دسی بل

امروز سروصداهای کلاس حسین اصلاً نمی گذاشت درس بدهم. یا صدای سوتی از کلاسش می آمد که از حجم کم به زیاد تغییر می کرد، به طوری که سرمان درد می گرفت و یا اینکه موسیقی ای با صدای بسیار بلند پخش می شد که نمی گذاشت در کلاس، صدا به صدا برسد. واقعاً در این مدرسه که هیچ چیزش استاندارد نیست و صدا که هیچ، سوز و سرمای بیرون هم از دیوارهایش عبور می کند، این کار حسین به چه معنی است؟

تا زنگ تفریح خورد و به دفتر رفتیم، رو به حسین کردم و گفتم آقای محترم این کارهای عجیب و غریب چیست که شما انجام می دهید. زنگ قبل اصلاً نتوانستم درس بدهم. آنقدر که از کلاس شما اصوات گوش خراش آنهم با صدای بلند می آمد. لبخندی و زد و آرام گفت «دسی بل» را درس می دادم. بچه ها باید واحد اندازه گیری صوت را درک کنند. حالا شما هم سعی کن دسی بل صدایت را پایین بیاوری تا موجبات آزار دیگران نشوی.

با عصبانیت گفتم مگر دسی بل من چند است که اینگونه می گویی آرام باش. کمی فکرکرد و گفت حدود 110 یا کمی بیشتر. گفتم حالا این 110 خوب است یا بد؟ کتابی را از کیفش درآورد و در میان صفحات آن جدولی را به من نشان داد.

0دسی بل :آستانه شنوایی      10دسی بل : نفس کشیدن        20 دسی بل: تیک تاک ساعت

30 دسی بل: زمزمه آرام          40 دسی بل: منطقه آرام مسکونی    50دسی بل: دفتر ساکت و ارام

60دسی بل: گفتگوی معمولی    70 دسی بل: ترافیک شلوغ         80 دسی بل: خیابان شلوغ

90 دسی بل: ماشین آلات کارخانه     100 دسی بل : مترو        110دسی بل: موتور جت

120دسی بل: آستانه ناراحتی         130دسی بل: آستانه درد.

رو به حسین کردم و گفتم دستمریزاد حالا صدای من در حد موتور جت است؟ یعنی یک کم دیگر عصبانی شوم به آستانه ناراحتی می رسد؟ کمی مث کرد و بعد زد زیر خنده، هرچه تلاش کردم جدی باشم نشد و من هم با او شروع به خندیدن کردم.

تا ظهر مردانه برف آمد، حدود نیم متری روی زمین نشست و منظره زمستانی بسیاری زیبایی را خلق کرد. بعد از بند آمدن برف تا غروب همه ابرها که کارشان را به نهایت دقت انجام داده بودند، منطقه را ترک کردند و آسمان کاملاً صاف شد. شب هنگام آسمان پر ستاره خبر از سوز و سرمایی جانکاه را می داد، معمولاً این شب ها یخبندان می شود و همه چیز منجمد می گردد، باک بخاری چکه ای را پر کردیم و شیر آن را یکسره کردیم تا کمی بتواند اطرافش و ما  را گرم کند.

زمستان ها خانه ما قوانین خاص و گاهی غیرمعمول داشت. یک نمونه آن آداب رفتن به بیت الخلا بود. مکان بعید آن که درست آن طرف حیاط خانه بود، باعث می شد که تمهیداتی را برای آن مهیا کنیم و رعایت آن بر همه واجب بود. یکی از مشکلات گذر از گردنه ای لغزنده و پر برف، البته کانالی از میان برف ها برای رسیدن به آنجا ایجاد می کردیم، که البته همیشه پوشیده از برف بود. پوشیدن لباس گرم هم مشکلی دیگر بود که برای این مورد، یک عدد کاپشن مخصوص به میخی کنار در آویزان بود و فقط هرکه می خواست آنجا رود، آن را می پوشید.

در آن شب سرد وسط زمستان که یخبندانی بود تمام و کمال، من و حسین و حمید دورتادور بخاری چکه ای خوابیده بودیم. نمی دانم ساعت چند بود ولی به اضطرار بیدار شدم. چنان ظلمات بود که به واقع هیچ نمی دیدم. خیلی آرام بلند شدم و دیوار را چسبیدم و با سرعت یک سانتی متر بر دقیقه و در نهایت سکوت به سمت در اتاق رفتم. خیلی آرام در را باز کردم تا صدایی ایجاد نشود. خواب حسین خیلی سبک بود و ضمناً حوصله غرغرهایش را نداشتم. وارد حیاط شدم و خیلی هم آرام در را بستم، به یاد دسی بل های امروز حسین افتادم و پیش خودم گفتم نباید سروصدایی بیشتر از 20دسی بل ایجاد کنم.

وقتی با آن همه زحمت و دقت در را بستم به طوری که کمتر از 20 دسی بل صدا ایجاد کند، شروع کردم به لرزیدن. تازه یادم آمد کاپشن را نپوشیده ام، دوباره آرام در را باز کردم و در آن ظلمات کاپشان را پیدا کردم و پوشیدم. و باز به مرحله سخت بستن در رسیدم. مجبور بودم اینهمه دقت به خرج دهم، چون حسین با کوچکترین صدایی بیدار می شد و حتماً شدیداً اعتراض می کرد.

همه چیز منجمد شده بود، حتی دمپایی که کمی برف رویش نشسته بود کاملاً به زمین چسبیده بود .به زحمت جدایش کردم. مگر می شود هوا اینقدر سرد باشد؟ حتی با پوشیدن کاپشن هم دندان هایم به هم می خورد. روی اولین پله که سطح آن کاملاً با شیشه برابری می کرد، سُر جانانه ای خوردم و وسط برف ها حیاط ولو شدم. دردش زیاد بود، تحمل کردم. ولی وقتی خواستم بلند شوم دمپایی ها  که از پایم در آمده بود را در آن تاریکی نمی یافتم. پاهایم کاملاً یخ زده بود. با احتیاط و سختی بسیار برگشتم و یک جفت دیگر را پوشیدم.

پاهایم تا حدی بی حس شده بود، چون تمام حیاط تا زانو پر برف بود. وقتی رسیدم تازه فهمیدم یادم رفته از خانه با آن دبه مخصوص آب بیاورم. کلی کفری شدم ولی چاره ای هم نداشتم .مسیر را در آن تاریکی و با آن لغزندگی و سرمای جانکاه برگشتم و دوباره رسیدم به در و داستان باز کردن بی صدای آن. نه حوصله غرغر های حسین را داشتم نه حوصله این همه دقت را. در هر صورت با زحمت زیاد با کمترین صدا در را باز کردم و دبه آب را گرفتم . فکر کنم این بار کمی بیشتر از 20 دسی بل صدا ایجاد شد.

لایه ی رویی آب درون دبه با توجه به اینکه داخل اتاق و کنار در بود، باز هم یخ زده بود. برای این مواقع حمید پیش بینی هایی کرده بود و گوشه دیوار یک میخ طویله جاگذاری کرده بود. با میخ لایه یخ زده را شکستم تا بتوانم از آب آن استفاده کنم.آنهم آبی با دمای دقیقاً صفردرجه و در حال انجماد.

در بازگشت با توجه به اینکه سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود کاملاً در حال لرزیدن بودم. با توجه به این لرزش دیگر نه تمرکز داشتم در را با کمتر از 20 دسی بال باز کنم و ببندم، نه دستانم آرام و قرار داشت تا بتواند دستگیره در را بگیرد. هرچه توان داشتم خرج کردم تا با کمترین دسی بل در را باز کنم و ببندم. کاری واقعاً سخت و دشوار. طبق جدول دسی بل  این کار من صدایی در حد تیک تاک ساعت یا نفس کشیدن ایجاد کرده بود.

سریع به زیر لحاف گرم رفتم و داشتم آماده می شدم که یک خواب خوب را ادامه دهم، البته زمانی طول می کشید تا دوباره گرم شوم، سرمایی که تا اعماق درونم نفوذ کرده بود حالا حالا با من بود تا رهایم کند. هنوز جابه جا نشده بودم  که ناگهان صدای حسین آمد که پرسید. دبه را آورده ای؟ آب آن یخ می زند و برای صبح آبی نداریم. من که یکه خورده بودم از دهانم پرید: نه. گفت قوانین خانه را فراموش کرده ای؟ این هم از همان قوانین عجیب خانه ما در زمستان ها بود.که حتماً می بایست دبه به داخل اتاق بازگردانده شود.

وقتی داشتم روی برف ها به آرامی حرکت می کردم و هنوز گرم نشده دوباره به دمای انجماد رسیدم، به این فکر می کردم که چقدر زحمت بیهوده کشیدم و چقدر خودم را زجر دادم. حسین که با کمتر از 10 دسی بل هم بیدار می شود، لازم به این همه کارهای محیرالعقول نبود. همان اول چراغ را روشن می کردم و بی دردسر همه کارها را انجام می دادم. همان اول غرغر می کرد و بعد از چند دقیقه تمام می شد. واقعاً با این دبیرهای علوم زندگی کردن خیلی سخت است. مخصوصاً از نوع حسین که همه چیز را باید به نهایت دقت و نظم انجام داد. ضمناً دسی بل این حسین خیلی پایین است و این اصلاً خوب نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.