خشکسالی

حاج منصور تمام کوچه پس کوچه های شهر را برای یافتن مسافران جا مانده طی می کرد. کوچه ای نبود که از آن نگذشته باشیم. تقریباً کل شهر و کوچه پس کوچه هایش را یک بار طواف کردیم. ولی متاسفانه خبری از مسافر نبود. حاجی حتی تا درب خانه می رفت تا شاید کسی را بیابد که قصد رفتن داشته باشد. نکته جالب برای من عدم اعتراض مسافران داخل مینی بوس بود. فکر کنم این چرخش در شهر بخشی از سفر با این مینی بوس بود.

 البته استفاده از واژه مینی بوس برای ماشین حاج منصور زیاد درست نیست، زیرا این ماشین فقط مخصوص حمل مسافر نبود و تا جایی که امکان داشت بار هم حمل می کرد. از صندوق عقب گرفته تا بالای سقف و همچنین درون ماشین. در همان راهرو باریک مینی بوس حدود ده تا کیسه پنجاه کیلویی کود بار زده شده بود، به طوری که نفرات انتهایی مینی بوس امکان پیاده شدن یا هر حرکتی را نداشتند.  

ساعت دو سوار شده بودیم و حالا که ساعت سه بود هنوز از شهر خارج نشده بودیم. هوای گرم و بوی نامطبوع کیسه های کود اوضاع را غیرقابل تحمل کرده بود. و این وضع به حدی بود که از میان خیل مسافران ساکت، یک نفر اعتراض کردند که حاجی جان به سمت روستا برو، همه جای شهر را یک بار رفته ای، نگاه دیگر مسافران به این مرد پر بود از معنی های مختلف، و حاجی هم با همان لبخند همیشگی اش گفت: شاید بنده خدایی جامانده باشد. خدا را خوش نمی آید بگذاریمش و برویم!!

ماشین حاج منصور حتی در ظاهر هم خاص بود و با مینی بوس های دیگر تفاوت داشت، داخل ماشین دو ستون صندلی دوتایی در دوطرف داشت برخلاف همه مینی بوس ها که در یک طرف یک صندلی است. به همین خاطر هم صندلی ها کوچک تر بود و هم راهرو باریک تر که البته حالا هم تاسقف پر شده بود از کیسه های کود. خوشبختانه من در ردیف دوم  پشت راننده بودم و کنارم همان قسمتی از شیشه ماشین بود که باز می شد.کنار من هم پیرمردی نشسته بود که از فرط خستگی همان ابتدا خوابش برد.

وقتی به چهره این پیرمرد نگاه می کردم در میان چین و چروک هایی که نشان از سختی کشیدن های بسیار در مدت زمانی طولانی می داد، معصومیت خاصی هم دیده می شد. چنان غرق خواب بود که مرا هم به این فکر انداخت چشمانم را ببندم تا شاید من هم به خواب فرو روم و این همه معطلی را در این هوای گرم متوجه نشوم. ولی من این مهارت و توانایی این پیرمرد را نداشتم.

در نهایت حاجی مسافر جامانده ای نیافت! و به سمت روستا حرکت کرد. جاده پر پیچ و خم و این همه بار و مسافر اجازه نمی داد حاجی تند براند. همانند خودش ماشینش هم بسیار آرام و با وقار بود و برای رفتن هیچ عجله ای نداشت. معمولاً حدود سه ساعت طول می کشید تا به روستا برسیم .فقط خدا خدا می کردم که کسی در پاسگاه غزنوی یا مرکز خدمات فارسیان کاری نداشته باشد. که وقتی یادم آمد امروز جمعه است خیالم راحت شد.

وارد جاده خاکی شدیم.گرد و خاک بسیاری درون ماشین می پیچید و هیچ راه فراری هم از آن نداشتیم. در تابستان باران چندانی نباریده بود و همه جا تقریباً خشک بود، حالا هم که هفته های اول پاییز است و فصل نزول رحمت الهی، هنوز خبری از ابرهای باران زا نبود. همین خشکی باعث شده بود که خاک جاده کاملاً پودری شود و از منافذ بسیاری که در ماشین حاجی بود به داخل بیاید. البته با توجه به اندازه این  منافذ حتی قلوه سنگ هم می توانست داخل ماشین بیاید. در هر صورت این خاک از نظر قطر ذراتش با آرد رقابت می کرد و کل فضای ماشین را پر کرده بود.

پیرمرد کناردستم حدود سه چهارم مسیر را با آنهمه پیچ و تاب و بالا و پایین کاملاً در خواب بود و همین برایم بسیار عجیب بود. من حتی در قطار که تخت دارد و روی آن دراز می کشیم هم هیچگاه خواب عمیق را تجربه نکرده ام. سربالایی هفت چنار که ماشین با جان کندن داشت بالا می رفت بیدار شد و بعد از مالیدن چشمانش با حالت خاصی بیرون را نگاه می کرد.

همین نگاه عجیبش مرا هم وادار کرد با دقت بیشتری به بیرون نگاه کنم. مزرعه ها را در حالت خوبی ندیدم. درست است که بسیاری از آنها درو شده بودند ولی همین باقیمانده گیاهان خبر از خشکسالی بسیار عمیقی می داد. حتی درختان هم آن صلابت و سرسبزی همیشگی را نداشتند. وقتی به چهره پیرمرد نگاه کردم غم غریبی را در چشمانش دیدم. با حسرت بسیار، بیرون را نگاه می کرد.

می خواستم شروع به صحبت کنم ولی نگاهش در افق محو بود. می خواستم او را از این حال و هوای غم بار خارج کنم ولی نمی دانم چرا من هم در حس او شریک شدم و غم نامعلومی تمام وجودم را فرا گرفت. عصر جمعه، کیلومتر ها دور از خانه و تنها، چندسالی است که در اینجا خدمت می کنم و نمی دانم تا چندین سال دیگر هم باید اینجا تنها و دور از خانواده باشم. طراوتی در طبیعت نبود و من هم این خشکی را در درونم احساس کردم. چرا من باید اینهمه سختی بکشم.

بعد از مدتی خودش لب به سخن گشود و با جمله «خدا را شکر» شروع کرد. گفت که هرچه کاشته بود  آنچنان که باید و شاید به بار ننشسته است، بخش عمده ای از محصولش به خاطر بی آبی از بین رفته بود. در ادامه با حسرت می گفت: کشت دیم همین است دیگر. یک سال بار می دهد و یک سال بار نمی دهد. هر آنچه خدا تصمیم بگیرد می شود و ما در این امور هیچ دخالتی نداریم. ناراحتی را می شد در چهره اش دید ولی در گفتارش چندان خبری از اعتراض نبود. همه را خواست خدا می دانست.

ولی در نهایت آهی کشید و دستانش را رو به آسمان برد و دعایی کرد. «خدایا نه به خاطر ما آدم ها که هیچ گاه قدر نعمتت را نمی دانیم و همیشه معترض هستیم و شکر نعمتت را به جا نمی آوریم، گناه کاریم و عصیان گر و اصلاً موجود مفیدی نیستیم. به خاطر این حیوانات و پرندگان بارانی بفرست تا تلف نشوند. درختان جنگل که گناهی ندارند، همه تشنه هستند و محتاج رحمتت. ما را فراموش کن و به فکر این مخلوقاتت باش.»

این پیرمرد که سالها زیر تیغ آفتاب سوزان با دستان خود روی زمین کار کرده تا بتواند امرار معاش کند و به راحتی می توان از چهره و دستانش سختی ها و مرارت های بیشمار را  که کشیده است را دید چقدر دل بزرگی دارد و والا فکر می کند. من کاملاً در کنارش احساس محو بودن داشتم، حس همین ذره های گرد و غبار را داشتم در برابر کوهی بزرگ و ستبر.

این بار من بودم که در سکوت غرق شدم و رفتم به اعماق درونم که چقدر  کوچکم و چقدر حقیر فکر می کنم. فقط به فکر خودم هستم و بس. فکر می کنم چون دور از خانه در این روستای دورافتاده تنها هستم، بزرگترین مشکل عالم را دارم و هیچ کس چون من اینگونه در سختی وتعب نیست. این پیرمرد به ظاهر بیسواد درس بزرگی به من داد که زندگی فقط مال من نیست. باید به فکر دیگران بود و حتی بالاتر به فکر طبیعت هم بود.

نمی دانم شاید ذهنم و درونم را خواند بود چون وقتی چشمانم با چشمانش طلاقی کرد لبخندی زد و گفت نگران نباش، خدا بزرگ است و به فکر همه است. اگر تو به فکر دیگری باشی، دیگری هم به فکر تو خواهد بود. این پستی و بلندی های زندگی طبیعی است. به اطرافت نگاه کن آیا در همین کوه و دشت همه جا هموار است؟ همه چیز یک دست است؟

یکی بالا است و دیگری پایین، آن یکی در کنار آب است و آن دیگری در بالای تپه. آیا آن بالایی نباید زندگی کند؟ اگر آن گیاه را بکنی می بینی چقدر ریشه دوانده تا به آب برسد، پس اگر تو هم در سختی هستی سعی کن ریشه بدوانی تا محکم شوی و به آب برسی و بتوانی زندگی کنی.

این همه در مدرسه و دانشگاه درس خواندم و ذهنم را پر از مطالب کتاب ها کردم، ولی همین چند دقیقه در کنار این پیرمرد با چند برابر تمامی آنها برابری می کرد. درسی که از این پیرمرد گرفتم نگاهم را به زندگی عوض کرد. سپاس از او که در کنارم نشست و مرا آموخت.

دعا

سرما آرام آرام داشت به درونمان رخنه می کرد. حمید که لاغراندام بود تمام سر و صورتش را با شال پوشانده بود ولی باز هم می لرزید. من هم احساس می کردم پاهایم در حال یخ زدن است. از ساعت یک بعدازظهر در این برف و کولاک در کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین بودیم. حمید نگاهی به ساعت انداخت و اشاره کرد که برگردیم چون چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود.

تا خواستیم راه بیافتیم صدای ماشینی توجه مان را جلب کرد. از کوچه کنار مدرسه خارج شد. حمید به سمتش رفت و دست بلند کرد. «بی ام و» آلبالویی رنگ بود که به زحمت داشت بالا می آمد، شیب کوچه و همچنین برفی که روی زمین نشسته بود کار را برایش خیلی سخت کرده بود. نگاهی به پلاکش انداختم، چون این مدل ماشین با اینجا هیچ سنخیتی نداشت. نمره تهران بود و همین ناامیدم کرد.

حمید هم تا افراد درون ماشین را دید سرش را پایین انداخت و به سمت من آمد. ناراحت از اینکه ماشین گیرمان نیامده جاده را در پیش گرفتیم و به سمت وامنان به راه افتادیم. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که از پشت سر صدای آقا آقا را شنیدیم. هر دو همزمان و با تعجب برگشتیم تا ببینیم که چه کسی ما را صدا می کند. راننده ی همان «بی ام و » بود که پیاده شده بود و ما را صدا می کرد و از ما خواهش کرد که سوار شویم.

من به حمید نگاه می کردم و حمید هم به من، تصمیم سختی بود. اگر سوار نمی شدیم فردا باید با مینی بوس های روستا می رفتیم و روزمان از دست می رفت. اگر هم می خواستیم سوار شویم، که شرایط اصلاً مساعد نبود. حمید رو به من کرد و با چشمانش اشاره کرد که نرویم، من هم از راننده تشکر کردم و گفتم مزاحم نمی شویم و به راهمان ادامه دادیم. راننده دوباره خواهش کرد، شک مان بیشتر شد و تصمیم گرفتیم که اصلاً سوار نشویم.

یک «بی ام و» آلبالویی نمره تهران که راننده آن خانم میانسالی بود و دختر جوانش همراه او در ماشین بود، در اینجا چه می کنند؟ چرا اینقدر اصرار دارند که ما سوار شویم؟ در این جای دور افتاده و در این شرایط سخت جوی برای چه آمده اند اینجا؟ برعکس بود، ما باید اصرار می کردیم که سوار شویم ولی داشتیم انکار می کردیم، و آنها اصرار می کردند.

خجالت می کشیدیم سوار شویم. من که اصلاً رویم نمی شد، به حمید نگاه کردم او هم مانند من مانده بود چه کند. حمید گفت حداقل تا تیل آباد برویم آنجا پیاده می شویم. من هم با تردید قبول کردم و هردو به آرامی به سمت ماشین حرکت کردیم. بعد از سلام وعلیکی کوتاه سوار ماشین شدیم. داشتم از خجالت می مُردم، در آن هوای سرد و برفی خیس عرق شده بودم، نمی دانم چرا احساس می کردم  داخل ماشین گرم است. به همین خاطر کمی شیشه را پایین آوردم تا کمی هوا بخورم، که با چشم غره حمید مواجه شدم و سریع شیشه را بالا بردم.

ده دقیقه ای بود که سکوت مطلقی بین همه ماحاکم بود. حمید به خودش جرات داد و پرسید که چرا آنقدر اصرار داشتید که ما سوار شویم؟ خانم راننده جواب داد: به خاطر تاریکی هوا و ناآشنا بودن با مسیر باید همراه می داشتیم تا در صورت نیاز از او کمک بگیریم. من گفتم که چه طور شد به ما اطمینان کردید و در این روستای دور افتاده و در این شرایط ما را سوار کردید؟

کمی سکوت کرد و سپس گفت: مگر شما معلم نیستید؟ گفتم بله. گفت همین برای اطمینان کفایت می کند. پرسیدم از کجا فهمیدید که ما معلم هستیم؟ با لبخندی گفت پسر همسایه مدرسه که مهمانشان بودیم شما را از دور نشانمان داد و گفت شما ها معلم هستید. به فکر فرو رفتم و سنگینی باری که نام معلم بردوشم قرار داده بود را دوچندان احساس کردم. فکر کنم حمید هم در همین فکر بود. هردو چشممان در افق به غروب آفتاب خیره بود و در درونمان غوغایی برپا بود. معلم بودن چقدر سخت است، چقدر دشوار است از این نام مقدس حفاظت کردن. و چقدر نگاه دیگران به ما،  کنترل رفتارمان را سنگین تر می کند.

مدتی گذشت و این بار من صحبت کردم و علت اینجا آمدنشان را پرسیدم. هردو ساکت بودند و فقط به مقابل نگاه می کردند. خانم راننده با صدایی لرزان شروع کرد به گفتن که پسر دوازده ساله اش دچار بیماری لاعلاجی شده که حتی متخصصان هم نمی دانند چیست و وضعش بسیار وخیم است. به هرجایی که ممکن بوده رفته اند و از هرکسی که می شده کمک خواسته اند ولی متاسفانه افاقه نکرده است. مدتی است در بیمارستان بستری است و پزشکان هم دیگر امیدی به بهبودی او ندارند.

بغض راه گلویش را بسته بود و دیگر قادر به تکلم نبود. دخترش ادامه داد که بعد از کلی جستجو و امتحان کردن راه های مختلف برای درمان، شنیدیم در اینجا فردی دعانویس است که کارهای خاصی انجام می دهد، به ما گفته اند که بیماران بسیاری را درمان کرده است. به طریقی با او ارتباط پیدا کردیم و او هم پیغام فرستاده و به ما گفته که پیراهن پسرتان را بیاورید تا دعایی بنویسم که بیماری اش درمان شود.

تا خواستم چیزی بگویم حمید با دست ضربه ای محکم به من زد. البته کاملاً پنهانی، منظورش را فهمیدم و دیگر ادامه ندادم. باز هم سکوت در ماشین حکم فرما شد. فضا بسیار سنگین شده بود. در تیل آباد می خواستیم پیاده شویم که گفتند می خواهند به گرگان بروند چون آشنایی در آنجا دارند که شب را همانجا بمانند. از طرفی خوشحال بودیم که ماشین تا گرگان می رود ولی از طرفی، داستان پسر این خانواده بسیار متاثرمان کرده بود.

واقعاً مانده بودم  که چرا حدود پانصد ششصد کیلومتر راه را  به خاطر چیزی که اصلش هنوز زیر سوال است و اثبات هم نشده است آمده اند. اصولاً صحبت کردن در مورد ماوراء الطبیعه سخت است، نه می شود کاملاً ردش کرد و نه می شود کاملاً اثباتش نمود. دعانویس را می شناختم، همسایه مدرسه بود و پسرش هم دانش آموز ما بود. درس پسرش اصلاً خوب نبود و همیشه برایم سوال بود که چرا پدرش برای این فرزندش دعایی نمی نویسد که درسش را خوب کند؟!!

در طی مسیر صحبت هایی هرچند کوتاه در این موضوع بین ما رد و بدل شد. آخرین جمله خانم راننده بسیار سنگین بود. او از ناچار بودن و چنگ به هر طنابی زدن جهت نجات بچه اش می گفت، وقتی همه درها بسته می شود حتی به کورسویی آنهم شاید بی منطق نیز باید متوسل شد. واقعاً جوابی نداشتیم بدهیم. فقط حمید گفت که به همان اصلی کاری توکل کنید، دعا نویسی و این چیزها بیشتر بر خرافات استوار است. دیگر نمی توانست بغضش را نگاه دارد، با همان حالت گریه گفت: او که از همان اول همه چیز را می بیند و می داند.

گفتم همه چیز در دست اوست، بیماری و شفا، حیات و ممات، بودن یا نبودن. در همان حالی که اشک می ریخت فقط پرسید چرا ماباید در بخش های منفی این حالات باشیم؟ چرا بیماری و ممات و نبودن برای ماست؟ چیزی برای گفتن نداشتم. بغض گلویم را می فشرد و من هم دیگر به قادر به گفتن کلامی نبودم. به حمید هم نگاه کردم او هم همچون من چشمانش قرمز شده بود. تنها کاری که کردیم این بود که در تاریکی و سکوتی سهمگین خود را غرق کنیم.

حمید علی آباد پیاده شد و من همراه آنها تا گرگان رفتم. وقتی تنها شدم، احساس کردم دیگر قادر به تنفس نیستم. بودن حمید در کنارم قوت قلبی بود. این فکرهای عجیب و غریب که در ذهنم می گذشت کاملاً مرا زمین گیر کرده بود. در محاصره چراهایی بودم که برای هیچکدام هیچ جوابی نداشتم. هرچه بیشتر فکر می کردم حلقه این محاصره تنگ تر می شد و من بی سلاح دیگر چیزی برای دفاع نداشتم.

مرا تا جلو در خانه رساندند، با تشکر بسیار تعارفشان کردم که حداقل برای رفع خستگی، یک چای مهمان ما باشند. حتی مادرم که جلو در آمده بود نیز به آنها تعارف کرد، ولی قبول نکردند. وقتی در تاریکی کوچه محو شدند، تازه این تاریکی ها بر من هجوم آوردند و تا مدتها مرا درگیر خود کرده بودند. درگیر نبردی نابرابر و سهمگین که پایانش نامعلوم بود.

چرغ راهنما

وقتی باران شروع شد، از پنجره کلاس با تردید بیرون را نگاه می کردم. پیاده تا کاشیدار بروم یا صبر کنم و فردا صبح به سمت خانه حرکت کنم؟ هوا سرد نبود و بهار همه جا را سرسبز کرده بود. به این امید بستم که شاید تا ساعت دوازده که مدرسه تعطیل می شود، باران هم بند آید و من هم انشالله حتی به کاشیدار نرسیده ماشین گیر بیاروم و امشب در خانه در کنار خانواده باشم.

خوشبختانه باران بند آمد و من هم از همان مدرسه، مسیر جاده را در پیش گرفتم و به سمت کاشیدار به راه افتادم. حدود ساعت یک به کنار کلبه کل ممد رسیدم و انتظار برای آمدن ماشین شروع شد، انتظاری جانکاه و طاقت فرسا. متاسفانه امروز از آن روزهایی بود که شانس به من روی خوشی نشان نداد، ساعت چهار شده بود و هیچ ماشینی نیامده بود، تمام مینی بوس های روستا از شهر برگشته بودند و از کنار من رد شدند. آخرین آنها که حاج منصور بود، کنارم توقفی کرد و رو به من گفت، بیا با ما به وامنان برگرد، ماشین نیست. فردا من نوبت اول هستم و جایی برایت نگاه می دارم.

هنوز تا تاریک شدن هوا یکی دو ساعتی وقت بود و همین باعث شد که همچنان امید داشته باشم و منتظر بمانم. ولی این ایستادن و منتظر ماند هیچ فایده ای نداشت، ساعت پنج بود که با کلی خستگی و اعصاب به همین ریخته باز هم مسیر جاده را در پیش گرفتم و به سمت وامنان به راه افتادم. به خاطر بارندگی مجبور بودم از مسیر طولانی جاده بروم چون مسیر میان بُر بسیار گِلی و لغزنده بود. به سه راهی که رسیدم باران شروع به باریدن گرفت و وضع مرا از آنچه بود بدتر کرد.

ناامید در زیر باران، تک و تنها در جاده به سمت وامنان در حرکت بودم. داشتم به این شانسم فکر می کردم و افسوس می خوردم که چرا با حاج منصور برنگشتم. نه خیس می شدم و برای فردا هم جایم رزرو بود. درست در میانه های پیچ اول بالای دره بودم که ناگهان وانت سبز رنگی در مقابلم ظاهر شد. پشت پیچ بود و دید نداشت، به همین خاطر تا مرا دید بلافاصله ترمز کرد و درست در مقابلم متوقف شد. من باشوق به آقای راننده می نگرسیتم و او با اخم مرا نگاه می کرد.

کنارش هیچ کس نبود و این برای من خبر خوبی بود. تا خواستم در را باز کنم که با کمی عصبانیت رو به من گفت که وسط جاده چه می کنی؟ می خواهی خودت را به کشتن دهی؟ من از پشت پیچ جاده چه طور تو را ببینم؟ آدم باید از کنار جاده راه برود. وقتی موقعیت خودم را بررسی کردم حق را به این آقای راننده دادم. البته از ساعت دوازده و نیم در جاده ای باشی که ماشینی از آن عبور نکرده ناخوداگاه از وسط آن راه می روی.

وقتی صحبت هایش تمام شد، اجازه گرفتم تا سوار شوم. باز هم نگاه متعجبی به من کرد و گفت چرا سوار می شوی؟ گفتم اگر امکان دارد مرا حداقل تا تیل آباد برسانید. از سر تا پایم را با نگاهش وارسی کرد و گفت، حالت خوب است پسر جان؟ داری به سمت وامنان میروی و از من می خواهی تو را تا تیل آباد برسانم. چرا برعکس می روی؟ لبخندی زدم و گفتم اگر اجازه دهید سوار شوم تا برایتان تعریف کنم.

داستان را که برایش گفتم، لبخندی زد و گفت خدا را شکر کن که حداقل در این دوران ماشین هست. ما در زمان قدیم با اسب از مسیر رودخانه تا غُزنوی می رفتیم و از آنجا هم اگر ماشین بود تا آزادشهر یا شاهرود می رفتیم. من که مغازه داشتم بیشتر اوقات باید با اسب و استر می رفتم. باز هم خدا را شکر که این روزها ماشین هست. حداقل با این وانت تا تیل آباد می روم و بارهایم را می گیرم.

خیلی آرام می رفت و اصلاً از دنده سه بالا تر نرفت که نرفت. البته بیشتر جاها را با همان دو می رفت که البته با توجه به خالی بودن وانت برایم سوال برانگیز بود. تاریک شدن هوا و همچنین لغزنده بودن جاده هم باعث شده بود که سرعت حرکت بسیار پایین باشد، ولی حتی اگر همه مسیر را با دنده یک می رفت باز هم من خوشحال بودم که به تیل آباد خواهم رسید.

از همان کاشیدار شروع کرد به صحبت وتعریف کردن از قدیم ها، من هم سراپا گوش بودم، همیشه از هم صحبتی با افراد سن بالا  لذت می بردم، یک پختگی و مهربانی خاصی در آنها هست. مخصوصاً که روستایی باشد و از این طبیعت زیبا سالها سود جسته باشد. از جاده می گفت که بعد از انقلاب برای روستا های این منطقه کشیده اند. از زمانی می گفت که جاده آزادشهر به شاهرود خاکی بوده و در اصل یک جاده نظامی بوده است.

 می گفت سوی چشمانش کم شده و رانندگی برایش در شب کمی سخت است ولی چاره نداشته و باید تا تیل آباد می رفته تا بارهای مغازه اش را از آنجا بگیرد و برگردد وامنان، ولی کاملاً با جاده آشنا بود و هیچ انحرافی در حرکتش نبود. البته بهتر است بگویم بر جاده کاملاً مسلط بود و جای جای آن را می شناخت. ندیده چاله ها و دست اندازها را رد می کرد.

در «هفت چنار» وقتی از بالا، جاده داخل دره را نگاه کردم، چندین چراغ ماشین پشت سرهم دیدم که برایم بسیار عجیب به نظر آمد. چون در این جاده هر چند ساعت فقط یک یا دو ماشین عبور می کرد، در فکر این بودم که این همه ماشین چرا اینجا هستند که دیدم آقای راننده جفت راهنما را روشن کرد. نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه مسئله ای ویژه رخ داده بود که نیاز به جفت راهنما باشد.

طاقت نیاوردم و این حس کنجکاوی مجابم کرد که از آقای راننده علت جفت راهنما زدن را بپرسم. لبخند معنی داری زد و گفت ،خُب عروس دارد می آید. باید برای شادی آنها این چراغ چشمک زن ها را روشن کنیم. با تعجب بسیار وقتی ماشین ها از کنار ما گذشتند دیدم که واقعاً ماشین عروس بود با  همراهانش، کاملاً مبهوت این حدس حاجی شدم .

وقتی از کنارمان گذشتند حاجی چند تا بوق زد و چندبار هم استوک بالا پایین کرد. و با خنده ای صادقانه گفت: انشاالله خوشبخت بشوند و بچه های صالح بیاورند. ثمره زندگی اولاد صالح است و بس. به او گفتم خوب از دور حدس زدی ماشین عروس است. کمی خودش را جدی کرد و با لحنی خاص گفت: پسرم، من عمری در این جاده ام. در این جاده اگر چند تا ماشین دیدی که خیلی یواش دارند می آیند بدان که حتماً مرحوم دارند، ولی اگر دیدی خیلی تند می آیند بدان عروس دارند.

از اینکه این نکته حکیمانه را از کوله بار تجربه اش به من گفته بود. می شد احساس کرد که خودش هم کمی از خودش خوشش آمده بود. در همین حین جفت راهنما را خاموش کرد و گفت: خدا خیر بدهد این جاپان(ژاپن) را که این چراغ ها را برای عروسی گذاشت. این خارجی ها چقدر به فکر شادی هستند و حتی برای عروسی هم در ماشین چراغ گذاشته اند.

گفتم حاجی جان کدام چراغ؟ گفت همین چشمک زن ها که مخصوص عروسی است. گفتم اینها چراغ راهنما هستند و کلی توضیح دادم که کاربردش چیست. بعد از کلی صرف انرژی برای توضیح کامل و بدون نقص کاربرد و نحوه استفاده ازچراغ راهنما، رو به من گفت که پسر م تو هنوز جوانی و باید خیلی چیزها یاد بگیری. این چراغ مال عروسی است. جای دیگر که روشن نمی کنند. ماشین در شب نیاز به نور زیادی دارد که برای آن دوتا چراغ بزرگ جلوی ماشین گذاشته اند که چشمک هم نمی زند. فقط با این دسته نورش کم و زیاد می شود.

می خواستم ادامه دهم ولی پیش خود فکر کردم بهتر است حرف هایش را قبول کنم. ادب حکم می کرد سکوت کنم و فقط حرف هایش را تایید کنم. بعد از این گفته هایم سکوت معنی داری کرد. حدس زدم شاید از دست من به خاطر آن گفته هایم ناراحت شده باشد، ولی وقتی به نزدیکی تیل آباد رسیدیم، گفت حکماً شما درست می گویید چون شما معلم هستید و سواد دارید. واقعیت امر من تصدیق ندارم و رانندگی را از سید که تصدیق دارد یاد گرفته ام و تا همین تیل آباد هم بیشتر نمی آیم. باید در مورد این چراغ چشمک زن ها از سید بپرسم.

سر جاده اصلی در تیل آباد پیاده شدم، هر کاری کردم که کرایه بگیرد با خنده ای قبول نمی کرد. از من اصرار بود و از او انکار. تازه از من پرسید برای کرایه ماشین تا شهر پول کافی دارم؟ وقتی مطمئن شد که پول دارم، گفت باشد حالا برو کنار پاسگاه، انشالله اتوبوس گیرت بیاید.

این مرد کلی تصدیق داشت که بسیاری حتی یکی از آنها را ندارند. او تصدیق صداقت داشت که کمتر کسی را می شد یافت که دارای آن باشد. او تصدیق معرفت داشت که بسیار کمیاب است. او تصدیق مهربانی داشت که گوهری است گرانبها. او تصدیق نقد پذیری داشت که حتی خیلی از باسوادها این یکی را ندارند. در میان انبوهی از تصدیق ها، نبود تصدیق رانندگی اصلاً به چشم نمی آمد.

(تصدیق= گواهینمامه رانندگی در قدیم)

زیر باران باید رفت

صبح وقتی بیدار شدم و از پنجره اتاق هوای بیرون را بررسی کردم خبری از ابرهای سیاه نبود، به نظرم این ابرهای خاکستری در ارتفاعی بالاتر از آن بودند که بخواهند باران ببارند. به همین خاطر خیالم راحت شد که امروز تا «نراب» می خواهم پیاده بروم، مشکلی پیش نخواهم آمد. از بین بچه ها که همه خواب بودند آرام آرام حرکت کردم و به اتاق کناری رفتم.

خانه ما دو اتاق کنار هم داشت که فقط یکی از آنها را استفاده می کردیم وبه همین خاطر بخاری هم در همان اتاق اصلی بود. در فروردین بودیم ولی تفاوت دمای این دو اتاق به بیش از ده درجه می رسید. به همین خاطر مجبور بودم خیلی سریع آماده شوم و لباس های گرم را بپوشم تا سرما نخورم.

تکه نانی شد صبحانه ام و از خانه خارج شدم. پیش خودم فکر کردم که امروز که هوا نسبتاً خوب است از مسیر میان بُر بروم. در این فصل همه چیز در حال نو شدن و تازه شدن است و دیدن این مناظر بسیار لذت بخش خواهد بود. به انتهای روستا که رسیدم نمی دانم چه شد که همه جا ناگهان سیاه و تاریک شد. باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت و هر چیزی که روی زمین بود به هوا برخواست. آنقدر سریع اتفاق افتاد که فرصتی برای واکنش نداشتم.

این تغییر ناگهانی مجابم کرد که مسیر جاده را که طولانی تر بود انتخاب کنم. البته جاده درست از طرف دیگر روستا آغاز می شد و به همین خاطر مجبور شدم کل روستا را دوباره طی کنم. هوا روشن شده بود ولی هنوز رفت و آمد چندانی در روستا نبود. این سکوت آن هم در این موقع صبح به نظرم خیلی مشکوک آمد. ولی وقتی کمی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اهالی روستا در این باد و طوفان حق دارند که از خانه خارج نشوند.

به ابتدای جاده که رسیدم باد فروکش کرد و همین باعث شد که کمی احساس آرامش کنم. ولی این احساس چندی نپایید و از سمت غرب، ابرهای سیاه را دیدم که دوان دوان به این سمت می آمدند. در کسری از ثانیه به بالای سرم رسیدند و حتی مجالی برای احوال پرسی هم نداند و بلافاصله شروع کردند به باریدن. انگار نه انگار که من این پایین هستم و با نگاهی ملتمسانه به آنها می نگرم.

چاره ای نداشتم در زیر باران به راه افتادم. حالم زیاد خوب نبود. سعی کردم کمی مثبت فکر کنم و در این وضعیت با بارانی که بی وقفه می بارید و تنها و مسیری طولانی به خودم روحیه دهم. خیس شدن را اصلاً دوست نداشتم ولی در همان حالتی که داشتم به شدت خیس می شدم ،به راه هم ادامه می دادم. در همین لحظات سخت بود که ناگاه به یاد شعر  سهراب سپهری افتادم  که می گفت:

«چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است …»

شروع کردم به تفسیر این شعر با اوضاع اکنون خودم.

چتری نیست که حتی به فکر بستنش باید بود.

چاره ای جز زیر باران رفتن نیست.

فکر و خاطره چنان خیس شده اند که دیگر زیر باران بردن معنی ندارد.

مردم روستا همه در خانه اند و هیچ کس زیر باران نیست.

دوستان همه خوابند و یکی هم بیدار نیست.

در این تنهایی و این جاده طولانی و فراز و فرودش چگونه می توان عشق را زیر این شرشر باران جست؟

و….

چنان در این شعر و وضع حال خودم درگیر بودم که زمان و مکان از دستم برفت و ناگاه خود را در مقابل در مدرسه دیدم. کاپشنی که بر تن داشتم کاملاً خیس شده بود و حتی لباس هایی هم که زیر آن پوشیده بودم نیز خیس بودند. باران در این مدت حدود یک ساعت که من در راه بودم چنان سنگ تمام گذاشته بود که هیچ جای خشکی در من نبود. و از همه بدتر گِلی شدن بود که چاره ای هم نداشت.

ولی نمی دانم چرا عصبانی نبودم، فکر کنم همین شعر سهراب مرا در این اوضاع آرام کرده بود. همیشه از خیس شدن بدم می آمد و اوقاتم را تلخ می کرد ولی حالا که به نهایت خیس شده بودم، حالم زیاد بد نبود. واقعاً رسیده بودم به این عبارت که « زندگی تر شدن  پی در پی»

در مدرسه کاپشن و ژاکت را  که کاملاً خیس شده بودند در آوردم و به یکی از دانش آموزان که خانه آنها کنار مدرسه بود دادم تا ببرد و در کنار بخاری خشکشان کند. من هم در آن سرما که شدیدتر احساسش می کردم به کلاس رفتم، نداشتن کاپشن و ژاکت از یک طرف و خیس بودن لباس ها از طرف دیگر و از بخت بدم بخاری کلاس که کاملاً دود گرفته بود و هیچ نیروی گرمابخشی نداشت، همه چیز را برایم به صورت ناخوشایندی درآورده بود.

برای اینکه حالم بد نشود باز هم باران را در ذهنم آوردم تا با فضای رمانتیک آن باز هم انرژی بگیرم که این سرمای کلاس از درون منجمدم کرد و حالم را به شدت سرد کرد. انرژی چندانی برای نگاه داشتن حال خوب نداشتم و عصبانیت به سرعت داشت در من رخنه می کرد. چاره ای نداشتم باید سرما را تحمل می کردم و درس می دادم. ولی این عصبانیت غیر قابل تحمل بود.

 تا روی تخته سیاه موضوع درس امروز را نوشتم یک دفعه همه جا روشن شد، انگار چندین پروژکتور در کلاس روشن کرده بودند. کلاس به طور بسیار عجیبی غرق نور شده بود، وقتی برگشتم و چهره متعجب بچه ها را که همه داشتند از پنجره بیرون را نگاه می کردند را دیدم خود نیز در تعجب آنها شریک شدم. ابرها با همان سرعت که آمده بودند با همان سرعت بخش شرقی آسمان را خالی کردند و مجالی دادند تا آفتاب با تمام قدرت بتابد. هر دو پنجره کلاس به سمت شرق بود و  همین باعث شد روشنایی خیره کننده ای کلاس را دربر گیرد. این نور علاوه بر کلاس، درون همه ما را نیز روشن کرد.

دل و جان و روحم نیز با این آفتاب گرم شد و بچه ها هم چنان انرژی گرفتند که یکی از بهترین تدریس هایم در آن روز اتفاق افتاد. نمی دانم چه شده بود که در آن کلاس هرچه می گفتم، همه می فهمیدند. انرژی در کلاس فوران می کرد و هیچ کس هم از نور زیاد خورشید که چشمشان را می زد گلایه نداشت. همه چیز در شفافیت کامل بود. آنقدر هوا در سمت مشرق صاف و زلال بود که می شد حتی آخر دنیا را هم دید.

زنگ آخر خورد و لباسهایم را که کاملاً خشک شده بود، آوردند و پوشیدم ولی هنوز گرمای خورشید را در درونم احساس می کردم. وقتی به راه افتادم به ابرهایی که در سمت غرب و درست بالا سر وامنان بودند، رو کردم و گفتم، خواهش می کنم حداقل در مسیر برگشت با بنده حقیر کاری نداشته باشید و بگذارید این بار کمی از لطافت خورشید را هم حس کنم. صبح به اندازه کافی از لطافت شما بهره بردم .

کمی رنگشان روشنتر شد و دانستم که دارند به حرف های من می خندند. گفت باشد بخندید ولی بدانید

زیر باران باید رفت.

زیر نور خورشید هم باید رفت.

کنار درختان هم باید رفت.

روی کوه و دشت هم باید رفت.

کلاً به آغوش طبیعت باید رفت.

عقل

برف دیشب چنان سنگین بود که حدود بیست یا سی سانتی متر نشسته بود. ولی امروز صبح آسمان صاف بود و مناظر زیبای اطراف چنان مرا وسوسه می کرد که دوربین را بردارم و بزنم به کوه ودشت. عقل می گفت که در این وضعیت تنها نباید جایی رفت، چون حسین دیروز به خاطر کلاس ضمن خدمت به شهر رفته بود. پس بنابه گفته عقل می بایست جوانب احتیاط را رعایت کنم و جایی نروم، ولی دل اصرار بسیار داشت که این فرصت را نباید از دست داد. در این کشمکش، خبر تعطیلی مدرسه به خاطر برف سنگین وزنه را به طرف دل سنگین کرد و در نهایت دل پیروز میدان شد.

دوربین زنیط را که تازه خریده بودم را مسلح به یک حلقه فیلم سی و شش تایی کردم و از خانه بیرون زدم. به سمت جنگل که در شمال روستا واقع بود به راه افتادم. سکوت و آرامش خاصی بر اطراف حکم فرما بود که برایم بسیار لذت بخش بود. آرامشی مطلق که تصاویر زیبایی زمستانی هم آن را کامل می کرد. هنوز هیچ ردی از عبور و مرور بر جاده نبود و مسیر کاملاً سفید و یک دست بود.

یکی از چیزهایی که بسیار مرا به وجد می آورد دیدن ردپای حیوانات روی برف ها بود. حتی پرندگان هم روی برف از خود ردی به یادگار گذاشته بودند. حرکت مارپیچ یک رد پا که فکر کنم مربوط به کلاغ بود توجهم را جلب کرد، یا دنبال چیزی می گشته یا حیوانی دیگر او را تعقیب می کرده است. شاید هم شیطنتش گل کرده و کمی روی برف ها بازی کرده است. در هر صورت رد پا ها بسیار زیبا و دل انگیز بودند.

وارد جنگل شدم، تمام درخت ها سفید بودند و منظره ای کاملاً زمستانی خلق کرده بودند، هیچ جنبده ای در اطرافم نمی دیدم حتی یک پرنده هم در آسمان یا روی درختان نبود. دیگر از آن ردپاهای زیبا هم خبری نبود، و این سکوت کاملاً مرا در خود غرق کرده بود، آرام آرام از کنار درختان رد می شدم تا نکند از خواب بیدار شوند و از دست من دلخور شوند. نمی دانم چه مدت در میانشان به آرامی در حال گشت و گذار بودم ، سعی کردم هر طوری هست خودم را به بالای یال اصلی برسانم تا از آنجا دید گسترده تری داشته باشم.

هنوز به یال اصلی نرسیده بودم که راهی یافتم و آن را ادامه دادم. مسیر بسیار زیبایی بود و در آخر هم به دشت تقریباً همواری رسیدم که یک دست سفید بود. انگار برف ها را با ماله صاف کرده بودند. دوربین زنیط که همراهم بود، آنقدر تصاویر را ثبت کرده بود که دیگر خسته شده بود، در حدود دو ساعت یک حلقه فیلم سی وشش تایی را صرف ثبت این تصاویر زیبا کرده بودم و مانند همیشه این نگرانی را داشتم که خدا کند عکس ها خوب از آب دربیاید.

کوه بزرگ و سترگی مقابلم بود که بعدها دانستم نامش «بوقوتو» است. از دور عرض ارادتی کردم و به او قول دادم در اولین فرصت حتماً به بالایش صعود خواهم کرد.کوه بزرگی هم در سمت راست و آن طرف دره بود که نگاه اخم آلودش را حس کردم. با ایشان هم سلام و احوالپرسی کردم و به ایشان هم قول دادم که بعد از عید خدمت شریفشان خواهم رسید.

به راهم ادامه دادم و به انتهای دشت رسیدم که دره ای بود عمیق و وهم انگیز، از دیدن مناظر زمستانی سیر نمی شدم ولی زمان گذشته بود و می بایست به خانه برمی گشتم. اینجا بود که اولین سوال در ذهنم نقش بست. اصلاً اینجا کجاست؟ سوال دوم که به ذهنم رسید کمی نگرانم کرد، روستا کدام طرف است؟ سوال سوم مضطربم کرد، از کدام طرف بازگردم؟

آن قدر محو دیدن مناظر شده بودم که کلاً مسیر و حتی جهت را هم گم کرده بودم، سریع خودم را به بالاترین نقطه نسبت به دیگر مکان ها رساندم تا از آنجا کمی موقعیت محل را بیابم، از روستا که خبری نبود و اطرافم فقط جنگل بود و کوه های سر به فلک کشیده، کمی دقت کردم تا راستای کوه ها را تشخیص دهم چون می دانستم رشته کوه های البرز در امتداد شرقی غربی هستند، با هر زحمتی بود امتداد کوه ها را حدس زدم و حداقل جهت های اصلی را فهمیدم، البته فرضی، ولی چاره ای نداشتم باید به همین فرض اکتفا می کردم.

پیش خودم حساب کردم که جاده ای که به وامنان می رسد منشعب شده از جاده ای است که چند روستای منطقه را به هم متصل می کند و این روستا ها هم در مسیر شرقی غربی درست در امتداد کوه ها هستند. پس هر طوری که باشد اگر به سمت جنوب حرکت کنم، حتماً در نقطه ای جاده ای که به سمت نراب می رود را قطع خواهم کرد.

باامید به خدا به راه افتادم، پیش خودم تنظیم کرده بودم که جهت عمود بر جهت یال های تپه ها جهت جنوب است، تپه های اول را که پوشش گیاهی کمتری داشت را گذراندم و رسیدم به جنگل های انبوه و کاملاً سفیدپوش.درختانی تنومند که کاملاً با برف پوشیده شده بودند. البته در میان آنها جوانتر ها هم بودند که برای رسیدن به آن بالا ها منتظر بهار بودند تا جهادی جانانه را آغاز کنند.

دره ها را به احتیاط پایین می رفتم و شیب ها را با جان کندن بالا می آمدم. حرکت در این جهت کار بسیار سختی بود، باید به سختی بالا می رفتم و با دشواری دوباره از آن طرف پایین می آمدم. ولی چاره ای نداشتم، و باید به همین طریق مسیر را می پیمودم تا به جاده برسم. نمی دانم چند تا دره را پشت سر گذاشتم. ساعت چهار شده بود و من هنوز هیچ راهی پیدا نکرده بودم. خبری هم از جاده نراب نبود.

آرام آرام ترس به سراغم آمد و خودم را سرکوفت می کردم که آخر کدام انسان عاقل تک و تنها آنهم در این همه برف فقط برای عکس گرفتن، خودش را در مخمصه می اندازد، ناگهان عقلم نهیب زد که گفتم نرو، من همین چیز ها را پیش بینی کرده بودم که رای مخالف دادم. تو بودی که حرف دلت را بر حرف من ترجیح دادی، حالا این دلت کجاست تا به دادت برسد؟ هر چه دلم را ندا دادم، از کنج عزلتی که گزیده بود بیرون نیامد.

 احساس می کردم با توجه به اینکه در جهت عمود بر یال ها در حال حرکت هستم ولی جهتم درست نیست. این قدر نباید از جاده نراب دور می بودم، درست است که تا به حال به نراب نرفته ام ولی وقتی از وامنان نگاه می کردم خیلی دور به نظر نمی رسید. ضمناً من می بایست تا به حال حداقل به زیر آن تخته سنگ بزرگی که در مسیر از دور دیده بودم رسیده باشم. ولی هنوز از هیچ چیز خبری نبود.

به بالای شیب تندی که نفسم را گرفته بود رسیدم و کنار درختی نشستم، واقعاً خسته شده بودم، در کشاکش بین امید و ناامیدی بودم که ناگاه در انتهای دره مقابل رودخانه را دیدم. رودخانه یعنی خبر خوش چون می دانستم که در این منطقه و اطراف روستا فقط همین یک رودخانه است وبس. این رودخانه همان است که در نهایت به غُزنوی می رسد.

وقتی به رودخانه رسیدم حالم خوب شد، انگار دوست قدیمی ام را دیده بودم، چاق سلامتی جانانه ای کردم و مسیرش را در پیش گرفتم. کناره های رودخانه یخ زده بود و آب از زیر یخ ها در جریان بود. سنگ هایی که سالها در بستر رودخانه کاملاً صاف و صیقلی شده بودند با آبی که در روی یا کناره هایشان یخ زده بود همچون شیشه صاف و بسیار لغزنده شده بودند که راه رفتن را بسیار سخت می کرد.

هوا داشت تاریک می شد و هرچه می رفتم به پل نمی رسیدم. البته اضطراب نداشتم چون این رودخانه هر طور بود به آنجا می رسید، ضمناً زمین های کشاورزی اطراف هم قوت قلب بودند که روستا در نزدیکی است.

بعد از گذر از پیچ تندی پل در دوردست ها نمایان شد. شور و شعف خاصی در درونم به پاخواست، دلم که غرق در سکوت بود ناگاه شروع به اظهار نظر کرد، گفت اشکال ندارد سختی کشیدی ولی زیبایی هم بسیار دیده ای. عقل غرغری کرد و گفت، تا حالا کجا بودی؟ در طول مسیر که گم شده بودیم خبری از شما نبود، همه کارهای سخت بر عهده من بود و تو ساکت بودی، حالا هم اگر این حرف ها نمی زدی می مردی؟!

در کنار سپیدارهای منظم که درست کنار رودخانه به صف بودند، تصمیم گرفتم به طرف مقابل رودخانه بروم. در گام دومی که برداشتم نمی دانم چه شد که معلق بین زمین و آسمان شدم و با پشت محکم خوردم روی یخ های کناره رودخانه، یخ ها شکست و کاملاً نشستم بر بستر رودخانه، درد شدید یک طرف و خیس و گِلی شدن کامل طرف دیگر، از همه اینها فجیع تر دسته کلاغ هایی بودند که احتمالاً به خاطر صدای این سقوط، از روی سپیدارها به پرواز درآمده بودند و با تعداد بسیار زیاد بالای سرم می چرخیدند و غار غار می کردند.

فکر کنم هرچه من به رودخانه بدو بیراه گفتم، کلاغ ها هم به من بد و بیراه گفتند. تا بالای پل و حتی کنار مخابرات هم هنوز چندتایی بودند که بالای سرم می چرخیدند و مرا مورد لطف قرار می دادند. وقتی وارد روستا شدم اذان مغرب از گلدسته های مسجد بلند بود. با این وضع ظاهری ام خدا خدا می کردم کسی مرا نبیند، البته تاریکی در این وضعیت بسیار برایم مفید بود.

سعی می کردم از جاهایی بروم که نور چراغ یا روشنایی نداشته باشد، خدا را شکر روستا خلوت بود و تعداد بسیار کمی در رفت و آمد بودند. فقط نگرانی ام مسجد بود که در مسیرم قرار داشت. از همان دور خیل مردمی که برای نماز به مسجد می رفتند نگرانی جانکاهی در من ایجاد کرد، دقیقاً چسبیده به دیوار طوری که در تاریکی باشم قرار گرفتم و سرعت راه رفتنم را هم زیاد کردم تا در پناه این تاریکی از مقابل مسجد عبور کنم.

هنوز کاملاً به مقابل مسجد نرسیده بودم که آقا اجازه سلام ها شروع شد. اصلاً نمی دانم کجا بودند و چگونه مرا شناسایی کردند. من که در تاریکی هستم و به زحمت مقابلم را می بینم. اینان چقدر سریع مرا شناختند. ایستادن جایز نبود، با صدای کوتاه و سریعی پاسخ دادم و به مسیرم ادامه دادم. که ناگاه آقای مدیر را مقابلم دیدم. بعد از سلام و احوال پرسی رو به من کرد و گفت بهتر است که حالا که زمان اذان است و بچه ها هم شما را اینجا دیده اند نماز را در مسجد بخوانی که برای بچه ها هم ایجاد انگیزه شود.

می خواستم کل ماجرا را توضیح  دهم که آقای مدیر مهلت نداد و به سمت مسجد رفت و من ماندم که چه کنم؟ او اصلاً وضعیتم را ندیده بود، اگر نروم ممکن است فکرهایی ناروا در مورد من بکند، اگر بروم همان مقابل در مسجد در زیر نور چراغ با این وضعیت آبرویم جلو دانش آموزان و اهالی می رود، دوراهی سختی بود و تصمیم گرفتن دشوار، تصمیم گرفتم نروم و بعدا موضوع را با آقای مدیر در میان بگذارم ولی این هم نمی شد، او پیش خودش فکر می کرد که من بهانه آورده ام.

در همین حین که آقای مدیر مقابل در مسجد منتظرم بود، ناگاه چراغ روشنایی که درست بالای سرم بود روشن شد، چند ثانیه ای روشن ماند و دوباره خاموش شد، فکر کنم اتصالی داشت یا لامپش مشکل داشت. در هر صورت همین روشنایی چند ثانیه ای نجات دادم. آقای مدیر که مقابل در مسجد بود درست در همان چند ثانیه وضعیت مرا در روشنایی دیده بود.

با لبخندی جلو آمد و گفت چه بلایی بر سر خودت آورده ای؟ ماجرا را تعریف کردم و او هم خندید گفت اینجاها بیشتر بر عقلت تکیه کن تا دلت. برو و سریع به خانه برس تا سرما نخوری. با این وضعیت اگر مسجد بیایی همان چندتا دانش آموزی هم که می آیند، می روند. برو آقا جان انگیزه نخواستیم. عقل بود که سینه سپر کرده بود و تا خانه فقط درگوشم صحبت می کرد و دل را می کوبید و خودش را بسیار بالا می برد.

البته هر دومرا خوب می شناختند، سکوت دل و همچنین سکوت من در برابر عقل، خود معنایی ویژه داشت.

چهل تا گرگ

لباسش که مانند پوستین بود زیر برف کاملاً سفید شده بود. صورتش از سرما کاملاً سرخ بود و خیلی سنگین راه می رفت. هیبت بزرگش وقتی مقابل در رسید بیشتر جلوه گر شد. با صدایی گرفته سلامی آرام کرد و مستقیم به کنار بخاری دفتر رفت. می شد به راحتی فهمید با این همه لباس باز هم سرمای هوا تا حدی آزارش داده است.چند دقیقه ای کنار بخاری در سکوت معنی داری نشست.

پدر احمد بود و از روستای مجاور برای گرفتن کارنامه نوبت اول پسرش با موتور آمده بود.وقتی فهمیدیم با موتور در این برف این مسافت را طی کرده همه به او حق دادیم که سریع به کنار بخاری برود و خودش را گرم کند. البته وقتی هم که گرم شد دیگر به هیچ وجه سرد نشد. بعد از همان چند دقیقه سکوتش، شروع کرد به حرف زدن تا زمانی که کارش در مدرسه تمام شد و از در بیرون رفت. ماشالله یک ریز حرف می زد و از هر دری چیزی می گفت.

از هوا و سرمایش شروع کرد، بعد به موتور سواری رسید و از خرابی های پی در پی موتورش گفت، بعد رفت سراغ احمد و از درس نخواندن و اذیت کردنش گفت، سپس به موضوع برادر بیمار احمد که در خانه افتاده است پرداخت که واقعاً همه متاثر شدیم. آنقدر از آن پسر بیمارش گفت که دیگر دلمان نیامد از احمد بد بگوییم، تصمیم داشتیم کمی نرم تر در مورد احمد صحبت کنیم. ولی مهمترین نکته این بود که به هیچ کس مجال حرف زدن نمی داد، حتی آقای مدیر چندین بار خواست بین صحبت هایش چیزی بگوید، ولی موفق نشد.

همین طور از همه چیز سلسله وار می گفت. از چرا بردن گوسفندان در کوه های اطراف در این زمستان سخت که گفت، فهمیدم که شغلش چوپانی است ودر کارش هم مهارتی مثال زدنی دارد، و همچنین سالهاست به این کار سخت و دشوار مشغول است. وقتی از طبیعت می گفت من بیشتر لذت می بردم، خودش را بخشی از طبیعت فرض می کردم، ساده و بی آلایش و تا حدی هم خشن. از گوسفندان و نحوه مواظبت از آنها می گفت که رسید به قضیه چهل تا گرگ دیشب

این آخری را که گفت گوشهایمان تیز شد و درس و کارنامه احمد را کنار گذاشتیم و تمام حواسمان معطوف او شد. از نگاه هایمان تعجب را فهمید، مکثی کرد که این بیشتر برای ما عجیب بود. تا به حال فقط او بود که حرف می زد. رو به ما کرد و گفت می خواهید کل داستان را برایتان تعریف کنم. وقتی تایید کردیم به راحتی می شد از چهره اش خوشحالی را دید. خودش را جا به جا کرد و آماده شد تا شرح مفصل قصه دیشب را برای ما بازگو کند.

با آب و تاب فراوان و تقریباً لحنی حماسی گفت: دیروز هنگام غروب وقتی داشتم گله گوسفندان را به روستا بازمی گرداندم، از پشت سر چهل تا گرگ به من حمله کردند، سگه ها به سوی آنها رفتند ولی کاری از دستشان بر نمی آمد، باید خودم کاری می کردم. چوب دستی ام را بلند کردم و دور سرم چرخواندم و با فریادی بلند به سمتشان حمله کردم.

به چند متری آنها که رسیدم ایستادم و به همه آنها با غضب نگاه کردم. بر سرشان فریاد زدم که بروید که اگر با من دربیافتید همه شما را  خواهم کشت. همین فریادم باعث شد که بترسند و بروند. فکر کنم فهمیده بودند که اینجا جای ماندن نیست و این بار گیر بد آدمی افتاده اند. حتماً پیش خودشان فکر می کردند این یکی چقدر با بقیه فرق دارد، چقدر شجاع و نترس و قوی است.

چنان خود را همچون قهرمانان داستان های تخیلی تعریف می کرد که برایمان خیلی جالب بود و همه با دقت گوش می دادیم. از خودش هرکولی ساخته بود که یک تنه با تمام بدی ها مبارزه می کرد. کمی که از اوج پایین آمد حسین از او پرسید، آخر حاج آقا شما چه جوری توانستید از دست چهل تا گرگ خلاصی پیدا کنید مگر می شود؟ امکان ندارد! چهل گرگ آنهم در شب. اصلاً چطور آنها را شمردید؟

لبخند معنی داری کرد و گفت :شما مرا نمی شناسید، اگر در روستا درباره من بپرسید همه می دانند که چیزی نیست که مرا شکست بدهد. حالا هم که می بینی از دستشان خلاص شده ام و سالم پیش شما هستم. باز هم حسین رو به او کرد و گفت :حاجی جان اصلاً در کل این منطقه روی هم چهل تا گرگ هست که آن هم یکجا جمع شوند و سراغ شما بیایند.کمی از لبخند خاص صورتش کم شد و در جواب گفت.حالا چهل تا که نه، حداقل بیست تا که می شدند.

نوبت به حمید رسید،با چشمانی که داشت از حدقه در می آمد رو به ایشان کرد و گفت: پدر جان شب هنگام بیست تا گرگ اگر حمله کنند که آدم را زنده نمی گذارند. امکان ندارد، حتی اگر تفنگ هم داشته باشی و ده تا سگ، باز هم نمی شود. برای مبارزه با این تعداد گرگ یک لشکر لازم است.من که باور نمی کنم شما بیست تا گرگ را فراری داده اید، شاید کمتر بودند؟

کمی خودش را جا به جا کرد و در جواب گفت:کار من همین است، همیشه در کوه و دشت با خطرات زندگی می کنم. یک جا گرگ حمله می کند یک جا به پرتگاهی می رسم که گوسفندان را باید مواظبت کنم از آنجا پرت نشوند. گاهی در دشتی باز باید مواظب باشم گوسفندان گم نشوند. تمام کار من با خطرات است. این کوه ها و دره ها با هیچ کس شوخی ندارند. در هر صورت در آن وضعیت مجبور بودم .حالا شما قبول نمی کنید ولی دسته کم ده تا گرگ که حتماً بودند.

مدیر هم وارد صحبت شد و او هم گفت حتی ده تا گرگ هم امکان ندارد یک جا بیایند سراغ شما، او هم در جواب گفت :آقای مدیر شما همه اش در مدرسه و کلاس بوده اید، چه خبر دارید از کوه و دشت و حیوانات آنجا، آقای مدیر لبخندی زد و گفت حاجی جان فکر کنم یادت رفته من بچه اینجا هستم و از بچگی در همین کوه و دشت ها بزرگ شده ام.در جواب آقای مدیر نگاهی به اطراف انداخت و گفت: من که خیلی هایشان را لت و پار کردم ، حتماً که سه چهار تایی بوده اند.به خدا!

مدیر با خنده گفت:حاجی راستش چندتا بودند؟لبخندش به خنده بدل شد و کلاهش را برداشت و شروع کرد به خاراندن سرش و در همان حالت  گفت:واقعیتش یه صدای خش خشی از پشتم شنیدم، سگ ها بلافاصله به سمت صدا رفتند و من هم سریع گله را جمع و جور کردم و به سمت روستا به راه افتادم. بعد از مدتی هم سگ ها برگشتند. دروغ چرا؟ من که چیز خاصی ندیدم. چه کار کنیم حرف حرفو میاره، و دوباره زد زیر خنده که ما هم با او شروع کردیم به خندیدن.

کارنامه پسرش را گرفت و کمی بد و بیراه غیاباً نثار پسرش کرد و با همان چهره ای که آمده بود بدون هیچ تغییری خداحافظی کرد و رفت.انگار نه انگار کلی داستان برای ما سرهم کرده بود و مثلاً پیش ما ضایع هم شده بود. در هنگام خداحافظی وقتی دستهایم را فشرد، زمختی و ستبری دستانش در همان دم معانی بسیاری را به من منتقل کرد.

با همان چهره خندان از در خارج شد و احمد را گرفت دو تا پس گردنش زد و پشت موتورش سوار کرد و چندین بار هندل زد و موتورش با صدای مهیبی روشن شد .گازی داد و در میان دود از حیاط مدرسه خارج شد و در سپیدی های برف  آرام آرام محو شد.

در میان آنهمه تعریف هایی که از خودش می کرد و به دروغ خود را قهرمان نشان می داد، صداقت معصومانه ای موج می زد. در تمام آن داستان سرایی هایش می شد قلبی مهربان را دید که همچون کودکان دوست دارد که دیگران دوستش داشته باشند. می خواست خودش را خیلی مهم جلوه دهد، و واقعاً هم برای ما بسیار مهم بود که یک پدر چقدر باید سختی بکشد تا بتواند خانواده اش را حمایت کند.

شیر

شب خواب بدی دیده بودم و اصلاً حالم خوب نبود، نگران بودم و دلشوره عجیبی در من بود،صبح وقتی بیدار شدم اصلاً دل و دماغ مدرسه رفتن نداشتم.وقتی به حیاط رفتم،دیدم دیشب برف سنگینی آمده و تقریباً تا زانو برف روی زمین نشسته است.این مقدار برف کمی آن حال بد را از من دور کرد ولی در اعماق وجودم همچنان بلوایی بر پا بود.

به همراه حمید و حسین به سمت مدرسه به راه افتادیم.وقتی کنار جوشکاری حاج رمضان رسیدیم، فوج فوج بچه ها بودند که داشتند از طرف مدرسه به سمت داخل آبادی برمی گشتند. وقتی جویا شدیم فهمیدیم به خاطر برف سنگین تمامی مدارس تعطیل شده است. این مقدار برف در اینجا چیز عجیبی نبود و از این شرایط بدتر هم داشتیم که کلاس و مدرسه برقرار بوده.حمید با لبخندی گفت حتماً آزادشهر سه چهار سانتی متری برف آمده که دستور داده اند همه جا را تعطیل کنند.

همان ابتدای کوچه مدرسه از بچه ها جدا شدم و به سمت مخابرات که اوایل روستا بود به راه افتادم تا تماسی با خانه بگیرم و این نگرانی را برطرف کنم.برف آنقدر زیاد بود که راه رفتن را مشکل می کرد.تا مخابرات مسافت چندانی نبود، ولی نمی دانم چرا احساس می کردم هرچه می روم به مخابرات نمی رسم. و همین نگرانی ام را افزون می کرد.

خوشبختانه مخابرات باز بود.خبری از کابین نبود و با همان یک عدد تلفن روی پیشخوان باید تماس می گرفتم. وقتی با مادرم صحبت می کردم از لرزش صدایش نگرانی خاصی را فهمیدم، هر چه پرسیدم چیزی نمی گفت، اصرار های زیاد من باعث شد در نهایت همه چیز را برایم تعریف کند.پدر به خاطر مشکلی که قلبش پیدا کرده بود در درمانگاه نزدیک خانه بستری بود.اصلاً باورم نمی شد برای پدرم چنین اتفاقی افتاده باشد. او کوهنورد بود وهمیشه مراقب سلامتی اش بود.

حالا کاملاً دلیل آن شور زدن دلم را فهمیدم ، اصلاً نمی توانستم بمانم و باید می رفتم، پدر به کمک من که تنها پسرش هستم نیاز مبرم دارد. با خودم فکر کردم حداقل بچه ها را با خبر کنم ،به همین خاطر به مدرسه برگشتم. وقتی موضوع را به آنها گفتم همه مانع شدند، حتی آقای مدیر به من گفت که حداقل تا باز شدن جاده صبر کنم. ولی من اصلاً آرام و قرار نداشتم و تصمیمم را گرفته بودم. می بایست هرطور شده به گرگان بروم.

مسیر جاده را در پیش گرفتم و به راه افتادم. اوایل پاهایم داشت یخ می زد ولی وقتی مدتی گذشت فکر کنم جریان خون در پاهایم شدیدتر شد و پاهایم شروع کردند به گرم شدن. وقتی به کاشیدار رسیدم، آبادی در سکوتی سنگین غرق بود. تا مقابل کلبه کل ممد هیچ موجود زنده ای ندیدم، هیچ ردی هم در مسیر دیده نمی شد. انگار سالهاست که از اینجا هیچ کس عبور نکرده است. این سکوت و این برف واقعاً هر دو خیلی سنگین  بودند.

کنار کلبه کل ممد ایستادم و کمی فکر کردم، تا ابتدای جاده اصلی حدود بیست کیلومتر بود. پیش خودم محاسبه کردم که اگر در این برف سنگین متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر راه بروم ،حدود پنج ساعتی طول خواهد کشید که به ابتدای جاده اصلی برسم. حالا هم ساعت 9 صبح است. انشالله دو بعدازظهر تیل آباد خواهم بود.

با توکل به خدا شروع به حرکت کردم. هوا صاف بود، ولی گاهی باد سردی می وزید که تا مغز استخوانم نفوذ می کرد. چند پیچ اول جاده را پشت سر گذاشتم و به ابتدای سینه کش جاده رسیدم. واقعاً در این برف راه رفتن در سربالایی بسیار سخت است. مقدار برف و مسیر باقی مانده تا تیل آباد و از همه بدتر وضعیت پدر ذهنم را بسیار مشوش کرده بود. به همین خاطر ذهنم مجالی برای پردازش صحنه های زیبای برفی و زمستانی نداشت.

دو ساعتی بود که در راه بود و آرام آرام خستگی سراغم آمد. برف زیاد بود و راه رفتن را مشکل می کرد. حتی بعضی از جاها که بادگیر بود تا ران هم وارد برف می شدم.این وزن زیاد اینجا هم مشکل ساز بود و مرا بیشتر در برف ها فرو می برد. ولی دلم را خوش کرده بود که هوا صاف است و می شود آرام تر هم رفت، به هفت چنار رسیدم و وارد دره شدم. اینجا حداقل باد کمتر بود ولی هنوز هیچ خبری از ماشین یا بلدوزر راهداری نبود. با عبور از شیب های تند گردنه به ابتدای دشتی رسیدم که انتهای آن تیل آباد بود.

به خاطر وسعت دید و همچنین نزدیک شدن به تیل آباد، نگرانی ام کم شد و تا حدی چشمانم شروع کرد به بهره بردن از مناظر زیبای زمستانی، هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که ناگهان از سمت شمال هجوم ابرهای سیاه را دیدم. نگرانی و اضطراب به من برگشت و سرعتم را بیشتر کردم ،ولی سرعت آنها خیلی بیشتر بود و به من رسیدند، اول باد تندی بلند شد که کاملاً از مقابلم می وزید و برف ها را مانند سوزن به صورتم فرو می کرد. چند دقیقه ای نگذشت که دانه های سپید برف رقص کنان شروع به نزول کردند و من فقط با چشمی مضطرب نظاره گر آنها بودم.

هر چقدر جلوتر می رفتم وضعیت بحرانی تر می شد. باد هم به این برف اضافه شد و کولاکی به پا شد. آن دید وسیع و گسترده در چند دقیقه بدل شد به چند متر مقابل پایم. سرعت سیری که داشتم بسیار کم شد. واقعاً عاجز و درمانده شده بودم. گونه هایم داشت یخ می زد. هرچند گاهی سیلی هایی به صورتم می زدم تا هم کمی سرحال شوم و همچنین صورتم یخ نزند. در این چند کیلومتر آخر اصلاً وضعیت مساعد نبود.

نمی دانم چقدر در این وضعیت راه رفته بودم که در اوج ناامیدی مقابلم ماشینی را متوقف دیدم. در این اوضاع دیدن یک ماشین حتی از روبه رو هم برایم حکم ناجی را داشت. حداقل دیگر تنها نبودم. وقتی به ماشین رسیدم، وانت نیسان آبی رنگ حمل شیر بود که در برف سنگین گیر کرده بود. در تعجب بودم از تیل آباد را تا اینجا چگونه آمده بود. وقتی به کنار ماشین رسیدم آقای راننده در پشت وانت مشغول بیرون آوردن بیل بود. وقتی مرا در آن شرایط دید فقط با بهت به من نگاه می کرد.

او را شناختم، بسیار در روستا دیده بودمش، جوانی بود به نام حمید که بعدها راننده سرویس مینی بوس معلمان شد. در روستا به حمید کلب غلام معروف بود. او هم مرا شناخت و با همان حالت بهت پرسید، آقای دبیر اینجا در این اوضاع چه می کنی؟ گفتم کار واجبی پیش آمده و باید به گرگان بروم. کمی تامل کرد و دیگر چیزی نگفت، فکر کنم او هم با دیدن من خوشحال شد، چون او هم دیگر در این شرایط تنها نبود.

ولی بعد از این خوشحالی اندک تازه رسیدیم به این مسئله که این ماشین در این جاده باریک خاکی و این حجم سنگین برف چطور دور بزند؟ آقا حمید با بیل شروع کرد به خالی کردن زیر چرخ ها و جلوی ماشین ، بعد هم من این کار را انجام دادم. به نوبت برف ها را کنار زدیم تا مجالی برای حرکت ماشین ایجاد کنیم. انصافاً آقا حمید دست فرمانش عالی بود، در آن اوضاع با سه چهار بار جا به جا کردن ماشین دور زد و در مسیر بازگشت قرار گرفت.

وقتی سوار شدیم و به سمت تیل آباد به راه افتادیم ،سریع از او خواستم تا بخاری ماشین را روشن کند، واقعاً هوا سرد بود، فکر کنم دما ده درجه ای زیر صفر بود. که با لبخند ملیحش فهمیدم خبری از بخاری نیست. یک عدد گاز پیک نیک را از پشت آورد و روشن کرد و گذاشت زیر پاهای من و گفت با این خوب گرم می شوی. در آن موقعیت و آن شرایط من هم فقط لبخند زدم و با تمام وجود حواسم بود تا نسوزم، کاری بس خطرناک بود ولی چاره ای هم نبود.

جاده بسیار لغزنده بود و ماشین هر از چندگاهی به سمتی سر می خورد.باز هم این دست فرمان خوب آقا حمید بود که ماشین کمی کرنش می کرد. جالب بود ماشین به هر سمتی سر می خورد او هم فرمان را به همان سمت می برد و بعد از چند ثانیه با گردش آرام فرمان به جهت مخالف، ماشین را به مسیر اولیه برمی گرداند. در هر صورت به سختی با کلی سلام و صلوات به تیل آباد رسیدیم. جاده اصلی هم برف داشت ولی مشخص بود که ماشین های راهداری حداقل یک بار هم که شده از آنجا گذشته اند. آقا حمید رو به من کرد گفت اینجا که ماشین گیر نمی آوری. من چند جا در مسیر  کار دارم با من همراه باش تا با هم به آزادشهر برویم. در آن اوضاع چاره ای جز قبول کردن نداشتم.

چند جای آقا حمید، چندین جا شد و از تیل آباد تا آزادشهر حدود دو ساعت طول کشید.باز دستش درد نکند که مرا از آن اوضاع بحرانی نجات داد. حتی اگر غروب هم به آزادشهر می رسید باز من سپاسگزارش بودم که مرا از آن مهلکه نجات داده بود. وقتی به آزادشهر رسیدیم اصلاً توقفی نکرد و از همان مسیر کمربندی به سمت گرگان ادامه مسیر داد.

خوشحال که این بار هم تا گرگان یکسره خواهم رفت رو به آقا حمید، شروع کردم به تشکر از ایشان، باز هم لبخند معنی داری زد و بعد از کمی مکث گفت :زینب آباد می روم، از آنجا هم تا پلیس راه مسافتی نیست می توانی پیاده هم بروی. کمی یکه خوردم ولی اصلاً به رویم نیاوردم، تا همینجا هم کلی شانس آورده بودم. با این حال باز هم به تشکر کردن از ایشان ادامه دادم.

سه بعد از ظهر بود که به خانه رسیدم و هنوز پدر در درمانگاه بود، لباسم را عوض کردم و سریع به درمانگاه رفتم، حال عمومی اش خوب بود ولی به خاطر برخی از مشکلات دستور اعزام به بیمارستان داده بودند. حتی صحبت اعزام به تهران هم مطرح شد. تا شب در تب و تاب بودیم تا کارها انجام شود. و پدر در بیمارستان شهر بستری شد.

در اواخر شب که برای رفع خستگی و گرسنگی به بوفه بیمارستان رفته بودم تا چیزی بخورم وقتی بطری شیر را در دستم دیدم ، به یاد اتفاقات صبح افتادم که این بار این ماشین شیر بود که مرا نجات داد.

داماد

حدود دو ساعتی بود که از پشت وانت حاج مصطفی پیاده شده بودم و در کنار پاسگاه تیل آباد منتظر ماشین بود. نیامدن هیچ ماشینی مرا نگران کرده بود که نکند گردنه بسته شده و همه ماشین ها پشت کولاک برف گیر افتاده باشند؟ با این بادی که اینجا می وزد، حتماً در خوش ییلاق طوفانی به پا شده که طبق معمول همه برف ها را به وسط جاده کشانده  و راه را بند آورده است.

تاریکی هوا آرام آرام ترسی جانکاه را در وجودم جاری ساخت. اگر شب شود و ماشین نیایید چه کار کنم؟ نه راه پس دارم و نه راه پیش. نه می شود به شهر رفت و نه می شود به وامنان بازگشت. در این عوالم هولناک خود بودم که ناگهان از پشت پیچ جاده ، اتوبوس آبی رنگی نمایان شد. شور و وجد خاصی جایگزین آن ترس شد. فقط خدا خدا می کردم جای خالی داشته باشد. البته اگر هم نداشت می بایست سوار می شدم و ایستاده تا شهر را تحمل می کردم، چاره ای نداشتم. وضعیت بسیار بغرنج بود.

بعد از بازرسی اتوبوس توسط ماموران پاسگاه با اشاره سر شاگرد اتوبوس سوار شدم. خوشبختانه چند تایی جای خالی بود و در انتهای اتوبوس کنار جوانی که کت و شلوار براقی بر تن داشت نشستم. تا مرا دید خوشحال شد و سلام گرمی کرد و من هم با همان گرمی سلامش را علیک گفتم. کیفم را در محفظه بالا گذاشتم و تا نشستم این مرد جوان با لبخندی که از ملاحت گذشته بود، مشتی پر از نقل و شکلات به من تعارف کرد.

چیزی از تیل آباد نگذشته بودیم که آقای شاگرد جهت گرفتن کرایه به سراغم آمد. با همان لحن راننده ها پرسید. آزادشهر پیاده می شوی یا گرگان؟ در لحظه دچار بهت شدم. باورم نمی شد مقصد این اتوبوس گرگان باشد. مگر می شود جلوی پاسگاه تیل آباد سوار شوم و درست در جرجان از اتوبوس پیاده شوم. با تکان های آقای شاگرد به خودم آمدم. نگاهی اخم آلودی به من کرد و گفت چیه پول نداری؟!سریع یک پانصد تومانی نو از کیفم بیرون آوردم و به آقای شاگرد دادم. او هم در مقابل دو تا صد تومانی فرسوده به من بازگرداند.

آنقدر آرام بودم و احساس راحتی می کردم که غیر قابل وصف بود. در اتوبوسی گرم و نرم و مستقیم تا خود گرگان .واقعاً این همه خوشبختی محال است. وقتی فکر می کردم که بعد از پیاده شدن از این اتوبوس فقط با یک کورس تاکسی به خانه خواهم رسید ناخودآگاه لبخندی بر لبانم جاری می شد. وقتی داشتیم از روی پل غزنوی می گذشتیم سلامی به این رودخانه عرض کردم و به او گفتم امروز با آن روز خیلی فرق دارد. ببین ،امروز وضعم خیلی بهتر است، تا خود گرگان در همین اتوبوس هستم.

کنار پاسگاه غزنوی اتوبوس توقفی کرد و مرد میانسالی سوار اتوبوس شد و آمد درست پشت سر من نشست. پیش خودم گفتم حتماً او هم از اینکه اتوبوس گیرش آمده و جای نشستن هم دارد بسیار خوشحال است. تا اتوبوس به راه افتاد با صدای بلندی که تا حدی مرا شوکه کرد برای سلامتی راننده و شاگرد از مسافران صلوات قرایی گرفت. تا اولین صلوات تمام شد دومی و پشت بند آن سومی. ماشالله آنقدر تن صدایش قوی بود که گوش هایم داشت صوت می کشید.

بعد شروع کرد از مزایای فرستادن صلوات گفتن .انصافاٌ مطالعاتش در این زمینه عالی بود، آنقدر حدیث و آیه برای گفته هایش آورد که همه بر درست بودن حرف هایش با توجه به استنادهایی که می کرد صحه گذاشتیم. بعد کلی در باب اخلاق و این چیزها صحبت کرد و همه را به رعایت حق الناس دعوت کرد. آنقدر خوب حرف می زد که بیشتر مسافران صورت هایشان را به سمت عقب اتوبوس چرخانده بودند و داشتند با دقت به صحبت های این مرد گوش می دادند.

وقتی صلوات آخری را فرستاد و صحبت هایش تمام شد. شاگرد اتوبوس کنارش آمد و از او درخواست کرایه کرد. آن مرد هم در پاسخ گفت پسرم این همه صلوات که فرستادید برایتان از این پول های کثیف بیشتر ارزش دارد. همه چیز که مادیات نیست. به فکر خدا هم باید بود. بنده خدا شاگرد مانده بود چه بگوید ،من هم که گفتگوی آنها را می شنیدم متعجب شدم، شاگرد بعد از مکث کوتاهی ،همچنان بهت زده و مستأصل بازگشت و این مرد برای سلامتی آقای شاگرد هم صلواتی در اتوبوس طنین انداز کرد.

چند ثانیه ای از آخرین صلوات نگذشته بود که جوان کنار دستی رو به من کرد و گفت مجردی یا متاهل؟ آنقدر این سوال ناگهانی و نابه جا بود که یکه ای جانانه خوردم، سکوت کردم و پاسخی ندادم. چند لحظه بعد باز رو به من کرد و گفت فکر کنم مجردی که جواب ندادی، اشکال ندارد من هم تا همین چند هفته پیش مجرد بودم ولی الآن خدا را شکر متاهل هستم و خیلی هم خوشحالم. با لبخند به او گفتم مبارک باشد .انشاالله همیشه شاد و سرزنده باشید.

فکر کنم از خود شاهرود تا اینجا از نبودن کسی در کنارش بسیار ناراحت بود و وقتی مرا دید بسیار ذوق زده شد. می بایست این همه خوشحالی را برای یک نفر تعریف می کرد که از قضا ،آن فرد من بودم. کاملاً نود درجه به سمت من چرخید و شروع کرد به تعریف کردن. اول سراغ مقدمه  رفت و از مزایای تاهل گفت و اینکه هر جوانی حتماً باید ازدواج کند.

ازدواج دستور دین است و هر جوانی که به سن بلوغ رسید باید ازدواج کند و …. تقریباً خط به خط کتاب بینش اسلامی سال سوم دبیرستان را داشت برایم می خواند. من هم چاره ای نداشتم و فقط گوش می دادم. وقتی مقدمه تمام شد ، شروع کرد در مورد خود ازدواج صحبت کردن، با شیبی بسیار تند داشت به جاهایی می رسید که نباید می رسید. کار داشت به جاهای باریک می کشید. به همین خاطر سریع وسط حرف هایش پریدم و گفتم حتماً نامزد شما اهل شاهرود است؟

نگاهی خاصی به من انداخت و گفت نه خیر اینجا آمده ام کارت پایان خدمتم را بگیرم. دو سال در چهل دختر سرباز بودم. این سوال من فقط توانست مدت کوتاهی وقفه ایجاد کند و باز لبخندی زد و گفت البته شاهرود هم خواستگاری آمده ام. خانواده خیلی خوبی بودند و کارها هم خیلی خوب داشت پیش می رفت ولی در آخر نشد. منتظر بود بپرسم چرا ،ولی من پیش خودم فکر کردم اگر بپرسم چرا تا خود آزادشهر این داستان خواستگاری را برایم تعریف خواهد کرد. به همین خاطر فقط لبخند زدم.

چند دقیقه ای توانست خودش را کنترل کند. ولی شروع کرد، تعریف کردن  از خواستگاری ای که کلاله رفته بود. آنقدر دقیق و با جزئیات تعریف می کرد که واقعاً مبهوت حافظه اش شده بودم. حتی از رنگ روسری دختر خانم هم که با دامن ایشان هم رنگ بود گفت. ولی در آخر آنجا هم نشد. این بار نگذاشت که نپرسیدنِ چرا ،مانع ادامه حرف هایش شود و خودش در عین سادگی گفت که دختر خانم لیسانس بودند و من دیپلم و به همین خاطر قبول نکردند.

وقتی به آزادشهر رسیدیم و با اتوبوس از وسط شهر رد شدیم همچون قهرمانانی که سوار بر مرکب خویش به تحقیر اطراف را نگاه می کردند به بیرون می نگریستم و رو به ماشین ها می گفتم که شما ها اینجا بمانید ، این بار نیازی به شما ندارم و مستقیم به سمت گرگان می روم. به یاد دارید که چقدر باید می ایستادم تا شاید یکی از شما ها مرا به پلیس راه ببرید، و چقدر از من کرایه های عجیب و غریب می گرفتید.

هنوز از پلیس راه به راه نیفتاده بودیم که باز این مرد جوان با همان حرارت قبلی از خواستگاری بهشهر برایم شروع به صحبت کرد. پدر آن دختر خانم افسر پلیس راه بود و با دیدن پلیس راه آزادشهر رامیان به یاد آن افتاده بود. اینجا هم در نهایت فقط به قول خودش به خاطر مشکل کوچکی ازدواج سر نگرفته بود و آن مشکل کوچک به زعم ایشان ،جواب رد خانواده دختر بود. واقعا این همه پشتکار این جوان برای یافتن همسری برای خودش ستودنی بود ،ولی حیف که در همه موارد جواب رد شنیده بود.باز هم تاکید می کنم پشتکارش ستودنی بود نه انتخابهایش برای ازدواج.

از همان لحظه ای که آن مرد میان سال آخرین صلوات را در اتوبوس فرستاد تا حالا که قرق را گذشته بودیم این جوان یک ریز و با حرارتی بالا  داشت تمام خواستگاری هایش را برایم تعریف می کرد. واقعاً سرم درد گرفته بود و هیچ راهی هم برای برون رفت از این وضع نبود. سادگی و صداقت در گفتارش مشهود بود ولی مقدارش از  حد استاندارد خارج شده بود. داشت در مورد خواستگاری در گرگان می گفت به جلین رسیدیم.

این همه مدت تحمل کرده بودم و صحبت های این جوان را شنیده بودم. خستگی تدریس صبح و پشت وانت حاج مصطفی و معطلی کنار پاسگاه یک طرف و این داستان های طولانی و بی نتیجه این جوان هم یک طرف، واقعاً سرم از درد داشت از می ترکید. تا گرگان هم چیزی نمانده بود، پیش خودم فکر کردم حداقل بگذار از او درباره آخرین خواستگاری که موفقیت آمیز هم بوده بپرسم .حیف است حدود دو ساعت و نیم شنیدن مداوم را بی نتیجه به پایان ببرم.

تا از او درباره آخرین خواستگاری پرسیدم، دیگر لبخند نزد و این بار دیگر خندید، خنده ای از ته دل که نشان از شعفی وصف ناشدنی داشت ، سپس گفت : دختر همسایه روبرویی ،همانی که از وقتی یادم می آید همسایه ما بودند. حالا او همسر من است و تا چند وقت دیگر زیر یک سقف خواهیم رفت. من که مانده بودم چه بگویم ،تمام آن تعریف هایی که از خواستگاری ها در شهرهای اطراف گفته بود دور سرم داشت می چرخید، آخر چرا این قدر این جوان ساده دل ما طی طریق کرده بود؟ کمی اگر چشمانش را باز می کرد این همه بالا و پایین رفتن نیاز نبود.

با شعف بسیار می گفت که حدود دو ماه بعد عروسی شان است و به شدت منتظر آن روز است تا داماد شود و با کت و شلوار دامادی رقصی جانانه کند . می گفت خیلی آرزو داشته که داماد شود و داماد شدن را خیلی دوست دارد. از کودکی همیشه در عروسی ها در ذهنش خودش را جای داماد ها گذاشته و کلی کیف کرده است.دلم نیامد به او بگویم این آرزوها مال دخترها است.

برایم خیلی جالب بود که چقدر به موضوع  ازدواج ساده نگاه می کند. این امر خطیر برایش بیشتر یک بازی است تا زندگی، واقعاً کودکی بود که بزرگ نشده بود.

شهردار

حسین اعصابش کاملاً به هم ریخته بود ، می گفتم این وضع خانه و اتاق نمی شود .اینقدر به هم ریخته و کثیف!! درست است که ما چهار تا جوان مجرد هستیم و صبح تا شب دو شیفت مدرسه ایم ولی این دلیل نمی شود که اینقدر اوضاع اتاقمان بد باشد.البته به نظر من آن طور هم که می گفت بد نبود، اتاق کمی به هم ریخته بود، ولی کثیف نبود .حسین خیلی سخت گیرانه نگاه می کرد،این مقدار بی نظمی با توجه به مشغله کاری ما طبیعی بود.

بی توجه به حرف های حسین ،من و حمید و آن یکی حسین فقط دراز کشیده بودیم و منتظر جوش آمدن آب کتری بودیم، بعد از دو شیفت کلاس در این هوای سرد ،چای داغ علاوه بر گرما بخشی ، همانند مرهمی است بر زخم هایی که حرف های حسین به ما زد ،آنچنان می گفت انگار کل اتاق پر زباله است.چندتا ظرف کثیف که این همه داد و قال ندارد. صبح اول وقت آنها را می شوییم.

حسین رفت و از روی طاقچه برگه و خودکاری آورد و نشست بین ما و شروع کرد به کشیدن جدول ،کارش که تمام شد برگه را پشت در اتاق چسباند.حس کنجکاوی هر سه ما به شدت تحریک شد و همزمان بلند شدیم تا ببینیم حسین چه نوشته است.

جدول شهرداران اتاق :      شنبه  حسین1 ، یکشنبه حمید ،  دوشنبه  من  ،   سه شنبه حسین2

با خنده ای به حسین گفتم پس چهارشنبه کی شهردار است؟ خیلی جدی گفت چهارشنبه شهردار نداریم، همه از همان مدرسه می رویم خانه ،گفتم اگر ماشین گیر نیامد و برگشتیم چه؟ گفت آن روز را بی شهردار می گذرانیم. گفتم نشد دیگر، قانون باید جامع و کامل باشد، یا همه روز ها یا هیچ روز ،وقتی بچه ها قیافه حق به جانب مرا دیدند همه زدند زیر خنده، حتی خود حسین.

فکر حسین خوب بود ،شاید به این بهانه کمی اتاق مرتب می شد و از این اوضاع متوسط به شرایط بهتر بدل می شد. قرار شد از همین فردا شروع کردیم و از بخت بد من ،فردا دوشنبه بود. خدا را شکر صبحانه در لیست غذایی ما نبود، زیرا همیشه در زنگ تفریح اول ،صبحانه در دفتر مدرسه سرو می شد.ناهار هم در حد نیمرو یا املت یا تمام رو و به طور کلی منویی مشتمل از مشتقات تخم مرغ بود که به سرعت آماده می شد.

ولی شام خیلی مفصل تر بود، من قرار گذاشتم که روزهایی که من شهردار هستم ماکارونی باشد چون خوب بلد بودم درست کنم.اولین شام شهرداری من هم صرف شد و رسیدم به بخش سخت آن یعنی شستن ظرف ها آن هم در حیاط که پر از برف بود.وقتی زیر شیر آب دستانم در حال منجمد شدن بود خودم را دلداری می دادم که فردا نوبت حسین است و این کار رفت تا دوشنبه هفته بعد.

سه شنبه که نوبت خود حسین بود همه کارها با نظم و ترتیب خاصی انجام شد. ولی وقتی به شنبه رسیدیم و نوبت آن یکی حسین شد بعد از شام که آنهم باز یکی از مشتقات تخم مرغ بود ،فقط ظرف ها را گوشه ای جمع کرد و در طرف دیگر دراز کشید. حسین اعتراض کرد ولی فقط با یک جمله مواجه شد، فردا صبح آنها را می شویم. هرچه اصرار کرد و قوانین را برایش خواند هیچ حرکتی از حسین دوم مشاهده نگردید و او همچنان دراز کشیده بود.

یکشنبه که نوبت حمید بود همه بخشها انجام شد ولی باز هم ظرف های آن یکی حسین کثیف مانده بود ،هرچه هم می گفتیم زیر بار نمی رفت.در روز شهرداری من همه ظرف ها را شستم و اتاق را هم جارو کردم و همه چیز کامل مرتب شد .و همین تحسین بچه ها را برانگیخت، پیش خودم فکر کردم اگر کارم را خوب انجام دهم بقیه هم کارشان را خوب انجام می دهند و اتاق همیشه تمیز و مرتب می شود.

چند هفته ای به همین منوال گذشت ولی اتفاقی که می افتاد این بود که همیشه جارو کردن به روز من       می افتاد و همچنین یک عالمه از ظرف های روز قبل را هم من باید می شستم. دیگر شروع به اعتراض کردم مخصوصاً به آن یکی حسین که اصلاً تن به کار نمی داد و همیشه در گوشه ای از اتاق قد بلندش را کاملاً به صورت افقی روز زمین قرار می داد . ولی در جوابم لبخندی می زد و می گفت واقعاً شهردار لایقی هستی و کارت بسیار خوب است.

یکی از دوشنبه ها که نوبت من بود در مدرسه بالا کاری پیش آمد و مجبور بودم دیرتر به خانه بروم، حسین را مامور کردم که ناهار را آماده کند تا بچه های اتاق بی غذا نمانند. وقتی به خانه رسیدم سفره وسط اتاق پهن بود و همه غذا ها و نان ها هم خورده شده بود و هیچ کسی هم نبود.خیلی ناراحت شدم .گوشه اتاق ایستادم و فقط نظاره گر این منظره زشت بودم.در دل به آنها می گفتم اگر چیزی برای من نگاه نداشته اید ،حداقل سفره را جمع می کردید!

وقتی به مدرسه پایین رسیدم ،اصلاً تحویلشان نگرفتم حتی سلام هم نکردم و در گوشه ای از دفتر ساکت نشستم. واقعاً عصبانی بودم. در زنگ تفریح اول رفتم از انبار مدرسه یک عدد کیک کام(تغذیه مدارس) گرفتم و در مقابلشان بدون تعارف به آنها شروع کردم به خوردن.چای را خوردم و تازه یکی دیگر هم برای خودم ریختم ،اصلاً به آنها توجه نمی کردم و کار خودم را انجام می دادم. وقتی هم زنگ خورد باز هم با بی محلی از مقابلشان گذشتم و به کلاس رفتم.

زنگ تفریح بعدی مدیر که فهمیده بود اتفاقی افتاده سر صحبت را باز کرد که آقا امروز با ما سرسنگینی ، ما را تحویل نمی گیری . مگر چه شده است؟آقا با ما این گونه رفتار نکن.بعد این بیت را برایم خواند: «با ما به از آن باش که با خلق جهانی»

تا آمدم جواب بدهم ،آن یکی حسین گفت: چیزی نیست آقای مدیر ، این آقای محترم امروز شهردار شده  ما رو تحویل  نمی گیره ، خودشو بدجوری گرفته، انگار شهردار پاریس شده که این قدر فخر می فروشه، حمید هم نه گذاشت و نه برداشت ،رو به من کرد و گفت مسئول بودن فروتنی می خواهد، باید بیشتر به فکر خدمت باشی تا نخوت، خدا را شکر فرماندار یا استاندار نشدی ، وگرنه خدا را هم بنده نبودی.

اصلاً مجالی به من نمی دادند تا چیزی بگویم ، آقای مدیر هم که متخصص جوگیری بود ، همراه آنها تا جایی که جا داشت به من متلک انداخت، هر سه در اوج بودند و داشتند هرچه تیر در ترکش شان بود را به سوی من شلیک می کردند ،که ناگاه حمید شروع کرد به خندیدن و ریسه رفتن و همین باعث شد این خنده به همه ما سرایت کند.

همین خنده باعث شد تا حدی خشم من هم فرونشیند ، خنده ها که تمام شد رو به آنها کردم و گفتم چرا سفره را پاک نکردید ؟ هر دو گفتند خوب تو شهردار بودی! گفتم چرا چیزی برای من نگاه نداشتید؟باز هم هر دو گفتند تو شهردار بودی! کمی اخم کردم و گفتم کجا دنیا شهردارها باید گرسنه بمانند؟ حمید گفت حالا فهمیدم این بی محلی های تو برای چیست، گرسنه ای ! آدم گرسنه هم دین و ایمان ندارد.تا خواستم بگویم که اینطور نیست و هرکسی باید مسئولیت خودش را بداند که زنگ کلاس خورد و آنها سریع رفتند به کلاس!

وقتی داشتیم به کلاس می رفتیم رو به آنها کردم وگفتم الحق و الانصاف بیایید همه شهردار خوبی باشیم ،به وظایفتان درست عمل کنید ،آنها هم با سر تایید کردند و گفتند فقط به شرطی که وقتی شهردار شدی ما را تحویل بگیری !

یکی از همین دوستان سالهاست عضو شورای شهر است و انصافاً هر وقت ما را می بیند خوب و عالی ما را تحویل می گیرد.

رودخانه

هوا سرد ولی کاملاً صاف بود،هیچ ابری حتی در دوردست ها هم مشاهده نمی شد.در مسیر وامنان به کاشیدار بودم و بسیار امید داشتم که ماشین گیر بیاورم و حداقل این هفته چندساعتی بیشتر در خانه و کنار خانواده باشم.وقتی به کنار درخت سنجد کنار مسیر میان بر رسیدم و نگاهی به افق غرب انداختم خوشبختانه خبری از ابرها نبود ،چندین بار همینجا دور بودن مسافت ابرها مرا گول زده بود و تا رسیدن به کاشیدار زیر باران یا برفشان گیر افتاده بودم.

وقتی به روی پل رسیدم، منظره دره بسیار زیبا بود ، کمی توقف کردم و به اطراف نگاه می کردم و از اینهمه زیبایی که در وضوحی بسیار بالا قابل مشاهده بود لذت می بردم.برف های سپید بر روی کوه ها و تپه ها خودنمایی می کردند.در همان حالت وقتی به سمت غرب چرخیدم و با چشمانم رودخانه را دنبال کردم،ناگاه فکر عجیبی به ذهنم خطور کرد، ساعت را نگاه کردم، 12:30 بود و هوا هم حدود ساعت 17:30 تاریک می شد، یعنی حداقل پنج ساعت وقت دارم و می توانم مسیر رودخانه را پیاده بروم تا به غُزنوی برسم.

البته محاسبه هم کردم، انسان به طور متوسط در هر ساعت حدود پنج کیلومتر می تواند راه برود.در این پنج ساعت می توانم حدود بیست و پنج کیلومتر راه بروم و به نظرم فاصله اینجا تا پل غُزنوی که در جاده اصلی بود کمتر از این اندازه است.پس می شد این کار را انجام داد. عزمم را جزم کردم و به زیر پل رفتم و حاشیه سمت راست رودخانه را در پیش گرفتم.همیشه رفتن و دیدن مکانهایی را که ندیده ام را دوست دارم.

شاید این کار من کمی خطرناک به نظر بیاید ولی به یاد دارم که آقا نعمت تعریف کرده بود که در زمان قدیم مسیر رفت و آمد مردم از همین رودخانه بوده است. در آن زمان خبری از جاده نبود و مردم با اسب و استر و بعدها با تراکتور از این مسیر تا غُزنوی می رفتند.پس این مسیر نباید زیاد سخت و دشوار باشد، روزگاری راهی بوده برای عبور و مرور روستاییان این منطقه.فقط امیدوار بودم برف و یخ مرا دچار مشکل نکند.

در ابتدا مسیر، رودخانه بسیار آرام و متین در حرکت بود.منطقه هموار بود و در کنار این آب روان احساس آرامش می کردم، صدای دلپذیر آب گوشهایم را نوازش می داد و مناظر بدیع و دلفریب اطراف چشمانم را نوازش می داد.سپیدی برف ها با قهوه ای خاکی که برفش آب شده بود در کنار سنگ های گونه گون بستر رودخانه ، تنوع رنگی بسیار زیبایی خلق کرده بود.

کمی که پیش رفتم نسیم ملایمی که می وزید شدت بیشتری پیدا کرد و شروع به توفیدن کرد و سرمای هوا چند برابر شد، آفتاب هم هر چه در توان داشت می تابید ولی گرمایش آنچنان نبود، البته من مجهز بودم و کلاه کاپشن را بر سر نهادم و بندش را محکم کردم وبه مسیرم ادامه دادم.خوشبختانه بعد از چند پیچ و خم ،رودخانه وارد دره ای باریک شد که تپه های اطراف ،راه را بر توفیدن این باد تا حدی سد می کرد.وقتی وارد این قسمت شدم کلاه را برداشتم و همچنان از دیدن مناظر لذت می بردم.

چندقدمی جلوتر نرفته بودم که با مشکلی مواجه شدم، حاشیه سمت راست دیگر محلی برای گذر نداشت و دیواره ای خاکی در آنجا بود، می بایست به طرف دیگر رودخانه می رفتم.یافتن جایی که بتوان از این رودخانه عبور کرد کمی سخت بود، البته آب چندانی نداشت ولی خیس شدن در این هوای سرد وسط زمستان اصلاً خوب نبود.فقط رودخانه را نگاه می کردم تا سنگی بیابم و از روی آن عبور کنم.البته یخ زدگی اطراف رودخانه کار را برایم سخت کرده بود.خوشبختانه جستجویم نتیجه داد و با حرکتی محیرالعقول از رودخانه گذر کردم.

این طرف هم حال هوایی خاص خود را داشت.آرام آرام دیواره های اطراف رودخانه بلندتر می شد و حالت دالانی پر پیچ و خم به خود می گرفت.کمی مخوف به نظر می آمد ولی آفتاب بالای سر همه چیز را روشن و واضح می ساخت . ترکیب سایه روشن ها بر روی رودخانه و انعکاس آب جاری بر روی یخ ها و برف های اطراف مرا به یاد کاغذهای ابر و باد انداخت. مناظر نوری زیبایی خلق شده بود.

کمی جلوتر باز هم مسیر مسدود بود ، باز هم برخوردم به دیواره ای این بار تقریباً صخره ای،باز می بایست به طرف دیگر می رفتم و باز هم جستجو برای یافتن راهی برای گذر به آن طرف رودخانه، این بار کار دشوار تر شده بود، به خاطر باریک شدن مسیر رودخانه هم شدت جریان وهم عمق آب بیشتر شده بود و هیچ سنگی هم برای عبور نبود. می بایست می پریدم.باریک ترین مکان را پیدا کردم و دورخیز جانانه ای کردم وبا پرشی واقعاً اعجاب آور به طرف دیگر رفتم.خودم هم از این پرش متعجب بودم.

در ادامه کار حرکت دشوار شد، مجبور شدم مسیر را به سمت بستر رودخانه و جاهایی که فعلاً آب نداشت ببرم، راه رفتن در سنگلاخ و آن هم یخ بسته چقدر سخت است.تمام حواسم به مقابلم بود تا اولاً خیس نشوم و ثانیاً پایم روی سنگ ها لیز نخورد که مصدوم شدن در اینجا یعنی مکافات و بدبختی.سرعت حرکتم نیز بسیار کم شده بود و همین کمی نگرانم کرد که مبادا هوا تاریک شود و من هنوز در این مسیر باشم.

همین موجب شد کمی بترسم و سعی کنم سرعتم بیشتر شود، مسافتی چندانی نرفته بودم که باز در پیچی رودخانه مسیرم را سد کرد، این بار دیگر عصبانی شدم و سر رودخانه داد زدم که مگر نمی توانی یک راست و آرام راه بروی؟ اینقدر بالا و پایین و چپ و راست رفتن برای چیست؟خوب راهت را مستقیم بگیر و برو و مرا اینقدر اذیت نکن.بابا جان من اینجایی نیستم ، کمی مراعات مرا کن ، کمی غریب نواز باش.

اصلا توجهی نکرد و تازه مسیر را هم سخت تر کرد،نه جایی بود رد شوم و نه محلی که بپرم، مستاصل مانده بودم چه کنم؟زمان هم که مثل برق در حال گذر بود.چاره ای نداشتم می بایست به آب می زدم، در آوردن کفش در این مسیر سنگلاخ و یخ بسته ممکن نبود، به زحمت پاچه های شلوار را چند تایی تا زدم و با عصبانیت وارد آب شدم. قیافه اش نشان نمی داد چنین شدتی داشته باشد، واقعاً راه رفتن در آب سرد و باشدتی زیاد بسیار سخت و طاقت فرسا بود.

کفش هایم و همچنین جورابهایم کاملاً خیس شده بودند.وقتی راه می رفتم آب می پاشید و حتی بخش هایی از شلوارم هم خیس شده بود، اوضاع بسیار دهشتناک بود. فقط غر می زدم و هرچه بر زبانم جاری می شد نثار رودخانه می کردم.آخر رودخانه اینقدر  بی فکر، مسیر را بلد نیستی چرا خودت را به چپ و راست می زنی؟ نشانی را بپرس و مسیر درست را انتخاب کن.خدا را شکر زیاد آب نداری وگرنه چه کار می خواستی کنی؟

مسافتی را در این شرایط وحشتناک طی کردم که خوشبختانه در آن طرف رودخانه کمی مسیر برای رفتن باز شد، خوشحال به آن سمت حرکت کردم ، ولی انگار این رودخانه با من چپ افتاده بود، ناگاه پایم پایین رفت و عمق رودخانه چند برابر شد، طوری که کاملاً تا بالای زانو و نزدیک کمر وارد آب شدم. سرما و خیس شدن مرا وادار به داد و بیداد ی جانانه کرد، رو به رودخانه کردم و گفتم: آخر کار خودت را کردی، این بود مهمان نوازی ، آخر سر تامرا غرق در خودت نکنی دست از سرم برنمی داری.

فکر کنم دلش به حالم سوخت ،چون تا مدتها کاری به کارم نداشت .فقط مشکلی که داشتم سرما شدید و خیس بودن شلوار بود، پاهایم در حال کرخت شدن بودند ، پیش خودم فکر کردم که باید تند تر راه بروم تا خون بیشتری در پاهایم جریان پیدا کند.با این کار هم زمان را خواهم داشت و هم پاهایم را گرم خواهم کرد. با حالتی تقریباً نیمه دو به حرکت ادامه دادم.از دور ساختمانهایی را دیدم، ابتدا خوشحال شدم که به غُزنوی رسیده ام ولی وقتی نزدیک شدم دیدم سنگ شکن است و تعطیل هم هست.

از آنجا به بعد حداقل خیالم راحت بود که اگر هوا تاریک هم شود حداقل جاده ای است و این جاده مطمعناً به غُزنوی ختم خواهد شد. شلوار را که تا زده بودم باز کردم و مسیر جاده را در پیش گرفتم، آفتاب رفته بود و سایه کوه هایی که در این منطقه بسیار جوان بودند همه جا را فراگرفته بود. آنقدر نوک تیز و بلند بودند که کمی ترسناک به نظر می آمدند، فقط خدا خدا می کردم که تا تاریک شدن هوا به غُزنوی برسم.به نظرم این کوه ها با شکل های عجیبشان مترصد تاریکی بودند تا بلایی سر من نگونبخت درآورند. در این اوضاع دهشتناک آرام آرام احساس کردم که نمی توانم راه بروم.پاهایم در درون شلوار گیر می کرد و نمی گذاشت گام بردارم.نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

شلوار همانند چوب خشکی شده بود که به هیچ عنوان انعطاف نداشت.و همین راه رفتن را سخت کرده بود، به یاد لباسهای یخ زده روی بند خانه وامنان افتادم . شلوار من هم در حال یخ زدن بود و این هم بر انبوهی از نگرانی هایم افزوده شد.وقتی پل غزنوی را از دور دیدم نفس راحتی کشیدم و کلی خودم را ملامت کردم که این چه کار احمقانه ای بود که انجام دادم.

وقتی کنار پل و مقابل پاسگاه منتظر ماشین بودم تازه دیدم که این شاخه رودخانه درست در کنار پل به رودخانه اصلی می پیوندد .محل طلاقی درست چند متر آن طرف تر از پل بود. حدود نیم ساعتی در سرمایی جانکاه با شلواری یخ زده و کفشی خیس منتظر ماندم تا در تاریکی هوا دو تا چراغ ، چراغ دلم را روشن کرد.بونکری بود با بار سیمان شاهرود. وقتی توقف کرد انگار دنیا را به من داده بودند.ولی وقتی سوار شدم و روی صندلی نشستم شلوارم درست در همان محل تا شدن زانوان شکست . صدای این شکستن را حتی آقای راننده هم شنید .وقتی کل ماجرا را برایش تعریف کردم اول دلش برایم سوخت، ولی بعد تا خود آزادشهر مرا مورد ملامت شدید قرار داد که این چه کار ی بود انجام دادی و من هم با شلواری شکسته یا پاره ،نمی دانم کدام واژه را برایش به کار برم، هیچ جوابی برایش نداشتم.