فرمانده

هوای سرد ، معطلی زیاد سر جاده، درد پا، خستگی یک روز دو شیفت، همه باعث شده بود تا وقتی این کامیون رسید فقط سوار شوم و به هیچ چیز توجه نکنم. آنقدر کنار پاسگاه مثل بید مجنون لرزیده بودم که داشتن یک جای گرم برایم از هر چیزی واجب تر بود.

دو هفته ای است که گچ پایم را باز کرده ام و با این پوتین های سربازی هم نمی توانم به راحتی راه بروم. هنوز هم می لنگم.درد هم همچنان با من هست و سرما و ایستادن زیاد هم آن را دوچندان کرده است. نمی دانم چه مدت گذشت که راننده یک چای ریخت و به من تعارف کرد، بهترین چیزی بود که می شد تصورش را کرد، گرمابخش وجودم شد و یخم را باز کرد.

از آقای راننده که سبیل هایش به نهایت صورتش رسیده بود تشکر کردم. تازه چهره اش را دیدم و اصلاً متوجه او شدم. همچنان متعجّبانه مرا می نگریست و چیزی نمی گفت. با تجربه ای که در سفر با راننده کامیون ها داشتم می دانستم که آنها منتظر هستند تا فردی را پیدا کنند و داستانهای خودشان را برای او تعریف کنند. فقط نمی دانم چرا این آقا با این شمایل که کاملاً در کسوت رانندگان بود این خاصیت را نداشت.

تصمیم گرفتم این بار من سر صحبت را باز کنم ،به همین خاطر از مبدا و مقصدش پرسیدم. کاملاً تلگرافی و کوتاه گفت از بندر عباس بار زده و به مرز اینچه برون می رود. بارش را پرسیدم که او هم فقط یک کلام گفت گندم و تمام. به زور صحبت می کرد و زیاد دوست نداشت پاسخ دهد. من هم تا اوضاع را اینگونه دیدم ساکت شدم .

چندی به همین منوال گذشت و به خاطر گرم شدن درد پایم کمتر شده بود .به همین خاطر شروع کردن به حرکت و ماساژ دادنش. مانند یک چوب خشک، شده بود ولی حالا کمی بهتر بود. راننده نگاهی به من کرد و با صدایی که کمی می لرزید گفت. کدوم عملیات مجروح شدی؟

مانده بودم این سوال دیگر چیست که این بنده خدا می پرسد من کجا و جبهه کجا؟ ولی وقتی خودم را درون آینه با آن همه محاسن و یک عینک قاب بزرگ و دکمه بسته یقه دیدم و همچنین لنگ لنگان سوار شدن و پوتین سربازی را به آن اضافه کردم کمی شیطان در جلدم رفت و کمی شیطنت کردم. در جوابش گفتم :حالا بماند.

همین باعث شد که او هم سر صحبتش باز شود و از زمان جنگ خودش بگوید. که در سومار چقدر با همین ماشین بار و آذوقه و حتی مهمات هم برده بود. از سید مرتضی چند بار نام برد که فرمانده قرارگاه بود و خیلی سخت گیر بود و چند باری هم او را توبیخ کرده بود. حدسش را می زدم تا شروع کند اتمامش با کرام الکاتبین است.

دیگر داشت سرم می رفت که در وسط حرفهایش پریدم و گفتم اگر سومار بودی پس باید سید مرتضی را بشناسی. جا خورد و کمی مکث کرد و گفت آره ،شما از کجا او را می شناسید ، گفتم من فرمانده شان بودم. خودش را جمع و جور کرد و شروع کرد مودب حرف زدن ولی جالب این بود که اصلاً نمی توانست و خودش هم فهمید و ساکت شد.

صدای ضبط کم بود ولی داشت خش خشی  می کرد. تا آمدم صدایش را زیاد کنم با اضطراب گفت آقا تورو خدا ببخشید ما راننده ها گناه زیاد داریم و این آهنگ ها هم . . . .  سریع خاموش کرد و فقط روبرو را نگاه می کرد.

دیدم اوضاع اصلاً خوب نیست و ادامه دادن آن اصلاً در صلاح نیست. پشتش زدم و تا خواستم چیزی بگویم فقط گفت غلط کردم. خنده ام گرفت و گفتم مرد مومن اصلاً سن من به این می خوره زمان جنگ فرمانده باشم. نگاهی به من انداخت و گفت چرا نمیشه از شما جوان تر هم بودند. گفتم آن مربوط به حدود پانزده سال پیش است ، آن جوان ها حالا به میانسالی رسیده اند.

هنوز با تعجب نگاه می کرد. خنده ای کردم و گفتم پدرجان من دبیرم و در فلان روستا درس می دهم. برانداز م کرد و گفت داری مخفی کاری می کنی تا از من حرف بکشی، گفتم از شما چه حرفی می خواهم بکشم. مگه الآن زمان عملیات است. ضمناً اگر من کاره ای بودم در این هوای سرد منتظر می ماندم تا با شما به شهر بروم.

سرش را خوارند و گفت راست می گویی، ولی چند لحظه بعد گفت نه تو یک کاره ای هستی و گرنه سید مرتضی را از کجا میشناختی؟ باز خنده ای کردم و گفتم خودت چند بار وقتی داشتی از زمان جنگ تعریف می کردی نامش را گفتی. آهی کشید و گفت پسر جان ، کار درستی است که یک پیرمرد را در این جاده پر پیچ و خم و گردنه خطرناک اینجوری بگذاری سر کار و اذیتش کنی.

کلی عذرخواهی کردم و توضیح دادم که وقتی پرسیدی در کدام عملیات مجروح شدی این فکر به ذهنم خطور کرد. خودش هم زد زیر خنده و گفت آنقدر عصبانی عبوس ،آنهم لنگ لنگان و بدون سلام و گفتن چیزی سوار شدی که فکر کردم حتماً در این پاسگاه کاره ای هستی. گفتم مدارا کنم ،چون من از اینجا زیاد می گذرم و نکند به من گیر بدهند.

وقتی به شهر رسیدیم هر کار کردم از من کرایه نگرفت، با لبخندی گفت از فرمانده مجروح جنگ که کرایه نمی گیرند. باز هم در موقع خداحافظی از او عذرخواهی کردم و او هم با لبخندی بدرقه ام کرد.

نمی دانم چند سالی از این موضوع گذشته بود که باز هم در کنار همان پاسگاه طبق روال همیشگی با حمید حسین منتظر اتوبوس بودیم که صدایی مرا به سمت خود خواند. یکی با صدای بلند می گفت ،آقای فرمانده  ماشین مهیاست بیا تا برویم. در میان تعجب حسین و حمید ،احوالپرسی گرمی با من کرد و دوباره همسفر این پیرمرد مهربان شدیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.