حکم

تا وارد دفتر شدم با چهره ی متبسم مدیر و همکاران دیگر مواجه شدم .حتی آقای مدیر به پیشوازم آمد.پیش خودم گفتم باز چه بساطی برایم چیده اند که اینگونه لبخند زنان مرا نظاره می کنند و حتی به استقبالم می آیند. مدیر مرا کنار خودش نشاند و بی مقدمه گفت :حالا کی کباب می دهی؟ تا آمدم بپرسم چرا ،که آن یکی همکار گفت ،پس فردا خوبه ،همینجا تو مدرسه بعد از تعطیل شدن بچه ها آتشی به راه می اندازیم و کبابی جانانه درست می کنیم.

مطمئن بودم که نقشه ای در کار است که مرا دوباره ملعبه خود  کنند.بی تفاوت گوشه ای نشستم و طوری وانمود کردم که انگار نه انگار ، خسته شده بودم از این رفتار آنان.اخم آلود در خود بودم که آقای  مدیر کاغذ کوچکی را مقابلم گذاشت. نصف اندازه یک کاغذ A4 بود.آنرا برداشتم و وقتی نگاهم به سربرگش افتاد هیجان خاصی به من دست داد.در همان لحظه ،شور و غوغایی مثال زدنی در درونم به پا خاست.

بعد از مدتها انتظار ، این کاغذ که شاید کوچک به نظر می رسید ولی برایم بسیار مهم بود ،به دستم رسید.این کاغذ یعنی واقعاً معلمم و همین رسمیت حس خیلی خوبی به من می داد.بله این حکم کارگزینی استخدام قطعی بود که اکنون در دستانم قرار داشت.سریع شروع کردم به خواندن مفاد آن.

19-شرح حکم:    استخدام قطعی

      بر اساس دستور العمل شماره 210/710/100 وزارت متبوع مصوب سال 72 و با توجه به مجوز شماره 856/4 مورخه 21/3/75 از تاریخ 15/06/75 به استخدام قطعی پذیرفته می شوید .حقوق و فوق العاده شغل و سایر مزایای مندرج در ردیف 20 و 21 این حکم پس از وضع کسور قانونی پرداخت می گردد.

نمی توانستم خوشحالی ام را مخفی کنم.به قول حسین نیشم تا بناگوشم باز شده بود.همه چیز مدرسه برایم خیلی پررنگ تر به نظر می رسید.پشتم را صاف کردم و به قول معروف سینه را جلو دادم و نفس بلندی کشیدم و خود را برای سی سال تدریس آماده کردم. در عوالم خودم بودم که مدیر زد به پشتم و گفت آقای دبیر رسمی خواهش می کنم بیشتر بچه های کلاستان را معطل نکنید و تشریف مبارکتان را به کلاس ببرید.

با انرژی خاصی وارد کلاس شدم و با صدای قرایی شروع به تدریس کردم.اولین تدریسم بود که در کسوت یک معلم رسمی و اصلی داشتم ارائه می کردم و این خیلی مزه می داد.کلاً وقتی هر چیزی رسمیت پیدا می کند کمی جدی تر می شود و من هم کمی ، البته نه ، خیلی جدی شدم  و با قدرت درس را ادامه دادم. واقعاً این  تدریس چسبید و با همان انرژی کلاس را ترک کردم.

زنگ تفریح به همکاران قول دادم که حتماً سور این حکم را خواهم داد.یکی از همکاران پرسید حالا حقوقت چقدر شده که می خواهی سور بدهی، اول ببین زورت می رسد دو سه کیلو گوشت بخری یا باید نان وپنیر مهمانمان کنی؟آنقدر در همان جمله استخدام قطعی ذوق مرگ شده بودم  که اصلاً به فکرم نرسیده بود که انتهای حکم را هم ببینم تا بفهمم حقوقم چقدر است. وقتی جلوی همکاران دوباره حکم را از کیفم درآوردم تا ببینم، با خنده های آنها مواجه شدم.

انتهای حکم نوشته بود:

         حقوق و فوق العاده ها جمعاً به مبلغ دویست و هشتاد و چهار هزارو چهارصد و چهل ریال(284440ریال)پس از وضع کسور قانونی از فصل :       ماده:   قابل پرداخت است.

وقتی همکاران مبلغ حکم را دیدند با کمی محاسبه ذهنی به من گفتند حدود بیست و سه یا بیست و چهار هزار تومان دستت را می گیرد.پس برای هفته بعد حداقل سه کیلو گوشت خوب بگیر تا کباب کنیم و بزنیم توی رگ .در پاسخ آنها مدیر گفت ، به این بیچاره رحم کنید. این ها تا شش ماه که حقوق ندارند و حالا تازه دو ماه گذشته و این بنده خدا حتماً خرجی اش را از پدرش می گیرد. و واقعاً این جمله آخر برایم خیلی سنگین بود.

درست در اوج شعف آمدن حکم، این صحبت آقای مدیر کمی مکدرم کرد.یعنی چه تا شش ماه حقوق نداریم.از زمان تربیت معلم به یاد ندارم از پدرم پول گرفته باشم. حالا هم تمام پس اندازی که داشتم خرج شد و رویش را هم ندارم از پدرم کمک بگیرم. پدر که کارمندی ساده ای بود در همان حالت عادی زندگی دچار بحران مالی بود و اگر همراهی و برنامه ریزی مادر نبود مشکلات بسیاری به وجود می آمد.

در خانه با حسین در مورد حکم و حقوق بسیار صحبت کردیم.اولین و مهمترین سوال برای من این بود که آیا با ماهی بیست هزار تومان می شود زندگی در این شرایط را چرخاند. بخش عمده ای از حقوق که برای کرایه رفت وآمد هزینه می شود.خورد و خوراک اینجا هم هست و همچنین اجاره خانه که البته این آخری مبلغ چندانی نبود.هر چه بود با حسین به این نتیجه رسیدیم که باید مدیریت بسیار دقیقی روی هزینه ها داشته باشیم.

برای این شش ماه بی حقوق بودن هم خیلی فکر کردیم و آخر هم راهی به ذهنم رسید و آن گرفتن مساعده از اداره بود. به یاد داشتم که پدر گاهی اوقات اواسط ماه مبلغی را از اداره مساعده می گرفت و این مبلغ در آخر ماه از حقوقش کسر می شد. چاره ای نبود فقط امیدوار بودم این قانون در اداره آموزش و پرورش هم برقرار باشد.

همه چیز خوب بود و پیش بینی ها تا حدی متعادل پیش می رفت که شب موقع خواب ناگهان به یاد آزمون دانشگاه آزاد(کاردانی به کارشناسی) افتادم . تنم لرزید و از اضطراب بلند شدم و نشستم.هرچقدر حساب کتاب می کردم برای شهریه دانشگاه آزاد فکرم به جایی قد نمی داد.حسین رو به من کرد گفت چه شده به یاد دانشگاه آزاد افتادی. از اینکه ذهنم را خوانده بود تعجب کردم .با همان لحن آرامش گفت بخواب همه چیز جور می شود.

نه به امروز صبح که با دیدن این حکم آنقدر خوشحال شدم که نمی دانستم چه کار می کنم و نه به حالا که کاملاً ذهنم پریشان است.شهریه دانشگاه آزاد ترمی حدود هشتادهزار تومان است و این یعنی از هر ماه حدود سه یا چهار هزار تومان برایم باقی می ماند.هرچه به این ذهن حقیرم فشار می آوردم که راهی پیدا کند بیشتر مضطرب می شدم.

حسین که معلوم بود از دست من کلافه شده ، با کمی عصبانیت گفت بگیر بخواب ،حالا مگر قبول شده ای که این قدر نگرانی. مردم همه چیزشان را می فروشند و به هر دری می زنند تا ادامه تحصیل بدهند. حالا تو حقوق ثابتی داری و از این موضوع می ترسی.نگران نباش همه چیز را زمان حل می کند.فقط ادامه تحصیل را بیخیال نشو.

صحبت های حسین کمی آرامم کرد .راست می گفت من که حالا دیگر دبیر رسمی هستم و حقوقم هم برقرار است پس باید نگرانی ام کمتر باشد.ذهنم را بیشتر به سمت رسمی شدن بردم تاآن احساس خوشی بیشتر به من برگردد.کمی هم تخیل کردم که سی سال بعد کجا و در چه شرایطی بازنشسته خواهم شد.حتما در گرگان هستم و خانواده ای دارم و…… ولی باز نگران شدم که بعد از بازنشستگی چه کنم؟طبق محاسباتم در سن چهل و هشت سالگی بازنشست خواهم شد و این سن برای این اتفاق بزرگ، خیلی کم است.می خواستم دوباره بنشینم ،ولی مطمئن بودم که اگر این نگرانی را به حسین می گفتم با نزدیک ترین وسیله ای که دم دستش بود بر سرم می کوفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.