ابتدایی

صبح وقتی با حسین در راه مدرسه بودیم، با لحن خاصی به او گفتم که چقدر حیف شد که تو امروز دوشیفت هستی، وگرنه در این هوای سرد و یخبندان ،خواب بعدازظهر کنار بخاری گرم، بسیار می چسبد.او هم نگاهی به من انداخت و گفت طعنه می زنی؟مگر فقط تو امروز تک شیفت هستی؟روزهای دوشیفت خودت را به یاد نمی آوری که با چهره ای اخمو به مدرسه می رفتی؟مگر من چیزی می گفتم؟

زنگ تفریح دوم وقتی وارد دفتر شدیم،کنار آقای مدیر  شخصی نشسته بود که با لبخند خاصی به ما نگاه می کرد،سلامی کردیم و ایشان هم با خوشرویی جواب سلاممان را داد. آقای مدیر توضیح دادند که ایشان مدیر مدرسه ابتدایی هستند، امروز در نوبت عصر که پسرانه است برای یکی از معلمانشان مشکلی پیش آمده و اینجا آمده اند تا اگر امکان داشته باشد، یکی از همکاران که بعدازظهر بیکار است جای آن معلم کلاس را پر کند.

حسین و همکار دیگری که در مدرسه بود،هردو بعداز ظهر مدرسه بالا بودند و آقای مدیر و همچنین آقای مدیر ابتدایی فقط با لبخند مرا نگاه می کردند.تا آمدم عذر و بهانه ای بیاورم.آقای مدیر ابتدایی شروع کرد به تشکر کردن و من ماندم در برابر عمل انجام شده. در این میان از همه چیز سنگین تر نگاه های حسین بود، وقتی می خواستم به کلاس بروم،حسین به پشتم زد و گفت: واقعاً خواب بعداز ظهر کنار بخاری گرم می چسبد!

مدرسه ابتدایی ،در همان ابتدای روستا و نزدیک ایستگاه مینی بوس ها بود، تا به حال وارد آن نشده بودم. کوچه ای بود که در انتهای آن در ورودی مدرسه بود، وقتی وارد حیاط شدم، غوغایی برپا بود، یک عالمه پسربچه قد و نیم قد که بیشترشان هم سرهایشان از ته تراشیده شده بود در حیاط می دویدند، کمتر بچه ای را دیدم که آرام و قرار داشته باشد.در این سرما و این زمین یخ زده ،اینها چرا اینقدر پر انرژی هستند؟

با دیدن این صحنه همان جلو در  ورودی در بهتی عمیق فرو رفتم.اول چقدر زیاد هستند و دو م اینکه چقدر پر سروصدا ،آیا واقعاً می شود به این خیل پر تکاپو چیزی یاد داد؟ صدای یکی از همکاران ابتدایی مرا به خود آورد، بعد از سلام و احوالپرسی رو به من کرد گفت امروز باید برای کلاس دومی ها معلمی کنی، به دفتر برو تا آقای حسن کمیته کاملاً راهنمایی ات کند.

کمیته؟! من که با کمیته کاری ندارم!اصلاً مگر کلاس را باید کمیته تعیین کند.کمی که فکر کردم یادم آمد که خیلی وقت است کمیته جمع شده و حالا شده نیروی انتظامی ولی باز هم عقلم قد نمی داد که چرا راهنمایی را باید از یک نیروی انتظامی بگیرم. مگر این مدرسه مدیر و ناظم ندارد ؟وارد دفتر نسبتاً بزرگ مدرسه شدم و همان آقای مدیر که صبح به مدرسه آمده بود، با رویی خوش به استقبال من آمد.

از ایشان سراغ آقای کمیته را گرفتم که نگاه خاصی به من کرد و گفت ،باز کدام همکار پشت سر من از این لقب استفاده کرده است؟ آقا ما یک زمانی مسئول شورا و کمیته در روستا بودیم ولی حالا دیگر معلم شده ایم، مردم هنوز دست از سر ما برنمی دارند.خنده ای کرد و گفت در اینجا خیلی ها لقب هایی دارند که در روستا به آن معروفند.حتی مدیر شما هم لقبی دارد که حالا بماند.

زنگ خورد و آن خیل عظیم با زحمت و تلاش بسیار مدیر و ناظم و معلمان به صف شدند.مراسم آغازین بسیار کوتاه بود و سریع همه بچه ها به کلاس هایشان هدایت شدند. من هم همراه آقای مدیر به کلاس دوم رفتم.کیپ تا کیپ کلاس میز چیده شده بود و در هر میز هم حداقل سه نفر بودند، چند میزی هم چهار نفره بودند.با برپای مبصر کل کلاس بلند شدند و صلوات قرایی فرستادند.بعد آقای مدیر مرا معرفی کرد و گفت این آقا دبیر ریاضی مدرسه راهنمایی است که قبول کرده فقط امروز معلم شما باشد.

تا زمانی که آقای مدیر سر کلاس بود، همه چیز در نهایت نظم و انضباط بود ولی وقتی ایشان رفتند، چندثانیه ای فقط سکوت بود و ناگهان همچنان بمبی ، سروصدا در کلاس منفجر شد. نمی دانستم چه کار کنم؟هم تعدادشان زیاد بود و هم کلاس کوچک بود، که مجالی برای رفتن بینشان نداشتم. نمی دانم چرا فقط می پرسیدند: شما معلم مایی یا نه؟ مگر آقای مدیر به آنها توضیح نداده بود ، پس چرا می پرسیدند؟

دیدم اگر وضع به همین منوال بگذرد دیگر کنترل کلاس از دستم به طور کامل خارج خواهد شد، و این اصلاً خوب نبود، دیگر همکاران مدرسه در مورد من چه فکری می کردند؟به دنبال راه حل بودم که دیدم دو تا از دانش آموزان یکی از سمت راست و یکی دیگر هم از سمت چپ، کاملاً از کاپشن من آویزان هستند و با التماس زیاد می گویند: آقا تو رو خدا املا نگو،املا خیلی سخته!

دستشان درد نکند که بهترین راه را پیش پایم گذاشتند، البته شاید کمی بدجنسی باشد که از این خواهش معصومانه این دو بچه سوءاستفاده کنم، ولی چاره ای هم نبود، بلند گفتم دفتر ها روی میز ، می خواهم املا بگویم.جو کلاس به ناگاه عوض شد و همه شروع کردند به آماده شدن برای نوشتن و خیلی جالب آنهایی که سه نفری بودند به طور خودکار نفر وسطی رفت زیر میز و آنهایی هم که چهار نفری بودند یکی شان آمد بیرون و هر کدام رفتند و گوشه ای را برای خود انتخاب کردند، یکی روی طاقچه پنجره و یکی هم گوشه سکوی جلوی کلاس.

همه آماده ی نوشتن بودند و حتی یکی هم کتاب فارسی اش را که تقریباً جلد نداشت و مچاله شده بود برایم آورد. نکته جالب در این زمان ،همان دو نفری بودند که همچنان بر من آویزان بودند و توروخدا می گفتند. با لبخند آنها را به جایشان بردم و گفتم ، اشکال ندارد هرچه بلد هستید را بنویسید.لبخند تلخی زدند و با اکراه تمام دفترهایشان را جلویشان باز کردند.

سکوت نسبی در کلاس حاکم شد و من هم آرام آرام شروع کردم از همان درس اول املا گفتن.اوایل خوب بود ولی کمی  که گذشت عقب افتادن ها و مداد خواستن و تراشیدن های مکرر مداد و پرتاب پاک کن از طرفی به طرف دیگر در کلاس شروع شد.در این بین نگاهم به آن دو نفر بود که به من آویزان بودند، خیلی راحت نشسته بودند و چیزی نمی نوشتند. فکر کنم داشتند با ننوشتن، این کار مرا تلافی می کردند.

زنگ تفریح که خورد ،دانش آموزان اصلاً بدون توجه به من ، با سرعتی خیره کننده از کلاس خارج شدند. مات و مبهوت کتاب به دست فقط ناظر این اتفاق بودم. فقط یکی از بچه ها نرفته بود و مقابلم ایستاده بود، به خودم گفتم خدا را شکر این یکی احترام مرا نگاه داشت و صبر کرد من اول از در خارج شوم. می خواستم تشویقش کنم که گفت آقا اجازه کتابمان را نمی دهید؟ تا کتاب را از من گرفت و در کیفش گذاشت ناگهان غیب شد و از کلاس بیرون رفت و من ماندم و این تنهایی.

در دفتر گوشه ای نشسته بودم و فقط نظاره گر همکاران بودم، به دلیل اینکه مدرسه ابتدایی پنج کلاس و دو ناظم داشت، دفتر هم شلوغ تر بود، آقای مدیر که فهمید تنها هستم، استکان چایی را خودش برایم آورد و کنارم نشست. از کلاس پرسید که گفتم کار شما خیلی سخت تر از کار ما است. این بچه ها هنوز سنشان خیلی کم است و یاد دادن به آنها خیلی مشکل تر ، در همین حین یکی از همکاران که انگار صدای مرا شنیده بود، به من گفت: همین است که به ما صنایع سنگین می گویند.

آقای مدیر پیشنهاد خوبی داد و گفت همان ریاضی را با بچه ها کار کن ،کتاب ریاضی را نگاهی انداختم و تصمیم گرفتم که این زنگ را جمع کار کنم.روی تخته سه تا جمع یک رقمی نوشتم و از بچه ها خواستم در دفترشان حل کنند. هرچه قدر در املا اذیتم کردند، اینجا بچه های خوبی بودند. خیلی سریع نوشتند .ولی  وقتی حلشان تمام شد،همچون آوار بر سرم خراب شدند و تلاش زیادی کردم تا آنها را به میزهایشان برگردانم.تا آخر زنگ همین جمع ها خوب مشغولشان کرد.

واقعاً پنج تا زنگ خیلی زیاد است. تا در کلاس تکانی می خوردم زنگ تفریح می شد . زنگ آخر تازه یادم آمد که از بچه ها بخواهم خودشان را معرفی کنند. شاید نیمی از وقت کلاس به معرفی شان گذشت.خیلی جالب ابتدا یک بسم الله الرحمن الرحیم قرایی می گفتند و بعد خودشان را معرفی می کردند، بعضی ها هم نشانی برادر یا خواهرشان را که در راهنمایی بودند می دادند و با این کار به دیگران فخر می فروختند.

زنگ که خورد ،طبق انتظارم می بایست سریع تر از زنگ های قبل می رفتند ولی واکنشی بسیار متفاوت داشتند. تک تک می آمدند و از من خداحافظی می کردند و می رفتند. لبخندهایشان هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود، بعضی ها هم می گفتند آقا اجازه می شود از این به بعد معلم ما شوی.خداحافظی با تک تک بچه ها حال خاصی به من داد و غبطه خوردم به همکارانی که در ابتدایی تدریس می کنند.

در راه فقط به این فکر می کردم که واقعاً کار در مقطع ابتدایی بسیار سخت و تخصصی است. کودکی که هیچ نمی داند وارد مدرسه می شود و خواند و نوشتن و حساب کردن می آموزد.واقعاً معلمان ابتدایی کاری در حد معجزه می کنند.حالا واقعاً آن جمله طنز همکار را که گفته بود صنایع سنگین را می فهمیدم و به نظر من اصلاً این جمله طنز نیست و واقعیتی انکار ناشدنی است. معلمان ابتدایی واقعاً کارشان سنگین است و نیاز به پشتکار و دانش بالایی دارند و واقعاً من مرد این وادی نیستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.