درباره

بز اخفش

به خاطر نبودن بلیط برای شب سیزدهم فروردین، مجبور شدم برای یازدهم فروردین بلیط قطار بگیرم .غروب یازدهم با یک عالمه دلخوری که چرا باید دو روز زودتر بروم ،از خانواده و به خصوص مادرم که همچون من دلگیر بود خداحافظی کردم و به سمت راه آهم به راه افتادم. تا مقصد در کوپه تنها بودم. چون صبح دوازدهم رسیدم و همه جا تعطیل بود تا بعد از ظهر معطل شدم تا بتوانم با یک ماشین به روستا بروم.
شب سیزدهم تک و تنها در خانه حال زیاد خوبی نداشتم. می دانستم فردا همه فامیل دور هم به سرخه حصار خواهند رفت و من در اینجا تنهای تنها هستم. در این شب نسبتاً سرد ،همدم من فقط یک رادیو بود و بس. تازه موجش را با هزار زحمت تنظیم کرده بودم که برق ها رفت و همه چیز در تاریکی غرق شد و من هم مجبور شدم هرطوری که هست بخوابم.
چون دیشب زود خوابیده بودم صبح خروس خون بیدار شدم .در خانه واقعاً حوصله ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم تا کوله پشتی را مهیا کنم و گشتی در تپه ها و کوه های اطراف بزنم. از خانه که بیرون رفتم، سکوت معناداری روستا را احاطه کرده بود. در مسیر حتی یک نفر آدم هم ندیدم. هیچ دیّاری در این دیار نبود.
تصمیم گرفتم همان تپه ی روبروی روستا را بالا بروم. هوا عالی بود و چشم انداز زیبا .بارندگی چند روز پیش همه چیز را زنده کرده بود. در مسیر عزمم را جزم کردم تا کوه مقابل را که خیلی بلند بود را صعود کنم تا ناهار را بالای آن صرف کنم.
شیب تند نفسم را گرفت و تقریباً در نیمه راه پشیمان شدم. اینگونه تصمیمات و اینگونه اتفاقات و اینگونه پشیمانی ها در زندگی من بسیار رخ می دهد .پس راه باریک و مال رویی را در شکافی از کوه دیدم که به پشت کوه می رفت. مسیرم را عوض کردم و این راه را در پیش گرفتم. شیبش ملایم بود ولی طولانی به نظر می رسید. در هر صورت وارد راه شدم و از میان شکاف دره گذشتم.
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به دشت فراخی که پشت کوه بود رسیدم . مرتعی بود وسیع و بسیار زیبا ، تک و توک درختی دیده می شد ، سبزی زمین چشم را نوازش می کرد ،حس خوبی به من دست داد. تپه ای مقابلم بود که مرا واداشت به بالایش بروم و همانجا اطراق کنم. وقتی به بالای تپه رسیدم آنقدر مناظر اطرافم زیبا بود که خواستم فریاد بزنم از این همه دلربایی طبیعت که ناگهان منظره ای عجیبی مقابلم سبز شد . هرطوری بود جلوی خودم را گرفتم و گرنه همان یک ذره آبرویی را که داشتم از دست می دادم.
فکر کنم همه ی اهالی روستا با هر وسیله ممکن به اینجا آمده بودند . غوغایی برپا بود. در بخش شرقی دشت هر گوشه را نگاه می کردم چند خانواده کنار هم جمع بودند و از دور می شد صدای خنده ی آنها را شنید. خجالت کشیدم وارد جمعیت شوم و همان بالای تپه جایی نشستم که از دیدشان پنهان باشم. سفره سیزده به در را پهن کردم که شامل یک روزنامه ،یک عدد کنسرو خاویار بادمجان و یک عدد نان .
در همین حین صدای فریادهای اهالی توجهم را به خودش جلب کرد. مانند دیده بان ها سینه خیز به بالای تپه رفتم تا ببینم چه خبر است. پشت بوته ای استتار کردم تا حتی در همین حالت دراز کش هم دیده نشوم. عده ی بسیاری از مردان و پسران در حال دویدن به این سو و آن سو بودند. و هر لحظه به جمعیتشان افزوده می شد. ابتدا فکر کردم بازی محلی انجام می دهند ولی وقتی بیشتر دقت کردم در هیاهوی شان خبری از بازی نبود.
دوربین شکاری را که همراه داشتم ،برداشتم تا بفهمم اصل قضیه چیست؟ صحنه ی جالبی بود. کل ملت به دنبال بزی می دویدند تا آن را بگیرند ولی هم سرعت و تغییر جهت های ناگهانی بز آنها را ناکام می گذاشت. جنگ و گریز آنها با این بز سیاه حدود یک ربعی طول کشید و در نهایت هم موفق نشدند و همه روی زمین ولو شدند.
این بز به واقع اخفش چقدر این مردمان را به تکاپو انداخت و از آن مهمتر چقدر موجب خنده و شادی آنها شد، درست است که شاید بخش عمده ای از گوشت ناهارشان فرار کرده بود ولی دل سیر خندیده بودند که این خنده خیلی بیشتر از آن گوشت برای آنها مفید تر است.
فرار جانانه بز به سمت دره ی مقابل و خنده ی از ته دل اهالی روستا بسیار دیدنی بود. تا جایی که امکان داشت با دوربین دنبالش کردم. رفت و در میان شیارهای دره گم شد. وقتی دوربین را کنار گذاشت و خواستم برگردم ناگهان تعداد زیادی از دانش آموزان که بالای سرم بودند، با هم گفتند: اجازه آقا سلام.
موقعیتم لو رفته بود . بچه ها کمینم را کشف کرده بودند. با اینکه تمام اصول استتار و اختفا را رعایت کرده بودم و پایین تر از یال بودم و حواسم هم به سایه بود و هیچ آتش و دودی هم برپا نکرده بودم. ولی هرچه بود کار این گشتی ها بهتر از من بود. هرچه اصرار کردند تا ناهار را به میان آنها بروم قبول نکردم و کوله را جمع کردم و به سمت روستا بازگشتم.
در راه به این فکر می کردم که شاید دیگر چنین سیزده بدری را تجربه کنم. چقدر هم خوش گذشت. دلم برای خانواده ام سوخت که حالا باید ترافیک سنگین و اعصاب خرد کن تهرانپارس را تحمل کنند در حالی که من در میان این همه زیبایی غوطه ورم.

سفر به ماه

از صبح که به مدرسه آمدیم.همه در تکاپو بودند.دبیران از یک طرف ،مدیر و معاون از طرف دیگر و تمامی دانش آموزان بسیج شده بودند و تمام درزها و گوشه های مدرسه را تمیز می کردند.غوغایی برپا بود.
تا نزدیکی های ظهر همه مشغول پاکسازی و مرتب کردن مدرسه بودیم.بچه ها بیشتر از ما ذوق داشتند.حوالی ساعت دوازده تقریباً کارها تمام شده بود و مدرسه از پاکیزگی می درخشید.همه خسته بودیم ولی این خستگی اصلاً بر ما تاثیری نداشت.
همه در حیاط مدرسه منتظر بودیم که از راه برسند.ساعت حدود یک بعداز ظهر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد و گفت دارند می آیند.همه آماده شدیم.سه تا ماشین با گرد و خاک رسیدند و عده ای از آنها پیاده شدند.
رییس اداره به همراه دو تن از معاونانشان.بخشدار به همراه روحانی روستا و تعدادی کت و شلوار پوش که نمی شناختم.بنا به رسم ادب ،سلام و احوال پرسی کردیم.همه ما به همراه بچه ها هرچه چشم انداختیم آن را ندیدیم.ناگهان نگران شدم که نکند آن را همراه خود نداشته باشند.ولی به خودم گفتم این همه آدم آمده اند برای آن،حتماً آورده اند.
رییس کلی سخنرانی کرد و در مورد تکنولوژِی و استفاده از آن در دنیای امروزه گفت. بعد از آن بخشدار میکروفن را گرفت و شروع کرد به سخنرانی ، نمی دانم اینها چقدر دوست دارند حرف بزنند ، کار اصلی را انجام دهید. در انتها هم روحانی روستا آمد و او هم کلی حرف زد که اصلاً گوش نمی دادیم . همه مخصوصاً بچه ها منتظر بودند و سر از پا نمی شناختند.
بعد از صحبت های آقایان ،رییس اداره به دونفری که در کنارش بود اشاره کرد و آنها به سمت یکی از ماشین ها رفتند.تمام چشمان ما و بچه ها داشت آنها را با دقت تعقیب می کرد.از دور که آن را در دستانشان دیدیم کلی ذوق کردیم.ما دبیران کمتر ولی بچه ها کاملاً از حرکاتشان مشهود بود.،مدیر به یکی از اهالی اشاره کرد و او آمد و گوسفندی را پیش پای آنها قربانی کرد و آنها پس از عبور از روی خون!! آن را بردند داخل دفتر.بچه ها به سمت پنجره دفتر هجوم بردند و ما هم با افتخار وارد دفتر شدیم.
آن دونفر مشغول وصل کردن آن بودند.و ما مبهوت کارهای آنان.برای اولین بار در مدرسه چشممان به جمال یک عدد کامپیوتر روشن شده بود.باور این مطلب که مدرسه ما کامپیوتر دارد تا مدتها برایمان سخت بود.در تخیلمان هم نمی گنجید. آمدن کامپیوتر به مدرسه برای ما برابری می کرد با پا گذاشتن نیل آرمسترانگ به کره ماه.
از آن روز به بعد کارمان شده بود کار با کامپیوتر.بعد از تعطیل شدن مدرسه کسی خانه نمی رفت و همه در کنار کامپیوتر بودیم.اولین متنی که از سیستم مدرسه پرینت گرفتیم خیلی برایمان تعجب آور بود.کاغذ سفید از یک طرف وارد می شد و با همان سرعت از طرف دیگر خارج می شد با نوشته هایی بسیار منظم و مرتب.
برای استفاده از کامپیوتر بین دبیران دعوا بود و هر کسی دوست داشت دکمه ای را بزند و با موس کاری انجام دهد. و از همه لذت بخش تر چاپ کردن بود. معاون پرورشی مدرسه دیگر خطاطی نمی کرد و همه شعارها و مطالبش را درشت چاپ می گرفت و کل مدرسه پر شده بود از نوشته های آقای معاون.
امتحانات ثلث دوم شروع شد و همه دوست داشتند سوالاتشان را تایپ کنند.ولی چون خیلی بلد نبودیم .فقط متن ها را می نوشتیم و خطکشی هایش را بعداً با خطکش و خودکار انجام می دادیم.تازه من که ریاضی بودم کارم بیشتر بود و باید شکل ها و فرمول ها را هم با دست می نوشتم.برگه امتحانی ریاضی شده بود آش شله قلم کار.صورت سوال چاپی و متن آن دست نویس و شکلش هم ناجور
وقتی اولین لیست نمرات را از کامپیوتر چاپ گرفتند همه انگشت به دهان بودیم، تمامی اسامی نوشته شده بود و فقط ما باید نمرات را می نوشتیم و این یعنی کار خسته کننده نوشتن لیست چقدر ساده شده بود.
آخر نوبت هم وقتی از اداره یک نفر آمد و نمرات را وارد سیستم کرد و کارنامه ها را چاپ گرفت گل از گل مدیر شکفت ،چون مقدار زیادی از کارهای نوشتنی اش کم شده بود و همین برایش کافی بود که دیگر در نمرات بچه ها اشتباهی رخ نمی دهد.
در آن زمان هرجا که می رفتیم به اینکه مدرسه ما کامپیوتر دارد فخر می فروختیم.از همان زمان بود که آمدن آن کامپیوتر معروف شد به سفر ما به کره ماه.چون مدرسه ما اولین مدرسه ای بود در کل شهرستان که قدم به دنیای دیجیتال نهاده بود.خیلی احساس دیجیتالی می کردیم.و هر چیزی را که می خواستیم بنویسیم تایپ می کردیم و چاپش می کردیم و خیلی هم لذت می بردیم.تازه از مدارس روستاهای اطراف هم می آمدند برای بازدید از کامپیوتر ما….

زندگی بدون توازن

از هر چهارده روز ،یازده روزش در روستا بودم ،در سکوت و آرامش ،در طبیعت با آن همه زیبایی هایش.یا صدای برگ ها را می شنیدم که با باد می رقصیدند و یا چهچه بلبلی و آواز پرنده ای،تنها صدایی که با محیط قرابت نداشت صدای تراکتورها بود که فریادکنان زمین را می خراشیدند.
تنها وسیله حمل و نقل، خودم بودم و خودم. روزانه حدود پنج یا شش کیلومتر فاصله بین روستا ها را طی می کردم.سوخت مصرفی ام انرژی های بیکرانی بود که از تماشای مناظر بدیع و دلنواز اطراف می گرفتم. در هوایی نفس می کشیدم که پرندگان و حیوانات و درختان و حتی مزرعه ها از آن تنفس می کردند.خود همین هوا پربود از انرژی.به راحتی حسش می کردم و برایم حکم پلوتونیم داشت.
عصر چهارشنبه، انتظار طاقت فرسا تا آمدن یک وسیله برای رفتن ،تحمل اضطراب سهمگین رسیدن یا نرسیدن به قطار ،یازده ساعت بودن در دل یک مار آهنین که بسیار پر سروصدا راه می رفت مواجهه با خیل عظیم آدمهایی که می خواستند سوار تنها اتوبوس واحد راه آهن به میدان امام حسین شوند درک کامل قوانین فشار در میان آن انبوه جمعیت درون اتوبوس.
تغییرات به قدری سریع بود که ذهنم توان پردازش آنها را در لحظه نداشت. فقط داده های خام را دریافت می کرد . این پالسها مسلسل وار به مغزم برخورد می کرد و فقط ثبت داده ها بود که در ذهنم رخ می داد .هنوز در همان اوایل خیابان ولی عصر بود م که صفحه آبی ویندوز ذهنم نمایان شد .خطا،آنهم خطای حافظه اصلی به گمانم نیم سوز شده بود.
در صف اتوبوس برقی مانند آدم های گیج فقط انسانهایی را نگاه می کردم که فکر کنم آنها هم برقی بودند. اگر کسی به من دقت می کرد باورش نمی شد که من اینجا زندگی می کنم و بارها از اینجا گذشته ام اینهمه آدم اینجا چه می کنند؟به دنبال چه هستند؟چرا اینقدر عجله دارند؟ چرا در پس لباس های مرتب و شیک شان خبری از چهره های پر از نشاط نیست؟ چرا اینجا هیچکس لبخند بر لب ندارد؟
در اتوبوس با فشار بر روی من بسته شد .فشار در را می شد تحمل کرد.ولی فشار این همه سوال را طاقت نداشتم.پالس های منفی همین یکی دو ساعت بخش عمده ای از ذخیره ی انرژی ای که داشتم را به هدر داد. واقعاً سردرگم شده بودم.کسی هم نبود که از او بپرسم.وقتی به خانه رسیدم تا عصر فقط خوابیدم تا کمی حالم بهتر شود.
دو روزی که وقت داشتم تا کمی خودم را با این محیط وفق دهم آنقدر زود تمام می شد که فرصتی برای تطبیق نمی ماند.همینکه در میان خانواده و کنار مادرم بودم بزرگترین تسکینم بود. بیرون نمی رفتم چون می دانستم باز به هم خواهم ریخت. واقعاً توازن از زندگی من رخت بربسته بود. پدرم می گفت بعد از دو هفته آمده ای و فقط در خانه ای کمی بیرون برو مانند دیگر جوانان هوایی عوض کن، گفتم پدر جان کدام هوا ؟ اینجا که هوایی نیست.
خودم هم از این بی توازنی خسته شده بودم.ذهن حقیرم قدرت پردازش دو موضوع کاملاً متفاوت را با هم نداشت و اکثر اوقات هنگ می کرد. نه می شد سی پی یو را ارتقا داد و نه تحمل افزایش رم را داشتم. مدلم هم آنقدر قدیمی و ضعیف بود که به هیچ عنوان نمی شد به آن دست زد.کوچک بودن هم خود دردسر بزرگی است.
در همین افکار غرق بودم که صدای کوبیدن بر پنجره مرا به خود آورد. وقتی پرده را کشیدم دیدم گنجشککی بی نوا بی دلیل بر شیشه پنجره می کوبد و به اطراف می نگرد، دلم برایش سوخت و فهمیدم که من در این تناقضات تنها نیستم و هستند موجوداتی که مانند من گیج شده اند. و اینجا چرا اینقدر گیج کننده است.

املا

 

همیشه نوبت خرداد را در مدرسه بیتوته می کردم. در کلاس کنار دفتر دو تا میز معلم را به هم می چسباندم و تخت می کردم و با اندک وسایل آبدار خانه برای خودم پخت و پز می کردم. شب ها تنهایی در مدرسه ای که چند صد متری از روستا فاصله داشت حال و هوای خاصی داشت. مخصوصاً شب های صاف که آسمان ستاره باران بود.

صبح زود از خواب بیدار شدم و سریع صبحانه را خوردم و همه چیز را منظم کردم و در اتاقم را هم قفل کردم و در دفتر منتظر آمدن دانش آموزان و همکاران بودم. ساعت از هشت گذشت و پرنده هم در مدرسه پر نمی زد. اصلاً اوضاع حالت عادی را نداشت. می دانستم امتحان امروز املا است ولی چرا هیچکس نیامده است.

نگاهی به برنامه امتحانی انداختم و تازه متوجه موضوع شدم . امروز اول و دوم امتحان نداشتند و فقط سوم راهنمایی ،امتحان املا داشت. ساعت شروع امتحان هم یازده بود. برایم عجیب بود که چرا امسال اینگونه برنامه امتحانی را ریخته اند . همیشه هر سه پایه یک امتحان داشتند.

بیکار بودم و داشتم رادیو گوش می کردم که داشت درباره موفقیت و پیشرفت صحبت می کرد .من هم تنها چیزی که دم دست داشتم برای پیشرفت برگه های امتحانی امروز بود .لیست را مقابلم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن نام و نام خانوادگی دانش آموزان. سال سوم راهنمایی حوزه نهایی بود و من هم منشی حوزه بودم و امتحان نهایی سوم راهنمایی در حد نوشتن شماره داوطلبی بود ولی این بار من نام دانش آموزان را هم با خط خوش نوشتم.

ساعت ده و نیم بود که سروکله بچه ها پیدا شد و چند دقیقه بعد هم همکاران آمدند. حوزه پر شد از بچه ها و مراقبان هم شروع کردن به توزیع برگه ها و من هم زیرچشمی دانش آموزان را زیر نظر داشتم تا واکنش آنها را ببینم و برایم جالب بود که تعجب می کردند. و با هم پچ پچ می کردند و برگه ها را به هم نشان می دادند.

نیمه اول سالن پسرها بودند و نیمه باقی آن دختر ها. آقای مدیر که رئیس حوزه هم بود مرا صدا زد و گفت ، برو وسط بایست و متن املا را بخوان. لبخندی زدم و گفتم من دبیر ریاضی هستم نه ادبیات ،او هم لبخندی زد و گفت با رشته ات کاری ندارم صدایت خوب بلند است. همیشه کلاس های اطراف کلاس شما از ریاضی بی نصیب نمی مانند.

درست وسط سالن ایستادم ، پسرها مقابلم بودند و دخترها پشت سرم، شروع کردن به خواندن متن املا، آرام و شیوا و رسا ، دوبار هم تکرار می کردم تا بچه ها عقب نیفتند. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یکی از دختران گفت عقب مانده است، تعجب کردم با این آرامی که من می خوانم چرا باید عقب بیفتد. مراقب مربوطه سراغش رفت و کاشف به عمل آمد که خودکار ش رنگ نمی داده، مراقب گفت مگر نگفتیم دو تا خودکار بیاورید .و دانش آموز در جواب گفت هر دو خودکارم رنگ نمی دهند.

وقتی املا تمام شد و برگه ها را جمع کردند، چند تن از دانش آموز دختر که از مدرسه بالا بودند سراغ من آمدند و کلی از من تشکر کردند. من مانده بودم که این تشکر برای چیست؟ چون حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شده بود علت را پرسیدم و جواب دانش آموزان بیشتر متعجبم کرد. آنها گفتند برای اولین بار در طول سال تحصیلی متن املا را درست شنیدند و فهمیدند و نوشتند.

بعد یکی از آنها رو به من کرد و گفت می شود متن اصلی را بیاورید تا ببینیم کجا ها را غلط نوشته ایم . من خودم در دوران دانش آموزیم اصلاً از این کارها نمی کردم و دوست نداشتم در مورد امتحانم چیزی بدانم تا زمانی که نمره اش را می فهمیدم. اصلاً این روحیه را نداشتم ، ولی مجالی نبود تا نظرم را به آنها بگویم وبه دفتر رفتم و دستم را درون پاکت بردم و یکی از برگه های متن املا را  گرفتم و به آنها دادم.

چند دقیقه ای نگذشته بود که دوان دوان به سمت دفتر آمدند و گریان مرا صدا کردند. همه تعجب و کمی وحشت زده شدیم. حدس می زدیم شاید اتفاقی افتاده و مشکلی برای یکی از دانش آموزان پیش آمده. مدیر هم غرغر می کرد که من صد دفعه گفتم حوزه دخترها و پسرها را از هم جدا کنید.

بیرون که رفتم دیدم برگه املا دستشان است و هق هق گریه می کنند و اصلاً نمی توانند حرف بزنند. کمی صبر کردم تا آرام شوند و همکاران هم برایشان آب آوردند. وقتی کمی نفس شان جا آمد ، برگه را به من نشان دادند و گفتند با این اوصاف املا تجدید هستیم.آقای مدیر که آنها را می شناخت با صدای بلند گفت: شما تجدید می شوید!! شاگرد اول های کلاس که با هم در بیست و پنج صدم رقابت دارند همه املا تجدید می شوند! امکان ندارد.

کمی جان گرفتند و یکی از آنها گفت آقا اجازه در این برگه خیلی از کلمات اشتباه نوشته شده ،ما مطمئن هستیم که در کتاب جور دیگری نوشته شده است. برگه را از آنها گرفتم و بعد از نگاه کوچکی زدم زیر خنده، اشتباهی به جای املای تقریری ،املای بیست غلطی را به آنها داده بودم. رفتم و از دفتر برگه املای تقریری را آوردم و دادم به آنها ، همانطور که می خندیدم وقتی به چهره ی بچه ها و همکاران نگاه کردم ، خنده ام که خشک شد هیچی، تازه یک لیوان آب هم خوردم تا کمی حالم جا آید.

املای بیست غلطی معمولاً برای دانش آموزانی که مشکل شنوایی دارند یا به هر دلیل نمی توانند خوب بنویسند است و همیشه در حوزه های امتحانی آن را در پاکت مجزا درون پاکت سوالات می گذارند ،ولی من نمی دانم چه کسی آن را از پاکت ش بیرون آورده بود .و گرنه من اینگونه جلوی همه ضایع نمی شدم. و آنجا فهمیدم خوش به حال پسرها که بعد از امتحان در صدم ثانیه منطقه را ترک می کنند.

چکمه

زمانی که هوا بارانی بود مدرسه رفتن ما آداب خاصی داشت. هر کدام یک جفت چکمه پلاستیکی که ارتفاع ساقش تا زیر زانو می رسید خریده بودیم ، شلوارها را درون جوراب می گذاشتیم و چکمه ها را می پوشیدیم و کفشها را در پلاستیک می گذاشتیم و همراه کیف دستمان می گرفتیم.و در مدرسه در کنار در ورودی چکمه هایی که کاملاً گِلی شده بود را درمی آوردیم و کفش ها را می پوشیدیم.
اوایل که این سیستم را کشف نکرده بودیم در روزهای بارانی با ظاهری بسیار آشفته و اعصابی خرد به مدرسه می رسدیم. گِل چسبناک و لغزنده بارها من و همکارانم را زمین زده بود و باعث شده بود حتی به مدرسه نرویم.ولی حالا که تجربه پیدا کردیم علاوه بر چکمه ،همیشه یک دست لباس بیرونی هم آماده داشتیم.
ماشا الله باران همچنان می بارید و همه خوشحال بودند ولی مدرسه رفتن ما با این شرایط کمی روی اعصاب بود ، نمی دانم چرا هیچ وقت با گِل کوچه ها و مسیر نتوانستم کنار بیایم و همیشه با غرغر می رفتم .تازه با چکمه و حواس کاملاً جمع همیشه شلوارم گلی می شد وباید در مدرسه با آب تمیز میکردم و نمی دانم چرا بقیه اینگونه نمی شدند.
آن روز اصلاً حوصله نداشتم ، باران هم به شدت می بارید.و از همه بدتر باید می رفتم روستای مجاور و این یعنی پیاده روی حدود پنج کیلومتر ، در روزهای عادی همیشه از این پیاده رفتن ها لذت می بردم دره ی نسبتاً عمیقی در میان راه بود که گذر آن و دیدن مناظری که با پیچ و خم رودخانه ساخته شده بود برایم لذت بخش بود.ولی در باران علاوه بر خیس شدن راه رفتن با چکمه هم سخت بود.
تنهابودم و حسین امروز با من کلاس نداشت و همین مزید بر علت شده بود که با اخم از خانه بیرون روم، آنقدر ناراحت وعصبانی بودم که وقتی از روستا خارج شدم تازه فهمیدم کفش هایم را همراه ندارم ، پیش خودم فکر کردم درست است مدرسه دخترانه است ولی الآن اصلاً حوصله ندارم در این باران برگردم و کفش هایم را بگیرم ، چاره ای نیست یک بار هم با چکمه پلاستیکی به کلاس بروم.
سرازیری دره بود که پایم لغزید و به زمین خوردم، راه رفتن با چکمه خیلی سخت است. به خاطر لاستیکی بودن پا در آن عرق می کند و همانجا هم لق می زند. تنها شانسی که آوردم این بود که دستهایم را حایل کردم و شلوارم از پشت زیاد با زمین تماس پیدا نکرد، وقتی از رودخانه گذشتم و ابتدای سربالایی رسیدم باران شدید تر شد و کاملاً مانند دوش حمام می آمد. به میانه های سربالایی رسیده بودم که از رو برو گله ی بزرگی آمد تا صبر کنم و آنها رد شوند و به بالای دره برسم کاملاً خیس شده بودم.
وقتی به مدرسه رسیدم اصلاً حال و اوضاع خوبی نداشتم. چکمه ها کاملاً گِلی ، شلوار که تقریباً گل باقالی شده بود ، کاپشن هم کاملاً خیس شده بود و حتی پیراهنم نیز خیس شده بود، آقای مدیر وقتی مرا با آن اوضاع دید یکی از بچه ها که خانه آنها کنار مدرسه بود را صدا کرد و او کاپشن مرا بد تا بگذارد کنار بخاری خشک شود تا حداقل در زمان بازگشت خیس برنگردم.وقتی در آبدار خانه شلوارم را با آب تمیز کردم بهتر نشد که هیچ بدتر هم شد.
چاره ای نبود با ان اوضاع کاملاً درهم و برهم وارد کلاس شدم.بچه ها خیلی با تعجب نگاهم می کردند، برایم سخت بود ولی کل داستان و پیاده آمدنم زیر باران را برایشان توضیح دادم و واقعاً دمشان گرم چنان عادی رفتار کردند که بعد از مدتی خودم هم فراموش کردم ظاهرم چگونه است وغرق در درس دادن شدم و بچه ها هم بدون هیچگونه حاشیه ای کارشان را انجام می دادند.
بچه ها داشتند کاردرکلاس حل می کردند و من هم انتهای کلاس ایستاده بودم که صدای در آمد وبلافاصله آقای مدیر به همراه چند نفر که همه کت و شلوار پوش بودند واردکلاس شدند.تاآمدم چیزی بپرسم آقای مدیر گفت از اداره آمده اند جهت بازدید ، از اداره کل استان آمده اند.من هم سلام کردم و آنها هم با روی باز جوابم را دادند.
نمی دانم چرا وقتی جلو آمدم تا با آنها دست بدهم چهره های بازشان تبدیل به چهره های گرفته همراه با اخم شد.یکی ازآنها رو به آقای مدیر کرد و گفت ایشان دبیر هستند؟ و آقای مدیر هم با سر تایید کرد و من هم که متعجب شده بودم گفتم بله دبیر ریاضی هستم و حالا هم بچه ها دارند کاردرکلاس حل می کنند.
سریع از کلاس خارج شدند و چند لحظه بعد آقای مدیر آمد و گفت با تو کاردارند.وقتی وارد دفتر شدم مانند مسلسل به باد انتقادم گرفتند طوری که حتی به صورت عصبانی سرم داد می زدند که این چه وضع معلمی است و چرا به اصول اولیه کارم توجه نمی کنم.چرا برای کارم ارزش قایل نیستم .این بار را باید توبیخی بگیرم تا اهمیت موضوع را درک کنم.
اوایل هیچ نمی فهمیدم و فقط آماج حملات آنها بودم . آنقدر تند و سریع و خشن بود که از فرط ناراحتی بغض کرده بودم و سرم را پایین انداختم . اینجا بود که تازه فهمیدم این همه سر و صدا برای چیست.البته حق هم داشتند و من هم قبول داشتم که اشتباه کرده ام، این سر و ضع اصلاً برای یک دبیر مناسب نبود ولی این همه داد و بیداد هم حقم نبود، چاره ای نداشتم.
کمی خودم را جمع و جور کردم و وقتی صحبتهایشان تمام شد و شروع کردن به نوشتن گزارش رو به آنها کردم و خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنند. کمی تعجب کردند ولی برگشتند و بیرون را نگاه کردند ، بعد توضیح دادم که من هفته ای سه روز آن روستا که حدود پنج کیلومتر با اینجا فاصله دارد کلاس دارم و دو روز هم اینجا کلاس دارم.به همین خاطر در آن روستا بیتوته کرده ام و باید این مسیر را در این دو روز بروم و برگردم. امروز هم باران سختی می بارید و مجبور بودم چکمه بپوشم. البته قبول دارم که اشتباه کرده ام و یادم رفته کفش هایم را بیاورم.تازه کل کاپشنم هم خیس شده که در خانه همسایه مدرسه در حال خشک شدن است.
وقتی آنها رفتند و مدیر دفتر گزارش را آورد و من خواندم هیچ خبری از توبیخی و تنبیه نبود. و این نشان می داد که کمی از مشکلات ما را در این منطقه دورافتاده فهمیده بودند. رو به من کرد و گفت آخر خوش شانسی هستی که کاری به کارت نداشتند و من هم گفتم بله خیلی خوش شانس هستم که در بدترین اوضاع بازدید کلاسم آمده اند.

بازگشت

بعد از حدود پنج ساعت کوه نوردی و تحلیل بخش عمده ای از قوای بدنی ام و از دست دادن مقداری زیادی آب ،تشنگی و گرسنگی بود که سراغم آمد.مهدی و حسین که انگار نه انگار ،ماشا الله قدرتشان آنقدر بالا بود که می توانستند با همین شرایط قله ای دیگر را نیز فتح کنند وخدا را شکر که در آن اطراف قله ی دیگری نبود.
حسین را صدا کردم تا کوله اش را بیاورد تا چیزی بخوریم.مهدی هم آمد و نشستیم و حسین سفره اش را پهن کرد.شش عدد خرما ،سه تا سیب حدود یک لیتر آب و یک نصف نان بربری.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم مرد مومن همه اینها ته دل مرا نمی گیرد چه برسد به یک سوم آن.نگاهی به من کرد گفت من از کجا می دانستم می خواهید اینجا بیایید.گفتید گشت وگذار می رویم و من هم اینها را جهت تنقلات آوردم.
با عصبانیت گفتم خوب بیشتر می آوردی.فکر من یکی را حداقل می کردی .شماها لاغر هستید و قوی من یکی صدکیلو را اینهمه راه کشانده ام تا اینجا حالا فقط دوتا خرما با یک سیب نصیبم بشود.فکر کنم برای برگشت باید هلیکوتر خبر کنید.من یکی که جانی برای راه رفتن ندارم.
در اوج فداکاری نفری یک خرما گرفتند و نصفه ای از یک سیب و برای من چهار تا خرما ماند و دو تاسیب.آرام آرام خوردم تا فکر کنم زیاداست ولی راستش هیچی نفهمیدم.در هر صورت غر غر کنان به دنبال آنها به راه افتادم.
واقعاً پایین آمدن از بالا رفتن سخت تر است. و برای من خیلی سخت تر .زانوهایم فشار زیادی را تحمل می کرد.مقداری که راه آمدیم مهدی گفت چند قدمی را برعکس بیا.نگاهی به او انداختم و گفتم جوک می گویی چطوری برعکس پایین بیایم.خودش چند قدمی رفت .با زحمت چند قدمی رفتم،خوب بود آن فشارسنگین اصلاً روی زانوها نبود ولی راه رفتن و دیدن مسیر سخت بود.مهدی گفت متناوب از این روش استفاده کن.روش خوبی بود و کمی فشار را کمتر می کرد .ولی یک بار برعکس که می آمدم روی شن ها سر خوردم و به شدت به زمین افتادم ، تنها کاری که کردم ایم بود که خودم را سمت راست پرت کردم و خطر بزرگی از کنار گوشم رد شد.سمت چپم دره ای بود عمیق و بسیار خوفناک.
با هر سختی ای که بود به پایین کوه رسیدیم.ذخیره اندک آبمان هم خیلی وقت بود تمام شده بود ،در مسیر هم هیچ چشمه ای نبود.تشنگی امانمان را بریده بود. در تمام طول عمرم اینقدر از تشنگی عذاب ندیده بودم.واقعاً طاقتمان تمام شده بود.
در دشت ،زیر آفتاب ، درست عین فیلم هایی که در بیابان گیر افتاده اند راه می رفتیم. هلاک از گرما و ناتوان از راه رفتن و دوربودن تا چادرها کاملاً ناامیدم کرده بود.یک جا نشستم و گفتم من دیگر نمی توانم.شما بروید و بعد به بچه ها بگویید بیایند دنبال من.هر دو برگشتند آثار خستگی و تشنگی در صورتهایشان نمایان بود ولی دم بر نمی آوردند.
زیر بغلم را گرفتند و گفتند چیزی نمانده چند قدم برویم می رسیم.درنگاه خسته آنها دنیا یی از محبت و وفا دیدم. خجالت کشیدم و خودم به راه ادامه دادم.غروب خورشید که پشت سرمان بود نورپردازی بسیار زیبایی را در جنگل مقابلمان ایجاد کرده بود.ولی توانی نبود که حتی نگاه کنیم.چه برسد به لذت!!
از دور دکل بزرگی که کنارش چادرها را برپا کرده بودیم دیدم و همین بسیار به من انرژی داد که خدا را شکر این بار نجات پیدا کردیم.ولی نمی دانم چرا هرچه به سمت آن می رفتیم، بیشتر از ما فاصله می گرفت .یاد کارتون نل افتادم که در خواب هرچه به سمت مادرش می دوید ، مادرش از او دورتر می شد.
وقتی به کنار چادرها رسیدیم من کاملاً افتادم و تا مدتی توان حرکت نداشتم.نمی دانم چقدرآب خوردم ولی این را به خاطر دارم که هرچه آب می خوردم تشنگی ام برطرف نمی شد. حسین و مهدی هم دست کمی از من نداشتند و وقتی دیدم که با بیست لیتری دارندآب می خورند فهمیدم که آنها هم در فشار بودند و دم برنمی آوردند.
کمی که حالمان جا آمد باقی بچه ها متعجبانه پرسیدند این همه مدت کجا بودیم و وقتی مهدی با دستش قله مقابل را نشانشان داد همه با نگاهی معنی دار به ما می نگریستند،فکر کنم باور نمی کردند ولی وقت حسین به آنها گفت که این اوضاع و احوال ما خودش سندی است برای صحت گفتارمان کمی با تردید تایید کردند.
شب دوم را با دو پتو خوابیدم تا سردم نشود، پیش خودم فکر می کردم کجا و برای چه کسی تعریف کنم که در وسط مرداد ماه با دو پتو خوابیدم تا مسخره ام نکنند. سرما زیاد آزارام نمی داد ولی درد پا ها و زانوانم این بار هم نگذاشت تا صبح خوب بخوابم تا کمی از خستگی این کوهپیمایی عجیب از تنم خارج شود.
بعدها که روی نقشه این قله را پیدا کردم، ارتفاعش درحدود ۲۹۰۰ متر بود و صعود ما بدون وسیله و حتی مواد غذایی لازم کاری بسیار اشتباه بود.تجربه ای شد که همیشه درهر کوه پیمایی چه کوتاه مدت و چه بلند مدت حداقل لوازم لازم را به همراه داشته باشیم.

صعود

درشب سردی که گذشت زیاد خوب نخوابیدم.یک پتو برای این هوا کم بود و تا صبح لرزیدم.هوا که روشن شد از چادر بیرون آمدم .روی تخته سنگی نشستم و منتظر طلوع خورشید ماندم.خرامان خرامان از پشت کوه ها چهره ی زیبایش را نمایان می کرد.منظره ای مسحور کننده بود.
تا بقیه بچه ها بیدار شدند و صبحانه آماده شد، ساعت به هشت رسیده بود.بعد از صبحانه مهدی پیشنهاد گردشی در منطقه را داد.فقط من و حسین موافقت کردیم و بعد از چند دقیقه به راه افتادیم.بعد از گذر از چند تپه به دشت فراخی رسیدیم. مرتعی بود بسیار زیبا در ارتفاعی بالا.هوا صاف بود وآفتاب سوزان.گرمای مرداد ماه سبزی سبزه ها را به زردی مبدل کرده بود ولی باز هم زیبا بود.چفیه ای را که به همراه داشتم به روی سرانداختم تا کمتر بسوزم.
به ابتدای کوه بلندی رسیدیم.مهدی گفت بیایید تا بالایش برویم. من یکی مخالفت کردم چون عظمتش زیاد بود و شیبش تند.ولی آن دو تصمیمشان را گرفتند و من هم مجبور شدم همراهش بروم.
مهدی و حسین هر دو ورزشکاران حرفه ای هستند و قدرت بدنی بالایی دارند.ماشا الله با سرعت خوبی می رفتند و من هم به دنبالشان آرام آرام در حرکت بودم.واقعیت امر این است که من مانند آنها ورزش نمی کنم.وزنم هم زیاد است و مجبورم آرام آرام راه بروم.مانند موتور دیزل هستم آرام می روم ولی مسافت زیادی راه می روم.به قول معروف آهسته و پیوسته می روم.
حدود دو ساعتی بود که در راه بودیم ومن کلی ازآنها عقب افتاده بودم.شیب تند کوه عرقم را در آورده بود و چفیه و لباسم خیس شده بودند.همین باعث شده بود که به شدت تشنه شوم.کوله دست حسین بود وآنها هم که از من خیلی جلوتر بودند.بلند صدایشان کردم و خواستم یک جا منتظر من بمانند.
یک ربع طول کشید تا به آنها رسیدم.نشسته بودند روی تخته سنگ بزرگی و از دیدن مناظر اطراف لذت می بردند.چند دقیقه ای ایستادم و چند جرعه ای آب نوشیدم .خواستم بیشتر بخورم که حسین نگذاشت و بطری آب را از من گرفت.گفت باید کم کم بخوری.
به راه افتادیم.باز هم مانند همیشه از من فاصله گرفتند.آفتاب سوزان و شیبی که هرچه جلوتر می رفتیم بیشتر می شد و قله ای که هرچه به آن نزدیک تر می شدیم دورتر می شد،خیلی خسته ام کرده بود.دهانم خشک شده بود ولبانم به هم می چسبید.
قدم برداشتن کار سختی شده بود و هر قدم را با یک دم و بازدم برمی داشتم.نمی دانم چرا سرم هم داشت گیج می رفت.می دانستم اگر بنشینم دیگر توان بلند شدن و راه رفتن نخواهم داشت.حسین و مهدی را هم نمی دیدم.به سختی به راهم ادامه می دادم و کمتر به بالا نگاه می کردم تا طولانی بودن راه باقی مانده بیشتر خسته ام نکند.
نفسم واقعاً به شماره افتاده بود و خشک بودن کامم هم مزید بر علت شده بود.نگاهی به آفتاب انداختم .درست در میانه آسمان مردانه پرتوافشانی می کرد.نگاهی به ساعت انداختم.دوازده و نیم بود واین یعنی درست چهار ساعت است که در زیر این آفتاب و سوزان و گرما دارم راه می روم.
دیگرتوانم تمام شده بود.سرعت حرکتم خیلی کم شده بود و به سمت صفر میل می کرد.پاهایم توانی نداشتند و فشار بسیاری را تحمل می کردند.دیگر داشتم مایوس می شدم و تصمیم گرفتم ادامه ندهم،توقف کردم .تا خواستم بنشینم صدای حسین آمد : بیا که چیزی نمانده.
شنیدن صدای حسین برایم قوت قلبی بود چون ازروی صدا فهمیدم فاصله ام با آنها کم است و مقصد نزدیک.به راهم ادامه دادم.وقتی به بالا نگاه می کردم آنها را می دیدم وقله هم که به نظر کمی نزدیک تر شده بود.
توانم به صفر رسیده بود و سرم هم گیج می رفت که ناگاه صدای حسین آمد که می گفت من اول شدم.و این یعنی تا قله راهی نیست.همه همتم را جمع کرد و با همان اندک توانی که داشتم به راه ادامه دادم.وقتی بالای قله رسیدم.تنها کاری که کردم این بود که نشستم.حسین و مهدی با نگرانی به من نگاه می کردند.حسین گفت چرا مثل گچ سفید شده ای .مهدی هم گفت لبانت چرا کبود شده.دستشان درد نکند چنان روحیه ای به من دادند که چشمانم سیاهی رفت و دراز به دراز افتادم.
قطرات آبی که روی صورتم می افتاد مرا کمی به خود آورد.یک جرعه آب خوردم و مهدی هم یک عدد خرما به من داد ،مدتی گذشت ومقداری از توان از دست رفته ام به من بازگشت.
به کمک آنها نشستم و چشمم که به اطراف افتاد همه چیز ازیادم رفت و غرق در مناظر اطراف شدم.انگار سوار هواپیما شده بودم.تا بینهایت را می شد دید. خط افق به راحتی قابل تشخیص بود.هیجان خاصی مرا فرا گرفت .به هر طرف که می نگریستم کلی منظره متفاوت می دیدم.از سرسبزی شمال گرفته تا کویرهای جنوب.از کوه های سربه فلک کشیده غرب گرفته تا دشت های فراخ شرق.

استادیوم

تا چشم کار می کرد ماشین بود و ترافیک سنگین ،حدود دو ساعتی بود که از خانه به راه افتاده بودیم و هنوز به نزدیکی استادیوم آزادی هم نرسیده بودیم. عده بسیاری هم پیاده در حال طی مسیر بودند. رو به پسر خاله ام کردم و گفتم ، آخر این هم پیشنهاد بود که تو دادی ؟، در این ایام تعطیلات نوروزی که همه در فکر دید و بازدید و استراحت هستند ما از ساعت ده صبح راه افتاده ایم و حالا که دوازده ظهر است هنوز نرسیده ایم و از این بدتر که بازی هم ساعت پنج عصر است.
نگاهی به من انداخت و از من پرسید این چندمین باری است که استادیوم آزادی آمده ای؟ گفتم برای اولین بار ، دوباره پرسید تا به حال بازی تیم ملی را از نزدیک دیده ای ؟ پاسخم باز هم منفی بود. دوباره پرسید حساسیت بازی های انتخابی جام جهانی را می دانی؟ با سر تایید کردم. و در آخر گفت: مرد حسابی بازی با ژاپن است، اگر ببریم راه مان به جام جهانی هموار می شود. اینقدر غر نزن و دعا کن فقط بلیط گیر مان بیاید.
پیش خودم فکر می کردم حالا که ساعت دوازده است و بازی ساعت پنج عصر است و گنجایش ورزشگاه هم صد هزار نفر، بلیط گیرمان بیاید یعنی چه ؟مگر سینمای دویست نفری و آنهم نزدیک سانس است که نگران بلیط باشیم. خواستم چیزی بگویم ولی جلوی خودم را گرفتم.
از جایی که ماشین را پارک کردیم تا محل فروش بلیط خودش دو کورس راه بود، وقتی به نوشته «بلیط تمام شده است» برخوردم از تعجب در حال شاخ درآوردن بودم، ساعت حدود یک بود و هنوز چهار ساعت به آغاز بازی مانده بود، صدهزار نفر از کجا آمده بودند که استادیوم پر شده بود.
کمی جلو تر به انبوهی از جمعیت برخوردیم که پشت در ورودی مانده بودند و داشتند به مامورین آن طرف التماس می کردند که راهشان بدهند. و این اصرار و انکار کمی به جنگ و جدل لفظی تبدیل شده بود. پسر خاله ام دستم را گرفت و با فشار وارد جمعیت شدیم و رسیدیم درست مقابل در ، ماموران آن طرف کاملاً گارد دفاعی گرفته بودند. فرمانده آنها فردی چهارشانه بود که داشت با بیسیم صحبت می کرد.
همانطور که داشتم به فرمانده نگاه می کردم ،به سربازان اشاره ای کرد و نمی دانم چه شد که همه ناگهان شروع کردند به دویدن ، یک لحظه فکر کردم که درگیری شده و همه دارند فرار می کنند، ولی هیچ چیزی دال بر این موضوع نبود. چون نیروهای انتظامی همه یک طرف منظم ایستاده بودند و خبری از گاز اشک آور و درگیری نبود. تا خواستم به خودم بجنبم که موج جمعیت مرا هم دوان دوان به سمت خود برد.
جو ، مرا هم گرفته بود و داشتم با تمام توان به سمتی که همه می رفتند می دویدم ،که ناگه خودم را مقابل استادیوم آزادی دیدم، از تلویزیون خیلی دیده بودم ولی در واقعیت عظمتی داشت مثال زدنی. غرق در تماشای این بنای عجیب بودم که یکی از پشت دستش را روی شانه ام گذاشت، برگشتم دیدم پسرخاله جان است که نفس نفس شدیدی می زد، رو به من کرد و گفت ، خوب بلد شدی چکار کنی!، تا در را باز کردند چنان دویدی به سمت استادیوم که پدرم درآمد در میان آن همه جمعیت گمت نکنم و بهت برسم. تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود ولی به رویم نیاوردم و گفتم ما همین هستیم، سرعت عمل مان بالا است.
همه را به سمت طبقه دوم هدایت می کردند ولی عده ای در مقابل یکی از ورودی ها تجمع کرده بودند. وقتی از کنارشان می گذشتیم فهمیدیم که این عده می خواهند در طبقه اول باشند ولی چون تمام جایگاه ها پر شده درب ها را بسته اند .کنجکاوی که همیشه برایم دردسر ساز بود مرا به سمت این جمعیت کشاند.پسرخاله اعتراض می کرد و فقط گفتم بگذار ببینم از اینجا زمین دیده می شود.
در همین حین بود که ناگهان چند تا از ماموران نیروی انتظامی از پشت سر فانوسقه به دست به سمت ما هجوم آوردند. همه در کسری از ثانیه متفرّق شدند، ولی من ماندم و پسرخاله جان، زیر لب غرغر می کرد این بود عکس العمل سریعت، تا خواستیم از در فاصله بگیریم که در باز شد و نمی دانم چرا به ما دو نفر اجازه دادند که به طبقه اول وارد شویم. تشکر کنان از کنار خیل ماموران گذشتیم.
وقتی به محل جایگاه ها رسیدیم و برای اولین بار زمین چمن را دیدم همانجا ایستادم. برایم جالب بود که زمین چمن چقدر پایین بود ، و طبقه اول در اصل همین پایین است و طبقه دوم تقریباً همکف، و از همه عجیب تر چقدر آدم اینجا است. و چقدر سروصدا می کنند و چه شور و غوغایی در اینجا برپاست.
با هدایت ماموران در ضلع شرقی به زحمت جایی برای نشستم پیدا کردیم، ساعت حدود دو شده بود و با گذشت این همه کش و قوس برای رسیدن به اینجا گرسنه شده بودیم، از پسرخاله پرسیدم اغذیه فروشی اینجا کجاست تا دو تا ساندویچ بگیرم، به من گفت کمی صبر کن خودشان می آیند. و باز من در تعجب غرق شدم وقتی دیدم یک نفر آمد که چیزی شبیه به کشو میز را با طناب بر گردنش انداخته بود و پسرخاله جان دو تا ساندویچ از او خرید.
نکته ای که برایم جای سوال بود جایگاه کناری ما بود که خالی بود، هر دو طرفش نرده داشت و شاید حدود صد نفر گنجایش داشت که خالی بود، تا خواستم از پسرخاله بپرسم که افرادی با لباس های متحد الشکل آبی وارد آن جایگاه شدند و وقتی بیشتر دقت کردم دیدم ژاپنی هستند ، چقدر منظم بودند .واقعاً این ژاپنی ها عجب آدم های عجیبی هستند.
راس ساعت مقرر بازی شروع شد. در نیمه نخست تیم ژاپن در سمت ما بود و تیم ما در آن طرف ، این ژاپنیها خودشان را از تشویق کشتند و ما هم از کری خوانی و داد و بیداد کم نگذاشتیم. تنها تفاوت اصلی ما با آنها این بود که ما فقط داد و بیداد می کردیم و ناسزا می گفتیم ولی آنها با طبل های بزرگ و پرچم های خیلی بزرگ چنان منظم تشویق می کردند که من فقط دوست داشتم بنشینم و آنها را نگاه کنم. ولی چه کنم که عرق ملی نمی گذاشت و من هم در جمع داد و بیداد کنندگان بودم.
واقعیت امر از بازی چیزی نمی دیدم و بیشتر هیاهوی تماشگران بود که مرا هم وادار به تشویق می کرد. خوشبختانه گل اول وحید هاشمیان را از دور به زحمت دیدم و واقعاً ورزشگاه منفجر شد ، چنان میلرزید که پیش خودم گفت الان است که همه چیز فرو بریزد و بر سر همه آوار شود. این گل همه را به وجد آورد و من را که اصلاً اهل فوتبال نبودم را چنان به شعف آورده بود که واقعاً غیر قابل وصف است.
گل مساوی را که خوردیم سکوت مرگباری ورزشگاه را فرا گرفت، بغض گلویم را می فشرد و اصلاً حال خوبی نداشتم، تا به حال اینگونه حسی را تجربه نکرده بودم، شادی و غم اینهمه به هم نزدیک ، تا چند دقیقه قبل چنان از شادی فریاد می زدم که تارهای صوتی ام به درد آمده بود و حالا چنان زانوی غم بغل گرفته بودم که انگار همه چیز جهان تمام شده است. وقتی به چهره های خندان ژاپنی ها نگاه می کردم دردم دو برابر می شد و چیزی نمانده بود گریه ام بگیرد.
همه ساکت بودند که یک نفر با بلندگو آمد و شروع کرد به تهییج مردم که حالا وقت تشویق تیم است ، باید حالا به داد تیم ملی رسید و از آن حمایت کرد، همین گفته هایش بود که آرام آرام صدای تماشگران بلند شد و هیاهو دوباره شروع شد، کار به جایی رسید که من هم همراه موج مکزیکی در ورزشگاه بودم و هرچه در توان داشتم فریاد می زدم.
گل دوم وحید هاشمیان در آنطرف بود و اصلاً ندیدم ولی وقتی دیدم همه روی هوا هستند و ورزشگاه در حال لرزیدن است من هم شروع به بالا پایین پریدن کردم و از ذوق اشکم در آمده بود. جالب این بود که یکی از ماموران نیروی انتظامی که چندین ستاره هم روی دوشش داشت چنان مرا در آغوش گرفته بود که داشتم له می شدم. همه در حال و هوایی عجیبی بودند.
وقتی سوت پایان بازی را داور زد و ما برنده این بازی شدیم همه چیز و همه جا داشت می خندید ، نگاهی به سکوهای بتونی ورزشگاه انداختم و پیش خودم فکر می کردم چقدر روی این سکوها اشک ریخته شده و چقدر خوشحالی بی وصف ثبت شده است. چقدر این فوتبال چیز عجیبی است و می تواند انسان ها را اینقدر در خوشحالی و غم در نوسان نگاه دارد.
از همان دری که آمده بودیم با ازدحام شدید و آرام خارج شدیم و بعد از گذر از ترافیکی شدید حدود ساعت نه شب رسیدیم خانه ، صدایم در نمی آمد و تا چند روز فقط نشاسته می خوردم تا کمی وضع صدایم بهتر شود، بدنم هم بسیار درد می کرد .اندازه خود بازی فوتبال انرژی مصرف کرده بودیم. اگر از رفتار من در استادیوم فیلم می گرفتند و حالا به من نشان می دادند، اصلاً قبول نمی کردم که من هستم ، یعنی حرکاتم تا این حد خارج بود.
تنها نکته تلخ آن بازی که فردا ما متوجه شدیم ازدحام در طرف دیگر و فوت شدن هفت نفر بود که هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شود.

بلوتوث

همان جلسه اول سال توجه مرا به خودشان جلب کرده بودند. یکی قدش در حدود صد و هشتاد سانتیمتر بود و وزنش حدود نود کیلوگرم و دیگری قدش حدود صد و پنجاه و وزنش حدود چهل کیلو گرم ولی هردو در کنار هم در میز آخر می نشستند. و جالب این بود که خیلی هم کم با صحبت می کردند.
در ذهنم برایشان اسم چاق و لاغر را گذاشته بودم ولی هیچگاه بر زبان نیاوردم.در آزمون ورودی چاق پنجاه درصد نمره آورد و لاغر صد درصد و این در همان ابتدا نشان از این می داد درسشان بد نیست ولی کل کلاس اصلاً خوب نبود و میانگین آزمون ورودی زیر سی درصد بود .در مهر ماه هر کدام را یک بار پای تخته آوردم که خوب جواب دادند و هر دو نمره کامل گرفتند.پیش خودم فکر می کردم این دو تا را امسال می شود خوب رویشان کار کرد و نتیجه خوب رفت.
اولین امتحان بیست نمره ای که از دو فصل اول کتاب بود را اوایل آبان گرفتم و جالب این بود که لاغر شد بیست ولی چاق شد دوازده ، بعد از اینکه برگه ها را به بچه ها دادم کمی صحبت کردم چون اوضاع کلاس اصلاً خوب نبود و نمرات خیلی کم بود فقط یک بیست داشتم و سه چهار تا شانزده و هفده و دو سه تا دوازده سیزده و حدود بیست تا نمره زیر ده.
در یکی از جلسات حل تمرین که لاغر غایب بود، چاق را پای تخته فرستادم و در کمال تعجب هیچ چیزی ننوشت و هیچ چیز هم نمی گفت .هرچه پرسیدم فقط سکوت بود و سکوت.مانده بودم چه کنم چون سوالی که به او افتاده بود سخت نبود و خیلی هم ساده بود.سرش پایین بود هیچ نمی گفت وقتی نشست و من هم نمره را گذشتم یکی از بچه ها از ته کلاس گفت که نیست. سرم را بلند کردم و گفتم بله؟! و دیگر هیچ صدایی نیامد.
امتحان بعدی را که می خواستم از آنها بگیرم طبق روال همیشگی ام که در امتحانات چرخش افراد را اجرا می کردم. سرمیز های سمت راست را با سرمیزهای سمت چپ کلاس جا به جا کردم. امتحان تمام شد و وقتی برگه ها را تصحیح کردم. لاغر شد نوزده و در کمال تعجب چاق شد شش .فکر کردم شاید اتفاقی برای این دانش آموز افتاده است به همین خاطر در جلسه بعد وقتی برگه اش را دادم از او خواستم آخر کلاس بماند تا با او صحبت کنم.شاید بتوانم مشکل را پیدا کنم.در همین حین هم یکی از بچه ها از آخر کلاس گفت .کنارش نبود. بازهم نتوانستم چیزی بفهمم.
امتحان بعدی باز هم چرخش را انجام دادم و این بار سمت دیوارها را عوض کردم که برای اولین بار بود که چاق اعتراض کرد که چرا جاها را عوض می کنید. به او نگاه کردم و گفتم جای تو را که عوض نکرده ام که اعتراض می کنی ،بنشین و امتحانت را بده که این صحبت من با خنده بچه ها همراه شد. سرجلسه حواسم به چاق بود که چه می کند. مثل مرغ پرکنده فقط بال بال می زد و چیز خاصی نمی نوشت.
در خانه وقتی برگه اش را تصحیح کردم شد سه .مانده بودم چرا و داشتم فکر می کردم ، خانم که در آشپزخانه بود متوجه من شد و پرسید چه شده است؟ داستان را برایش گفت و او هم لبخندی زد وگفت شاید لاغر ،چاق را ساپورت می کند و وقتی جدایش کردی این ارتباط قطع شده و همه چیز چاق به هم ریخته، ما از موارد در ابتدایی زیاد داریم.تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است و آن نبود و کنارش نیست هایی را که بچه ها می گفتند ،منظورشان چه بود.
نوبت اول چاق با نمره حدود هفت تجدید شد و لاغر هم با نمره نوزده نفر اول شد. در اولین جلسه نوبت دوم رو به چاق کردم و گفتم سعی کن روی پای خودت بایستی و محتاج دیگران نباشی، نگاهی به من کرد و گفت دیگران محتاج منند و من با کسی کار ندارم ،که همه بچه ها خندیدند.
روز حل تمرین چاق را فرستادم پای تخته و خودم رفتم جای او نشستم، یعنی کنار لاغر، بنده خدا هرچه کرد نتوانست چیزی به چاق برساند و چاق هم پای تخته کاملاً گیر کرده بود. مخصوصاً از آنجا بلند شدم و رفتم خودم را در حد چند ثانیه با دفتر نمره مشغول کردم و وقتی سرم را بلند کردم چاق فقط جواب تمرین را نوشته بود ، بدون راه حل و کاملاً درست.نگاهی به او انداختم و گفتم بلوتوث خوب عمل میکنه فقط از این به بعد باید حواسم باشد که بلوتوث مبدا را خاموش نگه دارم چون بلوتوث مقصد همیشه روشن است.یا بهتر این است که فاصله تان را زیاد کنم.
خودش هم خنده اش گرفته بود .همان پای تخته درد دلش باز شد و گفت از ریاضی هیچ نمی فهمد ولی سالهاست که در مکانیکی برادرش کار می کند و خیلی از ماشین سرش می شود. وقتی به دستهایش نگاه کردم حرف هایش را در مورد کارش تایید کردم.به من گفت آقا اجازه می خواهیم به هنرستان برویم و رشته مکانیک بخوانیم . تشویقش کردم ولی به او گفتم که آنجا هم ریاضی هست و باید ریاضی بلدباشی.غرغری کرد و رفت و نشست.
به لاغر هم گفتم می دانم می خواهی کمک کنی ولی اینگونه درست نیست. به او گفت به جای ماهی ،ماهیگیری را به او یاد بده. در جوابم گفت که چاق حتی ابتدایی ترین چیزها را نمی داند چه برسد به ریاضی نهم. به او گفتم از ساده ی ساده شروع کن. مطمئن باش یاد می گیرد.
جلسه بعد که درس اتحاد و تجزیه بود برای چهار جلسه خودم فعالیت و کاردرکلاس و تمرین تهیه کردم و به جای کتاب به آنها دادم. اصول و اهداف رعایت شده بود ولی مثال ها و تمرین ها خیلی ساده بود و با شیبی کاملاً ملایم به سمت کمی سخت تر می رفت.و نکته جالب این بود که چاق این بار خودش اتحاد و تجزیه یک جمله مشترک را کامل یاد گرفت و حل کرد و همانجا به لاغر گفتم که می شود حتی به نظر سخت ترین مطلب را خیلی ساده یاد داد.
امتحان خرداد چاق تجدید شد و نه من و نه لاغر نتوانستیم کاری برایش انجام دهیم.و او با تک ماده یا همان تبصره رفت تا در هنرستان مکانیکی بخواند و مطمئنم که در آنجا به خاطر علاقه ای که داشت خودش بلوتوث مبدا می شد.

ماهواره

خسته و کوفته از راه رسیدم و بعد از خوردن یک عصرانه مختصر خوابیدم. از صبح ساعت هفت که به راه افتاده بودم تا ساعت پنج عصر که رسیده بودم خانه چشم روی هم نگذاشته بودم. در مینی بوس روستا که سرپا بودم و در اتوبوس هم به خاطر نبودن جا ،پای بوفه بودم ، به همین خاطر خیلی خوابم می آمد.

نمی دانم چقدر خوابیده بودم ولی با صدای مادرم بیدار شدم که می گفت آماده شو که باید برویم مهمانی. چشمانم را مالیدم و گفتم چه خبر است که خواهرم جواب داد خانه عمه شام دعوت هستیم. بلند شو آماده شو  که دیر هم شده. کمی غرغر کردم و در نهایت با بی میلی به خانه عمه رفتیم.

امیدوار بودم پسرعمه ام که ده سالی از من بزرگتر بود در خانه نباشد. عادت بسیار بدی داشت و آنهم شوخی های بسیار تند و گزنده اش بود و تازه باید تحمل هم می کردم چون اگر واکنش نشان می دادم میزان آن را بیشتر می کرد. به همین خاطر همیشه برایم صحبت با او سخت بود.

خوشبختانه خانه نبود و سرویس اتوبوس داشت و شب را باید در رویان می ماند. به همین خاطر خیالم راحت بود و همین باعث شد شام را با آرامش خاصی بخورم. بعد از شام ، بزرگترها مشغول صحبت بودند و من هم که حوصله ام سر رفته بود تلویزیون را روشن کردم. وقتی تصویر آمد در حال پخش شو شو موسیقی بود آنهم با خواننده زن،تعجب کردم و به میز تلویزیون نگاه کرم تا شاید ویدئو به تلویزیون وصل باشد. حدسم تا حدی درست بود و دستگاهی در زیر تلویزیون روشن بود.

جلو رفتم و خواستم نوار ویدیو را در بیاورم ولی هیچ جایی و هیچ دکمه ای برای خارج کردن فیلم نداشت. از شوهر عمه پرسیدم که چطور می شود فیلم را در آورد، خنده ای کرد و گفت این دستگاه ماهواره است. چشمانم گرد شد چون اولین بار بود ماهواره را می دیدم. شوهر عمه در مابین صحبت با پدرم گفت که تازه وصل کرده اند و صد کانال می گیرد.

دهانم باز مانده بود ، آخرین حد کانال ما شبکه پنج بود که تازه پز می دادیم که فقط در تهران آن را می توان دید. بقیه جاها چهار تا کانال بود و بس. کنترل را گرفتم و زدم کانال شماره یک، فیلمی در حال پخش بود که تصمیم گرفتم آن را تماشا کنم تا حوصله ام سر نرود. حدود نیم ساعتی از آن را تماشا کردم ولی چون داستانش خانوادگی و طلاق و این موارد بود خوشم نیامد و بیشتر حوصله ام سر رفت و کانال را عوض کردم.

همه مشغول صحبت بودند و کسی هم تلویزیون نگاه نمی کرد به همین خاطر فکری به ذهنم زد. شروع کردم این صد کانال از شماره یک  عوض کردن، رو هر کانال بیشتر از سی ثانیه هم توقف نمی کردم و همین طور کانال ها را عوض می کردم. برایم جالب بود چون هیچ دو کانالی نبود که برنامه ای مشابه داشته باشند ولی برخلاف آن در همین پنج کانال تلویزیون ما بسیار اتفاق می افتاد که در آن واحد همه شان سخنرانی پخش می کردند.

حدود یک ساعت و نیم طول کشید که تمامی کانال ها را رفتم و برگشتم و برایم هم خیلی جذاب بود. یک شبکه راز بقا نشان می داد، آن یکی فیلم وسترن داشت ، یکی ورزشی بود و مسابقات شیرجه از ده متر را نشان می داد. آن یکی مستندی درباره جنگ جهانی دوم پخش می کرد و خیلی چیزهایی که تا به حال هیچ ندیده بودم.

یک شبکه داشت والیبال زنان را نشان می داد، اصلاً تا به حال نشنیده بودم که زنان هم والیبال دارند چه برسد به دیدن آن. چون خودم هم والیبال بازی می کردم و قبلاً هم  در تیم دانشگاه بودم ، کمی با دقت نگاه کردم و واقعاً بازی آنها دست کمی از مردان نداشت. آبشار های قوی و دفاع های بلند و دریافت های خوب شان برایم جالب بود.

غرق در نگاه بود که یکی محکم زد پشت سرم تا برگشتم دیدم عمه جان است که با چشمانی اخم آلود نظاره گر من است .تا خواستم بپرسم چه شده که خودش گفت: خجالت نمی کشی داری این زنهای بی حجاب و بدتر از آن با این لباس و سر و وضع را نگاه می کنی، خجالت بکش ،مگر تو بچه مسلمان نیستی؟ صد دفعه به این علی آقا گفتم این ماهواره را نگیر ، بد آموزی دارد.

نمی دانم شاید هم بد آموزی داشت ولی غر لند عمه جان چنان ترساندم که  اصلاً تلویزیون را خاموش کردم. و همین موجب خنده بقیه شد. بنده خدا مادرم از من حمایت کرد که این بچه والیبالیست است و این ورزش را دوست دارد، ولی کسی جلودار عمه جان نبود که نبود. ولی خدا را شکر آخرش به خیر و خوشی تمام شد.

فردای آن روز حوالی ظهر بود که مادر صدایم زد که بیا تلفن با تو کار دارد، تعجب کردم و گفتم کی هست؟ گفت پسر عمه ات کارت دارد؟ سابقه نداشت او با من کار داشته باشد.وقتی گوشی را گرفتم بعد از احوالپرسی با لحن خاصی به من گفت دیشب برای چی اینهمه کانال عوض کردی، مرد حسابی مگر باید به هر صد تا کانال سر میزدی که اینهمه رفتی بالا و برگشتی پایین.

مانده بودم از کجا فهمیده ، فکر کردم حتماً کار عمه است ولی وقتی بیشتر فکر کردم او در آنطرف اتاق بود و در همان آخرها بود که به سمت من آمد. پس شاید دستگاه این کار را به حافظه سپرده و شاید اصلاً دستگاه سوخته و گردن من انداخته اند.وقتی علت را جویا شدم با لبخند خاصی گفت آقا قدرت از دستت خیلی شاکیه و خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد.

بعدها فهمیدم که اینها با یک سیم همسایه پایین را هم در ماهواره شریک کرده اند و معمولاً هر شب فیلمی را می بینند. و من آن شب چه کرده بودم با آنها برای دیدن فیلمشان.در هر صورت هنوز هم که هنوز است یکی از مواردی که پسرعمه جان همیشه مرا دست می اندازد قضیه ماهواره و گشتن در کانالهای آن است.