شب عید

هر چقدر همکاران اصرار کردند که همراه شان بروم انکار کردم، برای فردا غروب ساعت هفت شب بلیط قطار داشتم و می خواستم طبق برنامه ای که برای خودم ریخته بودم فردا صبح با مینی بوس های روستا تا شهر بروم و از آنجا نیز خودم را به مرکز استان که ایستگاه قطار آنجاست برسانم و بعد از گشت و گذاری در شهر ساعت هفت شب با قطار به خانه بروم.

تنها به سمت خانه به راه افتادم ،روزهای آخر سال همیشه حال و هوایی خاص دارد، همه در حال تکاندن خانه های شان بودند و جوش و خروشی مثال زدنی در کل روستا برپا بود. خیلی ها در پشت بام در حال تعمیر کاهگل سقف بودند و خیلی ها هم فرش ها را می تکاندند و به کل همه چیز در حال تکانده شدن بود.

شب در خانه هرچه گشتم چیز خاصی برای خوردن نیافتم. همه چیز را خورده بودند که خراب نشود. نیمه نان خشکی به همراه دو تا گوجه فرنگی شد شام روز آخر سال من. البته شام آخر خیلی چسبید و نمی دانم شاید به همین خاطر بود که خیلی زود خوابیدم.

صبح  با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. وقتی برای شستن دست و صورتم به حیاط رفتم با منظره ای بس عجیب و باورنکردنی مواجه شدم. همه جا غرق در سپیدی بود . برف به شدت می بارید و حدود بیست سانتیمتری هم نشسته بود. صحنه بسیار زیبا بود و شگفت انگیز. دیروز همینجا در حال نظاره گر بودن غروب آفتاب در پهنه صاف و سرخ فام آسمان بودم و حالا فقط دانه های سپید برف است که فضا را پر کرده است.

ولی وقتی یادم آمد که امروز عازم هستم و باید خودم را به مرکز استان که در فاصله ای حدود ۱۵۰کیلومتری است ،برسانم بدنم شروع به لرزیدن کرد و سریع به اتاق برگشتم و وسایل را جمع و جور کردم و همه درها را قفل کردم و به سمت ایستگاه روستا به راه افتادم.

سکوت غریبی همه جا را در برگرفته بود، اصلاً نمی شد با دیروز مقایسه کرد. از آن همه شور و غوغایی که دیروز در این روستا برای خانه تکانی بود حتی حرکت پرنده ای هم مشاهده نمی شد. هیچ رده پایی بر روی برف ها نبود و همین بیشتر مرا نگران می کرد. وقتی از دور کنار گنبد امام زاده هیچ خبری از مینی بوس ندیدم دانستم که روز بسیار سختی در پیش دارم.

نمی دانم شاید حدود نیم ساعتی منتظر ماندم ، حتی موجود زنده ای هم رد نشد چه برسد به ماشین، تا نزدیک زانو در برف فرو می رفتم و این یعنی تا نیامدن بولدوزر و باز نشدن راه خبری از رفتن نیست. اما بازگشت هم معنایی برایم نداشت. مگر می شود سال نو را دور از خانه و در تنهایی تحویل کرد. مگر می شود چشمان نگران مادر را منتظر گذاشت.

تصمیم عجیبی گرفتم. با خودم فکر کردم که فاصله روستا تا جاده اصلی حدود بیست کیلومتر راه شوسه است. اگر به طور متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر هم طی کنم، پنج ساعته می رسم سر خط .حالا هم ساعت هشت صبح است و به حساب خودم ساعت یک بعد از ظهر به جاده اصلی می رسم و انشاالله تا هفت غروب که زمان حرکت قطار است به مرکز استان خواهم رسید.

با تردید به راه افتادم و برف هم فهمید و بر بارشش افزود و باد هم به یاری اش شتافت. دانه های برف همچون سوزن بر صورتم فرو می رفتند ولی من دیگر به راه افتاده بودم. در ابتدا پاهایم به حد یخ زدگی رسید ولی بعد گرم شد و فکر کنم همین راه رفتن و جریان داشتن خون در آن کارم را راه انداخت .خوشبختانه امکاناتم خوب بود .کاپشن بسیار گرم به همراه دستکش هایی بسیار خوب و کلاه و هد بند و ….

ولی بعد از حدود دو ساعت پیمودن راه آرام آرام خستگی به سراغم آمد، تعجب کردم که چرا اینقدر زود خسته شدم که به یاد آوردم که صبحانه نخورده ام و این ضعف از نرسیدن غذا به بدن است. ولی چه فایده که در میان این کوهستان پربرف چیزی برای خوردن حتی برای موجودات دیگر هم یافت نمی شود.

کارم به جایی رسیده بود که برف می خوردم تا حداقل تشنگی ام برطرف شود که باز بیشتر سردم می شد. ساعت حدود یازده شده بود و من هنوز تا جاده اصلی فرسنگ ها فاصله داشتم. سرمای هوا و بارش مداوم برف و کولاک از سرعتم کاسته بود و از طرفی هم انرژی بسیار از من گرفته بود. تقریباً نایی برای ادامه دادن نداشتم .

صدای هولناکی از پشت پیچ جاده که مقابلم بود مرا به خود آورد. ابتدا ترسیدم ولی وقتی هیبت این غول آهنی را دیدم گل از گلم شکفت. بولدوزر بود و در حال باز کردن راه. به من که رسید توقف کرد و من هم سریع بالا رفتم . تا در کابین را باز کرد و من را دید فقط شروع کرد به بد و بیراه گفتن که مگر از جانت سیر شده ای که اینجا در این اوضاع هستی. تا خواستم جواب دهم باز خودش گفت خدا را شکر کن که زن زائویی در روستا حالش بد شده و به ما زنگ زده اند تا راه را برای آمبولانس باز کنیم.

سریع پایین آمدم و سوار آمبولانس شدم. همان برخورد این بار کمی ملایم تر برایم رخ داد . همراه شان این همه راه را که آمده بودم تا روستا برگشتم . با حسرت به بیرون نگاه می کردم و پیش خود فکر می کردم که اگر کمی صبر می کردم این همه سختی نمی کشیدم.

خانم باردار را سوار کردند و من به همراه همسرش ، پشت نشستیم. موقعیت بسیار سخت و بدی بود. هر از چند گاهی این خانم چنان فریادهایی می زد که از ترس قبض روح می شدم. همسرش خیلی آرام بود و رو به خانمش می گفت. نگران نباش همه چیز خوب است. من مانده بودم که خوب از نظر این آقا چیست؟ یا معنی آن را نمی داند یا این ها برایش عادی است.

ساعت دو بعد از ظهر بود که به بهداری مرکز بخش که در کنار راه اصلی بود رسیدیم. خانم را سریع به اتاق عمل سرپایی منتقل کردند .وقتی از پنجره اتاق انتظار به بیرون نگاه می کردم هیچ وسیله ی نقلیه ای در حال تردد نبود و این یعنی ماندن و نرفتن.

پیرزنی که بعدها فهمیدم قابله است آمد و به اتاق عمل رفت و حدود یک ساعت بعد صدای بلند خانم باردار خبر از به دنیا آمدن فرزندش داد. همسرش که این بار خندان بود به اتاق انتظار آمد و چون هیچکس نبود به سمت دوید و مرا در آغوش گرفت و گفت پسر است.  خدا را شکر این یکی پسر شد. من مانده بودم چه بگویم که باز دوید و رفت سراغ ماما و دیگر ندیدمش.

ساعت پنج شده بود و هوا داشت آرام آرام فروغش را از دست می داد که من هنوز تنها در اتاق انتظار درمانگاه بودم. آن مادر و فرزند به همراه مرد خانواده به خانه یکی از بستگان شان که چند درب آنطرف تر بودند رفتند .به کنار جاده آمدم ،همان مسیر باریکی را که بولدوزر باز کرده بود هم به خاطر همت والای برف پوشیده شده بود.

در این فکر بودم که در اینجا که هیچ کس را نمی شناسم و از آن بدتر هیچ کس که نیست ، شب را چه طور طی کنم. عجب شب عیدی شده بود. فکر کردم تنها جایی که می توانم برو منزل دهیار روستا است شاید مرا امشب پناهی دهد.

در اوج ناامید چراغ های ماشینی که در حال حرکت بود نیرویی تازه به من داد. سریع خودم را به وسط جاده رساندم تا به هر ترتیب که شده متوقفش کنم. ماشین راهداری بود و داشت به مقرش که چند کیلومتری بالا تر بود باز می گشت. آنقدر مهربان بودند که مرا با خود بردند و آنجا هم مرا به همکارانشان که در حال رفتن به شاهرود بودند سپردند و آنها هم مرا تا مقابل ترمینال رساندند.

ایستگاه قطار در آنطرف کوه های سربه فلک کشیده البرز و فاصله دویست کیلومتری و من در شاهرود ولی خدا را شکر که در مسیر خانه هستم.

4 دیدگاه در “شب عید”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.