پاکت سوالات

هفته های آخر سال تحصیلی به زحمت در حال گذر بودند.در دفتر مدرسه نشسته بودیم که آقای مدیر که تازه از شهر رسیده بود وارد شد.چهره اش کمی برافروخته بود و همین باعث شد که جرات نکنیم چیزی بپرسیم.زنگ بعد که کمی آرامتر شد، خودش سر صحبت را باز کرد که امسال حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان را به مدرسه ما داده اند.

به نظرم این خبر که ناراحتی و عصبانیت نداشت.ولی وقتی قوانین را گفت فهمیدیم که واقعاً کار سختی است.هر روز صبح سوالات باید از شهر آورده شود و بعد از امتحان هم دوباره بلافاصله به شهر بازگردد. و وظیفه تمام این رفت و آمدها بر دوش رئیس حوزه یا ناظر آن است.آقای مدیر خدا خدا می کرد که ناظر فردی باشد که این مسئولیت را قبول کند ، چون برای او هر روز رفتن و آمدن کار دشواری بود.

نمی دانم چه شد که آقای مدیر بین صحبتهایش  رو به من کرد و گفت.با توجه به دقت بالایی که در کارها داری بهتر است شما را به عنوان منشی حوزه انتخاب کنم.آن «دقت بالا» را که گفت کمی احساس غرور کردم ،به قول معروف باد کردم و بدون اینکه چیزی از منشی حوزه بدانم، قبول کردم.قرار شد هفته بعد مدرسه پایین را برای امتحانات نهایی چهارم دبیرستان آماده کنیم.

کوچک ترین اتاق مدرسه پایین را به عنوان اتاق منشی به من دادند. یک میز کوچک هم وسطش گذاشتند .آقای مدیر هم یک کیف خیلی بزرگ را به من داد و با لبخندی گفت این هم وسایلت .این کیف بزرگ اصلاً با میز و اتاق همخوانی نداشت.وقتی بازش کردم و داخلش را دیدم ،متعجب شدم.همه چیز در این کیف بود. از خودکار آبی و سیاه و قرمز و سبز و هر کدام هم به تعداد زیاد تا چسب نواری و چسب مایع و کاتر و تعداد زیادی مُهر که روی هر کدام نام درسی بود و….

از آقای مدیر درخواست یک کمد هرچند کوچک کردم که خوشبختانه موافقت کرد و من هم وسایل را با نظم و ترتیب خاصی در کمد قرار دادم.هر چیزی در محل مخصوص خود بود. حتی مُهرها را هم کاملاً مرتب طوری چیده بودم که می شد نوشته روی آنها را خواند و خیلی سریع مُهر درس مورد نظر را یافت. وقتی آقای مدیر این صحنه را دید پشتم زد و گفت عالی است. واقعاً دقیق هستی .چقدر خوب شد که شما را به عنوان منشی انتخاب کردم.امسال کار ما در حوزه با حضور شما و دقت بالایتان خیلی راحت است.

روز اولین امتحان فرا رسید.به خاطر همان « دقت بالا»تمام سالن و دو کلاسی را که برای برگزاری امتحان آماده کرده بودیم را بررسی کردم تا مشکلی وجود نداشته باشد. شماره کارت ها و حتی نام داوطلبین را که روز میزها چسبانده بودم را هم چک کردم.همه چیز برای یک شروع عالی آماده و مهیا بود.کلاس ها مخصوص دختران بود و سالن هم برای پسران آماده شده بود.

عوامل به همراه آقای مدیر با ماشین اداره رسیدند.سه نفر مراقب و یک نفر هم ناظر حوزه بودن. سلام و احوال پرسی کردیم . هیچ کدام را نمی شناختم.آنها به دفتر مدرسه رفتند و من هم به اتاق خودم رفتم.کمی اضطراب داشتم.اولین باری بود که جزء عوامل اجرایی امتحان نهایی بودم و همیشه اولین ها کمی سخت و دلهره آور است.

 یک ربع مانده به امتحان آقای مدیر به اتاق وارد شد و پاکت بزرگی را روی میز گذاشت.رو به من  کرد وگفت :زحمت پاکت سوالات را بکش تا من بچه ها را به صف کنم و بفرستم سر جلسه.فهمیدم این پاکت حاوی سوالات است.روی پاکت ،پایه و درس و تاریخ امتحان و … چاپ شده بود و پشتش در چهار طرف یک سری مُهر اسمی زده بودند.و تمام قسمت هایی را که چسبیده بود را منگنه زده بودند و دوباره با چسب نواری رویش را پوشانده بودند.واقعیت امر تا به حال پاکت سوال امتحان نهایی ندیده بودم.

به زحمت چسب نواری که سر پاکت را با آن چسبانده بودند را کندم و با ناخن منگنه ها را باز کردم و آرام طوری که پاکت پاره نشود و به زحمت زیاد سر آن گشودم و سوالات را خارج کردم.انصافاً سوالات تایپ شده خیلی تمیز و مرتب بود.آنقدر سوالات دست نویس دیده بودم که این سوالات تایپ شده برایم خیلی جذاب بود.

بچه ها سر جایشان نشسته بودند و مراقبین و ناظر حوزه هم در محل خود مستقر شده بودند . مدیر وارد دفتر شد.تا پاکت باز شده سوالات را روی میز دید خشکش زد.چند ثانیه ای همان طور ماند و یک دفعه برافروخت و شروع به داد و بیداد کرد.آنقدر عصبانی بود که نمی دانست چه می گوید و چه کار دارد می کند.مانند فرفره به دورش می چرخید.چهره اش هم به رنگ لبو درآمده بود.احساس می کردم از گوش هایش دود به هوا بلند شده است.

به طرف من حمله کرد و با خشم بسیار پرسید: پاکت سوالات را تو باز کردی ؟ من که جا خورده بودم با سر تایید کردم. به دور خودش می پیچید و غر غر می کرد.چند بار به سمتم حمله کرد ولی خوشبختانه جلوی خشمش را گرفت .سوالات را برداشت و بیرون رفت و در دفتر را چنان محکم بست که کل حوزه و من بر خود لرزیدیم.من هنوز مانده بودم که چرا مدیر اینجوری شد و علت این همه عصبانیت چیست؟ مگر من چه کار خطایی انجام داده بودم؟همه چیز که مرتب بود.

چندلحظه ای نگذشته بود که برگشت و سوالات را به مقابلم انداخت و گفت شماره هایش کو؟بدون اینکه جواب دهم سریع شروع کردم به نوشتن شماره های داوطلبین.خوشبختانه شصت داوطلب بیشتر نداشتیم و این کار سریع انجام شد و برگه ها را برداشتم و وارد سالن شدم. نگاه های سنگین مراقبین و ناظر حوزه و از هم بدتر آقای مدیر را تاب تحمل نداشتم.ناظر حوزه برگه ها را از من گرفت و به مراقبین داد تا توزیع کنند.

آقای مدیر هنوز عصبانی بود و من هنوز علت اصلی را نمی دانستم. شماره زدن را فراموش کردم و قبول دارم و آن را هم در حداقل زمان ممکن انجام دادم.حتی به زمان شروع امتحان هم نرسیده بودیم که برگه ها را آماده کردم.نگاه اخم آلود آقای مدیر یعنی به اتاقت برگرد.

امتحان تمام شد و من از ترس حتی یک بار هم از اتاق خارج نشدم. تمامی صورت جلسات را با دقت تمام آماده کردم و منتظر بودم یکی از عوامل بیاید تا از طریق او این صورت جلسات را به دست مدیر برسانم.ولی متاسفانه اولین نفری که وارد شد، خود آقای مدیر بود.آرام تر به نظر می رسید ولی هنوز جرات نداشتم علت عصبانیتش را بپرسم.

نگاه معنی داری  به من انداخت و گفت:کجا تا حالا پاکت لاک و مُهر شده سوالات امتحان نهایی را از محل لاک ومُهرش باز می کنند ؟آنهمه مُهر و چسب زده اند که صحت پاکت و سوالات خدشه نداشته باشد .تازه مگر متن پشت پاکت را نخواندی و محل خارج کردن سوالات را ندیدی؟ببین این جا را باید با تیغ ببری و سوالات را  بیرون آوری .

دوباره جا خوردم،روز قبل تمامی شرح وظایف منشی حوزه را خوانده بودم ولی جایی در مورد نحوه باز کردن پاکت چیزی ننوشته بود!به آقای مدیر گفتم من بی تقصیرم ، نمی دانستم.باز هم کمی عصبانی شد وگفت مگر می شود دبیر باشی و این موارد را ندانی؟من هم گفتم تا به حال حوزه امتحان نهایی نبوده ام .غرغری کرد و گفت وسایلت را جمع کن که امروز باید با ما به شهر بیایی.

در طول راه از نگرانی و اضطراب اصلاً حالم خوب نبود، پیش خودم فکر می کردم که حتماً دارند مرا می برند تا تحویل حراست اداره دهند تا آنها به حسابم رسیدگی کنند.می دانستم که صحت امتحانات نهایی آن هم چهارم دبیرستان که دانش آموزان دیپلم می گیرند،برای اداره خیلی مهم است و این خط قرمز آنها است. حالا چه عواقبی منتظر من است ؟چه بلایی بر سرم خواهد آمد؟ نکند اخراجم کنند.

به همراه مدیر برای تحویل سوالات به اداره آموزش و پرورش رفتیم .مدیر سوالات را تحویل داد و به مسئول امتحانات آهسته چیزی گفت وبه من اشاره کرد و رفت.دست و پایم داشت می لرزید. مسئول امتحانات که مردی میانسال با موهای کاملاً سفید بود با رویی خوش مرا خواند و به داخل اتاقش برد.از ترس داشتم قبض روح می شدم.

حدود نیم ساعت تمام نکات امتحانات نهایی و نحوه اجرا و صورت جلسات و مُهر ها و . . را به من توضیح داد.هر سوالی که می کردم با حوصله فراوان جواب می داد. آنقدر خوب با من برخورد کرد که حالم خیلی بهتر شد.درست برخلاف چیزی که انتظار داشتم.در آخر هم مرا میهمان یک استکان چای کرد ،که بعد از آن همه فراز و نشیب ،برایم حکم مسکنی آرامش بخش داشت.

واقعاً این مرد چقدر خوب با اشتباه من برخورد کرد.می توانست طور دیگری برخورد کند ولی مهربانی از چهره اش معلوم بود.هم به کارش مسلط بود و هم نوع برخورد را می دانست.وقتی می خواستم از اتاقش خارج شوم.با لبخند خاصی  رو به من کرد و گفت: بیشتر مراقب دقت بالای کارهایت باش.همانجا فهمیدم که غرور انسان را  ناجوانمردانه به زمین می زند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.