تکلیف

وارد کلاس شدم و حضور غیاب را شروع کردم ، دیدم محسن آمده بیرون و کنار در ایستاده.چون قرار بود امروز تکالیف را بررسی کنم ،حدس زدم که ننوشته و تا قبل از اینکه من بروم سراغش خودش آمده بیرون.چون قبلاً با همه کلاس اتمام حجت کرده بودم که ننوشتن تکلیف یعنی اخراج از کلاس .

تکالیف را بررسی کردم و همه نوشته بودند .کلاً بچه های دوم پسرانه نظم خوبی داشتند و اکثر اوقات تکالیفشان کامل بود. محسن البته جزو بچه های زرنگ کلاس بود و همیشه با نظم خاصی تمارینش را حل می کرد .کمی لکنت زبان داشت ولی ریاضی اش خوب بود. متعجب بودم که اینبار چرا او تکالیفش را انجام نداده است.

رفتم سراغش، سرش پایین بود.دلیل ننوشتن تمرینش را پرسیدم و کمی هم دعوایش کردم.آمد بگوید اجازه … ،چون زبانش می گرفت طول کشید و من هم با عصبانیت سرش داد زدم که تو که دانش اموز زرنگی هستی چرا ننوشتی.محسن خیلی زود رنج بود به همین علت چشمانش پر اشک شد و خیلی آرام شروع کرد به گریه کردن.

خودم هم ناراحت شدم و روی صندلی نشستم و شروع کردم به نصیحت بچه ها که کارهایتان را درست انجام دهید و من به خاطر شما اینقدر سخت گیری می کنم و. . . در همین حین دیدم محسن رفت از روی میزش دفترش را برداشت و گذاشت روی میز و به همراه دفترش یک مکعب مستطیل کوچک که کادو شده بود ،بعد رفت و همان کنار درایستاد و همانطور که سرش پایین بود ارام ارام می گریید.

دفترش را باز کردم،تمرین ها به نهایت دقت درست و تمیز نوشته شده بود.جا خوردم و تا آمدم از او بپرسم که مبصر کلاس اجازه گرفت و گفت:آقا اجازه محسن با خانواده اش مشهد بودند و برای شما یک انگشتر هم سوغات آورده.

دنیا داشت دور سرم می چرخید و احساس سنگینی بسیاری داشتم. از خودم بدم آمده بود و نمی دانستم چه کار باید کنم.چقدر زود قضاوت کرده بودم و حتی مهلتی نداده بودم که محسن چیزی بگوید .نمی توانستم کادو را باز کنم.آنقدر ناراحت بودم که زبانم بند آمده بود.بچه ها هم فهمیده بودند که زیاد وضعم خوب نیست.و به همین خاطر سکوت مطلق همه جا را گرفته بود.

کمی خودم را جمع و جور کردم و به هر سختی ای که بود در جلوی دانش آموزان رسماً از محسن معذرت خواهی کردم.کار خیلی سختی بود ولی فکر کردم برای جبران ان کار بایاد تاوان سنگینی پرداخت.سرش را بلند کرد و با تعجب مرا نگاه می کرد.

با اشاره ای به او گفتم بنشیند و دفترش را هم جلویش گذاشتم و شروع کردم به نوشتن صورت تمرین ها پای تخته  تا بچه ها انها را حل کنند. یکی بهیک صدا می کردم و آنها هم حل می کردند.سکوت معنی داری در کلاس حکم فرما بود و این کار مرا بسیار سخت کرده بود.

همانطور که بچه هایی که پایه تخته می امدند فکر می کردند تا مسئله را حل کنند من هم فکر کردم با این کار جلوی بچه ها خرد شده ام ولی چاره ای هم نداشتم.نمی شد به راحتی از کنار این مسئله گذشت باید تا حدی دل شکسته محسن را بدست می آوردم.پیش خودم فکر می کردم روزهای بعد این بچه ها از سر و کولم بالا می روند و دیگر حرف هایم برایشان اندازه ارزن هم ارزش ندارد.

روزهای بعد بچه های کلاس خیلی بهتر شدند و محیط کلاس بسیار عالی شده بود .در پایان سال هم با نتیجه ای خوب کار تمام شد.

بچه ها خیل وقتها از ما بزرگترها هم بزرگترند.

v024

8 دیدگاه در “تکلیف”

    1. سلام و سپاس
      اوایل خیلی بداخلاق بودم، البته الآن هم کمی تا قسمتی هستم ولی گذر زمان با تجربه ام کرده واین روز ها دیگر اینگونه زود قضاوت نمی کنم.
      در پناه حق

    1. سلام وسپاس
      به خاطر این کدها پوزش می طلبم.
      تنها راه جلوگیری از ارسال پیامهایی که با نرم افزارها ارسال می شود و تعداشان هم زیاد است همین کدهای کپچا است.
      ازراست به چپ بخوانید.
      در پناه حق

    1. سلام وسپاس
      واقعیت امر ذهن دیگر یاری نمیکند تا بتوانم اتفاقات را با رعایت توالی زمانی آن بنویسم.به همین خاطر از این به بعد ممکن است داستان ها با هم مرتبط نباشند.البته تمام سعیم را خواهم کرد تا این نظم رعایت شود.
      ضمناً بسیار خوشحالم و تشکر ویژه دارم که اینقدر دقیق پیگیری می فرمایید.
      البته مشغله فکری این روزها هم نمی گذارد بیشتر تمرکز کنم.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.