امتحان نهایی

برای هر چهار روستایی که در دهنه بالا بود فقط یک حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان تعیین کرده بودند که آن هم در مدرسه روستایی بود که من در آن بیتوته داشتم.به پیشنهاد مدیر، منشی حوزه شدم و کل مدت یک ماه امتحانات را در یکی از کلاس های مدرسه می گذراندم.زندگی در مدرسه جذابیت های خاص خودش را دارد، مخصوصاً شب های آن که در سکوت و تنهایی غرق می شوی.

چون چهاردهم و پانزدهم خرداد تعطیل بود و پنجشنبه هم امتحان نبود، از آقای مدیر که رئیس حوزه بود اجازه گرفتم که به خانه بروم ، او هم موافقت کرد و گفت فقط صبح شنبه سر وقت جلو اداره باش تا با آقای ناظر حوزه بتوانی به موقع اینجا برسی.

حوزه ما آخرین و دورترین حوزه شهرستان بود. به همین خاطر روزهای امتحان صبح زود یک ماشین لندرور  که از اداره کشاورزی قرض گرفته بودند سوالات را که ناظر حوزه از اداره می گرفت را به ما می رساند و همین ماشین تا پایان امتحان می ماند و پاسخنامه ها را به حوزه تصحیح که در شهرستان بود بازمی گرداند.

مثل همیشه ساعت ده شب با اتوبوس تعاونی دو از تهرانپارس به راه افتادم و ساعت پنج و نیم صبح مقابل در اداره پیاده شدم. هیچ کس در اداره نبود و درب آن نیز با زنجیر قفل شده بود.آقای ناظر حوزه می گفت که معمولاً ساعت شش صبح راه می افتند .منتظر ماندم، ولی حالا که ساعت شش بود ،هنوز خبری از هیچ چیز نبود.

بعد از حدود یک ربع معطلی درب اداره باز شد و آقای ناظر به همراه ماشین رسید و بعد از تحویل گرفتن پاکت سوالات به سمت روستا به راه افتادیم.از همان ابتدا آقای ناظر به راننده نهیب می زد که امروز را باید کمی با سرعت بروی که دیر نرسیم.راننده هم با خونسردی می گفت که این ماشین از این تندتر نمی رود.

در همان پیچ های اول جاده بودیم که باران شروع به باریدن کرد به طوری که برف پاک کن هم یارای مقابله با آن را نداشت.همین باران موجب کندی حرکت و حتی ترافیک در جاده شد و غرغر آقای ناظر که به موقع نمی رسیم شروع شد.وقتی وارد جاده خاکی شدیم راننده ناگهان بر سرعتش افزود و همین باعث شد آقای ناظر علت را جویا شود. راننده هم گفت که لندرور مخصوص چنین جاده هایی است و اینجور جاها خودش را نشان می دهد.

مسافت کوتاهی در جاده خاکی را طی کرده بودیم که ناگاه با صحنه ای بس دهشتناک در مقابلمان روبرو شدیم.شدت باران باعث رانش زمین شده بود و جاده کاملاً مسدود شده بود.کوه همچون خاکریزی به بلندی حداقل سه یا چهار متر جاده را بریده بود و راه را قطع کرده بود.مانده بودیم چه کنیم. به هیچ عنوان راهی برای گذشتن نبود و تا شروع امتحان هم نیم ساعت بیشتر نمانده بود.

آقای ناظر به راننده گفت برگردد تا به پاسگاه که در ابتدای جاده خاکی بود برویم و از آنجا با اداره تماس بگیرد و کسب تکلیف کند.وقتی به پاسگاه رسیدیم باران بند آمده بود. آقای ناظر به داخل پاسگاه رفت و من هم پیاده شدم تا کمی هوا بخورم. هوای کوهستان بعد از باران بسیار دلچسب است. از همه جا بوی طراوت به مشام می رسید.

وقتی آقای ناظر آمد چهره اش برافروخته بود ، می گفت اداره گفته به هر طریقی شده باید سوالات به حوزه برسد ، با عصبانیت می گفت چگونه باید سوالات را برسانم وقتی تنها جاده روستا بسته است. نمی توانم که بپرم و به روستا برسم.وقتی او این را گفت ناگهان فکری به سرم زد و گفتم ،اگر خیلی مهم است هلی کوپتر بفرستند.منتظر مسخره کردن از طرف آقای ناظر بودم که نگاهش در افق محو شد و بعد از چند ثانیه گفت که پیشنهاد خوبی است و به داخل پاسگاه برگشت.

چند دقیقه بعد برگشت و گفت قرار است اداره با پادگان شهر هماهنگ کند تا برایمان هلیکوپتر بفرستند.در پوست خود نمی گنجیدم که می توانم به یکی از آرزوهایم که سوار شدن به هلی کوپتر است برسم.داشتم در ذهنم سوار شدن به هلی کوپتر را تجسم می کردم که آقای ناظر آمد و گفت برویم.به او گفتم هلیکوپتر اینجا بهتر می تواند فرود بیاید، لبخندی زد و گفت هلی کوپتر کجا بود پادگان شهر ،ماشین جنگی هم ندارد.

گفتم پس چه کار باید بکنیم. نمی شود از آن قسمت جاده رد شد. آقای ناظر گفت اداره با مدیر مدرسه  تماس گرفته و قرار شده که یک نفر بیاید و آن طرف محل رانش یکی از ما را با سوالات به حوزه برساند.طرح بدی نبود ولی چه کسی می خواست از روی این کوهی که روی جاده آمده رد شود و به آن طرف برسد. در همین حین به محل مسدود شدن جاده رسیدیم و من تا خواستم چیزی بگویم مواجه شدم با نگاه های آقای راننده و آقای ناظر که کاملاً  مشهود بود که آن فرد مورد نظر بنده حقیر هستم.

خواستم چیزی بگویم که آقای ناظر پاکت سوالات را به من داد و گفت مانند جانت از این محافظت کن.آقای راننده هم پشتم زد و گفت تو می توانی.مانده بودم چه کنم که خود را در مقابل کوهی از خاک که راه را مسدود کرده بود دیدم.چنان به من روحیه می دادند که به یاد فیلم ها تکاوری افتادم که فرمانده آنهایی را که جلو می خواستند بروند را روحیه می داد.

عزمم را جزم کردم و پاچه شلوار را در جوراب زدم و شروع کردم به بالا رفتن از تل خاک. آنقدر نرم بود که در هر قدم بیشتر فرو می رفتم و وقتی به بالای آن رسیدم تقریباً تا زانو فرو رفته بودم. علاوه بر نرمی، گل چسبناکی داشت که باعث شده بود پاهایم هر کدام چندین کیلو وزن پیدا کنند.وقتی به بالای آن رسیدم تازه عمق فاجعه را دریافتم .عرض این رانش بسیار زیاد بود و با این اوضاع گذر از آن غیرممکن به نظر می رسید.ولی چون کاملاً مرا تهییج کرده بودند به راهم ادامه دادم و به هر زحمتی بود با چندین بار به زمین خوردن کاملاً  خسته و گل آلود به آن طرف رسیدم.قفط تنها چیزی که قوت قلبم بود سلامت پاکت سوالات بود.

آنطرف منتظر ماشین بودم که آنهم برعکس از آب درآمد و جوانی سوار بر موتورسیکلتی به غایت مستهلک رسید.بر ترکش سوار شدم و به راه افتادیم. آنقدر قدیمی بود که زورش نمی رسید ما دو تا را در سربالایی ها ببرد و هرچه توان داشت خرج کرد تا از اولین سربالایی گذشتیم.تازه داشت خیالم آسوده می شد که باران دوباره باریدن گرفت.خیس شدن پاکت سوالات بدترین اتفاق ممکن بود به همبن خاطر به هر زحمتی بود با آن حجم بزرگش زیر لباسم قرارش دادم تا خیس نشود.

رسیدیم به اصلا ماجرا و پیچ بزغاله، چنان شیب  تندی داشت که ماشین ها با دنده یک از آن به سختی می گذشتند و حالا در این باران و مسیر لغزنده و این موتور مستهلک چه باید کرد نمیدانستم. خواستم بگویم توقف کند تا من پیاده شوم و بعد از پیچ سوار شوم که ناگاه بر گاز موتور افزود و زوزه کشان وارد پیچ شدیم.چند متری نرفته بودیم که نفهمیدم چه شد فقط وقتی چشمانم را باز کردم با صورت روی زمین بودم و تمام هیکلم نیز علاوه بر خیس شدن گل الود شده بود.موتور و راکبش هم آنطرف روی زمین ولو بودند.

به یاد پاکت سوالات افتادم و وقتی به بدنم دست زدم آن را احساس نکردم.اوضاع اصلاً خوب نبود.سریع به دنبال پاکت گشتم و آنرا خیس و گل آلود چند متر آنطرف تر دیدم. با شتاب گرفتمش و دوباره زیر لباسم گذاشتم. البته زیادهم فرقی نمی کرد چون لباس من هم کاملاً خیس شده بودم.

امتحان ساعت هشت شروع می شد و من ساعت نه ونیم به حوزه رسیدم.آقای مدیر که رئیس حوزه بود و دیگر عوامل که همه بومی بودند تا مرا با آن اوضاع دیدند به سمت من دویدند و زیر بال و پرم را گرفتند. کاملاً حال کماندویی را داشتم که اطلاعات ذی قیمتی را با تلاش زیاد از دل دشمن به دست نیروهای خودی رسانده بود.همه حتی دانش آموزان هم به من به دید قهرمان نگاه می کردند و من هم از این حس خشنود بودم.درست است که هلیکوپتر سوار نشدم ولی حداقل تکاوری شدم که ماموریت غیرممکن را انجام داده بود.

هکتار

هندسه و مخصوصاً سطح وحجم از آن دسته درس هایی است که تدریس آن انرژی بسیار می برد. نمی دانم چرا بچه ها در یادگیری مساحت خیلی مشکل دارند،مفهوم آن را خوب درک نمی کنند.به همین خاطر مجبور شدم مانند ابتدایی از مربع استفاده کنم.

بدبختانه مدرسه اصلاً وسایل کمک آموزشی نداشت، ولی خوشبختانه حیاط مدرسه بتون بود و مربع های آن هم یک اندازه بودند.کل کلاس را بیرون بردم و در ابتدا با گچ قرمز، مستطیلی به طول سه و عرض دو تا مربع کشیدم و از بچه ها خواستم تا مساحت آن را به تعداد مربع ها بگویند و همه خیلی سریع گفتند شش تا.

مربع را هم سریع جواب دادند و رسیدیم به متوازی الاضلاع ، چون دو ضلعش کج بود کمی به فکر فرو رفتند و گفتند آقا اجازه نمی شود ، این شکل دو طرفش کج است.آنها را راهنمایی کردم و آن قسمت کج را با یک خط راست جدا کردم و پاک کردم و به طرف دیگر اضافه کردم و همه دیدند همان مستطیل شد.

جلسه ی خوبی بود و مثلث و لوزی را هم توانستم به همان شیوه بگویم،البته در کلاس و پای تخته .زنگ خورد و بقیه شکل ها ماند برای جلسه بعد،وقتی شکلها کامل شد و بچه ها خیلی خوب می توانستند حساب کنند،به کتاب برگشتم و شروع کردیم به حل کاردرکلاس ها و فعالیت ها و کلاً همه چیز داشت خوب پیش می رفت.

به قسمت حل تمرین رسیدیم و به اولین مسئله برخوردیم که مساحت زمین زراعی را به هکتار می خواست.بچه ها مساحت را در طرفه العینی حساب کردند ولی وقتی به هکتار رسیدند فقط متعجبانه مرا نگاه می کردند.من هم متقابلاً متعجبانه تر نگاهشان کردم و پرسیدم که مگر تا به حال هکتار نشنیده اید.همه با سر جواب منفی دادند و من بیشتر متعجب شدم.

گفتم مگر می شود ، شما پنج سال در ابتدایی چه می خواندید.،شروع کردند به گفتن نام درسها و همین باعث بی نظمی شد و مجبور شدم با فریادی ساکتشان کنم. بعد رو به اولین نفر کردم و گفتم اصلاً درس و مدرسه هیچ ،پدرت مگر کشاورز نیست؟جواب داد نه نیست، کارگر معدن است. گفتم عمویت که زمین دارد؟گفت نه آقا سه تا عمو داریم که همه کارگر معدن هستند.کلافه شده بودم و گفتم خوب یکی از فامیلهایت را بگو که زمین دارد، کمی فکر کرد و گفت شوهر خاله ام زمین دارد.خوشحال شدم و گفتم آیا تا به حال شوهر خاله ات درباره هکتار چیزی گفته؟مظلومانه نگاه کرد و گفت :نه

خنده بچه ها اعصابم را به هم ریخت و شروع کردم به داد و بیداد که بچه روستا نداند هکتار چیست از بچه شهر چه توقع است؟هیچ کس در اینجا پدرش زمین کشاورزی ندارد؟یکی دست بالا آورد و لرزان گفت پدرم در آیش بالا زمین دارد.کمی خودم را آرام کردم و گفتم خوب پدرت چقدر زمین دارد،او گفت :هشت «نی» .گفتم هشت چی؟ باز تاکید کرد «نی» گفتم پسرجان کدام نی ؟ لبخندی زد و گفت آقا آن نی که شما فکر می کنی نه یک نی دیگر

بحث نی در کلاس بالا گرفت و هر کس مقدار زمین بستگانش را به نی می گفت.چنان از درس فاصله گرفته بودم که نمی دانستم چه کار کنم. باز فریادی زدم و روی تخته سیاه نوشتم           ۱۰۰۰۰متر مربع=۱هکتار

سکوت همه جا را فرار گرفت و همه فقط داشتند به نوشته من نگاه می کردند. کمی که گذشت یکی آرام به کناری اش گفت پس هکتار یعنی ۱۰۰۰۰مربع حیاط مدرسه،آن یکی که کنار پنجره بود یواشکی به بیرون نگاه کرد و من دانستم که در حال شمردن مربع های حیاط است، گذاشتم کارش را انجام دهد و بعد از اینکه در دفترش حساب کرد، از او پرسیدم چند تا شد؟ جا خورد و بعد با صدای لرزان گفت ۱۰۰تا مربع است.

تعجب بچه ها بیشتر شد وقتی شنیدند حیاط مدرسه آنها ۱۰۰تا مربع است و هکتار ۱۰۰۰۰تا مربع است.ولی توضیح دادم که مربع های مدرسه یک متری نیستند و کمی بزرگتر هستند .ولی همین تفاوت زیاد باعث شده بود برایشان جالب باشد.

یکی از بچه ها گفت یعنی آقا اجازه هکتار ده برابر حیاط مدرسه ما است. با کمی بالا و پایین ،تایید کردم وهمین باعث بحثی در کلاس شد که بسیار مفید بود و اجازه دادم ادامه دهند.در بین گفته های بچه ها شنیدم که یکی گفت فکر کنم «نی» ما هم ۱۰۰۰متر مربع باشد چون کسی تا به حال صحبت بیشتر از ۱۰ نی را نکرده و حتماً ۱۰نی ،هکتار می شود.از او خواستم بیشتر در مورد فکرش توضیح دهد  و او هم خیلی خوب رابطه بین نی و هکتار و مترمربع را گفت.

در آخر وقتی مسئله حل شد و جواب را بچه ها به هکتار گفتند زنگ تفریح خورد و من ماندم با یک صفحه تمرین حل نکرده، رو به بچه ها کردم و گفتم جلسه بعد باید کمی سرعت کارمان را بیشتر کنیم وگرنه کتاب تمام نمی شود،بچه ها گفتند باشد به شرطی که جواب ها را شما بگویید و من هم اخمی کردم و فهمیدند که محال ممکن است و باید خودشان حل کنند.

وقتی موضوع را به مدیر مدرسه گفتم، تصدیق کرد که در اینجا به هر ۱۰۰۰متر مربع «نی» می گویند و هر ۱۰ نی یک هکتار است .ولی دلیل جالبی برای اینکه بچه ها هکتار را نشنیده اند بیان کرد. منطقه ای که روستا در آن واقع است در شیب تند کوهپایه است و زمین هموار و مسطح در آن کم پیدا می شود. مساحت این زمین ها هم به هکتار نمی رسد.

از آن روز وقتی در راه بین دو روستا به مزارع نگاه می کردم فهمیدم که واقعاً در این منطقه هکتار زیاد کاربرد ندارد و زندگی این روستاییان در زمین هایی که کمتر از هکتار است می گذرد.ضمناً بسیاری به دامداری و چوپانی و کارگری معدن امرار معاش می کنند.

قند خون

وقتی از پشت وانت پیاده شدم کاملاً منجمد شده بودم، راننده تا مرا با آن اوضاع دید،با سر خداحافظی کرد و حتی کرایه هم از من نگرفت.فکر کنم به حال رقت بار من دلش سوخته بود.نزدیک غروب بود و باید سریع خودم را به پلیس راه می رساندم تا بتوانم اتوبوسی پیدا کنم.آنقدر خسته بودم که فقط دوست داشتم یکجا بروم و بخوابم.

در حال خودم بودم و تازه داشتم باز می شد که پیرزنی که کنار پیاده رو نشسته بود مرا به سمت خود صدا کرد،ابتدا فکر کردم گدا است و حتماً می خواهد از من کمکی بگیرد ولی وقتی نزدیک شدم دانستم که در اشتباه هستم. کمک می خواست ولی نه آن طور که به من در فکرم بود.

به کنارش رفتم ،سلام کردم و او هم با لحنی خسته جواب سلامم را داد و بلافاصله پرسید قندخون بلدی؟انتظار هر سوالی داشتم الی این ،اصلاً نفهمیدم و گفتم مادر جان قند خون چی؟ کمی غرغر کرد و گفت چند وقتی است حالش خوب نیست و دکتر رفته و حالا هم از پیش دکتر آمده فقط نمی داند آیا دکتر برایش آزمایش قندخون نوشته یا نه؟

گفتم مادر جان  چه کار به اینها داری؟ دکتر وقتی برایت آزمایش نوشته خودش می داند چه چیزهایی را بنویسد.نگاه معنی داری به من کرد و گفت :نه ننه، تو نمی دانی من چه می گویم. عباس آقا همسایه ما چند وقت پیش حالش بد شد بردند بیمارستان و آنجا یک چشمش کور شد، زنش می گفت قندش زیاد بوده که این بلا سرش آمده.

قند چیز مهمی است ، اگر کم باشد بیحال می شوی اگر زیاد هم باشد کور می شوی من یادم رفت به آقای دکتر بگویم برایم آزمایش قند خون بنویسد و حالا می ترسم که شاید من هم به وضع عباس آقا دچار شوم.

حرف هایش منطقی بود و به او گفتم دفترچه اش را بدهد تا ببینم دکتر چه چیزهایی نوشته، دفترچه تامین اجتماعی اش را که مچاله بود به من داد و به هر زحمتی بود صفحه ای که تاریخ امروز روی آن بود را پیدا کردم. ولی خبری از آزمایش نبود و فقط سونوگرافی سینه و شکم بود.

تا خواستم چیزی بگویم گفت صفحه بعد است اینها سونوگرافی هستند. گفتم مادرجان سواد داری ؟لبخندی زد و گفت نه مادرجان سوادم کجاست.در ادامه گفت وقتی دیدم نوشته ها را جور دیگری نگاه می کنی فهمیدم که هیچ نفهمیده ای و این آن صفحه آزمایش نیست.

دفترچه را از دستم گرفت و صفحه مربوط به آزمایش را آورد و به من داد و گفت :این صفحه را ببین.کاملاً درست بود و این برگ مربوط به آزمایش بود.همان سطر اول چشمم به FBSافتاد و گفتم مادر جان قند خون را نوشته .نفس راحتی کشید و گفت خدا پدر و مادرت را بیامرزد که مرا از نگرانی خلاص کردی.کلی غصه خوردم که چرا به دکتر نگفتم قند خون را بنویسد.

می خواستم خداحافظی کنم که دستم را گرفت و مرا به سمت سبدش برد.کمی کشمش در مشتم ریخت و گفت این چندتا را بخور تا کمی جان بگیری معلوم است که خیلی خسته ای،کشمش ها را در جیبم ریختم و تا خواستم تشکر کنم رو به من کرد و گفت:راستی بیا نشانم بده که آزمایش قند خون چه شکلی است تا بعداً خودم بفهمم نوشته یا ننوشته.

برایم خیلی جالب بود که این پیرزن بی سواد چقدر دوست دارد یاد بگیرد . در دفترچه شکلش را نشانش دادم و برای اینکه بهتر متوجه شود کاغذی از کیفم درآوردم و با حروف بزرگ FBS را نوشتم، نگاهی عمیق کرد و گفت پس سه شکلی است، اول نفهمیدم ولی وقتی شکل ها را برایم تفسیر کرد منظورش را دانستم.

اولی مثل عصای پسر عذرا خانم است ، بنده خدا یک پایش فلج است و عصایش همینجوری است و منظورش حرف F بود.دومی دوتا بغچه است که روی هم هستند و منظورش حرف B بود و سومی هم مثل مار می ماند که دور خودش چرخیده است و منظورش حرف S بود.

فقط توضیح دادم که ممکن است وسطی فقط یک بغچه داشته باشد که کنار دیوار است و منظورم حرف کوچک b بود.لبخندی زد و گفت همان بغچه برای من کافی است یا یکی یا دوتا، پس قند خون شد عصای پسر عذرا خانم با بغچه و مار

نوع یادگیری و به خاطر سپردنش مرا مبهوت کرد و همانجا بود که تاسف خوردم که چرا این پیرزن سواد یاد نگرفته که اگر اینچنین می شد شاید زندگی اش به کلی تغییر می کرد.به او گفتم حافظه ی خوبی داری،در حالی که داشت سبدش را برمی داشت گفت :آره پسرم همه می گویند که من خوب یادم می ماند ،خیلی شعر و داستان هم بلدم ولی حیف که سواد ندارم.

خداحافظی گرمی کرد و مقدار زیادی دعا نثارم کرد و آرام آرام به راهش ادامه داد و رفت و من ماندم با این فکر که چرا این استعدادها اینگونه می شوند و چرا روزگار گاهی سر ناسازگاری با انسانها دارد.

مهندس

در طول شش ماه به هر سختی ای بود توانستم ده هزار تومان پس انداز کنم ، رفتم و از خیابان جمهوری با کلی گشتن و پرس و جو ی قیمت ، یک رادیو ضبط (D1 SONY) خریدم تا همدم من باشد در تنهایی های آخر هفته های روستا،شب هایی که هیچ کس نبود و همه جا غرق در سکوت بود.

وقتی به روستا رفتم و شب هنگام در بین همکاران کارتن را باز کردم همه از دیدن آن لذت بردیم و بوی نویی آن کاملاً مشاممان را می نواخت. ابراهیم که از خانه کاست آورده بود اولین فردی بود که رادیو ضبط را روشن کرد و «بیداد شجریان »بود  که برای اولین بار صدایش در اتاق طنین انداخت. در تمام مدتی که ضبط روشن بود، همه در سکوت بودیم و فقط گوش می کردیم و لذت می بردیم.

من هم از خانه چند کاست از «کیتارو» و«یانی» و «ونجلیس» آورده بودم و آنها را گذاشته بودم که در زمان تنهایی گوش دهم.چون این نوع موسیقی را دیگر دوستان زیاد نپسندیدند. از آن موقع به بعد شب ها کارمان فقط گوش دادن به شجریان بود و گاهی هم رادیو، البته از نوع بیگانه اش.قرار بر این شد که از هفته بعد هر کسی چند کاست به همراه بیاورد تا با هم آنها را گوش دهیم.

آخر هفته شد و تنها در خانه داشتم موسیقی گوش می کردم.به خاطر سرمای هوا به بخاری چسبیده بودم و همین باعث شده بود از رادیوضبط  که روی طاقچه بود ،دور باشم .دوست داشتم که نزدیک آن باشم ولی سرمای هوا نمی گذاشت. به فکر فرو رفتم که چه کنم که به یاد حمید افتادم که دیروز کارتنی  پر از  وسایل مربوط به درسش را به خانه آورده بود.

حمید دبیر درس حرفه و فن بود و این بار از شهر مقداری کلید و پریز و سیم و سرپیچ و از این قبیل وسایل آورده بود.به درس برق رسیده بود و چون کارگاه مدرسه از این چیزها نداشت بنده خدا خودش اینها را برای بچه ها خریده بود و قرار بود از هفته بعد کار را شروع کند.

کمی گشتم و مقداری سیم گرفتم و یک پریز رو کار، نقشه ام این بود که از پشت پریزی که روی طاقچه بود سیمی بکشم و درست بالای سرم این پریز را نسب کنم. هم می توانستم کنار بخاری باشم و هم ضبط صوت کنارم بود. در وسایل حمید سیم چین پیدا نکردم و فقط یک انبردست و یک فازمتر گرفتم و شروع کردم به کار.

ابتدا رفتم و از کنار در ورودی حیاط فیوز را قطع کردم ، چون کار با برق شوخی بردار نیست و باید تمام جوانب را سنجید.پریز بالای تاقچه را باز کردم و از پشت سیم را به آن وصل کردم و دوباره پریز را بستم. می خواستم باقی کارها را انجام دهم که ناگاه چراغ اتاق روشن شد و من متعجب از اینکه چه روی داده ؟ وقتی بیرون را نگاه کردم صاحبخانه را در کنار کنتور دیدم .نمی دانم آنجا چه می کرد و نمی دانم چرا فیوز را وصل کرد ، من هم چیزی نگفتم.پیش خودم فکر کردم که خطر بزرگی از کنار گوشم گذشت که فهمیدم برق وصل شده است .منتظر شدم که برود .

کنار در ورودی که آن طرف حیاط است دو کنتور بود که یکی مال خانه ما بود و یکی هم مربوط به خانه صاحبخانه. فکر کنم می خواست کاری انجام دهد که سراغ کنتور ها و فیوزها آمده بود.خیلی معطل کرد و همین باعث شد که من هم رفت سماور را بالا زدم تا برای خودم چایی بگذارم.حدس می زدم که او کارش بیشتر طول خواهد کشید.

بعد از خوردن چای چشمانم سنگین شد و پیش خود گفتم چرتی بزنم و تا قبل از تاریکی هوا بیدار شوم و کار را تمام کنم.نمی دانم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم آسمان قرمز شده بود،فهمیدم تا تاریک شدن هوا وقتی نمانده و باید سریع این کار مهندسی ام را تمام کنم. سیم را بر روی دیوار گرفتم و تا محلی که می خواستم پریز جدید را نصب کنم آوردم .حدود نیم متری زیاد بود و تصمیم گرفتم با انبردست کوتاهش کنم.

انبردست را آوردم و باز دوباره اندازه گرفتم و محل دقیق بریدن سیم را تعیین کردم و انبردست را در محل قرار دادم و با فشاری زیاد خواستم سیم را قطع کنم. وقتی به دسته انبردست فشار آوردم،فقط نور شدیدی دیدم و دیگر هیچ نفهمیدم.وقتی چشمانم را باز کردم چیزی به یاد نمی آوردم، ولی وقتی سیم و انبردست را دیدم همه چیز به خاطرم آمد، ولی نکته مبهم برایم این بود که چرا من کنار دیوار مقابل هستم و حدود یکی دو متری با سیم فاصله دارم . وقتی می خواستم بلند شوم درد در ناحیه پا و کمر به من فهماند که برق را باید جدی گرفت.

تازه یادم آمد که وقتی صاحبخانه فیوز را زده بود من دوباره نرفتم تا قطعش کنم.وقتی انبردست را هم دیدم که انگار رویش جوشکاری شده است تازه  فهمیدم که چه خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شده است. سیم را جمع کردم و وسایل را هم سرجایش گذاشتم و پیش خودم قرار گذاشتم که فردا صبح اول وقت کار را تمام کنم.

هوا تاریک شد و وقتی کلید چراغ را زدم دیدم روشن نشد.حتماً به خاطر آن اتصالی فیوز پریده بود.به کنار کنتور رفتم  و فیوز را زدم ولی متاسفانه چراغ روشن نشد و همین مرا نگران کرد و درست در همین موقع صاحبخانه هم آمد و او هم از قطع برق شکایت داشت. البته نکته جالب این بود که فیوز او بالا بود و برق نداشت.

شب را با نور شمع در تنهایی مطلق گذارندم و مانده بودم که آیا آن کار من باعث این قطعی برق شده است ؟ولی وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم که تمام اطراف خانه در تاریکی غرق است دانستم که برق کل روستا رفته ،صبح وقتی بیدار شدم دهیار به همراه صاحبخانه و چند نفر کنار کنتورها بودند و داشتند صحبت می کردند ، من هم پایین رفتم و موضوع را جویا شدم.

آقای دهیار گفت نمی دانم چه شده که فقط برق این محله رفته و همه جای روستا برق دارد، زنگ زده ام اداره برق و گفته اند حتماً فیوز ترانس پریده و قرار شد اوستا ممد که وارد است سری به آن بزند.بعد از چند دقیقه اوستا ممد آمد و نگاهی به اطراف کرد و رفت سر کوچه و جعبه پایین تیربرقی که ترانس بالایش بود را باز کرد و بعد از چند دقیقه گفت: اتصالی شدیدی در مدار داشتید که فیوز به این قدرت سوخته.

آب دهانم را قورت دادم و بدون اینکه چیزی بگویم آرام به طرف خانه به راه افتادم که ناگاه صاحبخانه صدایم کرد ،از ترس اینکه شاید فهمیده چه دسته گلی به آب داده ام،جرئت برگشتن نداشتم.از همان دور بهمن گفت : دیروز فیوزت پریده بود خودت نفهمیدی ، در همان حال ترس و اضطراب خنده ام گرفت که چه طور فیوزم پریده و خبر نداشته ام.تا خواستم چیزی بگویم خودش گفت حتماً در سیم کشی کوچه مشکلی بوده که این اتفاق افتاده.من هم با سر تایید کردم و به سرعت به داخل خانه رفتم.

ده دقیقه بعد برق وصل شد و از خطر سوم هم به سلامت رد شدم.فردای آن روز که جمعه بود صبح ساعت شش بیدار شدم و در گرگ و میش صبح سریع رفتم پایین ،کنتور را قطع کردم و سیم را از پشت پریز باز کردم و همه چیز را دوباره به روز اولش برگردانم و دوباره فیوز را وصل کردم.و اینجا بود که دور هرچه مهندسی بود را خط کشیدم تا بتوانم به سلامت زندگی کنم.

پرنده

هوا چنان سرد بود که بخاری کلاس یارای گرم کردن نداشت و همه داشتیم می لرزیدیم. بیرون هم که همه جا سفید پوش بود و برف همچنان می بارید. زنگ آخر بود و حل تمرین ،هوای سرد و بی حوصلگی بچه ها و حل نشدن تمارین به شکل درست در پای تخته باعث شده بود که همه منجمد شویم.

زنگ خورد و بچه ها با همان حال یخ زدگی به سمت خانه به راه افتادند ،اصلاً زنگ خوبی نبود و فکر کنم هیچ کس هم چیزی از این تمارین یاد نگرفت.باید جلسه بعد همه چیز را دوباره از ابتدا انجام دهم تا شاید برخی چیزی دستگیرشان شود.

همکاران همه با مینی بوسی که به زنجیر مسلح بود به شهر رفتند و من هم پیاده به سمت خانه به راه افتادم. قدری از شدت بارش برف کاسته شده بود و همین باعث شد بتوانم از دیدن مناظر زیبای زمستانی روستا لذت ببرم.خانه های گلی که برف بام هایشان را سپید پوش کرده بود در کنار درختانی که در برابر برف همه تعظیم کرده بودند صحنه ای زیبا ساخته بود.

در میان این همه خانه با سقف های مسطح ،فقط یک خانه بود که سقفش شیروانی بود، خانه ای دو طبقه که ظاهرش اصلاً به روستا نمی آمد و همچون تافته ای بود جدا بافته، وقتی به مقابلش رسیدم صحنه ای بسیار عجیب و در همان حال جالب دیدم.

دسته ای گنجشک که فکر کنم از سرمای زیاد کلافه شده بودند  کاملاً مرتب کنار هم بر لبه شیروانی نشسته بودند. نمی دانم داشتند در چه موضوعی با هم گفتگو می کردند ولی هرچه بود زیاد حواسشان به من نبود. خیلی کنار هم جفت نشسته بودند و فکر کنم ،دلیلش هم هوای سرد بود.هرچه بود در جمع خودشان بودند و زیاد از اطراف خبر نداشتند.

از فرصت استفاده کردم و آرام دوربین را از کیف درآوردم و روشنش کردم. از این می ترسیدم که صدای روشن شدن دوربین فراری شان دهد ولی خوشبختانه چنان گرم در صحبتهایشان بودند که اصلاً متوجه من نشدند.زوم کردم و چند عکس گرفتم .ولی زیاد به دلم ننشست .چون همه را نتوانستم در کادر قرار دهم .به همین خاطر آرام به طرف راست ساختمان  حرکت کردم تا بتوانم همه را در کادر داشته باشم.

دوباره زوم کردم و اینبار همه در کادر بودم تا آمدم شاتر را بفشارم که صدای هیاهویی از پشت سرم شنیدم و در یک لحظه همه به پرواز درآمدند و کادر خالی شد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم با صحنه ای دهشتناک مواجه شدم که در همان دم قالب تهی کردم.

تعدادی از بچه ها بودند که سنگ به دست چنان به طرفم می دویدند که نمی دانستم چه کنم.در چند متری من همه شروع کردند به پرتاب کردن سنگ ها و من مانده بودم که کجا پناه بگیرم،تنهاکاری که کردم نشستم چشمانم را بستم و دستانم را روی سرم گذاشتم تا حداقل ضایعاتی را که بر من وارد خواهد آمد را کمتر کنم.ولی چیزی احساس نکردم ،نه برخوردی ،نه سنگی و نه حتی دردی.

وقتی چشمانم را باز کردم ،فقط بچه ها را دیدم که داشتند به طرف آسمان سنگ پرتاب می کردند، وقتی به خودم آمدم تازه فهمیدم من هدف آماج این سنگ ها نیستم و همان کناره شیروانی است که ناجوانمردانه در حال گلوله باران است.نهیبی به بچه ها زدم و از آنها خواستم دست از این کار زشت بردارند.

ناگهان همه ساکت شدند و دست از سنگ پرانی برداشتند و فقط به من نگاه می کردند. یکی از آنها گفت آقا اجازه شما بلد نیستی گنجشک بزنی چرا ما را دعوا می کنی. به جای اینکه سنگ برداری بزنی تازه داری عکس می گیری.

مغموم با چهره ای در هم و تا حدی عصبانی پیش خود فکر کردم که بیشتر از ریاضی این بچه ها به چیز های مهم تر ی نیاز دارند که باید بیاموزند.همانجا همه را به سمت خانه هایشان روانه کردم ،غرغر کنان رفتند و من ماندم که بعد از این در کلاس باید بیشتر به این بچه ها حواسم باشد و فقط ریاضی را نبینم.

نظر سنجی

سلام

حدود چهار سال است که در این سایت خاطرات خود را می نویسم و تعداد آنها از دویست گذشته است.بعد از این مدت ،دانستن نظر مخاطبان گرامی برای ادامه مسیربسیار برایم مهم است.اگر لطف فرموده و در نظرسنجی که در فهرست سمت راست قرار گرفته شرکت نمایید مزید امتنان است.

ضمناً هرگونه پیشنهاد یا انتقاد که به نظر مبارکتان می رسد را از طریق نظرات همین متن برایم ارسال نمایید بینهایت سپاسگذار خواهم بود.(متن ها با نظر شما نمایش داده خواهد شد.)

سپاس بیکران

درپناه حق

فرامرز انتظاری

ماوریک

دستگاه معادلات خطی از آن سری درس هایی است که بیشتر بر تکنیک استوار است و روش حل آن هم چیز پیچیده ای نیست. ولی نمی دانم چرا اکثر دانش آموزان در حل کردن آن زیاد اشتباه می کنند. فکر می کنم بیشتر به خاطر این است که مفهوم را اصلاً درک نمی کنند و منظور از حل آن را نمی فهمند.

کتاب مثالی از دو خط زده و با رسم شکل مفهوم جواب دستگاه را رسانده ولی وقتی کمی فکر کردم ، تصمیم گرفتم کمی درس را برای بچه ها جذاب کنم. به همین خاطر همان مثال کتاب را به حرکت تانک دشمن و شلیک موشک «ماوریک» تشبیه کردم.

همین باعث شد گوش های بچه ها تیز شود و سراپا حواس شان به تخته باشد. کنار معادله خط اول نوشتم تانک و کنار معادله خط دوم نوشتم ماوریک. خط مربوط به تانک را رسم کرد و به بچه ها گفتم این مسیر حرکت تانک است، بعد پرسیدم به نظر شما موشک با این معادله کجا به تانک برخورد می کند؟

بچه شروع کردند به نظر دادن ، یکی گفت همان وسط می خورد و منفجرش می کند،آ ن یکی گفت نه آقا اجازه سرعت موشک بیشتر است و همان اوایل به تانک می خورد. در ما بین این همه نظر ، یکی از بچه ها گفت آقا اجازه خط ماوریک را رسم کنید تا جایی که برخورد می کند مشخص شود. خوشحال شدم که یکی جواب را به درستی گفت و همه بچه هم تصدیقش کردند.

خط مربوط به موشک را نیز رسم کرد و محل برخورد مشخص شد.وقتی مختصاتش را نوشتم، همه بچه ها هورا گفتند، تعجب کردم ،به همین خاطر یکی گفت خوب آقا اجازه زدیم ش برای همین هورا کشیدیم. همانجا به بچه ها گفتم منظور از حل دستگاه معادلات خطی که خواهم گفت پیدا کردن همین نقطه و مختصاتش است ولی بدون رسم شکل.

روش حذفی را توضیح دادم و مثال کتاب را روی تخته نوشتم تا بچه ها حل کنند. در همین حین یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه این خط ها فقط مسیر حرکت را نشان می دهند، سرعت تانک با موشک فرق می کند، شاید موشک زودتر از تانک عبور کند. کمی صبر کردم تا بچه ها مثال را حل کنند ، بعد توضیح دادم که من این را برای اینکه بهتر بفهمید گفتم و گرنه شلیک موشک و هدف گیری کاری خیلی پیچیده ای است.

باز هم از من پرسیدند که کمی توضیح دهم ، هرچه کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و درس را رها کردم و شروع کردم به توضیح در مورد موشک ماوریک.

ماوریک در اصل از سری موشک های هوا به سطح است که معمولاً روی هواپیماهای جنگنده سوار می شود البته در زمان جنگ تحمیلی متخصصان ما توانسته بودند آن را بر روی هلیکوپتر کبرا هم تعبیه کنند. این موشک مخصوص هدف های بزرگ مانند تانک و زره پوش و مخازن سوخت است .حتی برای هدف قرار دادن کشتی هم قابل استفاده است.

این موشک از طریق دوربین تلویزیونی که رویش قرار دارد توسط خلبان با توجه به کنتراست بالا بر روی هدف قفل می شود. و پس از شلیک توسط کاربر قابل هدایت نیست به همین خاطر هدف گیری با آن سخت و نیاز به مهارت بالا دارد. در زمان جنگ تحمیلی بسیاری از این موشک برای انهدام اهداف مهم توسط کبرا های هوانیروز استفاده شده که معروف ترین آن هدف قرار دادن رادار مهم بصره بود.

بچه ها چنان غرق در توضیحات من بودند که حتی یک نفرشان هم تکان نمی خورد.باز هم به این فکر فرو رفتم که چرا این حواس جمعی درباره درس اتفاق نمی افتد. تا خواستم دستگاه دوم را پای تخته بنویسم یکی از بچه ها پرسید کنتراست چیست؟ خیلی کوتاه توضیح دادم ،زیرا هنوز کلی کاردرکلاس مانده بود که باید حل می کردیم.

تا به بچه ها گفتم شروع کنید به حل این دستگاه باز یکی از بچه ها پرسید با آن دوربین روی موشک می شود انفجار را هم دید. باز خیلی کوتاه پاسخ دادم که خیر ،ماوریک از دسته موشک هایی است که زمانی که از هواپیما جدا می شود دیگر هدایتی روی آن نیست و به طرف هدف قفل شده می رود.

به هر زحمتی بود سه تا دستگاه در کلاس و در بین انبوهی از پرسش های بچه ها در مورد ماوریک حل کردیم که زنگ خورد و حدود چهار تا دستگاه دیگر ماند.درست بود کم حل کردیم ولی به زعم خودم تلاش کردم تا حداقل کمی در خاطرشان بماند.

بعد از تعطیلی مدرسه و در راه خانه تعدادی از بچه ها را دیدم که در مزرعه کنار مدرسه در حال سنگ پرانی بودند. کمی که دقت کردم دیدم چند قوطی حلبی روی دیوار کوتاه گلی انتهای مزرعه گذاشته بودند و در حال هدف گیری و پرتاب بودند. وقتی از کنارشان می گذشتم شنیدم که به هم می گفتند .کنتراستش کم است و ماوریک های ما هیچ کدام به هدف نمی خورد. باید قوطی های رنگی پیدا کنیم  تا ماوریک روی آن قفل کند.

جلسه بعدی اتفاق جالبی افتاد ، جلسه حل تمرین بود و باید دستگاه ها را حل می کردیم ، اولین دستگاه را پای تخته نوشتم و اولین اسم را خواندم تا بیاید حل کند.در راه وقتی می آمد به بچه ها گفت ، دعایم کنید تا ماوریک خوب روی هدف قفل کند. خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم را گرفتم. آمد و کاملاً درست حل کرد و موقع نشستن هم سینه اش را جلو داد آرام به بچه ها گفت زدمش ، کنتراستش خوب بود.مهارت خلبان را دیدید.

دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و همین باعث شد کلاس هم به هوا برود. در آن کلاس دستگاه معادلات خطی به ماوریک معروف شد و خدا را شکر تعداد اشتباهات بچه ها خیلی کمتر از کلاس های دیگر بود . ولی باز هم تعدادی بودند که خوب نتوانسته بودند ماوریک را روی هدف قفل کنند.

نمره

جمعیت کلاس ها سی نفر بود و بیشترشان هم شیطان و بازی گوش،کلاً مدرسه ای که هفده تا کلاس داشته باشد نظم در آن کمی سخت برقرار می شود.اولین سالی است که باید این مدرسه را تحمل می کردم و دلم خیلی برای مدرسه روستا که فقط سه کلاس داشت و جمعیت شان نیز کم بود تنگ شده بود.آخر سر با تمام تلاشی که کردم در دام این مدارس شهر گیر افتادم.

ماه مهر با هر سختی ای که بود گذشت و اولین امتحان ماهانه را از سه کلاسی که داشتم گرفتم.بعد از تصحیح اوراق سخت در تعجب فرو رفتم که چرا اینان اصلاً درس نمی خوانند، بچه های روستا با آن همه مشکلاتی که داشتند حداقل تا جایی که می توانستند حل می کردند و نمراتی که می گرفتند تا حدی قابل قبول بود.ولی در اینجا بیشتر از نیمی از دانش آموزان نمره زیر ده حتی نمره زیر پنج داشتند.

جلسه بعد وقتی به کلاس رفتم و اوراق را توزیع کردم به چهره هایشان که نگاه می کردم هیچ تغییری مبتنی بر تاسف یا ناراحتی در آنها نمی دیدم و همین بیشتر مرا عصبانی کرد،شروع کردم به داد و بیداد که چرا شما اینگونه هستید و هیچ اهمیتی برای درس و مدرسه قائل نیستید. با آنها اتمام حجت کردم که در امتحان بعدی حتماً برخوردی خواهم کرد که تا انتهای سال به خاطر داشته باشند.

آبان هم با همان سختی مهر گذشت و نوبت به امتحان دوم رسید .با هزار امید و آرزو شروع به تصحیح اوراق کردم ولی هرچه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر دستانم شل می شد به طوری که بعد از اتمام ورقه های یک کلاس دیگر دل و دماغی برای ادامه نداشتم. از ماه قبل بهتر که نشده بودند هیچ حتی نمرات هم کمتر شده بود .

دفتر مدیر مدرسه در طبقه سوم بود و من تا به حال یک بار هم به دفتر مدیر نرفته بودم، همه کارهایم در اتاق معاون انجام می شد ولی این بار در این موضوع همان آقای معاون مرا به دفتر مدیر ارجاع داد. وقتی وارد شدم جو دفتر مرا گرفت، بیشتر شبیه اتاق مدیرکل ها بود تا دفتر مدیر مدرسه، اندازه سه تا کلاس وسعت داشت و بر دیوارهایش کلی لوح تقدیر نصب بود.

موضوع را با مستندات کامل و مقایسه با آزمون قبلی به مدیر ارائه دادم. ابتدا تعجب کرد که چه طور تا به حال اینگونه مشکلی با این وسعت در این مدرسه نداشته و همین باعث تعجب بیشتر من شد. در هر صورت بعد از کمی گفتگو و بحث آقای مدیر از من خواست تا فرصتی به ایشان بدهم تا در این مورد فکری کند و راهکار مناسبی پیدا کند.

هفته بعد زنگ دوم بود که به کلاس من آمد و مرا به نمازخانه برد، تعداد زیادی از خانواده ها آمده بودند و آقای معاون هم داشت صحبت می کرد، فکر کردم جلسه انجمن اولیا مدرسه است به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای چه مرا به اینجا آورده اید. لبخند معنی داری زد و گفت اینان خانواده های همان دانش آموزانی هستند که شما لیست شان را به من دادید. حال برو هر چه می خواهی بگو.

وقتی پشت تریبون رفتم بیشتر از جمعیت زیاد شان، اخم هایی که به من کرده بودند مرا مضطرب می کرد به طوری که قادر نبودم حتی کلامی بیان کنم. با توکل به خدا شروع کردم به صحبت که قصد من اذیت و آزار شما و فرزندانتان نیست بلکه به دنبال راهی هستم تا بتوانم کمک شان کنم که در پایان سال از ریاضی بتوانند بدون مشکل عبور کنند.

جلسه سختی بود و بعد از حدود یک ربع صحبت ، خیس عرق شدم ، پدر یکی از دانش آموزان که همان صف اول نشسته بود از جیب کتش یک بسته دستمال جیبی درآورد و به من داد تا بتوانم کمی از عرق هایم را خشک کنم. فقط معنی لبخند ملیحش را نفهمیدم.

آذر ماه هم گذشت و دوباره نوبت به امتحان رسید.این بار با بی میلی سراغ برگه ها رفتم و آنها را تصحیح کردم ولی بر خلاف انتظار من هر چه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر امیدوار می شدم. آن جلسه تاثیر ش را گذاشته بود و حرکت رو به رشد بچه ها کاملاً مشهود بود. البته هنوز خیل عظیمی نمره زیر ده داشتند ولی آنها هم در حد خود تلاش کرده بودند و این نوید را به من می داد که در پایان سال مشکلاتم خیلی کمتر خواهد شد.

در بین دانش آموزان یکی بود که دو امتحان قبلی را زیر ده گرفته بود ولی امتحان آخری را چهارده شده بود، برگه اش را کنار گذاشتم تا در کلاس مفصل تشویقش کنم تا هم برای خودش عامل انگیزه باشد و هم برای دیگران سرمشق خوبی باشد.

بعد از توزیع برگه ها تصحیح شده در کلاس کمی تغییر در چهره ها مشاهده کردم که برایم نشانه خوبی بود، درست بود که هنوز خیلی ها بی خیال بودند ولی همین که تعدادی اخمهای شان در هم رفت برایم غنیمت بود. برگه آن دانش آموز را نگاه داشته بودم تا در انتها به او بدهم. او را صدا کردم و به پای تخته آوردم و در مقابل بچه ها برگه اش را دادم. کلی ذوق کرد و من هم گفتم برایش دست بزنند.

شروع کردم به صحبت که این دانش آموز توانسته است با تلاش و کوشش نمره اش را حدود هشت نمره ارتقا دهد و این یعنی  هیچ کاری غیرممکن نیست و اگر هر کس خودش بخواهد می تواند کاری را که فکر می کرده نمی تواند ، انجام دهد. در اوج صحبت هایم بودم که دست یکی بالا رفت .بلند شد و گفت آقا اجازه خوب اگر مادرت دبیر باشد نمره ات خوب می شود.

یکه خوردم و گفتم ولی بیشتر کار را خودش انجام داده است. و اصلاً از کجا معلوم مادرش دبیر ریاضی باشد تا بتواند کمکش کند. در همین حین خودش گفت آقا اجازه مادر ما دبیر ریاضی است. کمی اوضاع به هم ریخت ولی سعی کردم درستش کنم به همین خاطر توضیح دادم هرچند هم که مادر ایشان دبیر است ولی اصل کار را خودش انجام داده، خودش وقت گذاشته و کار کرده و یاد گرفته ،از او خواستم تا حرف هایم را تایید کند ولی با همان چهره معصومانه اش گفت آقا اجازه مادر ما فقط با ما کار می کند و گرنه ما اصلاً حوصله درس خواندن نداریم.

خنده بچه ها نشان از این داد که کنترل اوضاع از دستم خارج شده ، یکی از انتهای کلاس گفت اگر مادر او هم دبیر ریاضی بود حتماً نمره اش بهتر می شد، آن یکی گفت پدرش کارگر ساختمان است  و مادرش هم اصلاً سواد ندارد، معلوم است که نمره اش کم می شود.

مانده بودم چه بگویم و چه کار کنم؟ آمده بودم کار را درست کنم ولی با این اتفاقات همه چیز از دست رفته بود و حتی همان چند نفری هم که تلاش کرده بودند حالا انگیزه شان را از دست داده بودند.مستاصل مانده بودم که خود همین دانش آموز به دادم رسید. رو به بچه ها کرد و گفت که مادرش گفته همین یک بار کمکش می کند و از این به بعد خودش باید روی پای خودش بایستد. بخش عمده ای از صحبت های مرا به نقل از مادرش گفت و همین تا حدی هرچند اندک وضعیت را عادی کرد.

در آخر سال وضعیت خیلی با اول سال متفاوت بود و خیلی از بچه ها با نمره های متوسط ریاضی را قبول شده بودند و همین مرا راضی کرد که حداقل توانسته بودم کمی تغییر در این بچه ها ایجاد کنم ولی همین برایم تجربه شد که در مورد خانواده ها بیشتر تحقیق کنم.

روستای دوم

بعد از انتقالی به این شهر چند بار به قسمت آموزش اداره مراجعه کردم تا تکلیف دوازده ساعت دیگر مرا مشخص کنند .هربار محول می کردند به روز بعد.تا اینکه  در روز ۱۶ مهر ، مدرسه دوم من هم مشخص شد.روستایی در حدود هجده کیلومتری شهر.

در خانه نقشه را باز کردم و مکانش را یافتم .روستا در کوهپایه قرار داشت و این برای من بسیار شوق برانگیز بود، چون یادآور سالهای تدریس در روستای کوهستانی برایم بود. دوازده ساعت اول من در روستایی بود که در دشتی پهناور واقع بود و حالا این روستای دوم حداقل به کوهستان نزدیک تر بود.

صبح که بیدار شدم باران لطیفی می بارید و هوا هم تا حدی سرد شده بود.ساعت ده دقیقه به هفت خودم را به ایستگاه ماشین های روستا رساندم .از اولین نفری که در مورد روستا مورد نظرم پرسیدم خودش راننده همان مسیر بود.گفت سوار شو تا مسافر بگیرم و برویم.

باران شدیدتر شده بود و تنها در ماشین در انتظار نشسته بودم.ساعت به هفت و نیم رسید و خبری از مسافر نبود. پیش خودم فکر کردم اگر بیشتر منتظر بمانم دیر خواهد شد.راننده را صدا کردم و ماشین را دربست گرفتم تا به موقع به مدرسه برسم.

دو طرف جاده فرعی فقط مزرعه بود و خبری از تک درخت ها هم نبود. روستای اولی خیلی دورتر بود ولی در بین مزارعش حداقل چند درخت مشاهده می شد. همه جا سبز و با طراوت بود.شیشه را پایین آوردم تا بهتر ببینم . واقعاً هر جایی از طبیعت زیبایی خودش را دارد. کوهستان یک نوع و دشت هم نوعی دیگر و اینجا هم که کوهپایه است جور دیگری زیباست.هوای سرد و دانه های باران به صورت می خورد و از دیدن مناظر زیبا لذت می بردم.

وارد روستا شدیم ، بچه ها زیر باران و اکثراً بدون چتر پیاده در راه مدرسه بودند.باران خیسشان کرده بود ولی همچنان شاد و پرانرژی  به راهشان ادامه می دادند.از جلوی مدرسه ای که بچه ها داشتند واردش می شدند گذشتیم.به راننده گفتم :فکر کنم مدرسه را رد کردیم.با لبخندی گفت اینجا نیست ،روستای شما بالاتر است.خنده ام گرفت از جمله ی «روستای شما»،هیچی نشده صاحب روستا هم شدیم.

جلوی در مدرسه وقتی پیاده شدم ابتدا به سر در مدرسه نگاه کردم«دبیرستان ارشاد دوره اول متوسطه » وارد حیاط  بزرگ مدرسه که بیشتر از نیمی از آن با چمن سبز زیبایی پوشیده بود شدم ولی خبری از دانش آموزان نبود.زیر باران شروع کردم بررسی اطراف تا کمی موقعیت دستم بیاید. ابرهاپایین آمده بودند و نمی گذاشتند چیزی ببینم.فقط تا حدی که مزرعه های نزدیک دیده می شد به من مجال تماشا می دادند.

گفتم باشد،روز اول با من قایم باشک بازی می کنید. می دانم که این روبرو کوهی سترگ است و اطرافمان تپه های ریز و درشت.حالا شما عشوه می کنید و  نمی گذارید آنها خودشان را به من نشان دهند. صبر من زیاد است و دوستم باد حتماً به یاری ام خواهد آمد تا شماها را کمی پخش و پلا کند .

مدرسه ی دوطبقه ی نسبتاً بزرگی در سمت شمال حیاط قرار داشت. ابهتش مرا گرفت، پیش خود فکر کردم این مدرسه به این وسعت چقدر دانش آموز دارد و باید جمعیت ش زیاد باشد ولی چرا صدایی نمی آید و همه جا غرق در سکوت است. وقتی وارد سالن بزرگش شدم  ناخودآگاه به یاد دوقرن سکوت افتادم.انگار کسی در این مدرسه نبوده ونیست.آنقدر ساکت بود که کمی خوف کردم.

تابلو دفتر را دیدم و در زدم و وارد شدم.دفتری بزرگ که گوشه آن فردی پشت میزی داشت با رایانه کار می کرد.مدیر بود و بعد از معرفی و احوال پرسی و بررسی برنامه قرار شد به کلاس بروم.وارد کلاس شدم.کلاًهمه چیز این مدرسه به غایت فراخ بود.کلاسی بزرگ که سیزده دانش آموزی که با فاصله های زیاد روی تک صندلی نشسته بودند در آن چیزی به نظر نمی آمدند.

چون حدود دو هفته از شروع مدرسه گذشته بود سریع خود را معرفی کردم و درس را شروع کردم . بچه هایی پرانرژی بودند و کمتر تمرکز داشتند.بخش عمده ای از انرژی ام جهت منظم کردن آنها صرف شد.در حین کار زیرچشمی از پنجره بیرون را هم نگاه می کردم .ابرها هنوز مصر بودند که من چیزی نبینم.ولی من حوصله ام در این زمینه بسیار است.زیر لب به آنها گفتم تا ظهر هنوز خیلی مانده.

زنگ دوم بود که دوستانم رسیدند وآرام آرام  شروع کردند به انجام دادن کارشان.ابرها شروع به فرار کردند وپخش می شدند . کوچکترهایشان هم گاهی در جایی گیر می افتادند.پشت تپه ای یا در میان دره ای کوچک.در ابتدا تپه ها نمایان شدند، سرسبز و پردرخت.کوه ها هم خودشان رابه آرامی نشان دادند، همچنان سترگ و عظیم.زنگ تفریح دلم نیامد در دفتر بنشینم.به حیاط آمدم و شروع کردم به دیدن مناظر بدیع و زیبایی که در اطراف و در بین کوه ها و تپه ها به وجود آمده بود. لطافت هوا  و زیبایی بی نظیر مناظر، حتی بچه ها را هم سرذوق آورده بود و با دست ابرهای کوچکی را که پشت تپه ها گیر افتاده بودند به هم نشان می دادند.

بعد از حدود شانزده سال تدریس در بین کوه های سر به فلک کشیده و زندگی در روستایی که در میان آن همه زیبایی محصور بود حالا که به مرکز استان منتقل شده بودم هم وضعم بد نبود، در دو روستا تدریس می کردم که یکی در دشتی فراخ بود و این دومی هم در میان این جنگلها و تپه های زیبا.فکر کنم تا می توانم باید در همین روستا بمانم ،چون اصلاً مدرسه های شهر را دوست ندارم.

سعید

با تمام قوا داشت به درس گوش می داد ولی همچنان قطره های ریز اشک از کنار چشمانش سرازیر بود.مقاومت می کرد تا به هق هق نیفتد و در این میان هم نمی خواست درس را  متوجه نشود. شخصیتش نه اجازه می داد که واقعاً گریه کند و نه نسبت به درس بی خیال باشد.

همان ابتدا که وارد حیاط مدرسه شدم به سویم دوید و خبر از امتحان ثلثش را گرفت. اضطراب در چشمانش موج می زد.پاسخش را موکول کردم به کلاس و از همان زمان ورود به کلاس نگاه سنگینش را می توانستم احساس کنم.

کل کلاس  دوازده نفر بودند که سه نفر تجدید شده بودند. وقتی نمره ها را می خواندم زیرچشمی  واکنش آنها را زیر نظر داشتم.نکته جالب این بود که تعدادی از آنها که نمره قبولی گرفته بودند مثل حرکات بعد از گل فوتبال واکنش نشان می دادند، البته بی صدا!! وقتی نمره آنانی را که قبول نشده بودند را خواندم واکنش آنها هم جالب بود.انگار نه انگار و همچنان لبخند بر لبانشان جاری بود .یکی میانگین نوبت ۳ شده بود و دیگری کمی زحمت کشیده بود و ۵ گرفته بود.ولی حتی چین کوچکی هم بر روی صورتشان تشکیل نشد.

سعید آخرین نفر دفتر نمره بود .دل خواندن نمره اش را نداشتم.مستمر با کمی ارفاق ۱۰ شده بود ولی امتحان ثلث را ۸گرفته بود و این یعنی تجدید.وقتی نمره اش را خواندم همانطور که ایستاده بود ماند و چندلحظه ای فقط زل زد به من. جو کلاس برایش به قدری سنگین شد که توان نفس کشیدن  نداشت.من را هم در این بهت به درون خود برد.نمی خواست گریه کند و حتی سرش را هم روی میز نگذاشت .فقط مرا نگاه می کرد.ولی بعد از مدت کوتاهی فقط اشک های بی صدایش بود که کتاب ریاضی اش را تر می کرد.

بعد از خواندن نمره ها با بچه ها صحبت کردم تا عزمشان را جزم کنند برای ثلث دوم و این کمبودها و نقصان ها را جبران کنند .به آنها گفتم همه چیز را باید از دوباره شروع کرد تا به نتیجه رسید .به جرات تنها کسی که به تمام حرف هایم گوش می داد سعید بود. چشمانش گواه بر تصمیمی بود که گرفته بود.اشک هایش را پاک کرد فقط به من نگاه می کرد.

در دفتر مدرسه،لیست را به مدیر تحویل دادم و تا خواستم بنشینم مدیر کنارم آمد و در مورد وضعیت بد خانوادگی سعید توضیح داد.پدر و مادرش به شهر می رفتند و کارگر رستوران بودند و سعید همراه تنها مادربزرگش در خانه می بایست از خواهر شش ساله اش هم مراقبت کند.ضمناً در ایام تعطیل و تابستان خود نیز سر کار می رفت تا بتواند خرج مدرسه اش را تا حدی در بیاورد.حالم دگرگون شد .تمام زنگ تفریح در خودم بودم و با خودم کلنجار می رفتم. حتی یک لقمه صبحانه هم نخوردم.چنان درگیر سعید بودم که هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.

همه همکاران که به کلاس رفتند. به آقای مدیر گفتم این بار می خواهم تصمیم سختی بگیرم که با آن از ته دل موافق نیستم.ولی هرچه فکر می کنم چاره ای جز آن کار ندارم.سعید را بگو بیاید و از او تعهد بگیر که ثلث بعد نمره کمتر از ۱۲ نگیرد تا برایش کاری کنم.

سعید آمد و لرزان مقابل  آقای مدیر ایستاد. مدیر بر روی یک برگه کاغذ چیزهایی نوشت و به سعید داد و گفت آن را بلند بخواند و بعد امضا کند.سعید با صدای لرزان شروع کرد به خواندن:

اینجانب سعید ***** فرزند عباس دانش آموز کلاس دوم راهنمایی مدرسه *****تعهد می دهم که نمره ریاضی ثلث بعدی من از ۱۲ کمتر نباشد و گرنه هم مدیر و هم دبیر ریاضی می توانند هر اقدامی انجام دهند.

مات و مبهوت فقط ما را نگاه می کرد و مانده بود چه بگوید و چه بکند. مدتی در سکوت گذشت و بعد آقای مدیر گفت این برگه تعهد را امضا کن و در این مورد هم با هیچ کس حرف نزن تا دبیر ریاضی به خواهش من این ثلث تو  را قبول کند.فقط یادت باشد ثلث بعدی نباید کمتر از ۱۲ بشوی.

بر بهتش افزون شد و علاوه بر نداشتن قدرت تکلم یارای ایستادن هم نداشت و بر روی صندلی کنار دیوار ولو شد. باز هم اشک های همچون مرواریدش بود که از چشمان کوچکش می غلطید و می درخشید و پایین می آمد. حیران شده بود و پریشان ولی این بار از شوق ، می شد به راحتی از چهره و چشمانش فهمید.

نمره مستمرش را ۱۲ کردم و به او گفتم این دو نمره را از ثلث بعدی ات قرض می گیرم و به همین خاطر در تعهد نوشته شده که باید دوازده بگیری.میانگین ۱۲ با ۸ برابر با ۱۰ می شود و این یعنی قبولی، برو و تلاشت را دوچندان کن.

برگه تعهد را امضا کرد و تحویل مدیر داد و رو به من کرد و قول داد که ثلث بعد نمره ی بهتر از ۱۲ بگیرد .تشکر فراوان کرد و دوان به سمت آبخوری رفت و آبی به سرو صورتش زد و چند قدمی هم در حیاط راه رفت تا حالش بهتر شود و بعد به کلاس رفت.

مانده بودم که آیا کاری که انجام دادم درست بوده ؟آیا این با عدالت همخوان است؟آیا قانون را زیر پا گذاشته ام؟در شغل ما اینجا ها  بزنگاه است که گرفتن تصمیم درست در آن بسیار سخت است. فقط امیدوار بودم که در ثلث بعد نمره اش را جبران کند تا به هدفم رسیده باشم و واقعاً کمکش کرده باشم.