، مبالغی پول به او کمک می کردند . این بار تصمیم گرفتم من هم کمک کوچکی به او کنم. یک اسکناس پانصد تومانی را از جیبم درآوردم تا به او بدهم.

لبخندی زد و گفت: چای را تازه دم کرده ام، یک چای مهمان ما باش. تا به حال صحبت کردن او را نه دیده بودم و نه شنیده بودم. همیشه در سکوتی معنی دار غرق بود. ظاهر بسیار ژنده اش و همچنین سیاهی های روی صورتش نشان از این می داد که سالهاست رنگ حمام را به خود ندیده است. وضعیت کلبه اش با این ظاهرش کاملاً هماهنگ بود. در دنیای او چیزی به نام بهداشت معنی نداشت. جلوتر رفتم تا آن اسکناس را به او بدهم.

دوباره مرا به چای دعوت کرد. وقتی به چشمانش که زیاد خوب هم نمی دید نگاه کردم، معصومیتی که در این چهره خشن از دست رفته بود، دیدم. نگاهش برخلاف ظاهرش پر بود از مهربانی. تصمیم عجیبی گرفتم و دعوتش را قبول کردم. نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم ولی هرچه بود زیاد دست خودم نبود، این کل ممد بود که مرا به سمت خود می خواند. همیشه وقتی از بیرون به کلبه اش نگاه می کردم فکر می کردم درون آن بسیار مخوف است، ولی نمی دانم حال چرا اصلاً نمی ترسیدم که داخل آنجا شوم.

او ابتدا به داخل رفت و من هم به دنبالش وارد کلبه شدم. کاملاً باید خم می شدی تا وارد خانه شوی. بیشتر شبیه غار بود تا خانه، هیچ دری نبود و فقط پتو یا تکه ای از فرش های پاره به عنوان پرده، بخش های این خانه بسیار محقر را از هم جدا می کرد. به اتاق اصلی که فکر کنم همان اتاق نشیمن بود رسیدیم. اتاقی بود دو در سه با کفی کاملاً نا هموار که هیچ پنجره و منفذی به بیرون نداشت. سقف بسیار کوتاه باعث شده بود، هوا بسیار گرفته و سنگین شود و بوی زننده ای هم مشام را آزار می داد.

دیوارهای اتاق تشکیل شده بود از روی هم ریخته شدن بسیار نامنظم سنگ و خشت و قوطی حلبی و بطری و یک عالمه ضایعات متفرقه، کف آن با گونی پوشیده شده بود و فقط قسمت مربوط به خودش تشک داشت که آن هم پاره پاره بود. نور اتاق هم با یک فانوس کاملاً دود گرفته تامین می شد. محیط بسیار خشنی بود و اصلاً تصور زندگی در آن نمی رفت. ولی کل ممد سالهای متمادی در این اتاق زندگی کرده بود.

چای را آورد و در مقابلم نشست. احوالی پرسیدم و خواستم سر صحبت را باز کنم. فقط سکوت کرده بود و به من می نگریست. این سکوت عمیق او و همچنین نگاهی که به من داشت  کمی مرا مضطرب کرد. در ذهنم افکار وحشتناکی شروع به رفت و آمد کردند. ولی وقتی بیشتر فکر کردم در این مدت چند سالی که در این روستا خدمت کرده ام، هیچ چیزی از او نشنیده ام. به قول معروف آزار او به مورچه هم نرسیده است. این فکر مرا کمی آرام کرد.

استکان چای را گرفتم ولی از قند خبری نبود. به اطراف هم که نگاه کردم قندانی نیافتم. چای را بر روی زمین گذاشتم. رو به من کرد و گفت: بخور، برای تو آورده ام. خواستم بگویم قند، ولی فکر کردم شاید نداشته باشد و شرمنده شود، به همین خاطر چای را تلخ نوشیدم. مزه دودی اش بد نبود ولی تلخی اش به غایت بود. با زحمت بسیار همان استکان کوچک را نوشیدم.

شاید ده دقیقه بیشتر در کلبه کل ممد نبودم، ولی نمی دانم چرا زمان بسیار کند می گذشت. انگار وقتی درون این دخمه شدم وارد سیاره دیگری شدم که مدار آن از مدار زمین بزرگتر بود. همه چیز در کمال آهستگی می گذشت، حتی رفتارهای خود کل ممد. سکوت مرگ بار حاکم در این مکان و نور بسیار کم آن  و همچنین بوی زننده ای که در محیط متصاعد بود واقعاً باعث شده بود که این جا با زمین ما متفاوت باشد. احساس کردم اکسیژن هم بسیار کمتر از بیرون است، و همین حس خفه شدن به من می داد.

هرچه قدر هم تلاش کردم تا سر صحبت را باز کنم، نشد که نشد. ترسیدم از گذشته اش بپرسم و واکنشی غیرقابل پیش بینی از خود نشان دهد. فقط پرسیدم چند سال است در اینجا زندگی می کنی؟ لبخند تلخی بر لبانش نقش بست و بعد از مدتی نسبتاً  طولانی، سری تکان داد و گفت: خیلی. جوابش بسیار کوتاه بود ولی در عمق آن می شد معنایی بسیار طولانی دید. طولانی و صعب، سالهایی که به سختی گذشته و هیچ کس هم نفهمیده.

ناگاه از جایش بلند و شد و مرا صدا کرد و اشاره کرد پشت سرش بروم. وارد اتاق کوچکتری شدیم که پنجره ای کوچک به بیرون داشت. نور قرمز رنگ خورشید در حال غروب، رنگ این اتاق را هم سرخ فام کرده بود. به من گفت از پنجره به بیرون نگاه کن، پنجره مربعی بود به اضلاع حدود سی سانتیمتر که هیچ نداشت. فقط در دل دیوار حفر شده بود. وقتی به بیرون نگاه کردم، غروب آفتاب در پشت کوه ها و همچنین گورستان روستا که درست پشت پنجره واقع بود، صحنه ای بسیار وهم انگیز وعجیب خلق کرد.

فقط از من پرسید، فهمیدی؟ همین یک کلمه را گفت و با آن چشمانی که به زحمت می دید نگاهی پر معنا به من کرد و بعد از مدتی که نمی دانم چقدر طول کشید با دستانش محل خروج را نشان داد. احساس سنگینی می کردم، پاهایم تحمل وزنم را نداشت. فکر کنم نیروی گرانش اینجا هم با زمین ما فرق داشت. اینجا واقعاً سیاره ای ناشناخته بود. به زحمت به سمت خروجی رفتم و وقتی بیرون آمدم واقعاً احساس فضانوردی را داشتم که به زمین بازگشته است.

وقتی خداحافظی کردم فقط سرش را تکان داد. سفر عجیبی بود به دنیایی ناشناخته، سفری کوتاه ولی بسیار طولانی، از نظر سیاره ما کوتاه و از نظر سیاره کل ممد بسیار طولانی. سوالاتی که از این مرد در ذهنم بود چندین برابر شد و در این سفر اکتشافی که کاملاً اتفاقی بود، متاسفانه حتی به پاسخ یکی از آنها هم نرسیدم.

در مسیر جاده که پیاده آن را طی می کردم فقط به فکر کل ممد بودم و سیاره کوچکش. می خواستم بدانم درختان بائوباب سیاره اش کجایند؟ آیا به اهلی کردن موجودی فکر کرده؟ آیا تا به حال چند متری از سیاره اش فاصله گرفته یا اصلاً به مسافرت رفته؟ چه چیزی درون سیاره اش دارد که به هیچ عنوان آنجا را ترک نمی کند؟ دل نگران چیست؟

کل ممد در اواخر عمرش دیگر نمی دید و آب مروارید و آب سیاه چشم هایش از دور هویدا بود. بعد از عمری زندگی در آن بیغوله، کمیته امداد اتاقکی برایش ساخت، ولی کل ممد زیاد در خانه جدیدش نماند و در یک روز ساده، مانند همه روزها، این سیاره و حتی سیاره کوچک خودش را ترک گفت و سکوتش به ابدیت پیوست.

سربازی

ساکت بود و داشت از پنجره کلاس دوردست ها را تماشا می کرد. همین سکوتش برایم خیلی عجیب بود، چون اسماعیل را همه به شلوغی و بی نظمی می شناختند. اصلاً درس نمی خواند و بیشتر اوقات از کلاس اخراج می شد. درس نخواندش یک طرف، درگیر شدن با دیگر دانش آموزان بزرگترین مشکل ما با او بود. مدیر و معاون و تقریباً همه ما از دستش کلافه شده بودیم. به همین خاطر است که این سکوت، مرا بسیار متعجب کرد.

چنان در افق محو شده بود که بار اولی که صدایش کردم، هیچ واکنشی نشان نداد. پلک هم نمی زد و مبهوت فقط بیرون را نگاه می کرد. نمی دانم در ذهنش چه می گذشت، در درون خود کاملاً غرق بود، و حتی تلاشی هم برای نجات نمی کرد. مانند همیشه با چهره ای درهم و گرفته، انتهای عالم را از پنجره کوچک کلاس نظاره می کرد.

دوباره صدایش کردم و این بار کنارش رفتم و گفتم، اسماعیل حواست کجاست؟ با بی میلی سرش را به سمت من چرخاند و فقط نگاهم کرد. از او پرسیدم، آخرین مطلبی را که گفتم چه بود؟به خاطر داری؟  در نگاهش بی تفاوتی کاملاً مشهود بود، شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نمی دانم. گفتم پسرجان گوش کن تا حداقل چیزی یادبگیری. بدون هیچ پروایی گفت: چه چیزی را یاد بگیرم؟ اصلاً یادبگیرم که چه شود؟ مگر بعدها این چیزهایی که شما به ما می گویید به دردمان می خورد؟

این سری واکنش ها و سوالاتی که بچه ها درباره درس و کاربرد آن در آینده می پرسند، خیلی چالش برانگیز است و اغلب اوقات خیلی سخت می شود قانعشان کرد. محیط و مشکلات زندگی و خانوادگی، محرومیت بسیار که حتی برای به دست آوردن حداقل ها برای زندگی، بسیار باید زحمت کشید و نبود الگوی مناسب و همچنین سیستم نادرست آموزش و پرورش ما، به طور کل انگیزه را از بچه ها گرفته و متاسفانه آنها را به سمتی هدایت کرده است که هیچ امیدی به آینده ندارند.

واقعاً ما در این سیستم آموزش و پرورش که در مدت دوازده سال دانش آموزان بخش مهمی از وقت و انرژی خود را در آن صرف می کنند، چه چیز به درد بخوری را به بچه ها ارائه کرده ایم.آیا واقعاً آنها را برای زندگی در جامعه آماده کرده ایم. چقدر در اخلاق و رفتار آنها تغییر در جهت مثبت ایجاد کرده ایم؟ چقدر توانسته ایم قدرت تجزیه و تحلیل آنها را بالا ببریم؟ اصلاً توانسته ایم فکر کردن و مهارت حل مسئله را به آنها آموزش دهیم، که حداقل برای حل مسائل زندگی خود تلاشی کنند.

خواستم یک جوری قضیه را فیصله دهم تا هم وقتم گرفته نشود و هم کار به جاهای باریک کشیده نشود. گفتم، این درس ها را می خوانی تا پیشرفت کنی و آدم مهمی شوی. خیلی سریع پاسخ داد، ما که آخرش یا چوپان هستیم و یا کارگر، چه فرقی می کند ریاضی بلد باشیم یا نه؟ فهمیدم این بار قانع کردن این اسماعیل تا حدی غیر ممکن است. آن عمقی که در نگاهش به بیرون کلاس بود، نشان از غوغایی جانانه در درونش می داد. به ناچار درس را رها کردم و جدی وارد بحث شدم .

اسماعیل چند سالی را تکرار پایه داشت، به همین خاطر هم از نظر سن و هم از نظر هیکل از بچه ها خیلی بزرگتر بود و همین کار را سخت می کرد. شاید در ریاضی و حتی درسهای دیگر زیاد خوب نبود ولی خیلی چیزها را که دیگران متوجه نبودند را خوب می فهمید. با این که شیطنت هایی داشت، حواسش به چیزهایی بود که تعجب ما را بر می انگیخت. در درگیری ها به شدت مواظب کوچکتر ها بود و از آنها حمایت می کرد. می توان گفت تا حدی روحیه جوانمردی داشت.

هرچه می گفتم، جوابی در حد خودش داشت. کل کلاس ساکت فقط ناظر گفتگوی من و اسماعیل بودند. آنقدر دقیق به بحث ما گوش می کردند که کمی نگرانم کرد. این بچه های شیطان، پدرم را در می آوردند تا ساکت باشند و به درس و کلاس توجه کنند. بیشتر از نیمی از آنها با توسل به زور، حواسشان جمع می شد. ولی حالا همه کلاس بدون پلک زدن ما را نگاه می کردند.

قضیه را به سربازی کشاندم و گفتم اگر در سربازی دیپلم داشته باشی عزت و احترام داری، ولی اگر دیپلم نداشته باشی، سرباز صفر خواهی شد و مجبور هستی حتی دستشویی های پادگان را هم بشویی.کمی فکر کرد و گفت :خب اجازه آقا سربازی نمی روم. گفتم نمی شود، باید حتماً بروی. اگر نروی یک روز به زور تو را می گیرند ومی برند. گفت:آقا اجازه، من که نمی خواهم به شهربروم، اصلاً می خواهم چوپان شوم و به کوه بروم، آنجا  که کسی نمی آید مرا سربازی ببرد.

لجاجتش برایم جالب بود، ولی کار کمی داشت بیخ پیدا می کرد. باید تمام سعیم را می کردم تا او را قانع کنم وگرنه این خیل دانش آموزان که با این دقت به بحث ما گوش می دهند را نمی شد جمع و جور کرد. می دانستم اینها هم درد اسماعیل را دارند و برای فرار از درس خواندن همین توجیهات را خواهند داشت. پس اگر نمی توانستم اسماعیل را قانع کنم، انگیزه این بچه ها هم از بین می رفت و تا پایان سال برای من و حرف هایم تره هم خرد نمی کردند.

گفتم  اگر سربازی نروی، نمی توانی ماشین بخری یا حتی ماشین دیگران را هم برانی، چون باید برای خرید ماشین یا داشتن گواهینامه،کارت پایان خدمت داشته باشی. با لبخندی گفت: آقا اجازه، این خَر ما که گواهینامه نمی خواهد، یک «هو» بگویی می رود و یک «هُش» بگویی می ایستد.کل کلاس زدند زیر خنده و خودم هم خنده ام گرفت. خیلی زیرکانه جواب می داد. خریدن خانه را مثال زدم، باز هم جواب داد خودمان می سازیم، مثل همه

باید کاری می کردم تا ورق به نفع من برگردد، چیزی به ذهنم رسید، به عنوان تیر آخری که در ترکش داشتم، آن را مطرح کردم ولی امید کمی برای پایان دادن به این موضوع داشتم. تصور اینکه اسماعیل پیروز این جدال باشد واقعاً مخوف بود. ای کاش اصلاً به سمت خدمت سربازی نمی رفتم تا اینگونه در آن گیر کنم. این همه مثال ها و موارد دیگر بود، از پیشرفت علم گرفته تا ساخت وسایل و تجهیزات و ساختمان و جاده و….

گفتم: اگر کارت پایان خدمت نداشته باشی ازدواج نمی توانی بکنی. یعنی نمی توانی زن بگیری و تشکیل خانواده بدهی. خودم فهمیدم که چیزی را که مثال زدم از پایه نادرست است، زیرا چه بسیار جوانانی که قبل از سربازی ازدواج کرده اند و بعد به خدمت رفته اند. چاره ای نبود، می بایست جهت صحبت و موضوع و مثال هایم را عوض می کردم. منتظر پاسخ اسماعیل بودم تا جهت بحث را تغییر دهم.

به فکر فرو رفت. سکوتش طولانی شد و اخمهایش درهم رفت. بعد از مدتی، غرغری کرد و گفت. ای بابا، عجب گیری افتادیم. مجبور شدیم که سربازی هم برویم. و برای سربازی هم درس بخوانیم تا زیاد از ما کار نکشند. آخه بدون زن که نمی شه زندگی کرد. مرد باید زن بگیره، آن دختری را که دوست داره بگیره. این را که گفت باز نگاهش در دوردست ها محو شد و لبخند کمرنگی هم در چهره ی درهمش نقش بست. چند ثانیه ای در همین وضع بود که سریع خودش را جمع و جور کرد و با نگاهی به اطراف مطمئن شد که هیچ دانش آموزی متوجه او نشده است. رو به من کرد و با حسرتی افزون گفت: آقا درس را دوباره توضیح دهید، شاید ما هم چیزی یاد گرفتیم.

درس را توضیح دادم و در این فکر بودم که این اسماعیل عجب شخصیت جالبی دارد. مختصاتش خاص خودش است. تا جایی که توان داشته باشد زیر بار نمی رود، مگر زمانی که واقعاً مجبور شود. ضمناً  معنی آن نگاه های طولانی به دوردستها را نیز حدس زدم، شاید اقتضای سنش بود ولی هرچه بود حال و هوای این بچه را کلاً عوض کرده بود. فکر کنم در فکر خوبرویی بود، واقعاً این عشق چه چیز عجیبی است که بسیاری در درمان آن درماندند.

اسماعیل دو سال دانش آموزم بود. اخلاق پرخاشگرانه اش کمتر شده بود، درس نمی خواند ولی با کسی هم کاری نداشت. در دنیای خودش سیر می کرد. این موضوع حتی باعث تعجب بچه ها هم شده بود. خیلی مهربان شده بود و تا جایی که امکان داشت به بچه ها کمک می کرد، اصلاً وارد درگیری ها نمی شد. واقعاً این اسماعیل با آن اسماعیلی که ما می شناختیم بسیار متفاوت بود. تا اینکه رازش در مدرسه فاش شد. متاسفانه بچه ها خیلی مسخره اش می کردند و این موضوع او را بسیار آزار می داد، همین باعث شد دوباره پرخاشگر شود و متاسفانه با شدتی بیشتر.

آنجا بود که مطمئن شدم ما در مدرسه هیچ چیز به دانش آموزان خود نمی آموزیم. این برخورد بچه ها با اسماعیل نشان داد که فرسنگ ها از اخلاق و مرام و مردانگی فاصله داریم. واقعاً دانش آموز اگر احترام به دیگران یا درک متقابل و همچنین کمک به هم نوع و خیلی موارد دیگر را در مدرسه یاد نگیرد و تمرین نکند، در جامعه چگونه رفتار خواهد کرد. قبول دارم که خانواده و محیط بسیار بسیار موثرتر هستند، ولی حداقل ما باید در مدرسه سعی کنیم دانش آموزان را تا حد ممکن تربیت کنیم.

ریاضی شاید به ظاهر اخلاق را آموزش ندهد، وقتی به آن نگاه می کنی پر است از رابطه و عدد و شکل که هیچ کدام از آنها در اخلاق یا رفتار موثر نیستند، ولی نظم و تفکر که لازمه اخلاق است را ریاضی آموزش می دهد. انسان تا فکر کردن را نیاموزد، هیچ تغییری در رفتارش رخ نمی دهد. انسان تا در کارهایش نظم نداشته باشد نمی تواند به موفقیت برسد. همین ریاضی که همه از آن فراری هستند در پشت این ظاهر خشک و بی ربطش با زندگی، دنیایی است که زندگانی را می سازد.

زاویه

هندسه را همیشه دوست دارم، ولی تدریس آن برایم بسیار دشوار است. بچه ها کمتر به فهمیدن تن می دهند و دوست دارند مانند بخش حساب، فقط محاسبه کنند. حاضرند یک عبارت جبری طولانی را ساده کنند، ولی دوست ندارند در مورد هم نهشت بودن یا نبودن دو شکل یا انواع استدلال ها یا زاویه و انواعش  و… بحث کنند. و این مشکل همیشگی من در تدریس هندسه است. بچه ها کلّاً تحلیل کردن را دوست ندارند.

البته این مورد فقط مربوط به دانش آموزان نیست، خیلی ها را می بینم که واقعاً در تحلیل بسیار ضعیف هستند و بدون فکر کاری را انجام می دهند. هدف اصلی آموزش ریاضی همین تفکر و تحلیل است، و گرنه ماشین حساب و حتی رایانه می تواند سنگین ترین و پیچیده ترین محاسبات را انجام دهد. ما در آموزش ریاضی باید به دنبال پرورش قدرت تحلیل و به طور کلی مهارت حل مسئله در دانش آموزان باشیم.

یکی از مهمترین عوامل در یادگیری هندسه، خوب دیدن است. خوب دیدن باعث می شود اطلاعات جامع و کاملی از مسئله به دست آید که این مورد، اولین و مهمترین قدم در حل مسئله است. آموختن خوب دیدن به بچه ها کاری بسیار سخت است، زیرا این کودکان بسیار بازی گوش هستند و اصلاً نمی توان آنها را متمرکز کرد. البته هستند موارد استثنایی که واقعاً انسان را به وجد می آورند.

در کلاس اول راهنمایی یک دانش آموز بود، به نام «محسن» که نگاه دقیق داشت. خوب می دید و ذهنی تحلیل گر و حسی جستجوگر داشت. چرا های متعددش  معروف بود. گاهی اوقات آنقدر سوال می کرد که کاملاً از مبحث اصلی فاصله می گرفتم. گاهی این پرسش هایش روی اعصابم می رفت و حتی یک و دو مورد هم دادم را درآورد، ولی جالب این بود که او همچنان به این روند ادامه می داد. به شدت از این روحیه اش خوشم می آمد و مانند همیشه او را به این کنجکاوی ترغیب می کردم. حتی به او گفتم که اگر من هم عصبانی شدم، کمی تحمل کند و چند دقیقه بعد دوباره سوال خود را از من بپرسد.

بحث زاویه را در هندسه شروع کردم. ابتدا روی تخته یک زاویه رسم کردم و آن را برای بچه ها تعریف کردم. البته آنها در ابتدایی با این مفهوم کاملاً آشنا شده بودند. به همین خاطر می خواستم خیلی سریع از تعریف آن بگذرم و نام گذاری آن را توضیح دهم. در دوره ابتدایی از حروف فارسی برای نام گذاری استفاده می کردند و اینجا باید از حروف لاتین استفاده کنند. نکات ریزی هم دارد که باید به بچه ها تذکر می دادم تا اشتباه نکنند.

قبل از اینکه به نامگذاری بپردازم فقط یک جمله گفتم، «هر چقدر دو نیم خطی که زاویه را تشکیل می دهند را ادامه دهیم، اندازه زاویه تغییری نمی کند.» همینکه جمله من تمام شد، محسن دستش بالا رفت و بدون توجه به اینکه اجازه داده ام یا نه، گفت: آقا اجازه بزرگتر می شود! نگاهش کردم و گفتم اندازه زاویه تغییر نمی کند، فقط اضلاع آن بزرگتر می شود. نگاهم کرد و با کمی مکث دوباره گفت: آقا اجازه اندازه زاویه هم بزرگ می شود!

احساس کردم این بار نیز از آن دسته مواردی است که محسن آن حس کنجکاوش به شدت قلیان کرده است، و آرام کردن این حس به نظر سخت می آمد. برگشتم و روی تخته سیاه مفهوم زاویه را دوباره توضیح دادم. گفتم حرکت از این ضلع تا آن ضلع، اندازه زاویه است. پس هرچه قدر اضلاع بزرگتر شود اندازه این حرکت تغییری نمی کند. باز محسن بلافاصله گفت آقا اجازه تغییر می کند، بیشتر می شود. گفتم کجا بیشتر می شود با دست نشان داد و گفت آنجا.

به پای تخته خواندمش و از او خواستم نشان دهد. یک زاویه کوچک کشید و داخل آن کمانکی زد. وقتی اضلاعش را بزرگتر کرد، رفت و از انتها اضلاع دوباره کمانکی کشید که خیلی بزرگتر از اولی بود و در پایان با نگاه معنی داری به من گفت آقا اجازه دیدید بیشتر شد. حرفش در کلاس ولوله ای انداخت، بقیه بچه ها را هم که ساکت بودند و اصلاً حوصله بحث نداشتند را وارد موضوع کرد .آنها هم صحبت محسن را تایید می کردند.

کمی کنترل کلاس از دستم خارج شد. چند ضربه به تخته سیاه زدم تا حواس شان جمع شود .بعد دوتا خودکار گرفتم و با آن زاویه ای ساختم. با حرکت دادن خودکار ها مفهوم زاویه را دوباره توضیح دادم. و در ادامه از محسن خواستم دو تا خط کش بیاورد و آنها را در امتداد خودکار ها قرار دادم. از بچه ها پرسیدم آیا زاویه بین خط کش ها با زاویه بین خودکار ها فرق می کند. همه با صدای بلند گفتند: بله. اندازه زاویه خط کش ها از اندازه زاویه بین خودکار ها بیشتر شده است.

کلافه شده بودم و از دست این محسن هم که باعث این وضع شده بود کمی عصبانی بودم. قبول دارم که باید اینگونه بچه ها را که سوالات خوبی می پرسند و تا قانع هم نمی شوند رها نمی کنند را تشویق کرد، ولی واقعاً کلاس و موضوع از دستم خارج شده بود. هرچه مثال زدم، قانع نشد و باعث شد بقیه هم قانع نشوند. مانده بودم چه بگویم، هرچه شکل می کشیدم، همان حرف خودشان را می زدند. فقط در میان کلی زاویه که روی تخته سیاه کشیده بودم کمی در زاویه قائمه مکث کردند.

اوضاع کاملاً از دستم خارج شده بود، وقتی چشمانم به ساعت بالای تخته سیاه افتاد، اضطرابی سخت مرا احاطه کرد. نیم ساعت به زنگ مانده بود و من هنوز درس را شروع نکرده بودم. چگونه می توانم در این زمان اندک، مفاهیم اندازه زاویه و متقابل به راس و متمّم و مکمل را توضیح دهم؟ هنوز هیچ چیز را نگفته ام و این محسن هم اصلاً نمی گذارد درس بدهم.

همین نگاه به ساعت و همچنین مکث بچه ها در زاویه نود درجه، باعث شد ایده ای بسیار خوب جرقه وار به ذهنم برسد. دو تا دایره هم مرکز کشیدم، یکی کوچک و دیگری بزرگ و روی دایره ها را بر اساس ساعت تقسیم کردم و عددها را نوشتم. سپس برای دایره کوچکتر عقربه ساعت شمار و دقیقه شمار را برای ساعت 2 تنظیم کردم و امتداد آن را با خط چین به دایره بزرگتر وصل کردم.

محسن و بچه ها هاج و واج فقط نگاه می کردند و سکوت مطلق بر کلاس حاکم بود. از همه پرسیدم ساعتی که کشیده ام چند است؟ همه یک صدا گفتند 2 . از آنها پرسیدم با ساعت کوچک جواب دادید یا با ساعت بزرگ. کمی مکث کردند و از میان همهمه ی آنها یکی گفت آقا اجازه فرقی ندارد، هر دو ساعت 2 را نشان می دهند. من هم قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم: نه قبول نیست، ساعت بزرگتر باید بیشتر نشان دهد. اندازه اش بیشتر است. برای ساعت بزرگتر حداقل باید ساعت چهار باشد. از بچه ها اصرار و از من انکار.

در همین حین محسن دستش را بالا برد و گفت آقا اجازه فهمیدیم حرف شما درست است، و رو کرد به همه بچه ها و گفت که آن زاویه هم مثل همین ساعت است که آقا معلم گفت. هرچه ساعت بزرگتر شود که ساعت آن فرقی نمی کند. اندازه زمین عمو حسن هم ساعت بکشید باز هم همان ساعت دو است. نمی دانم زمین عمو حسن چه داشت که کل کلاس زدند زیر خنده. از چهره بچه ها فهمیدم که این مثال ساعت موفق بوده و مفهوم کاملاً منتقل شده.

وقتی همه ساکت شدند، محسن را کلی تشویق کردم و یک بیست کلاسی برایش در دفتر نمره گذاشتم. کلی ذوق کرد. البته من هم ذوق کرده بودم که توانسته بودم راه حلی پیدا کنم تا او و کلاس را در این موضوع قانع کنم. البته او کودک بود و مجاز بود درونیات خود را بروز دهد، ولی من علاوه بر اینکه بزرگ بودم، دبیر هم بودم و مجاز نبودم مانند آنها خوشحالی کنم. و این موضوع واقعاً برایم جای تاسف داشت. دوست داشتم من هم مانند آنها بالا و پایین بپرم و خوشحالی کنم.

بعد از اینکه اندازه زاویه ها را به درجه گفتم و فهمیدند که کل دایره 360 درجه است. محسن کمی سرش را خاراندن و اجازه گرفت و بلند شد و گفت: پس آقا اجازه هر دقیقه می شود 6 درجه و هر ساعت هم 30 درجه، با سر تایید کردم. واقعاً خوشم می آمد که ذهن این دانش آموز بسیار فعال است. امیدوارم در آینده راهی برای ارتقا داشته باشد و بتواند خود را به جایگاه مناسبی برساند.

از آن به بعد، ساعت یکی از بخش هایی بود که در تدریس زاویه از آن کمک می گرفتم و همیشه هم بسیار خوب جواب می داد. این را از محسن به یادگار دارم و همیشه آن نگاه های نافذش مقابل چشمانم می درخشد. حالا هم چند سالی است که در کتاب درسی در مفهوم زاویه مرکزی به ساعت اشاره می شود.

تانکر

پشت دیوار پاسگاه تیل آباد کاملاً زمین گیر شده بودم. باد چنان می وزید، که ایستادن مقابلش تا حدی غیر ممکن بود. تیل آباد به بادهایش معروف است، ولی امروز این بادها خیلی عصبانی بودند. از چه؟ نمی دانم! از بخت بد من یک ماشین عادی هم نمی آمد تا سوار شوم. هرچه از مقابلم عبور می کرد یا بونکر بود یا تانکر یا تریلی هجده چرخ. واقعاً خسته شده بودم، چقدر مقابل کلبه کل ممد در کاشیدار ذوق کردم که وانتی گیر آوردم و پشت آن تا اینجا آمدم، ولی حدود یک ساعت است اینجا در این باد شدید گیر کرده ام و هنوز ماشینی گیر نیاورده ام.

واقعاً ناامید شده بودم. نمی دانستم چه کار کنم، چیزی هم تا تاریک شدن هوا نمانده بود. در وضعیتی بحرانی بودم که هیچ راه علاجی برایش نداشتم. با نگاهی مملو از یاس به جاده آن طرف پاسگاه نگاه می کردم که ناگاه از پشت پیچ ماشینی ظاهر شد. خوشحالی ام به حد چند هزارم ثانیه بود، زیرا تانکری بود بسیار بزرگ و سنگین. به دستور مامور پاسگاه، با زحمت مقابل آن متوقف شد. واقعاً هیبتی عظیم داشت، مطمئناً رانندگی با این ماشین در این جاده پر پیچ و خم نیاز به مهارت و توانایی بسیار بالایی دارد.

همان کنار دیوار در حال تماشای این غول آهنی بودم که متوجه مامور پاسگاه شدم که با دست اشاره می کرد. سمت اشاره اش به این طرف بود. در این بیابان برهوت فقط من بودم و احتمال قوی این اشارات آقای مامور با من است. ولی من که با پاسگاه و مامورانش کاری ندارم. یعنی کاری نکرده ام که آنها با من کاری داشته باشند. در بیم و امید بودم که صدای سوت آن مامور مرا به خود آورد. و با شدت و کمی هم عصبانیت مرا به سمت خودش خواند.

با ترس سلامی کردم و می خواستم بپرسم که با من چه کار دارید، که در تریلی را باز کرد و به من گفت بیا این هم ماشین. اگر این یکی را از دست بدهی معلوم نیست ماشین بعدی کی بیاید تا تو را به آزادشهر برساند. واقعاً سپاسگزار او بودم که در این شرایط سخت به فکر من بوده و برایم ماشین گیر آورده است. احتمالاً مرا در این یک ساعتی که معطل بودم زیر نظر داشته است. تشکر بسیار کردم و سوار این ماشین به نهایت بزرگ و مهیب شدم.

وقتی به آقای راننده سلام کردم فقط سرش را تکان داد. واقعاً ماشینی با این هیبت، راننده ای هم در حد خودش می طلبد. مرد میان سالی بود چهارشانه با سبیل هایی از بناگوش در رفته. درست همانند فیلم ها، زیرپوشی سفید رنگ بر تن داشت و لنگی هم بر گردن آویخته بود. بعد از وارسی دقیق آینه ها، دنده ای را جا انداخت و این ماشین که بیشتر شبیه کشتی بود به حرکت در آمد. کابین این ماشین بسیار عجیب بود، فاصله من با آقای راننده بسیار بود و در اطراف آقای راننده هم یک سری دکمه و سویچ و کلید بود. این همه امکانات واقعاً برای این ماشین اعجاب آور بود.

وقتی به پشت سرم نگاه کردم، تعجبم بیشتر شد، یک اتاقک کوچک و یک تخت خوابی که تا شده بود، آنجا قرار داشت. این غول آهنی واقعاً مکانیزه و مجهز بود. به دنبال نشانی از نام این ماشین بودم که آرم بزرگ «اسکانیا» که بالای در سمت راننده بود، به طور چشمگیری می درخشید. این کشور سوئد واقعاً در ساختن ماشین های سنگین که علاوه بر قدرت بسیار، امکانات فراوانی هم دارد، بسیار توانمند است. فقط تنها چیزی که در این ماشین با این همه تجهیزات پیشرفته همخوانی نداشت تیپ کاملاً سنتی خود آقای راننده بود.

تا فارسیان سکوت محض در داخل ماشین حکم فرما بود. آقای راننده هیچ حرفی نمی زد و چهره ای در هم داشت و من هم جرات نداشتم چیزی بگویم. سرعت ماشین هم بیشتر از چهل کیلومتر بر ساعت نمی شد، با این اوضاع حدود دو ساعت طول می کشید به آزادشهر برسیم، ولی چاره ای نبود دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. حداقل در جایی گرم و نرم هستم و آرام به مقصد نزدیک می شوم.

وقتی از کنار دبیرستان شبانه روزی فارسیان گذشتیم، نگاهی به آن انداختم تا ببینم همکاران هستند یا رفته اند. وقتی وانت را تنها درون حیاط دیدم دانستم که فقط سرپرست و خدمه هستند. این نگاه من به آن طرف جاده آقای راننده را کنجکاو کرد. با همان هیبت ترسناکش رو به من کرد و گفت، چه شده؟ چرا مرا نگاه می کنی؟ مگر من مشکلی دارم؟ مگر کار خلافی کرده ام؟ ابتدا ترسیدم ولی خودم را جمع و جور کردم و گفتم نه با شما کاری ندارم، فقط می خواستم ببینم همکارانم در دبیرستان فارسیان هستند یا رفته اند.

چهره آقای راننده ناگهان تغییر کرد و به قول معروف گل از گلش شکفت. لبخندی زد و رو به من گفت، مامور نیستی؟ من هم با لبخندی گفتم نه، دبیر هستم. گفت خوب مرد مومن از همان اول می گفتی، تا اینجا خفه شدم از بس سعی کردم همه چیز را رعایت کنم. پدرم درآمد که با ادب باشم. پس با اجازه شما این ضبط ماشین را روشن کنم که دلمان کمی باز شود.

منتظر تایید یا تکذیب من نماند و ضبط صوت را روشن کرد. من زیاد خواننده های آن سوی آب را نمی شناسم ولی خودش گفت که در جاده یا باید جواد یساری گوش داد یا حمیرا، این بار نوبت حمیرا است و صدا را زیاد کرد، چون تا به حال اینگونه موسیقی را گوش نداده بودم زیاد با آن قرابتی نداشتم. ولی آقای راننده خیلی از آن لذت می برد و همین باعث شد که سرعت ماشین هم بیشتر شود. سنگینی و وزن این ماشین و گاهی هم لنگری که در پیچ ها می داد کمی مرا مضطرب کرده بود ولی وقتی به چهره آقای راننده نگاه می کردم در نهایت آسودگی بود و همراه موسیقی داشت شعرش را زمزمه می کرد.

برای اینکه جو کمی تغییر کند پرسیدم که بار این ماشین چیست؟ آقای راننده در همان حالات که غرق در ریتم موسیقی بود، با لحنی خاص که مخصوص رانندگان است گفت، این ماشین مثل بمب متحرک است. پانزده هزار لیتر بنزین هواپیما را دارم می برم فرودگاه گرگان. این را که گفت نفسم بند آمد. تمام عضلات دست و پایم سست شد. فشار بسیار زیادی را بر قفسه سینه ام حس می کردم. این کابین ماشین با این فراخی چنان برایم تنگ شده بود که احساس می کردم، استخوان هایم در حال خرد شدن هستم.

آقای راننده تا مرا در آن اوضاع دید، لبخندی زد و گفت نترس پسر جان من سی سال است که در جاده هستم و همیشه هم سوخت حمل کرده ام و تا به حال هم برایم اتفاقی نیفتاده است. درست است که کوچکترین اشتباه ما را چنان پودر خواهد کرد که حتی شناسایی هم نخواهیم شد، ولی به من اعتماد داشته باش. من خودم بیشتر دوست دارم زنده بمانم، زن و بچه ام در خانه منتظرم هستند. این را که گفت ترسم بیشتر شد، در این ماشین مسئله اصلی زنده ماندن است. ای کاش تا صبح همان کنار پاسگاه می ماندم و می لرزیدم و سوار این ارابه مرگ نمی شدم.

تمام حواسم به جاده بود، خودم را به در نزدیک تر کردم تا اگر اتفاقی افتاد سریع در را باز کنم و بپرم بیرون. پیش خودم گفتم من کی تا به حال از ماشین پریده ام که بلد باشم؟  اگر هم اتفاقی  رخ دهد، مگر من جرات این کار را دارم. افکار غریب و دهشتناکی در ذهنم می چرخید. تصور اینکه تصادف کنی و یا ته دره بروی بعدش هم جزغاله بشوی و چیزی ازت نماند مرا به ورطه هولناکی کشاند. به قول آقای راننده، با این حجم ماده سوختنی آن هم بنزین هواپیما، چیزی از آدم نمی ماند که بشود آن را شناسایی کرد، بعد از این که من مفقود شوم و اثری هم از من پیدا نشود، برای خانواده ام چه پیش خواهد آمد؟

نمی دانم چرا این تصورات و افکار به هیچ عنوان از من فاصله نمی گرفت. حتی دقیقه ای مرا راحت نمی گذاشت. تنها چیزی که در ذهنم بود پودر شدن بود و نیستی به معنای واقعی. هر از چند گاهی به آقای راننده نگاه می کردم که شاید آرامش او مرا آرام کند، ولی این آرامش به ثانیه ای هم پایدار نبود.

در باریک ترین محل جاده که یک طرف دیواره های سنگی بود و طرف دیگر دره ای عمیق،  تراکتوری درست مقابل ما قرار گرفت و باعث شد که سرعت حرکت بسیار کم شود، همین مرا کمی آرام کرد، در دل می گفتم خدا کند این تراکتور تا خود آزادشهر مقابل ما باشد، تا این آقای راننده مجبور شود خیلی خیلی آهسته براند. این بمب متحرک هرچه آرامتر بهتر.

چند دقیقه ای نگذشت که این غول بی شاخ دم ناگهان نعره ای کشید و به طرف دیگر جاده رفت و با سرعتی حیرت آور شروع کرد به سبقت گرفتن از تراکتور. ناخودآگاه شروع کردم به داد و بیداد که چرا این کار را می کنید؟ مگر از آن طرف پیچ خبر دارید؟ اگر ماشین بیاید ته دره ایم و پودر شده ایم. مگر علم غیب دارید که می دانید آن طرف ماشین نیست که سبقت می گیرید؟ آقا به خدا من خانواده دارم. مادرم همیشه خدا نگران من است.

بدون هیچ مشکلی از کنار تراکتور گذشتیم و هیچ ماشینی هم از آن طرف نیامد. وقتی به خودم آمدم، ایستاده چسبیده بودم به شیشه مقابل ماشین. هیچ نمی شنیدم، بعد از چند ثانیه فقط احساس کردم فشاری مرا به روی صندلی نشاند. بعد هم سردی دل انگیزی روی صورتم احساس کردم. همین باعث که حالم به حالت عادی برگردد. وقتی به آقای راننده نگاه کردم کاملاً مشوش بود و لیوانی در دست داشت. دانستم که آن خنکی، آبی بوده است که آقای راننده به صورتم پاشیده است.

پل پادگان نوده را که رد کردیم آقای راننده رو به من کرد و گفت، این هم جاده صاف و بی خطر، خیالت راحت شد. پدرم را درآوردی از بس ترسیدی. حالا ما یک چیزی گفتیم که بمب متحرک هستیم ولی حواسمان به همه چیز هست. عمری است در این کار هستم و هنوز هیچ تصادفی هم نداشته ام. شرمنده بودم و فقط عذرخواهی کردم. واقعیت امر تا به حال سوار تانکر سوخت نشده بودم و همچنین در فیلم ها زیاد دیده بودم که این تانکر های سوخت رسان وقتی تصادف می کنند یا چپ می کنند یا ته دره می روند، بلافاصله منفجر شده و آتش می گیرند.

همان ابتدای کمربندی آزادشهر می خواستم پیاده شوم که پرسید کجا می روی؟ گفتم می خواهم بروم پلیس راه بعد بروم گرگان. توقف نکرد و گفت مگر نگفتم می خواهم این سوخت را به فرودگاه گرگان ببرم، پس بنشین تا برسانمت. بعد خنده ای کرد و گفت نگران نباش خودت هم می دانی که جاده آزادشهر تا گرگان کفی است و هیچ محل خطرناکی ندارد. ضمناً من هم مجبورم آرام بروم.

بعد از پلیس راه آزادشهر، درست مقابل کافه، ماشین را متوقف کرد و گفت پیاده شو تا چیزی بخوریم، من که خیلی گرسنه هستم و می دانم که تو هم نیاز داری چیری بخوری تا جان بگیری. شام مرا هم حساب کرد و تا گرگان هم کلی برایم از خاطراتش گفت. اهل شاهرود بود و می بایست بعد از خالی کردن بارش به مقصد دیگری برود و بعد از چند روز به خانه اش برگردد.

کلی با من صحبت کرد و نصیحت ها و پندهای به جایی داد. کوله باری از تجربه بود و به غایت هرچه می گفت درست بود. به من حق داد بترسم ولی گفت باید یا بر ترس غلبه کنی یا حداقل کنترلش کنی وگرنه در این روزگار نمی توانی زندگی کنی. دو بیت شعر هم در زمان خداحافظی به یادگار برایم خواند.

           پای بر چرخ نهد هر که ز سر می گذرد                          رشته چون بی گره افتد ز گهر می گذرد

           جگر شیر نداری سفر عشق مکن                                 سبزه تیغ درین ره ز کمر می گذرد

پیشنهاد

زمستان های وامنان واقعاً سرد است. بعد از اینکه در کنار بخاری کمی گرم شدم، می خواستم درس را شروع کنم که صدای ماشینی که وارد حیاط مدرسه شد، حواس همه بچه ها را پرت کرد. نگاه همه از پنجره کلاس به بیرون بود و هیچکس به من و تخته سیاه توجه نمی کرد. بچه ها حق داشتند تعجب کنند، چون در روزهای عادی هر یک ساعت یک ماشین هم از خیابان کنار مدرسه نمی گذشت، چه برسد به ماشین داخل حیاط مدرسه.

حس کنجکاوی من هم به شدت تحریک شد و آرام خودم را کنار پنجره رساندم، یک نیسان وانت آبی بود. کمی که دقت کردم آرم آموزش و پرورش را کنار در ماشین دیدم. به خودم گفت چه عجب در این هوا و اوضاع جاده از اداره آمده اند خبری از ما بگیرند. با چند بار زدن گچ به تخته سیاه، تا حدی حواس بچه ها را به سمت خودم جمع کردم و شروع کردم به تدریس ولی این ماشین داخل حیاط نمی گذاشت بچه ها تمرکز لازم را داشته باشند.

با هر زحمتی بود حتی با داد و بیداد کمی اوضاع کلاس را برای تدریس مساعدتر کردم و بحث را ادامه دادم. معمولاً وقتی از اداره بازدید می آمدند به هر سه کلاس مدرسه سر می زدند و دفتر نمره و … را وارسی می کردند و یک خسته نباشید خشک و خالی هم می گفتند و می رفتند. ولی این بار هرچه منتظر ماندم کسی خبر  کلاس مرا نگرفت.

وقتی وارد دفتر شدم، با دیدن منظره ای عجیب، کاملاً یادم رفت که می خواستم بپرسم چرا برای بازدید به کلاس من نیامدند؟ بیش از نصف فضای دفتر که اتاقی نسبتاً بزرگ بود، پر شده بود از بسته های مکعب مستطیل متحد الشکل که کاملاً تا سقف اتاق چیده شده بودند. آنقدر زیاد بودند که تعدادشان بیشتر برایم جای تعجب داشت تا محتویاتشان.

آقای مدیر وقتی مرا با آن حالت متعجّبانه دید با لبخندی گفت مگر تا حالا در عمرت شیر ندیده ای؟ شما بچه شهری ها که بیشتر با این پاکت های شیر آشنا هستید. وقتی از نزدیک این بسته ها را که هر کدام حاوی بیست و هفت عدد شیر پاکتی دویست و بیست میلی لیتری بود را دیدم، علاوه بر اینکه از تعجبم کاسته نشد، سوال دیگری هم به ذهنم خطور کرد. این همه شیر برای چی؟

آقای مدیر گفت در برنامه تغذیه رایگان از امروز قرار است هفته ای سه نوبت بین بچه ها شیر توزیع شود و این ها هم شیر بچه ها است تا عید. گفتم مگر می شود، هنوز دو ماه تا عید مانده. این شیرها که تا آن موقع خراب می شوند. آقای مدیر یکی از بسته ها را باز کرد و یکی از پاکت های شیر را به من داد و با اشاره فهماند که رویش را بخوانم. نوشته بود استرلیزه و هموژنیزه، تاریخ تولید آن هفته پیش بود و تاریخ انقضاء آن هم دهم فروردین سال بعد بود.

خیلی دوست داشتم یکی از این پاکت های شیر را بگیرم و با نی مخصوصی که همراه هر بسته بود، آن را نوش جان کنم. من شیر زیاد دوست ندارم ولی این شیرهای پاکتی خیلی خوشمزه هستند و امتحان یکی از آنها خالی از لطف نبود. ولی حیف که اینها مال دانش آموزان هست و هم از نظر اخلاقی و هم از نظر شرعی استفاده از آنها درست نیست.

در زنگ بعد می خواستم هندسه تدریس کنم و به همین خاطر به آزمایشگاه که کنار آبدار خانه بود رفتم تا خط کش و نقاله و گونیا را بگیرم. در همین حین سید را که معاون مدرسه بود دیدم که با پنج تا از شیر های پاکتی وارد آبدارخانه شد، باز این حس کنجکاوی به سراغ آمد که سید این شیرها را برای چه آنجا می برد و می خواهد چه کار کند؟ موضوع را با سید مطرح کردم که او هم جواب داد که طبق بخشنامه توزیع شیر، دبیران هم سهمیه ای در این شیرها دارند.

خیلی خوشحال شدم که حداقل هفته ای یک روز یکی از این شیرها نصیب من می شود. می خواستم به کلاس برگردم که سید از من پرسید، بهتر نیست شیر ها را گرم کنیم تا در این هوای سرد بیشتر به همکاران بچسبد؟ من هم موافقت کردم. فقط مشکل این بود که در آبدارخانه نه گازی بود و نه ظرفی که بتوان شیر را با آن داغ کرد. شروع کردم به فکر کردن و بعد از چند لحظه، فکری به ذهنم رسید و این پیشنهاد عالی را به سید گفتم. او هم بعد از کمی تامل با سر تایید کرد.

زنگ تفریح دوم، سید با لبخند معنی داری رو به همکاران گفت: خوب حالا در این هوای سرد و برفی چه چیزی می چسبد؟ من که می دانستم چه خبر است، ولی چیزی نگفتم تا همکاران که منتظر یک چای ساده بودند غافل گیر شوند. نمی دانم چرا آمدن سید کمی طول کشید، ولی وقتی برگشت چشمان همه همکاران گرد شده بود. لیوانها پر از شیر بود و بخاری که از روی آنها برمی خواست نشان از داغ بودنشان می داد.

آقای مدیر بعد از تشکر از سید، در مورد سهمیه همکاران توضیحاتی داد و در ادامه گفت از اداره بخشنامه کرده اند که حتماً در خوردن شیر دانش آموزان نظارت کنیم، یعنی حتماً این پاکت شیر را بچه ها باید نوش جان کنند. این خیلی مهم است و من پیشنهاد می کنم که بچه ها همان داخل کلاس و با نظارت شما دبیران این شیر ها را بنوشند. پیش خودم گفتم همین مان مانده بود که سر کلاس مراقبت کنیم که بچه ها شیرشان را حتماً بنوشند و شیر نخورده از کلاس بیرون نروند.

وقتی مدرسه تعطیل شد، آقای مدیر را با چهره ای بر افروخته که سماور مدرسه در دستش بود، در حیاط مدرسه دیدم. غرغر کنان در حال قفل کردن در و پیکر مدرسه بود، سید هم در فاصله ای نسبتاً دور از ایشان ایستاده بود، معمولاً وقتی مدرسه تعطیل می شد این دو نفر با هم و در کنار هم از مدرسه خارج می شدند. وضع موجود حکایت از خبرهای خوبی نمی داد، مخصوصاً آن سماور که بسیار کثیف به نظر می رسید. کنجکاو شدم تا ببینم چه شده که آقای مدیر این همه عصبانی است.

به سراغ ایشان رفتم، تا خواستم چیزی بگویم با همان اوقات تلخ رو به من کرد و گفت، حتماً فکر می کنی سماور را بی آب گذاشته ام و سوخته است. در این مدت که در مدرسه ما بودی کجا تا به حال من چیزی را فراموش کرده ام یا حواسم به موردی نبوده است؟ بنده خدا راست می گفت انصافاً بسیار منظم بود و همین باعث شده بود مدرسه هم در کل منظم و خوب باشد.

به ایشان گفتم من چنین فکری نمی کنم، می دانم که بسیار منظم و حواس جمع هستید، همین نظم و انضباط شما مرا کنجکاو کرد تا بپرسم چه شده که سماور را زیر بغل گرفته اید و دارید آن را می برید. شاید از دست من کاری برآید، شاید المنت آن قطع شده، من کمی از سماور برقی سر در می آورم. نگاه اخم آلودی به من کرد و با غرغری زیر لب گفت، از آن سید خدا بپرس.

وقتی به سید رسیدم، قیافه درهم و به هم ریخته ای داشت. با اخم به من نگاه می کرد، آرام به کنارش رفتم و گفتم چه شده برادر؟ بین شما و آقای مدیر چه گذشته است؟ کمی مکث کرد و  بعد همچون نارنجکی که ضامنش عمل کرده باشد منفجر شد. نمی دانم چرا تمام ترکش هایش فقط متوجه من بود. بعد از کلی داد و بیداد رو به من کرد و گفت، آخر این هم پیشنهاد بود تو دادی! کدام آدم عاقلی شیر را در سماور گرم می کند؟

اول اینکه سر رفت و هرچه تمیز کردم نشد و دوم اینکه نمی دانم چرا وقتی به آقای مدیر گفتم شیر ها را داخل سماور ریختم تا جوش بیایند، اینقدر عصبانی شد که نزدیک بود سرم داد بزند. سید با همان عصبانیت ادامه داد، شیر رفته به خورد جرم های داخل سماور و  چند باری که آب آن را عوض کردم باز هم رنگ و طعم آب بد شده است. تازه به عمق فاجعه پی برده بودم. پیشنهاد عالی استفاده از سماور به عنوان شیرداغ کن،  کار دست این سید بنده خدا داده بود. راست می گفت کجا تا به حال درون سماور شیر گرم کرده اند. واقعاً دست پاچه شده بودم و نمی دانستم چه کار باید کنم.

کمی خودم را جمع و جور کردم و رو به سید گفتم خوب من پیشنهاد دادم شما عمل نمی کردی! اگر فکر من خوب نبود، شما هم از آن پیروی نمی کردی. بر عصبانیت سید افزوده شد و با لحنی بسیار تند به من گفت مثلاً شما چند سال سابقه دارید، حداقل دو سه سال است که اینجا دبیر هستید، من به این سابقه شما اعتماد کردم و این کار را انجام دادم. من همین امسال استخدام شده ام و زیاد از چند و چون کار آگاه نیستم.

من هم برگشتم گفتم کجا سه سال تدریس مرا با سابقه می کند. هنوز خیلی مانده تا من هم کمی با تجربه شوم. سید هم جواب داد سه سال خیلی بیشتر از شش ماه است. این بحث بین من و سید کمی بالا گرفت و هر کسی گناه را گردن دیگری می انداخت. درست در اوج بحث بودیم که ناگاه سید ساکت شد. ابتدا فکر کردم اشتباه خودش را قبول کرده است ولی وقتی برگشتم و آقای مدیر را پشت سر خودم دیدم، فهمیدم همه چیز در همین چند لحظه، بر علیه من شد.

آقای مدیر که هنوز حالت چهره اش تغییر نکرده بود و عصبانی بود. سماور را به دستم داد و گفت هم بیرون و هم داخلش را چنان تمیز می کنی که مانند روز اولش شود. پیشنهاد می دهی باید تبعات آن را هم قبول کنی. تا خواستم اعتراضی کنم، آقای مدیر رفته بود و من مانده بودم و سماور و پیشنهادی که داده بودم. آنجا بود که دانستم سید بزرگوارانه در مورد این قضیه اصلاً از من چیزی به آقای مدیر نگفته بود.

دستم واقعاً به درد افتاده بود تا کاملاً جرم های داخل سماور کنده شد. بعد سه بار هم آب ریختم تا جوش بیاید و بعد خالی کردم تا دیگر مزه یا هرچیز دیگری در سماور باقی نماند. سپس رفتم سراغ شیرهای سر رفته روی سماور و با سیم ظرفشویی تا جایی که ممکن بود آن را تمیز کردم. وقتی کارم تمام شد ساعت حدود دو نیمه شب بود. در هنگام خواب فقط به این فکر می کردم که چقدر باید بگذرد تا ما هم واقعاً با سابقه شویم و پیشنهادهای مان واقعاً خوب و درست شود.