درباره

تراکتور

چند سالی است که فقط دو روز در هفته به مدرسه روستایی نزدیک شهر می روم و مابقی را در زندگی ماشینی شهری غرق شده ام. در شهر ،جمعیتی که با عجله راه می روند و ماشین هایی که فقط دود تولید می کنند و پر سرو صدا عبور می کنند و مردمی که فکر می کنند با این ماشینها زودتر به مقصد می رسند ،چیزی برایم نگذاشته است.
دلم خوش است به روزهای شنبه و دوشنبه که وقتی از مدرسه تعطیل می شوم پیاده مسیر جاده را بگیرم و تا روستای مجاور بروم و مخصوصاً سوار ماشین نشوم و از این محیط تا حد امکان انرژی کسب کنم.
دیروز بعد از ظهر وقتی از مدرسه خارج شدم ،هوا دلش گرفته بود و منتظر بهانه ای بود تا اشکهای ش شروع به باریدن بگیرد. پیاده به راه افتادم و دلداری اش می دادم تا بغضش باز نشود و مرا خیس نکند. ولی تازه حرف هایم آغاز شده بود که قطرات باران را روی گونه هایم احساس کردم.
نگاهی به آسمان انداختم و گفتم حقا که در لطافت طبعت هیچ خلاف نیست. فکر کنم کمی مراعاتم را می کرد. چون قطرات آب به قدری ریز بودند که همچون پودر بر من افشانده می شدند.
هوا حالت خاصی پیدا کرده بود ،به شدت در حال حظ بردن از آن بودم و قصد کردم هرچه ماشین آمد سوار نشوم .بعد از مدتی یکی آمد و تا خواست ترمز کند با دست اشاره کردم و رفت. خیس شدن زیر این باران آنهم در یک راه روستایی با مناظری زیبا و بدیع بسیار لذت بخش است.
تا روستای مجاور چیزی نمانده بود که صدای جیغ کشیدن دنده ی تراکتوری را که از پشت سر م شنیدم مرا وادار به ایستادن کرد. نزدیکتر که شد ترمز شدید ی گرفت و درست کنار من توقف کرد. وقتی به چهره راننده نظر انداختم ،لبخندش شدت چین و چروک های صورتش را چنان بیشتر کرده بود که می شد با آن پرتره ای زیبا ساخت.
با همان لهجه روستایی گفت: پسر جان زیر این باران خیس می شوی بیا بالا تا جایی برسانمت. در صدم ثانیه رفتم به ده پانزده سال قبل و روستا و تراکتور و. . . با جان و دل قبول کردم و روی سپر چرخ عقب که دستگیره ای هم نداشت نشستم و محکم صندلی راننده را گرفتم چون تجربه به من ثابت کرده بود که در مسیر تکان های سختی در پیش خواهیم داشت.
تراکتور که کاملاً مشخص بود از زمین شالی آمده بود و خبری از رنگ قرمز زیبایش نبود و همه جایش به رنگ خاک بود. راننده که پیرمردی بود با یک لباس بارانی و چکمه ای که تا زانوانش بالا آمده بود و من هم با کت و شلوار مشکی و کیفم، صحنه ای طنز به وجود آورده بود. شده بودیم نمادی از تقابل سنت و مدرنیسم.
کاملاً حال و هوای روستا در من حلول کرد و برگشتم حدود پانزده سال قبل. به یاد زمانی افتادم که با دیدن یک تراکتور خوشحالی وصف ناپذیری به ما دست می داد. در آن زمان یکی از بهترین وسایل نقلیه ما همین تراکتور بود. به قول حسین علاوه بر وسیله نقلیه ،وسیله ای بود برای دفع سنگهای کلیه!
دانه های باران با سرعت به صورتم برخورد می کرد و تکان های تراکتور نیز بالا و پایینم می انداخت. چهره درهم پیرمرد روستایی هم که به سختی در حال هدایت این تراکتور فرسوده بود ، منظره را کامل کرده بود و لذتی بس عظیم می بردم. وقتی از میان مزارع می گذشت و سبزی و زردی مزرعه ها را می دیدم چشمانم آرام می گرفت و جانم آسایش می یافت.
نمی دانم چند دقیقه روی تراکتور بودم و اصلاً مکان را هم فراموش کرده بودم و در دنیای خودم بودم که نگاه متعجّبانه پیرمرد که نمی دانست چرا پیاده نمی شوم مرا به خود آورد .سریع خود را جمع و جور کردم و با تشکری از او خداحافظی کردم.
درابتدای شهر، ترافیک سنگین و صدای بوق ممتد ماشین ها مرا از آن حال خوش بیرون آورد ولی هنوز وقتی چشمانم را می بستم روی تراکتور بودم.و اصلاً هم دوست نداشتم تا آنها را باز کنم ولی نهیب راننده تاکسی تمام دنیایم را فروریخت و دوباره در تاریکی شهر گم شدم.

سکه

با نیما قرار گذاشته بودیم که هرچه سکه پانصد تومانی به دستمان برسد آن را در قلکش بیاندازیم. نمی دانم چند وقت از این تصمیم مان گذشت که در عصر یک روز شهریوری قلکش را آورد و با لبخندی گفت : پر شده بشکنیدش.اولش باورم نشد ولی وقتی قلک را گرفتم از وزنش فهمیدم که راست می گوید.
قلک را طی مراسم خاصی شکستیم و فرش پر شد از سکه های نقره ای پانصد تومانی، من و نیما برای مرتب کردن این همه سکه شروع به کار کردیم و قرار بر این شد که ده تا ده تا جدا کنیم. بماند که چقدر وقتمان سر همین کار گرفته شد و تازه وقتی به بسته های ده تایی که نیما همه شان را با ظرافت خاصی مرتب کرده بود نگاه کردیم شمارش همین ها هم داستانی داشت.
کلاً سی و هشت بسته ده تایی شد و سه تا هم جدا ماند، آن سه تا را کنار گذاشتیم و این یعنی سی و هشت تا پنج هزار تومان و در کل مبلغ یکصد و نود هزار تومان .وقتی به این همه سکه نظر انداختم و ارزش آن را کمتر از دویست هزارتومان دیدم دانستم که در دوران ما سکه ها چقدر بی ارزش شده اند . سکه هایی که در اصل پنج هزار ریال هستند .سکه هایی که سه تا صفر دارند ولی صفرهایشان دیگر قدرتی ندارد.
همه را در کیسه ای ریختم و به نیما گفتم که فردا به بانک خواهم رفت و در حسابی که به نامت گشوده ام خواهم ریخت. اخمانش را در هم کشید و گفت :مگر قول نداده ای که با این پولها برایم تبلت بخری.بانک که تبلت نمی دهد.نگاهش کردم و نتوانستم بگویم که این روزها با اینهمه سکه که جمع کرده ای گوشی دکمه ای هم نمی توان خرید.
کمی تامل کردم و گفتم که من قول داده ام که در تابستان کلاس سوم برایت تبلت بخرم و این یعنی تابستان سال بعد، تا آن موقع این پولهایت در بانک می ماند و هرچه بازهم جمع کردی رویش می گذارم و خودم هم به آن اضافه می کنم تا یک تبلت خوب برایت بخرم. غرغرکنان زیرلب گفت ایکس باکس را گفتی که خیلی گران شده و مرا به تبلت راضی کردی حالا می گویی سال بعد.
حدود ساعت یازده بود که کیسه سکه ها را برداشتم و به سمت بانک به راه افتادم.به واقع خیلی سنگین بود دستانم خسته می شد.بانک هم که بسیار شلوغ بود و وقتی برگه نوبت را گرفتم هشتاد و پنج نفر در صف بودند.فیش را گرفتم و با احتساب ده هزارتومانی که به سکه ها افزودم مبلغ دویست هزارتومان را ثبت کردم.حدود یک ساعت طول کشید تا نوبت من شد .
به مقابل گیشه رفتم و فیش را به همراه کیسه سکه به متصدی بانک تحویل دادم. نگاه معنا داری به من انداخت و گفت اینهمه سکه را از کجا آورده ای. لبخندی زدم و گفتم اختلاس کرده ام و می خواهم حالا آنها را بشویم. منتظر لبخندش به خاطر این طنز بودم که با اخم گفت ما نمی توانیم این سکه را از شما بگیریم .به مخزن بروید. گفتم برادر عزیز اینجا مگر بانک نیست و کار شما مگر با پول نیست؟ با سر جواب مثبت داد .من هم گفتم که مگر سکه پول نیست؟ در ادامه، کار داشت به جاهای باریک می کشید که کوتاه آمدم و به مخزن رفتم.
متصدی آن با لبخند ملیحی گفت حساب ها را بسته ام و بروید فردا صبح اول وقت بیایید تا کارتان را راه بیندازم. بسیار عصبانی شده بودم ولی خودم را کنترل کردم و گفتم خوب اینها هم کارمند هستند و کارشان حساب و کتاب دارد. کیسه سکه به دست از بانک خارج شدم.وقتی سوار تاکسی شدم تا زمانی که تکمیل شود و به راه افتد فکری به ذهنم خطور کرد.پیاده شدم و به سمت رانندگانی که در ایستگاه جمع بودند رفتم و به آنها گفتم که کلی سکه دارم که به کارتان می آید .ولی چنان سرد با من برخورد کردند که دانستم اینجا هم سکه هایم ارزشی ندارد.
صبح روز بعد اول وقت به بانک رفتم و وقتی به مقابل باجه مخزن رسیدم خبری از متصدی آن نبود . پیگیر شدم که نگهبان بانک گفت تا آخر هفته مرخصی دارد. بروید هفته بعد بیایید. به هر باجه ای رفتم هیچ کس این سکه ها را نپذیرفت .معاون بانک را یافتم و از او خواستم که کمکم کند و او نیز سرباز زد. مانده بودم در این بانک که برجی است با عظمت نمی شود دویست هزار تومان سکه را به حساب ریخت.
هفته بعد شنبه اول وقت به بانک رفتم .وقتی مقابل باجه خزانه رسیدم صفی بود شامل سه نفر و من هم به همان صف پیوستم. پیش خودم خوشحال بودم که امروز از این سکه ها خلاصی خواهم یافت و خدا را شکر زیاد هم شلوغ نیست. ولی وقتی به نفرات صف نگاه کردم چشمان از تعجب باز ماند. نفر اول پیرزنی بود به شدت فرتوت که به زحمت روی صندلی نشسته بود و کیسه ای داشت پر از سکه و اسکناس.از بیست تومانی گرفته تا هزار تومانی، انقدر زیاد بود و درهم که متصدی بانک مجبور بود کلی زمان صرف فقط مرتب کردن آنها بکند.
نفر دوم مردی بود که لباسی ژنده بر تن که یک پا نداشت و با عصا ایستاده بود، در دست او هم کیسه ای بود پر از پول خرد، نفر سوم هم خانمی بود با لباس های پاره که کودک نوزادی در آغوش داشت که کودک همچون افراد بیهوش در خواب عمیقی به سر می برد.
صف عجیبی بود و چقدر با باقی باجه ها متفاوت بود. متصدی در حال جدا کردن پول ها بود که نفر دوم شروع به اعتراض کرد و گفت هروقت من می آیم می گویی پولها را جدا کن وگرنه قبول نمی کنم ولی حالا داری مال این پیرزن را درهم و برهم قبول می کنی. متصدی باجه هم شروع که به جواب دادن که این بنده خدا نمی تواند و باید کمکش کنم که صدای مرد بالاتر رفت و گفت این را که می بینی از من بیشتر درمی آورد ،دلت برایش نسوزد، میدان مرکزی شهر در قرق او و دارودسته اش است. پیرزن که پشتش خمیده بود چنان زبان به دشنام گشود که جا خوردم. کار بالا کشید و رئیس بانک آمد و نگهبانان رسیدند و معرکه ای شد و من آرام خودم را از صف جدا کردم و گوشه ای بر روی صندلی نشستم.
اینان همه گدا بودند و آمده بودند تا پول های خردشان را به اسکناس های درشت مبدل کنند.با دخالت پلیس بانک، اوضاع آرام شد و آن مرد را به گوشه ای هدایت کردند و در همین حین متصدی باجه از دور مرا صدا زد، با ترس جلو رفتم .تا خواستم چیزی بگویم خودش گفت پول خردهایت را بیاور ، شانس من بدبخت است که باجه ای را به من داده اند که سروکارش با یک عده گدا و آدم های نرخاشیده است.
کیسه سکه های مرا گرفت و از زیر میزش یک ترازوی دوکفه ای کوچک آورد. بیست تا از سکه ها را شمرد و در یک کفه تراوز ریخت و با توزین طرف دیگر را تنظیم کرد و همه را دوباره به کفه اول ریخت.با این کار بیست هزار تومان را جدا کرد. سپس هر بار کفه دوم را پر می کرد و بعد از توزین ،تمام سکه های داخل کفه را در یک پاکت کوچک می ریخت و کنار می گذاشت و با این شیوه خیلی سریع کل سکه ها را شمرد و فیش واریزی مرا هم گرفت و پول را به حساب واریز کرد.
از اینکه خیلی سریع کارم را راه انداخت از او تشکر کردم و ضمناً به خاطر روش بسیار جالبش برای شمردن پول ها هم از او تعریف کردم.سری تکان داد و گفت کدام جذابیت ، سالهاست که کارم همین است و دیگر خسته شده ام.
من هم در این واقعیت غرق شدم که در بعضی شغل ها چقدر ممکن است دو همکار که در کنار هم باشند کارشان متفاوت باشد. یکی سکه های گدایان را بگیرد و یک قدم آن طرف تر میلیاردی جابجا شود.

پدر

سال آخر خدمتش بود .تمام موهای سرش سپید شده بود ولی از ما جوان ها بسیار شاداب تر به نظر می رسید و همیشه با سبیل های چخماقی اش بازی می کرد.دبیر علوم اجتماعی بود و در کارش بسیار دقیق.هر وقت به قیافه اش نگاه می کردم نا خداگاه به یاد عکس های پادشاهان در کتاب تاریخ می افتادم.
یک هفته ای بود که مدرسه نیامده بود.از مدیر علت را جویا شدیم.بیمار بود و در بیمارستان بستری بود.با جمعی از همکاران هماهنگ کردیم و به عیادتش رفتیم.آرام بر روی تخت بیمارستان نگاهش در افق محو بود که با دیدن ما بسیار خوشحال شد. با وجودی که درد، چین و چروک های پوستش را بیشتر کرده بود به ما لبخندی زد و آرام شروع به صحبت کرد و از بچه های مدرسه می پرسید. دخترش مانند پروانه به دور پدرش می چرخید و حواسش به همه چیز بود.
به سختی می شد صدایش را شنید ولی از میان گفته هایش دانستیم که کلیه اش را از دست داده و مجبور به دیالیز است .همکاران جهت تلطیف جو شروع به گفتن لطیفه و خنداندن او کردند. همینکه خنده بر لبانش نقش می بست ما هم خوشحال می شدیم و دخترش هم که کنارش بود لبخندی می زد تا کمی از غم جانکاهی که سختی تحملش را می شد از چهره اش دید را بکاهد.
دختر از پدرش اجازه خواست تا اندکی او را تنها بگذارد و برود تا پرستار را جهت تعویض سرم خبر کند.و زمان رفت و برگشتش هم به یک دقیقه نکشید.پدر آرام به او گفت:دانشگاه نمی روی؟دختر با اشاره سر پاسخ منفی داد و داروهای پدر را آماده کرد. بغض در گلوی دختر هر لحظه آماده ترکیدن بود.
در همان مدت کوتاهی که در کنارش بودیم رسیدگی این دختر به پدرش بیمارش بسیار چشمگیر بود.اینگونه ندیده بودیم که فرزند در خدمت پدر باشد، با این دقت و این همه احساس.احسنت به این فرزند که کمر به خدمت پدر نهاده است.

بعدها دانستم علت آنهمه محبت و توجه دختر نسبت به پدر چیست. دختر سالهاست با کلیه اهدایی پدرش زندگی می کند.

انتخابات۲

همه چیز تقریباً آماده بود ولی هنوز کسی برای رای دادن نیامده بود.سید می گفت امروز جمعه است و بیشتر مردم روستا کمی دیرتر می آیند.وقتی سید این را گفت یکی از مامورین نیروی انتظامی رو به من کرد و گفت پس حداقل صبحانه بخوریم. همه رو به من کردند و منتظر اقدام من بودند.به یاد جمله آقای فرماندار افتادم که نماینده ما همه کاره صندوق است.
سید را صدا زدم و از او پرسیدم که کدام همسایه در نزدیکی مسجد می تواند به ما کمک کند.وسایل لازم را داریم فقط پخت و پز و نان می خواهیم. بنده خدا خودش قبول کرد و ما همه وسایل مربوط به خوراک را به او دادیم . قبل از رفتنش کتری بزرگی را از آشپزخانه مسجد آورد و روی بخاری گذاشت و رفت.
حدود یک ربع بعد برگشت با یک سفره بزرگ و سه تا سبد پر از وسایلش ، دخترش کمکش کرد تا سفره را پهن کند و وسایل صبحانه را بچیند.چایی را هم دم کرد و همه نشستیم سر سفره سید.بسیاری از چیزهایی که می دیدم جز وسایل تحویلی ما نبود.سرشیر تازه و کره محلی و پنیر گوسفندی به همراه مرباجات که رنگارنگ بود چنان صحنه ای به وجود آورده بود که کسی اصلاً به سمت کره و پنیر و مرباهای بسته بندی یک نفره نرفت و همه از این همه مزه های عالی لذتی وافر بردند.
بعد از جمع کردن سفره از سید کلی تشکر کردم و گفت این مرباها و پنیر و بقیه وسایل برای شما، نگاهی همراه با اخم به من کرد و گفت مگر ما می توانیم اینها را بخوریم، مال خودتان و واقعاً راست می گفت وقتی اصل لبنیات و مرباجات را داشته باشی چه نیازی است به این کارخانه ای ها.
حدود ساعت نه صبح بود که آرام آرام مردم می آمدند برای رای دادن، پیر و جوان و مرد و زن همه شناسنامه به دست خیلی منظم و مرتب بودند، ازدحام چندانی نبود و حدود بیست تعرفه تا ساعت دوازده مصرف شد.از سید پرسیدم چرا اینقدر مردم کم می آیند ، در حالی که داشت هیزم داخل بخاری می ریخت گفت نگران نباش بعدازظهر بیشتر می آیند.واقعیت امر تصور من از رای گیری همان مسجد محل خودمان بود که باید صف می ایستادیم و بعد از کلی معطلی نوبت ما می شد.
حدود ساعت یک سید و دخترش سفره ناهار را برپا کردند. عطر برنج کل مسجد را گرفته بود و مرغ چنان بریان بود که همان دیدنش موجب ترشح غدد بزاغ می شد.دوغ محلی با سبزی های معطرش هم چنان چشمکی می زد که حواس همه را به خودش جلب می کرد.
بعد از خوردن این ناهار مفصل چشمان همه سنگین شد و هر کسی گوشه ای را برای استراحت یافت.سید هم می گفت بخوابید که روستاییان دم غروب می آیند.تازه داشت چشممان گرم می شد که صدای ماشین جلو مسجد حواسمان را جمع کرد ولی هنوز جمع و جور نشده بودیم که بازرس های فرمانداری وارد شدند . از پراکندگی ما در مسجد متعجب بودند و یک راست آمدند سراغ من
چنان با عتاب صحبت می کردند که انگار خلاف بزرگی از من سر زده که منشی ها پشت میزشان نیستند و بقیه هم متفرق اند. بعد از شنیدن همه حرفهایشان گفتم از صبح تا به حال بیست و پنج تعرفه مصرف شده و احتمالاً باقی روستاییان نیز دم غروب بیایند.شما مگر از آمار این روستا طلاع ندارید. غرلندی کرد و فرمش را امضا کرد و رفت و من نفهمیدم که آیا حرف بدی زده ام.
عصر بسیاری از روستاییان آمدند و رای دادند .وقتی تعرفه ها را شمردم دیدم فقط هشتاد تا مصرف شده و این یعنی این روستا کوچک فقط این تعداد واجد شرایط رای دادن دارد و برای هشتاد تعرفه ده نفر عوامل داشتیم.هوا داشت تاریک می شد و به ما گفته بودند ساعت هشت شب صندوق را جهت شمارش باز کنیم.ناظر شورای نگهبان آمد و گفت فکر نمی کنم فرد دیگری برای رای دادن بیاید حالا نوبت اعضای خود صندوق است که رای دهند و همه را صدا کرد و آنها هم آمدند و شناسنامه هایشان را دادند و رای شان را در صندوق ریختند.
منشی رو به من کرد و گفت لطفاً شناسنامه تان را بدهید تا ثبت کنم. صورتم از خجالت سرخ شد و به سختی گفتم. ببخشید من یادم رفته شناسنامه ام را همراه داشته باشم. چشمان آقای منشی داشت از حدقه درمی آمد. با تعجب زیر لب گفت نماینده فرماندار و همه کاره صندوق خودش رای نداد.ناظر شورای نگهبان که واقعناً نظارتش در حد تیم ملی بود از دور شاهد ما بود و فکر کنم فهمید چه اتفاقی افتاده است همانجا دفترچه اش را برداشت و چیزی نوشت و من فهمیدم که بعدها خیلی جاها کار خواهم داشت.
ساعت هشت شب طبق برنامه ای که به ما داده بودند صندوق را باز کردیم و آرا را شمردیم و فرمی را که در اندازه کاغذ A3 بود را نیز پر کردیم و تعرفه های باقی مانده و مهرها و دو تا فرم دیگر را دوباره داخل صندوق گذاشتیم و پلمپ کردیم و با ماشین به سمت شهر به راه افتادیم.
تقریباً جزو اولین صندوق هایی بودیم که به فرمانداری برگشتیم و آن هم به خاطر تعداد کم آرا بود.آقای فرماندار تا مرا دید تعجب کرد که چرا اینقدر زود آمده ام و من هم گفتم بهتر نبود این صندوق را با روستای همجوار ادغام می کردید. اینهمه هزینه و افراد فقط برای هشتاد تا رای ،نگاه آمرانه ای به من کرد و گفت بهتر از آن است که نماینده فرماندار خودش رای ندهد.
و من ماندم که چه طور این خبر به این سرعت به گوش آقای فرماندار رسید ما که در مسجد تلفن نداشتیم.

انتخابات۱

زمستان سردی بود و با حسین تنها در خانه بودیم.رادیو را روشن کردم تا اخبار را گوش کنم که در میان اخبار در مورد انتخاباتی که در ماه آینده برگزار خواهد شد خبری پخش شد.حسین تا آن را شنید گفت من امسال شاید سر صندوق باشم. همین باعث شد سر صحبت برای انتخابات باز شود. حسین تا به حال در چند انتخابات سرصندوق بوده.
به فکرم رسید که من هم این کار را تجربه کنم و سر صندوق باشم ،به همین خاطر به حسین گفت که اگر آشنایی دارد مرا هم وارد این قضیه کند.حسین گفت سعی می کنم تا این بار که به فرمانداری رفتم برای تو هم پیشنهاد دهم.فقط به حسین گفتم کار ساده ای را برای من در نظر بگیرد، چون هیچ تجربه ای نداشتم.
هفته بعد بود که حسین خبر آورد که برای من هم کاری در صندوق اخذ رای یکی از روستاها پیدا کرده و از من فتوکپی شناسنامه خواست.خوشبختانه همراه داشتم و نام من به عنوان «نماینده فرماندار » صندوق روستایی که تا روستای ما حدود چهل کیلومتر فاصله داشت ثبت شد.
پیش خودم فکر می کردم که خوب است و فقط نماینده فرماندار هستم و در کارها فقط نظارت می کنم ولی مشکلی که به ذهنم رسید فاصله روستا بود .من که نمی توانستم آنجا بیتوته کنم پس چطور رفت و آمد کنم.ولی یادم آمد انتخابات فقط یک روز است و آنهم جمعه پس می شود به شهر بازگشت و در مسافرخانه ماند.
دو هفته مانده به روز انتخابات جلسه ای توجیهی در فرمانداری گذاشتند و چون وسیله ای برای رفتن نبود نرفتم. هفته بعد جلسه توجیهی دیگر گذاشتند و تهدید کردند هرکس نیایید اسمش از لیست خط می خورد ، از مدیر اجازه گرفتم و به جلسه توجیهی رفتم . آقای فرماندار کلی توضیح داد و در مورد تعرفه ها و صندوق وچگونگی لاک و مهر کردنش و خیلی مسایل دیگر ، برایم جذاب بود و به دقت گوش می کردم ولی پیش خودم می گفتم به من که ارتباط ندارد من فقط نماینده فرماندار هستم و بس.
در پایان جلسه اسم من و چند نفر دیگر را خواندند که بمانیم و بقیه رفتند. برای ما جلسه ای دیگر ترتیب دادند و موارد خاص امنیتی و اسامی افراد نیروی انتظامی و توضیحات عجیبی به ما دادند،من که متعجب بودم در آخر جلسه پرسیدم که ببخشید اینها چه ربطی به ما دارد مگر ما فقط نماینده فرماندار نیستیم.آقای فرماندار نگاه عجیبی به من انداخت و با غرغری گفت نماینده ما سر صندوق همه کاره صندوق است.
پاهایم شل شد و زبانم بند آمد .همه کاره صندوق چه ربطی به من دارد. خدا چکارت کند حسین که مرا در چه معرکه ای انداختی، تا به خودم آمدم و جمع و جور شدم، همه رفته بودند و فرصت پیدا نکردم تا حداقل انصراف بدهم.با هزار بدبختی ماشین گیر آوردم و برگشتم روستا و وقتی به خانه رسیدم دعوای مفصلی با حسین کردم.
شب قبل از روز انتخابات را خانه سید حمید ماندم چون نمی توانستم صبح زود از روستا حرکت کنم. صبح ساعت شش وقتی به مقابل فرمانداری رسیدم محشر کبری بود، تعداد زیادی ماشین و نیروی انتظامی و افراد ایستاده بودند.دیدن این همه جمعیت کمی نگرانم کرد و همین باعث شد که کمی دورتر بایستم.
یک نفر لیست به دست در حال خواندن اسامی بود و گروه گروه می رفتند داخل فرمانداری و بعد از مدتی از آن خارج می شدند و سوار یکی از ماشین ها می شدند و می رفتند. مدتی بود که آن فرد اسمی را می خواند و هیچ کس نمی رفت و همین باعث شده بود که کارش به فریاد برسد و در لابلای فریادهایش نامم را شنیدم و وقتی مقابل رفتم و خودم را معرفی کردن نزدیک بود مرا بزند.
وارد فرمانداری شدم .یک نفر صندوقی را که پلمپ بود تحویلم داد و دیگری هم یک کارتن برایم کنار گذاشت و نفر سوم هم شماره ماشین را با من هماهنگ کرد و نفر چهارم هم لیست افرادی را که سر صندوق بودند به من داد. نگاه اجمالی که به لیست انداختم تعدادشان حدود پانزده نفر بود.در حیاط پشتی افراد گروه ما جمع شدند و با خواندن نامشان چک کردیم و به سمت بیرون هدایت شدیم.یک ماشین لندرور مخصوص ما بود. من صندوق در بغل جلو نشستم و تعدادی هم پشت سر نشستند و مابقی با پاترول نیروی انتظامی آمدند.
مسجد درست در وسط روستا بود.وقتی وارد آن شدیم آنقدر سرد بود که اصلاً نمی شد روی زمین نشست.وسط مسجد یک بخاری هیزمی بزرگ بود که با یک دودکش کاملاً مستقیم و راست به سقف وصل می شد.در همان ابتدا سریع رفتم دنبال خدمه مسجد تا قبل از هر چیز بخاری را روشن کنیم.
در همین بین ناظر شورای نگهبان که او هم دبیر بود به من اعتراض کرد و گفت ابتدا باید صندوق را آماده کنیم ،چند دقیقه دیگر شروع رای گیری است.با لبخندی به او گفتم تا بخاری روشن نشود هیچ کاری نمی شود کرد ،مسئله اول ما سرما است.ضمناً اینجا روستا است و جمعیت زیادی ندارد ،نگران ازدحام نباشید.
پیرمردی که از کلاه سبزش می شد فهمید که سید است آمد و ما را به انبار مسجد که در حیاط پشتی بود هدایت کرد. صحنه ای دیدم که تا به حال ندیده بودم. یک طرف حیاط به طول پنج یا شش متر و به عرض حدود دو متر تا ارتفاع دومتری پر بود از هیزم های شکسته شده و مرتب.مقداری برداشتیم و به داخل آوردیم و سید بخاری را روشن کرد. نمی دانم چرا خیلی زود همه جا گرم شد.
تنها میز داخل مسجد را به کنار منبر آوردیم و قرار شد منشی ها روی این میز باشند و صندوق هم بر روی یکی از پله های منبر.پلمپ صندوق را باز کردیم و تعرفه ها و مهر ها را در آوردیم.دو تا منشی بودند که خودشان همه چیز را می دانستند وضمناً اهل همین روستا بودند و چند سالی بود در شهر ساکن بودند. همین بسیار خوب بود چون اطلاعات خوبی از روستا از آنها بدست آوردم.

آکواریوم

سرمای هوا از یک طرف و رفتن خورشید به پشت کوه ها از طرف دیگر خبر از این می داد که امروز هم نمی شود به سمت خانه رفت.از ساعت چهار عصر منتظر ماشین بودیم و تا کنون که ساعت شش بود هیچ وسیله ای که قوه محرکه داشته باشد از مقابل ما عبور نکرده بود. حساب کردم اگر امروز نروم و بخواهم فردا با سرویس های روستا بروم نمی ارزد. چون پنجشنبه شب به خانه می رسم و دوباره جمعه شب باید بازگردم.
به حمید اشاره کردم و او هم با سر تایید کرد و راه بازگشت را در پیش گرفتیم که نور چراغی را که از جلو دیدیم نوید بخش ما برای رفتن به خانه شد. پیکان وانتی بود به غایت مستهلک ولی همین برای ما نعمتی بسیار گرانقدر بود در این بیابان. هر دو بر پشت آن سوار شدیم و در گوشه ای پناه گرفتیم تا مگر از سرما در امان باشیم.
در حال منجمد شدن بودیم که به هم دلداری می دادیم که اگر تا پاسگاه را تحمل کنیم از آنجا به بعد ماشینی بهتر نصیبمان خواهد شد. پیچ و خم های جاده را پشت سر گذاشتیم و به دشت هموار منتهی به پاسگاه رسیده بودیم که به ناگاه ماشین متوقف شد. مانده بودیم که چه شده که پیرمرد راننده با لبخند ملیحی پیاده شد و گفت بنزین تمام کرده ام و تا پاسگاه را باید با هم پیاده برویم.
تا آمدم بگویم که آقای راننده حواست کجاست که بنزین نداری ، حمید جلویم را گرفت و گفت تنها راه نجات در پیاده رفتن تا پاسگاه است. با کمک دو نفری که در جلو نشسته بودند ماشین را به شانه خاکی جاده هدایت کردیم و پنج نفری پیاده در زیر ماه تابان به راه افتادیم. اوایل اعصابم خرد بود ولی با گذشت زمان ، چون پیاده در حرکت بودیم گرم شدم و نور ماه هم تقریباً همه جا را که سفید بود روشن کرده بود ،حالم بهتر شد .
برفی که روز قبل آمده بود همه جا را یک دست سفید کرده بود و نور ماه که فکر کنم به خاطر ما دوبرابر بیشتر می تابید تا نوک کوه ها را هم روشن کرده بود و همین موجب شده بود که همه در کنار هم هیچ احساس ترسی نداشته باشیم، در ضمن یکی از همراهان آقای راننده که او هم سن و سالی داشت در سکوت محضی که در آن راه می پیمودیم زد زیر آواز و به حق هم صدایی دلنشین داشت.
به پاسگاه که رسیدیم ساعت هشت شب شده بود. پیرمرد راننده و همراهانش به پمپ بنزین که کمی پایین تر بود رفتند تا بنزین تهیه کنند و دوباره همین مسیر را پیاده بازگردند. من و حمید هم به کنار جاده رفتیم و منتظر ماشین ماندیم. سرما از پاهایمان داشت به درون بدنمان رسوخ می کرد که بونکری رسید و حدود ساعت نه بود که سوار شدیم .به شهر که رسیدیم ساعت ده شب بود .
حمید گفت چون دیگر خیلی دیر شده بیا شب خانه ما بمان و فردا صبح حرکت کن ، گفتم نه همین امشب که حرکت کنم حداقل فردا صبح می رسم .دوباره رو به من کرد و گفت حداقل بیا تا با موتور سیکلت برادرم تا پلیس راه برسانمت.این را قبول کردم و تا خانه حمید رفتیم. مادرش تا مرا دید به اصرار دعوت کرد که حداقل چای و یک لقمه غذا بخورم و چون واقعاً گرسنه بودم و یک ساعت دیرتر هم برایم فرقی نداشت قبول کردم.
در حال تناول شام بودیم که تلویزیون در اخبار اعلام کرد که جاده هراز که به کل بسته است و محور فیروزکوه هم ترافیک سنگین دارد و به خاطر کولاک حرکت در آن کند است. به حمید نگاه کردم و گفتم اینجا که هوا صاف است مگر سیصد کیلومتر آن طرف تر چه خبر است. همین خبر باعث شد تا شب را میهمان حمیدشان باشم و با خانواده هم تماس گرفتم که این هفته هم نمی آیم .
شب موقع خواب جای مرا در اتاق پذیرایی انداختند ، آنقدر بزرگ بود که تنها در آن خوف می کردم و به هر بهانه ای بود حمید را راضی کردم که شب کنار من بخوابد. از همان ابتدای شب هم در فشار بودم ولی به خاطر اینکه سرویس بهداشتی خانه حمیدشان آن طرف حیاط بود و می بایست از حال که همه آنجا بودند بگذرم ، از سرش گذشتم و گفتم تا صبح می توانم تحمل کنم. تا سرم را روی بالش گذاشتم خستگی مهلتم نداد و در دم به خواب رفتم.
نمی دانم ساعت چند بود که با احساس غریبی که در زیر م دریافتم بیدار شدم. ابتدا نفهمیدم چه بود و چه اتفاقی افتاده بود ولی وقتی در جایم غلتیدم به عمق فاجعه پی بردم. بخش عمده ای از تشک زیرم خیس شده بود و من مانده بودم چه کنم. ای کاش همان ابتدای شب به حمید می گفتم و او را همراه خود می برد م. حالا با این فضاحت چه کنم.
عرق شرم بر جبینم نشسته بود و حتی توان اینکه حمید را بیدار کنم را هم نداشتم. تا به حال در چنین مخمصه ای گیر نیفتاده بودم و نمی دانستم چه کنم. چه بی آبرویی بزرگی ،خود حمید یک طرف که این قضیه را برای دیگر دوستان هم تعریف خواهد کرد و تا ابدالدهر سوژه خنده خواهم شد و از طرف دگر خانواده حمید چه در مورد من فکر خواهند کرد. وای چه بلای بزرگی بود که بر سر من بدبخت آمد.
آنقدر ترسیده و بهت زده بودم که هنوز از جایم بلند نشده بودم .کمی خودم را جمع و جور کردم و با هر خفتی بود بلند شدم و وقتی لحاف را کنار زدم تشک را در دریایی بیکران غرق دیدم. حتی فرش اطراف تشک هم خیس شده و این حجم، مرا شگفت زده کرده بود. تازه هنوز هم احساس رفتن به سرویس بهداشتی داشتم. حالا بر آن همه بدبختی ام مشکل کلیه هم اضافه شد که با این یکی چه کار کنم.
دل را به دریا زدم و حمید را صدا کردم. خدا خیرش دهد چنان در خواب سنگینی فرورفته بود که باید فریاد می زدم تا بیدار شود. در هر صورت با تکان های شدیدی بیدارش کردم. چشمانش را مالید و با همان حالت خواب آلودگی گفت، نصف شبی کابوس دیده ای که با این شدت مرا بیدار می کنی. گفتم حمید جان بلند شو که از کابوس هم دهشتناک تر است. بلایی خانمان برانداز بر سرم آمده است.
حمید وقتی به خودش آمد و مرا در آن وضعیت دید ابتدا کمی مکث کرد و بعد شروع کرد به خندیدن ، گفت به یاد کودکی ات افتاده ای و من با عصبانیت گفتم حالا وقت خندیدن نیست ،فکر چاره باش. کمی اطراف را بررسی کرد و بعد از مدت کوتاهی گفت ، مرد حسابی کل این فرش دوازده متری خیس شده است . سرم را پاین انداختم و چیزی نگفتم.
به پشتم زد و گفت بلند شو برو لباس هایت را عوض کن. با این وضعیت می چایی. نگاهی کردم و گفتم اینطور که نمی شود . داشتم گیج می شدم که باز خندید گفت آخر مرد حسابی این حجم آب که نصف اتاق را خیس کرده چگونه می تواند کار یک نفر پیزوری مثل تو باشد. بالای سرت را نگاه کن تا موضوع را بفهمی. وقتی به بالای سرم نگریستم و آکواریوم بزرگ را تا نیمه پر از آب دیدم همه چیز برایم روشن شد.
چشمان باز شد و همه جا را روشن می دیدم. از درون تاریکی محض به روشنایی آمده بودم و حس فردی را داشتم که از زیر خروار ها آوار به سلامت بیرون آورده شده است. آن موقع فهمیدم که حمید چراغ اتاق را روشن کرده است و خنده هایش را نیز پایانی نبود.

کشک

از ابتدای سال هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا درخرداد وقتی برای آخرین بار می خواهم به خانه برگردم با هواپیما بروم.امروز آخرین امتحان نوبت خرداد بود و من هم فردا عازم بودم تا این بار به صورتی اشرافی سفر کنم.
بلیط هواپیما را به همکاران نشان می دادم و با پز بسیار از هواپیما می گفتم. درست در نقطه اوج جوگیر شدن بودم که سید پرسید.چقدر طول می کشد تا برسی.گفتم حدود پنجاه دقیقه ،لبخندی زد و گفت اگه همش پنجاه دقیقه طول می کشد چرا اینهمه پول دادی، خوب پیاده برو!!خنده همکاران عیشمان را منقص کرد.
صبح با اشتیاق بیدار شدم و وسایلم را جمع کردم.کلاً می شد یک کیف سامسونت و یک کیف سفری.بیشتر وسایل را در مدرسه می گذاشتیم چون سال بعد استفاده می شد. سر ایستگاه آمدم،تا مینی بوس پر گشت و راه افتاد شد ساعت نه صبح،تا به شهری که فرودگاه داشت رسیدم ساعت یازده شده بود.
خاک و خل مان را تکاندیم و کمی آب به سروصورت زدیم وبه قول معروف کمی آراسته شدیم و در یک اقدام انتحاری ماشینی را دربست کردیم وبه سمت فرودگاه به راه افتادیم.وقتی رسیدم حدود یک ساعتی هنوز به پرواز وقت بود.
از ماشین که پیاده شدم خواستم وارد شوم که ناگهان پلیسی جلویم را گرفت و با لبخندی طرف دیگر را نشانم داد.چنان جو فرودگاه مرا گرفته بود ، از در خروجی داشتم وارد می شدم.خوب اولین باری بود که از این فرودگاه قصد پرواز داشتم.
از در که وارد شدم نوار نقاله را دیدم و سریع کیف سفری و سامسونت را روی آن گذاشتم.بعد از بازرسی بدنی وقتی آن طرف منتظر وسایلم شدم خبری نشد.ناگهان چراغ قرمز بالای دستگاه شروع کرد به چشمک زدن و درآن واحد یک عالمه پلیس دور و بر من جمع شدند.
ناگاه همه چیز به هم ریخت و دو سه تا از آنها سراغم آمدند و مودبانه ولی به اجبار مرا به اتاقی که در انتهای سالن بود هدایت کردند.ترسی همراه با تعجب مرا احاطه کرد و تنهایی در اتاق هم مزید بر علت شد.نمی دانم چه مدتی گذشت که افسر اصلی آمد و پشت سرش هم یک سرباز سامسونت مرا به داخل اتاق آورد.
لبخند افسر مقدار زیادی از وحشتم را کم کرد و موجب شد جرات کنم و بپرسم که چه شده است که اینطور به ناگاه مرا به اینجا آوردید.
افسر خنده ای کرد و گفت:پسرم چه کاره ای؟گفتم معلم هستم و می خواهم بروم خانه .پرسید محل خدمتت کجاست؟گفت فلان روستا از توابع فلان شهر.اشاره ای کرد و کیف سامسونت را آوردند و روی میز جلوی من باز کردند .
از من پرسید اینها چی هستند.نگاهی متعجبانه به آنها انداختم و گفتم چیزی نیست ،سه کیلو کشک.نگاه عاقل اندر صفیهی به من کرد و گفت:کجای دنیا کشک را اینجوری حمل و نقل می کنند که تو داری می بری.
راستش روز آخر خانم صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم این کشک ها را در کیسه ای به من داد و گفت اینها را برای مادرت کنار گذاشته بودم ،باید ببری.هرچه با خودم فکر کردم که آخر مگر می شود با کیسه به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شد.کلاس مان به هم می خورد .کلی پس انداز کرده بودم و اینهمه پز داده بودم .حالا به من نمی خندند که با کیسه ای وارد هواپیما شوم.بعد از کلی فکرکردن کشک های خشک شده را که به صورت مکعب مستطیل بودند را به طور کاملاً منظمی درون سامسونت چیدم و باقی وسایل را در کیف دیگر گذاشتم.
از سامسونت عکسی گرفتند تا به عنوان خاطره برای خودشان نگاه دارند و دوتا قالب هم من به آنها دادم تا بمکند و خوش باشند. آن صحنه ای را که روی میز در سامسونت را باز کردند و آن قطعه های کشک منظم کنار هم چیده شده درست عین فیلم های سینمایی گانگستری بود.تنها تفاوت کوچکش این بود که به جای پول های دسته بندی شده یا بسته های هروئین در کیف من پر بود از کشک.انهم چه کشک هایی!!!

غلط کردی

روستای جدید شرایط جدیدی داشت و اصلاً با روستای قبلی قابل قیاس نبود. هم از نظر جغرافیایی هم از نظر نژاد مردم ، من عادت داشتم به جاهای کوهستانی و هوایی نسبتاً سرد ،چشمانم عادت کرده بود به دیدن مناظری وسیع که دره ها و کوه ها آن را تشکیل می داد. ولی حالا بعد از انتقالی به روستایی آمده بودم که در دشت واقع بود و در اطراف چیز خاصی به جز مزرعه نمی شد دید. ضمناً مردمان اینجا از چند طایفه بودند و هر کدام لهجه ی خاص خودشان را داشتند.
در روستایی که قبلاً آنجا بودم آنقدر فاصله تا شهر زیاد و صعب العبور بود که بیتوته می کردم و برای خودم زندگی خاصی داشتم ولی حالا این روستای جدید با شهر فقط ده کیلومتر فاصله دارد و بدون دردسر می توانم در حدود بیست دقیقه از در خانه به مدرسه رسید. کجا رفتند روزهایی که اگر ماشین گیرم می آمد حدود هفت هشت ساعت طول می کشید تا از مدرسه به خانه برسم.
هفته اول را برای مرور مطالب سال قبل اختصاص دادم و بعد از گرفتن آزمون ورودی و بررسی نتایج آن دیدم که بچه ها خیلی ضعیف هستند و نیاز به کار زیادی دارند .به همین خاطر تصمیم گرفتم تا سطح کاری را به حداقل ممکن تنزل دهم تا این بندگان خدا هم چیزی از این درس ریاضی سر در بیاورند. امید داشتم تا حداقل نیمی از دانش آموزان را به حد قبولی برسانم.
در هفته دوم و در کلاس هفتم مبحث نسبتاً سنگین حل مسئله را شروع کردم .در جلسه اول فقط سه تا مسئله حل کردیم و این کندی به خاطر این بود که این بچه ها تا به حال نحوه صحیح برخورد با مسئله را نمی دانستند. و جالب این بود که وقتی با کمی راهنمایی خودشان حل می کردند باورشان نمی شد و کلی ذوق می کردند.
در جلسه بعد مسئله ی کتاب را برای آنها مشخص کردم تا روی آن فکر کنند و من هم شروع کردم به نوشتن صورت مسئله بر روی تخته، بحث و جدل ها شروع شد ، ابتدا پرت و پلا می گفتند و من هم اصلاً قبول نمی کردم فقط کمی راهنمایی کردم و تا حدی راه حل های بچه ها محدودتر شد. فقط مشکلی که داشتم این بود که روی هوا حرف می زدند و اصلاً نمی نوشتند.
تذکر دادم و گفتم راه حل های تان را بنویسید هرچند کوتاه و ساده باشد و خودم هم یکی از راهبرد های حل این مسئله را روی تخته نوشتم و با کمی محاسبه جواب را بدست آوردم. می خواستم برگردم و به بچه ها بگویم که خب حالا شما با روش دیگری همین مسئله را حل کنید و به همین جواب برسید. ولی نمی دانم چرا یک دفعه کلاس ساکت شد و نگاه بچه ها تغییر کرد.
تا خواستم چیزی بپرسم که یکی از بچه ها بلند شد و با همان لهجه خاص خودشان گفت: آقا اجازه غلط کردی. در صدم ثانیه فشارم رفت بالا و سرخ شدم و در آستانه انفجار بودم که تا حدی خودم را کنترل کردم و با عتاب به او گفتم این چه طور حرف زدن با دبیر تان است. مگر من تا به حال به شما بی احترامی کرده ام که اینگونه خطاب می کنید.
چند قدمی در کلاس راه رفتم و رو به همان دانش آموز کردم و گفتم برو بیرون. نگاه متعجّبانه ای کرد و گفت: آقا اجازه ، شما غلط کردی ما برویم بیرون. واقعاً داشت کفرم در می آمد از این همه بی ادبی این بچه ها ، تا به حال با اینگونه مشکلی برخورد نکرده بودم که اینقدر واضح توهین کنند. با عصبانیت شدید کنار میزش رفتم و داد زدم بیرون. همانطور متعجّبانه مرا می نگریست و از جایش بیرون می آمد و من پیش خودم فکر می کردم که چقدر وقیحانه و عادی نگاه می کند.
در همین بین یکی از بچه های آخر کلاس گفت :آقا اجازه چرا بیرونش می اندازی مگر چه کار کرده؟ شما غلط کردی و او فقط غلط شما را گفت، مگر خودتان نگفته بودید که در کلاس تان در مورد درس هر صحبتی آزاد است. خوب شما در حل مسئله غلط کردی و باید طول را بیست می نوشتی نه سی
آتش خشمم خوابید و تازه فهمیدم که کل ماجرا چیست. این بندگان خدا براساس زبان و لهجه شان اشتباه کردی را غلط کردی می گویند . کمی برایشان توضیح دادم که در زبان فارسی اینگونه گفتن زشت است و نباید استفاده کنید ، بگویید اشتباه کردی. نادرست نوشتی یا جوابتان غلط است.
باز یکی از بچه ها بلند شد و گفت :آقا اجازه یعنی همه اینها معنی غلط کردی می دهد. خنده ام گرفته بود و با هر زحمتی بود خودم را کنترل کردم وبا سر تایید کردیم. وقتی موضوع را در دفتر بین همکاران تعریف کردم همه از خنده ریسه رفتند و از آن به بعد تا کسی کاری را اشتباه انجام می داد با همان لهجه خاص بچه ها می گفتیم:
غلط کردی.

بز اخفش

به خاطر نبودن بلیط برای شب سیزدهم فروردین، مجبور شدم برای یازدهم فروردین بلیط قطار بگیرم .غروب یازدهم با یک عالمه دلخوری که چرا باید دو روز زودتر بروم ،از خانواده و به خصوص مادرم که همچون من دلگیر بود خداحافظی کردم و به سمت راه آهم به راه افتادم. تا مقصد در کوپه تنها بودم. چون صبح دوازدهم رسیدم و همه جا تعطیل بود تا بعد از ظهر معطل شدم تا بتوانم با یک ماشین به روستا بروم.
شب سیزدهم تک و تنها در خانه حال زیاد خوبی نداشتم. می دانستم فردا همه فامیل دور هم به سرخه حصار خواهند رفت و من در اینجا تنهای تنها هستم. در این شب نسبتاً سرد ،همدم من فقط یک رادیو بود و بس. تازه موجش را با هزار زحمت تنظیم کرده بودم که برق ها رفت و همه چیز در تاریکی غرق شد و من هم مجبور شدم هرطوری که هست بخوابم.
چون دیشب زود خوابیده بودم صبح خروس خون بیدار شدم .در خانه واقعاً حوصله ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم تا کوله پشتی را مهیا کنم و گشتی در تپه ها و کوه های اطراف بزنم. از خانه که بیرون رفتم، سکوت معناداری روستا را احاطه کرده بود. در مسیر حتی یک نفر آدم هم ندیدم. هیچ دیّاری در این دیار نبود.
تصمیم گرفتم همان تپه ی روبروی روستا را بالا بروم. هوا عالی بود و چشم انداز زیبا .بارندگی چند روز پیش همه چیز را زنده کرده بود. در مسیر عزمم را جزم کردم تا کوه مقابل را که خیلی بلند بود را صعود کنم تا ناهار را بالای آن صرف کنم.
شیب تند نفسم را گرفت و تقریباً در نیمه راه پشیمان شدم. اینگونه تصمیمات و اینگونه اتفاقات و اینگونه پشیمانی ها در زندگی من بسیار رخ می دهد .پس راه باریک و مال رویی را در شکافی از کوه دیدم که به پشت کوه می رفت. مسیرم را عوض کردم و این راه را در پیش گرفتم. شیبش ملایم بود ولی طولانی به نظر می رسید. در هر صورت وارد راه شدم و از میان شکاف دره گذشتم.
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به دشت فراخی که پشت کوه بود رسیدم . مرتعی بود وسیع و بسیار زیبا ، تک و توک درختی دیده می شد ، سبزی زمین چشم را نوازش می کرد ،حس خوبی به من دست داد. تپه ای مقابلم بود که مرا واداشت به بالایش بروم و همانجا اطراق کنم. وقتی به بالای تپه رسیدم آنقدر مناظر اطرافم زیبا بود که خواستم فریاد بزنم از این همه دلربایی طبیعت که ناگهان منظره ای عجیبی مقابلم سبز شد . هرطوری بود جلوی خودم را گرفتم و گرنه همان یک ذره آبرویی را که داشتم از دست می دادم.
فکر کنم همه ی اهالی روستا با هر وسیله ممکن به اینجا آمده بودند . غوغایی برپا بود. در بخش شرقی دشت هر گوشه را نگاه می کردم چند خانواده کنار هم جمع بودند و از دور می شد صدای خنده ی آنها را شنید. خجالت کشیدم وارد جمعیت شوم و همان بالای تپه جایی نشستم که از دیدشان پنهان باشم. سفره سیزده به در را پهن کردم که شامل یک روزنامه ،یک عدد کنسرو خاویار بادمجان و یک عدد نان .
در همین حین صدای فریادهای اهالی توجهم را به خودش جلب کرد. مانند دیده بان ها سینه خیز به بالای تپه رفتم تا ببینم چه خبر است. پشت بوته ای استتار کردم تا حتی در همین حالت دراز کش هم دیده نشوم. عده ی بسیاری از مردان و پسران در حال دویدن به این سو و آن سو بودند. و هر لحظه به جمعیتشان افزوده می شد. ابتدا فکر کردم بازی محلی انجام می دهند ولی وقتی بیشتر دقت کردم در هیاهوی شان خبری از بازی نبود.
دوربین شکاری را که همراه داشتم ،برداشتم تا بفهمم اصل قضیه چیست؟ صحنه ی جالبی بود. کل ملت به دنبال بزی می دویدند تا آن را بگیرند ولی هم سرعت و تغییر جهت های ناگهانی بز آنها را ناکام می گذاشت. جنگ و گریز آنها با این بز سیاه حدود یک ربعی طول کشید و در نهایت هم موفق نشدند و همه روی زمین ولو شدند.
این بز به واقع اخفش چقدر این مردمان را به تکاپو انداخت و از آن مهمتر چقدر موجب خنده و شادی آنها شد، درست است که شاید بخش عمده ای از گوشت ناهارشان فرار کرده بود ولی دل سیر خندیده بودند که این خنده خیلی بیشتر از آن گوشت برای آنها مفید تر است.
فرار جانانه بز به سمت دره ی مقابل و خنده ی از ته دل اهالی روستا بسیار دیدنی بود. تا جایی که امکان داشت با دوربین دنبالش کردم. رفت و در میان شیارهای دره گم شد. وقتی دوربین را کنار گذاشت و خواستم برگردم ناگهان تعداد زیادی از دانش آموزان که بالای سرم بودند، با هم گفتند: اجازه آقا سلام.
موقعیتم لو رفته بود . بچه ها کمینم را کشف کرده بودند. با اینکه تمام اصول استتار و اختفا را رعایت کرده بودم و پایین تر از یال بودم و حواسم هم به سایه بود و هیچ آتش و دودی هم برپا نکرده بودم. ولی هرچه بود کار این گشتی ها بهتر از من بود. هرچه اصرار کردند تا ناهار را به میان آنها بروم قبول نکردم و کوله را جمع کردم و به سمت روستا بازگشتم.
در راه به این فکر می کردم که شاید دیگر چنین سیزده بدری را تجربه کنم. چقدر هم خوش گذشت. دلم برای خانواده ام سوخت که حالا باید ترافیک سنگین و اعصاب خرد کن تهرانپارس را تحمل کنند در حالی که من در میان این همه زیبایی غوطه ورم.

سفر به ماه

از صبح که به مدرسه آمدیم.همه در تکاپو بودند.دبیران از یک طرف ،مدیر و معاون از طرف دیگر و تمامی دانش آموزان بسیج شده بودند و تمام درزها و گوشه های مدرسه را تمیز می کردند.غوغایی برپا بود.
تا نزدیکی های ظهر همه مشغول پاکسازی و مرتب کردن مدرسه بودیم.بچه ها بیشتر از ما ذوق داشتند.حوالی ساعت دوازده تقریباً کارها تمام شده بود و مدرسه از پاکیزگی می درخشید.همه خسته بودیم ولی این خستگی اصلاً بر ما تاثیری نداشت.
همه در حیاط مدرسه منتظر بودیم که از راه برسند.ساعت حدود یک بعداز ظهر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد و گفت دارند می آیند.همه آماده شدیم.سه تا ماشین با گرد و خاک رسیدند و عده ای از آنها پیاده شدند.
رییس اداره به همراه دو تن از معاونانشان.بخشدار به همراه روحانی روستا و تعدادی کت و شلوار پوش که نمی شناختم.بنا به رسم ادب ،سلام و احوال پرسی کردیم.همه ما به همراه بچه ها هرچه چشم انداختیم آن را ندیدیم.ناگهان نگران شدم که نکند آن را همراه خود نداشته باشند.ولی به خودم گفتم این همه آدم آمده اند برای آن،حتماً آورده اند.
رییس کلی سخنرانی کرد و در مورد تکنولوژِی و استفاده از آن در دنیای امروزه گفت. بعد از آن بخشدار میکروفن را گرفت و شروع کرد به سخنرانی ، نمی دانم اینها چقدر دوست دارند حرف بزنند ، کار اصلی را انجام دهید. در انتها هم روحانی روستا آمد و او هم کلی حرف زد که اصلاً گوش نمی دادیم . همه مخصوصاً بچه ها منتظر بودند و سر از پا نمی شناختند.
بعد از صحبت های آقایان ،رییس اداره به دونفری که در کنارش بود اشاره کرد و آنها به سمت یکی از ماشین ها رفتند.تمام چشمان ما و بچه ها داشت آنها را با دقت تعقیب می کرد.از دور که آن را در دستانشان دیدیم کلی ذوق کردیم.ما دبیران کمتر ولی بچه ها کاملاً از حرکاتشان مشهود بود.،مدیر به یکی از اهالی اشاره کرد و او آمد و گوسفندی را پیش پای آنها قربانی کرد و آنها پس از عبور از روی خون!! آن را بردند داخل دفتر.بچه ها به سمت پنجره دفتر هجوم بردند و ما هم با افتخار وارد دفتر شدیم.
آن دونفر مشغول وصل کردن آن بودند.و ما مبهوت کارهای آنان.برای اولین بار در مدرسه چشممان به جمال یک عدد کامپیوتر روشن شده بود.باور این مطلب که مدرسه ما کامپیوتر دارد تا مدتها برایمان سخت بود.در تخیلمان هم نمی گنجید. آمدن کامپیوتر به مدرسه برای ما برابری می کرد با پا گذاشتن نیل آرمسترانگ به کره ماه.
از آن روز به بعد کارمان شده بود کار با کامپیوتر.بعد از تعطیل شدن مدرسه کسی خانه نمی رفت و همه در کنار کامپیوتر بودیم.اولین متنی که از سیستم مدرسه پرینت گرفتیم خیلی برایمان تعجب آور بود.کاغذ سفید از یک طرف وارد می شد و با همان سرعت از طرف دیگر خارج می شد با نوشته هایی بسیار منظم و مرتب.
برای استفاده از کامپیوتر بین دبیران دعوا بود و هر کسی دوست داشت دکمه ای را بزند و با موس کاری انجام دهد. و از همه لذت بخش تر چاپ کردن بود. معاون پرورشی مدرسه دیگر خطاطی نمی کرد و همه شعارها و مطالبش را درشت چاپ می گرفت و کل مدرسه پر شده بود از نوشته های آقای معاون.
امتحانات ثلث دوم شروع شد و همه دوست داشتند سوالاتشان را تایپ کنند.ولی چون خیلی بلد نبودیم .فقط متن ها را می نوشتیم و خطکشی هایش را بعداً با خطکش و خودکار انجام می دادیم.تازه من که ریاضی بودم کارم بیشتر بود و باید شکل ها و فرمول ها را هم با دست می نوشتم.برگه امتحانی ریاضی شده بود آش شله قلم کار.صورت سوال چاپی و متن آن دست نویس و شکلش هم ناجور
وقتی اولین لیست نمرات را از کامپیوتر چاپ گرفتند همه انگشت به دهان بودیم، تمامی اسامی نوشته شده بود و فقط ما باید نمرات را می نوشتیم و این یعنی کار خسته کننده نوشتن لیست چقدر ساده شده بود.
آخر نوبت هم وقتی از اداره یک نفر آمد و نمرات را وارد سیستم کرد و کارنامه ها را چاپ گرفت گل از گل مدیر شکفت ،چون مقدار زیادی از کارهای نوشتنی اش کم شده بود و همین برایش کافی بود که دیگر در نمرات بچه ها اشتباهی رخ نمی دهد.
در آن زمان هرجا که می رفتیم به اینکه مدرسه ما کامپیوتر دارد فخر می فروختیم.از همان زمان بود که آمدن آن کامپیوتر معروف شد به سفر ما به کره ماه.چون مدرسه ما اولین مدرسه ای بود در کل شهرستان که قدم به دنیای دیجیتال نهاده بود.خیلی احساس دیجیتالی می کردیم.و هر چیزی را که می خواستیم بنویسیم تایپ می کردیم و چاپش می کردیم و خیلی هم لذت می بردیم.تازه از مدارس روستاهای اطراف هم می آمدند برای بازدید از کامپیوتر ما….