زندگی با نعمت

دستانم در دستان بزرگ و زمختش گم بود.چنان فشار داد که  آه از نهادم برخاست. با لبخندی مرا به سمت اتاق راهنمایی کرد.وسایل را بار تریلر یک تراکتور کرده بودند و چند تا از دانش آموزان پسر هم توسط مدیر مسئول جابه جایی شده بودند.

سختی هایی را که کشیده بود را به راحتی می شد از چین و چروک های صورتش فهمید.ولی با تمام این مشکلات لبخند از روی لبانش محو نمی شد.آرامش خاصی داشت که نشان از دل بسار فراخش داشت.

اتاق را فرش کردند و وسایل را یک به یک آوردند .وقتی همه وسایل را اوردند و تا حدی جابه جا کردند آقای مدیر و بچه ها خداحاظی کردند و رفتند و من ماندم تنهای تنها در اتاقی که دیوارهایش با گل اندود بود و سقفش با تنه های درخت پوشیده شده بود.

در گوشه ای نشستم و به اتاق نگاه می کردم و در ذهنم به روزهای بعد و این زندگی جدید فکر می کردم.در خودم بودم که صدای در آمد و پشت سرش دختر ریزنقشی وارد اتاق شد و با خجالت سلام کرد و گفت بابا نعمت با شما کار دارد.

به روی ایوان که رسیدم سفره عصرانه پهن بود.نعمت مرا کنار خودش نشاند و مادر(زن نعمت را از آن روز به بعد مادر صدا می کردم) هم از آن طرف چایی برایم ریخت .به سختی و خجالت بسیار چای را خوردم.آقا نعمت که زین پس صاحبخانه ام بود محکم پشتم زد و گفت یک لقمه خیار و گوجه بخور تا سرحال شوی. ولی خبر نداشت که از خجالت اصلاً سرحال نبودم.در همین حین پسرشان هم رسید و سلام و علیکی کرد و نشست و شروع کرد به خوردن.

مدتی سکوت بین ما برقرار بود که آقا نعمت شروع کرد به صحبت.اولین بحثش در مورد کرایه بود.خودش ماهی پنج هزارتومان را پیشنهاد داد و خودش هم قبول کرد ،واقعیت امر تا آن زمان حتی پایم به بنگاه باز نشده بود و مراحل کار را نمی دانستم.ولی بعد از مدتی فهمیدم اینجا همین قولی که داده شد سند است و نیاز به هیچ نوشته ای نیست. و این صداقت چقدر زیبا بود.

در ادامه در مورد شرایط زندگی در خانه صحبت کرد.اوایلش فکر کردم چون در کنار خانواده هستم حق ندارم از اتاق بیرون بیاییم و این چقدر سخت بود ولی وقتی آقا نعمت صحبت کرد تا حدی خیالم راحت شد. خیلی ساده با همان گویش محلی گفت که از امروز به بعد من هم در حکم یکی از پسرهایش هستم و اینجا خانواده من است.به قدری راحت صحبت می کرد که از حالت نگرانی ارام ارام خارج شدم.

نکته بعدی در مورد پخت و پز و غذا بود که  در این مورد من نظر دادم که اگر امکان داشته باشد مستقل باشم و خودم برای خودم غذا بپذم.البته به سختی قبول کرد ولی در انتها باز گفت هر وقت نتوانستی چیزی بپزی بیا این ور با هم یک چیزی پیدا می شود که بخوریم.

بعد از این صحبنها که باعث شد مقداری از خجالتم کم شود کمی هم به سفره ی مقابلم نظر انداختم و شروع کردم به خوردن. نان محلی با پنیر محلی و گوجه ای که تازه از زمین چیده شده چنان مزه ای داد که حالا حالا فراموشش نخواهم کرد.البته چای دم کشیده بر روی سماور نفتی هم مزید بر علت بود.

برای شام گاز پیکنیکی را آوردم و چند تا از سیب زمینی هایی را که آقای مدیر برایم فرستاده را برداشتم و بردم پایین کنار شیر شستم .وقتی بالا می آمدم نعمت در حال رسیدگی به دو تا گاوی بود که در گوشه حیاط بسته بودند.زیرچشمی مرا نگاهی کرد  و به کارش ادامه داد.

سیب ها را پوست کردم و خلال کردم  و دوباره به پایین رفتم و کنار شیر که این بار آبش قطع شده بود با دبه های آنجا آب کشیدم و به اتاق برگشتم.پیش خودم فکر می کرد چقدر زندگی سخت شده .برای هر کار کوچکی باید این همه مسافت را طی کنم.

ماهی تابه را روی گاز گذاشتم و روغن را در آن ریختم و تمام سیب زمینی ها را هم درون آن خالی کردم.چند دقیقه بعد تا خواستم به هم بزنم همه چسبیده بود و اوضاعش اصلاً خوب نبود.بعد از کلی سروکله زدن با سیب زمینی ها که نصفشان سوخته بود و نصفش هم نپخته بود خواستم شامم را بخورم که تازه یادم آمد نان ندارم.رویش را هم نداشتم که از صاحبخانه نان بگیرم.شروع کردم به خوردن سیب زمینی های سرخ شده که بیش از نیمی از آن قابل خوردن نبود.

مثلاً شام خورده بودم ولی هنوز گرسنه بودم وپیش خودم فکر می کردم چه روزهایی در پیش دارم .در همین لحظه صدای در آمد تا خواستم بلند شوم  آقا نعمت وارد شد با سینی ای به دست که روی آن یک بشقاب پلو بود و یک کاسه ماست و یک کاسه خورشت و برشی نان.با لبخند گفت :تمام شرایطی که گذاشتیم از فردا .بیا این شام را بخور که می دانم از چیزی که پخته ای سیر نشده ای.

آن شام لذیذ را هیچ وقت فراموش نمی کنم نه به خاطر مزه اش به خاطر اینکه آن موقع فهمیدم که نعمت نامی است که به نکویی روی این مرد گذاشته اند و واقعاً برای من نعمتی است بی حد

v016

6 دیدگاه در “زندگی با نعمت”

  1. با سلام وخدا قوت!
    پس همون خونه روپذیرفتید؟
    احتمالا زندگی روستایی ومجردی براتون تو اون شرایط خیلی سخت بوده
    من هم دقیقا این شرایطو لمس کردم
    یادمه شبای اول به محض اینکه می رفتم تو اتاقم شروع میکردم به اشک ریختن…
    چقدر سخت بود…
    همیشه اونجا در نظرم آخر دنیا بود
    در ضمن نوشته های شما واقعا آدمو دنبال خودش می کشونه

    1. سلام و سپاس
      سختی بخش لاینفک ما انسانها است. فقط تنها شانسی که آوردم این بود که آن سختی ها بسیار کمکم کرد تا تحملم بالا رود.
      وگرنه گاهی سختی ها انسان را می شکند.
      درپناه حق

  2. سلام
    ما هم قریب به دو دهه در روستا معلم بودیم و هم ساکن در آن
    با افتخار لینک شدید
    وبلاگ
    خاطرات روستای زنجیره ی علیا

    1. سلام و سپاس
      چقدر خوب که در روستا بودید و معلم هم بودید.
      آیا اهل همان روستایید یا مانند من از جایی دیگر در ان روستا خدمت می کردید.
      درپناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.