زیرصفر

بهمن ماه بود و زمستان در اوج ، از حسین خواستم تا دماسنجی را که در وسایل آزمایشگاه است ،بیاورد و دمای هوای بیرون را بسنجد.ظهر موقع رفتن به خانه ،دمای هوا تقریباً صفر بود. پیش خودم گفتم وقتی ظهر هوا صفر درجه است ، شب هنگام حتماً زیر صفر است. البته یخ زدن همه چیز در اینجا،خود دلیلی بود برای این دمای زیر صفر.

امروز من دو شیفت بودم و حسین تک شیفت،سریع ناهار را خوردم. وقتی داشتم آماده می شدم که بروم، حسین سفره ر ا جمع کرده بود و داشت کنار بخاری محلی را مهیا می کرد که یک چرتی بزند و من با نگاهی و آهی از در خارج شدم .دو شیفت بودن را اصلاً دوست نداشتم. ولی چاره ای هم نبود، در راه فقط دانشگاه آزاد را ناسزا می گفتم که مرا مجبور به تحمل این همه سختی !! کرده بود.

از خانه تا مدرسه دخترانه تقریباً راه زیادی بود. نکته مهم آن شیب نسبتاً تند مسیر از خانه تا مدرسه بود.می بایست از میانه های روستا به بالاترین بخش روستا می رفتم. مدرسه دخترانه آخرین خانه روستا بود.گذر از شیب کوچه زرگران در حالت عادی اش سخت بود، چه برسد که حالا کاملاً یخ زده بود.البته  به مدد پوتین هایی که تازه خریده بودم کمی راه رفتن در برف و یخ برایم راحت شده بود.

از دوراهی جاده سیب چال هم گذشتم و چند خانه با مدرسه فاصله داشتم که ناودان کنار یکی از خانه ها توجهم را جلب کرد. نیمه پایینی آن شکسته بود و لوله ای حدوداً یک متر فقط به بخش فوقانی آن متصل بود.صحنه جالبی که مرا به سمت خودش کشاند،یخ هایی بود که از این نصف لوله بیرون آمده بودند. حدود بیست سانتیمتری قطر یخ همان قطر لوله ناودانی بود و از آن به بعد از یک طرف قطرش کمتر می شد. بیشتر شبیه مخروط مایل بود .

پیش خودم فکر می کردم که دمای زیرصفر باعث شده که این ناودان اینگونه یخ بزند. نزدیک شدم تا بهتر آن را بررسی کنم.وقتی از نزدیک نگاه کردم کاملاً مشخص بود که قطرات آب روی هم یخ بسته اند، یعنی یخ های قبلی مجالی برای آب شدن نیافته بودند .دستم را دراز کردم تا این یخ ها را لمس کنم. به شدت صیقل خورده بودند. تکان کوچکی به آن دادم تا ببینم آیا می توانم نوک آن را بشکنم. کمی که فشار آوردم دیدم بسیار محکم هستند. از کمی پایین تر گرفتم تا با تکانی حداقل قطعه کوچکی را از ان جدا کنم.ولی ناگهان صدای مهیبی آمد و کل یخ داخل لوله جدا شد و درست جلوی پایم با شدت به زمین خورد و تکه تکه شد، طوری که تا چندین متر آنطرف تر هم قطعات یخ پرت شدند.

کاملاً بهت زده شده بودم ،ولی عبور این استوانه یخی را در کف دستم احساس کردم.از شدت سرما تقریباً دستم بی حس شده بود.من نیمه بیرونی یخ را دیده بودم.وقتی یخ شروع به حرکت کرد درست مانند موشکی بود که از جایگاهش خارج می شد.قسمت عمده یخ درون لوله بود.آنقدر صدا هولناک بود که در صدم ثانیه صاحبخانه بیرون آمد و وقتی مرا در آن حالت دید. نگاه خاصی به من کرد و گفت:آقای معلم از شما بعیده.چکار به این یخ ها داری؟ خدای نکرده اگر روی پایت می افتاد چکار می کردی؟

با خجالت عذرخواهی کردم و به سمت مدرسه به راه افتادم. چند قدمی بیشتر فاصله نبود و خدا خدا می کردم که دانش آموزی این صحنه را ندیده باشد. کلاً هر اتفاقی در مدرسه یا نزدیکی مدرسه برای معلم بیافتد ، خطرناک است، و صد البته اگر مدرسه دخترانه باشد، خطرناک تر. خوشبختانه در حیاط مدرسه کسی نبود و پنجره ها نیز به خاطر سرمای هوا بسته بود. خدا را شکر این دمای زیر صفر یک جا برای ما منفعت داشت.

وقتی وارد سالن مدرسه شدم، یکی از دانش آموزان کلاس اولی تا مرا دید ،مکث کوتاهی کرد و ناگهان به سمت کلاسش دوید. طبق برنامه کلاسی زنگ اول با سوم ها داشتم پس چرا این کلاس اولی تا مرا دید فرار کرد؟ به حساب بچگی اش گذاشتم ولی وقتی یک دانش آموز دیگر مرا دید و مکثی کرد و جلوی دهانش را گرفت ، فهمیدم که اتفاق خاصی در من رخ داده است.

این بار دانش آموز ، فرار نکرد و فقط با دست به من اشاره کرد، کمی که دقت کردم ، داشت به دست راستم اشاره می کرد، وقتی دستم را بالا آوردم. خودم هم از ترس یکه خوردم، تنها کاری که کردم به دیوار کناری تکیه دادم . کل کف دستم قرمز بود و خون از انگشتانم می چکید.نمی دانستم چه کار کنم و فقط با ترس این منظره هولناک را نظاره می کردم.

چند ثانیه ای نگذشت که آقای مدیر و دو همکار دیگر آمدند و مرا به دفتر بردند.همهمه ای در سالن بر پا بود و کاملاً می شد فهمید که کل بچه ها پشت در دفتر هستند. آقای مدیر جعبه کمک های اولیه را آورد و شروع کرد با بتادین شستن کف دستم و یکی از همکاران هم رفت بچه ها را ساکت کند و من هم فقط مات و مبهوت دستم را نگاه می کردم.

یک خراش تقریباً مستقیم، درست از بین انگشت شصت و سبابه و به صورتی کاملاً عمود بر انگشتان، تا پایین کشیده شده بود.وقتی آقای مدیر در حال تمیز کردن دستم بود از من پرسید آیا درد هم احساس می کنی؟ برای خودم هم جای تعجب بود که اصلاً احساس درد یا سوزشی نداشتم و همین هم باعث شده بود که این اتفاق را متوجه نشوم.با سر اشاره کردم که نه.

آقای مدیر سری تکان داد و گفت چه کار کرده ای که دستت را اینگونه زخم کرده ای؟وقتی داستان آن یخ و ناودان را برایش توضیح دادم . حرکت سر و میزان تغییر زاویه اش بیشتر شد و رو به من کرد و گفت :هنوز بچه ای آقای دبیر، شانس آورده ای که زخمت سطحی است  وگرنه در این وضعیت چه طور می توانستم تو را به شهر ببریم. آقا جان ، جان هر که دوست داری دیگر از این کارها نکن!

وقتی با باند دستانم را پانسمان کرد ، تازه احساس درد و سوزش شروع شد. رو به آقای مدیر کردم و گفتم چطور بستی که درد گرفت، تا قبل که درد نداشت. آقای مدیر رو به من کرد و گفت سرما باعث شده بود که دستت بی حس شود. حالا که کمی گرم شد ،کمی هم درد می گیرد. چاره ای نیست این درد را باید تحمل کنی.البته درد و سوزش آنچنان نبود که نشود تحمل کرد.به همین خاطر بعد از چند دقیقه استراحت و نوشیدن یک فنجان چای داغ به کلاس رفتم.

به راحتی می شد علامت سوال های بزرگی را در چهره های بچه ها دید.معصومانه می ترسیدند سوال کنند و بی صبرانه هم منتظر دانستن علت بودند. چاره ای نداشتم و می بایست علت واقعی را می گفتم، البته باید تبعات آن را نیز می پذیرفتم.حضور و غیاب را انجام دادم و رو به بچه ها گفتم که چیزی نیست ، کمی کنجکاوی کار دستم داد. می خواستم یخ آویزان از ناودانی را بررسی کنم که کلاً شکست و فرو ریخت.فقط «خدا به آقا معلم رحم کرد »بود که بچه ها بین خودشان پچ پچ می کردند.

درس را شروع کردم ، نوشتن با دست راست برایم امکان پذیر نبود و به همین خاطر با مشقت زیاد با چپ روی تخته سیاه می نوشتم. البته خوش خط نبود ولی کار را پیش می برد.اواسط کلاس بود که باز به چهره های نگران بچه ها برخوردم. مبصر دستش را بالا برد و گفت آقا اجازه دستتان. وقتی نگاه کردم تمام باندها قرمز شده بودند و باز هم خون در حال چکیدن از دستم بود.

به دفتر رفتم و دوباره آقای مدیر شروع کرد به پانسمان ، کمی که بیشتر به دستم نگاه کردم، بخش انتهایی زخم،عمق برش بیشتر بود و از همین قسمت خون می آمد. ضمناً محل برش درست در بخشی بود که دست باز و بسته می شد و همین باعث شده بود که خون بند نیاید. آقای مدیر رو به من کرد و گفت ، دیگر دستت را تکان نده ،یا باز و بسته اش نکن و تا جایی که می توانی بالا نگاه دار.

زنگ آخر کلاس دوم بودم که صدای در آمد. وقتی در را باز کردم همان آقای صاحبخانه همراه آقای مدیر جلو در بودند.دختر این آقا ،دانش آموز سال سوم بود و سریع رفته بود و موضوع را به خانواده گفته بود. منتظر شنیدن ملامت ها بودم، و چون جوابی هم نداشتم سرم را پایین انداختم. آقای مدیر مرا به سمت دفتر هدایت کرد وپیش خودم گفتم، این یعنی وخامت بیشتر اوضاع.

ولی در دفتر، اوضاع آنچنانی که فکر می کردم نبود. آقای صاحبخانه با رویی خوش رو به من کرد و گفت:آقای معلم کنجکاویت کار دستت داد و باعث شد دستت زخمی شود. وقتی دخترم آمد و گفت دست آقا معلم بریده و خون زیادی از او رفته ، سریع به خانم گفتم که آن شرب آلبالو را بیاور تا به مدرسه ببرم و به آقای معلم بدهم ،حتماً ضعف کرده و باید تقویت شود.

روی میز شیشه مربایی در کنار پارچی پر از شربت بود. لیوان اول را نوشیدم ، واقعاً اگر این شربت آلبالو است آنهایی که از مغازه می خریم، چیزی جز آب و شکر نیست.آنقدر لذیذ بود که لیوان دوم را هم طلب کردم و آقای مدیر هم با لبخند معنی داری برایم ریخت. با نوشیدن این شربت به واقع احساس قوت کردم.

آقای صاحب خانه رو به من کرد و گفت، درون آن شیشه هم مربای آلبالو است. امشب و فردا صبح حتماً از آن بخور تا ضعف نکنی.دستت را بالا نگاه دار تا خونش بند بیاید.مواظب باش که زخم های کف دست کمی دیرتر خوب می شوند. من مانده بودم و این همه مهربانی و صفا و صمیمیت که در این مرد روستایی موج می زد.واقعاً کلامی برای تشکر نداشتم در برابر بزرگواری ایشان.اینان حواسشان به همه چیز هست، حتی غریبه ای که از کنار خانه شان می گذرد.

اینجا دمای هوای زیرصفر است ولی انسانیت و شریف بودن همچنان در نقطه جوش است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.