چای

مدتی است جهت تعریض جاده آزادشهر به شاهرود، ترافیک این مسیر بسیار سنگین شده است. در بعضی نقاط به خاطر خاک برداری فقط یک ماشین می توانست عبور کند و حتی گاهی اوقات جاده بسته می شد. یک ساعت، گاهی هم بیشتر پشت راه بندان یکی از این خاک برداری ها می ماندیم. البته به خاطر کوهستانی بودن مسیر، کار راه سازی بسیار سخت است. بعضی اوقات کار به انفجار می رسید. همین باعث می شد مسیری که باید در یک ساعت طی می شد گاهی به دو یا سه ساعت می کشید.

اسماعیل از آن دسته دبیرانی بود که همه دوستش داشتند، درست است اخلاقش خیلی خوب بود و با همه با مهربانی و ادب رفتار می کرد، ولی ماشینش هم عاملی جهت این علاقه به او بود. با اسماعیل بودن یعنی رفت و آمد راحت و بی دردسر. بنده خدا خودش هیچ نمی گفت و ما بودیم که برنامه ریزی می کردیم چه کسی با او برگردد، خدا را شکر این هفته نوبت من بود و همین خیلی خوشحالم کرده بود. دیگر سر کلاس با اضطراب از پنجره نگاه نمی کردم که آیا ماشین می آید یا نه؟

با ظرفیت کامل به راه افتادیم. جاده خاکی را پشت سر گذاشتیم و به تیل آباد رسیدیم و وارد جاده اصلی شدیم، بعد از مدت کوتاهی اسماعیل کنار جاده توقف کرد و رو به ما گفت: امروز هم حتماً جاده یک ساعتی بسته است، بهتر نیست از مسیر دیگری برویم، یک بار هم از مسیر اُلنگ برویم، درست است که باید به سمت شاهرود برگردیم و گردنه خوش ییلاق را رد کنیم، ولی به جای معطلی حداقل مسیری را طی کرده ایم.

اولین موافق من بودم، چون تا به حال اُلنگ را ندیده بودم. حتی هنوز از گردنه خوش ییلاق هم نگذشته بودم. همیشه برای دیدن مکان های جدید بسیار مشتاق هستم. دیگر دوستان هم موافقت خود را اعلام کردند و اسماعیل همانجا دور زد و به سمت خوش ییلاق و اُلنگ حرکت کرد. باید حدود پنجاه یا شصت کیلومتری را برمی گشتیم تا به ابتدای جاده اُلنگ برسیم. وقتی از تیل آباد گذشتیم با دقت اطراف را نگاه می کردم تا منظره ها را از دست ندهم.

جاده بعد از تیل آباد کمتر پیچ و خم داشت و تقریباً راهوار  بود. ارتفاع گرفتن را تا حدی می شد احساس کرد، البته با شیبی ملایم. هنوز به این طبیعت خو نگرفته بودم که وارد پیچ های سنگینی شدیم. به خودم گفت این جاده دارد تقاص آن چند کیلومتر مسیر ساده اش را از ما می گیرد. پیچ آخر را که گذشتیم ناگهان وارد دشتی فراخ شدیم که مرا بسیار ذوق زده کرد. واقعاً طبیعت داشت با زیبایی هایش خودنمایی می کرد.

وارد گردنه شدیم، پیچ های تند و پرشیب آن واقعاً خوفناک بود. ولی هرچه بالاتر می رفتیم با وسعت دیدی که پیدا کرده بودیم، زیبایی های منطقه بیشتر نمایان می شد و همین باعث شد زیاد نترسیم. ماشین همچون هواپیمایی بود که آرام آرام داشت صعود می کرد. شب هنگام از وامنان چراغ های این مسیر را کاملاً می دیدم. نکته جالب این بود که از دور، چراغ ها را در یک راستا و کاملاً مستقیم دیده می شد. ولی حالا که در جاده هستیم تمام مسیر گردنه، پر بود از پیچ های تند و شیب دار. واقعاً مرحبا به مهندس آن که چقدر دقیق پیچ ها را در یک راستا و با شیبی منظم طراحی کرده است.

بالای گردنه و نزدیک راهدارخانه اسماعیل ماشین را متوقف کرد و همه پیاده شدیم تا از آن بالا کل منطقه را که زیر پای مان بود نگاه کنیم. هوا خیلی سرد بود و باد شدیدی هم می وزید ولی دیدن مناظر بدیع و دلفریب این طبیعت زیبا آن هم در این ارتفاع بالا ما را بسیار مشتاق نگاه می داشت. اسماعیل از همان دور همه جا را برایمان توضیح می داد. حتی وامنان و کاشیدار و نراب هم دیده می شد. اسماعیل اصالتاً اهل دامغان بود و این مسیر را زیاد رفته بود، به همین خاطر کاملاً همه جا را می شناخت.

بعد از سرازیر شدن از گردنه هنوز چند کیلومتری نرفته بودیم که از مسیر اصلی خارج و وارد جاده اُلنگ شدیم. هنوز هیجان گردنه خوش ییلاق در من بود که این مسیر هم بر آن افزود. وقتی از خوش ییلاق بالا آمدیم و وارد فلات شدیم واقعاً این ارتفاع فلات مرکزی ایران را حس کردم. در اینجا خیلی بیشتر از مسیر هراز یا فیروزکوه این امر مشهود است. از البرز خشک گذشتیم و یال اصلی را نیز پشت سر گذاشتیم و وارد منطقه ای شدیم که بسیار زیبا بود، مرتعی با درختانی زیبا  که از هم بسیار فاصله داشتند. به طور کل دنیای این طرف با دنیای آن طرف کاملاً متفاوت بود و همین مرا در بهتی همراه با لذت فرو برد.

هنوز چیزی از ارتفاع کم نکرده بودیم که در دره مقابل که بسیار هم عمیق بود، یورش ابرها را از دور دیدم. کاملاً مقابل هم بودیم و همانطور که آنها بالا می آمدند ما نیز داشتیم به سمت شان پایین می رفتیم. وقتی به هم رسیدیم، منتظر تقابلی سهمگین بودم ولی هیچ چیز قابل مشاهده نبود. آنچنان ما را احاطه کردند که کاملاً در بین آنها گرفتار شدیم. اگر مهارت و آشنایی اسماعیل با جاده نبود، شکست سختی از آنها می خوردیم.

در هر صورت از کمند آنها خلاص شدیم و در مکانی که اسماعیل نامش را « تخت بادو» نامید، در کنار لوله آبی که معلوم بود چشمه ای است توقف کردیم. قرار شد یک چایی آماده کنیم،در این هوا واقعاً یک چای داغ می چسبید. من رفتم و از چشمه آب آوردم و دیگران هم در زمانی کوتاه آتشی بر افروختند. واقعاً در این زمینه توانمند بودند، شعله های آتش تنوره می کشید. هوا سرد بود ولی در کنار گرمای آتش، زیاد آزاردهنده نبود. اسماعیل پشت ماشینش همه چیز داشت، حتی نفت که بعد از دیدن آن تازه فهمیدم این سرعت عمل در برپایی آتش زیاد هم به مهارت دوستان ارتباطی نداشت.

کندوک در کنار آتش مترصد جوشیدن بود و چای و قند و قوری هم در کنار آتش و همه منتظر تا در این هوا، چایی جانانه بنوشند. بعد از مدتی، کمی از قدرت آتش کم شد و من برای زودتر به جوش آوردن آب درون کندوک، بطری نفت را گرفتم تا کمی قدرت آتش را بیفزایم. از آتش فاصله گرفتم و در بطری را باز کردم و مقداری نفت روی آتش ریختم، ناگهان گُر گرفت و همین باعث شد دستم بلرزد و مقداری از نفت به داخل قوری که کنار آتش بود ریخت و همچنین چند قطره هم روی چای و قندها ریخت.

نگاه های دوستان اصلاً معنی اشکال ندارد نداشت. فکر کنم به دنبال راهی بودند تا انتقام این کار را از من بگیرند. کمی خودم را جمع و جور کردم و قیافه ای حق به جانب گرفتم و گفتم خوب مگر چی شده؟ قوری را می شویم و همه چیز مثل روز اولش می شود. کنار چشمه رفتم و شروع کردم به شستن قوری، ابرها هم که زمان را برای حمله مجدد به من مناسب دیده بودند از همه طرف سرازیر شدند به طوری که حتی دستانم را هم نمی دیدم.

مه شدید نمی گذاشت دوستان را ببینم، ولی از صحبت هایشان معلوم بود خیلی عصبانی هستند. هر چقدر قوری را می شستم بوی نفت آن نمی رفت. رویم نمی شد پیش اسماعیل بروم و از او مایع ظرفشویی بخواهم. کمی فکر کردم و اطراف را گشتم و مقداری خاکستر پیدا کردم، در آن هوای سرد و در آن آبی که دمایش در آستانه انجماد بود، دیگر دستانم حس نداشت. ولی چه فایده که هنوز قوری بوی نفت می داد. حتی داخل قوری را کاملاً گِل مالی کردم ولی هیچ افاقه ای نکرد.

با سری افکنده از شرم به کنار دوستان بازگشتم که دیدم در حال خاموش کردن آتش هستند، ضمناً تمام قند ها و چای را هم در آتش ریخته بودند. گفتم چرا قند ها را دور ریختید؟  نگاهشان جوابی مکفی کف دستم گذاشت. وقتی بوی نفت از درون قوری نمی رود چه طور می توان چای و قند را از نفت تمیز کرد؟! اسماعیل آمد و با حالت خاصی قوری را از دستم کشید و پرت کرد داخل صندوق عقب و با شدت هرچه تمام در صندوق را بست.

 کاملاً خشم دوستان را درون ماشین احساس می کردم. اسماعیل با چهره ای گرفته با سرعت رانندگی می کرد و دیگران نیز در سکوتی سهمگین مرا غرق کرده بودند. حتی نمی توانستم دست و پا بزنم. خبطی کرده بودم و قبول هم داشتم. ولی نیتم خیر بود. می خواستم کمکی کرده باشم که متاسفانه نشد. پیش خودم گفتم یک عذرخواهی شاید کمی کمک کند. سخت بود ولی همانجا از همه عذرخواهی کردم.

از ابرها گذشتیم و وارد جنگل انبوهی شدیم و همین زیبایی های طبیعت باعث شد کمی از آن جو عصبانیت دوستان کم شود و سکوت داخل ماشین بشکند. من هم در این بین کمال حسن استفاده را کردم و بعد از یک معذرت خواهی مجدد، گفتم اشکال ندارد این اتفاق تا آخر عمرتان یادتان می ماند و هر وقت مسیر تان به این جاده افتاد، به یاد من خواهید افتاد و کلی خواهید خندید. البته در آن لحظه هیچ کس نخندید ولی مطمئنم سالها بعد هر وقت از اینجا بگذرند این اتفاق را به یاد خواهند آورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.