استاد

پانزده سال تنهایی من در خانه ای محقر در روستایی دورافتاده که در میان کوه ها و دشت ها محصور بود با یک ضبط صوت کوچک و انبوهی از کاست ها و آلبوم های موسیقی گذشت.در بسیاری از لحظات که من  بودم و خودم و یک اتاق تاریک ،فقط نوای موسیقی بود که آرامم می کرد و غم دوری را تا حدی تسکین می بخشید.درهمان سال اول آلبوم بوی باران استاد شجریان مرا چنان در خود غرق کرد که هنوز از اعماق آن بیرون نیامده ام. در اردیبهشت هنگامی که پای به کوه و دشت می گذاشتم و از دیدن آن همه زیبایی سیر نمی شدم فقط ندای استاد بود که در گوشم زمزمه می کرد:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک           شاخه های شسته ،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سفید         برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد           نغمه شوق پرستوهای شاد(1)

همین شد که سمت و سوی شنیدنم در جهتی بسیار عمیق تمرکز یافت، شاید کیتارو و یانی و ونجلیس وکلایدرمن و کنی جی و… برایم جذاب و شنیدنی بودند، ولی صدای استاد چیز دیگری بود و در این فضای جدید بسیار با من همراهی می کرد.هر روز بیشتر و بیشتر گوش می دادم و بیشتر و بیشتر به این دنیا وارد می شدم.نه از دستگاه چیزی می دانم و نه سواد موسیقایی دارم و نه زیاد اهل ادبیات هستم. ولی واقعاً این موسیقی بر جان و تنم می نشست و مرا با خود به دیاری دیگر می برد.

آلبوم فریاد را تازه خریده بودم و منتظر بودم آخر هفته بشود و بچه ها بروند و خودم تنهایی حظ آن را ببرم. نمی دانم چرا در این مورد این قدر خسیس شده بودم.سه شنبه شب در هوایی به غایت سرد.میهمان این آلبوم شدم و باز مانند همیشه مرا چنان در خود فرو برد که تا صبح فقط معلق بودم و در فضا می چرخیدم.

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند       پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند           ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند  دًریابند      رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد      ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند.(2)

این سمن بویان کیستند که اینقدر قدرت دارند که وقتی بنشینند غبار غم را بنشانند؟پری رویان چرا قرار از دل می ستانند؟دوای درد عاشق مگر چیست که اگر سهل پندارند،به جای درمان، درمانند؟ این مفاهیم چرا اینقدر عظیم و سنگین هستند، چرا نمی توانم درکشان کنم.هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر مقهور می شدم.نمی دانم این قدرت حافظ بود یا استاد که اینچنین داشت مرا در زیر گامهایش له می کرد.گام هایی که هر کدام هزاران تن وزن داشت.

روزها و هفته ها می گذشت و من هرچه بیشتر مفتون نوای استاد می شدم.نه سواد ادبیاتی لازم را داشتم تا معنی عمیق بیت ها و شعرها را بفهمم و نه ذهنی قوی که حداقل اشعار را کامل به خاطر بسپارم.همیشه از همان دوران کودکی در مدرسه درگیر این ذهن ضعیف خود بودم.ولی روزی و شبی نبود که با نوای استاد نگذرد. موسیقی برایم معنای دیگری پیداکرده بود .دیگر فقط لذت بردن نبود،تفکر بود و تامل

اواخر اردیبهشت بود و هوای نسبتاً گرم و تابش مستقیم آفتاب.درکاشیدار کلاس داشتم ومی بایست به وامنان برمی گشتم،در میانه روز باید ازمیان مزارع گندم عبور می کردم. خسته از یک نوبت تدریس و خسته از یادنگرفتن ها و بی دانشی ها. تنها در میان مزرعه و خوشه های گندم گام برمی داشتم که ناگاه به چند بوته قاصدک رسیدم که با دیدن من شروع به پرواز کردند،چنان فراغ بال می رفتند که ناگاه دوباره نغمه استاد در گوشم طنین انداخت:

قاصدک! هان ،چه خبر آوردی؟                    از کجا،و ز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما اما        گرد بام و در من            بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا       نه ز یاری، نه ز دیاری  دیاری باری(3)

خسته بودم ولی نمی دانم چرا این نوا مرا به سر شوق آورد،خوش نشدم ولی حسی عجیب داشتم که تا به حال تجربه نکرده بودم ، حس تنهایی و بی خبری در اینجا که برای من دورترین نقطه بود، حس تنهایی مطلق، نه ز یاری ، نه ز دیاری . . .

شهریور بود و غروبی دلتنگ و من در کنار پنجره دفتر مدرسه که در این مدت در آنجا بیتوته داشتم در حال نگاه کردن به دوردست ها ،و تفکر به این موضوع که چقدر و تا کی باید در این دوردست ها باشم ؟بسیاری از دوستانم به شهر های محل زندگی خود منتقل شده بودند و تا مدرسه مسافتی کوتاه طی می کردند و من می بایست سالهای طولانی دور از خانه ،در اینجا باشم.زیبایی طبیعت و صفای مردمان جای خود ولی خانواده هم معنای خود را دارد.نمی دانم چه شد که آلبوم آسمان عشق را در ضبط صوت گذاشتم و غرق این تصنیف شدم

چنان مستم چنان مستم من امشب        که از چنبر برون جستم من امشب

چنان چیزی که در خاطر نیاید               چنانستم چنانستم من امشب

به جان با آسمان عشق رفتم                به صورت گر در این پستم من امشب(4)

چنان در من اثر گذاشت که تمام آن خیالات و اوهام از ذهنم زدوده شد و طور دیگر به زندگی و اطرافم نگریستم. واقعاً این صدای استاد بود که مستم کرد و مرا از این همه غصه رهایی بخشید.هر چه فکر می کردم باید به آسمان عشق می رفتم ولی حیف که نه توانش بود و نه ابزارش، اصلاً این عشق چیست که اینهمه در موردش می گویند و می شنوند؟آسمانش کجاست و چگونه می شود به آنجا رسید؟راه پرواز به آنجا کجاست؟ از کودکی عشق پرواز با هواپیما در من بود .ولی فکر کنم این پرواز طور دیگری است.شاید باید از این پست بگذرم تا به آنجا برسم.

دیگر هرکجا را که می نگریستم نغمه ای از استاد در گوشم می طراوید.صبح در سرمای مطلق که همه بچه های اتاق خواب بودند می بایست پیاده تا نراب می رفتم. سرمای هوا آنقدر بود که اصلاً یارای بیرون رفتن از خانه را نداشتم. وقتی در سکوت روستا به سمت نراب به راه افتادم و در مسیر و در میان سپیدارها بودم، باد سردی شروع به وزیدن کرد .من هم شروع به لرزیدن کردم ولی حرکت برگها و صدایشان در باد در نظرم همچون سلام کردن آمد.باز این نغمه درکوشم طنین انداز شد.

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند      مستی زجامت می کنند مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر       خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند(5)

سرما از یادم برفت و من هم شروع کردن به سلام کردن. به همه چیز سلام می کردم. از درختان سپیدار گرفته تا کلاغ ها و حتی باد سردی که با قوت تمام می توفید، آنها هم با همان ریتم تصنیف سلامم می دادند.نمیدانم چقدرطول کشیدتا این احوالپرسی خاتمه یابد، ولی در پایان خورشید ربانی نور خود را بر من تابید و جسمم هم همچون جانم گرم شد.

دیگر کارم به جایی رسیده بود که دیگر از شهر و هیاهویش متنفر شده بودم و فقط سکوت زیبای روستا را می پسندیدم. از زمانی که خانواده به تهران رفت این نفرت در من بیشتر شد و ماندن اجباری دو یا سه هفته ای در روستا مرا کاملاً در این سکوت و آرامش و زیبایی زمین گیر کرده بود. تهران را به هیچ وجه برنمی تابیدم.و اگر خانواده نبود هیچگاه دیدن این مناظر راترک نمی گفتم.باز نغمه استاد بود که در جانم می نواخت.

سلسله موی دوست ،حلقه دام بلاست      هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

دلشده پای بند، گردن جان در کمند           زهره گفتار نه،کاین چه سبب وان چراست؟

گر بزنندم به تیغ ، و ز نظرش بی دریغ       دیدن او یک نظر ،صد چو منش خونبهاست(6)

حال هم که سالیانی است که از روستا بدورم و  در شهر گرفتار ، تفاوت چندانی با ماشینی که مرکبم است ندارم ،صبح سوارش می شوم و در ترافیک سنگین به مدرسه می روم و ظهر هم در میان این همه شلوغی  به خانه برمی گردم ودیگر هیچ، نه سکوتی ،نه منظره ای و نه زیبایی ای…

یادایامی که در گلشن فغانی داشتم       در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار      پای آن سرو روان اشک روانی داشتم.(7)

مگر می شود ایرانی بود و با نوای استاد نبود؟مگر می شود گوشی را یافت که با نغمه سحرآمیز استاد نوازش نیافته باشد؟ مگر هست انسانی که در کمند لحن داوودی استاد نیفتاده باشد؟مگر می شود نوای استاد را شنید وغرق در ادبیات غنی این سرزمین نشد؟

و از همه مهمتر آیا کسی هست که مرغ سحر را حفظ نباشد؟حتی من بی استعداد و بی سواد هم به خاطر استاد این شعر را به خاطر سپرده ام و به نظرم همه ایرانیان در خاطر دارند.و این است تاثیر عمیق یک هنرمند بریک جامعه،ولی افسوس و صدافسوس که ……..

ببار ای بارون ببار       با دلم گریه کن خون ببار

در شب های تیره چون زلف یار      بهر لیلی چو مجنون ببار     ای بارون

دلا خون شد خون ببار     بر کوه و دشت و هامون ببار  ……(8)

صدای اوهمیشه در گوش دل جان ما زنده است و تا ابد زنده می ماند.

*  این متن خارج از روال زمانی خاطرات است و فقط به یاد و سپاس از استاد نگاشته شده است.

**ای کاش می شد تصنیف ها را در متن هم شنید.

(1) فریدون مشیری        (2) حافظ        (3) اخوان ثالث     (4) مولانا       (5) مولانا       (6) سعدی

(7)  رهی معیری        (8) علی معلم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.