ماهواره

خسته و کوفته از راه رسیدم و بعد از خوردن یک عصرانه مختصر خوابیدم. از صبح ساعت هفت که به راه افتاده بودم تا ساعت پنج عصر که رسیده بودم خانه چشم روی هم نگذاشته بودم. در مینی بوس روستا که سرپا بودم و در اتوبوس هم به خاطر نبودن جا ،پای بوفه بودم ، به همین خاطر خیلی خوابم می آمد.

نمی دانم چقدر خوابیده بودم ولی با صدای مادرم بیدار شدم که می گفت آماده شو که باید برویم مهمانی. چشمانم را مالیدم و گفتم چه خبر است که خواهرم جواب داد خانه عمه شام دعوت هستیم. بلند شو آماده شو  که دیر هم شده. کمی غرغر کردم و در نهایت با بی میلی به خانه عمه رفتیم.

امیدوار بودم پسرعمه ام که ده سالی از من بزرگتر بود در خانه نباشد. عادت بسیار بدی داشت و آنهم شوخی های بسیار تند و گزنده اش بود و تازه باید تحمل هم می کردم چون اگر واکنش نشان می دادم میزان آن را بیشتر می کرد. به همین خاطر همیشه برایم صحبت با او سخت بود.

خوشبختانه خانه نبود و سرویس اتوبوس داشت و شب را باید در رویان می ماند. به همین خاطر خیالم راحت بود و همین باعث شد شام را با آرامش خاصی بخورم. بعد از شام ، بزرگترها مشغول صحبت بودند و من هم که حوصله ام سر رفته بود تلویزیون را روشن کردم. وقتی تصویر آمد در حال پخش شو شو موسیقی بود آنهم با خواننده زن،تعجب کردم و به میز تلویزیون نگاه کرم تا شاید ویدئو به تلویزیون وصل باشد. حدسم تا حدی درست بود و دستگاهی در زیر تلویزیون روشن بود.

جلو رفتم و خواستم نوار ویدیو را در بیاورم ولی هیچ جایی و هیچ دکمه ای برای خارج کردن فیلم نداشت. از شوهر عمه پرسیدم که چطور می شود فیلم را در آورد، خنده ای کرد و گفت این دستگاه ماهواره است. چشمانم گرد شد چون اولین بار بود ماهواره را می دیدم. شوهر عمه در مابین صحبت با پدرم گفت که تازه وصل کرده اند و صد کانال می گیرد.

دهانم باز مانده بود ، آخرین حد کانال ما شبکه پنج بود که تازه پز می دادیم که فقط در تهران آن را می توان دید. بقیه جاها چهار تا کانال بود و بس. کنترل را گرفتم و زدم کانال شماره یک، فیلمی در حال پخش بود که تصمیم گرفتم آن را تماشا کنم تا حوصله ام سر نرود. حدود نیم ساعتی از آن را تماشا کردم ولی چون داستانش خانوادگی و طلاق و این موارد بود خوشم نیامد و بیشتر حوصله ام سر رفت و کانال را عوض کردم.

همه مشغول صحبت بودند و کسی هم تلویزیون نگاه نمی کرد به همین خاطر فکری به ذهنم زد. شروع کردم این صد کانال از شماره یک  عوض کردن، رو هر کانال بیشتر از سی ثانیه هم توقف نمی کردم و همین طور کانال ها را عوض می کردم. برایم جالب بود چون هیچ دو کانالی نبود که برنامه ای مشابه داشته باشند ولی برخلاف آن در همین پنج کانال تلویزیون ما بسیار اتفاق می افتاد که در آن واحد همه شان سخنرانی پخش می کردند.

حدود یک ساعت و نیم طول کشید که تمامی کانال ها را رفتم و برگشتم و برایم هم خیلی جذاب بود. یک شبکه راز بقا نشان می داد، آن یکی فیلم وسترن داشت ، یکی ورزشی بود و مسابقات شیرجه از ده متر را نشان می داد. آن یکی مستندی درباره جنگ جهانی دوم پخش می کرد و خیلی چیزهایی که تا به حال هیچ ندیده بودم.

یک شبکه داشت والیبال زنان را نشان می داد، اصلاً تا به حال نشنیده بودم که زنان هم والیبال دارند چه برسد به دیدن آن. چون خودم هم والیبال بازی می کردم و قبلاً هم  در تیم دانشگاه بودم ، کمی با دقت نگاه کردم و واقعاً بازی آنها دست کمی از مردان نداشت. آبشار های قوی و دفاع های بلند و دریافت های خوب شان برایم جالب بود.

غرق در نگاه بود که یکی محکم زد پشت سرم تا برگشتم دیدم عمه جان است که با چشمانی اخم آلود نظاره گر من است .تا خواستم بپرسم چه شده که خودش گفت: خجالت نمی کشی داری این زنهای بی حجاب و بدتر از آن با این لباس و سر و وضع را نگاه می کنی، خجالت بکش ،مگر تو بچه مسلمان نیستی؟ صد دفعه به این علی آقا گفتم این ماهواره را نگیر ، بد آموزی دارد.

نمی دانم شاید هم بد آموزی داشت ولی غر لند عمه جان چنان ترساندم که  اصلاً تلویزیون را خاموش کردم. و همین موجب خنده بقیه شد. بنده خدا مادرم از من حمایت کرد که این بچه والیبالیست است و این ورزش را دوست دارد، ولی کسی جلودار عمه جان نبود که نبود. ولی خدا را شکر آخرش به خیر و خوشی تمام شد.

فردای آن روز حوالی ظهر بود که مادر صدایم زد که بیا تلفن با تو کار دارد، تعجب کردم و گفتم کی هست؟ گفت پسر عمه ات کارت دارد؟ سابقه نداشت او با من کار داشته باشد.وقتی گوشی را گرفتم بعد از احوالپرسی با لحن خاصی به من گفت دیشب برای چی اینهمه کانال عوض کردی، مرد حسابی مگر باید به هر صد تا کانال سر میزدی که اینهمه رفتی بالا و برگشتی پایین.

مانده بودم از کجا فهمیده ، فکر کردم حتماً کار عمه است ولی وقتی بیشتر فکر کردم او در آنطرف اتاق بود و در همان آخرها بود که به سمت من آمد. پس شاید دستگاه این کار را به حافظه سپرده و شاید اصلاً دستگاه سوخته و گردن من انداخته اند.وقتی علت را جویا شدم با لبخند خاصی گفت آقا قدرت از دستت خیلی شاکیه و خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد.

بعدها فهمیدم که اینها با یک سیم همسایه پایین را هم در ماهواره شریک کرده اند و معمولاً هر شب فیلمی را می بینند. و من آن شب چه کرده بودم با آنها برای دیدن فیلمشان.در هر صورت هنوز هم که هنوز است یکی از مواردی که پسرعمه جان همیشه مرا دست می اندازد قضیه ماهواره و گشتن در کانالهای آن است.

3 دیدگاه در “ماهواره”

  1. سلام منظور شما از نوشتن معلم شهر پای خاطره فرهان و ماهواره اینه که این خاطرات مربوط به زمانیه که اومدی شهر برا تدریس؟ چون قبلی ها رو مینوشتید معلم روستا

    1. سلام و سپاس
      بله کاملاً درست می فرمایید. خاطرات معلم روستا مربوط به حدود پانزده سال پیش است.وخاطرات معلم شهر در مورد اتفاقات سالهای اخیر است.
      سپاس از اینکه دنبال می کنید.
      در پناه حق

  2. سلام.
    داستان جالبی بود، بخصوص اونجا که گفتید با یه سیم همسایه پایین هم سهیم شده بود تو دیدن فیلم ها و عصبانی شده…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

73 − = 71