مارکبری

می خواستم (ب.م.م)بزرگترین مقسوم علیه مشترک را درس بدهم.جهت یادآوری چندتا بخشپذیری از بچه ها پرسیدم که به جز یک نفر ،کسی جوابم را نداد. برگشتم عقب تر و به قول خود بچه ها یک تقسیم چکشی ساده روی تخته سیاه نوشتم و گفتم حل کنید. بخش اعظم بچه ها فقط مرا نگاه می کردند و تنها دو سه نفری مشغول حل شدند.اینجا بود که دانستم کارم در این کلاس بسیار زیاد است.

باید بازمی گشتم به مفاهیم اولیه ،چاره ای نبود .می دانستم که از بودجه بندی عقب خواهم افتاد ولی مگر می شود به دانش آموزی که حتی جدول ضرب هم بلد نیست ، مقسوم علیه و عدد اول و روش نردبانی را یاد داد.دو جلسه فقط ضرب و تقسیم گفتم و از آنها خواستم تا حل کنند. برای اینکه زیاد هم عقب نیفتم هر روز بیست دقیقه اول کلاس را از بچه ها جدول ضرب می پرسیدم و در ادامه دست و پا شکسته درس کتاب را جلو می رفتم.

هر روز با سخت گیری می پرسیدم و حتی روزهایی هم که کلاس ریاضی نداشتند، با بچه های کلاس سومی هماهنگ کرده بودم که از آنها بپرسند و به من گزارش دهند.هنوز کار به روال عادی نیفتاده بود و خیل عظیمی از بچه ها جدول ضرب را کامل بلد نبودند.کمی که بیشتر دقت کردم، احساس کردم جواب ندادن بچه ها دلیلش استرس و نگرانی آنها است ،دختر هستند و خجالت می کشند،پس باید برای این موضوع راه حلی می یافتم.

به فکرم رسید که بچه ها را گروه بندی کنم و برای هر کدام ،یک مسئول انتخاب کنم تا او از بچه ها بپرسد و نتیجه را به من اعلام کند.شاید خود بچه ها از هم بپرسند وضعیت بهتر شود. به همین خاطر همان بیست دقیقه را من روی صندلی می نشستم و سرگروه ها از بچه ها می پرسیدند.حدسم درست بود و پاسخ بچه ها خیلی بهتر بود .ولی هنوز این مشکل را داشتند که برای پاسخ دادن،فکر می کردند.جدول ضرب را باید بدون مکث پاسخ داد.

آخر های آبان بود که با بچه ها قرار گذاشتم که از این به بعد از هر نفر پنج تا جدول ضرب می پرسم و هر کس پاسخ درست دهد دیگر از او نمی پرسم و هر کس اشتباه جواب دهد جلسه بعد دوباره از او می پرسم. و این کار را تا جایی که همه بچه ها یادبگیرند ادامه می دهم.خوشبختانه از کلاسی بیست و چهار نفره فقط هشت نفر مانده بودند و هر گاه هر کدام با تلاش بسیار جواب درست می دادند و من می گفتم قبول ،کل کلاس برایش دست می زدند و او هم همچون کسی که باری از دوشش برداشته شده با فراغ بال و لبخند می نشست.

پنج نفر مانده بودند و امروز قصد کرده بودم آسان بپرسم تا اینها هم قبول شوند، چون هرچه این موضوع طولانی تر می شد فشار بیشتری بر روی آنها می بود که این اصلاً به صلاح نبود.نفر اول قبول شد و بچه ها کلی دست زدند و خوشحالی کردند. معمولاً برای اینکه استرس نگیرند به کنار میزشان می رفتم و انتهای کلاس را نگاه می کردم و می پرسیدم، در این شرایط بهتر پاسخ می دادند.

شروع کردم، شش پنج تا ؟ بلافاصله جواب داد سی تا. پرسدم،دو نه تا ؟ اما هیچ جوابی نیامد، تعجب کردم ، این که خیلی ساده است و همه بلدند، منتظر ماندم فکر کند یا شاید هم از جایی بشنود، ولی کلاس غرق سکوت بود، حتی صدای نفس ها هم نمی آمد.پیش خودم فکر کردم که شاید بچه ها هم از جواب ندادن او تعجب کرده باشند، گفتم اشکالی ندارد این یکی را ارفاق می کنم ، حال بگو سه هفت تا؟ ولی باز سکوت بود که همه جا موج می زد.

یک گام به عقب برگشتم و وقتی چهره اش را دیدم ،بیشتر تعجب کردم.کاملاً بی حرکت فقط روبرو را نگاه می کرد و هیچ واکنشی هم نشان نمی داد.نیم نگاهی به بچه ها انداختم و دیدم که آنها هم خشکشان زده و هیچ حرکتی ندارند.به یکباره من هم ترسیدم و احساس کردم اتفاق بدی در حال رخ دادن است.من هم همانجا رو به دیوار انتهایی کلاس و پشت به در ورودی و تخته سیاه خشکم زد.

فاطمه از انتهای کلاس دستانش را لرزان لرزان بالا برده بود و می خواست چیزی بگوید. اجازه دادم ولی نمی توانست بگوید و همین مرا هم بیشتر ترساند.فهمیده بودم که هرچه هست در سمت در ورودی کلاس است ولی جرات برگشتن نداشتم، برای اینکه بچه ها هم چیزی نفهمند همان وسط کلاس رو به بچه ها کردم و گفتم:چه خبره همه شما ساکت شدید. دفعات قبل بدون اجازه من هم حرف زیاد می زدید ولی حالا حتی اجازه هم داده ام ساکت هستید.

فاطمه با صدای نحیفی گفت: آقا اجازه مار کبری

این بار دیگر با تمام وجودم ترسیدم، ما کلاً ژنیکی از مار می ترسیم، پدر تعریف می کرد که پدربزرگم از مار بسیار وحشت داشته و خود او هم تحمل دیدن مار را ندارد، حالا من چگونه می توانم در مقابل مار آن هم از نوع کبری دوام بیاورم.پاهایم شروع به لرزیدن کرد، فکر کنم همه بچه ها هم فهمیدند که من هم ترسیده ام.ولی خودشان نیز همچون من بودند .به یاد آوردم که در یک برنامه تلویزیونی دیده بودم که مارها به حرکت حساس اند و اگر ساکن و ساکت باشی متوجه نمی شوند.

آرام با دست به بچه ها اشاره کردم که تکان نخورند و صدایشان نیز درنیاید.کمی که گذشت احساس کردم که نگاه بچه ها به من طور دیگر شده است.یکی دو نفر هم حتی لبخند کوچکی زدند.پیش خودم فکر کردم که این وروجک ها در این وضعیت نفسگیر می خواهند از من آتو داشته باشند.به همین خاطر تمام نیرویم را جمع کردم و با حرکتی صد و هشتاد درجه به سمت در کلاس چرخیدم.

درست وسط در  ورودی کلاس ایستاده بود و با اخم داشت مرا نگاه می کرد.خیلی عصبانی بود و آماده بود تا حرکتی کنم و واکنشی نشان دهد.شدت خشمش را می شد به راحتی از حالت چشمانش فهمید. کمی جلوتر رفتم و با احترام سلامی عرض کردم.جسه تنومندش کل چهارچوب در را گرفته بود، و چادر بسته شده به کمرش هم نشان می داد که برای کاری غیر از پرسیدن درس فرزندش آمده است.

اصلاً با آن چیزی که فکر می کردم ،بر نخوردم. ولی خشم این خانم نیز هراس انگیز بود. گفتم بفرمایید و سعی کردم  به بیرون کلاس و داخل راهرو هدایتشان کنم.چون احساس کردم گفتگوی ما در کلاس نباشد بهتر است.ابتدا مقاومت کرد و با صدای بلندی گفت: مار کبری هستم و با دست دخترش را نشان داد، جالب این بود که همان دانش آموزی بود که داشتم از او جدول ضرب می پرسیدم.

خودم از کلاس بیرون رفتم تا او هم مجبور شود به داخل سالن برگردد.تا آمدم چیزی بپرسم که با عتاب شروع کردن به صحبت کردن: آقای دبیر چرا بچه های ما رو اذیت می کنی؟چرا اینقدر به این بندگان خدا سخت می گیری؟این چه جور درس دادنه که بچه ما تو خونه از ترس شما تو خواب هم داره جدول ضرب جواب میده.آقا جان،آرامش از خونه ما رفته ،به من بی سواد میگه ازم جدول ضرب بپرس.آخه مرد مومن این جدول ضرب کجا بعداً به درد این بچه می خوره .بزرگ شد، شوهرش ازش جدول ضرب می خواهد یا غذا و…

آنقدر عصبانی بود که نمی گذاشت چیزی بگویم.فقط با صدای بلند مواخذه ام می کرد. اوضاع کمی غیر قابل کنترل شده بود که آقای مدیر آمد و این خانم را به دفتر برد.من هم می خواستم بروم که آقای مدیر اشاره کرد بهتر است به کلاس بروی و بعدا به دفتر بیایی.

وقتی وارد کلاس شدم با لبخندهای معنی دار بچه ها مواجه شدم.فهمیده بودند که اشتباه گرفته بودم و واقعاً هم ترسیده بودم. فاطمه از همان انتهای کلاس بلند شد و گفت آقا اجازه مار کبری واقعاً مثل مار کبری ترس دارد.اخمی کردم و گفتم حق ندارید در مورد والدین دیگران اینگونه صحبت کنید. ایشان از کار من ایراد گرفتند که بعداً برایشان توضیح خواهم داد.فقط مشکل من گویش شما در مورد مادر بود که مرا به این اشتباه انداخت، از این به بعد بیشتر حواسم را جمع می کنم.

در دفتر آقای مدیر هرچه تلاش کرده بود نتواسته بود مادر کبری را آرام کند و من هم هرچه در چنته داشتم خرج کردم ،ولی قانع نشد که نشد.همانجا این موضوع که چگونه بتوانم درس ریاضی را با زندگی روزمره بچه ها پیوند دهم ذهنم را درگیر کرد. واقعاً ریاضی تمرین فکر کردن و مسئله حل کردن است و شاید برای همه موضوعات آن نتوان ما به ازای بیرونی پیدا کرد.

بعد از رفتن مادر کبری وقتی موضوع را برای آقای مدیر و دیگر همکاران تعریف کردم، داشتند زمین را از خنده چنگ می زدند. در آن سال هر وقت می خواستم به کلاس اول بروم آقای مدیر با لبخندی می گفت مواظب رفتارت در کلاس باش تا مارها سراغت نیایند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.