مینی بوس روستا

عصر جمعه بود و حال و هوای دلگیر آن. همه بچه ها جمع بودیم  و روی سکوی مغازه ای بسته نشسته و منتظر مینی بوس تا به روستا برویم. قانون مینی بوس روستا این بود که صبح ها از روستا به شهر می آمد تا مردم به کارشان برسند و عصرها از شهر به روستا می رفت تا همان هایی را که صبح آورده بود باز گرداند.

مینی بوس رسید و درونش مملو بود از همه چیز، مسافران را به سختی می شد از میان آن همه کیسه گونی و لوله و حتی مرغ و خروس دید. وقتی در باز شد و حسین بالا رفت نمی توانست از در وارد شود .برای ما دیدن این موضوع کاملاً غیرعادی بود ولی از چهره مسافران و آقای راننده خلاف این موضوع دیده می شد.

بچه ها به هر طریقی بود خود را بر روی صندلی ها جای دادند ، فکر کنم روی یک صندلی دو نفر و شاید هم بیشتر نشستند. و این هم از فداکاری چند جوان بود که به انتهای مینی بوس رفتند و با تراکم بالا نشستند. فقط در انتها  من ماندم که کجا بنشینم.راننده که مردی میان سال بود پیاده شد و نگاهی به من کرد و گفت حداقل سرپا که جاهست.ولی وقتی خودش هم بیشتر دقت کرد دید حتی برای ایستادن نیز در میان این ماشین جایی نیست.

در را به هر زحمتی بود بست و برگشت و به من بهت زده گفت به دنبالم بیا. مانده بودم که مگر جای دیگری هم هست که بتوانم سوار شوم. به انتهای مینی بوس رفت که لرزه بر اندامم افتاد که شاید مرا در صندوق عقب جای خواهد داد. ولی خدا را شکر از صندوق عقب گذشت و به سمت جلوی مینی بوس از طرف در راننده بازگشت.

تا در را باز کرد تعدادی کیسه کود پایین ریخت. کمی غر غر کرد و به من اشاره کرد که کیسه ها را همراهش تا صندوق عقب ببرم. به هر زحمتی بود آنها را در صندوقی که آنجا هم پر بود از کیسه های گوناگون جای داد و در را بست. سوار شد و به پشت فرمان رفت و جایی کاملاً  «فرست کلاس» به من داد. کنار خودش !!

تا به حال تجربه نشستن در چنین مکانی را نداشتم. یک چهارم ام روی صندلی بود و ما بقی در هوا و فقط خودم را با فشار بر میله ای که بر روی در نصب شده بود نگاه می داشتم. تصور اینکه در بین راه این در  باز شود تنم را به لرزه می انداخت. همان اوایل بود که به آقای راننده گفتم که آیا این در اطمینانی است؟ با لبخندی جواب داد چفته اش را بینداز تا اطمینانی شود.

هنوز چیزی از راه که حدود دو ساعت در پیچ و خم های کوهستان بود، نگذشته بود که احساس بیحسی از پایی که سمت در بود شروع شد و با شدت به سمت کل بدنم جریان یافت. برای اینکه از این وضعیت خلاص شوم خودم را تکان می دادم که همین باعث شد آقای راننده اعتراض کند. وقتی فهمید علت کارم چیست کمی خود را جابه جا کرد و من با موفقیت توانستم این بار یک سوم ام را روی صندلی جای دهم. وقتی آرام شدم شروع کرد با من حرف زدن و از هر موضوعی سخنی می گفت.

آنقدر با آب و تاب حرف می زد که گاهی ،چه عرض کنم ،اکثر اوقات حواسش پرت می شد و از خط وسط به سمت چپ منحرف می گشت. به همین خاطر ماشین هایی که از روبرو می آمدند اکثراً به ما چراغ می دادند. آقای راننده هم دستش را به عنوان جواب سلام بالا می برد و کلی از معروف بودنش در منطقه صحبت می کرد،که همه او را به دست فرمانش می شناسند و در جاده به او احترام می گذراند و او را پدر این جاده می دانند و… من هم با سکوت فقط گوش می دادم.

دیگر داشت تعداد ماشین هایی که چراغ می دادند از حد می گذشت و صحبت های آقای راننده هم کلافه ام کرده بود که با صدایی تقریباً بلند به او گفتم:«مرد مومن این همه ماشین چراغ می دهند که تو برگردی به مسیر خودت ،نه سلامی و نه علیکی در کار است .تو همش انحراف به چپ میروی.حواست به جاده باشد.»

جای شما خالی ،ترمز دستی را کشید با شدتی بسیار مینی بوس را متوقف کرد و من را پیاده کرد و خودش هم پیاده شد. با چهره ای بر افروخته و در مقابل چشمان متعجب مسافران رو به من کرد و گفت:«آقای دبیر ،سی ساله تو این جاده رانندگی می کنم و فقط سه بار تا حالا چپ کردم. پلیس اش جرات نداره به من اینجوری بگه که تو گفتی»

از آنجا تا روستا که مسافتی طولانی بود  را روی کیسه های کود در وسط مینی بوس با هم سفری یک مرغ و دوتا خروس و حالتی به صورت نیم خیز گذراندم. وقتی پیاده شدم پاهایم حس نداشت و بچه ها زیر بغلم را گرفتند تا کمی بتوانم راه بروم  و همانجا  یاد گرفتم که

با راننده در حین رانندگی نباید صحبت کرد ،فقط باید گوش کرد و بسیار تایید کرد.

2 دیدگاه در “مینی بوس روستا”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.